هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۳۳ سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰
#1
مرگخوار ها با استرس به هم نگاه میکردند
ناگهان بلاتریکس گفت
_اون نمرده فقط خوابش برده.نمیشه هم بهش دست زد چون از خواپ میپره و تکه تکه اتون میکنه

پلیس بدون اهمیت به حرف های های بلاتریکس سمت جسد رودولف رفت

بلاتریکس با صدای بلند گفت
_هی با توام مگه ناشنوایییی با توامم

اما پلیس به جسد رودولف نزدیک شد و نبضش را گرفت
_این که مرده چرا دروغ میگی

_امم چیزه نه من دروغ نگفتم اون جوریه که وقتی میخوابه انگار مُرده

اما پلیس با حرف های بلاتریکس راضی نشد و به دست هایش دستبند زد

بلاتریکس رو به مرگخوار ها کرد و فریاد کشید
_چرا مثل درخت اونجا ایستادید بیاید دستامو باز کنید دیگه

اما مرگخوار ها حواسشان به بلاتریکس نبود و مشغول بافتن طناب با ریش دامبلدور بودند




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵:۱۳ سه شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۰
#2
_منظورم اینه که میتونیم از علف آب شش زا استفاده کنیم

_کتی ما الان کجاییم؟

_توی یه جزیزه گیر افتادیم

_خب چجوری بنظرت علف آب شش زا پیدا کنیم؟

_نمیدونم.

مرگخواران دوباره به فکر فرو رفتند تا چاره ای برای نجات بلاتریکس پیدا کنند

ناگهان یکی از مرگخوار ها با هیجان از جا بلند شد و گفت:
_اهان فهمیدم. خیلی مودبانه کوسه هه رو مجبور میکنیم که بره بلاتریکس رو بیاره.

و بهترین راه همین بود.
آلانیس داوطلب شد که با کوسه صحبت کند.کمی میترسید ولی به کوسه نزدیک شد و سعی کرد که باهاش صحبت کنه






پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۰:۱۰:۱۵ شنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۰
#3
رئیس لک لک ها برای چند لحظه با تعجب به مدیر موزه و اتاق کوچکی که برای خود درست کرده بود خیره شد.
مدیر موزه هم سعی کرد خیلی عادی رفتار کند.
_گفتم که من ندیدمش.میتونید بگردید اینجا چیزی نیست

رئیس لک لک ها چپ چپ به او نگاه کرد
_بعد از ۴۰ سال عمر حداقل این را میدونم که نباید اعتماد کنم

بعد به همراه بقیه لک لک ها رفت تا موزه را بگردد در حالی که داشتند موزه را میگشتند یکی از لک لک ها با صدای بلند گفت:
_اونجاست،تخم طلا رو اونجا قایم کرده

_نه نه باور کنید این تخم طلا اون تخم طلایی نیست که فکر میکنید.ببینید این تخم طلا یک تخم طلای دیگه هست که خب این تخم طلا اون نیست یعنی این تخم طلای نار..چی بود اسمش؟مال اون نیست

رئیس لک لک ها بدون توجه به حرفهایش سمت تخم طلا رفت.
_این مال نارلکه.اینو مطمئنم.بعد ۴۰ سال عمر حداقل میدونم که هر تخم طلا برای کیه

_نارلک کیه دیگه.اینو من از یه خانم مسن خریدم

_اون خانم چه شکلی بود؟

_نمیدونم

_یعنی چی نمیدونم مگه ندیدیش؟

_اها.اون خانم تماس گرفت بعد اینو با پیک فرستاد

_خب دوباره بهش زنگ بزن ازش بپرس از کی گرفته

رئیس موزه نمیدونست باید چکار کنه.
_ خب اون خانمه الان فوت شده

لک لک عصبی به مدیر موزه نگاه کرد
_باشه پس دنبال ما میای تا نارلک رو پیدا کنیم





پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۰۴ جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰
#4
از اونجا که دیزی خیلی بدشانس بود یهو یه مشتری با دو تا سبد خرید پر اومد

دیزی درحالی که استرس داشت و دست و پاشو گم کرده بود گفت
_ببخشید من الان باید چیکار کنم؟

_باید خریدامو حساب کنید دیگه

دیزی واقعا نمیدونست با اون دستگاه های عجیب غریب باید چیکار کنه و چجوری خریدا رو حساب کنه
_خب میتونید برید چند تا چیز دیگه هم بخرید.مثلا چیپس.چیپس خریدید؟

_نه من از چیپس خوشم نمیاد

_واقعا؟عه خب میتونید برید شربت پرتقال بخرید.ببینید اونجاست.کتی لطفا راهنماییشون کن

_اما من شربت پرتقال هم لازم ندارم.

اقایی که پشت سر اون خانم ایستاده بود و خیلی عصبی شده بود با صدای بلند خطاب به دیزی گفت
_خانم لطفا زودتر حساب کنید دیگه.ماهم منتظریمااا

_بله حتما فقط صبر کنید یکم.وای میدونید چی شد.این دستگاهه خراب شده برید بدید اون خانمه براتون حساب کنه.
کتی لطفا راهنماییشون کن

کتی در حالی که زیر لب کلی غرغر میکرد رفت تا مشتری ها رو بفرسته سمت دیگه





پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴:۲۴ پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰
#5
_پس اینجور که پیداست رفتن به بازا ماگلی راحت تره
***
بلاتریکس در حال که خسته و عصبانی شده بود گفت:_ابمیوه با طعم بلوبری،شکلات با طعم بلوبری،کلی چیز میز اینجا با طعم بلوبری هست پس خود بلوبری کجاست؟

مارکوس لبخند زد و گفت_اون گوشه بازار رو ببین اون اقا نشسته اونجاست

_لازم نبود بگی خودم میدونستم

_پس چرا دنبالش میگشتی

_هیس.گفتم دنبالش نمیگشتم یعنی دنبالش نمیگشتم و میدونستم کجاست

****
بلاتریکس با لبخند کوچیکی رو کرد به فروشنده

_ببخشید اقا شما توی مغازتون بوته بلوبری دارید؟

_بوته بلوبری نداریم ولی اگر بلوبری بخاید بله داریم

_خب منظورم همون بود دیگه. یه کیلو بلوبری بدید لطفا

_باشه.بفرمایید اینم یه کیلو بلوبری.لطفا با این دستگاه کارت بکشید.

_کارت؟کارت چیه دیگه؟چجوری باید کارت کشید؟

_کارت عابر بانک دیگه:|

_این که میگید یعنی چی

_خانم محترم این یه چیزیه برای پرداخت پول.ببخشید شما از گذشته میاید یا از خواب پنجاه ساله بیدار شدید؟

بلاتریکس با حالت عصبی گفت_عه این چه حرفیه میزنی نکنه میخای بمیری

فروشنده با یه نگاهی جوری که انگار بلاتریکس حوصله سربرترین ادم دنیاست بهش نگاه کرد

بلاتریکس خواست با چوبدستی بهش شلیک کنه ولی لحظه سکوت کرد

_عه اقا اون خانم داره لیمو ها رو بی اجازه میذازه توی کیفش

وقتی فروشنده به طرفی که بلاتریکس اشاره کرده بود نگاه کرد،بلاتریکس خیلی سریع بلوبری ها رو برداشت و فرار کرد




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۲:۵۸:۴۳ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰
#6
اسم: ماریا


فامیل : گلوسپ


جنسیت:دختر

سن:نوجوان(۱۵ ساله)


رتبه خون: ماگل زاده


گروه:ریونکلا


جارو: نیمبوس ۲۰۰۰


چوب دستی : چوب قرمز،۱۳ اینچ با هسته قلب اژدها


حیوان : جغد


پاترونوس:مرغ سیاه


خصوصیات ظاهری: موهای خاکستری و بلند،چشمان قهوه ای،و یک نشانه مثل ستاره پشت گوش چپ

ویژگی های شخصیتی:دختریه که کتاب زیاد میخونه و نسبتا اروم هست.ادم مهربونیه و سعی میکنه به همه کمک کنه

بیوگرافی: پدرش ماگل هست ولی مادرش جادوگره. وقتی ۹ سالش بود پدر و مادرش رو توی یه تصادف از دست داد و مجبور شد همراه مادربزگش زندگی کنه.اون با بهترین دوستش لیا توی جلسه اول کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه اشنا شد.با اینکه لیا توی گریفیندور بود اما دوستای خوبی بودن.وقتی بزرگتر شدن دوتاشون به معجون سازی علاقه پیدا کردن و سعی کردن که اونو خوب یاد بگیرن البته بقیه درس ها رو هم خیلی خوب میخونن.ماریا یکی از شاگردای محبوب پروفسور فلیت ویک هست و تونسته امتیازات زیادی برای ریونکلا بدست بیاره


تایید شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۲ ۲۰:۱۶:۱۸
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۲ ۲۰:۱۶:۴۴


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۴:۱۷:۰۰ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰
#7
سلام کلاه..!
راستش خب من خیلی کتاب میخونم و دیدم نسبت به دنیا یذره متفاوته.ادمیم که نه خیلی اروم و ساکتم و نه خیلی شیطون البته تنبل هم هستم.هیچوقت هم دلم نمیخاد ناراحتی کسی رو ببینم و اگر یه نفر ناراحت باشه بهش دلداری میدم... ترجیح میدم ریونکلا و گریفیندور انتخاب کنم


........................
در کل اولویتام اینه
۱-ریونکلا
۲-گریفیندور
۳-هافلپاف
۴-اسلیترین


---

ریونکلاو

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۲ ۱۲:۰۱:۴۶



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۳۲:۲۶ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰
#8
تصویر ۳ کارگاه داستان نویسی
دستشو محکم مشت کرد.سرشو پایین انداخت..قطره های اشکش روی زمین میریخت.دوباره سرشو بالا اورد و به اینه نفاق انگیز نگاه کرد.تصویر لیلی رو در اغوش خودش دید.لیلی قطعا زیباترین و خوش قلب ترین زن دنیا بود اما اون جیمز پاتر لعنتی..اه بیخیال دوست نداشت موقع دیدن چهره لیلی به اون ادم لعنتی فکر کنه.اون لیلی رو ازش گرفت..یاد شبی افتاد که ارباب لیلی رو از بین برد و برای اخرین بار لیلی رو بغل کرد..زیر لب اسم لیلی رو تکرار میکرد..دوست داشت لیلی دوباره کنارش باشه اما این غیر ممکن بود.صدای هری از پشت سرش افکارش رو پاره کرد._اوه ببخشید پروفسور _اینجا چیکار میکنی _شما اینجا چیکار میکنید؟ _فکر نمیکنم مجبور باشم برای یه دانش اموز اینو توضیح بدم.هری بدون هیچی حرفی به اینه نزدیک شد.اشکهای هری از گونه اش سرازیر شد..اسنیپ مطمئن بود که هری هم داره لیلی و جیمز رو میبینه ..




از جیمز پاتر بدم نمیاد اما خب اسنیپ ازش بدش میاد اینجا خواستم تنفرشو ازش یذره نشون بدم😁



خیلی کوتاه نوشتی، ولی نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم. فقط این که سعی کن توی داستانت با زدن اینتر یکم پاراگراف‌بندی ایجاد کنی و حتی دیالوگ‌ها رو جدا از توصیفات و توضیحاتت بیاری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۲ ۱:۰۰:۳۷






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.