سوژه ی جدید.
در آن روز آفتابی و زیبا، وقتی پایت را از مرز بین دیاگون و ناکترن، به درون کوچه ی ناکترن میگذاشتی، هوا آنچنان ابری میشد که انگار پا به دنیای دیگری گذاشته ای. اما تنها تفاوت امروز، با دیگر روز های کوچه ی ناکترن این بود که هرچه از مغازه های بیشتری میگذشتی و پایت به اواسط این کوچه ی طولانی و تاریک میرسید، جمعیت جادوگران حاضر در آنجا بیشتر میشد. درحالی که همین دیروز، کوچه ی ناکترن آنقدر ساکت و عجیب بود که انگار خاکستر مرده در آن پاشیده بودند.
همانطور که متوجه شدید، اواسط کوچه ی ناکترن، مقدار جمعیت بسیار بسیار با اوایلش فرق میکرد. هرچه جلوتر میرفتی، حتی بیشتر هم میشد. از کنار مغازه ی بورگین و برکز که رد میشدی، به مغازه ی تازه تاسیسی میرسیدی که منشا تمام این جمعیت بود. جادوگرانی که تماما با اهالی ناکترن فرق میکردند. از لباس هایشان گرفته بود تا حالت صورتشان که همگی شاداب به نظر میرسیدند.
بر سردر مغازه نوشته شده بود: دکان فروش «چیز هایی که هرگز نداشتی» . و بر تابلوی چوبی کنار مغازه نیز توضیحاتی اضافه تر نوشته بودند.
نقل قول:
آیا تابهحال دلتان خواسته است که یک خواهر یا برادر بزرگ تر داشته باشید؟
در اینجا ما به شما 24 ساعت الی 72 ساعت هر چیزی که میخواهید را قرض میدهیم. اگر خوشتان آمد، دکان ما پذیرای گالیون های طلایی شما میباشد تا خواسته ی قلبی شمارا همیشگی کند.
در اینجا یک قدم بزرگ بردارید و به خواسته هایتان نزدیک تر شوید.
صف آنقدر طولانی بود که در آن دامبلدور یا حتی اسنیپ را میدیدید که مشتاق و منتظر برای نوبتشان ایستاده اند. وقتی ولدمورت با یک مرد قد بلند که شباهتی بی حد و اندازه با خودش داشت اما تنها تفاوتش موهای سیاه بلندش و بینی بسیار سالم و خوش فرمش بود، از مغازه خارج شد، دامبلدور ابروهایش را بالا انداخت. اسنیپ از تعجب شاخ دراورد و مرگخواران یکصدا نامش را به صدا دراوردند.
- زنده باد لرد تاریکی و برادرش!
- چرا برای خودش یه دماغ نخریده؟
- اسم مغازه رو بخون، نوشته چیزایی که هرگز نداشتی! لرد قبلا دماغ داشته!
وقتی ولدمورت و برادر نو و تازه از کارخانه درآمده اش آنجارا با سرزندگی و افتخار ترک میکردند، اسنیپ و دامبلدور دو نفری وارد مغازه شدند. مغازه هیچ چیز جز یک میز کهنه و یک کمد خالی نداشت. فروشنده لبخندی زد و اول از اسنیپ دعوت کرد تا خواسته اش را به او بگوید. اسنیپ با وقار تمام جلو آمد و گلویش را صاف کرد.
- اهم اهم، یدونه لیلی اوانز نو و کاملا سالم میخواستم که عاشق جیمز پاتر نباشه.
فروشنده چیزی گفت و کمدی که روبرویش قرار داشت، شروع به کار کرد. بعد از گذشت چند دقیقه، لیلی اوانزی که طبق گفته ی اسنیپ هیچ علاقه ای به جیمز پاتر نداشت، از کمد بیرون آمد. چشم های اسنیپ پر شد از اشک شوق. لیلی بازوی اسنیپ را گرفت و به همراه او از مغازه خارج شد.
دامبلدور که به شدت متعجب شده بود، چهره اش مشتاق تر شد. جلو رفت تا خواسته اش را با افتخار به زبان بیاورد.
- بابا جان، زود باش بهم یه معجونی بده که این پادرد مارو خوب کنه! میخوام انقدر سالم بشم که چشم این تام و برادرش کور بشه.
فروشنده دست به کار شد. کمد خالی را به کار انداخت و کمد شروع کرد به تکان خوردند. چندین دقیقه آنقدر تکان خورد که در نهایت از شانس بد دامبلدور، بوم! کمد با صدای مهیبی ترکید. تکه های چوب و خاکستر همه جارا پخش کرد و دامبلدور که هنوز داشت برای فروشنده توضیح میداد چه معجونی میخواهد، متوجه شد یقه ی ردایش توسط او گرفته شده است. چند ثانیه ی بعد، دامبلدور با یک لگد از مغازه به بیرون پرت شد.
- دیگه اینجا برنگرد پیرمرد! کاسبیمو از کار انداختی!
البته مشکل اصلی تازه شروع شده بود. کمدی که تمام مدت برای این و آن وسیله ساخته بود، ترکیده بود. اما چیز هایی که ساخته بود هنوز وجود داشتند! صدای جیغی از بیرون مغازه، فروشنده را به جلوی پنجره هدایت کرد. این لیلی اوانز بود که موهای اسنیپ را میکشید و جیغ میزد.
- جیمز کجاست؟ حتما خوردیش!
- نه! لیلی! قرار بود عاشق من باشی!
لحظه ای بعد، برادر ولدمورت که ولدمورت را از پاهایش گرفته بود، وارد جمعیت شد.
- این بود آرمان های ما؟
پس مرگخواران ما چه کار میکنند، سریعا این مردک دراز را جمع کنید!
مشخص بود تمام افرادی که از این مغازه خرید کرده بودند، دچار دردسر شده اند. اما قرار بود چه بلایی بر سرشان بیاید؟ چگونه میشد به این وضعیت خاتمه داد؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









چه ایده ی نابی! اصلا از همون اول که منو برای گرفتن قلاب صدا کردین و تشخیص دادین صبور ترین فرد بین محفلی ها منم، فهمیدم شما بهترین پروفسور تاریخین!





ما از کی علاف اینیم! حالا که به دستش آوردیم شما نوشیدینش. سر اون انگشتر هورکراکسه هم همین کارو کرده بودین ها. شما چرا نمی تونین جلوی خودتونو بگیرین؟
سرد؟! با وجود این عرقایی که روی صورتم جاری شده میگی سرد؟! آدم از سرما عرق می کنه؟! 