ریش و قیچی دستِ او بود.
- ادامه با @رودولف لسترنج -
سِرّیِ لعنتیِ طلسم لونا لاوگود، مثل خردهشیشههایی که توی رگهام راه برن، ذرهذره از مغز استخونم پس مینشست، ولی جاش رو یه داغیِ کثیف و سوزاننده میگرفت: [color=#990000]خشمِ خالصِ لسترنجی![/color]
دست چپم رو بالا آوردم. نگاهم افتاد به خطِ صورتی و ملتهبی که کف دستم کشیده شده بود. اثری از اون بریدگی عمیق و فوارهی خون نبود؛ گوشت به هم جوش خورده بود، اما دیدنِ این معجزه با وردِ اسنیپ و به دستِ دستهای لرزانِ گریک اولیواندر، مثل این بود که تفاله جوالدوز رو با قاشق طلا بریزن توی حلقم.
نگاهم از دستم سر خورد روی چوبدستی بلوط سیاه و چاقوی ضامندارم که کنار هم، روی چوب نمکشیده و پر از ساسِ نیمکت ناکترن، به ردیف چیده شده بود. یک چیدمانِ تمیز و نجیبانه! پیرمرد واقعاً خیال کرده بود داره با یه شاگرد سال اولی توی سرسرای هاگوارتز خالهبازی میکنه!
دست بردم و اول چاقو رو قاپیدم. انگشت شستم نشست روی ضامن:
[color=#555555]- چِک! -[/color]
تیغه نقرهای با صدای خشکی جهید بیرون. نوک تیغ رو بردم زیر ناخنهام تا لجنهای خشکشدهی دعوای چند دقیقه پیش رو بتراشم. بعد سرم رو چرخاندم سمت اولیواندر. با اون موهای پریشان و ردای تمیزی که دخترک با اسکورجیفای مثل ملافه بیمارستان برق انداخته بود، دستبهکمر نشسته بود و جوری نگاهم میکرد که انگار منتظر بود دستم رو دور گردنش بندازم و سرود صلح و آشتی سر بدم!
[color=#8B0000]- فرصت دوباره؟! -[/color] پوزخندی زدم که بیشتر شبیه غرش کفتار بود: [color=#8B0000]- حالت سر جاشه پیری، یا این لجنهای ناکترن بالاخره چکه کرد توی کاسه سرت؟! چاقو و چوبدستی منو میذاری جلوم و تریپ عیسیمسیح و بخشش گناهان برمیداری؟! این شانس رو آوردی که هنوز مفصل زانوم از طلسم اون جنزده یخ زده، وگرنه قبل از اینکه فرصت کنی اون ریش سفیدت رو باد بدی، این تیغ رو تا دسته مینشوندم بیخ خرخرهت![/color]
چوبدستی بلوط سیاهم رو هم با دست دیگهم برداشتم. تماس پوست دستم با رگههای خشن چوب، انگار برقی به ستون فقراتم وصل کرد. خونم دوباره به جریان افتاد. چوب رو یه تاب ریز دادم؛ یه ترقه بنفش و خفه از نوکش پرید بیرون و افتاد روی سنگفرش خیس. بوی گوگرد و باروت سوخته بلند شد:
[color=#8B0000]- یادم نرفته چهل سال پیش توی اون دخمهی عتیقهت چی بلغور میکردی گریک. میگفتی این چوب مغزش رگ قلب اژدهاست؛ اهل سازش نیست، یا ویران میکنه یا خودش میسوزه. حالا نشستی کنار من و دم از «شنیدن همدیگه» میزنی؟! با کی؟ با یه مرگخوارِ نشاندارِ لرد سیاه؟![/color]
اولیواندر دهان باز کرد تا جوابی بده، اما صداش توی گلوش خفه شد.
چون درست همون لحظه، زمین زیر پامون لرزید!
[color=#FF0000]ووووووززززززززز![/color]
صدایی شبیه جیغ کشیدن فلز زیر دستگاه پرس، از لای درز سنگفرشهای ناکترن فواره زد توی آسمون مهگرفته. هوا چنان سنگین و چگال شد که انگار سرب مذاب ریختن توی ریههام. همون نقطهای که گالنِ حلبیِ لونا پنج دقیقه پیش توش غیب شده بود، سنگها شروع کردن به سرخ شدن؛ مثل زغالی که بادش بزنن. یه ستون باریک از دودِ نقرهای با بوی تند ازون زد بالا!
رنگ صورت اولیواندر در کسری از ثانیه مثل گچ مردهها سفید شد. چشمهای وقزدهش طوری از حدقه بیرون زد که انگار به چشمهای باسیلیسک زل زده باشه. زیر لب منمن کرد:
[color=#38AAFF]- ردیاب... نه... پورتوس نباید انقدر سریع...[/color]
[color=#8B0000]- نباید انقدر سریع؟! -[/color] نعره زدم و از جا کنده شدم: [color=#8B0000]- مرتیکه احمق خرفت! فکر کردی وزارتخونه نشسته تا تو وسط بافت جادویی لندن، پورتکیِ دستساز علم کنی و مثل آب خوردن یه دختربچه رو شوت کنی حیاط هاگوارتز؟! مگه قانون سفت و سخت نظارت بر جابهجاییهای بعد از جنگ یادت رفته پیرسگ؟! لرزشِ پورتوسِ تو مثل شلیک توپ توی اداره کارآگاهها آژیر کشید![/color]
هنوز پژواک داد و فریادم بین دیوارهای لجنگرفته نخوابیده بود که اولین ضربه فرود اومد:
[color=#B22222]- گرررررومپ! -[/color]
صدای آپاراتِ همزمان سه جادوگر جنگی، درست سرِ تقاطعِ ناکترن با کوچه دیاگون، کوچه رو مثل کاسه سفالی لرزوند. بلافاصله دو تای دیگه، پنجاه متر پایینتر، پشت سرِ ما!
[color=#B22222]- گررررومپ! گررومپ! -[/color]
صدای چکمههای سنگین و سازمانی، با بوی پشم خیس رداهای اداری قاطی شد. بعد صدای عربدهی خشنی از توی مه شنیده شد:
[color=#FFD700]«کوچه رو قیچی کنید! ردیاب جابهجایی کلاس چهار ثبت شده! هر کثافتی چوبدستی دستشه درجا هدف بگیرید!»[/color]
کاسبهای موذی ناکترن مثل موشهایی که آب بسته باشن به لونهشون، ریختن به تکاپو. صدای کوبیده شدن کرکرهها و غژغژ زنجیرهای سنگین قفلها کل فضا رو پر کرد:
- شتررررق! غژژژژ! دینگ! -
همون شبح سیاهی که ته کوچه سوت میزد، با شنیدن صدای اولین آپارات، بدون معطلی شنلش رو دور خودش چرخوند و توی تاریکی کانال آب غیب شد. ما مونده بودیم و یه بنبست محاصرهشده! اگه کارآگاهها من رو، رودولف لسترنج رو با چوبدستی کشیده این وسط میدیدن، حتی معطل استیوپفای هم نمیشدن؛ با پنج تا طلسم انفجاری سینهم رو شخم میزدن.
دست سالمم رو انداختم دور یقه ردای اتوکشیدهی اولیواندر. با تمام زوری که تو تنم مونده بود از روی نیمکت کندمش و کوبیدمش به دیوار آجری پشت سرمون:
- تق! -
استخوانهای لاغرش زیر دستم صدا داد. چاقو رو چپوندم توی جیب ردا و نوک داغ چوبدستی بلوط سیاهم رو صاف چسبوندم زیر سیب گلوش:
[color=#8B0000]- تحویل بگیر جناب فیلسوف! اینم عاقبت منبر رفتن و خیمهشببازی نجابتت! ارتش وزارت رو ریختی سرمون![/color]
یه طلسم سرخرنگ از توی مه سوت کشید و تابلوی چوبی نیمسوختهی بالای سرمون رو پودر کرد. خاکاره ریخت روی سر و صورتمون. چکمههای کارآگاهها کمتر از بیست قدم باهامون فاصله داشتن.
با نوک چوبدستی گلوی اولیواندر رو بیشتر فشردم و چرخوندمش سمت درِ پشتیِ دکان «بورگین و برکس»؛ یه درِ قطور از چوب زبانگنجشک سیاه که سه تا قفل مارپیچ برنجی با نمادهای تاریک روش طلسم شده بود.
صدام رو آوردم پایین، زمزمهای مثل صدای کشیده شدن خنجر روی شیشه:
[color=#8B0000]- خوب گوشاتو باز کن گریک! این در فقط با جادوی چوبدستی سازندهش رام میشه... یا همین ثانیه اون قفلهای لعنتی رو باز میکنی، یا قسم به نام لرد سیاه، قبل از اینکه اولین طلسم کارآگاهها به پیشونیم برسه، چوبم رو توی مغزت خالی میکنم و جنازهت رو میاندازم جلوی پاشون! بازش کن... همین الان![/color]
اولیواندر که انگار داغی مرگ رو حس کرده بود، دست لرزانش رو با چوبدستی بالا آورد. نوک چوبدستیش رو روی قفل اول چرخوند و زیر لب ذکری نامفهوم خوند.
- کلیک! غژژژژژ... -
قفلهای برنجی مثل مارهای زندهای که از خواب بیدار شده باشن، خودشون رو باز کردن.
معطل نکردم. با کف چکمهم کوبیدم به وسط لنگه در:
[color=#FF4500]- بومممم! -[/color]
در باز شد و من اولیواندر رو مثل گونی زغال پرت کردم توی تاریکی داخل مغازه و خودم هم مثل برق شیرجه زدم تو. در رو با شانه کوبیدم به چارچوب:
[color=#79D271]- کولاپورتوس! -[/color]
چوبدستیم رو روی درز در کشیدم. در با صدای مکش شدیدی قفل شد و بلافاصله زمزمه کردم:
[color=#79D271]- مافلیاتو! کاوی اینیمیکوم! -[/color]
صدای چکمههای کارآگاهها درست پشت در رسید:
[color=#FFD700]«اینجا بوی جادوی سیاه میده! درِ پشتی بورگین رو چک کنید!»[/color]
چند ضربه محکم به چوب قطور در کوبیده شد، ولی طلسمهای محافظتی دکان تاریک و سپرهای من مانع شکستنش شد. صدای قدمهاشون بعد از چند ثانیه غرولند، به سمت انتهای کوچه دور شد.
نفسنفس میزدم. پشتم رو تکیه دادم به لنگه در. بوی تند و تهوعآور شمعهای پیه انسان، خاکستر استخوان و گیاهان سمی خشکشده، فضای دخمه بورگین و برکس رو سنگین کرده بود. توی نور ضعیفی که از پنجرههای کثیف داخل میتابید، قفسهها پر بود از جمجمههای کوچکشده، جعبههای مخملیِ دستبندهای نفرینشده و اون «دست جادوی سیاه» ([color=#7C4DBA]دست افتخار[/color]) که انگشتهای مومیاییش شمع نیمسوختهای رو نگه داشته بودن.
اولیواندر کف زمین، لای تارهای عنکبوت و خاک افتاده بود و سرفه میکرد.
چوبدستیم رو پایین نیاوردم. آروم، با قدمهایی که هیچ صدایی روی تختههای چوبی کف ایجاد نمیکرد، به سمتش رفتم. سایهم روی قفسههای وسایل نفرینشده افتاده بود. بالای سرش که رسیدم، نوک چوبدستی رو گرفتم درست وسط پیشونیش:
[color=#8B0000]- خب... حالا ما موندیم و این سوراخموش! کارآگاهها بیرون دارن بو میکشن و تو هم مثل موش به تله افتادی، گریک. حالا وقتشه راستش رو بگی... یه پیرمرد صدساله با اینهمه ادعای تقدس، این وقت شب، توی لجنزارهای ناکترن دنبال چه کثافتکاریای میگشت؟! برای خریدن موی تکشاخ اومده بودی این تو، یا معاملهای داری که اگه لرد ازش باخبر بشه، پوستت رو زنده زنده قلفتی میکنه؟! بنال پیرمرد... این بار دیگه لونایی نیست که با علفهای گندیدهش نجاتت بده![/color]
- ادامه با: @گریک الیواندر -
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







من فکر کردم این مو روغنی برداشتَتِت!

احمق! من عاشق تو بودم که تورا از تو کمد سفارش دادم، زبان نفهم وگرنه این موهای قرمز تو به چه درد من میخورد