هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (دروئلا.روزیه)



پاسخ به: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۴:۲۱:۲۱ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
#1
گودبای مای آزکابان...
گودبای مای وزیر...


چه سخت و دردناکه رفتن... چقدر سخته بشینی و ببینی چیزایی که دوسشون داری، جلو چشمت دارن ازت گرفته میشن و نمیتونی هیچ کاری بکنی. فقط میتونی بشینی و به تقدیر اجازه بدی کارشو بکنه و سعی کنی واسه جای خالی که تو قلبت به وجود میاد و آروم آروم کل وجودتو می گیره، مرهمی پیدا کنی. میای، میری، می خندی، صحبت می کنی، اما یه بغضی ته گلوتو گرفته و مثل یه شیشه نازک، منتظر یه تلنگر کوچیکه که بشکنه و با خورده ریزه هاش، کل وجودتو زخمی کنه.

نقل قول:
حقیقتش که میخوام برم... بالاخره هرکس یه روزی باید بره... بعضیا زودتر میرن و بعضیا دیرتر، هیچی همیشگی نیست...
درسته... هرکسی میره یه روزی. از جایی که دوسش داره باید دل بکنه و بذاره بره. جاهایی که دوسشون داریم، احساس فوق العاده ای رو بهمون منتقل می کنن. مثل صندلی ریاست که حس قدرت فوق العاده ای رو منتقل می کنه و خب... یه روزی باید ول کرد و رفت صندلی رو.
چیزایی که دوسشون داریم، فقط حس خوبی رو بهمون منتقل نمی کنن، با خودشون مسئولیتم میارن. یه رئیس خوب، واسه اینکه از عهده مسئولیتاش بر بیاد، باید دانش کسب کنه. همگی میدونیم دنیایی از علم و دانش لا به لای ورقه های کتابا مخفی شدن و با خوندنشون، کلمه ها، دانایی رو به مغزمون هدیه میدن. حتی دل کندن از دسته فاکتورایی که به اسم غل و زنجیر و طناب دار جدید نوشته شده بودن، اما پولشون صرف خرید کتاب و تکمیل مجوعه های فانتزی کتابخونه شخصیم شد، کار خیلی سختیه. البته همیشه از بزرگترامون شنیدیم که مال حلال به صاحبش بر می گرده. امیدوارم فاکتورای عزیز رو که توی کشو میز ریاست آزکابان جا گذاشتم، روزی بهم برگردن.

نقل قول:
همیشه موقع رفتن و جدا شدن از مکان، شخص یا چیزی، یه حسی سراغ آدم میاد که بهترین تعریفش همون وجدانه. همه خاطرات و کلا ارزیابیت از اون چیز مثل فیلم جلوی چشمت میاد و فقط و فقط خودت میدونی اونجا چیکار کردی، هدفت چی بوده و وجدانت آسوده س یا نه.
امروز عصر که از گودبای عزای وزارت بر میگشتم، تک تک روزایی که توی وزارتخونه سپری کرده بودم، تک تک خاطرات، غما و شادیا، از جلو چشمم گذشتن. و باید بگم که... بله! خوشحالم! خوشحالم و آسوده. خوشحال از اینکه مدتی، هرچند کم، به جامعه ی جادویی خدمت کردم. آسوده از این که عدالت و امنیت رو توی جامعه برقرار کردم. همیشه گرفتن تصمیم درست سخته، اما وقتی صحبت از عدالت و حقوق بقیه میشه، تصمیم گیری سختترم میشه. باید به عقل و منطقت تکیه کنی و تک تک جوانب رو در نظر بگیری. روونا رو شکر که تو این راه موفق بودم و تونستم تصمیمات صحیحی مثل گرفتن جرایم روزانه به جرم وجود 2% باکتری روی کف دست، بازرسی روزانه منازل و بررسی میزان وجود گرد و غبار و ذخایر وایتکس و جریمه در صورت تخطی و صدور احکام درست و به جای زندان برای مجرمان، بگیرم.

در نهایت لازم میدونم از تک تک همراهانم در این مسیر تشکر و قدردانی کنم. وزیر عزیز و پاکیزه مون، بانو دلاکور. معاونت محترم وزارت، بانو گانت. معاون عزیزم، تام جاگسن. موزه گردان و مورخ زحمت کش، جناب مرلین و دوستان دارای دستان پشت پرده ی زوپس نشین. همکاری با این عزیزان، باعث افتخار و سرافرازی بنده بود.

در آخر، با تنها چیزی که از دوران پرشکوه ریاست برام باقی مونده، از سمت خودم کناره گیری می کنم.
به امید جامعه ای هرچه امن تر.

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۶ ۴:۲۵:۰۳

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۰۶ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
#2
- بیدار شین دیگه بسه... بسه، بسه پاشین تا لنگه ظهر نخوابین.
- باشه... فقط 5دیقه دیگه.
- د پاشین دیگه. شب یه ساعت برنامه میریزن صب زود بیدار شن، تا لنگه ظهر میخوابین.
- باشه پالی... برو بیرون...
فنریر که پتوش رو تا روی گوشش کشیده بود و سرشو زیر بالش کرده بود، سعی می کرد پالی رو با پاش به سمت در تالار راهنمایی کنه.

پالی از صبح علی الطلوع، با دوتا ماهیتابه، راه افتاده بود تو تالار گریفیندور و با بهم زدن ماهیتابه ها و داد زدن، سعی داشت همه رو بیدار کنه. به هر حال اون روز، روز مهمی بود. حداقل واسه پالی مهم بود.

اون روز، روز عشق بود. روزی که همه صبح زود بیدار می شدن، دوش می گرفتن و لباسایی که از یه هفته قبل آماده و اتو شده بود رو می پوشیدن. بعضی از جادوگرا چندین ساعت رو تو آرایشگاه صرف در آوردن زیر و بالا و گوشه و کنار ابروشون می کردن و ساحره ها با رژ نود و بِرانزر، مشغول ساختن یه چهره نچرال می شدن. بعدش حوالی ساعت 4 و 5 اینا میرفتن از بقالی سر کوچه اجولات قلبی می گرفتن و گل خرس به دست واسه خانومی و یا با یه جعبه ادکلن گرون قیمت واسه آقایی، میرفتن پیش عجقشون. میرفتن تو کافه های لاکچری می نشستن، گلا و کادوها و اوجولاتا رو می ریختن رو میز و دست همو می گرفتن و شروع می کردن به عکس گرفتن. بعدشم می رفتن دور دور و شب که می رسیدن خونه، توی جادوستاگرام عکسایی که گرفته بودن رو همراه با متن "عشقم تو بهترینی، مرسی که مال منی"، به سیل عکسای مشابه که سایه شومشون تا یه هفته بعد هم رو سر جادوستاگرام سنگینی می کرد، اضافه می کردن. آخر سرم از خرسای پشمالو و ادکلن فیکشون عکس می گرفتن و میذاشتنش تو دیوآر واسه فروش.

پالیم درسته که مرگخوار بود، اما دل داشت. دلی داشت به بزرگی دکه نگهبانی خونه ریدل.
با ذوق و شوق دوش گرفته بود، لباس خوشگلاشو تنش کرده بود و از اتاق تاتسویا، عطر شکوفه گیلاس رو کش رفته بود و باهاش دوش گرفته بود. تو دلش غوغایی بود. همه ش به آقای لسترنج فکر می کرد و امیدوار بود آقای لسترنجم به اون فکر کنه. توی ذهنش سناریو آماده بود. ماه نور نقره ایش رو، رو آقای لسترنج می تابوند. همه چی کمرنگ و تو تاریکی ناپدید شدن. صدای آهنگ عاشقانه ی آرومی هم به گوشش می رسید و یه لحظه بعد، آقای لسترنج جلوش رو یه زانو و با یه جعبه حلقه تو دستش بود.
تـــــــق
پالی که بر اثر برخورد یه چیزی به پشت سرش از توهمات شیرینش جدا شده بود، همونطور که زیر لب غر می زد و جغدی که بد موقع نامه آورده بود رو مورد عنایت قرار می داد، از جاش بلند شد تا نامه ها رو برداره.
- وا! اینجا رو... این همه نامه! همه این رل بودن و نمی گفتن؟ :/

همون زمان – تالار ریونکلاو
- غلط کرده مرتیکه چش چرون! ول کن منو سو. باید برم حقشو بذارم کف دستش! بی چشم و رو! رفته زن گرفته. اونم نه یکی، نه دوتا... روونا میدونه چن تا! دختر من از سرشم زیادیه!
- ئلا... آروم باش خب حالا. شاید این یه شوخی باشه خب. اصن ببین امروز ولنتاینه. مطمئن باش شو...
جغدی از پنجره ی اینور تالار وارد شد، یه نامه رو انداخت جلو پای دروئلا و از پنجره اونور خارج شد.
- به دروئلا روزیه از طرف... من می کشم اینو! شوخیه این؟ منم باهاش شوخی دارم. می کشمش!

اونورتر، رو کاناپه جلو شومینه، تام لم داده بود و تمام مدت حرص و جوش خوردن تنها ساحره هایی رو که صبح روز ولنتاین تو تالار مونده بودن رو نگاه می کرد.
- ببینین به نظر من اینطوری نمیشه. مگه نگفته دفتر رسمی ازدواج شماره 1؟ خب اونجا دفتر مرلینه. پاشین برین اونجا همه تون. البته بعد از کویی.
گابریل با چشم غره ای به تام نشون داد الان وقت این حرفت نیست.
- کویی؟... کویی! بزنین بریم تمرین کویی.
- چی شد یهو؟
- هیچی... بیاین بریم تمرین. عصر مسابقه داریم.
سو، گابریل و تام که سر از تغییر حالت ناگهانی دروئلا شوکه شده بودن، بدون هیچ سوال و بحثی، پشت سر دروئلا به سمت زمین کوییدیچ راهی شدن.

عصر همون روز – جایی بین رختکن کوییدیچ اسلیترین و ریونکلاو
- همه گرفتن نقشه چیه؟ آفرین خانوما، دمتون گرم. با همکاری هم امروز مهر پایانی بر این ظلم و ستم... چیز... این ظلمو ریشه کن می کنیم. پایان جلسه.

از چشم تک تک ساحره های حاضر تو جلسه فوق اضطراری انجمن ساحرگان، خشم و تمایل بی حد و مرز نسبت به انتقام معلوم بود.

چن دقیقه بعد – زمین کوییدیچ
- خانوم ها، آقایون، خیلی خوش اومدین به آخرین مسابقه کوییدیچ این دوره.همونطور که می دونین، امروز صبح با رخ دادن یه اتفاق غیر منتظره جامعه جادویی دچار شوک بزرگی شد. خشم وسیعی کل جامعه ی جادوگری رو فراگرفته و همه منتظر فرصتی واسه انتقامن. به به اونجا رو... بازیکنای تیمای اسلیترین و ریونکلاو دارن وارد زمین میشن. همونطور که انتظار می رفت، هیشکی با داور سلام علیک نکرد. و حالا داور، رودولف لسترنج، با زره و کلاهخود جعبه توپا رو میاره. بله داور از فاصله ی چندین متری و از گوشه رمین توپا رو آزاد می کنه. بازی شروع میشه!

دروئلا همین که جاروش از زمین یکم فاصله گرفت، به سمت گوشه زمین، جایی که رودولف وایساده بود، رفت.

- دروئلا روزیه، جستجوگر ریونکلاو، انگار اسنیچ رو دیده و به سرعت داره به سمتش پرواز می کنه و... اوخ... داور پخش زمین میشه.

ربکا که دل پری از این قضیه داشت، با بیشترین توانی که می تونست، به بلاجر زد و اونو به سمت رودولف منحرف کرد. بلاجرم نامردی نکرد و رفت و رفت و مستقیم رو شکم رودولف فرود اومد. چند ثانیه بعدم کاملا اتفاقی کوافل از دست گابریل سر خورد و افتاد رو سر رودولفی که گوشه زمین با بلاجر سمجی که ولش نمی کرد، کشتی می گرفت.

کم کم که از بازی می گذشت، خشونت بازیکنا هم بیشتر می شد. دروئلا و بلاتریکس که شمشیرو از رو بسته بودن، طلسمای مختلفی رو به سمت رودولف می فرستادن. طلسما میرفتن، همه به رودولف نمی خوردن. می خوردن به زرهش و می پریدن تو بغل تماشاچیا.
اما خب یه تماشاچی برعکس کار کرد. پرید تو زمین و به سمت آقای لسترنج دویید. انقد سریع می دویید که مولکولای هوا نمی تونستن برن تو بینیش. در نتیجه دهنشو باز کرد تا مثل تور ماهیگیری، اکسیژن شکار کنه، و شکارم کرد!
اسنیچ مستقیم تو حلق پالی ای رفته بود که میخواست شکایت کتبیش از اینگه چرا زن آقای لسترمج نشده رو پیش آقای لسترنج ببره و تو روز ولنتاین، به عشقش برسه.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۴۰ پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۸
#3
- ینی چی که نیست؟
- خب نیست دیگه.
- یعنی چی که نیست دیگه؟ تو مسئول آبرو و اعتبار ریون بودی... آخه چجوری ممکنه؟ پس کجا رفته؟
-من چه می دونم. امروز صبح جعبه رو باز کردم، نبود.
-تا حالا هیچ بازی کوییدیچی بدون اسنیچ برگزار نشده، در جریانی که؟
-خب یه توپ ریزه دیگه... گم میشه...
-ئلا! تا فردا باید پیداش کنی. کاری نکن آبروی ریون بره.
-باشه...

سو نمی تونست این حجم از بی خیالی و خونسردی رو درک کنه. همونطور که سعی می کرد توی ذهنش، طول و عرض و ارتفاع بی خیالی دروئلا رو محاسبه کنه، به دروئلایی که روی مبل کنار شومینه‌ی تالار ریون لم داده بود و پاش از اونور مبل آویزون بود و همراه با ریتم آهنگ نامفهومی که زیر لب زمزمه می کرد، پاشو تکون می داد و سرش توی یه کتاب قطور با جلد عجیبی بود، زل زده بود.
- ئلا؟
- هوم؟
- نمیخوای بری اسنیچو پیدا کنی؟
- اوهوم!
- پس کی میخوای بری؟ فردا مسابقه‌اس.
- اوهوم اوهوم...
- پس کی...
-سو! Just one more chapter 

اما سو دیگه از "one more chapter"های دروئلا خسته شده بود. خیلی آروم کتاب رو از دست دروئلا قاپید و توی شومینه انداخت.

- چته؟ زورت به کتاب بدبخت میرسه؟ دوس داری منم اون کلاه آبی خوشگله‌تو بندازم تو آتیش؟ یه اسنیچه دیگه! بخاطر یه اسنیچ کتاب زبون بسته رو سوزوند...
ردا و کیفشو برداشت و به طرف در خروجی تالار رفت.
- ها؟ تو دیگه چی میخوای؟ نکنه واسه بیرون رفتنم سوال باید جواب بدیم؟ نکنه توام دلت میخواد کتاب بسوزونی ها؟ جم کن بال و پرتو! چیه زل زدی؟

عقاب روی در ورودی ریونکلاو که خودشم نمی دونست بخاطر دیدن دروئلای بدون کتابه که منقارش وا مونده یا طرز برخوردش، و یا حتی دیدن دروئلای بدون کتابی که همچین طرز برخوردی داشت. پس بال و پرشو جمع کرد و خیلی آروم در تالارو بست.

- اسنیچ... اسنیچ... اسنیچ... بخاطر یه اسنیچ کتابه رو سوزوند! ینی ارزش یه اسنیچ از کتاب من بیشتر بود؟ زندگی یه کتاب بیچاره رو گرفت بخاطر یه اسنیچ...

همونطور که داشت راه می رفت و زیر لب به زمین و زمان و آسمون و کهکشون و عالم و آدم گیر می داد و غر می زد، میخ انتهای پاشنه‌ی پوتینش با شاخه درختی که پاشو دراز کرده بود و داشت بین اون همه گِل، استراحت می کرد، شروع کردن به دست دادن و سلام و احوال پرسی و روبوسی. انگار نه انگار که همه جا میگن روبوسی و دست دادنو تموم کنین تا کرونا نگیرین. شاید هم میخا از شاخه‌ها کرونا نمی گرفتن... به هر حال، در نتیجه‌ی این همه دوستی و عشق و محبت، دروئلا با صورت افتاد تو گِلا و از یه شیبی سر خورد پایین و با کله فرود اومد.
-اینام بخاطر یه اسنیچه؟ لعنتیا یه اسنیچ ریزه میزه گم شده نه یه دکل نفت که!

با کلی درد و البته غر زدن بلند شد و با یه طلسم، کتابای توی کیفشو مرتب کرد. چوبدستیشو بالا آورد و با گفتن "لوموس"، روشنش کرد. توی یه دالان تاریک و گِلی بود که از سقفش ریشه‌ی گیاها و درختا بیرون زده بود. روی دیواراش حشره‌های مختلف میومدن و می‌رفتن. گهگاهی هم دو تا حشره به هم می رسیدن و دستی واسه هم تکون می دادن و سلام و احوال پرسی می کردن. ظاهرا حشره ها روی نکات بهداشتی خیلی حساس تر بودن. همینطور که به انتهای دالان نزدیک می شد، نوری که از انتهاش می دید، بیشتر می شد. تا این که به انتهای اون راهروی تاریک و گِلی رسید.
-با سلام! به اسنیچ لند خوش اومدین. شما هم اکنون مهمان ما هستین. لطفا با من تشریف بیارین.
دروئلا هاج و واج به اسنیچی که دست و پا و چشم و دو ابرو و دماغ و دهن داشت، نگا کرد.
-چیزه... جناب اسنیچ. میگما... نباید احیانا شما یکم ریزه میزه تر باشی؟
-خیر! شما تشریف بیار با من فقط.
-اوه حله. چه مهمونی جذابی. میگم... شما اسنیچ ریزه میزه ندارین؟ من یدونه اسنیچ ریزه میزه میخواستم.
-امضای رسمی داری؟ تو پیشخوان درخواست دادی؟ کاپیتان یا مربی یه تیم کوییدیچی؟
-نه... ولی جستجوگرم...
-
-
- شما از این ور تشریف بیار پس.
دروئلا ار بین راهرو های طلایی با تزئینات سفید رد شد و نهایت تلاششو می کرد به اسنیچی نخوره. وقتی از اون ور تشریف برد و به انتهای راه رسید، اسنیچ هلش داد تو یه جایی مثل زندان و درو قفل کرد.
-به جرم گرفتن اسنیچای بیچاره، شما فردا صب اعدام میشی. این شوکولاتم بگیر خوش باشی تو این چن ساعت.

دروئلا که نمیتونست این همه اتفاقو هضم کنه، به تنها چیزی که فکر می کرد مبل گرم و نرم کنار شومینه ی تالار ریون بود. شکلات رو تو جیبش گذاشت و رفت گوشه سلولش نشت و به تالار ریون و دیوارای آبی و برنزی و آتیش گرم شومینه ش فکر کرد.

-ئلا؟... ئلا؟ چی شد؟ چیداش کردی؟ پاشو برو عوض کن لباساتو... اه اه اه... مبلو گِلی کردی.
دروئلا بی اهمیت به نگاهای نگران سو و آبروهای توهم گابریل، جفتشونو محکم بغل کرد و دویید توی اتاقش. قبل از عوض کردن لباس و دوش گرفتن، به سمت جعبه توپای کوییدیچ رفت. جعبه رو باز کرد و شکلات شونیز گرد و طلایی رو از تو جیبش در آورد و سر جای اسنیچ گم شده گذاشت.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۳۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
#4
ریونکلاو vs گریفندور
سوژه: مسمومیت!

تصویر کوچک شده

شب سال نو بود و همه منتظر بودن تا سال جدید از آرایشگاه برگرده و پوشه محرمانه وظایفشو از سال قبل تحویل بگیره و همگی با جملاتی مثل "چه سال گندی بود، بهتر که تموم شد" و " مرلین نیاره همچین سالیو دیگه"، سال قبل رو بدرقه کنن که بره و دیگه بر نگرده و با آغوش باز و "new year, new me" گویان، به استقبال سال جدید برن.

تو هاگوارتزم، به رسم هر سال، جشنی به مناسبت سال نو برگزار شده بود. از دانش آموز و استاد و مدیر گرفته تا جن و روح، همه لباسای نوِ تر و تمیزشون رو پوشیده بودن و کفشای چرم اژدهای فیکشون رو پا کرده بودن و موهاشونو مرتب شونه کرده بودن و منتظر سال نو بودن. سرسرای عمومی هاگوارتز پر بود از دانش آموزا و اساتیدی که هر کدوم واسه سالی که پیش روشون بود، هزارتا امید و آرزو داشتن. دانش آموزایی که به خودشون قول میدادن با درس خوندن خودشونو کور کنن و استادایی که تصمیم گرفته بودن با حوصله بیشتری درس بدن.
اما جشن و شادی فقط به سرسرا محدود نمی شد. تو جنگل ممنوعه جشن بزرگی برگزار شده بود. گُلا و گیاهای گلخونه م می زدن و می رقصیدن و بالا پایین می پریدن. حتی صدای جشن و مهمونی از زمین کوییدیچم به گوش می رسید.

صدای مهمونی زمین کوییدیچ، همین که به گوشتون می رسید، در گوشتون رو باز می کرد، می رفت تو و می رسید به مغزتون. مغز رو به شکل یه تشک نرم می دید و انقدر رو مغزتون بالا، پایین می پرید، تا احساس کنید سرتون داره منفجر می شه. بعدش خیلی آروم از اون یکی گوشتون می رفت بیرون و شما رو با یه سر درد شدید و یه مغز له شده تنها میذاشت.
همه ی جارو ها و توپا، جدید و قدیمی و کوچیک و بزرگ، تو زمین کوییدیچ دور هم جمع شده بودن و یکی از جارو ها که طبع هنری بیشتری داشت و واکمن یکی از دانش آموزا رو چندین سال پیش از جیبش کش رفته بود، به عنوان دی جی مجلس رو گرم کرده بود. انواع و اقسام خوراکیا و نوشیدنیای جادویی سرو می شد. چند تا از جارو ها و توپا هم تو رختکن اسلیترین شدیدا سرگرم تهیه ی خوراکیا و نوشیدنیا بودن.
- بچه بدو برو از آشپزخونه سکنجبین بگیر، داره تموم میشه.
جاروی پیری که یه تیکه پارچه سبز و نقره ای کثیف و رنگ و رو رفته رو به عنوان پیشبند بسته بود، اسنیچ کوچیکی که فقط دو هفته از اومدنش گذشته بود رو هل داد و به رفتن تشویقش کرد. اسنیچ کوچیک، اسنیچ بی حوصله ای بود. حوصله نداشت اون همه راهو تا قلعه پرواز کنه و با جنا سر دو لیتر سکنجبین چونه بزنه و اون همه راهو با یه بطری پلاستیکی جای نوشابه که سکنجبین توش بود، تا زمین کوییدیچ پرواز کنه. اسنیچ کوچولو با بی میلی راه افتاد که بره و گوشه، کنارای رختکن رو بگرده بلکه یه راه مخفی به قلعه پیدا کنه. زیر همه نیمکتا، پشت همه ی درا، تو همه ی پریزا و سوراخ موشا رو نگاه کرد. چیزی پیدا نکرد و افسرده و خسته و شکست خورده، پرواز کرد و رفت تا گوشه یه کمد که عکس یه دانشمند دیوونه رو در کج و کوله ش بود، بشینه. اسنیچ با نا امیدی رفت داخل کمد و... سرش خورد به یه چیز سفت. اون چیز سفت چرخید و چرخید و افتاد رو اسنیچ کوچولو. شیشه معجون هکتور شکست و اسنیچ بی حوصله، توی معجون غرق شد و بالاش خیس شد و از بس تقلا کرد، خسته شد و خوابش برد.

روز مسابقه کوییدیچ
جایگاه تماشاچیا پر بود از دانش آموزای عشق کوییدیچ. نصفشون لباس و سر و صورتشون آبی و نصف دیگه شون قرمز بود. یه چند نفریم که بی طرف بودن، بنفش پوشیده بودن. تیم کوییدیچ دو گروه وارد زمین شدن و با جیغ و تشویق و سر و صدای تماشاچیا رو به رو شدن. ربکا که اولین مسابقه کوییدیچشو تا چند دقیقه دیگه تجربه می کرد، با دیدن اون همه تشویق، جیغی که تو دلش نگه داشته بود، فرار کرد و از گلوش بالا رفت و از دهنش پرید بیرون. جیغ بقیه م وقتی دیدن به پای جیغ ربکا نمی رسن، خیلی آروم و بی سر و صدا بر گشتن پیش صاحباشون.

-اعضای تیم کوییدیچ گروهای ریونکلاو و گریفیندور رو می بینین که وارد زمین می شن. داورا جعبه توپا رو آوردن. جعبه باز شد و اسنیچ طلایی... از جعبه افتاد پایین. :ysop:
جستجوگرای دو تیم، با دیدن همچین لقمه راحتی، به سمت اسنیچی که رو زمین افتاده بود و قل می خورد، هجوم بردن. بقیه ی اعضای تیم، با دیدن گیس کشی بین دو جستجوگر، به کمکشون رفتن.

-همونطور که مشاهده می فرمایین، بازیکنا به جون هم افتادن تا اسنیچو بگیرن. کسی نمیدونه اسنیچ چرا روی زمین افتاده. ترامپ الان داره با مشت به سر و صورت تام جاگسن می زنه. عله چهار دست و پا داره زمینو می گرده... انگار یه چیزی گم کرده. یکی از داورا به فنریر بگه مهمونی شام نیومده!

همه بازیکنا از سر و کول هم بالا می رفتن و هم دیگه رو لت و پار می کردن. پرویز، که تا اون لحظه با افسوس داشت به صحنه نگاه می کرد، مرگ رو اونطرف تر دید. به طرف مرگ رفت و باهم زمین رو ترک کردن. سر کادوگان که بالاخره تونسته بود اسبش رو مهار کنه، از دور دویید و پرید رو تل جمعیت.

-داور داره اشاره می کنه. یه لحظه اجازه بدین. ظاهر دو تیم ریونکلاو و گریفیندور از دور مسابقات حذف شدن. داور می فرماین اصلا سوت شروع رو نزده بودن.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۴۸:۴۴ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#5
صدای موسیقی ملایمی توی اتاق پخش می شد. اتاق، مثل همیشه، مرتب و آروم بود و تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای آروم برخورد قطره های بارون با شیشه پنجره و آهنگی بود که مدام تکرار می شد. جای مورد علاقه ش توی کل اتاق، لبه ی پنجره بود. دوست داشت شبا، وقتی همه خوابن و همه جا ساکته، تو تاریکی اونجا بشینه و با نور ضعیفی که از نوک چوبدستیش خارج می شد، تو دنیای کتابی که توی دستش بود غرق شه. امشبم اونجا نشسته بود، ولی کتابی توی دستش نبود و نوری از چوبدستیش خارج نمی شد. سرشو به شیشه ی پنجره تکیه داده بود و چشمش رو به قطره بارونی دوخته بود که انگار محکم نرده ی پنجره رو گرفته بود و نمی خواست سر بخوره.

حواسش اما جای دیگه ای بود. موسیقی بهش کمک می کرد ذهنشو مرتب کنه و عمیق تر فکر کنه. افکارش هر جایی می رفتن. توی ذهنشم مثل دلش آشوب بود. دوران سختی رو می گذروند. قبلا هم اتفاقات مشابهی رو تجربه کرده بود، اما هیچکدوم باعث نشده بودن از وظایفش غافل شه و تا اون حد میل به گوشه گیری داشته باشه. به لیست کاراش فکر می کرد که باید تا اون لحظه تقریبا همه شون یه تیک کوچیک آبی کنارشون می بود. به فرصتایی فکر می کرد که تو این مدت از دست داده بود. اما هیچکدوم از اونا نگرانی اصلیش نبودن. هنوزم یکم وقت واسه جبران کارای عقب افتاده و فرصتای از دست رفته ش داشت، ولی نمی دونست واسه جبران چیزی که بیشتر از هرچیزی ذهنشو مشغول کرده بود، هنوزم وقت داره یا نه.

چشم از جای خالی قطره ای که بالاخره تسلیم سرنوشتش شده بود، برداشت و نگاهی به اتاقش انداخت. سال ها اونجا زندگی کرده بود. حتی وقتایی که از اون اتاق دور بود، اونجا رو خونه ی خودش می دونست. همیشه میل عجیبی به برگشتن به اونجا داشت. نمی تونست اونجا و اهالیش رو فراموش کنه. تک تک افرادی که توی اون خونه زندگی می کردن رو عضوی از خونواده ش می دونست. اما یه نفر توی اون خونه زندگی می کرد که همیشه بخاطرش به اون خونه بر می گشت. کسی که قلب خونه بود و دلیل کنار هم موندن اهالی خونه شده بود.

بغض سنگینی رو روی سینه ش حس می کرد. بغضی که مثل یه مار روی قلبش چنبره زده بود و روز به روز، با نادیده گرفته شدن، بزرگتر می شد. حالا اون مار فرصت مناسبی رو پیدا کرده بود که به قلبش نیش بزنه و زهر تمام اتفاقات بدی که ممکن بود اتفاق بیوفتن رو توی تمام وجودش پخش کنه. مدتی طولانی بود که توی هیچ ماموریتی شرکت نکرده بود. به وظایفش درست عمل نکرده بود و همه ش خودشو توی اتاقش حبس کرده بود. مشغله ش زیاد بود، اما نمی تونست قبول کنه گذاشته درگیریاش باعث شن از وظایفش غافل شه. به اربابش فکر می کرد که احتمالا خیلی از دستش عصبانی بود. اربابش... بزرگترین و مهم ترین دلیل حضورش توی اون خونه، اربابش بود. اربابی که خیلی چیزا رو بهش یاد داده بود و هر بار که ازش خطایی سر می زد، می بخشیدش و با دلسوزی راهنماییش می کرد.هر بار مشکلی واسش پیش میومد، پاهاش خود به خود به سمت دفتر اربابش می رفتن و همیشه م با خوشحالی و راه حلی واسه مشکلش، از دفتر خارج می شد. حالا چی؟ اگه دیگه اربابش نمی بخشیدش چی؟ اگه دیگه اجازه ی ورود به دفتر اربابشو نداشت چی؟ از همه بدتر... اگه اربابش از خودش می روندش چی؟... توی ذهنش پر بود از اگه های بی جواب. شرمنده و درمونده بود. باید شانسش رو امتحان می کرد. باید از اربابش عذرخواهی می کرد. حتی اگه قرار بود با بدترین شکنجه ها رو به رو شه. اگه اربابش اونو می بخشید، بدترین شکنجه ها رو هم به جون می خرید.

چوبدستیش رو برداشت. پنجره ی اتاقش رو باز کرد و از اونجا، توی حیاط پرید. بارون هنوز می بارید و گاه گاهی نور یه رعد و برق، آسمون تاریک رو واسه یه لحظه ی کوتاه روشن می کرد. از خیس شدن و قدم زدن زیر بارون متنفر بود، اما حالا احساس می کرد واقعا بهش نیاز داره. احساس می کرد بارون میتونه افکار بهم ریخته ش رو بشوره و واسه ی فردا آماده ش کنه. فردا روز بزرگی واسه دروئلا بود.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۴۶ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#6
امتیاز های جلسه دوم دفاع در برابر جادوی سیاه



ریونکلاو:

ربکا لاکوود: 26

لینی وارنر: 25


گریفیندور:

اما دابز:25

آلکتو کرو سابق: 23

گودریک گریفیندور: 21

آرتور ویزلی: 24


اسلیترین:

رابستن لسترنج: 28


هافلپاف:

سدریک دیگوری: 25


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۵۵ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#7
امتیاز های جلسه دوم دفاع در برابر جادوی سیاه



ریونکلاو:

ربکا لاکوود: 26 = 15 + 11
1. لازم نبود از اون همه شکلک استفاده کنی. شکلکای زیاد پست رو شلوغ می کنن و حواس خواننده پرت می شه. وسط توضیح از شکلک استفاده نمی کنیم. شکلک واسه بیان حالت گوینده ی یه دیالوگ استفاده می شه. وقتی رولی که داری می نویسی تو زمان گذشته اتفاق افتاده، باید حتما از افعال گذشته استفاده کنی. البته خوشبختانه این مورد رو خوب رعایت کرده بودی و فقط یه فعل حال توی پستت بود. در کل رولت خوب و قشنگ بود. 11/15

2. طلسمات خیلی خشن بودن... خوشم اومد ایول! 15/15


لینی وارنر: 25 = 5 - 15 + 15
1. فرار بی نقصی بود. آزادی خوش بگذره! 15/15

2. طلسمای خلاقانه ای بودن. 15/15


گریفیندور:

اما دابز:25 = 15 + 10
1. 10 دقیقه وقت داشتین واسه فرار، نه 10 ساعت!
احساس کردم با عجله نوشتی واسه همین تو جمله بندی و فعل ها چن تا اشکال وجود داشت. آخر جمله ها حتما از علامت نگارشی مناسب جمله استفاده کن. لازمم نیست انتهای هر جمله علامت تعجب بذاری. اگه از شکلک استفاده می کردی، رولت قشنگتر می شد. سوژه ت خیلی خوب بود. این که دمنتورا رو به کتاب تبدیل کردی و به محتوای کتابام دقت داشتی خیلی جالب بود. 10/15

2. یادم باشه حتما از طلسم "لمیابوتمن" استفاده کنم. 15/15


آلکتو کرو سابق: 23 = 5 - 15 + 13
1. حالا فهمیدم چرا همیشه تو راهروهای زندان نون خرد ریخته!
لطفا قبل از ارسال یه دور بخونین پستاتونو. همین یه کار کوچیک اشکالای تایپی و دستوری ساده رو رفع می کنه.
بله آلک، درس خوندن خیلی مفیده. میتونه از آزکابان نجاتت بده حتی. 13/15

2. ساوناییو؟! خودآزاری چرا خب؟ 15/15


گودریک گریفیندور: 21 = 5 - 15 + 11
1. بعضی از جمله هاتون یه مقدار مشکل داشتن از نظر چینش کلمه و جمله بندی. مرسی بابت ایده ی تغییر کاربری. یه مغازه باز کردیم جدیدا به اسم "کتابان". شیوه های شکنجه رو هم تغییر دادیم حتی. 11/15

2. "چخه"! طلسم خوبی بود واقعا. :))) 15/15


آرتور ویزلی: 24 = 5 - 15 + 14
1. تا حالا به زیبایی های آزکابان اینجوری دقت نکرده بودم. توصیفای قشنگی بودن.
میتونست فرار هیجان انگیزی بشه. متاسفم که نتونستی فرار کنی. و البته کاربرد ایمبوکریو یه چیز دیگه بود. 14/15

2. طلسم آخری واقعا ترسناک بود. 15/15


اسلیترین:

رابستن لسترنج: 28 = 15 + 13
1. راب متقلبی شدی...
"ما فکر می کردم که حواس رابستن به این موضوع نیست." ما فکر می کردیم! قبل از ارسال یه دور متنتو چک کن شاید یکی از حروف کیبوردت حال کار کردن نداشتن و تو متوجه نشدی اون لحظه. یه نکته دیگه این که... ببین "کپی رایت" یه عبارت انگلیسیه که copy right میشه انگلیسیش. right اینجا به معنی حق و حقوقه پس درست نیست که بگیم "حق کپی رایت". یا باید بگیم حق کپی، یا همون کپی رایت. آزکابان هیچ مشکلی نداره اصلا هم بوی بد نمیده تکلیف هم خیلی خوب بود. 13/15

2. مرسی که توانایی های بی نهایت چوبدستی رو تشریح کردی. :)) 15/15


هافلپاف:

سدریک دیگوری: 25 = 5 - 15 + 15
1. سلام سدریک. فرار خوبی بود! 15/15

2. کلا تمرکزت رو غذاس، نه؟! طلسمای چندش خوبی بودن. 15/15


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۱۴ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#8
امتیاز های جلسه دوم دفاع در برابر جادوی سیاه



ریونکلاو:

ربکا لاکوود: 26 = 15 + 11
1. لازم نبود از اون همه شکلک استفاده کنی. شکلکای زیاد پست رو شلوغ می کنن و حواس خواننده پرت می شه. وسط توضیح از شکلک استفاده نمی کنیم. شکلک واسه بیان حالت گوینده ی یه دیالوگ استفاده می شه. وقتی رولی که داری می نویسی تو زمان گذشته اتفاق افتاده، باید حتما از افعال گذشته استفاده کنی. البته خوشبختانه این مورد رو خوب رعایت کرده بودی و فقط یه فعل حال توی پستت بود. در کل رولت خوب و قشنگ بود. 11/15

2. طلسمات خیلی خشن بودن... خوشم اومد ایول! 15/15


لینی وارنر: 25 = 5 - 15 + 15
1. فرار بی نقصی بود. آزادی خوش بگذره! 15/15

2. طلسمای خلاقانه ای بودن. 15/15


گریفیندور:

اما دابز:25 = 15 + 10
1. 10 دقیقه وقت داشتین واسه فرار، نه 10 ساعت!
احساس کردم با عجله نوشتی واسه همین تو جمله بندی و فعل ها چن تا اشکال وجود داشت. آخر جمله ها حتما از علامت نگارشی مناسب جمله استفاده کن. لازمم نیست انتهای هر جمله علامت تعجب بذاری. اگه از شکلک استفاده می کردی، رولت قشنگتر می شد. سوژه ت خیلی خوب بود. این که دمنتورا رو به کتاب تبدیل کردی و به محتوای کتابام دقت داشتی خیلی جالب بود. 10/15

2. یادم باشه حتما از طلسم "لمیابوتمن" استفاده کنم. 15/15


آلکتو کرو سابق: 23 = 5 - 15 + 13
1. حالا فهمیدم چرا همیشه تو راهروهای زندان نون خرد ریخته!
لطفا قبل از ارسال یه دور بخونین پستاتونو. همین یه کار کوچیک اشکالای تایپی و دستوری ساده رو رفع می کنه.
بله آلک، درس خوندن خیلی مفیده. میتونه از آزکابان نجاتت بده حتی. 13/15

2. ساوناییو؟! خودآزاری چرا خب؟ 15/15


گودریک گریفیندور: 21 = 5 - 15 + 11
1. بعضی از جمله هاتون یه مقدار مشکل داشتن از نظر چینش کلمه و جمله بندی. مرسی بابت ایده ی تغییر کاربری. یه مغازه باز کردیم جدیدا به اسم "کتابان". شیوه های شکنجه رو هم تغییر دادیم حتی. 11/15

2. "چخه"! طلسم خوبی بود واقعا. :))) 15/15


آرتور ویزلی: 24 = 5 - 15 + 14
1. تا حالا به زیبایی های آزکابان اینجوری دقت نکرده بودم. توصیفای قشنگی بودن.
میتونست فرار هیجان انگیزی بشه. متاسفم که نتونستی فرار کنی. و البته کاربرد ایمبوکریو یه چیز دیگه بود. 14/15

2. طلسم آخری واقعا ترسناک بود. 15/15


اسلیترین:

رابستن لسترنج: 28 = 15 + 13
1. راب متقلبی شدی...
"ما فکر می کردم که حواس رابستن به این موضوع نیست." ما فکر می کردیم! قبل از ارسال یه دور متنتو چک کن شاید یکی از حروف کیبوردت حال کار کردن نداشتن و تو متوجه نشدی اون لحظه. یه نکته دیگه این که... ببین "کپی رایت" یه عبارت انگلیسیه که copy right میشه انگلیسیش. right اینجا به معنی حق و حقوقه پس درست نیست که بگیم "حق کپی رایت". یا باید بگیم حق کپی، یا همون کپی رایت. آزکابان هیچ مشکلی نداره اصلا هم بوی بد نمیده تکلیف هم خیلی خوب بود. 13/15

2. مرسی که توانایی های بی نهایت چوبدستی رو تشریح کردی. :)) 15/15


هافلپاف:

سدریک دیگوری: 25 = 5 - 15 + 15
1. سلام سدریک. فرار خوبی بود! 15/15

2. کلا تمرکزت رو غذاس، نه؟! طلسمای چندش خوبی بودن. 15/15


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#9
ریونکلاو VS هافلپاف

سوژه: روز دانش آموز

یه روز عادی دیگه تو هاگوارتز شروع شده بود. همه ی دانش آموزا با داد و فریاد ارشد گروهاشون، بیدار می شدن و برای شروع کلاسای کله سحرشون که حتی خورشید خانومم از پشت کوها بیرون نیومده بود، آماده می شدن. سال اولیایی که بعد از یه ماه و نیم هنوز هیجان روز اول ورودشون به هاگوارتزو داشتن، اینور و اونور می دوییدن و کتابا و قلم پرا و کاغذ پوستیا رو تو کیفشون می چپوندن. بقیه هم تمام تلاش خودشونو می کردن که مرتب به نظر برسن و به موقع به کلاساشون برسن. هیچکس دلش نمی خواست غرغر هم تیمیاشو بخاطر کسر امتیاز تحمل کنه به هر حال.

اوضاع تالار ریونم مثل بقیه تالارا بود. فقط شاید یه کم... یه مقدار خیلی کم... سر و صداشون بیشتر بود.
-یا همین الان پامیشی، یا اینو ول می کنم بیوفته رو صورتت، دماغت له شه. تا سه میشمرم. یک... دو...
- ویز ویز... ویز ویز ویز...
تلپ!
-خب... یه دماغ دیگه م له شد.

دروئلا، در حالی که با لینی لبخندی پیروزمندانه رد و بدل می کرد، کتابشو از رو صورت ریونی دماغ له شده برداشت و به سمت شومینه رفت. با دیدن کاناپه و میز پر از کاغذ و کتاب و نقشه های صور فلکی و فرمولا و نظریه های کوانتومی و پاتیلای پر از معجونایی که علاوه بر رنگ غیر عادیشون، شیون سر داده بودن، از نشستن منصرف شد و ترجیح داد به شومینه تکیه بده.
-ینی واقعا لازمه مام بریم؟ ما که میدونیم چی میخوان بگن و در هر صورت نمیریم.
-نمیدونم ئلا... نرفتنمونو مدیریت هاگوارتز باید تایید کنه. فعلنم که این دعوت نامه رو فرستادن...
-امیدوارم تایید کنن... یه جورایی رسم شده این نرفتنمون.باید به سنت ها وفادار باشیم.
سو و دروئلا، سری به نشونه ی تایید حرف لینی تکون دادن و هر سه، به شعله های شومینه خیره شدن.
-شوخی میکنین دیه؟ من کاری نئارم در مورد چیه بحثتون، ولی واقعا مشکلتون با اجازه مدیراس؟
جوزفین که مثل بقیه با تهدید له شدن دماغش و صدای ویز ویز کنار گوشش و افتادن یه کتاب رو صورتش بیدار شده بود، با دماغی باد کرده و چشمای گرد شده، به سه ارشد گروهش نگاه می کرد.
-سو، لینی، مگه مدیر هاگ نیسین شما؟
احتیاجی به توضیح بیشتر نبود. هوش ریونی سو و لینی، تا آخر کارو رفته بود.


صبح روز بعد، 13 آبان – دم در هاگوارتز

همه ی گروها به صف شده بودن و نفرات اول هر صف، پلاکاردی رو با چوبدستیشون کنترل می کردن. روی پلاکارد، با یه خط کج و کوله، "روز دانش آموز مبارک! – مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز" نوشته شده بود.

-اینا باز نیومدن؟
-تسترال خونای افاده ای!
-اصلا مگه چه فرقی با ما دارن که راهپیمایی نمیان؟
-باید مسائل مهم و حیاتی بشریت و جامعه جادویی رو حل کنن خب.
با گفنه شدن جمله آخر، همه زدن زیر خنده و حتی از خنده روه بر شدن و چون ریونکلاوی نبودن و اجازه موندن تو قلعه رو نداشتن، مجبور شدن با همون روده های بریده شده به راهپیمایی روز دانش آموز برن و تا هاگزمید پیاده برن و برگردن.


همون روز – تالار ریونکلاو

دعوای شدیدی توی تالار ریونکلاو سر گرفته بود. سال اول و دومیایی که تنها شانس رفتن به هاگزمید قبل از سال سوم ازشون گرفته شده بود، خودشونو به در و دیوار می کوبیدن، مگسا و پشه ها رو له می کردن، کلاها رو پاره می کردن و جفت پا رو کتابای پر پر شده می پریدن. لینی، سو و دروئلا که اوضاعو وخیم میدیدن، پشت یکی از کاناپه ها پناه گرفته بودن و سعی میکردن با هوش ریونیشون، خودشونو از اون وضعیت نجات بدن.

-بچه ها! یه لحظه ساکت لطفا... بچه ها!
بعد از جیغ لینی، همه ساکت شدن و با تعجب به هیکل ریز لینی زل زدن.
-ممنون از توجهتون! خب... ما یه برنامه ی خیلی، خیلی، خیلی، خیلی خیلی خفن تر از رفتن به راهپیمایی تدارک دیده بودیم. از طرفیم ریونکلاو هیچ سالی نرفته راهپیمایی.
-اما بقیه مسخره مون می کنن! بهمون میگن تسترال خونای منزوی!
بقیه با تاسف نگاهی به سال اولی انداختن و به حالش افسوس خوردن که هنوز به این حرفا عادت نکرده. بعد از اینکه افسوس خوردن همه تموم شد و دهنشونو با دستمال و سر آستین لباساشون پاک کردن، منتظر به لینی چشم دوختن تا برنامه رو توضیح بده.
-خب... برنامه... خیلی خفنه...
-کی این شومینه رو روشن کرده؟ افسوسم افتاد تو آتیش، سوخت.
-اون شومینه خودش هروقت هوا سرد شه روشن میشه.
خودش بود! بهترین ایده ای که اون لحظه میتونست به ذهن لینی برسه.
-هوش مصنوعی!


چند دقیقه بعد – دم در هاگوارتز

-خب لینی... میشه یه دور دیگه توضیح بدی قراره چیکار کنیم؟
-شما تا حالا تو تالار سردتون شده؟ تا حالا شومینه رو روشن کردین؟ واسش هیزم جم کردین؟ تمیزش کردین؟ نه! چون شومینه هوشمنده. حالا میخوایم این هدیه رو به همه بدیم.
-که چی بشه؟
-عالیه! اونوخ دیگه بهمون نمیگن تسترال خونای منزوی! همه مدیون نبوغ و استعداد ما میشن!
سال اولی که هنوز بخاطر "تسترال خونای منزوی" ناراحت بود، با خوشحالی و جوگیری محض، کتاب ورد های جادوییشو باز کرد تا دنبال طلسم قوی تری از لوموس، که تا اون لحظه فقط همونو یاد گرفته بود، بگرده.

همه ریونکلاویا کاملا درگیر هوشمند سازی هاگوارتز شده بودن و هرکی به میل خودش، ویژگی جدیدی رو به هر قسمتی که دلش میخواست اضافه می کرد. رو میزای سرسرای بزرگ، به صورت هوشمند، دسر مورد علاقه بچه ها ظاهر می شد. هر چند بار و تو هر سایزی که میخواستن. همین که کسی به کتابی فکر می کرد، اون کتاب از نزدیکترین کتابخونه پرواز می کرد و خودشو به سرعت به اون شخص می رسوند. شومینه ها، مبلا، صندلیا، تخته ها، درا و حتی آجرا، همه هوشمند شده بودن. ریونیا که از کرده ی خودشون به شدت راضی بودن، با رضایت خاطر کامل به تالارشون برگشتن.


همون شب

هاگوارتز کش و قوسی به خودش داد. لونه پرنده ها رو از رو سقفش پایین انداخت و برجاشو صاف و مرتب کرد و کوچکترین اهمیتی به صداهایی که هر لحظه بیشتر و بلندتر می شدن نداد. هاگوارتز خسته بود و شدیدا خوابش میومد. خمیازه ای کشید و کم کم چشماش سنگین شدن و خوابش برد. خمیازه ی هاگوارتز رفت و رفت تا رسید به زمین کوییدیچ. یه نگاه به زمین و جایگاه تماشاچیا انداخت. خمیازه تصمیم گرفت هوشمنداشو همونجا بذاره و با کوله باری سبک، به دور دنیا سفر کنه.


صبح روز مسابقه کوییدیچ، 17 آبان

-خیلی خوش اومدین به اولین مسابقه ی هیجان انگیز و پرطرفدار کوییدیچ امسال. همونطور که می دونین، مسابقه به دلیل زلزله ای که چن شب پیش اتفاق افتاد، عقب افتاد. اما حالا اینجاییم تا شاهد رقابت دوتا از تیما باشیم. تیم ریونکلاو با کاپیتانی لینی وارنر و تیم هافلپاف با کاپیتانی سدریک دیگوری.

همونطور که گزارشگر داشت با داد و هوار توضیح می داد و تماشاچیا انواع و اقسام پرچما و شعارا و عکسا، از جمله یه عکس بزرگ از سدریک دیگوری در حال لبخند زدن، رو رو سرشون گرفته بودن و از هیجان جیغ می زدن، اعضای تیما وارد زمین شدن. کاپیتانا با هم دست دادن و با سوت داورا، بقیه ی اعضا سوار جارواشون شدن و از زمین فاصله گرفتن. بلاتریکس که به وضوح دست تکون دادنا و نگاهای پر از مهر و محبت مادرش، دروئلا، رو نادیده می گرفت، جعبه ی توپا رو باز کرد. توپا رو آزاد کرد و جعبه رو کشون کشون از زمین خارج کرد.

-واو این خیلی عجیبه! تو ترکیب تیم ریونکلاو یه دیوانه ساز هست. احتمالا دروئلا روزیه از اختیاراتش سوء استفاده کرده و یکی از دیوانه سازای آزکابان رو با رشوه، راضی به بازی کردن تو تیم ریونکلاو کرده. خب دروئلا داره چیزی رو نشون میده که... بله مهر ریاست آزکابانه و... اوه نه نه ببخشید. قطعا خانوم روزیه هرگز همچین کاری نمی کنن و بنده مزاح کردم. اونجا رو! خدای من یه جاروی خالی برای تیم ریونکلاو بازی می کنه. این یه مقدار عجیـ...

با اصابت چیزی به سر گزارشگر که به گفته ی شاهدای عینی، کتاب بود، گزارشگر مدتی بیهوش شد و گوش همه به طور موقت به آرامش رسید.

دروازه بانای هر دو تیم کاملا حواسشون رو جمع کرده بودن و چشمشون رو کوافلی که دست به دست می شد بود. جستجوگرا کاملا برای پیدا کردن اسنیچ تمرکز کرده بودن و مهاجما و مدافعا کاملا درگیر بازی بودن.

-اهم... سلام. خوبین شما؟ :boganeh:
-خانوم مزاحم... قربان شما! شما خوبی؟
چو خنده ی ریزی کرد و تو این فاصله، دیوانه ساز از موقعیت استفاده کرد و گلی واسه ریونکلاو ثبت کرد. رکسان شیرجه ای زد تا کوافلو بگیره و برگرده و با جاروش، تو سر سدریک بزنه. همین که رکسان توپو گرفت و به سمت سدریک پرواز کرد، جیغ و هورای ریونکلاویا بازم شروع شد.

-تا حالا همچین چیزی مشاهده نشده بود! یکی از حلقه ها خم شد و رکسای ویزلی...خالی با رد شدن از تو حلقه، گل به خودی زد! انگار امروز روز شانس ریونیاس!

رکسان، از اتفاقی که افتاده بود به شدت عصبانی بود. توپ رو به سمت زمین پرت کرد و رفت با داورا حرف بزنه که یه چیز قرمز با سرعت به طرف اومد و به صورتش خورد. زمین کوییدیچ از شوخی ای که با رکسان کرده بود، خیلی خوشش اومده بود و داشت به شدت می خندید. اونقدر شدید که جایگاه تماشاچیا داشت خراب می شد.

-خدای من! مثل اینکه امروز، روز شانس هافلیا نیـ...
اینبار با اصابت یه پیپ به سر گزارشگر، بازم بیهوش شد و از جایگاه گزارشگریش پایین افتاد. هیچکس از صدای گزارشگر خوشش نمیومد تا نجاتش بده. حتی زمین کوییدیچم خوشش نمیومد. زمین کوییدیچ، گوشه ی چمنشو گرفت و یه کم کشیدش کنار و گزارشگر با سر خورد به زمین سفت و خاکی. صدای خنده ی جمعیت بلند شد و زمین کوییدیچ با دیدن این صحنه، باز زد زیر خنده. با خندیدن زمین، زلزله ای با شدت بیشتر شروع شد و همه با عجله به سمت خروجی زمین کوییدیچ دوییدن. بین راهم هم دیگه رو زیر دست و پا له کردن و هم رو هل دادن و حتی فنریر گری بک، مدیر هاگوارتز، چند نفری رو تو گونی کرد تا وقتی ماه کامل شد، بی سوسیس و کالباس نباشه.

-من نمی دونم این همه شلوغی واسه چیه. ولی این خورد به سرم و من قطعا به خاطرش از داورا و مدیریت هاگ شکایت می کنم!
بازیکنا که با ناامیدی بهم ریختن بازیشونو نگاه می کردن، به طرف رودولفی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود برگشتن. اسنیچ توی دست رودولف بود.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۰:۵۲ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#10
نمرات جلسه اول کلای دفاع در برابر جادوی سیاه


سوال اول:
سال اولیا: 20 نمره - ارشدا: 15 نمره

سوال دوم:
10 نمره
یه نکته در مورد این سوال. هدف این بود که در مورد بوکات تو مغزتون و تاثیرش بسته به شخصیتتون بنویسین. از افرادی که در مورد بوکات تو مغزشون به طور واضح ننوشتن، 3 نمره کسر شده.


گریفیندور:
ارشدا: ( از 25 نمره)

فنریر گری بک: 15+ 10 = 25
1. خیلی خوب بود. 15/15
2. 10/10

آرتور ویزلی: 15 + 8/5 = 23/5
1. خیلی خوب بود. 15/15
2. به طور واضح در مورد کارای بوکات توضیح ندادین، اما تاثیرشو نوشتین. 8/5

آستریکس: 10 + 10 = 20
1. هاج و واج درسته. اول کلمات، "آ" رو با سرکش می نویسیم. و یه نکته دیگه. دروئلا هیچوقت اجازه نمیده کسی کتابی رو خراب کنه. دروئلا عاشق کتابه. اما چون خیلی کم توی سایت حضور دارین، اینو در نظر نگرفتم. 10/15
2. 10/10

آلکتو کرو: 12 + 8.5 = 20.5
1.آلک، خواهر، یادداشت! وقتی فاعل به جایی میره که روند داستان اونجا در حال رخ دادن نبوده و به اصظلاح تغییر مکان میده، می نویسیم "پناه برد"، نه " پناه آورد". 12/15
2. بوکات توی مغزت چی؟ 8.5/10

سر کادوگان: 15 + 8/8 = 23/5
1. خیلی خوب و خنده دار بود. 15/15
2. بوکات تو مغزتون... 8.5/10


سال اولیا: ( از 30 نمره)

اما دابز: 18 + 10 = 28
1. بهتره که وقتی مکان عوض میشه، به صورت بولد بنویسیمش. اگه تام با دانش آموزی که جدول داشت، یکم درگیر می شد، بهتر بود. 18/20
2. 10/10


هافلپاف:
ارشدا: ( از 25 نمره)

رکسان ویزلی: 13 + 8.5 = 22.5
1. قبل از "و" ویرگول نمیذاریم که. اگه دروئلا یه جور دیگه به مشکل معجون هکتور پی می برد، خیلی بهتر می شد. 13/15
2. بوکات... 8.5/10

رودولف لسترنج: 15 + 10 = 25
1.خیلی خوب بود. راستی ممنون بابت خلاصه. 15/15
2. 10/10

سدریک دیگوری: 13 + 7.5 = 20.5
1. یه سری از جملاتت مبهم بود. 13/15
2. معجون سازی؟ :/ و... بوکاته چی شد؟ 7.5/10


سال اولیا: ( از 30 نمره)

وین هاپکینز: 16 + 7.5 = 23.5
1. دروئلا درسته وین. اول کلمه هم "آ" می نویسیم. شکلک مهره های شطرنجم... لازم نبود همه شون اونو داشته باشن. 16/20
2. بوکات... 7.5/10

آگاتا تراسینگتون: 14 + 0 = 0
1. وسط توضیحات از شکلک استفاده نمی کنیم. بهتره که واسه دیالوگ از شکلک استفاده شه تا احساسات گوینده ی دیالوگ رو نشون بده. لازم نیست وقتی میخوایم نشون بدیم یکی جیغ میزنه بونیسیم " وااااای". "وای " هم منظورو میرسونه و ظاهرشم قشنگتره. به علائم نگارشیم ایمان بیار. 14/20
2. ننوشته بودی متاسفانه 0/10

اگلانتاین پافت: 18 + 10 = 28
1. قلم خوردگی؟ نامرتب بودن؟ نچ نچ...
"ساعت مچیِ..." درسته. همونطور که واسه آگاتا توضیح دادم، لازم نیس از چند تا حرف استفاده شه. نوشتن شکل صحیح کلمه و یه شکلک یا توضیح، کاملا کافیه. 18/20
2. 10/10


اسلیترین:

ارشدا: ( از 25 نمره)

مروپ گانت: 15 + 10 = 25
1. خیلی خوب بود پستتون. فقط واسه ظاهر بهتر پستتون، واسه دیالوگا از "-" به جای آندرلاین استفاده کنین، قشنگتره. 15/15
2. 10/10


سال اولیا: (از 30 نمره)

رابستن لسترنج: 17 + 10 = 27
1. یکی، دوتا از جمله ها و دیالوگات گنگ بودن می شدن راب. 17/20
2. بی اجازه از کتابخونه م کتاب برداشتی؟ 10/10

دیانا کارتر: 20 + 10 = 30
1. خیلی خوب بود. فقط واسه اینکه پستت قشنگتر شه، بعد از علائم نگارشی فاصله بذار. 20/20
2. 10/10

الا ویلکینس: 18 + 0 = 18
1. توصیفاتت خیلی کم بودن الا. بعضی جاهام گوینده مشخص نبود. میشه به جای اون همه شکلک، از توصیف استفاده کرد تا پستم زیادی شلوغ نشه. 18/20
2. 0/10


ریونکلاو:

ارشدا: ( از 25 نمره)

گابریل دلاکور: 13 + 10 = 23
1. دوتا از جماه هات گنگ بودن. غیر از اونا، خیلی خوب بود. 13/15
2. 10/10

لینی وارنر: 15 + 10 = 25
1. 15/15
2. 10/10

تام جاگسن: 14 + 10 = 24
به به... آقا تام...
1. ممنون واسه خلاصه. تام؟ بوکاتی چیزی داری؟ فاصله ها رو چرا رعایت نکردی بعضی جاها؟ 14/15
2. 10/10


سال اولیا: ( از 30 نمره)

پنه لوپه کلیرواتر: 18 + 7.5= 25.5
1. سوژه ت قشنگ بود ولی اگه انقد از راوی اسم نمی بردی بهتر می شد. 18/20
2. پنی؟ بوکاته چی؟ 7.5/10

سو لی: 20 + 10 = 30
1. 20/20
2. 10/10

ربکا لاک وود: 20 + 10 = 30
1. 20/20
2. 10/10


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.