ولی کار از کار گذشته بود.
مرگخواران حمله ور شده و لینی وارنر روح زده را دستگیر کردند.
شکنجه گاه:
- بلا... نمی شه!
بلاتریکس با کلافگی رو به دوریا کرد.
- یعنی چی که نمی شه. باید بشه.
دوریا نخ جراحی را دور دستان لینی پیچید.
- این دیگه نازک ترین چیزیه که داریم. با طناب بستیمش نشد. با نخ بستیم نشد. با کش بستیم برگشت خورد تو صورت خودمون. با هر چی دستاشو می بندیم می تونه خودشو آزاد کنه. دستاش زیادی حشره ای و باریکن.
بلاتریکس آهی کشید و چند تار مو از سرش کند.
- بگیر با اینا ببند. اعضای بدنم فدای ارباب!
دوریا موها را گرفت و لینی را بست. لینی همچنان در حال داد و فریاد بود.
- من حشره ای وفادار به ارتش سیاه بودم. من کلی خدمت کردم. روونا رو خوش نمیاد با من این کارو بکنین. ارباب رو هم خوش نمیاد. خیال دارین چیکار کنین دقیقا؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج














