هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لینی.وارنر)



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۰:۵۷ پنجشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰
مرگخواران از اطراف در کنار رفتند تا کرکس و گرگ بتوانند بدون له کردن آن ها وارد خانه شوند. دو غول با عصبانیت و قدم هایی سنگین که خانه را به لرزه در آورده بود به وسط اتاق رفتند و درست مقابل لرد قرار گرفتند.

لرد که از ورود ناگهانی آن ها خوشش نیامده بود گفت: دلیلی برای حضورتون به اینجا نمیبینم.

هر دو غول که زبان آن ها را بلد بودند ابتدا لحظه ای سکوت کردند و بعد گرگ گفت: به ما گزارش داده شده که محفل میخواد عملیات مهمی بر علیه شما انجام بده.

کرکس ادامه داد: و از اونجایی که ما با هم متحد هستیم این یعنی در خطر افتادن ما.

لرد با خشم نگاهی به مرگخواران که موجب مرگ دختری که کلیه ی اطلاعات محفل را داشت انداخت و بعد خطاب به دو غول گفت:

- ما اوضاعو تحت کنترل داریم. تا سه روز دیگه نقشه ی محفل برامون روشن میشه. بهتره شما برین از غول ها محافظت کنین.

بعد از مدتی کلنجار رفتن غول ها با لرد، بالاخره رضایت به خروج از آنجا را دادند. ولی مرگخواران و لرد سه روز بیشتر برای یافتن همه چیز نداشتند. وگرنه غول ها بر علیه آن ها میشدند.

- بلا، چند تا مرگخوارارو بردار و برو خونه ی گریندل واند. باید یادداشت های دامبلدورو برام پیدا کنی.

بلا با تردید پرسید: ارباب، ورود به اونجا کار سادی نیـ...

- ساکت باش بلا. خودتون این مشکلو بوجود آوردین، خودتونم درستش میکنین. جنازه ی دختره رو ببرین زیرزمین، خودتونم میرین دنبال اون دفترچه. دو روز بیشتر فرصت ندارین.

با نگاه غضبناکش تک تک مرگخواران را از نظر گذراند و گفت: فقط امیدوارم اون واقعا این موردو کشف کرده باشن.

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند و یکی یکی از اتاق خارج شدند تا راهی برای ورود به خانه ی گریندل والد پیدا کنند.




Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ چهارشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
آنتونین برای اطمینان دوباره به آینه نگاه کرد و شروع به مشاهده ی تغییرات لحظه به لحظه ی صورتش کرد. ایوان با شگفتی گفت:

- اصلا نگران این موضوع نیستی؟

آنتونین که غرق درون آینه بود، با شنیدن این حرف برگشت و گفت: کاری نداره، دو تا بطری کوچیک معجون داریم، فقط کافیه از اونا استفاده کنیم.

ایوان نفس راحتی کشید، روی مبلی ولو شد و گفت: خیالم راحت شد. حالا کجا گذاشتیشون؟

آنتونین با تردید گفت: سر میز ناهار که بودیم دادمش به تو!

ایوان به سرعت از جایش بلند شد و گفت: چـــــی؟ من دیدم گذاشتیشون روی صندلی بینمون، فک کردم بعدا برش داشتی.

آنتونین محکم بر پیشانیش کوباند و گفت: نه من گفتم تو برش داری. بهتره سریع تر بریم برش داریم!

هر دو موافقت کردند و خواستند از اتاق خارج که شنیده شدن صدای پایی آن ها را از این کار منصرف کرد.

- آگوستوسه!

نگاهی به یکدیگر انداختند و هر دو همزمان به یک چیز فکر کردند. چاره ای جز این کار نداشتند. بنابراین ایوان بی توجه به سخنان آگوستوس که آن ها را فرا میخواند، چوبدستیش را از لای در به بیرون برد و طلسمی را زیر لب بیان کرد. لحظه ای بعد آگوستوس بیهوش شد و بر روی زمین افتاد.

ایوان به سرعت به سمت آگوستوس رفت، پاهای او را گرفت و گفت: زودباش اونورشو بگیر بندازیمش روی تخت.

چند دقیقه بعد آن ها قایمکی از کنار سالنی که لینی،رز و لونا در آنجا بودند گذشتند و به سمت میز ناهارخوری رفتند. از دور کیسه ی کوچک سیاه رنگی که حاوی دو بطری کوچک بود را دیدند و برای برداشتن آن حرکت کردند که ...

- آه اینا دیگه چیه؟

مالی ویزلی این را بیان کرد و به سمت کیسه ی سیاه رنگ رفت!




Re: خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ دوشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰
جیمز پله های ابتدایی خانه را دو تا یکی طی کرد و در نهایت سر خوران از نرده ها پایین آمد. دوان دوان به سمت دستشویی رفت و پشت آن ایستاد.

- بابابزرگ؟ هوووی؟ قول داده بودی یویومو برقش بندازی!

بعد از دریافت نکردن هیچ پاسخی، دستش را درون جیبش کرد و بعد از بیرون آوردن یویوش آن را مدام به در میزد و دوباره حرف های قبلیش را تکرار میکرد.

- یویومو برق بنداز! تو قول دادی! تا ابد که نمیتونی او تو بمونـ...

ضربه ی آخر یویوی جیمز کمی محکم بود و موجب باز شدن لای در شد. جیمز سریع دستش را جلوی دهانش گرفت و با تعجب پرسید:

- با در باز رفتی؟

جیمز که صبرش تمام شده بود، چشمانش را بست و در را آرام آرام باز کرد و در این حین گفت: دارم میام تووووو ... نمیخوای جلومو بگیری؟ میبنیمتا !

جیمز با بیان کردن این جمله ی تهدید آمیز، ایستاد و به خیال خودش فرصتی دوباره برای سیریوس فراهم آورد تا پاسخ او را بدهد.

آلبوس که در گوشه ای از اتاق نشسته بود، خوشه ی انگوری را یکجا درون دهانش چپاند و گفت: جیمز، بذار کارشو بکنه.

اما با جیمز با سماجت گفت: نه! اگه همین الان نیاد یویومو برق بندازه، میرم تو!

و با چشم های خشمگین به در تقریبا باز خیره شد. این آخرین فرصت سیریوس برای پاسخ گویی به او بود.




Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ دوشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰
غذاهای گوناگون پرواز کنان از در آشپزخانه خارج می شدند و بعد از عبور از در ورودی لیوینگ روم، بالاخره بر روی میز فرود می آمدند. مالی ویزلی پشت سر نوشیدنی ها در آستانه ی در نمایان شد و مدتی بعد همگی حاضر و آمده منتظر صرف ناهار بودند.

آنتونین که از شدت گرسنگی، نمیتوانست منتظر بماند، دستانش را به هم مالید و با چشمانی مشتاق به غذاهای خوشمزه چشم دوخت. ایوان نیز چشم هایش را بسته بود و غرق در بوییدن عطر مطبوع غذاها بود.

لونا، لینی، رز و آگوستوس نیز به ترتیب کنار هم نشسته بودند و دستشان به لیوان نوشیدنی هایشان بود. مالی نیز با هیجان به شاهکار خودش بر روی میز نگاه میکرد. به هر حال او بعد از مدت ها توانسته بود، غذایی کامل درست کند.

بالاخره آنتونین که صبرش رو به پایان بود قاشق و چنگالش را برداشت و گفت: با اجازه لرد، من دیگه نمیتونم نخورم ... اوووخ!

ضربه ی پای ایوان درست به زانوی آنتونین برخورد کرد چشم غره ای به او رفت. ایوان که متوجه نگاه عجیب پنج نفر دیگر حاضر در اتاق شده بود، نیشخندی زد و گفت:

- راستشو بخواین خانواده ی اندرو، جزء لردهای بزرگ این کشور بودن. لردهای دربار رو میگم. بله! و اونم برای اینکه یاد اونارو فراموش نکنه همیشه اینارو میگه!

آنتونین با چشمانی که از شدت درد پر از اشک شده بودند حرف او را تایید کرد و به لقمه ای که درون دهانش خشک شده بود فکر کرد. بعد از اینکه دوباره همه مشغول خوردن شدند، آنتونین به آرامی با صدایی غمگین به ایوان گفت:

- آروم ترم میزدی میفهمیدم.

بعد از صرف ناهار و تمیز شدن تمامی وسایل بوسیله ی انواع و اقسام طلسم های مالی، سرانجام دور هم جمع شدند تا با اعضای جدید محفل ققنوس کمی بیشتر آشنا شوند. ایوان و آنتونین هرکدام بعد از کلی گوشزد به یکدیگر که مبادا نامی از لرد ببرند یا سوتی بدهدند، شروع به صحبت کردند.

ایوان گلویش را صاف کرد و زودتر از بقیه تصمیم به سخن گفتن گرفت.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۱۲ ۲۳:۰۹:۱۱



Re: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ جمعه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۰
سوژه جدید

- آینده مونو چطور میبینین؟

با به گوش رسیدن این حرف تمامی افراد حاضر در اتاق در سکوت به تفکر نشستند. میز مستطیل شکلی وسط اتاق قرار داشت و خود اتاق جزء خانه ای بزرگ و قصر مانند بود. خانه ای که نظم زیبای خانه ها را به هم ریخته بود، اما بزرگی و شکوه خودش به تنهایی، بر زیبایی محله ی پریوت درایو می افزود.

دیگر اثری از خیابان خلوت و سوت و کور نبود. جادوگرها و ساحره های متعددی در اطراف آنجا مشاهده میشدند، این طور به نظر می آمد که این محله به تصرف گروه جدیدی از جادوگران در آمده است، جایی برای مشنگ ها در آن اطراف نبود. در گوشه و کنار خیابان مردم با رداهایی بلند مشاهده میشدند و هر از گاهی جغدی در آن اطراف پدیدار میشد.

اما در میان این جادوگران متعدد، نکته ی مشترکی وجود داشت. چیزی که در تک تک آن ها مشاهده میشد، یک نشان، یک گروه.

بالاخره سکوت شکسته شد و یکی از افراد حاضر در اتاق گفت: ممکنه افرادی باشن که از بی طرف بودن خوششون بیاد.

شخص دیگری حرف او را تایید کرد و گفت: درسته. همه ی کسایی که دوس ندارن دور و بر اون دو تا گروه بپلکن، میتونن به ما ملحق شن. آلبرشات، ما آینده ی روشنی داریم.

همهمه ای در اتاق شنیده شد و همه موافقت خود را از این موضوع اعلام میکردند.

- ما با مرگخوارا مخالفیم، محفل هم همین طور. ما مابین این دو گروه هستیم. ما نمیخوایم کارهای بدی انجام بدیم، اما نمیخوایم کارای خوبم انجام بدیم. هر چیزی جای خودش، ما به وقتش که برسه جزء بدترین ها و وقتش که برسه بهترین ها هستیم.

برقی در چشمان همه نمایان شد و شخصی که آلبرشات خطاب شده بود و رئیس این گروه بود، با لبخندی شیطانی گفت:

- دیگه مردم نمیگن، دامبلدور، ولدمورت ... از این بعد ... دامبلدور، ولدمورت، آلبرشات!

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

گروه سومی علاوه بر مرگخواران و محفل بوجود اومده که رئیسشون آلبرشات (؟) هست. این گروه نه بده نه خوب و به وقتش ممکنه بدترین یا بهترین باشه. این گروه دشمن دو گروه دیگه حساب میشه و از کجا معلوم شاید ... محفل و مرگخوارا برای نابودیشون مجبور شن متحد شن!




Re: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳ جمعه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۰
از اونجایی که هر نوع تنبیه و مکانی برای تنبیه شدن مجازه، ایندفعه این مدلی تنبیه انجام میشه!

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

- الکسی گم شده!

در همان لحظه لینی شروع کرد به قهقهه زدن. لونا نیز به طبعیت از لینی شروع به خندیدن کرد.

ترورش رو به لینی و لونا گفت: بچه ها میگم الکسی گم شده!

لونا با شنیدن حرف ترورس یک لحظه از خندیدن دست کشید اما دوباره با دیدن خنده ی لینی شروع به خنده کرد.

ماریه تا که از نگرانی در حال منفجر شدن بود با یک حرکت سریع از روی مبل بلند شد ، گلدانی را برداشت و مستقیم آن را به سمت لینی و لونا نشانه گرفت و در نهایت گلدان در مغز کله ی ... لونا فرود آمد!

نویسنده در دل خنده ای به ریش لونا میکند چون از دست لونا به شدت عصبانی است و برای نقشه های شوم بعدیش بر روی لونا قلم پر را دوباره روی کاغذ میبرد و شروع به نوشتن ادامه ی داستان می کند:

لونا دستی به سرش کشید و گفت: اوخ دردم گرفت.

مری با دیدن خنده ی دنباله دار لینی و بی توجهی اش به گم شدن الکساندر، دستش را آماده کرد تا ضربه ی مهیبی به گوش لینی وارد کند و دقیقا در همان زمانی که دست مری به صورت اسلوموشن به سمت لینی میرفت ، لونا برای گرفتن انتقام از ماریه تا که آن طرف لینی بود، جلوی صورت لینی قرار میگیرد و ضربه ی دست مری به لونا برخورد میکند.

لونا در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود فریاد زد: آآآآآآآخ!

نویسنده نیشخندی میزند و دوباره شروع به نوشتن میکند:

ترورس پشتش را به لینی و لونا کرد و فریاد زد: یا تا سه ثانیه دیگه به خاطر گم شدن الکسی ابراز ناراحتی میکنین یا خودم با لگد میام تو دهنتون.

نویسنده با شنیدن حرف ترورس احساس نگرانی نسبت به لینی میکند و شروع به فکر کردن برای نجات او و قربانی کردن لونا میشود:

سه ثانیه میگذرد و صحنه دوباره اسلوموشن میشود و پاهای ترورس جلوی دوربین ظاهر میشود و به سمت لینی و لونا میرود. لونا که از ترس لگد خوردن قبل از حرکت پای ترورس از جایش بلند شده بود تا تغییر مکان دهد، قبل از اینکه بتواند از جلوی مبل و لینی کنار رود مورد اصابت پای ترورس قرار گرفت..

نویسنده با تعجب نگاهی به نوشته اش که حالا دوربین وارد ماجرا شده بود میکند ، فیلمبرداری یا نوشتن؟ برای جلوگیری از سوتی خود با حالت میگوید: بلافاصله بعد از نوشتن کار تصویر برداری شروع میشه!

و لونا شروع به گریه کردن میکند.

ترورس با غرور رو به بقیه میگوید: این یکی فهمید ماجرا چیه.

و لونا را به سمتی پرتاب میکند تا به حساب لینی برسد که با هدفونی در گوش های او رو به رو میشود.

لینی که با دیدن ترورس جلوی رویش تازه متوجه مورد خطاب گرفتنش شده بود هدفون را برداشت و رو به بقیه پرسید: تو این مدت که تو رادیو داشتم جوک گوش میکردم، اتفاقی افتاده؟

و همه ی سرها با عصبانیت به سمت لونا برمیگردد. لیسا با عصبانیت رو به لونا میپرسد: واسه چی به گم شدن الکسی میخندیدی؟

لونا با ترس اشاره ای به لینی کرد و گفت: آخه لینی همش داشت میخندید منم گفتم حتما چیز خنده داریه.

لینی که تازه متوجه ماجرا شده بود با ترس از روی مبل بلند شد و گفت: چی الکسی گم شده؟!

ملت ریون با عصبانیت ابتدا نگاهی به لونا می اندازند و سپس به سمت او حمله ور میشوند.

نویسنده با غرور از روی نوشته اش دوباره خواند. حساب لونا را رسیده بود و در عین حال از لینی طرفداری کرده بود.




Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲ جمعه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۰
بعد از خارج شدن هری از درون دستشویی، مرگخواران دوباره از هم جدا شدند.آنتونین با عصبانیت گفت: آخه به اینم میگن شانس؟ اینجا همیشه سوت و کور بود اما الان همه ریختن توش!

نارسیسا با نگرانی گفت: اگه بخوان شبم اینجا بمونن چی؟

مرگخواران:

- فعلا بهترین کاری که میتونیم بکنیم منتظر شدنه!

رز با تاسف تکمیل کرد: و دعا کردن برای اینکه دیگه کسی نیاد دستشویی.

شب:

- من که صدایی نمیشنوم.

روفوس که گوشش را به در چسبانده بود این را بیان کرد و به بقیه نگاهی انداخت. بلا با شنیدن این حرف گفت: پس بهتره یکی بره چک کنه.

سر همه ی افراد حاضر در آنجا به سمت آنتونین برگشت. آنتونین با تعجب به آن ها نگاه کرد و وقتی متوجه جدی بودن آن ها شد با شگفتی گفت: چی؟ چرا من؟

مرگخواران:

بعد از چند ثانیه افزود: باشه.

و بدون توجه به بقیه از آنجا خارج شد. تمام خانه را خاموشی فرا گرفته بود و او باید میفهمید که این خاموشی به خاطر نبود محفلی ها در آنجاست یا دلیل آن خواب بودنشان است. بنابراین از پله ها که غیژغیژ صدا میکردند به آرامی بالا رفت و وارد اولین اتاقی که در راهش بود شد. آهسته در را نیمه بسته کرد و با بر زبان آوردن ورد لوموس، بوسیله ی نور چوبدستیش به سمت تختخواب رفت.

- اووووووه!

فردی که روی تخت خوابیده بود و آنتونین متوجهش نشده بود با دیدن آنتونین این را بیان کرد و بعد با یک حرکت سریع غلتی زد و این بار از سمت دیگر خوابش برد.

آنتونین بدون هیچ معطلی از فرصت استفاده کرد و با بیشترین سرعتی که موجب برخاستن صدا نمیشد به دستشویی برگشت.

صبح روز بعد:

- مطمئنم که خودمو دیدم. بلند شدم و صورت خودمو جلوم دیدم ، بعدش برگشتم و دوباره خوابیدم.

جینی دست هری را گرفت و گفت: وای هری نکنه این یه نشونه ی بد باشه؟

- منظورت چیه؟

جینی به چشم های هری خیره شد و گفت: شاید ... شاید این نشونه ی این باشه که لرد و مرگخواراش میخوان کاری بر علیهت بکنن؟

هری با اطمینان گفت: دست بردار جینی! بیا بریم صبونه بخوریم.

و از اتاق خارج شدند.مرگخواران که اینبار به دلیل رفت و آمد فراوان محفلی ها به درون دستشویی، داخل کمدی عظیم پنهان شده بودند با شنیدن این حرف ها، بیش از پیش احساس خطر کردند.




Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
پیام زده شده در: ۱۱:۱۵ جمعه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۰
با پخش شدن صدای زنگ درون خانه، سر رز و لونا اتوماتیکوار به سمت در برگشت و لینی هم دست از کاشتن گل رزی درون باغچه برداشت و هر سه همزمان با عجله به سمت در حمله ور شدند.

لونا بعد از برخورد با میز، در حالی که محکم پای ضرب دیده اش را گرفته بود سعی میکرد از دو نفر دیگر جا نماند و رز و لینی شانه به شانه در حال حرکت بودند. بالاخره رز، لینی را به سمتی شوت کرد و با یک حرکت سریع در را باز کرد.

لینی از روی زمین بلند شد و رز را هل داد و خودش مقابل در ایستاد. لونا هم که با این وقت تلفی ها دوباره به آن ها رسیده بود هردو را کنار زد و به آنتونین و ایوان خیره شد.

آنتونین و ایوان با دهانی باز به تلاش آن سه برای دور کردن دو نفر دیگر نگاه میکردند و منتظر بودند تا بالاخره یکی آن ها را به داخل خانه دعوت کند.

آنتونین یک قدم جلو برداشت و با دست محکم به در کوبید و با این کار، سه دختر متوجه حضور آن دو شدند و دست از کنار زدن یکدیگر برداشتند.

رز لبخندزنان گفت: کاری از دستمون بر میـ...

آگوستوس که تمام مدت پشت سر آن ها ایستاده بود با تمام قوا آن ها را دور کرد و سپس رو به آنتونین و ایوان گفت: برای عضویت در محفل اومدین؟

آنتونین دستش را پشت گردن ایوان انداخت و پاسخ داد: بله ما دو تا میخواستیم بیایم محفل.

رز که همراه لونا و لینی سعی داشت از پشت آگوستوس، آنتونین و ایوان را ببیند، آهسته در گوش دو نفر دیگر گفت: اینا که به مشنگا میخورن.

لونا حرف او را تایید کرد و گفت: آره به خل و چلا میمونن.

لینی با تردید گفت: شایدم فشفشه ان!

آگوستوس که در این مدت آنتونین و ایوان را به داخل خانه فراخوانده بود، از سه دختر خواست تا کنار بروند تا آقایان اندرو و رابرت ( به ترتیب، اسم های مشنگی آنتونین و ایوان ) وارد خانه شوند و به سمت پذیرایی راهنماییشان کرد. ایوان و آنتونین که متوجه نگاه های عجیب لینی،لونا و رز شده بودند در دل با خود می گفتند که ای کاش اشخاص باحالتری را برای تغییر شکل انتخاب میکردند.

چند دقیقه بعد آنتونین و ایوان روی مبلی دو نفره نشسته بودند و درست جلوی آن ها آگوستوس روی مبلی نشسته بود و لونا، رز و لینی خودشان را به زور اطراف او گنجانده بودند.

آگوستوس با جدیت گفت: خب شروع کنین.




Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
لرد با لرزشی کوچک از خواب پرید. نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن بلا بالای سرش پرسید:

- کسی شمارو صدا زد؟

بلا با تعجب گفت: ارباب خودتون گفتین که این موقع اینجا باشم. گفتین که این ساعت، زمانیه که اگه خوابتون ببره اتفاق همون زمانو توی خواب میبینین. ازم خواستین اینو یادآوری کنم.

لرد با عصبانیت گفت: کروشیو بلا! ارباب هرگز چیزی رو فراموش نمیکنه. سوروس دم دره!

- بله؟

بلا با دریافت نکردن پاسخی از سوی لرد پرسید: ارباب ... یعنی واقعا شما ... دیدین؟

لرد با بی حوصلگی گفت: آره فقط نمیدونم اون پیشگوئه تو خواب من چیکار میکرد. به نظرت نشونه ای هست که من اونو دیدم؟

بلا که از کارهای هیجانی لذت میبرد با شیطنت گفت: بــــلــــه! مگه میگه شما چیزی رو بی دلیل ببینین؟

- درسته. سریع تر برو این پیشگوهه رو بیار. تریلانی، کاساندرا نه سیبل.

آن سمت، قلعه ی هاگوارتز:

صدای دامبلدور از پشت دیوار شنیده شد که گفت:

- سوروس؟ قصد نداری بیای تو؟

سوروس که به آرامی دستانش را به دیوار میزد و تنها سفتی آن را لمس میکرد و اثری از توانایی عبور از دیوار نمیدید با تردید گفت:

- میشه دوباره بیاین بیرون با هم بریم تو؟ راستش من موفقتیمون در این پروژه رو با همکاری کردن میبینم. به هر حال اینم تخیلات و خرافات منه و نمیخوام با زیر پا گذاشتنشون ریسک کنم.

بر خلاف انتظار سوروس، دامبلدور بدون هیچ گونه کنجکاوی و سوالی بیرون آمد و گفت: باشه، پس دستتو بده تا با هم بریم.

و دستانش را به سمت سوروس دراز کرد.




Re: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
سوژه جدید

صدای خنده و شادی دانش آموزان هاگوارتز در سرتاسر حیات مدرسه پیچیده شده بود و با نزدیک شدن به خانه ی جغدها، هوهوی جغدها نیز با دیگر صداها آمیخته میشد و صدای عجیبی را بوجود آورده بود.

دوربین مناظر حومه ی هاگوارتز را رها میکند و بالاخره وارد یکی از پنجره های برج غربی قلعه میشود. جایی که ریموس و تد حضور دارند و محتاطانه در حال صحبت در مورد موضوع مهمی هستند.

ریموس که قیافه ی متفکری به خود گرفته بود گفت: باز دوباره این جغد پیر آرتور تو راه تلف شد؟ هزار بار بهش گفتم اون جغدو عوض کنه، آخر اگه کار دستمون نداد.

تد بی توجه به نگرانی های ریموس در مورد جغد، گفت: به نظر من چیزای مهم تری برای نگرانی وجود داره. این پیغامو باید هرچه سریع تر به دامبلدور برسونیم و از اونجایی که از محل سکونتش اطلاع نداریم گفته از جغدا استفاده کنیم.

ریموس بر روی مبلی ولو شد و گفت: من نمیفهمم چطور وقتی به جغده بگیم برو پیش دامبلدور میفهمه؟ نکنه همه جغدای هاگوارتزو دست کاری کرده؟

تد دستی به موهایش کشید و گفت: باید کاری که گفته رو انجام بدیم.

و به آسمان بیرون پنجره خیره شد. دامبلدور در مدرسه نبود و محفل مسئول اداره ی هاگوارتز در نبودش بود. جامعه به شدت در معرض خطر قرار داشت و هر آن ممکن بود مرگخواران در صدد گرفتن هاگوارتز بر آیند.

سرانجام ریموس بلند شد و گفت: بهتره از جغدای مدرسه استفاده کنیم.

و بدون هیچ حرفی نامه ی مهر و موم شده را از روی میز برداشت و خارج شد. وارد حیات شد و پس از دو تا یکی طی کردن پله هایی که در انتها به خانه ی جغدها میرسیدند، به جایی که میخواست رسید.

سرش را بلند کرد و به جایگاه های مختلف و جغدهایی متعدد نگاه کرد. چشمانش را بست و شروع به حرکت دادن دستش کرد و بعد آن را متوقف کرد. لحظه ای احساس عجیبی به او دست داد اما بعد چشم هایش را باز کرد و به سمت جغدی که به آن اشاره کرده بود رفت. نامه را به پای جغد بست و بعد از بر زبان آوردن نام دامبلدور از آنجا خارج شد.

- تا مدتی دیگه ، نقشه ی محفل رو میفهمیم.

رودولف که تازه از پشت دیوار بیرون آمده بود این را بیان کرد و بعد از پوشاندن صورتش به سرعت از آنجا رفت تا منتظر رسیدن جغد و نامه ی محتوی نقشه ی محفل به لرد شود. او مطمئن بود که جغد را به خوبی دستکاری کرده است و به جای رساندن نامه به دست دامبلدور، آن را تحویل لرد میدهد.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.