هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۹:۴۳ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
#1
با سلام ماموریت انجام شد بذارم رو میز یا تحویل بدم؟


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸:۰۷ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
#2
همانطور که از آشپز خانه دور میشدند به دنبال راهی میگشتند تا دوباره به داخل برگردند و منبع بو را پیدا کنند.
آرام آرام و پنجره به پنجره از پنجره های بین تالار تا بیرون آن را سپری کردند تا مبادا به فلیچ که همچنان سمج وار منتظرشان بود بر نخورند.
بعد از مدتی به در پشتی ای که در هاگوارتز باستان بود رسیدند و از همانجا به داخل باز گشتند.

_برادر تام میگم به نظر شما الان که برگشتیم بو تشدید نشد.
_چرا اتفاقا منم داشتم به همین فکر میکردم به نظرم هم داره از طبقه های بالا میاد.
و بعد بر روی پله های متحرک رفتند و همینطور به بالا رفتن از پله ها ادامه دادند تا اینکه به طبقه پنجم رسیدند و صدای انفجار عجیبی توجه آنها را به خود جلب کرد.

_این دیگه صدای چی بود؟
_نمیدونم ولی هرچی که بود بوی باقالی میداد.
_آره. باید خودش باشه. آخه مگه بو از این بدتر داریم.

کمی جلوتر جلوی درب کلاس معجون سازی...


_آه... خب انتظار اینو دیگه نداشتم.


ظاهرا به دلیل نبود نظارت صحیح بر اصطبل دو تسترال کوچک وارد اتاق معجون سازی شده بودند و کل کلاس را بهم ریخته بودند و خب به دلیل عدم کنترل بر روی برخی کار کرد های فیزیولوژیک بدنشان کمی هم آثار ناخوشایند از خود در آنجا به جا گذاشته بودند. و آن طور که معلوم بود گویا حتی معلم دلیر کلاس هم از پشت سنگر میز خود حریفشان نبود.

_میگم بهتره مزاحمشون نشیم.
_آره اصلا چه کاریه؟...ما برای اهداف والاتری به این دوران اومدیم.
_دقیقا هیچی نمیتونه مارو از هدفمون دور کنه.

و همانطور که ترک کردن آن صحنه ناگوار را برای خود توجیه میکردند به مسیری که پیش از این میرفتند بازگشتند و از پله هایی که گره حقیقت را برایشان باز میکرد بالا رفتند.


ویرایش شده توسط ماتیلدا گرینفورت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۲۲:۵۷:۵۲

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳:۱۵ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۹
#3
بعد از نصف روز پیاده روی آفتاب آخرین پرتو های خود را بر زمین تاباند و سپس مهتاب نمایان شد. مرگخوران خسته و بی جان درحالیکه هنوز نصف راه را در پیش داشتند و دیگر نایی برجانشان نمانده بود برای شب همانجا در زیر درختی تنومند اتراق کردند. رودولف طنابی قطوری را از وسایلی که با خود داشتند بیرون آورد و هری را به درخت طناب پیچ کرد.

_بسیارخب حالا وقت تقسیم کار. راب و فنریر مسئول هیزم جمع کردن و روشن کردن آتش، بانو، ربکا و من مسئول تهیه غذا و پخت و پز. تام مسئول درست کردن جای خواب، سدریک و رودولف هم تا صبح نوبتی کشیک بدن و مراقب کله زخمی باشن. بقیه تون مرخصید.
_باشه بلا ولی...اممم میدونی راستش گمونم یه مشکلی هست...دقیقا قراره چجوری جای خواب رو درست کنم؟ ما که فول امکانات راهی سفر نشدیم که بخوایم تجهیزات خواب داشته باشیم.
_یعنی اینم باید من بهت بگم؟ خب نابغه الان وسط طبیعتیم برو یه برگی، چمنی، پوشالی چیزی پیدا کن دیگه.
_چشم بلا ببخشیدسئوال بی جا پرسیدم.
و هرکدام به سراغ مسئولیت های خود رهسپار شدند.

صبح روز بعد...

مرگخواران هرکدام در گوشه ای کنار شمع کوچکی که سو سو میزد و بر روی بالشت سنگی و پتویی از جنس برگ درحالیکه هر یک پوست سیب در دست داشتند به خواب رفته بودند با صدای خروسی بی محل ازخواب بیدار شدند. دقایقی طول کشید که به خود بیایند و بعد با صحنه ای شوکه کننده مواجه شدند که هضمش از هضم سیب کال درختی که شب گذشته در زیرش خوابیدند و به جای شام خوردند هم سخت تر بود.
هری پاتر در جایی که باید می بود، نبود و دو نگهبانی هم که بلاتریکس مسئول مراقبت از او کرده بود هم هنوز که هنوزه در خواب هفت پادشاه بودند که با فریاد بلا همچون جرقه از جایشان برخواستند.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸:۰۰ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۹
#4
همه ی سرها به طرف "دیگ" برگشت. محفلیان کمی با حالت بهت زدگی به یکدیگر و به دیگ نگاه کردند اما نشانی از انزجار درچهره هایشان دیده نمیشد.

_قربون دستت دوتا زبون و یه مغزم واسه من بریز.

بعد از این حرفی که یکی ازمحفلیان در میان جمعیت زد، مرگخواران از این نقشه هم دست کشیدند و برای یافتن راه جدیدی دوباره به فکر فرو رفتند.

_بانو یکم دیگه ادامه پیدا کنه منم به عنوان چاشنی کنار لرد میخورن. میشه کلا دیگ رو یواشکی ازشون بدزدیم و بریم؟

ایده ی تام، ایده ی خوبی بود اما برای مروپ آشپز بزرگ و مادر لرد و مرگخواران افت داشت که بخواهد دیگ غذای دیگران را بپیچاند. برای او اصول و اخلاق حرفه ای حرف اول بعد از عزیز مامان و پرنسسش و مرگخواران و میوه هایش میزد!
_تام مامان؟ اینم پیشنهاده؟
_بانو به نظرم فکر بدی هم نیست. اگر دیر بجنبیم کل ارباب رو هورت میکشن میره. در حال حاضر هم فرصت زیادی برای نقشه جدید کشیدن نداریم.

مروپ که دلش نمیخواست فرزند یکی یک دانه اش توسط یک محفلی پیاز خور هورتیده شود روی غرور حرفه ای خود پا گذاشت تا به ربودن دیگ آش محفلیان که همان هلوی سابق مامان بود، تن بدهد.
_باشه بلاتریکس مامان فقط موقع قاپیدن دیگ حواست به آش رشته مامان باشه یوقت نریزه، فرزندم ناقص بشه.
_چشم بانو.اما برای اینکار به کمک شما، تام، هکولی و لینی نیاز دارم تا باهم حواسشونو پرت کنیم و ارباب رو برگردونیم.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱:۱۱ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۹
#5
خلاصه:

لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا در جنگلی بدون هیچ امکاناتی سکنی گزیده. لرد تشنه ش میشه و برای رفع تشنگی از مرگخوارا می خواد که توی یه ظرف از جنس جمجمه براش آب بیارن. در نهایت اونا تونستن جمجمه ای از سر دختری که جسدش رو پیدا کردن در بیارن اما روح اون از این کار خشمگین شده.

**********

_مرگخوارانمان یجوری آن روح گستاخ را سر جایش بنشانید.
_چشم ارباب.
_اما ارباب اون گیر داده به جمجمه ش تا بهش پس ندیم هم همینطور دیوونه بازی در میاره.
_پیتر شما چیزی گفتی؟
_ببخشید ارباب اصلا خودم میرم باهاش مذاکره میکنم.
_پیتر رو حرف ارباب حرف زدی؟ باهات قهرم دیگه جلو چشمام پیدات نشه.
_من که عذر خواهی کردم.
_آلوچه مامان میخوای بهش یه ساندویچ خربزه عسلی بدم که تا عمر داره سر به سر عزیزای مامان نذاره؟
_ممنون از پیشنهادتون مادر. خوب میشد اگر میشد. اما نمیشه اون روحه.
_ارباب شاید من بتونم یه معجون درست کنم که روی یه روح هم اثر کنه.
_نه هکولی نمیخوایم وضع از اینم بدتر شه.
_ارباب چرا جمجمه ش رو برنگردونیم که خودش بره پی کارش.
_نه اینکه این ایده به ذهن خودمان نرسیده باشه بلا... فقط احیانا جایگزینی برای ظرف آب ما دارید، نه؟
_بله ارباب اصلا نگران نباشید.

بلاتریکس به آرامی جلو رفت. وقتی به جسد رسید با مشت لگد و به زور عضو مذکور را دوباره به سر جسد برگرداند. و بعد از چند ثانیه روح خشمگین دختر ناپدید شد. حال نوبت آن بود تا بلاتریکس جمجمه ی جایگزین را به لرد تقدیم کند.

_تام؟
_من؟ بلا فکر کنم یکی صدام کرد.
_کسی صدات نکرد خیالت جمع.
_اما بلا من...
_تو چی؟ تازه زیادم زحمت نداره جدا کردنت نگران بعدشم نباش دوباره میدیم رودولف با تف بچسبونت.
_بلا.
_حرف نزن. تکونم نخور. فنر توهم از پشت بگیرش که یوقت در نره.

و در یک چشم به هم زدن جمجمه را از سرش بیرون کشید و بقیه ی تام را تحویل رودولف داد تا دوباره سرش را به تنش بچسباند!
و بعد جمجمه را به هکتور و سدریک داد.
_حالا برید دنبال آب بگردید. بیشتر از این ارباب رو منتظر نذارید.

هکتور و سدریک نگاهی به یکدیگر انداختند و به راه افتادند. مسلما پیدا کردن آب در آن جنگل وسیع و پر پیچ و خم کار ساده ای نبود.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷:۵۶ شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۹
#6
وزارتخانه

_خانم وزیر حالا دستور چیه؟
_دستور؟

گابریل فکر کرد و باز هم فکر کرد آنقدر که در فکر خود داشت غرق میشد که...

_خانم؟
_یافتم. ما توی شهرمون به یه بادکنک فضایی آبی عجیب و غریب نیازی نداریم. ناسلامتی شهر دارمونه ولی ببین چه بساطی درست کرده. هر کس بتونه زودتر اون رو بیاره پایین جایزه ی خوبی پیش من داره. این اعلامیه رو توی کل شهر پخش کن.
_اطاعت.

شهر بازی

_بابا من چرخ و فلک خواستن شدم چرا پرواز کردن میکنی؟ اینطوری میخوای چرخ و فلک رو پیچوندن کنی؟
_نه بابا جان من خودم هم میخواستم رفتن کنیم تازه پول بلیط هم دادن کرده بودیم ولی نمیدونم چرا کلم یدفعه باد کردن شد!

نزدیک غروب شده بود و هنوز رابستن و بچه سر گردان در آسمان از این سو به آن سو میرفتند و به در و دیوار های لندن برخورد میکردند. تا حدی این موضوع خسته و آشفته شان کرده بود که متوجه جمعیتی که بر روی زمین دسته دسته برای شکارشان آماده میشد، نشدند. تا اینکه صدای فردی از میان جمعیت توجه همه ی آنها را به خود جلب کرد.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۲:۵۴:۰۷ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹
#7
درود بر ارباب و بلا.

1- سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد!

خب راستش من عضو جدیدم و تا به حال نه عضو مرگخواران بودم نه محفل ولی مدتها بود که میخواستم وارد وفادار ترین گروه یعنی مرگخواران بشم و امیدوارم بشم.

2- به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟

ارباب همیشه اصلاح میکرد ولی دامبلدور همیشه ریش تراشش رو گم میکرد.

3- مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟


در کنار ارباب بودن افتخاریه که نصیب هرکس نمیشه مشخصا و منم هر کاری لازم باشه برای کمک بهشون دریغ نمیکنم و برای موفقیت تا جایی که بتونم مسیر رو براشون هموار میکنم.

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.

دامبلدور پیر مرد پرحاشیه.

5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟ 

اونا که با باد هوا زنده ان. ولی یکی یک گلدون پیاز باید برای هرکدومشون کافی باشه.

6- بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟


یه محفلی رو تو یه اتاق با ارتفاع بلند حبس میکنیم. بعد یک سبد پر از پیاز بالای سقف به طوری که به هیچ عنوان دستش نرسه نصب میکنیم. اینو سه روز بدون آب و غذا و با همین شرایط نگه میداریم، اگر نمرد در آخر طناب رو قطع میکنیم تا در زیر همون پیازا مدفون بشه.

7- در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

باهم میریم پیتزا خوری. اگه مایل نبودن هم که هرکاری کردم حلال کنید...خودم خوراکشون میشم.

8- به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟

مگه قرار بود اتفاقی بیفته؟! به این خوشگلی و با ابهتی خیلی هم بهشون میاد.

9- یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.

همیشه فکر میکردم اگر آتیش بگیره، آتیش قشنگی ازش درست میشه.

ماتیلدا

رودولف راه می‌ره و میگه من ۱۸ سالمه، هی بهش می‌گم رودولف... شما یک سال از مرلین کوچکتری، چی میگی؟ هی انکار می‌کنه و اصرار می‌ورزه که نه ۱۸سالمه... حالا حکایت شماست که تاریخ ورودتون صدسال پیشه و می‌گین تازه واردم!
برای انجام بررسی ها‌ی بیشتر، بیاین تو ببینیم چی به چیه...

تایید شد.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۸ ۱۴:۱۳:۴۵
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۸ ۱۴:۱۴:۳۲

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸:۴۲ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#8
تصمیم گیری برایش سخت بود اما نهایتا توانست چاره ای بیابد. باید برای جلوگیری از درگیری و موانعی که باز هم ممکن بود سر راهش قرار بگیرد و این گونه او را کلافه کند، کاری میکرد.

دقایقی بعد...

خانم فیگ با دستکش و گلدانی جدید وارد اتاق شد.

_خب حالا وقتشه انتخاب کنی.
_انتخاب؟
_یا کمپوست پرتقال یا از بقیه جدات میکنم که در این صورت ممکنه ریشه هات جدا شه یا به خاطر جابه جایی کلا خشک بشی.
_ما جوانه ای هستیم بی نقص پس در هر صورت شاداب و سرحال میمانیم. شما نیازی نیست نگران باشید. منتقل میشویم.

بعد از دیدن لج بازی گیاه کچل سری به نشانه نا امیدی تکان داد و دست به کار شد.

_بی دماغ جونی دلمون برات تنگ میشه.
_قبل از رفتن بیا با عشق در آغوشت بگیرم.
_خیر. ما خیلی هم از رفتن خوشحالیم. از همان ابتدا هم گفتیم ارزش ما از بقیه بیشتر است شما گوش ندادید.
_نمیخواد حالا انقدر فیلم هندی بازی در بیارید! گلدونتون عوض میشه جاتون رو که عوض نمیکنم.

اما جوانه ی بی دماغ و کچل آنقدر در حس غرورش غرق بود که دیگر نه چیزی میشنید نه برایش مهم بود. ولی باید میدانست در پس این تهدید رازی نهفته است. خانم فیگ خاک گلدان را طوری با کمپوست قاطی کرده بود که خود مخترع آن هم نمیتواست متوجه شود.
_گلدانی داریم بس زیبا و مخصوص خودمان به کسی هم نمیدهیمش.

و بعد او را جابه جا کرد و به خوبی دورش را با خاک و(کمپوست پرتقال)پوشاند.
اما معلوم نبود آیا گیاه طاقت جابه جایی را دارد یا نه و یا چه عوارضی ممکن بود از این نقل و مکان بر سر او بیاید.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷:۵۵ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#9
محفلیون که به اعتماد کردن معروف بودند با خاطری آسوده در اتوبوس به جشن و پایکوبی میپرداختند غافل از اینکه همسفرانشان یاران تاریکی هستند و وسیله ی حمل و نقلشان اتوبوسی است روباه صفت.

و اما مرگخواران...

_ارباب چرا از همون لحظه که وارد شدن کردیم به افق خیره شدن میکنید؟
_مشکوک است راب، مشکوک! هرچه فکر میکنیم رفتار این اتوبوس با خرد اربابانه مان جور در نمیاد.
_آره ارباب به نظر منم عدم تقارن و باکتری هایی که از سر تا پای اتوبوس رو پوشونده به طرز عجیبی مشکوکه.

گابریل این را گفت و طبق معمول طی و وایتکسش را در آورد و درحین کنار زدن جماعت محفلی که حرکت موزون میزدند، شروع به ضد عفونی کردن اتوبوس کرد.

_هلوی مامان زیاد فکر نکن مهم اینه همه مون الان سالم دور همیم. بیا شربت گلاب قهوه ی مامان رو بخور آروم شی و حالت جا بیاد.
_نه مادر! ما سیریم.
_مگه چی خوردی کلم پلوی مامان؟! من خودم از صبح زیر نظرت داشتم میدونم هیچی نخوردی.
_مادر ما اشتها نداریم.
_چرا پسرم نکنه مرلین نکرده چیزیت شده؟
_مادر ما خوب...

تق

ناگهان اتوبوس تکانی به خودش داد و تام اتفاقی به زاخاریاس برخورد کرد و او را پخش زمین کرد و در همین هنگام زیر دست و پای محفلیون که درعالم خود به سر میبردند مدفون شد و تنها مرگخوران که در گوشه ای آرام به حرف زدن و تماشا مشغول بودند متوجه اوضاع گشتند. اما این تازه اول ماجراجویی های آنان بود.
حدس لرد تا حدودی درست بود گویا اتوبوس با نقشه هایی شوم برگشته بود.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳:۱۲ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#10
سلام ارباب. خوبین؟ میشه لطفا این پستمو نقد کنید؟


سلام موناتیلدا

ما خوبیم. نقد شما رو با تسترال فرستادیم که با دیدنتون نترسه! بگیرینش!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۱ ۲۲:۵۰:۵۳

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.