هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#25

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
دامبلدور شانه هايش را بالا انداخت.
-نميدونم!

ملت به طور هماهنگ، آهى كشيدند.
-
-
-

و با اتمام آه كشيدن ها، نمايش شروع شد.

-فرزندان روشنايى...ميخوام از جام، سه نفر برگزيده رو اعلام كنم! حاضريد؟!

آمليا چشم غره اى به آرتور كه از خود بى خود شده بود، رفت. آرتور به سرعت خودش را در خودش فرو كرد، چكشش را به كنارى انداخت و آغوشش را رو به تماشاچى ها گشود.
لحظه اى بعد، دامبلدور خودش را در آغوش آرتور انداخت.

-پروفسور؟ چيكار ميكنين؟

دامبلدور از آرتور جدا شد.
-خودت آغوش باز كردى!

آرتور آهى كشيد.
-اين نمايشه پروفسور...اينم بخشى از نمايش بود.

و دامبلدور دلشكسته را روى صندلى نشاند و به روى سن نمايش برگشت.



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#24

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۱ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
خلاصه:

پروف فراموشی گرفتش و تلاش گرنت برای برگردوندن حافظش با نشون دادن دفتر کارش، بی فایدست. () دافنه تصمیم میگیره بهش کمک کنه، اونم با بازسازی اتفاقاتی که افتاده.
=====
اما از آنجایی که آملیا حوصله نداشت نقش فلور دلاکور را بازی کند، نمایش تا دقایقی کنسل شد. دافنه روی صحنه رفت و آملیا را به کناری کشاند.

- چرا نمیای جلو؟
- حوصله ندارم بلند شم!
- چطور الان بلند شدی؟
- تو بلندم کردی.

دافنه کمی به مغزش فشار آورد؛ درست است هوش ریونکلاوی نداشت ولی یک هافلی سخت کوش بود! چه ربطی داشت؟

- خب تو برو جای من بشین تا من فلور بشم.
- برم جای تو بشینم، نمیخواد هیچ کاری بکنم؟
- نه بابا! فقط نگاه کن!
- باشه.

آملیا روی صندلی دافنه نشست و دافنه روی سن رفت؛ اما خبری از "سه... دو... یک... اکشن!" نشد. دافنه سرش را چرخاند تا کارگردان را ببیند، که دید کارگردان، خیره و باعلاقه به آنها خیره شده.

- پس چرا شروع نمیکنید؟
- تو باید بگی ما کی شروع کنیم.
- آه! فرزندان روشنایی، اینقدر بحث نکنید! نیروی عشق خودش راه رو نشون میده!

همه با تعجب به سمت دامبلدور برگشتند، که مشاهده کردند همچنان با تعجب به جایی خیره شده. با دنبال کردن نگاهش، به آرتور با گریم دامبلدوری اش رسیدند.

- خب چیه؟ مگه نباید براش خودشو بازسازی کنیم؟ اینم یه تلاش بود دیگه!

البته، کسی به فکر آرتور نبود؛ بلکه همه به دامبلدور نگاه میکردند که حالا حالت چهره اش عوض شده بود.
- فرزندان روشنایی؟ من این عبارتو کجا شنیدم؟

ظاهرا شرایط کم کم رو به امیدواری میرفت؛ البته، ظاهرا!



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۰:۲۹ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
#23

دافنه مالدونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
آملیا که نگرانی در چهره اش موج میزد، به آرامی گفت:
- یه مشکل بزرگ! 

جینی گفت:
-چه مشکل بزرگ تری از اینکه پروفسور کاملا گیج شده و گذشته ی خودش را فراموش کرده.

آملیا گفت:
-رییس وزارت سحر و جادو غیبش زده،قطاری که به سوی هاگوارتز روانه میشد خراب شده و دیگر کار نمیکند ،لوسیوس مدیر هاگوارتز شدههههههه.

جینی گفت:
-جانننننن؟!

در همین زمان دافنه وارد خانه ی ویزلی ها میشود و گفت:
-سلام به همگی،جینی تا پیامت به دستن رسید سعی کردم هر چه زودترخودم را به اینجا برسونم،پروفسور چه اتفاقی براش افتاده؟

جینی گفت:
-او گذشته ی خودش را فراموش کرده.

دافنه :

جینی گفت:
-تازه فقط این نیست،رییس وزارت یحر و جادو غیبش زده،قطار خراب شده،لوسیوس مدیر هاگوارتز شده.
دافنه گفت:
-حالا باید چیکار کنیم؟

آملیا گفت:
-گرنت پروفسور را به دفترش برد،هاگوارتز را به او نشان داد ولی فایده ای نداشت،او اصلا هیچ چیزی یادش نیامده،ما باید یک کاری دیگر را انجام دهیم تا او حالش خوب شود.

دافنه گفت:
-من یک فکری دارم،میتوانیم صحنه هایی که قبلا برای پروفسور اتفاق افتاده است را شبیه همان ها را جلوی چشم او انجام دهیم ،فقط به کمک هری و هرمیون هم احتیاج داریم.

جینی گفت:
-فکر خوبی است،من الان به رون میگم که هری و هرمیون را خبر کند.روووووننننن،روووونننننن.

رون گفت:
-بلهههههه.

جینی گفت:
-چرا داد میزنی؟

رون گفت:
-تو چرا داد میزنیییییی؟

جینی گفت:
-نمیدوننممممم.

رون گفت:
-خوب منم نمیییدوووننمممم.

جینی گفت:
-حالا بیخیال این حرف ها،برو هری و هرمیون را خبر کن بیایند اینجا،بگو کار مهمی داریم،بگو زود بیایند ایجا.
رون گفت:
-باشد.

یک ربع بعد هری و هرمیون امدند،هرمیون گفت:
-سلام،پروفسور چه اتفاقی برایش افتاده؟

دافنه گفت:
-هیچ چیزی از گذشته اش به یادش نمیاید.ما میخواهیم یک سری از خاطرلتش را برای او به صورت نمایش بازی کنیم شاید اگر ببیند این نمایش هارا چیزی یادش بیاید،به کمک شما ها خم نیاز داریم.

هری گفت:
-سلام ،باشد ما حاضریم هر کاری را برای بهبود پروفسور بکنیم.
انها دست به کار شدند و خواستند،خاطرات سال چهارم را اجرا کنند ان قسمتی که هری به عنوان قهرمان چهارم معرفی میشود را اجرت کنند،آملیا شد فلور دلاکور ،گرنت شد سدریک دیگوری،رون شد ویکتور کرام و فقط یک پروفیور دامبلدور کم داشتند تا اعلام کند که چه کسانی انتخاب شدند و آرتور ویزلی نقش پروفسور را قبول کرد،دافنه هم شد نظاره گر و کسی که نورها و صدا ها را تنظیم میکند و از این جور کار ها میکند.او دیالکگ هر شخص را گفت .
در این لحظات که بقیه داشتند برنامه ریزی میکردند و نقشه میکشیدند ،پروفسور مغزش قاطی کرده بود و مدتم میگفت:
-چرا همه من را پروفسور صدا میکنند؟
نمایش شروع شد....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶
#22

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۱ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
گرنت پوکر فیس به دامبلدور نگاه کرد، هی نگاه کرد، هی نگاه کرد...

- ای بابا! درست گزارش کن! توروخدا این الان داره نگاه میکنه؟! نه، توروخدا داره نگاه میکنه؟! داره سرشو میکوبونه تو دیوار!
- ببخشید! خوب، کجا بودیم؟ آها!

و دامبلدور درحالیکه با بی هدفی به او نگاه میکرد...

- خودت میدونی داری چی میگی؟! به همون قبلیه بگین بیاد لااقل از حرفای خودش یه چیزی میفهمید!
- نه! بوق خوردم! از الان به بعد درست گزارش میکنم! تورو به ریش مرلین قسم من زن و بچه دارم!

خوب... دامبلدور نگاهی به گرنت کرد و با خنده گفت:
- در تاریکی به دنبال روشنایی بگرد!

گرنت با عصبانیت ایستاد و گفت:
- روشنایی؟! اسیر شدیم به مرلین! الان بیام یه روشنایی نشونت بدم که...

در با تکانی ناگهانی باز شد و آملیا فیتلوورت، دختر هافلپافی سال پنجمی وارد شد. از عرقی که از سر و رویش میبارید، مشخص بود که اتفاق بدی افتاده. بدون مقدمه فریاد زد:
- پروفسور! پروفسور یه مشکلی پیش اومده! طبقه پایین!

دامبلدور خندید و از خنده، به پشت روی زمین افتاد و درحالیکه شکمش را گرفته بود، بدون توجه به نگاه های متعجب آملیا، بریده بریده گفت:
- چرا همه... منو پروف.... پروفسور صدا می... میزنن؟!

و از خنده روده بر شد. آملیا نگاهی مثل غولهای غارنشین به گرنت انداخت و گفت:
- این چشه؟

گرنت شانه بالا انداخت و گفت:
- اممم... مرلین میدونه! حالا اون پایین چه خبره؟

آملیا که نگرانی در چهره اش موج میزد، به آرامی گفت:
- یه مشکل بزرگ!



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۶
#21

گرنت پیج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸
از مغز خوشگل من هر کاری بر میاد
گروه:
مـاگـل
پیام: 74
آفلاین
صبح روز بعد، حدود ساعت 10 صبح، زنگ خانه ی پیج ها به صدا در آمد.

-گــــرنت! بیا ببین کیه!

گرنت بدن خود را به زور از تخت خواب کَند. با چشمان نیمه باز دست در موهای ژولیده اش برد و سرش را خاراند. بی توجه به اینکه موهایش شبیه انیشتین شده بود، در حالی که عینک خود را بر چشم میزد از اتاق خارج شد.

- الو؟
- سلام.
- شما؟
- منم!
- خب تو کی ای؟
- جینی ام.
- منم گرنتم!
- مسخره بازی در نیار گرنت! جینی ویزلی ام. ببین من دارم از دست این دامبلدور دیوونه میشم تو رو خدا بیا اینو ببرش!
- از تجربیاتش استفاده کن به دردت میخوره.
جینی در پشت تلفن سکوت کرد و منتظر ماند تا گرنت خودش به نکته صحبت هایش پی ببرد.
گرنت پس از لحظه ای، با چشمان گرد شده و متعجب پرسید:
- دامبلدور خونه شما چیکار میکنه؟ این وقت روز؟
- همین دیگه. دامبلدور اصلا نمیدونه دامبلدوره. آلزاییمر گرفته. بیا اینجا ببین میتونیم یک کاری بکنیم این حافظش برگرده یا نه.
- الان میام.
گرنت گوشی را قطع کرد و متعجب به نقطه ای خیره شد. باور کردن این که مدیر هاگوارتز آلزاییمر گرفته باشد، خیلی سخت بود.

چندی بعد- خانه ویزلی ها


زینگ!

- من درو باز میکنم!
دامبلدور، با لباس خواب راه راه و کلاه زنگوله دار، لی لی کنان در حالی که آوازی را زیر لب زمزمه میکرد به سمت در رفت و آن را به روی گرنت باز کرد.

-سلام پروفسور!
- پروفسور؟ پروفسور کیه؟ اشتباه اومدی اینجا خونه شنگول و منگول و حبه انگوره!

ناگهان جینی و رون و آرتور در وسط صحنه ظاهر شدند.
- این الان به ما گفت بز؟
- یک چیزی تو همین مایه ها!

گرنت نگاهی از سر تا پا به دامبلدوری که حالا بیشتر شبیه پیرمردهای باز نسشته خانه نشین شده بود تا یک پروفسور انداخت و گفت:
- فکر کنم وضع از چیزی که فکر میکردم هم خیلی بدتره.

دامبلدور به افق نگاهی انداخت و گفت:
- مطمئنم قدمی برای روشنایی دل هاست!

گرنت پوکر فیس نگاهی به دامبلدور انداخت و گفت:
- خوشم میاد این یکی شامل آلزاییمر نشده!
سپس ادامه داد:
- جناب پروف... اصلا ولش کن! آقای محترم. لطفا برید لباس هاتون رو عوض کنید با هم بریم یک گشتی بزنیم حال و هواتون عوض شه.
- برای روشناییه؟
- روشنایی کیلو چـــ... آره برای همون روشناییه!
- ولی من لباس دیگه ای ندارم.
- اصلا نمیخواد بیا با همینا بریم!

سپس، گرنت فریاد بلندی زد تا به گوش همه اهالی خانه برسد:
- من دارم دامبلدور رو میبرم هاگوارتز! شاید اگه دفتر کارش رو ببینه یه چیزایی یادش بیاد.


ساعتی بعد- هاگوارتز- دفتر دامبلدور

- این جا کجاست؟
-این چیه؟
-اینا کین؟
-برای چی منو آوردی اینجا؟

و اینها سوالاتی بود که دامبلدور مدام از گرنت میپرسید و گرنت تا جایی که ممکن بود جوابش را می داد تا بلکه دامبلدور روزهای خوش گذشته را به یاد بیاورد ولی انگار نه انگار! گرنت در آن لحظات طاقت فرسایی که از خانه ویزلی ها تا دفتر دامبلدور، با او گذرانده بود فهمیده بود که دامبلدور اگر دامبلدور نبود، چه موجود اعصاب خورد کنی میتوانست باشد.

- وااای چه جای قشنگی! اینجا کجاست؟
- دفترته پروفسور! واقعا یادتون نمیاد؟
- مگه باید بیاد؟
گرنت که داشت روانی می شد، سرش را به دیوار کناری اش کوبید.
- صبر کن ببینم تو اصلا اسمت یادت میاد؟
- معلومه! مگه میشه ادم اسم خودشو ندونه؟
-اسم چیه خب؟
- تربچه!
- ها؟
- ادامشو بگو دیگه من عاشق این شعرم!
- ای وای!
گرنت پس از چندین بار کوبیدن سر خود به درو دیوار و میز اتاق، دوباره صاف ایستاد و گفت:
- خب. من یک سری اطلاعات کلی از خودتون بهتون میگم. اسم شما آلبوس دامبلدوره. شما پروفسور هستید و بهترین در جادوگری. شما مدیر اینجا هستین. اینجا هم دفترتونه. حالا یکم فکر کنین ببینین چیزی یادتون میاد.

ناگهان دامبلدور دست خود را بر سرش گذاشت و چشمانش را بست و کمی در اتاق چرخ زد و از خود ادا های عجیب غریبی در آورد و ناگهان در همان حال که چشمانش را محکم بسته بود و سر خود را نگه داشته بود و تمرکز میکرد گفت:
- یک چیزهایی داره یادم میاد...

ناگهان گرنت کنترل خود را از دست داد و جیغی از خوشحالی کشید:
- وای مرگ من؟

دامبلدور چشمان خود را باز کرد و دست خود را از سرش برداشت.
- ای وای دیدی چی شد؟ باز یادم رفت.


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶
#20

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۵۷ شنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۲
از سرزمین تنهایی
گروه:
مـاگـل
پیام: 336
آفلاین
- روووووووون! ميكشمت!

صداي جيغ جيني فضاي خانه شماره دوازده گريموند پيچيده بود. رون و جيني در ميان جمعيت انبوه دنبال يكديگر مي دويدند. صداي جيني براي هزارمين بار بلند شد اما اين بار پدرش، آرتور، را خطاب قرار داد:
- بابااااا! يه چيزي به رون بگو ديگه!

آرتور كه هنوز گيج بود بدون اينكه متوجه حرف جيني شود، گفت:
- هان؟
- بابااا!
- هان؟
- فهميدي چي گفتم؟
- هان؟
- ميگم يه چيزي به رون بگو... كش موهامو برداشته و بهم نميده!
- هان؟
- باباااا؟
- هان؟
- قرص هان خوردي؟
- هان؟
- بابااااااااا؟

با اين جيغ آرتور كاملا از گيجي بيرون آمد و گفت:
- چيزي گفتي جيني؟
- ميگم رون كش موهامو برداشته و بهم نميده! يه چيزي...
- جيني... الان يه موضوعي مهم تر از كش موي تو هست!

با شنيدن اين حرف، جيني جيغ فرابنفشي كشيد و گفت:
- چه موضوعي ميتونه مهم تر از كش مويه من باشه؟ تو هميشه...

آرتور زير لب گفت:
-جيني... پروف آلزايمر گرفته!

اين بار نوبت رون وجيني بود كه با صداي بلندي گفتند:
- هان؟
- ميگم پروف فراموشي گرفته... يه نگاه بهش بندازين!

با اين حرف رون و جيني كه تا آن موقع متوجه حضور دامبلدور نشده بودن، به سمت او نگاه كردند. آن دو با ديدن دامبلدور، آن هم با لباس خواب بسيار تعجب كردند. جيني گفت:
- پروف؟ شما اينجا چيكار ميكنين؟ مگه الان نبايد توي هاگ منتظر ما باشين؟
- منتظر شما؟ چرا بايد منتظر شما باشم؟

دامبلدور اين حرف را زد و مقابل چشمان متعجب رون و آرتور و جيني به سمت تخت خوابش رفت و خوابيد!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۵ ۲۳:۰۵:۳۴

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶
#19

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
سوژه ى جديد

صبح ديگرى آغاز شده بود و ملت مشنگ ساكن ميدان گريمولد، يكى پس از ديگرى، از خانه هايشان خارج ميشدند تا به دنبال كسب و كارشان بروند و شب، با لقمه نانى حلال، به خانه هايشان برگردند. و شايد بچه هارا خانه ى عمه مورگانشان گذاشته و همراه با همسرشان، به كليسايى براى عبادت رفته و براى عاقبت به خيرى همگان دعا كنند.
در اين ميان، ساكنان خانه ى شماره دوازده گريمولد نيز، رخت و بار ميبستند تا به ايستگاه قطار كينگزكراس رفته و سوار بر قطار هاگوارتز، به سمت كسب علم و دانش بروند تا آنها هم در آينده براى خودشان كسى بشوند.

-جوراب قرمزه ى من كـــــو؟!
-كسى نقطه ى منو پيدا نكرد؟!
-باز كى جاروى منو برداشته ؟!

در ميان جيغ و داد ملتى كه به هر سو، به دنبال بار و بنه ى خويش ميگشتند، آرتور ويزلى از اتاقى به اتاق ديگر سر ميزد و اوضاع و احوال بچه ويزلى هاى بيشمارش را بررسى ميكرد. كه ناگهان...

-پروفسور! شما اينجا چيكار ميكنين؟! شما مگه نبايد ديشب ميرفتين هاگوارتز؟

دامبلدور، با رداى خواب و كلاه منگوله اى رو به روى آرتور ايستاده بود.
-من؟ من كه فارغ التحصيل شدم! واسه چي برم هاگوارتز؟!

آرتور دقايق بسيارى را صرف توضيح دادن مديريت دامبلدور به او كرد.

-پروفسور شوخيتون گرفته؟! هاگوارتز...مديريت...سخنرانى اول سال...!

ولى جواب دامبلدور، يك چيز بود:
-

گويا سن زياد دامبلدور، باعث آلزايمرش شده بود.

او واقعا به ياد نمياورد كه مدير هاگوارتز است...

آيا اين به اين معنا بود كه هاگوارتز بى مدير مي ماند؟
آيا اين پايان هاگوارتز بود؟
و يا محفلى ها چاره اى پيدا ميكردند؟

جواب تمام اين سوال ها را در پست بعد بيابيد!



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵
#18

جیمز پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۵ پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۱:۵۵ جمعه ۱۱ تیر ۱۴۰۰
از تـــــه قلبت بنویس!
گروه:
مـاگـل
پیام: 110
آفلاین
قرار بر این شد که هاگرید همه چیز را و اصلا همه کس را بخورد تا دلش خنک شود!

چون همه چیز مال هاگرید است و همه نوکر او هستند و اگر از چیزی خوشش نیاید، زارت! می شیند رویش و عینهوی لواشکش می کند و این یکی از آپشن های خفن او است!

بله زلزله هم مشتی توهمات ملّت بود و همه اش یک جور "پایکوبی" هاگریدانه بود که خودش و فنگ دور هم نشسته بودند و از بابت نامه عشقولانه ای که مادام ماکسیم بعد از سال ها به جوابش را داده بود و مشروح به این که:

تخم مرغ - یک شونه - سه نات!
کدو حلوایی - سه کیلو - یازده سیکل
شامپوی پیاز پرژک، خانواده - دو تا - پنج سیکل

و این ها را پشت نامه ای که هاگرید نوشته بود، پیدا کرده بودند و اگر این ها لیست خرید بود و این ها فقط تراوشات ذهن کثیف و بوق و افتضاح و خیلی چیز های دیگر یک جیمز بود و جیمز ها به طور کل موجودات بوقی هستند و اصلا اهمیت ندارد که فکری بکنند، حسی داشته باشند و کلا مزخرفات به هم می بافند و اصلا باید مثل خیلی چیزهای دیگر خورده شوند تا شاید هاگریدی سیر بشود و ... ول کنید بابا! جیمز ها که روح و این ها ندارند! فقط هاگرید ها از این چیز ها دارند و بس!

بله... خلاصه قرار شد که هاگرید همه چیز را بخورد و وسط پای کوبی چون گوشنه اش شد و به نظرش فنگ حجم جرم مناسبی داشت آن را انداخت گوشه لپش و فنگ هم چون گوشه لپ هاگرید خیلی بزرگ بود، سر خورد و رفت پایین و باز هاگرید سیر نشد! بعد هاگرید شروع کردن به خوردن جنگل هاگوارتز و گله سانتور ها و می خواست گراوپی را هم بخورد که گراوپ نعره زنان به سمت قلعه هاگوارتز دوید و فریاد: هرمی! هرمی! سر داد!

اساتید هاگوارتز که از دور داشتند نگاه می کردند، و می دیدند هاگرید دارد همه چیز را می کند و به معده مبارک می فرستد که "کثیفی"هایش پاک شود، عنان از کف بدادند و دامنشان هم در حال از دست رفتن بود که یک هو پروفسور دامبلدور جلو آمد و گفت:
- هاگرید، فقط ظاهرش اینجوری... ولی من بهش اعتماد کامل دارم!

و همه گان متعجب شدند که ریش پروفسور کوش پس؟ آخر می دانید که پروفسور شکلک هایش هم ریش دارند و تا پروفسور آمد که ببیند ریشش کجاست، او هم افتاد در دهان هاگرید تا "پاک" شود! بعد همه افتادند در دهان هاگرید و همه پاک شدند، ولی جیمز چون از اعماق ذهنش "کثیف"ی تراوش می کرد. نتوانست پاک شود و همان بهتر که در دهان هاگرید تجزیه می شد و چه قدر همه از این بابت خوشحال می شدند! همه از جمله هاگرید ها!

پـــــــــــــا یـــــــــــــــــــان!


ویرایش شده توسط جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۲۵ ۱۱:۵۲:۳۰

دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
#17

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۵۷ شنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۲
از سرزمین تنهایی
گروه:
مـاگـل
پیام: 336
آفلاین
ليلي با هزار جور رنگ عوض كردن بالاخره با صدايي كه از ته چاه كه چه عرض كنم از ته اقيانوس در ميومد گفت :

- نه ممنون ... زياد مهم نيست.

جيمز خواست حرف ديگه اي بزنه كه يكدفعه در با شدت باز شد و اساتيد به داخل سرسراي اومدن و شروع كردن به مشورت كردن . هركدوم يك نظريه اي ميداد مثلا يكي ميگفت :

- شايد يه موجود عظيم الجثه وارد قلعه شده ...

يا اون يكي ديگه ميگفت :

- شايد هاگريد به هوا پريده ...

و ...

اما هيچ دليل منطقي وجود نداشت . اين وسط بعضي از دانش آموزا خوشحال بودن چون امتحان فردا به احتمال 100% كنسل ميشد و برخي هم نگران و وحشت زده به گوشه اي چسبيده بودن . ناگهان جرقه اي تو ذهن جيمز زده شد . اون تا چند لحظه ي پيش دنبال يك چيزي بود كه بتونه خودشو سرگرم كنه و اين دقيقا هموني بود كه ميخواست . پس به سمت اساتيد رفت . پيتر با ديدن قيافه ي بشاش و خندان جيمز عصباني شد و گفت :

- زلزله اي به اين وحشتناكي ايجاد شده .. اون وقت تو داري ميخندي ؟!؟!؟؟؟

جيمز بيشتر نيششو باز كرد كه با چشم غره ي اسنيپ سريع جمعش كرد و گفت :

- ميشه من هم كمكتون كنم ؟؟! خيلي وقت بود كه دنبال يك هيجان بودم ..

اساتيد با تعجب به هم نگاه كردند و بعد از مدتي رضايت خودشون رو اعلام كردند . بنابراين قرار بر اين شد كه ...


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
#16

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۵:۳۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۴۰۲
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 459
آفلاین
-زلزلــــــــه...
-فـــــرار کنید!
-یا مرلین! بوق خوردم.

زمین لرزه ای به شدت بزرگ و مهیب داشت همه جا را می لرزاند. همه داشتند قر می دادند و اشهد می خواندند و گریه می کردند و از این داستان ها و همینطور جادو می زدند و وضع خیلی بدی بود. جیمز هم به شدت پوکر فیس شده بود. ای کاش اصلاً به یکنواختی جهان فکر نمی کردو همینطور لعنت می فرستاد به ذهن کثیفش.

-یا یاهو مسنجر! گفتم همه چی خاکستری شده که سفیدش کنی نه اینکه بزنی سیاه کنی داستانو که.

اما مرلین رحمت کرد بعد از نشان دادن قدرتش و زمین برای چند دقیقه هم که شده آرام شد تا جیمز به فکر چاره بیافتد. همینطور داشت به راه نجاتش از این مخمصه می اندیشید و به سقف فرو ریخته تالار نگاه می کرد که ناگهان بلای دوم نازل شد! بله جیمز قصه ی ما لیلی را دید که پیشانی اش خراشی برداشته بود و خون شره شره داشت از زخمش چکه می کرد. این شد که جیمز دچار بلای دوم، یعنی عشق شد و رفت جلو!

-چسب زخم بدم خدمتتون؟


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.