هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

به برنامه "تور جهانی سالازار اسلیترین" ملحق شوید و به مدت یک هفته، بر اساس علایق و استراتژی‌های تصرف جهانی ایشان، در انجمنی که مورد بازدید سالازار کبیر قرار می‌گیرد، وی را همراهی کنید.


این برنامه به همه‌ی جامعه‌ی جادوگری، از اعضای محفل ققنوس گرفته تا مرگخواران و کارکنان وزارت سحر و جادو، فرصت می‌دهد تا در این مهم، شریک و همراه سالازار شوند.


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
#42

ریونکلاو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۱:۴۳
از ما چه خواهد ماند؟
گروه:
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
مرگخوار
مشاور دیوان جادوگران
پیام: 599
آفلاین
دامبلدور که بر روی مبل نشسته و خاطراتش را مرور می کرد که ناگهان آقای زاموژسلی از میان جمعیت بیرون آمده و دوان دوان به سمت پروفسور آمده و در مقابل او نشست.

- ممم... سلام.

مرد جوابی نداد.

- خب می تونی خاطرتو برام تعریف کنی فرزندم.

سکوت...

- کار دیگه ای داری فرزندم...؟

دامبلدور دستی به ریش و موهایش کشیده، شپش گم گشته ای را از روی گوش راستش برداشته، بوسیده و به خانه اش که چند انگشت بالاتر از گوش چپ قرار داشت گذاشته و به سمت مرد آمده و دستی بر شانه او گذاشت.

- حالت خوبه لادیسلاو؟
- بلی پروفسور آ، می شود بر کناری روید؟

دامبلدور قلب لطیفی داشت، او سرد و گرم روزگار چشیده و در موقعیت های متفاوتی قرار گرفته و تجربیات ارزشمند فراوانی داشت. او می دانست که در این شرایط مردی که در مقابلش بود به یک درک متقابل نیاز داشت، پس لبخند عریضی زده و برای جلب اطمینان او هم که شده لبخندش را عریض تر کرده و در کنار مرد نشست.

- متشکریم ز جنابتان... چلیک.

مرد تخمه ای از جیب در آورده و شکسته و با خیالی آسوده مشغول تماشای تلوزیونی شد که پروفسور تمام این مدت جلوی آن نشسته بود شد.



پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۲۰:۲۸ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷
#41

آدر کانلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۴۸ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹
گروه:
مـاگـل
پیام: 87
آفلاین
اتاق در سکوت غرق شده بود. دامبلدور در حالی که سرش را گرفته و پشت میزی چوبی بر صندلی نشسته بود ، به شدت به مغزش فشار می آورد تا گذشته را به خاطر آورد.
صورتش در هم فرو رفته و چشم هایش را بسته بود. احساس می کرد سرش از درد دارد منفجر می شود که ناگهان کسی به آرامی چند تقه در زد. رشته ی افکارش از هم پاشید. سرش را بالا آورد و به در نگاه کرد و نا امیدانه از خودش پرسید:
- یعنی میشه این یکی رو بشناسم؟

بعد چند لحظه بلند گفت:
- بفرمایید!

جوانی آهسته در را باز کرد و وارد اتاق شد. لباس های عجیبی پوشیده بود. یک پیرهن بلند راه راه که از چند جا پاره شده بود. یک شلوار پارچه ای و که سر تا سر پر از گرد و غبارهای بود پوشیده بود. یک کلاه سایبان دار گرد و خاکستری هم به سر داشت. ابرو هایی به هم پیوسته و ته ریش نسبتا بلند و صورتی سبزه داشت. قیافه‌اش به آسیایی ها می خورد. چهار شانه بود و عضلانی. دامبلدور مات و مبهوت به او خیره شده بود. جوان لبخندی زد و گفت:
- سلام پروفسور.

بدبختی و درماندگی در چهره ی آلبوس موج می زد. آهی کشید و بعد چند لحظه با صدای ضعیفی گفت:
- سلام. نفرات قبلی کمی آشنا بودن ولی تو... انگار اولین باره که می بینمت.

جوان لبخند تلخی زد و گفت:
- من آدر کانلی هستم. البته حق دارید منو به خاطر نیارین پروفسور.

آدر جلو رفت و بر صندلی ای رو به روی دامبلدور نشست. دامبلدور با کنجکاوی به او نگاه کرد و گفت:
- چطور؟

آدر لبخند تلخی زد. دست به سینه خود را بر صندلی کمی جا به جا کرد. لبخند بر لبانش خشکید و به نقطه ای خیره شد. سر انجام گفت:
- چند ماه پیش بود که من رفتم.

دامبلدور با نگاهی منتظر به آدر خیره ماند و به آرامی پرسید:
- به کجا پسرم؟

آدر به خود آمد و به دامبلدور نگریست. لبخند زد و در حالی که
صدایش هر لحظه پر شور تر و پر حرارت تر می شد گفت:
- به همه جا پروفسور! به دنیا های دیگه ، به سر تا سر دنیا ها رفتم و کلی جاها رو دیدم و گشتم. ولی بعد یک جغد از طرف محفل اومد. نامه رو که خواندم فهمیدم حالتون خوش نیست. به خاطر همین سریع خودمو رسوندن اینجا.

با شتاب چوبدستی اش را از زیر شنلش بیرون آورد. در حالی که آن را در هوا پیچ و تاب می داد نور ها به رنگ هایی مختلف از سر آن بیرون می آمدند و به شکلهای کوچک و عجیب و غریبی در می آمدند. به شکل مرد ها ، دریا و اقیانوس ، به شکل کشتی و دو لشگر که با هم می جنگیدند ، به شکل هیولا هایی ترسناک و اژدها و جنگل و...

در همان حال که شکلهای متفاوت رنگی می آمدند و محو می شدند آدر با شور و شوق خاصی از صندلی اش پرید. در حالی که چشم هایش می درخشیدند و دستانش را در هوا تکان می داد تند تند و بلند بلند صحبت می کرد:
- به درون جنگلها و غار ها سفر کردم. با همسفری های شجاع و خوب و بد هم صحبت شدم. با توماس تو هزار تو دویدم به نفس نفس افتادم و با ماهیگیر پیر به استقبال مرگ رفتم ، با کانر اومالی به قصه های درخت پیر گوش دادم ، با دارن شان به دخمه ی خونین رفتم ، با کورنلیوس با شیاطین جنگیدم ، با کورالاین به سرزمین چشم دکمه ای ها رفتم و...

آدر مکثی کرد که نفس بگیرد. هیچ وقت تا حالا یک نفس این حجم از کلمات و جملات را به زبان نیاورده بود. از صورتش شر شر عرق می چکید و چشم هایش در حدقه گشاد شده بودند. در حالی که نفس نفس می زد گفت:
- و دوباره برگشتم. هر چند که باز هم باید سفر کنم. آخه می دونی پروف؟ وقتی آدم یک جا موندگارت شه اسیر میشه. آدم نباید به هیچ جا وابسته شه ، وگرنه همیشه عذاب می کشه.

دامبلدور در حالی که بر صندلی اش خشکش زده بود حیرت‌زده آدر را نگاه می کرد. آدر لبخندی زد و گفت:
- ببخشید ، ببخشید. زیادی هیجان زده شدم.

دوباره بر صندلی نشست و آن را به جلو کشید. آرنج هایش را بر میز گذاشت و انگشتانش را در هم حلقه کرد.

- و حالا پروفسور ، من می خوام شب سفرمو براتون تعریف کنم. لحظه ی پر احساسی بود و من امیدوارم که یادتون بیاد. می خوام همه چیزو با همه ی جزییاتش بگم.

دامبلدور سر تکان داد و گفت:
- بگو پسرم!

آدرس نفس عمیقی کشید و شروع کرد:
- شب بود. یک شب صاف و سیاهو پر ستاره. تو تختم دراز کشیده بودمو به سقف خیره شده بودم. تو افکار خودم غرق شده بودم. تصمیم داشتم که برم. خیلی وقت بود که می خواستم بار و بندیل مو جمع کنم. تا حالا هیچ وقت تو هیچ دنیایی اینقدر توقف نداشتم. حس می کردم که کم کم دارم اینجا موندگار می شم. توی محفل و تو دنیای جادوگری.وحشتمم از همین بود. می دونستم که باید دوباره سفر کنم ولی اگه به اینجا وابسته می شدم دیگه رفتن خیلی سخت می شد. حس ماجراجویی در درونم می جوشید. نمی خواستم مثل درخت یه جا ریشه بدمو بمونم. من یک ماجراجو ام. ذاتم اینطوریه و نمی تونم یک جا بمونم. تصمیممو گرفتم. اگه می خواستم وقت رفتنو هی امروز و فردا کنم تا سالها رفتنم طول می کشید. با خودم گفتم :« یا حالا یا هیچ وقت! »
ملافه رو کنار زدم و پا شدم. بار و بندیلمو که اندازه ی یک کوله ی کوچیک بود رو جمع کردم. بعد ردا و لباس های جادوگریمو در آوردم. در همون حال بغض گلومو گرفت. به زور قورتش دادم و یک پیرهن چهار خونه ی گل گشاد یک شلوار پارچه ای خاک و خل پوشیدمو کلاه سایبان دار گردمو سرم گذاشتم. اینا لباس های ماجراجوییم بود. لباس هایی که باهاشون به همه جا رفته بودمو باهاشون کلی خاطره داشتم. نصف شبی همه ی بچه های هافلو بیدار کردم. نمی خواستم بدون خداحافظی ترکشون کنم. موقع خداحافظی لبخند می زدم و می خندیدم. می خواستم اینجا پایان شادی داشته باشم. هر چند که پایان همیشه برام یکم تلخ بود. حتی اگه همه چیز با خوبی خوشی تموم می شد.
با همه خداحافظی کردم و داشتم می رفتم که یکهو یاد خونه ی گریمولد و شما افتادم. برگشتم. تو دل تاریکی شب از کوچه پس کوچه ها رد شدم. همه جا خلوتو ساکت بود. دائم خودمو به خاطر اینکه دوستای محفلیمو انقدر فراموش کردم سرزنش می کردم.
وقتی به خونه ی گریمولد رسیدم خیلی آروم وارد خونه شدم. نمی خواستم نصفه شبی محفلیا رو بیدار کنم.
داشتم دنبال اتاق شما و یا ردی از شما می گشتم. همینطور که کورمال کورمال تو تاریکی قدم می زدم دیدم از آشپزخونه ی گریمولد یک نور ضعیفی بیرون می آید. خیلی آروم رفتم سمت در و از لای درزش نگاه کردم. شما رو صندلی پشت میز نشسته بودین و زیر نور شمع چیزی رو تو یه نامه می نوشتیم. شمع روی میز آشپزخونه می سوخت و نورش روی دیوار ها می رقصید. یک نفس راحت کشیدم. بیدار بودین. در زدم و وارد آشپزخونه شدم. از زیر عینک نگام کردین و گفتین:
- آدر؟ تویی؟ بیا تو. اتفاقی افتاده؟

لبخند زدم و سلام علیک کردیم. بعد روی صندلی ای رو به روی شما نشستم. شما گفتین از عملکردم خیلی راضی این. دهنم خشک شد وقتی تعریفاتون شنیدم. دو دل شده بودم. نمی دونستم برم یا بمونم؟ قلبم داشت از سینه کنده میشد. یه جا ته قلبم می دونستم اینجا جای من نیست. اما دلم می خواست برای همیشه اینجا بمونم. کلی من و من می کردم. می خواستم بگم می خوام برم ولی نمی تونستم. نمی دونستم باید از کجا شروع کنمو چی بگم. من تازه وارد محفل شده بودمو می خواستم به این زودی برم. آخر سر سرمو انداختم پایین و گفتم:
- پروفسور من... من می خوام برم. می خوام برای همیشه از اینجا برم. من باید سفر کنم.

شما بهت زده نگام کردین. انگار باورتون نمی شد. سرمو بالا گرفتم. لبخند کم رنگی رو لبام بود. چند لحظه ای همه جا توی یه سکوت سنگین و عجیب بود. مثل سکوت قبرستان. پرسیدین:
- کجا؟ کجا می خوای بری آدر؟ اصلا چرا می خوای بری؟

شروع کردم به تعریف ماجرا. گفتم من به این دنیا تعلق ندارم. درسته که هری و ماجراهاشو خیلی دوست دارم ولی احساس می کنم اینجا دارم اسیر می شم. گفتم که من یک ماجراجویم و یک ماجراجو نمی تونه خیلی یه جا بمونه. نمی دونم چی شد که وقتی حرفام تموم شد یهو احساس کردم دلم برای محفل و هاگوارتز یه ذره شده. هنوز هیچی نشده دلتنگ شده بودم. شما خوب به همه ی حرف هام گوش دادین و وقتی حرفام تموم شد لبخند زدینو گفتین:
- عیبی نداره آدر. اگه فکر می کنی باید بری و اینجا داره بهت آسیب می زنه برو. ولی بدون هر موقع از سفر خسته شدی یه جایی توی این دنیا تو خونه ی شماره ی دوازده گریمولد هست که هر موقع خواستی می تونی بیای.

دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم. بغضم ترکید و زدم زیر گریه. ‌‌‌‌‌شما هم بغلم کردینو سعی کردیم آرومم کنین. می گفتین:
- ردا و چوبدستیتو بده به من. برات تا اون موقع که برگردی نگهش می دارم. می تونی هر از چند گاهی بر گردی و مطمئنم اون موقع به چوبدستی و ردات نیاز داری.
خب پروفسور حالا من برگشتم ، درسته که بازم می رم. ولی یه‌ مدت اینجا می مونم. اصلا چیزی یادتون اومد پروفسور؟ می دونین چوبدستی و ردامو کجا گذاشتین؟

آدر نگران و منتظر به او خیره شده بود. دامبلدور آهی کشید و با درماندگی سرش را تکان داد.

- متاسفم ، ولی هیچی یادم نمیاد.

آدر در هم شکست و در خود فرو ریخت. با خود فکر کرد:
- نکنه دامبلدور تا ابد هیچی یادش نیاد؟

با این حال لبخندی زد و گفت:
- چیزی نیست پروفسور. من مطمئنم همه چیز یادتون میاد.

دامبلدور لبخند کم رنگی زد و گفت:
- امیدوارم...

آدر برخاست و گفت:
- من برم یه دوری بزنم. خیلی دوست دارم بدونم تو این مدت که نبودم چه اتفاقایی افتاده. خداحافظ پروفسور.
- خداحافظ.







من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵ سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷
#40

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۰۴:۱۴ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲
از گریمولد!
گروه:
مـاگـل
پیام: 198
آفلاین
پروفسور هر چی با خودش فکر می کرد نمی فهمید چطور یهو از اون ور پذیرایی یهو رسید به این اتاق. هولی شت گویان داشت از این ور اتاق به اون ور اتاق می رفت که یکهو در باز شد و پنی با وضعیت شلخته همیشگی به داخل اتاق پرت شد و مثل همیشه جیغ خونه خراب کنش بلند شد.
_ مگه تسترال داری آخه؟ من برم چی بگم اونجا؟ بگم گرفتم...
_ پنی فرزندم؟!
پنی مثل سکته ایا برگشت و رو به پروفسور لبخند حجیم زد.
_ جونم پروف؟
_ نمی خوای بشینی در سایه عشق خاطره تعریف کنی؟
پنی آب دهانش رو قورت داد.
_ من؟... خوب من...
_ خوب... اصلا خاطره ای داری؟ تو تازه اومدی توی محفل!
پنی دوباره اندک قطرات بزاقش رو به داخل حلق روندو بعد از نشستن روی صندلی با عذاب به سقف خیره شد.
_ راستش... راستش...
کمی روی صندلی جا به جا شد و ملتمسانه گفت:
_ به همین سوی لوموس، همش تقصیر این یوآن بود! خوب منم که همچینی راه راستمو درست نمی تونم برم چه برسه به وقتی که این یوآن می پیچه به پرو پام و این دمشو هی تکون می ده!
_ واضحتر حرف بزن فرزند!
_ والا چی بگم پروف... این ورپریده همش میومد اذیت می کرد، منم که سینی کَره ای درینک دستم بود داشتم میاوردم کنار شومینه بخوریم، یهو این اومد زیر دست و پا، این پام به اون یکی گفت داری اشتباه می زنی اون یکیم لجش گرفت اومد بگه نه اشتباه نمی زنم خوردم زمین این لیوانا همش ریخت!
این بار پروفسورآب دهنشو قورت داد و گفت:
_ ب... بعدش؟
_ هیچی دیگه این اعصابم همچینی ریخت به هم سینی رو ورداشتم افتادم دنبال یوآن! من بدو اون بدو، رسیدم بهش تا خواستم بزنم تابلوش کنم...
پنی لباشو خیس کرد و با بغض گفت:
_ شما داد زدی وای در پناه عشق این کارو نکن و پریدی جلوی سینی و...
آلبوس نگاه خالی از احساسی به پنی انداخت و گفت:
_ بعدش؟
_ هیچی دیگه... الان بینی تون اون شکلیه تقصیر منه!
پروفسور آه عمیقی کشید و با درد سرشو روی میز کارش گذاشت. پنی هم به آرامی بلند شد و از اتاق بیرون رفت تا پروفسور رو با دردهاش تنها بذاره.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۳:۳۵ شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۷
#39

سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۳:۰۷ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۳
از یخچال گریمولد
گروه:
مـاگـل
پیام: 91
آفلاین
وقتی ماتیلدا از اتاق رفت، دامبلدور برای مدت کوتاهی فرصت کرد که در سکوت، با خودش فکر کنه و اوضاعش رو بسنجه. خاطراتش رو از دست داده بود، اما هوش و حواسش رو نه. اون می‌دونست کیه، کجاست، اشخاص رو می‌شناخت و آموخته‌ها و مهارت‌هاش سر جاشون بودن، با این وجود ذهنش سفید سفید بود... دریغ از یک خاطره.

- پیسسست!

دامبلدور با تعجب به اطراف نگاه کرد، اما کسی نبود.

- هی پروفس! اینجا!

سوجی این رو گفت و از ظرف میوه بیرون پرید. روی سطح میز قل خورد از لبه‌ی میز پرید پایین. اما قبل از اینکه به سطح زمین برخورد کنه، به حالت جانورنماش که یه انسان بود () درومد و روبروی دامبلدور، روی صندلی نشست.
- منو که یادتون میاد پروفس؟ سوجی‌ام، پرتاقالتون.

بدون اینکه منتظر جوابی باشه، ادامه داد:
- پروفس یادتون میاد چطور منو آوردین گریمولد و محفلی کردین؟ اون موقع‌ها من تازه اومده بودم لندن. اول توی یکی از دکه‌های آبمیوه‌فروشی ماگلی کار پاره وقت داشتم. می‌دونید که، خوالیگری یه روش قدیمیه واسه اینکه همنوع‌هات رو نجات بدی. از هر دوتا پرتقالی که باید آبش رو می‌کشیدم، یکی رو نجات می‌دادم و به جاش آب مغز گوسفند می‌کشیدم. هر وقت هم تعداد پرتقالایی که نجات می‌دادم زیاد می‌شد، اونا رو همراه چندتا گاو و گوسفند می‌فرستادم صحرا. تا این که کم‌کم مشتریا از مزه‌ی بد آب‌پرتقالا شکایت کردن و اخراج شدم. گمونم مغز گوسفند مزه‌ش فقط به مغز آدم شبیهه، نه آب‌پرتقال!

سوجی که تازه چونه‌ش گرم شده بود، به عق زدن پروفسور دامبلدور توجهی نکرد و ادامه داد:
- اخراج که شدم بیکار و بی‌پول و بی‌خانمان شدم. همینجوری واسه خودم کف خیابونا قل می‌خوردم و کم مونده بود پلاسیده بشم که شما پیدام کردین. از همون اول محبت زیادی بهم داشتین پروفس، یادتونه؟! من رو از کف زمین برداشتین، با لبه‌ی آستینتون پاکم کردین، بوییدین و گفتین؛ «به‌به! چه پرتقال تازه و خوش عطری! باید به گریمولد ببرمت، فرزندان روشنایی حتماً از دیدنت خوشحال میشن!». نمی‌دونید کلمات مهرآمیز شما چقدر من رو تحت تاثیر قرار داد... شما اولین انسانی بودین که من رو نه به عنوان یه خوردنی، بلکه به عنوان یه موجودِ شخصیت‌دار مخاطب قرار می‌داد.

دامبلدور در سکوت عجیبی به اشک‌های نارنجی سوجی خیره مونده بود. شاید برای اولین بار پس از مدتها، نمی‌دونست چی باید بگه! سوجی شیره‌ی غلیظ پرتقال رو از بینی‌هاش داخل دستمال فین کرد و گفت:
- با این همه پروفس، من نیومدم تا فقط براتون خاطره تعریف کنم! یه سوال هم ازتون داشتم راستش.
- سـ.. سوال؟ چه سوالی داری فرزندم؟
- می‌خواستم بپرسم شما فقط خاطرات و حافظه‌ی بلند مدتتون کار نمی‌کنه یا حافظه‌ی کوتاه مدّتون هم دچار اختلال شده؟

دامبلدور دستی به ریشش کشید. علت سوال سوجی رو نمی‌دونست اما با این حال گفت:
- فقط خاطراتم فرزند... چطور مگه؟
- پس یعنی یادتونه دقیقا کی اومدین تو این اتاق؟ دوتا پست قبل که وسط پذیرایی و بین محفلیا بودین که!
- راست میگیا... هولی شت فرزندم!

سوجی چشماش گرد شد و جیغ‌جیغ‌کنان گفت:
- وضعیت واقعا وخیمه! شما علاوه بر حافظه، شخصیت‌پردازیتون هم داره فرو می‌ریزه!

و به حالت پرتقالیش برگشت تا قِل خوران به بیرون از اتاق بشتابه و محفلی بعدی رو بفرسته داخل، شاید نفر بعد بتونه کمکی به پروفسور دامبلدور بکنه!


ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۳ ۳:۴۳:۱۰
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۳ ۳:۴۵:۰۰
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۳ ۳:۴۵:۳۸


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷
#38

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
مـاگـل
پیام: 359
آفلاین
ماتیلدا در اتاق دامبلدور را باز کرد. با دیدن وضعیت پروفسور، خیلی ناراحت شد. دامبلدور، ریش های نامرتب، صورت نشسته و چشمانی خواب آلود، پشت میز خود نشسته بود و ماتیلدا را نگاه می کرد. هوای اتاق، مثل همیشه شاداب و شادی آور نبود و در عوض، بی حال و ناراحت به نظر می رسید

ماتیلدا تا به حال اتاق دامبلدور را ندیده بود چون او تازه وارد بود.
در دست دامبلدور گوی سفیدی وجود داشت که ماتیلدا تا آن لحظه از وجودش باخبر نشده بود. باید برای او ،به طور مفصل توضیح می داد. او نفس عمیقی کشید و سعی در آرام کردن خود داشت اما با اولین حرف دامبلدور، آرامش از او گرفته شد.

- دخترم...

- ماتیلدا هستم.

- بله فهمیدم. بیا روی صندلی بشین و کمی از خودت بگو.

ماتیلدا نگاهی به پروفسور انداخت. اما بعد از مدتی به طرف صندلی رفت. صندلی را کشید که باعث شد در آن سکوت، این صدا، کر کننده به نظر برسد. او دستانش را بر روی میز گذاشت و شروع به حرف زدن کرد.

- آه. پروفسور. شنیدم که شما خاطرات خودتون رو یادتون نمیاد. پس من خیلی به شما کمک...

- ماتیلدا. عزیزم. لطفا به من قضیه ی فراموشی رو یادآوری نکن. امیدوارم تو آخرین نفری باشی که این حرف رو می زنی. ببخشید وسط حرفت پریدم. ادامه بده.

-امم... آهان. من خیلی به شما کمک می کنم. خب بذارید که از اول بگم. من ماتیلدا استیونز هستم و تازه به محفل اومدم. من خاطره با شما و محفل ندارم . پس،از خودم می گم. من هافلپافی هستم...

- از کروات زیبایت، معلوم است.

- مرسی پروفسور. من کسیم که خیلی مهربونم. البته وقتی کسی منو عصبانی کنه، یعنی بدبخت شده. بعضی وقتا هم حسود می شم. من علاقه ی زیادی به گربه دارم و از حشرات خیلی می ترسم. من خیلی فعالیت کردم و شما بالاخره من رو قبول کردید. ولی گفتین من، توی کار با چوبدستی، چند تا اشکال دارم که اگه به اینجا بیام، می تونیم با هم کار کنیم. من رمز در اتاق ارتش دامبلدور هم گربه ی...

- پشمالو. تو رو کمی به یادآوردم ماتیلدای عزیز. خب درباره ی هاگوارتز بگو.

- هاگوارتز؟ باشه. اینجا خیلی عالیه. کلاسا هم خیلی استادای خوبی داره. همیشه بهم خوش گذشته و هیچ وقت ناراحت نشدم. من هافلپاف رو خانواده ی اول و هاگوارتز رو خانواده ی دوم، می دونم. من خیلی از خانواده ام خوشم نمیومد چون اونا به جادو علاقه نداشتن. روزای من به سختی طی میشد. یه بار با خودم گفتم بیام کتابخونه که از شر اونا راحت بشم و سعی کنم با خوندن
کتاب مورد علاقم، فراموششون کنم. و خب... هاگرید رو دیدم.

- بله... ببخشید. دوباره وسط حرفت پریدم.

-او منو به هر طریقی ،راضی کرد که باهاش برم. دستش رو روی یه دیوار گذاشت و اون دیوار، تبدیل به کوچه ی دیاگون شد. بالاخره همه چیزمو خریدم و از همه چیز هایی که گرفته بودم،چوبدستیم را بیشتر دوست داشتم. بعد هاگرید گفت برو به یه ایستگاه قطار. برو تو ستون سوم. با هیچکس هم حرف نزن. من الان میام. ولی نیومد. بعدش هیچکس تازه واردو ندیدم و اومدم هاگوارتز. من کس خاصی نیستم که خیلی زندگینامه داشته باشه. پس...

-دخترم. هممون خاصیم. ما یه جادوگریم.

ماتیلدا از جایش برخاست و با قدم هایی محکم، به طرف در رفت. هنوز به خاطر صدا و حال پروفسور، به شدت حالش بد بود و ذره ای با حال قبل از صحبت کردن، تغییر نکرده بود. فهمید که جواب دامبلدور را نداده. پس گفت:

- خب من از اون باحالا و مهماش نیستم. اما به هر حال، خوشحال شدم که باهاتون حرف زدم.

-منم خوشحال شدم ماتیلدا. در پناه عشق باشی. نفر بعدی رو بگو بیاد دخترم.

- حتما پروفسور

ماتیلدا در را باز کرد. به بیرون پا گذاشت و با حالی بد، نفر بعدی را صدا زد.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷
#37

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۳۱
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 283
آفلاین
گادفری که دلش لک زده بود برای خاطره تعریف کردن، با خوشحالی کنار دامبلدور نشست. یک بلندگوی بزرگ از داخل جیب کتش بیرون آورد و شروع کرد به داد زدن داخل آن.
- یک، دو، سه.. یک، دو، سه.. امتحان می کنیم...

دامبلدور در حالی که گوش هایش مثل قطار سوت می کشید، بلندگو را از دست گادفری گرفت.
- فرزندم! من حافظمو از دست دادم نه شنواییمو...

گادفری لبخندزنان عذرخواهی نمود و بعد شروع کرد به تعریف کردن خاطره اش.
- یه بار تو تعطیلات کریسمس، من و پروف و ادوارد رفته بودیم سواحل خلیج فارس. وسط قایق تو دریا نشسته بودیمو...

یک بچه ی مو سرخ وسط حرف گادفری پرید.
- عمو! منظورت این نبود که وسط دریا تو قایق نشسته بودین؟

گادفری نگاهی چپ چپ به بچه ویزلی انداخت و ادامه داد:
- آره عمو! همون که گفتی.. خلاصه اینکه داشتیم ماهی گیری می کردیم. همون طور که به آبی بی کران دریا چشم دوخته بودیمو شرشر عرق می ریختیم، یه دفعه یه چیزی به قلاب پروف گیر کرد...

یک بچه ویزلی دیگر پابرهنه پرید وسط حرف گادفری.
- چی بود عمو؟ یه ماهی خیلی بزرگ؟

گادفری سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
- بزرگ بود، ولی ماهی نبود. این قد سنگین بود که هر چی پروف زور می زد، نمی تونست بکشش بالا. من و ادوارد هم رفتیم کمکش و شروع کردیم به کشیدن. بالاخره بعد از کلی سعی و تلاش، موفق شدیم بکشیمش بالا. حدس بزنین پروف چی شکار کرده بود؟

ماتیلدا: صندوقچه ی گنج؟
آقای زاموژسلی: صندوقچه ی اسرار؟

گادفری سرش را به علامت نفی تکان داد.
- نه!.. بذارین راهنماییتون کنم.. جانداره و با 'گ' شروع میشه.

آرتور: گوسفند؟
هرمیون: گوزن؟
رون: گورخر؟
پنلوپه: گورکن؟

محفلی ها اسم تمام حیواناتی را که با 'گ' شروع می شد، به زبان آوردند، ولی موفق نشدند جواب صحیح را حدس بزنند. در آخر، خود دامبلدور گفت:
- گادفری نبود؟.. گادفری میدهرست؟

گادفری با حالتی پوکر مانند به دامبلدور خیره شد.
- نه پروف!.. من کنارتون نشسته بودم اون موقع.. نمی شد که منو از آب بگیرین...

بعد لبخندی زد و با هیجان داد زد:
- گلرت بود.. گلرت گریندل والد!

دامبلدور دستانش را روی گوش هایش گذاشت و با لحنی معترض گفت:
- باشه فرزندم!.. حالا چرا داد می زنی؟

گادفری که انتظار داشت دامبلدور با شنیدن اسم یار قدیمی اش هیجان زده شود، با حالتی پکر گفت:
- شگفت زده نشدین پروفسور؟

دامبلدور که گونه های سرخ شده اش زیر انبوه ریش هایش پنهان بود، با لحنی که سعی داشت خونسرد به نظر برسد، پاسخ داد:
- نه فرزندم!.. من این شخصو به یاد نمیارم...

گادفری امیدش را از دست نداد و با خودش فکر کرد شاید دامبلدور با شنیدن بقیه ی ماجرا، گلرت را به خاطر بیاورد.
- خلاصه اینکه گلرتو از آب بیرون کشیدیم و چون ماهیا لباساشو جوییده بودن و هیچی تنش نبود، من و ادوارد سریع چشامونو بستیم تا نگامون به ناموس پروف نیفته...

در این لحظه، ادوارد وسط حرف گادفری پرید.
- چرا دروغ میگی؟.. چشای تو اندازه ی نعلبکی باز بود...

گادفری با لحنی پیروز مندانه گفت:
- تو چشای منو دیدی؟ پس چشای خودتم باز بود...

رگ غیرت دامبلدور متورم شد، ولی تصمیم گرفت فعلا بی خیال این موضوع شود و بعدا گادفری و ادوارد را به مرکز بازپروری بفرستد.

گادفری ادامه داد:
- پروف از ریشاش نخ ریسید. بعد مشغول دوخت و دوز شد و لباس واسه گلرت درست کرد.. بعدم، دو تا دوست کنار هم نشستن و شروع کردن به تک و تعریف.. گلرت راجع به ماجرای فرار از زندانش گفت و اینکه چه طور خودشو از لوله فاضلاب به دریا رسونده.. کم کم، خورشید شروع کرد به غروب کردن و فضا خیلی رمانتیک شد...

گادفری لحظه ای ساکت شد و به چهره های مشتاق دامبلدور و سایر محفلی ها که دوست داشتند زودتر بقیه ی خاطره را بشنوند، نگاهی انداخت.
- من و ادوارد عین هویج نشسته بودیم و زل زده بودیم به پروف و دوستش.. گلرت هم ازین قضیه خوشش نیومد و چون می خواست با یارش خلوت کنه، من و ادواردو انداخت تو دریا تا کوسه ها بخورنمون و از شرمون راحت شه...

یکی از بچه ویزلی ها پرسید:
- چی شد عمو؟ کوسه ها خوردنتون؟

گادفری سرش را به علامت نفی تکان داد.
- نه عمو!.. پروف مهربون نجاتمون داد. بعدم واسه اینکه گلرت حوصله ش سر نره، ازم خواست شعبده بازی کنم. منم مشغول اجرای نمایش شدم. گلرتو غیب کردم. ولی بعدش...

دامبلدور با نگرانی داد زد:
- ولی بعدش چی؟

گادفری با چهره ای متأسف گفت:
- بعدش هر کاری کردم نتونستم ظاهرش کنم.

دامبلدور دستش را روی قلبش گذاشت و در حالی که با چهره ای افسرده به دوردست خیره شده بود، زمزمه کرد:
- گلرت! گلرت بیچاره ی من!.. معلوم نیست الان کجاست و چی کار می کنه!

گادفری در حالی که از بس سرش را به نشانه ی نفی تکان داده بود، پیچ های گردنش شل شده بود، باز هم این حرکت را تکرار کرد و گفت:
- نه!.. راستش بعدا معلوم شد من اشتباهی اونو تو زندان ظاهر کردم!

دامبلدور با شنیدن این جمله شروع کرد به ضجه زدن. همان طور که شیون می زد، به ریش هایش چنگ انداخت و آن ها را دسته دسته از بیخ بیرون کشید. محفلی ها با دیدن این صحنه بسیار غصه دار شدند و آن ها هم شروع کردند به اشک ریختن.

در این میان، مالی مقادیری فلفل قرمز در دهان گادفری ریخت تا دیگر از این خاطره های غم بار برای دامبلدور تعریف نکند.




پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۳:۳۱ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷
#36

یوآن بمپتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۵۴:۳۲ جمعه ۱۱ اسفند ۱۴۰۲
از اکسیژن به دی‌اُکسید کربن!
گروه:
مـاگـل
پیام: 65
آفلاین
نفر بعدی کسی نبود جز...
لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ ژامبون لازانیا قانقاریا تانزانیا زامبیا رواندا سیرالئون ترینیداد توباگو سارانسک لوژنیکی آرتمیو فرانچی دالوژ استانکوویچ راکیتیچ مودریچ مانژوکیچ نازاریو شیائومی سوپلکس دوبلکس دابل‌هند رانینگ بولداگ دی‌دی‌تی ماستانگ آنجلو اتزیو آودیتوره دزموند مایلز اویلا خردل موزاییک استالاکتیت استالاگمیت اوپل لامبورگینی ژوپیتر ساترن ونوس کرموری کجسون کوکتل پپسی کوکاکولا پنکک سیب موز خیار پرتقال سیب‌زمینی انگور خریداریم شیمیایی دمپایی قورباغه فیوز الکترومغناطیس بیرمنگام خیابان استنفورد کوچه‌ی هشتم پلاک شونزده طبقه‌ی بالایی زاموژسلی!

بله، این قطارِ شونصد واگنی، جلوی دامبلدور نشست و به چشمای آبیش خیره شد. دامبلدور یه‌کم تخمه توی مُشت لادیسلاو ریخت و گفت:
- تعریف کن فرزندم.
- اهم اهم... یادتان می‌آید پروفسور آ؟ همان روزی را که روی تخت‌تان نشسته و سرگرم تماشای مورچه‌ای بودید که دانه‌اش را با خود می‌کشید. مورچه هرچه که تلاش می‌نمود، قادر نبود که از پایه‌ی تخت بالا رود و در اینجا بود که خودتان دست‌به‌کار گشته و وی را یاری رساندید امّا آن مورچه‌ی نکبت که ظاهراً از کمک‌تان راضی نگشته و اعمال انفرادی را ترجیح می‌داد، حتی دانه را رها کرده و لج کرد. هرچه که او را بلند می‌کردید و به مقصدش می‌رساندید، بی‌فایده بود. نکبتِ لجوج اصلاً مقصدی جدید در پیش گرفته بود!

دامبلدور هرچی به مغزش فشار آورد، همچین چیزی یادش نیومد.
- آخرش چی شد؟

لادیسلاو فوراً جوابی نداد. نگاهی به محفلی‌ها انداخت، آب گلوشو قورت داد و دوباره به دامبلدور خیره شد.
- آن‌وقت... دگر حال خویش را نفهمیدید و مورچه را زیر انگشتتان لِه نمودید!

دامبلدور:
محفلی‌ها:

امّا این وسط، یوآن بود که متحیر نشد و پرید و یقه‌ی لادیسلاو رو گرفت.
- هوی بوقی! چطور جرأت می‌کنی خاطره‌ی غیرانسانی و غیراخلاقیِ خودتو به پروف بچسبونی؟!

و اسکرین‌شاتی رو جلوی چشم لادیسلاو گرفت که باعث شد سی و سه بندِ لادیسلاو بندری بزنه و فوراً بزنه به چاک.
یوآن سرشو تکون داد و رو به بقیه گفت:
- فک کنم این اواخر کلّه‌ش خورده به صخره. از انجمن محفل برا خونه‌ی ریدل پُست سوغاتی میاره برا نقد. الآنم که دیدین رفتار زشتشو! ... بیخیال، نفر بعدی کیه؟


How do i smell?


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱ سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷
#35

ریونکلاو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۱:۴۳
از ما چه خواهد ماند؟
گروه:
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
مرگخوار
مشاور دیوان جادوگران
پیام: 599
آفلاین
محفلی مذکور جلو آمده و با شوق و ذوق به دامبلدور نزدیک شده، دستانش را به دور گردن وی انداخته و در چشمان پروفسور خیره شد و با دست آزاد دیگرش مشغول ور رفتن با ریش او شد و ساکت باقی ماند.

- خب فرزندم... خاطرتو بگو.
-

دامبلدور دانای بزرگی بود که در تمام اوقات فرقاتش کتاب می خواند و هیچ رمز و رازی از دید او پنهان نمی ماند و معمایی نبود که حلّش نکرده باشد و دستی بر آتش همه چیز داشت به جز این محفلی. پس سیخونکی به وی زد.
محفلی در سکوت همچنان نگاه می کرد.
دامبلدور او را برداشته و قدری تکان داد تا بلکه روشن شده و کار کند، اما او همچنان در سکوت، خیره به چشمان دامبلدور و دست بر ریش و موی وی می کشید.

- می گم اطرفش رو ببینید پروفسور شاید یه دکمه ای چیزی داشته باشه.

رز زلر این پیشنهاد را داده بود.
دامبلدور محفلی را چپ و راست و پشت و رو نموده و بر اقصا نقاط وی زد تا بلکه دکمه ای را پیدا کند.
آخر مگر آدمی دکمه دارد؟

در همین هنگام رون سراسیمه از طبقه بالا به پایین آمد، عرق از سر و روی وی جاری بود و تنها یک زیرپیرهنی و شلوارکی سبز بر پای داشت و دوان دوان به سوی آشپزخانه رفته و درون سطل آشغال پریده و همه چیز را به پیرون پرت کرده و سپس از آن بیرون جسته همان رکابی بر تنش را پاره پاره نموده و چند موی از خودش را کنده و چند باری بر هوا پریده و خویش را با بینی به زمین کوبیده و دست آخر نعره ای کشیده و در تمام این مدّت فریاد می زده است که: کوش؟! کوش؟!
سپس بلند شده و با دیدن چهره پروفسور دامبلدور آرام می گیرد.

محفلیون فهمیدند که رون دیوانه شده.
- عـــــه! تو اینجایی؟

رون به سمت محفلی آمده و آن را گرفته و با خود می برد:
- آآآخ!

رون به ریش هایی که در دست محفلی عجیب بوده و از چانه پروفسور کنده شدند توجهی نمی کند.
- این کیه رون؟!

آرتور دستش را روی شانه رون گذاشته و او را خطاب می کند، لحن آرتور بسیار خطرناک است.
رون می ترسد و می لرزد.
- این شبیه ساز عشق ورز منه تا بهم کمک کنه بتونم به خوبی هری و پروفسور عشق بورزم و برای شما و مامان و همه مایه افتخار باشم.
- رون! من بهت افتخار می کنم پسرم!

محفلیون احساساتی چند ساعتی اشک ریخته و سپس آماده می شوند تا خاطره ای برای پروفسور تعریف کنند.



پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۲:۱۱ سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷
#34

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۰۶ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۲
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
سوژه جدید

دامبلدور گوی اندیشه به دست روی مبل خونه گریمولد نشسته و بهش زل زده بود. انگاری که یه چیزی توی گوی گم کرده و داره سعی میکنه پیداش کنه. حتی پلک هم نمیزد و بر عکس همیشه دستی به ریشش نمیکشید.

-پروف؟

دامبلدور سرش رو به آرومی بالا آورد و به آرتور ویزلی نگاهی کرد. بعد دوباره سرش رو پایین آورد و به گوی خیره شد.

-بچه ها یه دقیقه بیایین تو پذیرایی.

آرتور این رو فریاد زد و کمی به دامبلدور نزدیک تر شد. پیری دامبلدور باعث شده بود که خیلی از سوژه های محفل در مورد مشکلات زندگی دامبلدور باشه. یه بار دنبال همسره، یه بار داره به سیاهی کشیده میشه حالا هم که به گوی اندیشه اش زل زده و مشخص نیست چشه. تک تک محفلی ها که وارد اتاق میشدن، دامبلدور لحظه ای سرش رو بالا میاورد و بهشون نگاهی میکرد و دوباره چشماش روی گوی قفل میشدن.

-پروف چی شده؟

آرتور که خیلی به پروف نزدیک شده بود، دستی روی شونه هاش گذاشت و همین باعث شد که دامبلدور گوی رو روی مبل بذاره و از سر جاش بلند شه. به طرف پنجره رفت تا هوایی بخوره و شجاعت حرف های بعدیش رو بدست بیاره. به اندازه کافی اکسیژن مصرف که کرد، به طرف محفلی ها برگشت و گفت:
-به طرز عجیبی، یا با سهل انگاری خودم، یا یه مرگخواری دستش به گوی رسیده یا یکی از محفلی ها داره باهام شوخی میکنه. در هر صورت تمام خاطره هام از بین رفته، هیچ چیز از گذشته یادم نیست. گوی کاملا خالیه.

محفلی ها شوکه شدن، دهنشون به زمین خورد، موهاشون رو کندن، ویبره رفتن، پوکر فیس شدن و داد و بیداد کردن. خلاصه اینکه تمام عکس العمل های ممکن رو اول انجام دادن و بعد که آروم شدن دامبلدور ادامه داد:
-تنها راه حلی که به ذهنم میرسه اینه که تک تک بیایین پیشم، یکی از خاطره های محفلی مهمتون رو واسم تعریف کنید. میتونه از عضویتتون باشه، یه نبرد با مرگخوارا باشه، از خانوادتون باشه و خلاصه هرچیزی که بتونه به پس گرفتن خاطراتم کمک کنه. هر خاطره ای که میتونین بگین.

محفلی ها به فکر فرو رفتن ولی یکیشون از بقیه آماده تر بود و سریعا جلو اومد تا خاطره ای تعریف کنه ...




پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۴
#33

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۵۳ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
مـاگـل
پیام: 1548
آفلاین
سکوت اتاق با خنده‌ی گریندل‌والد شکسته شد:
- فک کردید میاید و دستشو می‌گیرید و می‌بریدش خونه؟ فک کردید بزرگترین جادوگر سیاه حال حاضر توبه می‌کنه؟! باشه، قبول، تا کِی؟! تا وقتی باز یه اتفاقی برای یکی دیگه‌تون بیفته و..

چشمانش را با سرعت دلهره‌آوری گشود و نگاهش به سمت جیمز و تدی چرخید.
نه.
سرما در آن دو چشم قهوه‌ای که روزگاری پر از خنده بود، بیداد می‌کرد. قلب تدی فرو ریخت.
نه.
ویولت آستین‌هایش را یک بار دیگر بالا زد و به سمت گریندل‌والد چرخید.
"نمی‌گذاشت آسیبی به هیچ جادوگر سفید دیگری برسد!"..
***


دوان دوان از انتهای کوچه‌ی ناکترن پیدایشان شد و رنگ از رُخشان پرید. می‌دانستند! همین که خانه‌ی دایی مونتگومری را خالی یافتند، نگاهشان در هم گره خورد و فهمیدند جیمز و تدی کجا رفته‌اند.

رکس که بی‌توجه به اطرافش، فقط دنبال نشانه‌ای از پسرعمه‌ش و برادر او، می‌دوید، به یک‌باره توسّط دست ویکی متوقف شد.
- چیه؟!

برگشت، ولی نگاه ویکی خیره مانده بود به نقطه‌ای نامعلوم میان زمین و هوا و رنگش، به سپیدی ارواح هاگوارتز بود.

- ویکی چیه؟!

رکس اشتباه می‌کرد.
ویکتوآر ویزلی به نقطه‌ای نامعلوم نمی‌نگریست.
به دنبال بالا آمدن دست ِ دخترعمویش و نشانه رفتن انگشتان لرزانش، چرخید و مسیر اشاره‌ی او را تعقیب کرد. نیازی به هوش ریونکلایی نداشت تا ببیند آنچه پیکره‌ی تمام مهمان‌خانه‌ی ناکترن را به لرزه در آورده است، زمین‌لرزه نیست.

ویکی زمزمه کرد:
- ویولت و جیمز و تدی؟..

حتی نمی‌توانست بفهمد آن دو چطور در برابر طلسم‌هایی چنین مخرّب و قدرتمند از سمت بهترین دوستشان مقاومت می‌کنند.

رکس چوبدستی‌ش را کشید و به شانه‌ی ویکی چنگ زد.
وقتی برای دویدن نبود.
آپارات!
***


طلسم گلرت با قدرت تمام به ویولت خورد و او را به دیوار اتاق کوبید. روی زمین افتاد و سر ِ فرو افتاده‌ش، موهایش را چونان حجابی به دور صورتش کشیدند.
- فکر کردی حریف من می‌شی بچه جون؟ من یک عمره کارم اینه!

جیمز زیر لبی، طوری که فقط برادرش بشنود زمزمه کرد:
- بهش یه اکسپلیارموس بزنم؟

در شرایط دیگر، این شوخی ِ ضعیف حداقل سایه‌ای از خنده را روی لب‌های تدی می‌نشاند، ولی در آن شرایط، او نیز..
زمین ِ مهمان‌خانه زیر پاهایشان به لرزه در آمد.
گلرت، که تنها جادوگر ِ بر پا ایستاده‌ی آن جمع بود، تقریباً تعادلش را از دست داد. ویولت سرش را بالا آورد و همین ظاهراً برای فرستادن شعله‌ای ارغوانی رنگ به سمت گلرت کافی بود. او فرصتی برای دفاع نداشت و طلسم بودلر ارشد، با تمام قدرتش نه تنها از او، که از دیوار پُشت سرش هم گذشت. فریاد دردآلودش، خنده‌ای روی لب‌های ویولت نشاند که با پدیدار شدن دندان‌های آلوده به خونش، منظره‌ی ترسناکی را رقم زده بود.

سوّمین لرزه..

و تدی بدون کوچکترین فکری به سمت جیمز شیرجه زد تا بدنش را سپر او کند..
***


در میان خیل ِ عظیم جمعیت جمع شده در برابر مهمان‌خانه پدیدار شدند. با لرزه‌های ترسناک مهمان‌خانه، تمامشان بیرون دویده بودند تا مبادا مهمان‌خانه روی سرشان به معنی دقیق کلمه خراب شود.

نور درخشان ارغوانی رنگی، یک بار دیگر مهمان‌خانه را لرزاند..
برای آخرین بار!..
***


آدم‌ها، شباهت انکارناپذیری به ساختمان‌ها دارند.
هیچ آدمی با یک کلمه حرف ناگهان سر به شورش برنمی‌دارد. هیچ آدمی در مواجهه با یک مشکل ِ کوچک در زندگی‌ش نمی‌شکند. هیچ آدمی به یک باره فرو نمی‌ریزد.. نابود نمی‌شود..

هیچ ساختمانی هم با یک طلسم بر سر ساکنانش خراب نمی‌شود..

این سقوط..
دست‌آورد سال‌ها تحمّل و سکوت بود!..
***


- نـــــــــــــــه!!

صدای جیغ ویکی، در میان صدای مهیب ناشی از فرو ریختن مهمان‌خانه گم شد. چوب، سنگ، آجر و جادو، تمامشان به یک‌باره تسلیم شدند و مهمان‌خانه در میان ابری از گرد و غبار، ناپدید شد. دو دختر محفل، قبل از این که خاک فرو بنشیند، میان مهمان‌خانه دویدند.

- این.. آخریش.. بود..

کلمات بُریده بُریده‌ی ویولت، آنها را در جا میخکوب کرد و بعد، صدای افتادن جسمی سنگین روی خرابه‌های مهمان‌خانه به گوششان رسید. میان مِه ِ ناخوشایند غبارآلود، توانستند دو پیکر آشنا را ببینند که در میان آن خرابی، گویی توسّط سپری از جادو حفظ شده بودند.

گرد و خاک فرو نشست.
- جیمز! تدی!

هر دو نفر امّا بی‌اعتنا به فریاد ویکی، برخاستند و سمت ِ بدن ِ بی‌حرکتی که اندکی دورتر افتاده بود، دویدند.
***


تدی آرام بالای سر او نشست. هنوز چشمان سرد و خنده‌های بی‌روحش را به خاطر داشت، ولی در آن حالت.. چهره‌ش خسته به نظر می‌رسید.. نه چندان متفاوت از ویولتی که می‌شناختند. کمابیش انتظار داشت هر لحظه چشمانش را باز کند و به اعتراض بگوید: «تخصیر جیمز بود، تدی!» و گناه خرابی مهمان‌خانه را به گردن جیمز بیندازد.

- می‌تونست آپارات کنه.

صدای جیمز را شنید.
- همیشه ننگ رووناس.

دست تدی با ملایمت دسته‌ای موی تیره را از صورت ویولت کنار زد.
- دوشیزه بودلر.

یک بار دیگر انتظار اعتراضش را کشید. ولی چشمانش هنوز بسته بودند. حضور رکس و ویکی را هم احساس کرد. صدای لرزان ویکی:
- مُرده؟..

تدی برخاست.
پیکر ویولت روی دستانش.
- نه.

لبخندی زد.
- داره برمی‌گرده خونه.

تدی اشتباه می‌کرد.
ویولت همان لحظه، خانه بود!..

×پایان×


But Life has a happy end. :)







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.