هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (دروئلا.روزیه)



پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶:۲۵ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸
#1
با عرض سلام و درود.
مام تعویض کنیم با اجازه تون.

تیم ریونکلاو

جستجوگر: لینی وارنر (C)
دروازه بان: جرالد ویکرز
مدافعین: جارو، آندریا کگورت
مهاجمین: چو چانگ، دیوانه ساز، دروئلا روزیه

داور: تام جاگسن


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۵۱ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸
#2
تیم ریونکلاو


جستجوگر: مبل زبل
مدافعین: جارو، دروئلا روزیه
مهاجمین: دیوانه‌ساز، جرالد ویکرز، آندریا کگورت
دروازه‌بان: لینی وارنر
داور: تام جاگسن


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۱ ۰:۱۲:۵۳
ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۱ ۰:۲۱:۳۱

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۰:۵۴:۴۰ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸
#3
ارباب!
ارباب من می دونستم بر می گردین. مطمئن بودم اصلا!
اون اوایل که این لرد تقلبیِ شکلاتی اومد، رفتم پشت کتابخونه م پناه گرفتم. میخواستم اعتصاب کتاب کنم ارباب. انقد کتاب نخونم تا لرد شکلاتی با اون چتر صورتیش از خونه ریدل بره. نرفت ولی ارباب.
اما ارباب چند روز بعد از اومدن لرد شکلاتی، شما اومدین به خوابم. مثل همیشه با شکوه و پر جذبه...
روز بعدش خوابمو با گابریل و رابستن و بچه در میون گذاشتم. علیه لرد شکلاتیم قیام کردیم ارباب. ولی شکلات جلوی چشم بقیه رو گرفته بود و نمی تونستن حقیقتو ببینن.

ارباب... می بخشین لطفا ارباب؟


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۳۸:۴۶ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
#4
شب دوم مهر - خوابگاه پسران ریونکلاو

- حالا دیگه قطعا فردا تو همه درسا می ترکونم! دیگه هیچ بوکاتی نمی تونه مانع دانش آموز برتر شدنم بشه...
تام، کل شیشه معجون حلال مشکلات رو با هزار امید و آرزو تا ته سر کشید.


چند روز بعد - تالار عمومی ریونکلاو

- تام! بیا اینجا ببینم! دفتر و کتاباتم بیار.
- باشه باشه... بذار این دست شطرنج جادویی-مجازی رو ببرم، میام.
- تام!

دروئلا که از دست بازیگوشیا و درس نخوندنای تام تو این چند روز حسابی کفری شده بود، به طرف سر تام حمله برد. ولی تام، تام با تجربه ای شده بود. سریع جاخالی داد و دروئلا روی شطرنج جادویی-مجازی فرود اومد. مهره های شطرنج که از این اوضاع زیاد راضی نبودن، با هم متحد شدن و فرمان حمله رو صادر کردن. دروئلا همزمان که مهره های شطرنجو از دست و پا و سر و صورتش جدا می کرد، فریاد زد:
- مگه دستم بهت نرسه تام... مغزتو می شکافم و تک تک بوکاتای توشو با همین دستام در میارم.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۰:۱۱:۴۲ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
#5
دفاع در برابر جادوی سیاه! یکی از مهمترین و هیجان انگیز ترین درسا واسه دانش آموزای هاگوارتز.

- استاد جدیدو دیدی؟ دیشب موقع گروهبندی نبود.
- می گفتن کتابخونه بوده.
- شایعه ها رو شنیدی؟ مثل اینکه مرگخواره!
- چی؟ استاد دفاع در برابر جادوی سیاه مرگخواره؟

انگار امسال کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه هیجان مضاعفی داشت. همونطور که دانش آموزا از ترس سکته ها می کردن و غش ها می کردن و پارچ آب قندو دست به دست تو کلاس می گردوندن، یه دسته کتاب به ارتفاع دو متر، پاورچین پاورچین وارد کلاس شد.

- سلام بچه ها!
صدا بود، ولی تصویر نبود.
- من دروئلا روزیه هستم. استاد دفاع در برابر جادوی سیاه این ترمتون.
- استاد؟ راسته که مرگخوارین؟
- استاد استاد... میشه علامت شومتونو ببینیم؟
_ شما مادر بلاتریکس لسترنج نیستین احیانا؟
به محض ادای جمله ی آخر، همه ی کلاس ساکت شدن. حتی آجرا و پله ها و تخته و نیمکتام از پچ پچ دست کشیدن و ساکت و آروم، منتظر جواب استاد موندن. دروئلا که اوضاعو مقداری وخیم می دید، با لبخند زورکی که از پشت کتابا معلوم نبود، سعی کرد بحثو عوض کنه و تو دلش قانون ممنوعیت استفاده از طلسمای ممنوعه تو هاگوارتزو مورد عنایت قرار می داد.

- خب بچه ها... این کتابا رو واسه شما آوردم... هدیه ن. لطفا همین الان فصل اولشو آروم و بی سر و صدا بخونین.
و با یه حرکت چوبدستی، کتابا رو بع پرواز در آورد و رو میز دانش آموزا گذاشت.
- ده دقیقه وقت دارین... همین الان زمانتون شروع شد.
با برخورد کف ساعت شنی با میز استاد، صدای ورق زدن، دست در دستِ صدای غر زدن بچه ها، شروع کردن به قدم زدن تو کلاس.


ده دقیقه بعد

- وقت تمومه! تو... پسر ریونی. آره خودت. پاشو ببینم. اسمت چیه؟
- تام جاگسن نابغه.
- خیله خب نابغه ... بگو ببینم چی از فصل اول فهمیدی.
- فصل اول... فصل اول چیز بود... خیلی خفن بودا! صب کن میگم الان.
-
- یه آقاهه بود... نه یه خانومه بود... یکی بود که اسمش جیلی بود...

دروئلا با آرامش تمام و قدمای بلند، به سمت تام رفت. تو یه حرکت با یه دست سر تامو گرفت و اون یکی دستشو تا آرنج تو بینی تام برد. بعد از کلی تقلای تام واسه نجات و خونریزی شدید، دروئلا موجودی رو از بینی تام بیرون آورد و سر تامو ول کرد تا بیوفته و خون مثل فواره از بینیش بزنه بیرون و مثل بادکنک پربادی که ولش کرده باشی، تو کلاس بگرده و بالا پایین بره و همه جا رو خونی کنه.

- این موجود، اسمش بوکاته. پسر عموی بوگارته و لای کتابا زندگی می کنه. بوکاتا از طریق گوش و بینی و چشم، وارد مغزتون می شن و نمی ذارن چیزیو که می خونین متوجه شین.
- خانوم اجازه؟ چجوری از شرشون خلاص شیم؟
- باید از طلسم...
با برخورد تام به دروئلا و برخورد سر دروئلا به گوشه ی میز و بعد کف کلاس، دانش آموزا به صورت خود مختار کلاسو تعطیل کردن و شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.

- ت... تکلیف... تکلیف ددا... دارین...


تکالیف:

1. هکتور یه معجون درست کرده و اسمشو گذاشته حلال مشکلات. ولی معجون به جای اینکه مشکلیو حل کنه، باعث میشه افراد بعد از خوردنش، شخصیتی کاملا مخالف با شخصیت اصلیشون پیدا کنن. تام که بشدت فرد درس خونیه، این معجونو خورده و الان تنبل و درس نخون شده. ولی دروئلا بعد از اتفاقی که تو کلاسش افتاد، معتقده که تو مغز تام هنوز بوکات هست.
اینجا در مورد تام و اتفاقایی که میوفته بنویسین. حواستون باشه که سوژه ادامه داره. پس پستای همو ادامه بدین. حتما هم لینک پستتونو اینجا بدین وگرنه تکلیف در نظر نمیشه و امتیازی نمی گیره. ( سال اولیا: 20 امتیاز - ارشدا: 15 امتیاز)

2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲ ۱:۵۱:۲۲

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۵:۰۳:۲۳ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#6
احسنت وزیر! درود بر شما!

ای دوستان! ای یاران سابق لرد سیاه! ای همراهان تاریکی!
بنده دیشب خوابی دیدم... خواب اربابمون... خواب لرد سیاهو دیدم...

دیشب زحمت کشیده بودن، منت نهادن، تشریف آوردن به خوابم... پر ابهت... با ردایی سیاه و برازنده و هاله‌ای مشکی که ایشونو احاطه کرده بودن... چه با شکوه‌ بودن...
فرمودن که:" ئلا! ما باز می‌گردیم. همیشه بازگشته‌ایم. این بار هم باز می‌گردیم."
من در اون لحظه غرق چنان شعف و شادی شده بودم، که جلد از ورق نمی‌شناختم.

ارباب به کتابی که توی دستم بود اشاره کردن و فرمودن:" ئلا! ما از میان همین کتاب بر خواهیم خواست و باز خواهیم گشت. از کتابمان محافظت کنید."
و ایشون عقب، عقب رفتن و در سیاهی محض، محو شدن.

دوستان! بیاید به جای پیوستن به شخصی که تمامی قوانین وزارت رو شکسته و هیچ نشانه‌ای از پاکیزگی و تقارن نداره، از کتاب ارباب محافظت کنیم. با توجه به فعل جمعی که ارباب به کار بردن، یقینا منطورشون همگی ما مرگخواران بوده. پس هنوز امیدی برای بازگشت از این راه اشتباه هست... بیاید و نزد وزیر اظهار پشیمانی کنید تا مورد شفاعت و بخشش قرار بگیرید. بیاید از کتاب ارباب، که به شخصی که یادم نمیاد قرضش دادم، به خوبی حفاظت کنیم تا شاهد بازگشت پرشکوهشون باشیم.

#نه_به_لرد_شکلاتی
#نه_به_چتر_صورتی


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۵:۱۱:۳۱
ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۵:۱۲:۳۲

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۵۳ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#7
بچه‌های محله ریونکلاو


Vs


سریع و خشن


پست دوم

چیز مهمی نبود... فقط یه ترک کوچیک بود. اما ترکای کوچیک اصلا جنبه‌ی اون همه توجه رو ندارن. ترک، که ترک کوچیک بی جنبه‌ای بود، با دیدن اون همه توجه، دستی برای تیم ریونکلاو و غولا تکون داد، قیچی مخصوصشو دستش گرفت و با سرعت بیشتری قندیل یخی رو قیچی کرد.

- آع... غاغا خو!
- ها؟
- غاغا... خو!
- دروئلا؟! ببین این چی می‌گه!

با فریاد تام، دروئلا دست از تشویق کردن ترک کشید و کیفش رو برداشت تا دنبال "فرهنگ لغت غولیان" بگرده. تام جدیدا کاپیتان بی اعصابی شده بود. اتفاقای بازیای گذشته، دونه دونه تارای عصبیشو از گوشش بیرون کشیده بودن. اما ترکِ کوچیکِ بی جنبه، خیلی بی جنبه بود. داد و فریاد تام رو به عنوان تشویق برداشت کرد. چکشی از توی جیبش درآورد و با یه فریاد ریز، محکم روی قندیل کوبیدش.

شپلق

-
- عا قا غا!
- اِ... چیزه... اصلا جذاب تر شدن... غول تک شاخ شدنا!

غولا به بزرگترین غول نگاه کردن. بزرگترین غول روی زمین پخش شده بود و یه قندیل فرو رفته بود تو سرش. یکم اونورتر، مغزش دستشو گذاشته بود زیر سرش و رو خونی که کف غار ریخته شده بود، شناور بود. با چشم غره‌ی یکی از غولا، مغز شنا کرد و شنا کرد و رفت تو سر بزرگترین غول.

- به به! چه مغز فهمیده‌ای... ماشالا...
- غو خا گا... خو!
- هزار ماشالا... صحبتم می کنن...

تام نگاهی با مضمون "این چی داره می‌گه؟" به دروئلا انداخت. دروئلا با چشمای گرد و کاغذای آویزون از گوشه‌ی دهنش، به صفحات باقی مونده از لغت نامه‌ی غولیان اشاره کرد. دروئلا هنوز کل لغت نامه رو نخورده بود. کل اعضای تیم ریونکلاو و غولا منتظر موندن تا دروئلا صفحه های باقی مونده‌رو هم بخوره. همین که آخرین قسمت از آخرین صفحه رو قورت داد، جغدی وارد غار شد و پاکتی رو وسط غار انداخت. تام به امید اینکه نامه‌ای از طرف فنریر به دستشون رسیده باشه، به پاکت حمله کرد.
- مترجم بین‌المللی زبان غول های غارنشین... واقعا؟
- اهم اهم... فرمودن یاران ما، ما زنده‌ایم... بکشینشون!
- دیالوگ اربابو چرا میگی؟ چرا دارین میدویین؟ چه خبرتونه شماها؟

تام با نیم نگاهی به پشت سرش، جواب تمام سوالاشو گرفت. به اولین فرمانی که مغزش صادر کرد، عمل کرد. با بیشترین سرعت ممکن دویید.

چند ساعت بعد- داخل غار


تعقیب و گریز بین غولا و تیم ریونکلاو ادامه داشت. اما انگار همه رو اسلوموشن بودن. ریونکلاوی ها رو جاروهاشون، همزمان با فرار از دست غولا، کوییدیچم تمرین می کردن. بزرگترین غولم مدتها بود که خوابش برده بود و خر و پفش همه‌ی قندیلا رو به افتادن تشویق می‌کرد. اما قندیلا، برخلاف ترکاشون، بی جنبه نبودن. هیچ چیزی نمی تونست اونا رو وسوسه کنه.

- بسه دیگه...
- اغ!
- بله جرالد حق با شماست... بله!
- همه اینا ترجمه‌ی همون یه کلمه بود؟
- نه. ترجمه‌ش بله! بود.
-

همه خسته و کوفته و درمونده، یه گوشه از غار نشستن. داشتن به نشستن ادامه می دادن که یه گوشه از غار روشن شد.

- این چیه رو سرش؟
- لامپه. غولا وقتی یه فکری به ذهنشون می‌رسه لامپ رو سرشون روشن می‌شه. لازم نیست بهش شلیک کنی جان.

جان که از رفتار دروئلا بیشتر از لامپ روی سر غول تعجب کرده بود، اسلحه‌شو پایین آورد و مثل بقیه، منتظر شنیدن فکر غول موند.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹:۲۷ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#8
بچه های محله ی ریونکلاو Vs ترنسیلوانیا


پست دوم

روز بعد، دم در جهنم
تیم ریونکلاو با جاروهاشون تو دست راست و شیشه ی معجون تو دست چپشون، جلوی دروازه ی بزرگ جهنم ایستاده بودن. تام، به عنوان کاپیتان تیم، با اعتماد به نفس جلو رفت و زنگ درو زد. جیغ بلندی کل محوطه رو پر کرد که این بار استثنائا مربوط به دروئلا نبود. اما جان که انگار سیستم تیراندازیش با شنیدن صدای جیغ فعال می شد، تو یه دایره دور خودش می چرخید و دستشو از رو ماشه بر نمی داشت.

-اگه قول میدین اینو کنترل کنین، راتون میدم تو.
مجسمه ی سر شیطانی که روی دروازه ی جهنم نصب شده بود، بعد از گفتن این حرف نگاهی پر از شک به جان انداخت. اما صحبت کردن یه مجسمه ی نصب شده روی در برای تیم ریونکلاو به حدی عجیب بود که بخار ناباوری و تعجب از گوششون بیرون می زد.
-مگه ریونکلاوی نیستین؟ ینی من از اون سر عقاب حوصله سربرتون عجیب ترم؟ مردک فک میکنه خیلی بارشه، همه ش خودشو میگیره... بیاین برین تو!

تیم ریونکلاو که هنوز از سر و کله و گوششون بخار بیرون می زد، از کنار مجسمه که حالا دروازه رو باز کرده بود رد و وارد جهنم شدن. دروئلا نقشه ای رو از توی کیفش درآورد و سعی کرد سر و ته و شمال و جنوبشو پیدا کنه.

-بچه ها؟ واسه جهنم یکم زیادی خنک نیست؟
-نه! طبقه ی اولیم. کوره شون زیرزمین طبق هفتمه. ئلا را بیوفت بریم.
دروئلا با اینکه هنوز سر از نقشه در نیاورده بود، راه افتاد که برن. به هر دوراهی که می رسیدن، وایمستاد، یه گالیون بالا مینداخت و بعد به راهش ادامه می داد.
-بچه ها...
-ساکت جرالد!براک!
براک، جرالد رو که سعی می کرد به جایی اشاره کنه بلند کرد، کلاهشو رو سرش کشید و انداختش روی شونه ش. تام کاپیتانی شده بود جدی و بی اعصاب!

بعد از مدت ها گشتن تو دالانا و اتاقای مختلف و ترسناک، هنوز تابلوی "طبقه ی اول جهنم" رو می شد دید.
-دروئلا! بده به من اون نقشه رو!
تام نقشه رو با عصبانیت از دست دروئلا بیرون کشید. به توانایی مسیر یابیش خیلی اطمینان داشت. در گذشته تامی بود مسیر یاب. حالام تامی شده بود درسخون که می تونست راحت نقشه بخونه. ولی نه هر نقشه ای! نقشه ای که تو دستش بود، جز نقاشی بچگونه ای از جهنم چیز دیگه ای نبود.
-این.. این چیه؟
-نقاشی بچگیای بلاس. خیلی تو کشیدن چیزای ترسناک استعداد داشت دخترم...
-یس.. می... جا... سو... هت!
-چی؟ سو؟ امروز که روز تمرین ماس!
با اشاره ی تام، براک کلاه تام رو از رو سرش برداشت.
-یه ساعته می خوام بگم اونجا یه آسانسور هست.
-تیم ریونکلا! همگی به سوی آسانسور! خودم با محاسبه ی معادلات دیفرانسیلی سنگین پیداش کردم.

طبقه ی هفتم جهنم
طبقه ی هفتم، ورزشگاه بزرگی بود که طبق آخرین استاندارد ها ساخته شده بود. کولر، سیستم ضد حریق، لباس های ضد حریق، توپ های ضد حریق، جورابای ضد حریق و هر چیز ضد حریق دیگه. اما مشکلی که وجود داشت، نبود خود حریق بود! برخلاف تصور تیم ریونکلاو و تعریف و توصیفای ماتیلدا، اونجا هیچ آتیشی نبود. براک و استیو که فکر کرده بودن به عصر یخبندان سفر کردن، به ذوق و شوق بقیه رو ول کردن تا دنبال شکار ماموت برن.

-تعطیله... برین... دیگه بازی نداریم.
-ولی ما که تمرین داریم. خود فنر نامه داد بهم.
-اون بانو با زلف مشکی پریشونم که بازی قبلی اینجا بود، همراتونه؟
برق چشمای شیطان به وضوح قابل دیدن بود. ولی نمی دونستن دقیقا اون بانو با زلف مشکی پریشون کیه.
-ما یه بانو همرامونه... ببین زلفش مشکی و پریشونه؟
تام دروئلا رو هل داد جلو. دروئلا آب دهنشو قورت داد و یه قدم جلو رفت. شیطان سرشو جلو آورد و از فاصله ی 5سانتی متری قیافه و موهای دروئلا رو بررسی می کرد.

-این نیست... ولی شبیهن... یه شباهتایی دارن. شما اسمت چیه؟
-د... دروئلا. البته صدامم میزنن ئلا.
-دروئلا... ئلا... اتفاقا اون بانو هم اسمشون یه چیزی تو این مایه ها بود. دِلا؟... گِلا؟... تِلا؟...
-بلا؟
شیطان با شنیدن اسم بلا، یکی از شیاطین زیر دستشو صدا زد و به محض ظاهر شدن دشکای قرمز پشت سرش، غش کرد. بچه های تیم ریونکلاو با دیدن صحنه ی غش کردن شیطان، مجددا شروع کردن به بخار بیرون دادن. اما جرالد این دست رفتارا رو خوب می شناخت. شیطان عاشق شده بود.


پ.ن: به جای جرالد ویکرز!


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۲:۵۷:۰۷

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۴۲ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#9
بچه های محله ی ریونکلاو Vs ترنسیلوانیا


پست اول

-نه... این نه... اینم نه... این یکیم نه... نه... نه...
-اسم روشونه خب! می تونی قبل اینکه برشون داری اسمشونو بخونی!

تام رو به روی کتابخونه ی دروئلا دست به سینه ایستاده بود و داشت به دقت به کتابا نگاه می کرد. به این نتیجه رسیده بود که برای برد، باید کوییدیچ رو از پایه و اصولی با تیمش تمرین کنه.
صبح اون روز بعد از ظاهر شدن این نتیجه تو مغزش، به طرف اتاق دروئلا رفته بود، بدون هیچ حرف و توضیحی و بی اهمیت به غر زدنای دروئلا که " ناسلامتی اینجا اتاق منه! خجالت نمی کشی همین طوری وارد اتاق یه ساحره میشی؟ به ارباب میگم! به گبی می گم! تو جلسه ی بعدی انجمن حتما ازت شکایت می کنم"، مستقیم به طرف کتابخونه ی دروئلا رفته بود تا کتاب آموزش کوییدیچ مناسبی پیدا کنه. هر بار بعد از مدت کوتاهی نگاه کردن، شروع می کرد به بیرون کشیدن چند تا کتاب از کتابخونه، خوندن عنوان کتابا و پرت کردنشون پشت سرش.

اون طرف تر، پشت سر تام، دروئلا دمر روی زمین دراز کشیده بود. هروقت تام شروع می کرد به پرت کردن کتاباش، این ور اون ور می دویید و کتاباشو تو هوا می گرفت و با گرفتن هر کتاب، "ایشالروونا ارباب به هیچ چا سر نمی زنه"ای زیر لب می گفت.

براک، استیو و کاپیتان پرایسم چون اجازه ی ورود به خانه ی ریدل رو نداشتن، پشت پنجره نشسته بودن و یه قُل دو قُل جادویی بازی می کردن. وقتی پرتاب کتاب تام شروع می شد، با دست و جیغ و هورا، دروئلا رو برای گرفتن کتابا تشویق می کردن. جان هم با شنیدن سر و صداشون، پست نگهبانی و زیر نظر گرفتن سو و رودولف که دم در خونه وایساده بودن رو ول می کرد و مسئول ثبت امتیاز مسابقه ی "پرت کن، بگیر" بین تام و دروئلا می شد.

انقدر هیجان مسابقه بالا بود که دوست داشتن وارد اتاق بشن و خودشونم نقشی تو مسابقه داشته باشن. اما نمی تونستن. چیزی مانع ورودشون به اتاق می شد. البته برای اون چها نفر نه تهدیدای دروئلا و نه هشدارهای تام در مورد پودر شدن در صورت ورود به خانه ی ریدل مانع محسوب نمی شد. مانع اصلی جرالد بود که تو چارچوب پنچره نشسته بود و سرش توی صفحه ی چت پاترونوسیش بود. از لبخند روی لبش می شد حدس زد داره با ماتیلدا صحبت می کنه.

-الان سه ساعت و سی و شیش ثانیه س دارم با سرعت شونزده کتاب در ثانیه تو کتابخونه ـت می گردم و دنبال یه کتاب کوییدیچی می گردم. هیچکدومشون کوییدیچی نیستن! همه رو با زاویه ی شصت و هشت درجه پشت سرم پرت کردم که اگه انتگرال کسینوس ده درجه رو در طول اتاق ضرب کنی و بر تعداد پاترونوسای جرالد تقسیم کنی میشه... میشه... میشه دویست هفتاد و نه تا کتاب!
-کتاب لازم نداریم.
- دویست و هفتاد و نه تا کتاب غیر کوییدیچی! اگه احتمالشو حساب کنیم، به عنوان یه جستوجوگر باید...
- کتاب لازم نداریم!
- ها؟

همزمان شیش تا سر با چشمای از حدقه بیرون زده و فکای به کف چسبیده به طرف جرالد برگشتن. جرالد بعد از فرستادن یه قلب پاترونوسی، صفحه ی چت پاترونوسیشو بست و از لبه ی پنجره پرید پایین.
- ماتیلدا گفت جهنم خیلی داغه. جارو و لباساشون سوخت. می گفت تیم تف تشت لباس ضد حریق پوشیده بودن.
- لباس ضد حریق؟ ماگلن مگه؟ ما جادوگرا همچین کاری نمی کنیم. هرگز!
- راه حل بهتری داری؟
جرالد با بی حوصلگی محض این سوالو از تام پرسید و بعد از برداشتن یه سیب از رو میز دروئلا، از طریق پنجره، پرید تو حیاط. تام که جدیدا تصمیم گرفته بود تام درسخونی شه، خیلی دلش می خواست علم و دانش تازه کسب شده ـش رو به رخ همه بکشه.
-آره! ما از معجون ضد حریق استفاده می کنیم.

ساعت ها بعد، اتاق دروئلا
-مطمئنی لازم نیست از هکتور کمک بگیریم؟
-نه لازم نیست. بگرد. این همه کتاب معجون سازیو میخوای چیکار؟
تنها واکنش دروئلا به این حرف، پرت کردن کتاب "معجون سازی به زبان ساده" به طرف تام بود.

اتاق دروئلا از همیشه بهم ریخته تر بود. کف اتاق پر بود از انواع و اقسام کتاب با رنگا و طرحای مختلف، ولی موضوع یکسان؛ "معجون سازی". چند ساعتی بود که تام و دروئلا بین کتابا دنبال دستور تهیه ی معجون ضد حریق می گشتن.
-معجون مخصوص خون دماغ شدن... معجونی برای درمان دل پیچه ی گربه ـیتان... اینو باش... معجون طعم دهنده ی سوپ پیاز، مخصوص خانم ویزلی!

براک، استیو، کاپیتان پرایس و جان، هر چهارتاشون، پشت پنجره خوابشون برده بود. جرالدم مدتی می شد که غیبش زده بود. البته جای نگرانی نداشت. احتمالا رفته بود تمرین تیم زرپافو ببینه و ماتیلدا رو تشویق کنه. تام و دروئلا م همچنان دنبال دستور تهیه ی معجون ضد حریق می گشتن و هر از گاهی کتابی به سمت سر تام پرت می شد و تام با محاسبه ی سرعت و زاویه ی پرتاب، جاخالی می داد و کتاب بدبخت به دیوار می خورد.‌‌‍‌‎‏

گوشه ی دیوار اتاق، کتابای پرت شده جلسه ی فوق سری انجمن کتابان تشکیل داده بودن.
-بگو عزیزم، بگو از چی گرفته دلت.
-این دروئلا... این همه ش یادش میره منو دستمال بکشه. ببین...
و انگشت اشاره شو روی جلدش کشید. روی انگشتش لایه ای از گرد و غبار جمع شده بود که "نچ، نچ" کتابای دیگه رو درآورد.
-دروئلا همه ش منو پرت می کنه!
-د... درو... دروئلا...

همه ی کتابا بشدت از دروئلا دلخور بودن. وقتش بود یه درس حسابی بهش بدن. وقتش بود که یاد بگیره کتاب برای خوندنه، نه پرت کردن. کتابا در حال ترتیب دادن یه شورش بودن که یکی از پنجره پرید تو و روشون فرود اومد.
-پیدا کردم... نگردین... حل شد!
-ساکت جرالد داریم مطالعه می کنیم!
-معجونو از هکتور گرفتم. اون معجون ضد حریق داشت.

تام و دروئلا به خوبی با نحوه ی عملکرد معجونای هکتور آشنا بودن. ولی چاره ای نداشتن. نمی تونستن کل زمانی که میتونستن تمرین کنن رو به درست کردن معجونی اختصاص بدن که تضمینی برای بهتر کار کردنش وجود نداشت.


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۲:۵۳:۲۳
ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۲:۵۷:۴۵

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهاجرت: نسخه جدید سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۰۷ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸
#10
سلام.
خیلی ممنون بابت پیگیریای مدیرای عزیز.

در مورد این روشای انتقالی جدید که گفتین، به نظرم اگه بشه خیلی خوبه. این که همینجوری که هستیم، با حل شدن یه سری مشکلات و مدیریت راحت تر، سایت بهتر بشه که خیلی خوبه. مخصوصا اگه اون روش رایگان جواب بده که هزینه‌ای هم برای مدیریت نداشته باشه. همه میدونیم سایت یه سری مشکلات داره. که البته کنار اومدن باهاشون و سر و کله زدن با ارورام یه جورایی جزوی از تفریحای مربوط به سایت شده. من خودم اون اوایل که تازه با سایت آشنا شده بودم خیلی این ارورا رو اعصابم بودن. ولی بعد که یاد گرفتم چطور باهاشون کنار بیام، جالبم شدن!
نمی گم که بودنشون خوبه. قطعا اگه نباشن بهتره. ولی جوریم نیستن که نشه باهاشون کنار اومد.

در مورد این که کلا اینجا رو ول کنیم بریم یه سایت دیگه... مثل اینه که یه خونه داشته باشیم. یه سری مشکلات داره. مثلا دستگیره‌ی در یکی از اتاقا گیر میکنه، سرامیک وسط اتاق لق شده صدا میده، یه چن جایی سقف چیکه میکنه موقع بارون. ولی ما کاملا همه‌ی اینا رو می دونیم. می دونیم چجوری باهاش کنار بیایم. به مرور یاد گرفتیم. امکان درست کردنشونم داریم.
دلمون تغییر و ارتقا میخواد ولی نمی خوایم از اون محله، از اون نقطه بریم. ما می تونیم خونه رو تعمیر کنیم، ظاهرشو خوشگلتر کنیم. یا اگه تغییرات اساسی تری خواستیم بدیم، نقشه‌ی خونه رو دستکاری کنیم یه کم، لوله کشیو عوض کنیم، سیم کشی اینا رو عوض کنیم. ولی خونه هنوز همون خونه‌س.
حالا فرض کنیم ما به کل یه خونه‌ی جدید کاملا باب میلمون بخوایم. می کوبیم خونه رو یه جدیدشو، باب میلمون، خیلی خوشگل و قشنگ و تر تمیز میسازیم. ولی بدون پی!
از بیرون اگه کسی خونه رو ببینه فورا به دلش می شینه. ولی اگه بخواد توش زندگی کنه، نمی تونه. آدماییم که قبلا اونجا زندگی می کردن حالا نمی تونن زندگی کنن.

واسه خیلیامون جادوگران حکم خونه رو داره. اون محله دلیل اومدن همه‌مون به اینجا و جمع شدنمون دور همه. نوشتن، تخیلات، دوستی ها، هری پاتر... همه‌ی اینا اون محله‌ن که ما رو به خونه‌مون رسوندن. خاطرات و آرشیو و سابقه‌ی چندین ساله‌ی سایتم پی خونه‌س. یکی که با اون خونه آشنایی نداره، شاید حاضر شه توش زندگی کنه و اصلا ندونه پی نداره. شاید یه سری از آدمای قبلی این ریسک و هیجان رو قبول کنن و تو خونه زندگی کنن باز. ولی خیلیا نمیخوان باز تو اون خونه باشن. اگرم بمونن، سختشونه. مسئله مهاجرت بدون پستا و آرشیو این بود. وگرنه هیچکس مخالف تغییر و پیشرفت و بهتر شدن نیست قطعا. میدونیم که بالاخره یه روزی باید تغییرات اساسی تو سایت انجام بشه. این دوتا روش انتقال کلی که گفتین، خیلی خوبه اگه انجام بشه.

بازم تشکر می کنم بخاطر پیگیریا و زحمتایی که می کشین.


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۵ ۶:۵۵:۳۵

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.