جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] گورستان ریدل‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1396 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
در کمال تاسف لرد سياه مرده ان و خانه ریدل دچار هرج و مرج شده. مرگخوارا تصمیم می گیرن لرد رو دوباره زنده کنن. ولی برای این که حافظه لرد درست کار کنه، احتیاج به قدح اندیشه ای دارن که حاوی خاطرات لرد باشه. رودولف قدحى پيدا ميكنه و مرگخوارا مشغول ريختن خاطراتشون از لرد، تو قدح ميشن و ریتا میاد اونارو راهنمایی میکنه در مورد قدح اندیشه، همه هم به حرف ریتا اعتماد میکنن و از طریق بینی لرد، قطره های قدح به مغز لرد منتقل میشه و بعد لرد زنده میشن.
----------------------
تا چند دقیقه بعد علاوه بر باز شدن چشمان لرد سیاه، دست و پایشان هم حرکت میکنند و از جایشان بلند میشوند.
-چه اتفاقی برایمان افتاده بود؟
-ارباب شما...زبونم لال، مرده بودین.
-خوب با ما چیکار کردین که زنده شدیم؟
-ارباب چرا صداتون این شکلیه؟
-مگه صدای ما چشه، ارسینوس؟
-هیچی، فقط یکم صداتون نازک شده،مثل صدای دخترا.

ملت مرگخوار بعد از توجه و دقت، دیدن که ارسینوس راست میگه پس دست به اقدام برای بهبود صدای لرد شدن.
-معجون لرد صدا خوب کن، بدم؟
-نه.
-باید لرد رو ببریمو معاجلشون کنیم.

چند دقیقه بعد،اتاق پذیرایی خونه ی ریدل ها.

-اون چاقو رو بده به من.
-ارسینوس مگه به سرت ضربه خورده، میخوای چیکار کنی؟
-چاقو نداریم اصلا، میخوای از ناخونای من به عنوان چاقو استفاده کنی؟
-نه مرسی استوریا، اها یادم رفت، راستی اول باید لرد رو بیهوش کنیم.
-میخوای من معجون بیهوش کننده بدم؟
-این بار اره هکتور، این بار بده.

هکتور به سمت ازمایشگاهش اپارات کرد و رفت تا معجون بیهوشی درست کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 16:08:21
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 16:10:30
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 16:17:36
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 16:26:26
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 16:35:54
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 17:15:24
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 17:20:59
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 شهریور 1396 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران خاطراتشان را در قدح ریختند. با ملاقه هکتور به خوبی هم زدند و روی آتش ملایم به مدت بیست دقیقه جوشاندند!

قدح آماده بود...لرد سیاه هم آماده بود.

-خب. وقتشه. این خاطرات رو باید منتقل کنیم به ارباب.

لیسا که کمی نگران به نظر می رسید جلو رفت.
-درستش این نیست که ارباب رو به خاطرات منتقل کنیم؟ خب کاربرد قدح همینه دیگه. خاطرات رو می ریزن توش و بعد شیرجه می زنن و می بینن که نکنه چیزی برای قهر کردن وجود داشته و از دیدشون پنهون مونده.

هکتور شادان و لرزان هنوز در حال هم زدن قدح بود.

-اوهوی...زیاد هم نزن. خاطرات من با خاطرات رودولف قاطی نشه. آبرو و حیثیت دارم من.

این جا بود که ریتا وارد عمل شد.
-صبر کنین! دست نگه دارین! کسی از جاش تکون نخوره! من ناظر قدح اندیشه هستم. پس صلاحیت نظر دادن دارم. در حالت عادی قدح اونجوری کار می کنه. ولی الان ما که نمی خواییم توی خاطرات بگردیم. می خواییم منتقلشون کنیم به مغز ارباب. برای همین...فکر می کنم محتویات قدح باید از راه بینی-که خوشبختانه راهش هم بازه- به مغز منتقل بشه.

ملت مرگخوار اعتراضی نکردند. چون جایی برای اعتراض باقی نمانده بود. ناظر قدح حتما درست می گفت.

آرسینوس که رویش بسیار زیاد بود، سر لرد را ثابت نگه داشت...و هکتور قدح را که هنوز سرد هم نشده بود خم کرد.
محتویات نقره ای رنگ داخل قدح، قطره قطره به مغز لرد منتقل شد.

-این کمی گرمه...مغزپخت نشه؟
-نه بابا باید گرم باشه که فعال بشه.
-چشاشون دارن باز می شن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!If you can't handle me at my worst, you dont deserve me at my best
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مرداد 1396 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
جمعیت عظیم مرگخوار در صف ایستاده بودند تا به نوبت جلو بروند و خاطره هایشان را در قدح ارباب بریزند.
در همین هنگام ممد مرگخواری از دوردست ها آهنگ فیلمinception را پخش کرد. و هوا تاریک شد، باد ها شروع به وزیدن کردند و همه حتی رودولف به خفنیت خودشان شک کردند.

-ملت!من اومدمممم!

جسیکا در حالی که یک دستش به چوبدستی و دست دیگرش به خیار های روی چشمانش بود جلو آمد و گفت:
-خب بکشین کنار که من اومدم!

آستوریا که تقریبا داشت منفجر میشد کشید کنار و با لحن عصبانی پرسید:
-تو اینجا چه غلطی میکنی؟ما رو با غم بزرگمون تنها بذار!
بذار همینجا تو خونه ریدل ها کنار اربابمون بپوسیم و جنازه هامون توسط باکتری آمیلاز پروکتوسیپتا تجزیه بشه!
یا فنگ بیاد بخورتمون!یا هرچی؟به هر حال سریعا اینجا رو ترک کن تا با ناخونام چشات رو در نیاوردم!


جسیکا که از لای خیار ها تنها می توانست صورت ارباب را ببیند. بعد از شنیدن جملات جانسوز آستوریا ،در دلش"گو تو ده هلی"روانه جمعیت کرد و جلو رفت.
البته از آنجایی که مانند سامر بای توانایی کت واک را در آپشن هایش نداشت ،در راه به زمین خورد و ماسک خیارو گلابی اش از روی صورتش افتاد و یکی از فر های موهایش دوباره صاف شد.
بنابراین جسیکا "گو تو ده هل"گویان مسیر را ادامه داد و چوبدستی اش را تکان داد . به تمام خاطراتش با ارباب فکر کرد.اما تنها چیزی که به ذهنش می آمد ،این( ) بود.
جسیکا تمام قدرت مغزش را به استفاده گذاشت و فکر کرد...

به روزی که ارباب رو برای اولین بار دید.
به روزی که تصمیم گرفت مرگخوار بشه!
به روزی که با پارتی بازی رودولف وارد خانه ریدل ها شد.
به لحظه ایی که ارباب فرمودند:برو یه گوشه بشین تا بعدا بهت فکر کنیم!
به آن روزی که فهمید اسکورپیوس قناری، قرار است به خواستگاری اش بیاید.

جسیکا کمی فکر کرد خاطره آخری مربوط به ارباب نبود.پس بعد از کمی تفکر و در نوردیدن ابر مغز ریونکلاویی اش که در هافلپاف به هدر رفته بود.یادش آمد که ارباب با رودولف به خواستگاری رفته بودند!و بر حسب اتفاق جسیکا هم آمده بود.پس اسکورپیوسی در ماجرا وجود نداشت.
خب دیگر خاطره ایی نداشت.و چاره ایی هم نداشت جز کنار کشیدن و خالی کردن میدان برای دیگران!
پس با آهی که هزاران حرف در آن وجود داشت،سرش را برگرداند.عطرش را از کیفش در آورد و ماسکش را دوباره روی صورتش گذاشت.
درنهایت هم میدان را با ادامه آهنگ inceptionبرای بقیه ملت مرگخوار خالی کرد و این سوژه را تا ابد بدرود گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1396 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سياه (زبونم لآل به حق رداى ارباب) مردن و خانه ریدل دچار هرج و مرج شده. مرگخوارا تصمیم می گیرن لرد رو دوباره زنده کنن. ولی برای این که حافظه لرد درست کار کنه، احتیاج به قدح اندیشه ای دارن که حاوی خاطرات لرد باشه. رودولف قدحى پيدا ميكنه و مرگخوارا مشغول ريختن خاطراتشون از لرد، تو قدح ميشن... ولى نه هر خاطره اى...خاطرات تحريف شده!
...........................

موقعى كه ملت، به رودولف كه ابروهاش رو تند تند بالا مينداخت خيره شده بودن، آستوريا به قدح نزديك شد.
-نوبت منه!

ملت اصلا حس خوبى به خاطرات آستوريا نداشتن!
ولى خب، اصولا آستوريا به حس سايرين اهميتى نميداد. پس چشماش رو بست و به خاطراتش با اربابش فكر كرد...

روزى كه لرد سياه كتبا اجازه دادن، آستوريا ناخون هاش رو تو دل و روده ى هكتور و لينى فرو كنه.
غنچه هاى رز رو پر پر كنه... و حتى رودولف رو به سى و يك تكه تقسيم كنه و جلوى تسترال ها بريزه.

لبخندى زد. چوبدستى اش رو به شقيقه اش چسبوند. ولى لحظه اى بعد، يادش اومد كه خاطره ى مهمى رو از قلم انداخته...
خاطره ى روزى كه لرد سياه به همه اعلام كردن كه آستوريا، دست راستشونه!

-از اين به بعد، آستوريا دست راست ماست! با موفقيت تو ماموريتش هاش نشون داد كه لياقتش رو داره!

حالا كامل شده بود. پس با رضايت، خاطره رو اضافه كرد و از قدح فاصله گرفت. نوبت نفر بعدى بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 خرداد 1396 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
همه مرگخواران با ترس به قدح اندیشه ای که در وسط سالن خانه ریدل قرار داشت نگاه کردند...آنها در حال ساختن حافظه لرد سیاه بودند و تصمیم داشتند با خاطراتی که از لرد داشتند،قدح اندیشه را پر کرده تا حافظه و خاطرات لرد را درست کنند...هرچند که به نظر میرسید این خاطره ها جعلی و توسط ذهنِ سودجو و فرصت طلب مرگخوارها ساخته میشد...اما نگرانی حال حاضر مرگخواران این بود که آخرین نفری که خاطراتش را از لرد در قدح ریخته بود،هکتور بود که خاطراتش را در یک معجون قرار داده و در قدح ریخته بود! و حالا مرگخواران نمیدانستند که قدح بر اثر معجون طبق معمول منفجر میشد و یا استثنا اتفاقی بر اثر معجون هکتور رخ نمیداد!

یک دقیقه ای گذشت و اتفاق خاصی برای قدح رخ نداد و این نشانه خوبی بود که باعث شد مرگخواران نفس راحتی بکشند!
اما در همین حین رودولف لسترنج از غفلت مرگخواران استفاده و خودش رابه نزدیکی قدح رساند و گفت:
_حالا نوبت منه!

مرگخواران به رودولفِ مثل همیشه پیرهن نپوشیده نگاه کردند و سری به نشانه تاسف تکان دادند...از پچ پچ آنها میشد فهمید که همه میدانستند رودولف چه خاطراتی را از خودش خلق میکرد...
_نچ نچ نچ...الان یه خاطره میسازه که لرد بهش اجازه داده با بانو نیجینی ازدواج کنه!
_چی میگی؟الان خاطره جشن عروسیش با نیجینی رو هم میسازه!
_خدا کنه فقط همینایی که گفتین باشه...نره خاطره بسازه که لرد اجازه داده به همه ما ساحره های خانه ریدل علاقه خاص داشته باشه و قرار باشه ما رو بگیره!

رودولف اما اصلا به حرف مرگخواران گوش نمیداد...او بشدت تمرکز کرده بود تا خاطراتش با لرد را به یاد اورد...

_ارباب...ببخشید!
_هرگز!

_میبخشید ارباب؟
_عمرا!

_ببخشید ارباب!
_نه!

_ارباب؟
_بله؟
_میشه ببخشید؟
_خیر!

_ارباب؟
_نمیبخشیم!

_ارباب...میبخشید؟
_رودولف ما تو رو...


رودولف ناگهان دیگر فکر نکرد...خودش بود! این موقعیت طلایی بود که رودولف دنبالش بود...حال تنها میبایست که بعد از جمله "ما تو رو"ی لرد، یک "میبخشیم" یا "همیشه میبخشیم" از ذهن خودش اضافه میکرد...

_ارباب...میبخشید؟
_رودولف ما همیشه تو رو میبخشیم!


رودولف این خاطره جعل شده اش را از ذهنش بیرون کشید و در درون قدح انداخت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 8 خرداد 1396 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
نفر بعدی که قصد داشت خاطراتش را در قدح اندیشه بریزد داشت آماده میشد. سایر مرگخواران برای اینکه بفهمند او کیست نیاز به فکر کردن نداشتند. حتی نیازی نبود او را ببینند. اما مرگخواران افسوس میخوردند که مجبور بودند همیشه و همه جا او را ببینند.

لرزش زمین و پاتیلی که از آن دود بلند می شد به خوبی معرفش بود.

- نفر بعدی من، من!

میزان علاقه و دوستی سایرین با هکتور به قدری عمیق و شدید بود که میخواستند از هر فرصتی برای خلاص شدن از دست او استفاده کنند. بنابراین پیشنهاد های زیادی پشت سر هم به سمت او روانه می شد.

- هکولی به نظر من برای تاثیر هر چه بیشتر خاطره ات از خودت یه معجون درست کن. سعی کن هر چه بیشتر غلیظ بشه. مثلا برای یه سال برو قله یه کوه اونجا خودتو بپز. اینطوری تاثیر گذار تره.

آرسینوس کمی بابت خراب شدن نقشه هایش احساس نگرانی می کرد، اما همیشه امید داشت. بنابراین دستی به کراواتش کشید و کمی صافش کرد.
- هک من خاطرات تو رو هم اضافه کردم. اصلا نگران نباش.

نبودترین بودِ جمع هم که دل پری از هکتور داشت، پیشنهاد بعدی را داد.
- من میگم میتونی بری تو خود قدح. میگن اگه تا سر تو قدح فرو بری اون خاطرات عمیق تر در ذهن اون فرد نفوذ میکنن.

- تو کی بودی اصلا؟
- من بانزم!
- من که نمیبینمت!
- ما نامرئی ها هم حق و حقوقی داریم که باید بهشون رسیدگی...

ملاقه هکتور که قرار بود سر بانز را نشانه برود، به دلیل نامرئی بودنش درست در گوش چپش فرو رفت و از دهانش بیرون زد و حرف بانز را نصفه گذاشت.

- از اونجایی که من همیشه هکتور بسیار با فکر، معجون ساز، ماهر و سریعی هستم در این مدت که پیشنهاد میدادین معجونی از خاطراتم پختم. هر ملاقه از این معجون بخشی از خاطرات من از اربابـ...

درست در میانه کلام هکتور، کراب به شکلی کاملا اتفاقی پایش به پایش گیر کرد و از فاصله ده متری هکتور تلو تلو خوران به معجون صورتی رنگی که در دست او بود خورد و ظرف معجون را پودر کرد.
- اوه هکتور ببخشید، ریملم غلیظ بود، پامو ندیدم.

هکتور برای از کمتر نیم صدم ثانیه ویبره اش متوقف شد و به ظرف پودر شده معجونش نگاهی کرد. سپس به سرعت به تنظیمات کارخانه برگشت.
- اصلا اشکالی نداره کراب، من برای اطمینان بیست و شیش میلیون شیشه از خاطراتم درست کردم و در نقاط مختلفی قرار دادم. یکیش هم تو جیبمه.

شیشه صورتی رنگ دیگری که هکتور از جیبش بیرون کشید تمام امیدهای مرگخواران را ناامید کرد.
هکتور این بار برای سخنرانی صبر نکرد و شیشه ی معجون خاطراتش را درون قدح اندیشه خالی کرد.

خاطراتی که شامل بهترین و بی نظیر بودنش در معجون سازی، اذیت و آزارش توسط لینی، مظلومیت بیش از حدش، دست نویس های دزدیده شده اش توسط آرسینوس، معجون ساز اول بودنش در خانه ریدل، نداشتن هیچگونه نسبت فامیلی با گرنجر محفلی، سوء استفاده بانز از نامرئی بودنش در آزار و اذیت هکتور، علاقه لرد به تاکسیدرمی کردن لینی و استفاده از رز به عنوان ملاقه در معجون هایش بود.

به نظر می رسید هکتور هم در انتقام گرفتن از سایرین کم نگذاشته بود.

- خاطرات من هم اضافه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
وینسنت یک بار دیگر تمام مرگخواران را زیر نظر گرفت تا مطمئن شود اوضاع رو به راه است و چون هیچکس حرفی نزد، شروع کرد به تجدید آرایش.
مرگخواران نگاه خود را از صحنه تجدید آرایش وینسنت برداشتند و به یکدیگر نگاه کردند تا ببینند نفر بعدی که برای ریختن خاطراتش در قدح جلو می‌آید، چه کسی است.

- خودم میرم. اتفاقاً بسیار هم خاطره زیاد دارم از ارباب.

آرسینوس مرگخواران جلویش را کنار زد و کنار قدح رفت، چشمانش را بست و جهت تمرکز بیشتر شروع کرد به محکم کردن کراواتش.
پس از چند ثانیه، اولین خاطره به ذهنش رسید... خاطره روزی که لردسیاه اولین کراوات قرمزش را به او داده بود.
کراواتی که در همان لحظه نیز دور گردنش بود و مشغول بازی کردن با آن بود تا تمرکزش زیاد شود.
آرسینوس لبخندی زد. لردسیاه اولین کراواتش را به او داده بود، اما خودش هرگز از کراوات، و آنهم از کراوات قرمز استفاده نکرده بود.

لبخند آرسینوس اندکی حالت پلیدی و شیطانی به خود گرفت، سپس به سرعت عملیات تغییر خاطره را شروع کرد... او علاقه‌ای به قدرت نداشت و اگر لردسیاه ذره‌ای به وی اعتماد میکرد، بسیار هم راضی میبود. پس تصمیم گرفت علاقه لردسیاه به کراوات را در خاطراتش زیاد کند. او کراوات را به تمام خاطراتش از لردسیاه پیوند زد. لردسیاهی را در خاطراتش دید با کراوات قرمز، سبز، نارنجی و حتی کراواتی با طرح‌هایی از نجینی.

سپس خاطره دیگری به سطح ذهنش آمد. خاطره‌ای پلید با بوی پلیدتر انتقام که البته کاملاً سرد شده بود و قرار بود سِرو شود. انتقام از هکتوری که مدت‌ها آرسینوس را به کش رفتن کتاب معجون سازی‌اش متهم میکرد. پس آرسینوس خاطره‌هایش را تغییر داد. ابتدا لرد را به معجون‌های سالم خودش علاقه مند کرد و سپس کاری کرد که لرد هرگونه کتاب معجون سازی هکتور را فراموش کند.

آرسینوس پس از اینکه کارش را تمام کرد، تار نقره‌ای خاطره را به وسیله چوبدستی از شقیقه خود بیرون کشید و در قدح ریخت. سپس با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن به صورتی شیطانی.

مرگخواران:

- اوه... شماها هنوز اینجایید؟ اون خنده فقط واسه این بود که از کمک به ارباب خوشحالم... اصلاً نگران نباشید. سوت بزنید حالا هم.

آرسینوس هم از قدح دور شد و مرگخواران هم اصلاً چیزی به رویش نیاوردند و با سوت بلبلی زدن، موجب شادی و آرامش خاطر آن نقاب‌دار شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1396 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
قدح وسط اتاق بود!

وینسنت جلو رفت.
-من شروع میکنم!

همه از شجاعت و صداقت وینسنت به وجد آمدند. ریختن افکار درون قدح لرد، در حالی که همه مرگخواران به این صحنه زل زده اند! کار سختی بود. ولی ظاهرا وینسنت برخلاف چهره ظریف و شکننده اش قلبی از آهن و روحی از فولاد داشت.

طولی نکشید که نویسنده متوجه شد بیخودی یک ساعت از وینسنت تعریف کرده!

وینسنت جلو رفت و جلوی قدح نشست. به فکر فرو رفت. به روز هایی که لرد سیاه او را به خاطر آرایش سنگینش تحقیر میکرد.روز هایی که مرگخواران مسخره اش میکردند. او را لکه ننگ ارتش سیاه میخواندند. روزهایی که هکتور دور از چشمش امتیاز های دوئلش را عوض میکرد و ادعا میکرد وینسنت صلاحیت داوری ندارد. روزهایی که دلفی شب ها بالای سرش می رفت و وقتی خواب بود یکی از پر هایش را در دماغش فرو میکرد.

ولی وینسنت این افکار را عوض کرد.

در ذهنش این روز ها را به شکلی بازسازی کرد که لرد سیاه به او افتخار میکرد. به صحنه ای فکر کرد که لرد و خودش روی سکوی بلندی جلوی بقیه مرگخواران ایستاده اند و بقیه رو به آن ها تعظیم میکنند.

-یاران فادار ما! از این به بعد حرف وینسنت حرف ماست. هر آنچه می گوید دستور و فرمان ماست و حتی از آن بالاتر است. او را دوست بدارید و احترام گذارید!

به دو سه ماموریتی فکر کرد که در واقع شکست خورده بود...

ولی در ذهنش ماموریت ها را به شکلی تصور کرد که کاملا موفقیت آمیز به پایان رسیده باشند.

چوب دستی اش را به شقیقه چسباند..افکار را گرفت و درون قدح ریخت. با لبخندی شیطانی از قدح دور شد. مرگخواران متوجه شده بودند که کاسه ای زیر نیم کاسه است. ولی کسی اعتراضی نکرد. شاید بقیه هم همین نقشه را داشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 اسفند 1395 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد مرده و خانه ریدل دچار هرج و مرج شده. مرگخوارا تصمیم می گیرن لرد رو دوباره زنده کنن. ولی برای این که حافظه لرد درست کار کنه احتیاج به قدح اندیشه ای دارن که حاوی خاطرات لرد باشه.
رودولف بطور اتفاقی قدحی در اتاق لرد پیدا می کنه.

........................

دقایقی بعد از خروج رودولف از قدح اندیشه!


-لعنت به این زندگی...من برای چی نفس می کشم؟ زندگی اینیه که ارباب کرده. مال من فلاکته...شقاوته...ریاضته... من با دیدن خاطرات سفرهای تفریحی ارباب سرخورده و ناامید شدم. اگه می شد خودمو تو همین قدح غرق می کردم.
-خب بکن!
-سعی کردم. ولی هر دفعه شیرجه زدم توش دوباره همون خاطرات و همون حوری ها و پری ها رو...اِ...آرسینوس؟

آرسینوس با عصبانیت جلو رفت. دستش را به کمر زد و به قدح اشاره کرد.
-ما تو رو فرستادیم اینو پیدا کنی و برامون بیاری. رفتی توش سیر و سیاحت کردی؟

رودولف بسیار غمگین بود.
-تو که نمی دونی توش چه خبر بود! همش می گن ارباب زجر کشید. بدبختی کشید تا جادوگر بزرگی شد. تو برو این تو ببین اگه اینی که ارباب کشیده زجر و بدبختیه، اسم اینی که من می کشم چیه؟!


جلسه مرگخواران دوباره تشکیل شد!

-من می گم قدح های قبلی ره بی خیال شیم. از ذهن های پویای خودمون استفاده ره ببریم. ما سال هاست ارباب ره می شناسیم. همگی فکرامونو بریزیم رو هم!

مرگخواران قیافه های نفهمیده ای به خود گرفتند که باعث شد باروفیو توضیحاتش را کامل تر کند.
-یه قدح بذاریم این وسط. افکار و خاطراتمونو از ارباب ره بریزیم توش. تا این که قدح پر بشه و بریزیمش تو سر ارباب!

چشمان مرگخواران برق زد...برق های ناشی ازخوشحالی...بدجنسی...طمع...فرصت طلبی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 3 تیر 1395 02:37
نمایش جزئیات
آفلاین
گریمولد

دامبلدور که مرگخوارها را دستگیر کرده بود،همه انها رو طناب پیچ و به صف احضار کرده بود تا از انان بازجویی کند...
_فرزندان تاریکی...گلی کجاست؟
_ما نمیدونیم...بارفیو و رودولف ارباب رو بردنش،ولی نمیدونیم کجا!


آرتور ویزلی غیور،بعد از اینکه شنید که ناموس محفل،لرد که البته آنها به او گلی میگفتند را دو عدد سبیل برده اند،فریادهایی از سر خشم براورد...
_هعیییی....هعییییی!
_آرتور فریادهایی از سر خشمه الان خیر سرت؟
_فزندم مالی و ارتور...خشمتون رو کنترل کنید...چرا که جدای از اینکه بلد نیستین خشمگین بشین،بهتره این غیرتمندی رو به صورت بهینه مصرف کنیم...باید به دنبال گلی بگردیم و برش گردونیم!

دیار باقی!

لرد ولدمورت که جسمش توسط بارفیو و رودولف کشته شده بود،نزد مرگ نشته بود و در حین ساندویچ خوردن،به خاطرات مرگ نیز گوش میداد...
_سخته دیگه...میدونی؟دخل و خرج با هم نمیخونه...مجبور میشم رشوه بگیرم...وگرنه الان چیزی برای خوردن نبود...اگه به آم...خودت میدونی دیگه...به اون باشه،غذایی که بهم میده رودیه از عسل که ادم هرچقدر بخوره سیر نمیشه..خو چرا بخوره وقتی سیر نمیشه؟!راستی...فیفا شرطی میزنی؟!

لرد در حالی که دهانش پر از ساندویچ بود،به فکر فرو رفت...آیا سرنوشت بزرگترین جادوگر تاریخ این بود که بی دغدغه ساندویچ بر بدن بزند و فیفا بازی کند؟
و چون لرد دهانش پر بود،با تکان دادن سرش به مرگ جواب مثبت داد!

اتاق لرد

رودولف با احتیاط وارد اتاق لرد شد...اتاق به شدت تاریک بود...اما انعکاس آب جادویی درون قدحی،چشمان رودولف را زد!رودولف به آرامی به سمت قدح و شیشه های خاطرات روی میز کنارآن رفت...یکی از شیشه های حاوی خاطره را برداشت و پرچسب روی آن را خواند!
خاطرات اسکاتلند محاله یادم بره!
چشمان رودولف برقی زد...هرکسی کوچکترین شناختی اگر از رودولف داشت،میدانست که قدم بعدی رودولف با دیدن این شیشه حاوی خاطره،چه خواهد بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/4/3 3:00:36