شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- وایسا ببینم، این که همون بنگاه خودته. - نه بابا فکر میکنید؛ همه کپی کار شدن متاسفانه، شبیه ما کردن بنگاه هاشونو. - این دیگه به ریش مرلین خونه ی ریدله. - آخ آخ آخ... طرفداراتون! کازپلیه این.
مرگخواران به وضوح شک کرده بودند؛ اما اربابشان هنوز حرفی نزده بودند، پس تصمیم گرفتند تا لردسیاه دستوری نداده کاری به کار پینوکیو نداشته باشند.
- مژدگونی بدین! - چی شده؟
پینوکیو در حالی که با اطمینان خاطر دستانش را به کمرش زده بود، نگاهی به افق کرد. - اگه بگم باورتون نمیشه. - میگی یا بدیمت دست بلایمان؟ - عه خب... انقدر خشونت نمیخواد که. خواستم بگم فقط و فقط یه کوچه مونده!
مرگخواران نگاهی حاکی از "بالاخره داریم میرسیم" به لردسیاه و پینوکیو خیره شدند.
- خسته شدم دیگه...چرا نمی رسیم؟ - بیایید...دو کوچه مونده فقط...بیایید. - ما الان حدودا از هشت تا کوچه گذشتیم که سر هر کدوم، فقط دو کوچه مونده بود.
لینی خودش هم نمی فهمید که چی می گفت...اما این را خوب می دانست که بال هایش خسته شده بودند. درخت هم خسته شده بود و سعی می کرد تام را قانع کند تا پایین برود. - ببین...ارباب دیگه کاریت نداره؛ بیا پایین. - نههه...ارباب کاری ندارن باهام. اگلانتاین که داره...می خواد باهام صحبت کوچیکی داشته باشه.
پافت فندکش را به تام نشان میداد و لبخندی شیطانی نثارش می کرد.
- هی...ما یه بارم از جلوی این تابلو گذشتیم. - نه چیزه...تابلو های اینجا همشون شکل هم هستن. - ولی من مطمئنم این بستنی فروشی رو یه بار...
بنگاه دار روی مرگخواری که این حرف را زده بود پرید و دستش را دور گردن او گره زد. - بیا از سکوت لذت ببریم. - باشه...ولی دارم خفه...اخخ...
مرگخواران نگاه مشکوکی به مرد انداختند...یک جای کار اشکال داشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1399/2/4 17:40:04
تام هم به تقلید از لرد، لگدی به آشغال های سر راه خودش زد... و نتیجه این شد که آشغال های سر راه تام، به سر راه لرد سیاه منتقل شدند.
-تو الان چیکار کردی؟
تام برای یک لحظه تصمیم گرفت آشغال ها را جمع کند؛ ولی فرصتی نداشت. برای همین بعد از یک حساب و کتاب مختصر، با جهشی بلند روی درخت پرید! -ارباب به جان اگلانتاین اشتباه کردم من!
-بیا پایین... -ارباب اگلانتاین گفت لگد بزن...گفت خیلی حال می ده. ارباب هم خوشحال می شن! -بیا پایین ببینیم...درخت...اینو تحویل ما بده.
درخت شاخه هایش را کمی جابجا کرد. -نمی شه دیگه. به من پناه آورده ارباب. فعلا بذارین اون بالا باشه.
و با عجله جلو رفت و یکی از شاخه هایش را به شانه پینوکیو زد. -این دو کوچه پایین تر، خاکش حاصلخیزه؟ آفتابگیره؟ نزدیک رودخونه ای چیزی هست؟ آب لوله کشی به ریشه های من نمی سازه.
بلاتریکس با آرامش کامل این را رو به لردسیاه گفته بود، لرد هم بدش نمیآمد تا مشاور املاکی را درسی بدهد؛ اما از طرفی فعلا به او نیاز داشت. - نه بلایمان. مایلیم فعلا زنده بمونه.
بعد به طرف پینوکیو برگشت. - بهت 5دقیقه وقت میدهیم تا خانه ی اصلی را نشانمان دهی، وگرنه بلایمان به جای ما صحبت میکند.
و با دست به بلایی که آماده بود تا هر بَلایی را به سر مشاور املاکی بیاورد، اشاره کرد.
- خوشم میاد که آدم فهمیده ای هستین! این یه تست بود تا ببینم چقدر میتونید حقیقت رو تشخیص بدین. خونه ی اصلی دوتا کوچه پایین تره.
لردسیاه کمی با خود فکر کرد. - مرگخوارانمان و درختمان! برای آخرین بار به این اعتماد میکنیم؛ به سمت خانه ی بعدی میرویم.
طبقه بالا یک جهنم حقیقی بود! با ورود به آن، اولین چیزی که به چشم آمد انبوه زباله هایی بود که این ور و آن ور پرتاب شده بود، سقفی وجود نداشت و دیوار ها هم حتی در بخش هایی ریخته بود.
-گفتم که فوق العادست. خونه بهتر از این پیدا نمی کنین. تازه یه استخرم داره که از پشت پنجره قابل مشاهده هست.
مرگخواران که حداقل به استخر امیدوار بودند به سمت پنجره شکسته رفتند. -این استخره؟! شما به این میگین استخر؟! ما به این میگیم باتلاق! -استخر طبیعیه خب. قابلیت های استخرم کامل تر داره تازه...مخصوصا قابلیت غرق کنندگی بسیار بالایی داره. نگاه کنید...برای کاشت این درختتون هم کلی جا بین زباله های توی حیاط هست.
از موهای بلاتریکس دود های خطرناکی اوج می گرفت و به آسمان می رفت.
همه با تعجب به طرف لیسا برگشتند. دستور قطعا دستور ارباب بود و کسی نمیتوانست مخالف آن رفتار کند.
- لیسا باید بریم طبقه بالا. نمیخوای که آوار بمونیم. - چیه خب؟ تقصیر من که نیست. پاهام نمیان.
قهر کردن لیسا برای مرگخواران امری کاملا طبیعی بود اما حرکت نکردن پای او کمی عجیب به نظر میرسید.
- این دیگه چیه الان؟ خب پاتو تکون بده و بیارش جلو. فلج نشدی که.
لیسا کاملا غمگینانه به اعضای خانه ریدل که دیگر اعضای خانه ریدل نبودند و آواره بودند نگاه کرد. - پاهام خستن. حرکت نمیکنن. تکون نمیخورن. - لیسا باید بریم طبقه بالا. هرطور شده!
پاهای لیسا هم در برابر ابهت لرد کم میآورد. مجبور بودند حرکت کنند. لیسا فکر کرد. - خب چشم ارباب میریم بالا. ولی پاهای من قهرن. دنده عقب میان.
مرگخواران تقریبا راضی شدند. همه به طرف طبقه بالا به همراه لیسایی که برعکس راه میرفت، حرکت کردند.
ربکا با اصرار مرگخواران، برای ثابت کردن خود هم که شده وارد اتاق خانه شد؛ پینوکیو راست میگفت، نمای عجیبی داشت! البته تعریف شما از نمای عجیب هم مهم است، اما نمای عجیبی که ربکا باهاش مواجه شده بود؛ سه فرد در کنار هم بودند که نشسته خوابیده بودند و چندان سرحال به نظر نمیآمدند. - ارباب!
ربکا که با نمای جالبی روبرو نشده بود، اربابش را صدا کرد تا او هم این صحنه را ببیند.
- چه شده ربکایمان؟ - جلوتون ارباب.
و لردسیاه هم صحنه ی مذکور را دید. - مشاور املاکیِ ملعون!
پینوکیو درحالی که بسیار غیرموزون تکان هایی میخورد، به لرد سیاه رسید. - بله؟ - این بود آن خانه ای که به ما پیشنهاد داده بودی؟ - محلش درسته ها... ولی طبقه ی بالا باید برین. به جاش به این توجه کنید که همسایه هاتون خیلی آرومن و کار به کار کسی ندارن. - طبقه بالا دیگر آن خانه است؟ - مطمئن باشین! - به طرف طبقه ی بالا میرویم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/2/4 15:07:50 ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/2/4 15:10:09
- اممم...فقط من چیزی نمی بینم یا شما هم... - ارباب...ولی این که از دکه رودولف هم کوچیک ترِ. - نه نه...نگاه به بنای بیرونی نکنید که شاید خیلی خوب نباشه...باید بیایید توی دکه خونه رو ببینید.
مرگخواران نگاه های مرددشان را بین مرد و چهاردیواری که اسمش را خانه گذاشته بودند، می گذراندند. پشت سر مرد راه افتاده تا شاید چیز بهتری نصیبشان شود. - ما مایل هستیم توی خانه بیاییم...اما...قادر هم هستیم توی خانه بیاییم. ولی... - ارباب شما فقط دلتون نمی خواد بیایید توی خونه. - هوووم...آفرین ربکا. منظورمان دقیقا همین بود.
در خانه کوچک تر از چیزی بود که مرگخواران تصور می کردند؛ به طوری که باید چهار دست و پا از در می گذشتند. بلاتریکس یقه بنگاه دار را گرفت و فریاد زنان گفت: - فکر کردی ما خرگوشیم؟...فکر کردی من اجازه میدم ارباب توی همچین خونه ای باشن؟ - نه...نگران نباشید. شاید در یکم کوچیک باشه ولی وقتی ازش بگذرید، با نمای عجیبی روبه رو می شید.
لرد سیاه به مرگخوارانش نگاهی انداخت و پرسید. - کی اول از همه میخواد توی خونه رو ببینه؟
تام درحالی که یقه اگلانتاین را گرفته و تکانش میداد گفت: - ارباب...این دلش می خواد ارباب.
جمله از آن مرد کثیف و ژوالیدهای بود که گوشهای نشسته و سعی میکرد تعادلش را حفظ کند... که با دیدن مرگخواران از جا پریده و سرحال به آنها نزدیک شده بود. البته جملهاش قطعا بخاطر برخورد با لرد سیاه اینگونه تمام شده بود. -بیا آقا... یه دماغ دارم اکازیون! مال یه خانوم دکتری بوده... بدش میومده دست تو دماغش کنه... سالمه سالمه. حتی یه جوش روش نیست. بدم؟
بلاتریکس که اخیرا بخاطر غم دوری رودولف، یا شاید بیخانمان شدن اعصاب درست درمانی نداشت، مرد قاچاقچی را سه دور دور خودش گره زد، به اعماق دریاهای دور پرتاب کرد. -مردک مانتیکور میخواست دماغ یه زن رو به اربابم پیوند بزنه. بز کوهی!
و این اتفاق مرگخواران را مجاب کرد که دلیل اعصاب خراب بلاتریکس هیچکدام از موارد ذکر شده نبوده، صرفا برنامهاش اینگونه کد زده شده است!
-خب خب خب... رسیدیم! این شما و این خانهای که منتظرش بودین!