هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

لیگ کوییدیچ ۱۳۹۸

برنامه بازی ها



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱:۵۳:۱۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
#1
کوآلایی که در درخت رو به روی دفتر لرد زندگی میکرد هر از گاهی بیدار میشد و از اتفاقاتی که در ساختمان رو به رویش در حال رخ دادن بود مطلع میشد.
از روی کنجکاوی او هم تصمیم گرفت خود را محک بزند. اما آنقدر گیج خواب بود که دستش را دراز کرد و دختری که روی شاخه پایینی درخت تکیه داده بود و در حال چرت زدن بود را برداشت و کشان کشان به طرف دفتر لرد در ساختمان مقابل برد. او هنوز متوجه این موضوع نشده بود که دختری که با خود میبرد هیچ شباهتی به بچه ها ندارد.

تق تق تق

_بیاید داخل.

لرد سرش را بالا آورد و از دیدن کوآلا و دختر جوانی که با خود آورده بود تعجب کرد.
_آه...الان کدامتان، کدام یکی را با خود آورده؟
_من سرورم. من این بچه رو تربیت کردم و آوردم تا آموزش هایی که بهش دادم نشونتون بدم.
_بچه؟ کجا؟ ما که نمیبینیمش .

کوآلا با انگشت تیلدا را که تازه از خواب بیدار شده بود به لرد نشان داد و به دختر گفت:
_زود خودت رو جمع کن و به لرد سلام کن بی ادب نباش بچه.

انگار خواب زیاد سلول های چشم و مغزش را ضعیف کرده بود که هنوزم نمیتوانست تشخیص دهد کسی که به عنوان بچه آورده است، اصلا بچه نیست.

_درود بر لرد تاریکی؟
_علامت سئوالت چیست دیگر؟شک داری؟
_آه نه سوء تفاهم نشه ارباب من هنوز خوب بیدار نشدم چشمام خوب نمیبینه.
_خب شما چه چیزی به او تعلیم دادید؟
_خیلی چیز ها. موضوعات خیلی مهم و سیاه و پلیدانه.
_پلیدانه؟هوممم جالب است. اینطور که پیداست شما در این کار خبره اید. آفرین بر شما. واقعا کوآلاهای نمونه و بی نظیری مانند شما باید کشف بشن وگرنه استعداد هایتان هدر می رود. الحق که از مرگخواران ما مفید ترین. حال آموخته هایتان را به ما نشان دهید کنجکاویم بدانیم این تعلیمات سیاه و پلیدانه چیست که یاد گرفته اید.

ماتیلدا با تعجب و سئوال گونه به کوآلا نگاه کرد.

_نگران نباش فقط کاری که همیشه میکنی رو انجام بده.

ناگهان در یک چشم بهم زدن هردوی آنها به خواب رفتند.

لرد متحیر شد که دقیقا چه اتفاقی افتاده. سعی کرد هرطور شده آنها را بیدار کند.
صدا کرد...
داد زد...
فریاد کشید...
هرچه روی میز دم دستش بود پرت کرد طرفشان...
اما دریغ از یک عکس العمل کوچک و ساده. در نهایت لرد صبرش به لبش رسید و آمد جلو و لگد محکمی به کوآلا زد و کوآلا شوت شد توی بغل ماتیلدا و هردو کاملا بیدار شدند.

_چطور جرات می کنید در محضر ما...فراموشش کن. داشتید میگفتید چی یاد دادید و شما چی یاد گرفتید؟
_خواب راحت.
_آره راست میگه خواب راحت. خررر پففف.
و هردوی آنها مجددا به خواب فرو رفتند.

لرد در حالی که با تاسف به افق خیره شده بود دستور داد یکی از مرگخوارا بیاید و آن دو نفر را با فرغون از آنجا جمع کند ببرد.



پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱:۴۹:۰۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#2
لینی آنقدر سوهان زد که جز شاخک هایش عضو دیگری از بدنش نمانده بود.

_حشره؟خودت را به دیار باقی بردی؟زنده ای؟
_ارباب من برم بچه رو خوابوندن کنم این صحنه ها برای سنش هنوز زود بودن میشه.
_چه فرزنده رو...تاریکیه نازی! باشد برید که فردا روز پر مشغله ای پیش رو داریم، ما به وضع این حشره رسیدگی میکنیم.

دامبلدور درحالی که داشت رویش را به سمت لینی برمیگرداند گفت:
_فرزند گفتیم سوهان بزن نگفتیم امعاء احشاء خود را بیرون ب..ریز..که....

و متوجه شد باد همان شاخک های باقی مانده که روی میز افتاده بود را هم با خود برده است.

محفل ققنوس:

لرد فوری خود را به حمام رساند تا مطهرات را از ردایش پاک کند.

_عه! پروفسور شما اینجا چیکار می کنید؟

از شانس لرد، دقیقا در همان لحظه به رون ویزلی برخورد کرد.

_هیچی... فرزند برای رشد کردن یک سری تمرینات لازم است؛ میدانستی؟ یکیش اینه که این ردای من که بویی نا مطلوب میدهد بشوی و فردا صبح زود که خشک شد برایم بیاور. فردا درباره درسی که از این تمرین آموختی از تو سئوال خواهم کرد.
_چ...چشم پروفسور. اما بوی چ...
_به شما چه ربطی ... اهم... بابا جان انقدر سئوال نپرس، هرچی بزرگ ترت گفت بی چون و چرا گوش کن. جزئیاتش را چیکار داری؟
_بله پروفسور...معذرت میخوام.

رون با عجله سراغ مواد شوینده رفت. ردا را برداشت و شروع کرد به شستن.
آنقدر غرق فکر کردن به حرف پروفسور و نتیجه اخلاقی کاری که گفته بود فردا باید به آن جواب دهد شد که متوجه گذر زمان نشد.
لرد صبر کرد و بازهم صبر کرد. لرد خیلی صبر کرده بود اما خبری از رون نشد. او ردایش را لازم داشت! با عصبانیت بلند شد و میخواست خودش به سراغش برود که همان لحظه رون را جلوی در اتاقش دید که با چهره ای وحشت زده و گریان پارچه ای نخ نما در دست گرفته بود.



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱:۰۳:۲۱ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸
#3
قورباغه تقریبا رسیده بود میدانست که هرچه بگوید بازهم آنها مجبورش میکنند که برای برگرداندن کلاه پیش قدم شود اما همین که به فکر این افتاد که اگر خرس مذاکره پذیر نباشد و نخواهد کلاه را بر گرداند چه بلاهایی میتواند بر سرش بیاید ، کمی از سرعتش را کاست تا چاره ای بیاندیشد. چند دقیقه بعد پس از جهش هایی که برای قوری به نظر طولانی می آمد و انگار آخرین جهش های عمرش را میکند به خرس رسید با آنکه از ترس به خود میلرزید شروع کرد به صحبت کردن.
_میگم اممم دوست قطبیه من بیا بشینیم عینه دوتا حیوون حسابی باهم اختلاط کنیم. تو اون کلاه رو بده منم یکی از آدمایی که اونجا وایساده رو به عنوان جایزه میدم که با خودت ببری و آزادی هر کار میخوای باهاش بکنی بخوریش یا تاکسیدرمیش کنی واسه دکور خونه ت.
قوری بعد از زدن این حرف پیش خود فکر کرد:
_بلاخره اونها مرگخواری اند واسه خودشون شک ندارم هر کدومشون رو خرس برداره میتونن از پس خودشون بر بیان ولی...اگر بفهمن من اونها رو در مقابل کلاه معامله کردم چی؟؟؟

خرس قطبی از این پیشنهاد بدش نیامده بود پس لبخندی رضایتمندانه زد و نیم نگاهی به مرگخواران انداخت ولی از یک طرف هم از کلاه خوشش آمده بود و دل کندن از آن هم سخت بود و از طرف دیگر خرس طماعی بود پس به فکر فرو رفت تا راهی پیدا کند که علاوه بر اینکه چیزی را از دست ندهد بتواند چیز دیگری هم بدست آورد .یک مرگخوار خوشمزه .
_هوممم پیشنهاد بدی به نظر نمیاد اما یک شرط داره اول شما به حرفتون عمل کنید منم بعدش کلاه رو پس میدم.

قوری کمی تامل کرد تا به گونه ای راهی بیابد تا یکی از مرگخواران انتخابیه خرس قطبی را با خود بیاورد و معامله کند. در یک لحظه انگار چراغی در سرش روشن شد و یک نقشه خوب به ذهنش خطور کرد.
_بسیار خوب. فردی که انتخاب کردی رو نشونم بده . منم میرم با دوستانم در این باره گفت و گو میکنم و اون رو با خودم میارم.

مرگخواران هم که حدود بیست تا سی قدم از آنها فاصله داشتند از این مذاکره چیزی متوجه نشدند اما چون زیرک و باهوش بودند، به قورباغه اعتماد چندانی نداشتند بنابراین در آن هوای سرد که تا مغز استخوان هایشان قندیل بسته بود تصمیم گرفتند شش دنگ حواسشان را جمع کنند تا مبادا از قوری فریب بخورند.



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰:۵۸ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸
#4
لرد رفت و سر و صورتش را حسابی شست ،سه بار هم شست و چند ثانیه در فکر فرو رفت . دنبال راه جدیدی برای انتقام کار های آینده و حال آلبوس می گشت . ناگهان فکری به سرش زد بچه را زد زیر بغلش و از خانه بیرون رفت.

_
_چیست بچه ؟چرا اینگونه به ما نگاه میکنی ؟ خودت میدانی هرچه به سرت می آید حقت است.

همانطور که داشت به راهش ادامه میداد تا به دنبال مکان یا وسیله ای برای تلافیه کارهای آلبوس بگردد به طور اتفاقی چشمش به پوستر تبلیغاتی بزرگی که روی آن عکس های رعب آوری داشت و نوشته بود (هیجان و وحشت با فیلم زامبی های مغز خوار)را دید و درباره اش کنجکاو شد. کمی جلوتر که رفت به سینما رسید و داخل سالن شد.
_این مشنگ ها هم هر روز چه چیز هایی میسازند!اصلا به چه کارشان می آید؟!

نفسی عمیق کشید و آلبوس را روی صندلی کنارش گذاشت .
_امیدواریم حداقل این فیلم هایشان یک بچه را بترساند.

کم کم چراغ ها خاموش شد و فیلم آغاز شد. از همان ابتدا زامبی هایی با سر و کله پر از خون و شمایلی عجیب روی پرده سینما ظاهر شدند. آنقدر تصاویر بزرگ و واقعی بود که حتی رنگ لرد هم پریده بود و دستان و پاهایش شروع به لرزیدن کرده بود.
_ما...ما جارویمان را بد جایی پارک کردیم تا جریمه نشدیم بریم جایش را درست کنیم.

و به سرعت برق از سالن غیب شد .اما انگار آلبوس کوچک از فیلم خوشش آمده بود و قهقهه ای از روی شادی سر داد.

چند دقیقه بعد نزدیک همان تابلوی تبلیغاتی...

_آه بلاخره خلاص شدیم . اصلا چه کاریست هوای بیرون کیف میدهد برای شکنجه. مگه نه آلبوس؟

و با تعجب نگاهی به دستانش کرد که خالیست.
_دامبلدور اصلا شوخیه بامزه ای نیست همین الان خودت را نشان بده...

و هیچ صدا یا علامتی نیامد. لرد کمی فکر کرد آخرین بار کجا آلبوس را دیده، آنگاه متوجه شد او را در سینما جا گذاشته. به سرعت هرچه تمام برگشت اما اثری از آلبوس دامبلدور کوچک نبود.



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۴۳ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۸
#5
سلام میشه لطفا این پست من رو نقد کنید؟این



پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵:۴۰ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۸
#6
بانز هم که نمیخواست مرلین با جادوی بعدی کلا هستی را از وجودش ساقط کند تصمیم گرفت برود . در حال رفتن با بغض نیم نگاهی به مرلین انداخت و چند دقیقه درحالیکه دستانش روی دستگیره های در بود ایستاد و به فکر فرو رفت . با اینکه این بار هم نتوانست به خواسته اش برسد اما هنوز امیدوار است راهی برای مرئی شدنش پیدا کند. در همین زمان ناگهان در محکم به صورت بانز خورد و چند متر به عقب پرت شد .
دختری با موهای نقره ای و چشمانی سبز رنگ و خوش لباس در حالی که از نوک سر تا پایش خیس بود با صورتی گریان جلوی در ایستاده بود .
مرلین سرجایش خشکش زد .

_بانز؟؟؟ فرزندم کجایی؟زنده ای؟اگر زنده ای برو پشت سرت در را هم ببند خیالمان از بابتت راحت شود . و تو دخترم تا حالا به این موضوع فکر کردی چرا باید قبل از ورود در زد؟
بانز بلند شد و آرام و بی سر و صدا رفت و در را بست .

_به خاطر چند لحظه پیش معذرت میخوام . ش...ما شما همون پیام ...پیامبری هستین که آرزوهارو برآورده میکنه؟؟؟

_آره فرزندم . تو کیستی؟ خواسته ات چیست؟

_ ماتیلدا گرینفورت . من همیشه خسته ...

_امممم خوبی فرزند؟ فرزند؟ماتیلدا؟.....خوابید!

_بیدارشو وقت ما گران بهاست . لطفا بگو چه خواسته ای داری.

_........ خرررر پفففففففففف

_واسه ما خر و پف میکنی؟گفتیم بییییدااااارر شوووووو

_ دیدی گفتممممم؟

_چی رو؟ واقعا حالت بده فرزندم توهم زدی؟ از وقتی آمدی چند کلمه حرف زدی بعدم خوابیدی .

_پس بذارین بگم من همیشه خسته م و هر جایی خوابم میبره امروز هم رفته بودم کنار دریاچه که نقاشی بکشم اما نمیدونم کی خوابم برد و افتادم تو رود خونه.

_که اینطور! برای همینه با این سر و وضع پیدات شد خب فرزندم حتما شب ها دیر میخوابی که همیشه خسته ای . به موقع بخواب تا حالت خوب بشه .

_با کمال احترامی که برای مرلین بزرگ قائلم ولی آخه اگه به همین سادگی بود پیش شما می اومدم؟

_به گمانم نه .

_خب پس آرزوم اینه که .... خررررپففف

_نههههههه آخر مگر چه گناه نابخشودنی ای مرتکب شدم که این گونه باید مجازات شوم؟

_ماااااتییلللدااا

_ بله؟ آها ببخشید داشتم میگفتم آرزوم اینه که دیگه انقدر خسته نباشم و هرجا میرم یهو خوابم نبره.

_نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه بلاخره از شرت خلاص...اه نه یعنی بلاخره آرزوت رو میشنوم .

_ممنون .

مرلین زیر لب شروع به زمزمه ی چیزی کرد
بعد از چند دقیقه...
_خب آرزوت بر آورده شد میتونی بری.

_واقعا؟ ولی من چیز خاصی احساس نمیکنم .مطمئنی؟

_بله فرزندم مطمئنم. حالا برو .

ماتیلدا که هنوز شک داشت ، از آنجا خارج شد ولی تا یک قدم از خانه دور شد با مخ رو زمین فرود اومد و با خاک جلو در مرلین یکی شد .

مرلین در آن لحظه...

_آخیش بلاخره می توانیم نفسی تازه کنیم .
انقدر گفت خسته م ، ما نیز خسته شدیم.



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۳۲ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
#7
نام:ماتیلدا گرینفورت

گروه:اسلیترین

نژاد:دورگه(جادوگر_خون آشام)

ویژگی ظاهری:قد نسبتا بلند ، پوست سفید و موهای نقره ای صاف و بلند ی همچون ابریشم دارد . چشمان سبزی دارد که در موقعیت هایی خاص مانند زمانی که عطشش به خون زیاد میشود ،خون مینوشد و وقتی عصبانی میشود به رنگ قرمز تغییر پیدا می کند . اغلب لباس هایی شیک و مجلل به تن میکند و به جواهرات سنگی علاقه زیادی دارد . راه رفتنش به گونه ایست که هرکه اورا ببیند گمان میکند تازه از خواب بیدار شده!

ویژگی اخلاقی: چهره اش خونسرد است اما شخصیتی زود جوش و زود رنج دارد و سریع از کوره در می رود . به ماجراجویی علاقه زیادی دارد به همین علت یا دردسر درست می کند یا توی دردسر می افتد. شخصیت خسته ای دارد و معمولا در هرجا احساس خستگی کند همانجا میخوابد. علاقه زیادی به شیرینی جات و تنقلات دارد و اکثر اوقات در دستش خوردنی های متنوعی میبینید. خون انسان هارا دوست دارد ولی ترجیح میدهد تا حد امکان به کسی آسیب نزند، هرچند که مجبور است به علت نیازش به خون، ماهی دو بار دست به انجام اینکار بزند.

چوب دستی:چوب درخت افرا و هسته ققنوس 30 سانتی متر

جارو:نیمبوس 2001

خلاصه زندگی: در خانواده ای ثروتمند در بریتانیا بدنیا آمد . نام پدرش رابرت (اصیل زاده) و مادرش ویولت (خون آشام) است. ماتیلدا برادر بزرگتری هم داشت که خیلی به او وابسته بود اما وقتی که تنها شش سال داشت برادرش را به علت بیماری و ضعیف بودن از دست داد. او از کودکی مهارت زیادی در معجون سازی و جادوی سیاه داشت و زمانی که بزرگ تر شد خانواده اش برای پرورش و افزایش قدرت های فرزندشان او را به مدرسه ی جادوگری هاگوارتز فرستادند .


تایید شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۱ ۱۵:۰۵:۵۹


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۶:۲۶:۰۷ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
#8
نام:نارسیسا بلک

گروه:اسلیترین

نژاد:اصیل زاده

چوبدستی:از چوب بید مجنون و هسته پرققنوس ۳۰ سانتی متر

ظاهر:صورتی کشیده با پوستی سفید دارد، چشمان آبی و موهای بلند و صاف و بلوندش شکوه خاصی به صورتش بخشیده است.
زیبایی او و خواهرانش زبانزد تمامی خاندان های اصیل زاده هست.
بخاطر ثروت زیاد خاندان مالفوی و بلک همیشه لباس های فاخری میپوشد که غالبا به رنگ های تیره است.
معمولا از جواهرات برلیان و الماس استفاده میکند و همه اینها نشان از اهمیت شدیدی است که به زیبایی و ثروت میدهد.
او به گونه ای راه میرود که حتی زمین زیر پایش هم از تکبری که در هر قدمش مزین شده به ستوه آمده است.

اخلاق: با تمام وجود خانواده اش را دوست دارد و برای خوشحالی آنان حاضر است هر کاری بکند. نگرانی همیشگی نسبت به حال خانواده اش، مخصوصا پسر و همسرش حس میکند. تعصب شدیدی نسبت به ثروت و اصالتش دارد و هرطور شده است این عوامل را به رخ همه افراد میکشد به طوری که گاهی بسیار زننده میشود و حسادت افراد را بدرقه اش میکند!
به همه چیز و همه کس بدبین است.

خلاصه زندگی: نارسیسا در خاندان بلک متولد شد، خاندانی که در آن وضعیت نژاد افراد حرف اول را میزند و ازدواج با مشنگ ها و پیروی نکردن از قوانین خانواده موجب طرد شدن از خانه و حذف شدن از شجره نامه میشود.
نارسیسا همیشه از قوانین خانواده پیروی میکرد، نه به اندازه بلاتریکس اما به طور معقول پایبند خاندان خودش بود؛ خواهر دیگرش آندرومدا از کودکی سرکشی نسبت به قوانین در ذاتش بود، به طوری که در نهایت از خاندان طرد شد.
نارسیسا در جوانی با مردی از خاندانی ثروتمند و اصیل زاده به نام لوسیوس مالفوی ازدواج کرد و در عمارت اشرافی مالفوی ها اقامت گزید و پسری به نام دراکو بدنیا آورد که با تمام وجودش دوستش دارد.

این شخصیت در حال حاضر گرفته شده. لطفا یک شخصیت دیگه انتخاب کن و برگرد.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۷ ۱۱:۵۳:۵۵


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲:۳۴ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
#9
سلام بر کلاه گروهبندی
من شخصیتی آرام، کنجکاو و بلند پرواز دارم.
اولویت من اسلیترین و ریونکلاو است.



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۵:۳۶:۵۹ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
#10
تصویر شماره ۱۱

هری در اتاق سرد و کوچکش که جز تخت کمد و وسایل خرد و ریزش چیزی جا نمی گرفت ، کنار پنجره ی دلگیر اتاق که نور ماه با تمنا از لا به لای حصار های آهنینش رد میشد، دراز کشیده بود و درحالی که چشمانش به سقف خیره شده بود به یاد آوری خاطرات خوب و بدش در هاگوارتز میپرداخت که ناگهان با صدای پوووف موجودی با لباس های پاره و قیافه ای عجیب در کنار تختش ظاهر شد .

هری تا چند دقیقه وحشت زده به آن موجود خیره شده بود ، بعد سعی کرد خودش را جمع و جور کند و از او پرسید:

_تو.....تو چی هستی؟


_قربان لطفا آروم باشید من بی آزارم . اسم من دابیه . من یه جن خونگی هستم.

_جن خونگی؟...حالا هرچی اینجا چیکار میکنی؟ با من چیکار داری؟

_قربان لطفا خوب به حرف های من گوش کنید در هاگوارتز خطری شمارو تهدید میکنه امسال به هیچ وجه نباید به اونجا برگردید.

هری با تعجب گفت:چه خطری؟داری از چی حرف میزنی؟

دابی چند قدم به هری نزدیک شد درحالی که با اضطراب به اطراف نگاه میکرد و رنگش پریده بود و از ترس به خودش میلرزید با صدایی آرام و لرزان گفت:قربان بخوام ساده بگم اگر برگردی جونت در خطره و مسلما به فنا میری.

_من دقیقا چطوری میتونم به حرف های تو اعتماد کنم ؟؟؟

در همان لحظه دابی با دمپایی ابری های کنار تخت هری شروع به زدن خود میکند بدون آنکه بداند هری با آنها با سوسک های اتاقش درگیر میشود و بعد از مدتی شروع به آه و ناله با خودش کرد

_دابیه بد چرا مدارک هارو با خودت نیووردی؟


_ جن دیوونه سادیسمی... برگرد به همون جایی که ازش اومدی! ساعت رو نگاه... نصفه شبی اومدی مزاحم بدبختی های من و مهمونی عموم شدی داری چرت و پرت تحویلم میدی؟!

هری روی خودش را برمی گرداند و پتو را روی سرش میکشد و بی اعتنا به وجود دابی و هشدارش به خواب فرو میرود.
هری بدون اینکه بداند در آن شب مرتکب اشتباهی بزرگ شد و در نهایت به فنا رفت.


آخرش یکم مبهم و سریع بود. بیشتر به توضیح نیاز داشت. ولی بقیه توصیفاتت خوب بودن.
به نظرم با ورود به ایفای نقش مشکلاتت برطرف میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۶ ۱۴:۴۵:۰۸






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.