شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
نه که قصد مخالفت داشته باشد ها نه... فقط جا نمیشد. -ببین... نه که نخوام، اما...!
هیچکس نفهمید چوبدستی چه کسی، چگونه خارج شد و هوریس در چمدان جا شد، لاکن سوال همه این بود که آن «چه کسی» چرا فضای چمدان را بزرگتر نکرد! لینی وز وز کنان داشت وارد چمدان میشد که با ایست راننده مواجه شد. -این حشره مونثه یا مذکر؟ چون اگر مونثه که نمیشه با یه مرد بغل هم بشینن. ما رو از نون خوردن نندازید!
پس رودولف و آگلانتاین و به دنبالش سایر مرگخواران مذکر وارد شدند.
-خب... حالا خانومای گل بفرمایید! ظرفیت چمدان پر شده به نظر میآمد. اما ساحرگان در تلاش برای جا شدن بودند!
دستها در جیب رداها رفت. برای یافتن کالایی باارزش. هرکس چیزی تحویل داد. رودولف تسلیحات قمهایش را. مروپ دبههای ترشی خانگیش را. هکتور معجونهای غنیسازی شده 25 درصدش را.
متصدی اتوبوس کالاها را در جیبش گذاشت و گفت:
- بفرمایید.
مرگخواران متعجب به دست متصدی خیره شدند که همچنان به چمدان اشاره میکرد.
- ما که هزینه بیشتری دادیم.
- ظرفیت اتوبوس تکمیله. همینه که هست. میخواین؟
- میخوایم. ولی خوب کالاهامون رو پس بدین.
مرگخواران از قبل چوبدستی بلاتریکس را گرفته بودند. اما این کافی نبود. او به متصدی حملهور شد تا خرخرهاش را بجود.
- بگیریدش! الان شر به پا میکنه ماموریت خراب میشه. بذارین من مذاکره کنم.
هوریس از جمع مرگخواران که جلوی بلاتریکس را با چنگ و دندان گرفته بودند جدا شد و به سمت متصدی رفت تا مذاکره را در پیش بگیرد. ساعتی بعد او با یک بطری معجون برگشت.
- پیروز شدیم! دو و نیم درصد از معجون هکتور رو پس گرفتم. میخواست 2 درصد بیشتر نده ولی من گفتم یا 2.5 درصد یا توافق بی توافق.
- هوریس سرطلایی! امیرکبیر مایی!
مرگخواران که در حال جشن پیروزی بودند توجهی به ادامه جمله هوریس نکردند که میگفت «در ازای این امتیاز، ما هم متعهد شدیم که زیپ چمدون رو جهت دریافت هوای تازه باز نکنیم.»
نکته اصلی همین بود، "به اندازه پولی که دادین خدمات دریافت می کنین" یا به عبارت دیگر "هر چقدر پول بدین آش می خورین!"
بلاتریکس با اینکه اصلا از لحن راننده خوشش نیامده بود بلیط هارا را به او داد.
-خب همراهم بیاین تا جاتونو بهتون نشون بدم.
مرگخواران با امید به سمت پله های اتوبوس رفتند که...
-نه دیگه...راه سوار شدن از اونور نیست.
راننده به سمت مخزن بار ها رفت و در آن را باز کرد. -بفرمایین داخل! -الان به ما میگی توی صندوق بشینیم؟ -نه دقیقا.
زیپ چمدانی را باز کرد. -داخل چمدون؟ -بازم نه دقیقا...داخل جیب این چمدون بشینین! -این بود بلیط فول آپشن؟ -خب هر چقدر پول بدین خدمات دریافت می کنین دیگه. البته این چمدون درز و سوراخ زیاد داره و میتونین بجا سیستم تهویه در نظرش بگیرین...اینم خدمت ارزنده ما به شما که می تونین توی جیب چمدون نفس بکشین!
مرگخواران با خشم به اگلا نگاه کردند. -ناراحت شدین؟ خب فندکم زیاد گرون قیمت نبود دیگه.
همه آهی از سر ناامیدی کشیدند. قطعا سفر در جیب چندان سفر مطلوبی نبود.
-ولی یه راه هست. یا پول بیشتری بهم بدین یا اجناس با ارزش تری بهم بدین تا خدماتتون هم بیشتر بشه.
هکتور توسط بقیه ترک شده بود...و این اولین باری نبود که هکتور ترک می شد. هکتور آنقدر نچسب و دوست نداشتنی بود که کلا برای ترک شدن آفریده شده بود.
-کور خوندین...کسی نمی تونه منو جا بذاره. خودمو بهتون می رسونم.
هکتور زیاد از مغزش استفاده نکرد که مرلینی نکرده مستهلک نشود. به جای آپارات کردن، دوان دوان به سمت چند کوچه آن طرف تر رفت.
جایی که مرگخواران جلوی "وسیله" تجمع کرده بودند.
-خب...فرض کنیم من با این بیام...این همه آدمی که پشت سر منن با چی بیان؟
سوال بلاتریکس با خنده ای بلند توسط راننده پاسخ داده شد. -خانم...شما فکر کردین اتوبوس اختصاصیه؟ همتون باید سوار همین بشین خب. ولی قبل از اون، بلیتاتونو بدین بررسی کنیم.
به بلاتریکس بر خورده بود. -بررسی کردن داره؟ یه تیکه کاغذه خب!
-البته که بررسی کردن داره. فراموش نکنین که همیشه به اندازه پولی که دادین خدمات دریافت می کنین!
قبل از اینکه پافت بتونه مراتب اعتراض خودش رو به گوش جهانیان برسونه. بلاتریکس بلیت ها رو مورد بررسی قرار داد تا بفهمن کجا و چجوری باید ازشون استفاده کنن. - خب اینجا نوشته که تا ده دقیقه دیگه باید چند تا کوچه اونور تر باشیم. نوشته وسیله ی شما، وسیله ایست چهار چرخ، آخرین سیستم و فول آپشن. خب پس بریم ببینیم چی هست. - چجوری بریم چند تا کوچه اونورتر؟ - هکتور گویا مغزت هم مثل معجون هات شده! - همیشه مثل هم بودن. بهترین در دنیا! - قبل از اینکه مغزت رو از چشمت بکشم بیرون که کیفیتش رو مقایسه کنی بهتره خودتو به بقیه برسونی! - بقیه؟ بقیه که همین جا...
خب گویا بقیه همینجا نبودن و به چند تا کوچه اونورتر رسیده بودن!
- خانما...آقایون...بلیط تور های مختلف...سرتاسر دنیا، سیاره های مختلف؛ جوجه زدن توی مریخ و دود و دم و مخلفات توی اورانوس...
بلاتریکس، یقه رودولف را که بعد از شنیدن جمله آخرِ دوره گرد از خود بی خود شده بود، گرفته و مانع در رفتن او می شد. دست فروش ادامه داد: - سه تا پنج تومن...بیا ببر! هندزفری...هدفون...هدست...
مرگخواران مثل بازیکنان تیم فوتبال مشنگی دور هم جمع شده و هم فکری می کردند: - بلیط بخریم؟ اگه تقلبی بود چی؟
دست فروش که درحال شنیدن حرف های لینی بود، مشتاقانه جواب داد: - اگه خوشتون نیومد بیایید پس بدید...من مشکلی ندارم.
طوری این حرف را می زد که گویی مرگخواران نمی دانند اگر ولش می کردند، سی آی ای هم نمیتوانست پیدایش کند. - من میگم بیایید شانسمونو امتحان کنیم... - ولی "تومن" چیه؟ من که تا حالا نشنیده بودم. - خیلی پول ارزشمندیه...ما نمی تونم به دستش بیارم. باید یه چیز دیگه بهش بدیم... - طلا...نقره؟ وسیله ارزشمندی...چیزی دارید؟
پافت درحالی که فندکش را با افتخار بالا گرفته بود و همزمان فریاد میزد "پیداش کردمم...پیداش کردممم." دستش را به طرف پیپش بر تا آن را روشن کند. اما فندکی که سه ثانیه پیش میان انگشتانش قرار داشت، غیب شده بود. - فندکم؟ من باید پیپ بکشم...فندکم کو؟
بلاتریکس با افتخار، درحالی که دسته ای بلیط همراهش بود لبخند تلخی به پافت زد: - پول که نداشتیم...باید وسیله ای که نیاز داشت بهش می دادم...مرتیکه ی معتاد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/12/1 23:04:45
- مرتیکه ی مسخره کننده مگه میخوایم بریم ماهیگیری؟
مرگخواران درک کاملا درستی از تور داشتند! مرد راننده از این حجم از سواد دچار شگفتیِ شدید شد و چند دقیقه ای گریه کرد. - مرض! مرتیکه ی لوس. - خواهر من! برادر من! مادر من! میگم تور تفریحی، میفهمید تفریح چیه اصا؟
مرگخواران بسیار تفریح رو میشناختند. - خب از اول بگو دیگه. بچه ها! تفریح ما چیه؟
مرگخواران یکصدا جواب دادند. - مشنگ کشتن! - خب دیگه! باید با این تور بکشیمش تا تور تفریحی شه.
تام، که معلوم نبود تا اینجای پست کجا بود و چه میکرد، ناگهان وارد ماجرا شد. - مرگخوارا! تور تفریحی یعنی باید بتونیم با کمک یه آژانس مسافرتی و یه سفر افکار منفی و بد رو از سرمون خارج کرده و با استفاده از طبیعت و باقیِ وسایل موجود خود رو سرگرم کنیم!
نفسی کشید و ادامه داد. - نتیجتا توی این مورد خاص، یعنی باید بلیت بگیریم برای اونجا.
یکی از مرگخواران بعد از اینکه دوزاریش افتاد، گفت: - خب الان چطور بلیت بگیریم؟
بلاتریکس دوباره رهبری رو به عهده گرفت. - یعنی میخوای بگی راه رفتن یادت رفته؟ - نه من غلط بکنم... جدی چطوری بریم این همه راه رو؟ محلی هست که ماگل هم زیاد داره. نمیتونیم آپارات کنیم. - منطقیه. تام، ایده ای داری؟
تام آب دهانش رو قورت داد. اگر هم ایده ای داشت با دیدن لبخند و نگاه بلاتریکس کاملا یادش رفته بود، در نتیجه سعی کرد بدون تته پته کردن حرف بزنه، که البته موفق نشد و مرگخوارا خیلی آروم از جلوی چوبدستی بلاتریکس خارجش کردن.
- یه اتوبوس مشنگی اونجا هست، میتونیم گروگان بگیریم راننده شو، ببینیم مسیرشون کجاس، و البته اطلاعات بگیریم ازشون که چطور به مقصد برسیم. - آفرین فنر! ولی اول ما میریم، تو نفر آخر بیا. وقت نداریم راننده رو از تو شکمت در بیاریم بیرون واقعا.
مرگخوارا شاد و خوشحال به سمت ایستگاه اتوبوسی که نزدیک خانه ریدل ها بود رفتن و بعد همگی از توی در و پنجره ها و حتی سقف اتوبوس وارد شدن و راننده رو محاصره کردن. رودولف با بی حوصلگی و قمه ای که زیر گلوی راننده گذاشته بود، پرسید: - چطوری بریم جنگل؟
راننده به قمه ای که زیر گلوش بود نگاه کرد و در حالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت: - من زن و بچه دارم، تو رو خدا کاریم نداشته باشید، هرچی پول دارم میدم بهتون، ولم کنید فقط، به کسی هم نمیگم اصن. - بابا کاریت نداریم که... فقط بگو چجوری بریم جنگل. - رودولف خب قمه رو از زیر گلوش بیار پایین داره شلوارشو کثیف میکنه از ترس. - چی شده؟ قمه فقط وقتی من بمیرم پایین میاد!
بلاتریکس، رودولف رو از سر راه کنار زد، و صورتش رو به صورت راننده نزدیک کرد. توی چشماش زل زد و پرسید: - چجوری بریم جنگل؟ - راحت ترین راهش رفتن با یه تور تفریحیه...
تام لحظه به لحظه بیشتر زیر نگاه مرگخوارا در حال آب رفتن بود و چیزی نمونده بود دیگه تو زمین فرو بره که یکی به این واقعه پایان میده.
- از کجا اینقد زود و با دقت فهمیدی؟
تام بسیار از دو صفتی که بهش نسبت داده شده بود خوشش میاد، طوری که با خوشحالی بادی به غبغب میندازه. - دیگه بالاخره یه مرگخوار ریونکلاوی باهوش که باشـ... آخ.
ضربهای که به سر تام وارد میشه کاملا براش مشخص میکنه که بهتره دست از خود شیرینی برداره و بره سر اصل مطلب.
- چرا میزنی خب. ایناها! رادیو شبانهروز داره از دامبلدور و محفلش خبر میگه. الانم گفت برا تفریح رفتن کمپ مشنگیای که من وقتی بچه بودم برای اذیت کردن پسر همسایه... - خیلی حرف زدی بسه دیگه. - نشسته خاطره تعریف میکنه واسه ما.
تام در اون لحظه یک تام راهگشا بود که مسیر پیش روشون رو کمی هموار کرده بود، انصاف نبود که باهاش اینطوری رفتار کنن! ولی هیچکس به این موضوع اهمیت نمیداد چون بلافاصله پرسش مهمتری روی میز قرار میگیره. - حالا چطوری بریم اونجا؟