هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
#15

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۲۳:۴۱ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
برگی از دفتر خاطرات آرتور ویزلی

25 آگوست

هوا عالیه...صاف و آفتابی.یه هوای ایده آل برای رسیدن به موفقیت.با پدرم شرط بستم که من می تونم فرد موفقی باشم حتی بدون کار کردن تو مزرعه و سر و کله زدن با مرغ و خروسا و...تو این سفر خیلی چیزا یاد گرفتم از جمله اینکه شبا کفشامو بذارم زیر سرم و بخوابم تا دزد نبره و اینکه چه جوری با یه تیکه نون و یه تیکه پیاز روزا رو سپری کنم. الانم که رسیدم به لندن.شهر رسیدن به آرزوهام!البته مردم لندن اخلاقای عجیبی دارند.روز اول وقتی داشتم تو خیابون راه می رفتم منو با دست به هم نشون می دادن و حتی یکشیون وقتی از بغل من رد شد یقه لباسشو کشید جلوی دماغش!خیلی این کارشون توجهمو جلب کرد.ظاهرا این کارا یه جور خوشامد گویی به افراد تازه وارده.تو یه مسافرخونه به اسم پاتیل دزدار حتی برخوردا از اینم گرمتر و صمیمی تر بود. وقتی وارد شدم تمام مشتریا به من خیره شده بودن. مثل اینکه می دونستن من قراره چه آدم موفقی باشم.برخورد صاحب اونجا از همه بهتر بود چون چوبدستیشو برای ادای احترام به من درآورد و تا دم در بدرقم کرد ولی خب فکر میکنم به خاطر این خوشامد گویی صمیمی و گرمش یادش رفت من سفارش یه نوشیدنی داده بودم...دیدی پدر؟

12 دسامبر

وای... هوا یه دفعه چقدر سرد شد. خیابونای لندن پر از برفن. بچه ها روی سطح خیابونا سر می خورنو صدای جیغ و فریادشون خیابونو پر کرده. من تونستم یه شغل آبرومند تو لندن برای خودم گیر بیارم. کار آسونی نیست ولی من ازش راضیم. باید صبح زود بلند شم و تو خیابونا راه برم و داد بزنم برف پارو می کنیم و آب حوض میکشیم. مردم همیشه از دیدن من خوشحال میشن. دیروز وقتی داشتم داد می زدم باهام برف بازی می کردن و گلوله های برف به طرفم پرت کردن.البته من باختم چون اونا خیلی تعدادشون بیشتر از من بود ولی خوش گذشت. تازه بعضی هاشونم برام لنگ کفش و گوجه فرنگی پرت کردن. خیلی بهم لطف دارن مثل اینکه فهمیده بودن دیگه تاریخ مصرف کفشام به سر اومده. بالاخره تونستم به پدرم ثابت کنم که می تونم تو شهر هم رو پای خودم باشم. مطمئنم بهم افتخار میکنه.

14مه

بالاخره بهار رسید.من تونستم در عرض این مدت کم پیشرفت کنم و شغلمو ارتقا بدم.یه جای رسمی استخدام شدم.حالا دیگه لازم نیست حنجره امو پاره کنم.صبح ها ماشین شرکتی که توش کار میکنم میاد دنبالمون و منو همکارامو سوار میکنه و سر پستامون پیاده میکنه.الان یه لباس نارنجی شیک که رنگش با موهام هماهنگه تنم می کنم.پست مهمی دارم چون به تمیزی و نظافت شهر کمک میکنم.می دونم پدرم الان خیلی به من افتخار میکنه.

13 ژوئن

امروز سر کار شخص مهمی سراغم اومده بود.قبلا ندیده بودمش.بارونی بلندی تنش بود و یه پیپ هم گوشه لبش.نمی دونم اون از قبل در مورد من شناختی داشت و می دونست چه فرد موفقی هستم؟یا شاید هم فقط با دیدن من به این نتیجه رسیده بود.مطمئنم خوش تیپی و ظاهر موفقم بی تاثیر نبوده وگرنه چرا از بین اون همه آدم فقط اومد سراغ من؟ازم پرسید که دوست دارم عضو یه انجمن یا سازمانی به اسم کفتر؟خروس؟شایدم گنجشک...حالا اسمش زیاد مهم نیست...یه چیزی تو این مایه ها باشم؟ حتی اینجا هم دارن می فهمن با چه آدم مهمی طرفن.البته من این پیشنهادو بلافاصله قبول نکردم و گفتم باید روش فکر کنم.کجایی پدر که ببینی پسرت چقدر مهم شده.

14 آگوست

چند وقتی هست که اینجا ساکن شدم.آدمای مهمی اینجا رفت و آمد می کنن.از جمله همون معرف من...اسمش چی بود؟فیلچر؟فچر؟یه پیرمرد مهربون اینجاست که قیافه اش خیلی شبیه بابانوئله.اون خیلی پیره ولی واقعا با محبت و با توجهه. به من هم که تازه واردم خیلی علاقه مند شده.همون روز اولی که وارد شدم ازم دعوت کرد بریم اتاقش یه فنجون قهوه بخوریم تا بهتر بتونه منو برای وظیفه خطیری که بر دوشم گذاشته میشه توجیه کنه.گفت همه اعضا باید زمان عضویت این مرحله رو بگذرونن.و دیگه یه دختر موقرمز چاق و دوست داشتنی هم اینجاست.تعجب میکنم چرا تا الان ازدواج نکرده؟فکر کنم چون سرش بدجوری به انجام وظایفش تو محفل گرمه چون همه ما کارهای مهم و حساسی به عهده داریم.مثلا همون دامبلدور که رهبر گروهه وظیفه اش توجیه کردن و اشنایی تازه واردین با وظایفشونه.مالی همون دختر چاقه وظیفه آشپزی رو به عهده داره و سیریوس که شکل یه سگ گنده است باید هر روز رختخوابارو جمع کنه و دوستش ریموس هم باید هر شب آشغالارو بذاره دم در و به پرنده دست آموز دامبلدور هم که عضو محفله دونه بده.ماندانگاس هم کارای تجارتی محفلو انجام میده و منم وظیفه دارم هر روز کفشارو واکس بزنم و بعضی وقتا پرده هارو جلوی تابلوی مادر سیریوس بکشم. همه ما شبا دور دامبلدور جمع میشیم تا اون برامون قصه بگه و به این شکل شخصیتمونو پرورش بده. بعضی وقتا هم با هم تمرین اکسپلیارموس میکنیم.البته در کنار اینا ما وظایف جزئی و کم اهمیت دیگه ای هم داریم از جمله مبارزه با جادوگر سیاهی به اسم لرد ولدمورت و طرفدارانش که اسم خودشونو مرگخوار گذاشتن و امنیت جانی و مالی جامعه رو تهدید می کنن. ولی من فکر میکنم ما با داشتن این همه کار نباید خودمونو درگیر این کارای بی ارزش کنیم.نمی دونم اگه به پدرم بگم من به چه جایی رسیدم چی میگه؟

20 ژانویه

خیلی خوشحالم.باورم نمیشه...انگار رو ابرام...
من هفته گذشته با مالی ازدواج کردم.ما خیلی خوشحالیم.تو مراسم ازدواجمون که به پیشنهاد دامبلدور تو محفل برگزار شد تمام سران محفل شرکت داشتن.برای شام هم این بار به جای سوپ سبزیجات آبگوشت داشتیم.دامبلدور قبول کرد ما تو یه اتاق از مقر ساکن بشیم تا مجبور نباشیم هزینه های یه اتاق رو پرداخت کنیم.خیلی پیرمرد مهربونیه. در عوض وظیفه جدیدی غیر از وظایف قبلی به عهدمون گذاشت.قراره ما به افزایش جمعیت محفل کمک کنیم!پدرم حتما باور نمیکنه من تونستم چقدر موفق بشم...می دونم از خوشحالی سکته میکنه!


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۴ ۲۲:۴۷:۱۰
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۵ ۱۱:۵۴:۲۹


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲
#14

دافنه گرینگراسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
جونم برات بگه دفترچه خاطرات! ریموس لوپین ِ گرگ برات بگه دفترچه خاطرات!

نمی دونی چقدر پیر شدم. دیگه حتی مرغ مگس رو هم نمی تونم بخورم. حتی از نوع ِ ماگلی. پنجول هام دیگه چرم ضخیم کیف پول ها رو پاره نمی کنه و دست هام هم اونقدر قوی نیستن که بخوان دکمه ها رو باز کنن و پول ماگلی در بیارن.

چوب دستی رو هم نمی تونم نگه دارم؛ لامصب!

هی بابا گرگه ـم، به من می گفت برو شوهر یک زن پولدار شو. هی نرو با اون تانکس مو حلوایی ازدواج نکن. مگه من گوش دادم؟ فکر می کردم بعد از خوردن شنگول و منگول و پاره شندن شکمش تو خواب و پر از سنگ شدن شکمش، باعث شده که اون چرت و پرت بگه. اما باید گوش می کردم...

اگه گوش می کردم؛ الان مجبور نبودم این کارا رو بکنم. مجبور نبودم حیوون خونگی بشم. گودریکیا! مگه من چه گناهی کردم؟ اهه اههه اهه (افکت گریه ام).

هر ماه، موقعی که ماه کامل می شه؛ من، ریموس لوپین بزرگ، باید برم حیوون خونگی بشم و با یک همستر، توی یک قفس زندگی کنم و تازه، بد ماجرا یانه که اون رو نباید بخورم. تو تا حالا با یک همستر زندگی کردی؟ نکردی دیگه. مثلا دفترچه خاطراتی. سکوت (افکت چرخوندن چشمام- صدا نداره که!)

هی دامبلدور می گه ریموس! بیا محفلی شو. روزی شش تا همستر می دیم بخوری. تازه با موش برنج.

منم که هی دهنم آب می فته/ دلم به تاب تاب می افته... اما نمی دونم چرا قبول نمی کنم؟ واقعا چرا قبول نمی کنم؟ شترق (فکت پس پیشونی زدن به پیشونی ـم).

رینگ رینگ (افکت صدای پیشنواز تلفن لرد دامبلورت) نــــه اشتباه نکن دفترچه خاطرات! اصلا اشتباه نکن. من دارم صدا ها رو می نویسم که وقتی بعدا خوندم؛ قشنگ فضا رو حس کنم! :)

الان بوی سوختگی غذا می آد... نه! نه! این دمم بود. شرمنده دفترچه خاطرات. من بر می گردم.

فس فس (افکت فوت کردن به دمم)

خب، دفترچه خاطرات! به این نتیجه رسیدم که دمم رو نمی شه خاموش کرد و احتمالا تا ابد آتیش ـش می سوزه. سکوت (افکت سکوت کردن!). اهه. همین الان دامبلمورت جواب داد. الان بیزی ام. حرف نزن. اوکی؟

دفترچه جون! قبول کرد! بهش گفتم دمم داره می سوزه و اصلا به روی خودم نیاوردم که نمی تونم خاموشش کنم و گفتم برای ابهت گذاشتم بسوزه. اون هم خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و من رو به محفل راه داد. فقط قبلش گفت که باید رو آتیش دمم وایتکس بپاشم تا سفید بشه.

اوی! دمم! واقعا داره آتیش دمم به من می رسه. شرمنده دفترچه خاطرات. خوش حال شدم که باهات حرف زدم دفتی خاطی. (دفترچه خاطرات!)


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲
#13

چو چانگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۸ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶
از امدن و رفتن من سودی کو!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 674
آفلاین
بخشی از دفتر خاطرات جیمز پاتر

..................................................................................

چند روزی که ما قایم شدیم،پتی هم رازدار ما شده.

هر روز خودش و دامبل و سیروس و مهتابی میان اینجا ما رو دلداری میدن میگن نترسید.

خو اخه یکی نیس به این دامبل بوقی بگه :

بابت لامصب من که منم مرد خانواده میترسم چه برسه به عیال و بچه!

اخه اگه کله گنده جادوگرا میافتاد دنبال اون و میخواست کل خانوادش رو شپلخ کنه نمیترسید؟؟؟

پ.ن:راستی دامل که خانواده نداره:|

راستی تر! دارک لرد هیچ وقت نمیفته دنبال دامبل:|

...............................................................................

ای داد بد بخت شدم!نابود شدم!

امروز رفتم یه چرت بزنم،بیدار که شدم دیدم دامبل اومده از لی لی شنل نامرئی رو گرفته برده!

من تمام امید زنده بودنم اون شنل بود...

ولی به جاش گرفتم حسابی لی لی رو زدم:)

زنیکه احمق دو دستی شنل رو تقدیم کرد و با منم یه مشورت نکرد:|

اونم حسابی جیغ و داد کرد و گفت وقتی از شر اسمش رو نبر خلاص شدیم ازت طلاق میگرم میرم پیش سوروس

منم گفتم طلاق بگیره عمرا بچه و مهریه رو بهش بدم:)

خلاصه جریاناتی داریم...

...........................................................................

خوب خیلی وقته این جاییم حوصلم سر رفته

ولی لی لی دیگه بیخیال طلاق شده فهمیده پیش خودم جاش این جا بهتره:)

روزا خیلی تند میرن و ما هم اینجا بیکار...

ولی خوب به زودی شرایط درسـ

ای وای اسمش رو نبر اومد وای....کمــ

..........................................................................

روحش شاد:دی


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲
#12

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
دست نوشته ی رول دستمال ... چیز یعنی دفترچه خاطرات جینی ویزلی!


خب من تو خونواده ای بزرگ شدم که عادت کردم با نگاه تحقیرآمیز دیگران بهم کنار بیام. خیلی دردناکه که یه روز از خواب پاشی و بفهمی که شوهرت میخواد از خونه بندازدت بیرون و مجبوری خونه بابات برگردی. الان از دادگاه برگشتم، رسما از هری طلاق گرفتم. :(

دو برگ جلوتر:

متاسفانه مجبورم روزگارمو با کبریت ِ جادویی فروختن بگذرونم. خونه بابام اومدم، پناهگاه. مجبورم رو دو تا کمدی که تو اتاق ویزلی شماره 990 تا 999 وجود داره بخوابم. یه نردبون کنارش گذاشتم و میرم و اون بالا میخوابم ... تاسف باره!

متاسفانه تعداد خواهر برادرام زیادی زیاده و دقیقا 999 تا هستن. بابامم که یه مامور ساده ی وزارتخونه س که پولش کفاف نمیده خرج این همه آدمو بده. واسه همین کبریت ِ جادویی میفروشم.

اما من یه آرزوی بزرگ دارم ... محفلی شدن!

اینطوری میتونم واسه خودم یه اتاق مخصوص داشته باشم ... میتونم حقوق ماهیانه بگیرم! میتونم با غرور راه برم و بگم یه محفلی ام و نه کبریت ِ جادویی فروش.

5 روز بعد:

چند روزیه که مردی با ریشای بلند سفید میاد و یه گوشه وایمیسه و روزنامه میخونه. من حدس میزنم دامبلدوره، اما نمیدونم چرا شک دارم ... آخه منکه هزار بار اونو دیدم، ولی در عجبم که چرا نمیتونم تشخیصش بدم. فردا حتما میپرسم.

برگ بعدی:

آخ جون خودش بود! آلبوس دامبلدور کبیر! وقتی بهش گفتم کی هستم کلی خوش حال شد و گفت که اگه خانواده ی من نبودن هیچ وقت محفل نمیتونست عضوی داشته باشه.

خوش حال شدم چون از وجودمون خوش حاله. کلی بهش اصرار کنم که منو محفلی کنه، تا منم به آباد شدن محفل کنم ... گفت بهش فکر میکنه. اما آخه چرا؟

2 صفحه بعد:

دو روزه که دامبلدورو میبینم و مدام ازم فقط یه سوالو میپرسه ... مطمئنی میخوای محفلی بشی؟ حاضری تمام سختیاشو تحمل کنی؟ منم با ذوق زدگی میگم معلومه که آره!

اما اون همچنان میگه باید فکر کنه. واقعا چرا؟

7 روز بعد:

6 روزی میشد که دامبلدور نیومده، اما بالاخره امروز سر و کله ش پیدا شد. بهم گفت فردا به خونه شماره 12 گریمولد برم. از خوش حالی جیغ کشیدم و پریدم بغلش. تمام کبریت ِ جادویی هامو انداختم تو جوب(جوی).

این کار خیلی دامبلدورو خشمگین کرد طوری که اگه خوش حال نبودم واقعا ازش میترسیدم. بالاخره اون همه روز گریه و زاری و التماس نتیجه داد ... فردا محفلی میشم. خوش حالم که دامبلدور مرد دل رحمیه و با اشک و آه ملت خام میشه و قبولشون میکنه ...

مرلینا! ازت متشکرم، متشکر! همه ش کمک تو بود ... دیگه مجبور نیستم کبریت ِ جادویی بفروشم. :) :) :) :) :) :) :)

2 صفحه بعد:

الان تازه میفهمم که چرا با وجود اینکه خیلی فامیل مارو دوست داشت اما با محفلی شدن من مخالفت میکرد. چون اینجا هم وضع خرابه.

هیچ وقت فکر نمیکردم که مجبور باشم تو خونه ای بخوابم که هم اتاقیام سوسک و کرم و عنکبوت و انواع و اقسام حشرات جادویی دیگه س. اصلا انگار هیشکی تو این خونه پر نمیزنه ... اتاق میخواستم، اما نه این اتاقو ... :(

برگ رو به روییش:

به من گفتن که باید به جای مامانم براشون آشپزی کنم چون مامانم مجبوره از 999 تا فرزند خودش نگه داری کنه و ماه هاست که دیگه برای محفل آشپزی نمیکنه. من مشکلی ندارم چون این خیلی بهتر از کبریت فروشیه ... تازه اینطوری حقوقمم بالاتر میره! :)

برگ پشتیش:

نـــــــــــه! باورم نمیشه ... من فهمیدم که اینجا خبری از مواد غذایی نیست، حتی بهمون حقوق هم نمیدن. روزرگارمونو با خوردن نصف خرما و نون خشک میگذرونیم. وظیفه منم به عنوان آشپز اینه که پول خرید نون خشک و خرمارو جور کنم. محفل بودجه نداره، از من کمک خواستن. میخوان براشون کبریت ِ جادویی بفروشم. :((


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۳۰ ۱۹:۳۵:۴۲



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲
#11

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۱۰:۱۱ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۲
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
دفتر خاطرات هرمیون گرنجر، پاراگراف اول صفحه یک هزار و صد و یازده


الان که پونزده سالمه و به لطف دوستان توی خونه ی شماره ی دوازده میدان گریمولد گیر کردم و صبح تا حالا داکسی ها رو می کشتم و الان هم سه ساعته بیدار موندم که بدون مزاحمت جینی بتونم بنویسم، میخوام یه اعترافی بکنم.
حتی واسه ی خودم هم عجیبه ولی اون موقع که وارد دنیای جادویی شدم اصلا ایده ی این قضیه به ذهنم نرسیده بود که بتونم عضوی از محفل بشم. از وقتی که یازده ساله بودم و نوشتن توی این دفتر قرمز رنگ رو شروع کردم، رون و هری همه ش دم از مبارزه با مرگخوارا، کارآگاه شدن و امثال این چیزا میزدن.
ولی خب حقیقتش، همیشه فکر میکردم که مردم عادی چه جوری ان؟ بدون مسئولیت زندگی کردن؟ بدون اینکه باری روی دوش آدم باشه؟
چرا از همون یازده سالگی همه ش به خودمون فشار آوردیم که بجنگیم...؟
امروز جوابشو فهمیدم! من یه مشنگ زاده م! D:
چه جایی میتونه بهتر از اینجا باشه؟ چه اعضای مهربون و دوست داشتنی ای که نداریم ما اینجا.
رئیسمون دامبلدوره. کسی که سخنان نغزش قبل از شروع سال تحصیلی زبان زد خاص و عامه. نویسنده ها هم نمیتونن بهتر از این چیزی بگن.
بزرگا و نویسنده ها و فهمیده ها همیشه باید جوری باشن و حرفایی بزنن که بقیه نفهمن. من اعتقاد دارم که هر کس خل و چل خونده میشه، سی سال دیگه همه میگن نابغه بوده!
بی شک... کسی که ریشش زیر پاش گیر میکنه، کسی که عینکش داره از بینی ش می افته، کسی که به جای کلاه جادوگری خیلی وقتا یه چیزی مثل عمامه روی سرشه، کسی که 320 سال عمر کرده باشه، کسی که به سوروس اسنیپ اعتماد کنه، کسی که به اسمشونبر بگه تام، کسی که دیوانه باشه،امکان نداره خل و چل واقعی باشه!
بقیه اعضا. یکیمون جانورنمای سگه. یکیمون گرگینه س. یکیمون سوروس اسنیپه!
گروه از این بهتر؟ :*
گفتم سوروس اسنیپ... این ماموریت هاش که هی غیب میشه و میره و میاد! کشف کردم چیکار میکنه!
دیروز رفتم توی اسطبل که برای تخت خواب جدید کج منقار یه کم کاه بیارم، دیدم داره با یه شن کش گوشه ی اسطبلو تمیز میکنه!
امروز صبح هم دیدم داره با همون شن کش علف هرز هایی که گوشه باغچه مخفی مون رشد کرده رو میکَنه!
اولش به نظرم اومد که آخه مگه ما محفلی نیستیم؟ چرا باید جون یه علف هرز بی گناه رو بگیریم؟ :(
ولی بعد دیدم که ای بابا. اینجوری که داکسی و مار اسمشونبر هم بی گناهن پس . دیدم بهتره صرف نظر کنم!

+ یعنی ممکنه یه روز به من هم از این ماموریت های مهم و سری بدن؟ :وی آی بی:
+ نقاشیم خوب نیس. نمیتونم شکلک بذارم تو دفترم اینجوری :( کاش میتونستم بگم دین توماس که نقاشی ش خوب بود بیاد و برام شکلک بزنه تو دفتر خاطراتم!


پاراگراف دوم صفحه ی دو هزار و دویست و بیست و دو

امروز دیگه میتونم خودمو رسما محفلی بدونم. رسما که نه البته. غیر رسمی.
وقتی که جلوی اون همه مرگخوار جنگیدم، جون گذاشتم وسط، 6 سال از آرمان هامون دفاع کردم!
شانس ماست دیگه. تا ما اومدیم عضو شیم، تا ما اومدیم آدم شیم!
تا ما اومدیم نفر شیم توی محفل، دامبلدور افتاد مرد! :(
مک گونگال یه دسته از ریش دامبلدور رو نگه داشته.
آواز ققنوس و چه میدونم باهوش بازی درآوردن من و اینا چه فایده داره. الان دیگه من که توی محفل آدم حساب میشم به چه امیدی محفلی باشم؟
بدون دامبلدور؟ :(
حالا به کی غر بزنیم که بی توجه بوده؟ :(

کسی هم نیس که ما رو تایید کنه که. ما میخوایم عضو شیم! ولی کسی نیس فرم هامونو تایید کنه که!
چرا توی فرممون هنوز نوشته به دامبلدور اعتقاد داری؟ فوکس رو نجات میدی یا نه؟
این چه وضعیه؟ میخوان هی اعصاب ما رو خرد کنن؟ :(

پاراگراف سوم صفحه ی سه هزار و سیصد و بیست و سه

پرسی رئیس محفل شده. با فرم و بی فرم ملتو راه میده!
نقاشی هم یاد گرفتم بکشم. تازه با یه افسون متحرکشم میکنم!
امروز به من ماموریت دادن!
نشستم و دوازده ساعت تمام به ورودی محفل نگاه کردم!
پرسی گفت عالی بودم و ممکنه ماموریت های مهم تر بهم بدن!
یعنی ممکنه یه روز به مقام سوروس برسم و ماموریت های مهم داشته باشم؟ :vib : ( اوه... گوشه ی سمت چپ این یکی رو کج کشیدم. در نیومد :| )
به جز من و رون و بچه ی هری اینا که جیمزه، 3 تا عضو فعال داره محفل! شام نداریم! رژیم می گیریم! خوبه! مفیده!
پول نداریم. سیم کارت دائمی نداریم. تلویزیون نداریم. خط تلفن نداریم حتی. اینترنت پر سرعت نداریم. هری پاتر نداریـ... اوه. اینو قول دادم ننویسم. سیکرته.
من و این همه خوشبختی توی محفل محاله.
پرسی ویزلی مچکریم!



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۱:۴۱ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲
#10

یاکسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۳ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۰۹ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۵
از دهلي نو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 95
آفلاین
در دفتر کاراگاهان نشسته بودم که چشمم به دفترچه خاطرات مینروا مک کونگال افتاد.دفترچه رو برداشتم و خوندم.

دفترچه خاطرات مینروا مک کونگال-یکی از صفحات آن

بالاخره ترم هاگوارتز تموم شد و از دست ۶۵۳۴۱۲ تا ویزلی که همین طور در مدرسه می چرخیدند راحت شدم.مدیر مدرسه،آلبوس پرسیوال دامبلدور(با اون اسمش)منو صدا میزنه و به من میگه برای مقابله با مرگخوارا به پناهگاه برو و گلها رو آب بده.من هم میرم آب نبات لیمویی می خورم.
بهش گفتم:واقعاً این کارا فایده داره؟
دامبلدور گفت اگه بهش اعتقاد داشته باشی،آره داره.در صمن این نامه ها رو به آرتور و مالی بده.
به مقصد جلوی در پناهگاه آپارات کردم.

حیاط پناهگاه

به سمت در پناهگاه رفتم که فرد یا جرج یه بلاجر به سمتم پرت کردند و بلاجر به چشمم خورد.
مالی اومد.
مالی:دوست عزیزم،خوش اومدی.فرد،این چه وضع رفتار با پروفسور مک کونگاله؟
فرد:جرج این کارو کرد.
-جرج
فرد و جرج:حالا انگار چی شده؟
همیشه از این دوقلوها بدم می اومد.البته از همه بچه ویزلی ها بدم می اومد ولی از این ذو تا بیشتر.
نامه رو به مالی دادم و خودم مشغول آب دادن گلها شدم.
مالی منو صدا زد.به اتاق رفتم.
نامه رو برایم خوند:
نقل قول:
به سوروس اعتماد داشته باشید.چون من بهش اعتماد دارم.در ضمن من آب نبات لیمویی دوست دترم.

شب باید به خانه شماره ۱۲ میدان گریمولد میرفتیم.

مینروا اومد و دفترچه رو ازم گرفت و گریه کنان از اتاق خارج شدم.


آينده در دستان توست.كافيست به گذشته فكر نكني.


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲
#9

سالازار اسلایتیرین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 618
آفلاین
به قدری این حادثه زنده است که از میان تاریکی های حافظه ام روشن و پرفروغ مثل روز میدرخشد. گویی ئو ساعت پیش اتفاق افتاده، هنوز در خانه ی اول حافظه ام باقی است.

تا آن روزها که سال چهارمی هاگوارتز بودم ، خیال میکردم عینک مثل تعلیمی و کراوات چیزی است که جادوگران متمدن برای قشنگی به چشم میگذارند. دایی جان میرزا پرسیوال که خیلی به خودش ور میرفت و شلوار پاچه تنگ و ردای مد جدید میپوشید و کراوات از پاریس وارد میکرد و در در تجدد افراط داشت اولین مرد عینکی بود که دیده بودم.

حالا سری به مدرسه ای که در آن تحصیل میکردم بزنیم، قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود. ننه ام هر وفت برای من و برادرم آبرفورث لباس میخرید ناله اش بلند بود. متلکی می گفت دو برادر مثل علم دشمن مرلین میمانید. دراز دراز، میخواهید بروید آسمان، شوربا بیاورید. در مقابل این قد دراز ، چشمم سو نداشت و درست نمیدید. بی آنکه بدانم چشمم ضعیف و کم سوست، چون تابلو سیاه را نمیدیدم، بی اراده در همه ی کلاس ها به طرف نیمکت ردیف اول میرفتم. همیشه با بچه های کوتوله دست به یخه! بودم اما چون کمی جوهر شرارت داشتم ، همیشه آنها تسلیم میشدند.

یک روز استاد درس گیاه شناسی توی یکی از راهروهای هاگوارتز یک کشیده ی جانانه به گوشم نواخت که صدایش تا سالن سرسرای اصلی پیچید و به گوش بچه ها رسید. همین طور که گوشم را گرفته بودن و از شدت درد، برق از چشمم پریده بود ، آقا معلم گفت :

- چشت کوره؟ حالا دیگه آدمو تو هاگزمید میبینی و سلام نمیکنی!

در کوییدیچ هم ابدا و اصلا پیشرفت نداشتم؛ مثل باقی بچه ها دستم را بلند میکردم ، نشانه میرفتم که به بلوجر ضربه بزنم اما چوبم به توپ نمیخورد. بور میشدم، بچه ها می خندیدند؛ به رگ غیرتم بر میخورد.

با آنکه چندین سال بود که شهر نشین بودیم ، خانه ی ما شکل دهاتی اش را حفظ کرده بود. همان طور که در بندرمنچستر یک مرتبه ده دوازده مهمان با اسب و استر و تسترال های نامرئی لنگر می انداختند و چندین روز درخانه ی ما می ماندند، در گودریک هالو هم این کار را تکرار میکردند. پدرم بعد از دعوا با آن چند مشنگ از بام افتاده بود ولی دست از کمرش بر نمیداشت. در لاتی کار شاهان را میکرد ، ساعتش را میفروخت و مهمانش را پذیرایی میکرد.

یکی از این مهمانان پیرزنی لیورپولی بود. کارش خواندن داستان های بیدل نقال برای زنان بود. خیلی حراف و فضول بود. بچه ها او را خیلی دوست داشتند اما من از آن زمانها هم حسی به زنان نداشتم .
علاوه بر کتاب بیدل کتابهای دیگری هم داشت،جام جهانی در جوادیه، شرلوک خالی نبند،موش و گربه ی زاکانی . همراه اینها یک عینک هم داشت . عینکی نیم دایره .

من قلا کردم و روزی که پیرزن نبود رفتم سر بقچه اش . اولا کتاب هایش را به هم ریختم. بعد برای مسخره از روی بدجنسی و شرارت ، عینک موصوف را از جعبه اش درآوردم. خواستم به چشم بگذارم و با آن ریخت مضحک سر به سر آریانا بگذارم و دهن کجی کنم .
آه، هرگز فراموش نمیکنم. برای من لحظه ی عجیب و عظیمی بود. آن را به چشم گذاشتم ، در این حال وضع من تماشایی بود، قیافه ی یغورم، صورت درازم، بینی گردن کش و دراز و عقابی ام ، هیچ کدام با آن عینک نیم دایره جور نبود.

ناگهان دنیا برایم تغییر کرد، همه چیز برایم عوض شد ، یادم می آید اواسط تابستان بود ، آفتاب تند و زرد بود. بخشی از دیوار اتاقمان آجری بود ، من که همیشه آن دیوار را یک دست و مخلوط میدیدم اکنون داشتم به راحتی حتی فاصله ی آجرها را تشخیص میدادم .

هرگز آن دقیقه و آن لذت را فراموش نمیکنم . آنقدر خوشحال بودم که بیخودی چندین بار خودم را چلاندم ، ذوق زده بشکن میزدم و میپریدم . عینک را سریع به داخل اتاقم بردم و قایمش کردم .
پیزن که برگشت هرچه دنبال عینکش گشت نتوانست پیدایش کند، شاید آن کارم اشتباه بود اما همیشه برای رسیدن به هدف های بزرگتر باید قربانی داد. مدتی بود که با گلرت قصد کاری را کرده بودیم اما من با آن چشمانم نمی توانستم که او را همراهی کنم . اما با آن عینک دیگر مشکلی نبود .

پیرزن از غم فراق عینکش ساعت ها گریست و سر آخر اشکش خشک شد و مرد . بعد از مرگش کتاب بیدل نقال را هم من برداشتم ، میدانستم که روزی به دردم خواهد خورد.



از خاطرات آلبوس دامبلدور
با تلخیص


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۲
#8

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
برگی از دفتر خاطرات جیمز سیریوس پاتر() و آقای بلوپ()*

باز آمد بوی ماه مدرسه بوی خاطرات راه مدرسه...
جیمز سیریوس پاتر بهمراه آقای بلوپ تو اتاقش پشت میز مطالعه اش نشسته بود و با خوشحالی داشت شعر شروع سال تحصیلی جدید هاگوارتز رو میخوند. جیمز خیلی ذوق و شوق داشت. جیمز خیلی خوشحال بود چون سال تحصیلی جدید داشت شروع میشد و قرار بود هری یعنی پدرش و جینی یعنی مادرش برایش لوازم التحریر نو و ردا و چوبدستی و چوب جاروی جدید بخرن.

حیوان خانگی جیمز سیریوس پاتر بچه نهنگ گنده بکی به نام آقای بلوپ بود. آقای بلوپ مدام تو وانی که جیمز در اتاقش گذاشته بود دراز میکشید() و ماهی صید میکرد و میخورد یا به قول جینی میلومبوند. (:fishing:)

جیمز سیریوس پاتر از به اصطلاح خاله اش یعنی هرمیون گرنجر یک ورد یاد گرفته بود که با اینکار وان حمام را بسیار عمیق کرده بود و آقای بلوپ میتوانست داخل آن فرو برود و ماهی صید کند و بخورد و همانجا بخوابد یا بقول جینی کپه بگذارد!

جینی و هری معتقد بودند که آقای بلوپ هیچ خاصیت جادویی ندارد و جیمز سیریوس پاتر باید حیوان خانگی ای داشته باشد که خاصیت جادویی داشته باشد و در نتیجه باید آقای بلوپ را داد که اژدهاهای عمو چارلی بخورنش! ولی جیمز هر دفعه بغض میکرد() و تو چشمای اونا خیره میشد و اونام غش و ضعف میکردن و بیخیال میشدن.

جدا از این قضیه جیمز یک نگرانی دیگر هم داشت و اون برادرش آلبوس سوروس پاتر بود که همیشه در روز اول سال تحصیلی در ایستگاه کینگز کراس با یکدیگر دعوایشان میشد() و انگشت تو چشم هم میکردند و آخر هم یکیشون قهر میکرد و میرفت یک سال نمیومد و سال بعد برمیگشت. بعدشم که برمیگشت دوباره سر وزارت خونه بازی و اینکه کی ایندفعه وزیر بشه و کی معاون دعواشون میشد و دوباره یکی میرفت با برف سال بعد میومد.

ولی در کل جیمز سیریوس پاتر کودک خوشحالی بود. درسته که بعضی از کارشناسان علوم کودک معتقدند که کودک یعنی کود کوچک و در نتیجه هیچ چیزی نمیفهمد ولی جیمز سیریوس پاتر بهیچ وجه اینطوری نبود.

الگوی او در زندگی فردی در داستان های مشنگی به نام شازده کوچولو بود. ()
البته جیمز سیریوس پاتر بر عکس شازده کوچولو که یک گل داشت یک نهنگ داشت. همان آقای بلوپ. و البته خیلی او را دوست میداشت و همیشه با هم آب بازی و البته یویو بازی میکردند. :tab:

گفتم یویو. داشت یادم میرفت که جدا از آقای بلوپ یک یویوی صورتی در زندگی جیمز وجود دارد که خیلی برای او محبوب است و یکی از اجزای جدا نشدنی زندگی اش است. این یویو به عقیده او جادویی است و وقتی سه دور میچرخاندش سه دور برمیگردد!

جیمز آرزو داشت که در آینده یک خواننده شود و چون به خواننده های مشنگی علاقه زیادی داشت همیشه خود را در خواب به شکل خواننده محبوب مشنگی اش یعنی شگی میدید.

بله جانم برایتان بگوید که این گوشه ای از زندگی جیمز سیریوس پاتر یکی از اعضای قدیمی و برتر محفل ققنوس بود که در حال حاضر به صورت غیابی و نامحسوس عضو این محفل است. قصه ما به سر رسید... بلوپ بلوپ بلوپ.


---------------

*چون شکلک نهنگ نداشتیم، سبزی خوار گذاشتیم!



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۲:۴۹ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۲
#7

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
دفتر خاطرات ریموس لوپین
سه شنبه، اوایل تابستون اون سال!
اون روز رو خیلی خوب به خاطر دارم.بهترین لباسم رو که شامل کت ریش ریش شده و شلوار سر زانو سوراخ شدم (دست کم میتونستم بگم شلوارم مد روز مشنگاس) بود پوشیده بودم و حسابی به موهام رسیده بودم (با کمی نوشیدنی کره ای بهشون حالت داده بودم). اون روز یه روز خیلی بزرگ بود.بزرگ که میگم یعنی خیلی بزرگ!قرار بود من شانس خودم رو توی محفل ققنوس آزمایش کنم.

قبل از من جیمز و سیریوس این کار رو کرده بودن.برای همین من هم حتما میتونستم عضو محفل بشم. با اعتماد به نفس کامل و در حالیکه سعی میکردم کمی از اعتماد به نفسم به پاهای لرزانم تزریق کنم به سمت مقر محفل رفتم. اون روزها مقر محفل یه جایی پشت باشگاه شبانه دیوانگان مست داخل یکی از کوجه های فرعی هاگزمید بود. برای ورود به رمزی که جیمز بهم داده بود احتیاج داشتم.با چوب دستیم روی در چندتا از سطل های زباله ضرب گرفتم و وقتی تونستم از این کار آهنگ درست و حسابی ای اجرا کنم دیوار کنار باز شد و من داخل شدم.

مسئول گزینش جادوگر پیری بود که به نظر هندی میومد و دستارش رو محکم دور سرش گره زده بود.چند برگه پرسشنامه جلوم گذاشت و من به سرعت به همه سوال ها جواب دادم و با افتخار اون ها رو بهش تحویل دادم و اون چند لحظه بعد در حالیکه بهم لبخند میزد گفت «متاسفام شما تو آزمون ورودی رد شدی!»

باورم نمیشد.مطمئن بودم که همه سوال ها رو درست و صادقانه جواب دادم.این رو به مسئول گزینش گفتم و اون هم با خنده خیلی بلندی به من فهموند که علت رد شدنم همین درست جواب دادن به سوال هاست!وقتی متوجه شد که من اصلا منظورش رو نفهمیدم برام توضیح داد که فقط کسایی توی محفل قبول میشن که فقط بتونن در حد سی ای چهل درصد سوال ها رو درست جواب بدن.چون اگه کسی به همه سوال ها درست جواب بده بعدا شاخ میشه و دور برش میداره که باید توی تصمیم گیری ها دخالت کنه!
یادمه وقتی این حرف ها رو شنیدم برگه هام رو از دستش گرفتم و پاره پوره کردم و بعد پرسشنامه های جدید رو ازش گرفتم و چند دقیقه بعد دوباره بهش تحویل دادم.این بار اون با لبخند شیرینی من رو قبول کرد.یادش بخیر،تمام برگه هام رو سفید تحویلش داده بودم!!

جمعه، وسط تابستون داغ و خرما پزون اون سال!
از روزی که پذیرفته شدم روزهای خیلی سختی رو گذروندم.تمرینات سخت از همون اول شروع شد و در این راه جیمز و سیریوس هم همراه من بودن.ما از صبح تا شب مشغول تمرین و آموزش بودیم و شب ها تا میخواستیم بخوابیم دوباره بیدارمون میکردن. خوشحال بودم که جیمز و سیریوس هم اونجا بودن.به هر حال برای رو کم کنی اونها تصمیم گرفته بودم عضو محفل بشم و از دیدن زجر کشیدنشون زیر اون تمرینات طاقت فرسا لذت میبردم.

تمرینات سخت ما شامل طی کشیدن دفتر دامبلدور 3 بار در روز، چایی بردن برای اعضای محفل هر دو ساعت یک بار، خرید نوشیدنی کره ای برای همه و معجون آتشین برای مانداگاس فلچر که عملش بالا بود!، برق انداختن جاروی سران محفل، آشپزی و شستن رخت و لباس اعضا و کارهای طاقت فرسای دیگه میشد.

اعضای قدیمی محفل با لبخند ملیحی همیشه به ما میگفتن که تمریناتمون رو خیلی جدی بگیریم، چون اونها هم خودشون یه روزی همین کارها رو انجام دادن تا به مقام فعلی شون رسیدن.اما من هیچ وقت نفهمیدم که بعد از گفتن این حرف چرا همیشه وقتی پشتشون رو به ما میکردن پوزخند میزدن!حتما فکر میکردن ما از پس این کارها برنمیایم و نمیتونیم جاشون رو بگیریم!من برای اینکه ثابت کنم اشتباه میکنن به طور داوطلبانه مرلینگاه رو هم سه بار در روز تمیز میکردم (واقعا به تمیز شدن احتیاج مداوم داشت!) و به همین خاطر مورد تشویق ویژه دامبلدور قرار گرفتم.هیچ وقت یادم نمیره، قیافه جیمز و سیریوس وقتی دامبلدور داشت از من به خاطر ابتکارم تشکر میکرد دیدنی بود!

پنجشنبه، اولین روز زمستون استخوان سوز!
اولین ماموریت به طور رسمی.هیچ وقت فراموشش نمیکنم.گرچه دلم میخواست فراموشش کنم.قرار بود برای دامبلدور و مینروا بستنی بخریم تا از مهمون هاشون پذیرایی کنن.بستنی فروشی در شعاع پونصد متری کوچه ناکترن بود و این یعنی اینکه رفتن به اونجا کار خطرناکی میشد. اما ما سه دوست قدیمی سر نترسی داشتیم.ما به دل دشمن زدیم و برای خریدن بستنی راهی شدیم،اما...حتی نمیخوام بهش فکر کنم.یادم نمیاد چی شد که درگیری شد.فقط فهمیدم که موقع خرید بستنی دعوا شد،سیریوس اسیر شد،جیمز مفقودالاثر شد و من با سه دنده شکسته به مقر بازگشتم.آه...روز لعنتی!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۳۰ ۲:۵۶:۱۵

ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۲
#6

الستور مودی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
تاریخ: -
عنوان: سر پیری و مرگخوار گیری!

گرمای تابستون! بدون شرح اضافه!
خونه ی خودم چش بود مگه؟ دامبلدور اصرار داشت که بعد قضیه ی هاگوارتز و اون پسره ی لعنتی که چشم جادئیمو با کاسه ی چشم نافرمش اوراق کرد، بیامو اینجا ساکن شم.

چندسالی هست که از اون ماجرا می گذره و دلم تنگ شده برا آرامشی که قبلا داشتم. الان کافیه تا دشمن یابمو روشن کنم تا تا با وجود جیمز تو کمتر از صد متریش سر همه مونو ببره!

پیر شدم. مشنگای پیر شب تا صب دندون مصنوعیشونو میندازن تو لیوان آب و من چشم جادوئیمو! دامبلدورم که نیست تا حس کنم از منم پیرتر هست!

خلاصه اینکه، اصل مطلب! ای آیندگانی که منو می خونی! اینجانب الستور مودی درسال هزار و چونصد و چند، دوباره دست به کار شدم! ایگور کارکاروف و کلی مرگخوارو انداختم گوشه ی آزکابان! ایوان روزیه، گیبون و کلی مرگخوار دیگه رو هم به درک نازل کردم! ولی بعد از اینکه بارتیموس جونیور لعنتی منو یه سال تحصیلی تموم تو کمد هفت طبقه ی خودم زندونی کرد (گفته باشم! شاهکار نکرده بود، از پشت خنجر زدن بین سیاها هم نامردیه!) حس کردم که باید ننگشو پاک کنم.

اتاق خون حاصل هفته ها خرد جمعی خودم بود! (همر!) حالا دیگه دامبلدور نیست، حداقل مطمئنم اگه منم برم راهم ادامه داره! خشونت چیز خوبی نیست، اما هر قانونی استثنائی داره. من میگم میشه خشونت رو علیه خشونت بکار برد.

نور بی تاریکی و سفیدی بی سیاهی معنایی نداره! بهشت بی جهنم و آرامش بی دغدغه مزخرفه! تنها چیزی که همیشه مهمه، فقط و فقط یه چیزه، یه چیز! تنها چیزی که خوبه؛

هشیاری مداومه!

بازم خواهم نوشت، نقاط عطف، پستی و بلندی! به امید اینکه به سفیدی بی معنا برسیم!

امضاء، الستور مودی چشم باباقوری.


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.