جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: دوشنبه 18 فروردین 1399 02:58
نمایش جزئیات
آفلاین
- بالاخره می‌خوای از این قبر بریم بیرون یا نه؟
- می‌خوام...ولی نه با این روش ترسناکی که الان نشون دادی!

بلاتریکس درحالی که از شدت خشم می‌لرزید، به زحمت خود را کنترل کرد تا با هر دو دستش رکسان را خفه نکند. به هرحال برای بیرون رفتن از آن قبر به دو نفر نیاز بود و تنهایی نمی‌شد. افسوس می‌خورد که چرا چوبدستی‌اش همراهش نبود تا لااقل کروشیویی نثارش کند و اندکی آرام بگیرد.

- خیلی خب، پس پیشنهاد تو چیه؟
- صبر کنیم تا یکی بیاد و بعد بهش بگیم ما رو بکشه بالا.

بلاتریکس ناباورانه به او خیره شد. احتمال این که کسی در این وقت شب گذرش به آنجا می‌افتاد، بسیار ناچیز بود. مرگخواران هم احتمالا تاحالا خیلی دور شده بودند.

در اوج ناامیدی و احساس بدبختی از این که چرا باید رکسان کنارش می‌بود نه مرگخوار دیگری، ناگهان فکری به ذهنش رسید.
- فهمیدم! تو باید خم شی و دستات رو بذاری رو زانوهات؛ بعد من پامو می‌ذارم رو کمرت و می‌رم بالا. اون وقت تو رو هم میارم بیرون. یا شایدم نیارم...

بلاتریکس جمله‌ی آخر را بسیار آهسته بر زبان آورد، طوری که رکسان آن را نشنید. سپس او را به کناره‌ی قبر برد و از کمر خم کرد. رکسان می‌‌خواست احساس ترسش از این مدل خم شدن را ابراز کند که ناگهان بلاتریکس با یک حرکت پایش را روی کمر او گذاشت و شروع به بالا رفتن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1398 02:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- دستامو قلاب کنم؟ یعنی چی دقیقا؟

بلاتریکس فکر می کرد رکسان داره شوخی میکنه ولی نه وقت شوخی بود و نه قیافه ی رکسان شبیه کسایی بود که دارن شوخی میکنن.
- تا الان کسی بهت یاد نداده چطور قلاب بگیری؟
- نه!

بلاتریکس سرشو به نشونه تاسف تکون داد.
- یعنی هیچوقت قلاب نگرفتی برای کسی؟

رکسان بغض کرد. کمی با مظلومیت به بلاتریکس نگاه کرد و بعدش شروع کرد به گریه کردن.
- نه من هیچکسو نداشتم که بهم این چیزا رو یاد بده. از وقتی به دنیا...
- کافیه! تورو به ارباب ادای کله زخمیو در نیاد.

با این حرف بلاتریکس رکسان ساکت شد.
بلاتریکس دستاشو قلاب کرد.
- ببین اینطوری دست...

بلاتریکس میخواست به رکسان یاد بده که چطوری دستاشو قلاب کنه ولی نتونست کامل توضیح بده چون رکسان جیغ بلندی کشید و تقریبا داشت میلرزید.

- چی شد؟ چی دیدی؟
- دیگه هیچ وقت دستاتو اونجوری نکن لطفا! خیلی بد بود!

بلاتریکس کم کم کاسه ی صبرش داشت لبریز میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: جمعه 23 اسفند 1398 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس تکونی به خودش می‌ده و رکسانو که روش پهن شده بودو به گوشه‌ای قل می‌ده.
- یعنی چی یکی هلت داد؟ تو حتی داستان منم نشنیدی که توهم برت داره روح هلت داده!
- روح؟ پس یه روح بود؟

بلاتریکس نمی‌دونست الان که جفتشون توی قبر بودن و دیگه کسی نبود تا اونا رو بالا بکشه، ادامه دادن داستان ارواج و اجنه و ترسناک نشون دادنش به سودشونه یا ضرر. پس تصمیم می‌گیره فعلا بیخیال این موضوع بشه.
- چرا از بین این همه مرگخوار توی دست و پا چلفتی باید اون بالا می‌بودی.

بلاتریکس چوبدستی نداشت تا خشمشو به صورت جادویی رو رکسان خالی کنه، پس به حرف زدن اکتفا می‌کنه.
- خب چرا جلو پاتو نگاه نکردی که نیفتی؟ الان چطوری بریم بیرون؟
- نه نه بلا! من برخورد انگشتاشو با کمرم حس کردم. یکی هلم داد! شایدم یه چیزی...

برای بلاتریکس هنوز هم عجیب بود که چرا حتی ذره‌ای ترس تو چهره‌ی رکسان پدیدار نشده.
- زودباش قلاب بگیر برم بالا!

رکسان به سرعت شروع به جستجوی جیبای رداش می‌کنه. بعد از چند دقیقه گشت و گذار ناکام تو جیبش، با چهره‌ای غمگین به سمت بلاتریکس برمی‌گرده.
- قلاب ندارم. مطمئنم یه دونه‌شو همین هفته پیش...
- دست! دستاتو قلاب کن تا من بیام روشون و برم بالا. تو چرا همچین می‌کنی با من؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1398 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه به مرگخواران مرخصی داده. این مرخصی با ورود بینز به خانه ریدل ها همزمان می شه. بینز که روحه و دیده نمی شه، قصد داره سر به سر مرگخوارا بذاره. بلاتریکس داخل یه قبر خالی افتاده و رکسان بالای قبره.

.....................

-رکسان...این آخرین باره که دارم بهت اخطار می دم. منو بکش بالا!

رکسان که کنار قبر نشسته بود، سرش را جلو برد و به آرامی گفت:
-هیسسسس...سرو صدا نکن. ممکنه مزاحم ارواح سرگردان بشی!

بلاتریکس نمی فهمید، رکسان که حتی از ترک دیوار هم می ترسید، چرا از تاریکی شب و قبرستان و ارواح، هیچ ترسی نداشت. تصمیم گرفت روی همین مورد تمرکز کند!
-ببین رکس...شنیدم شبا از اون قبری که پشت سرته صدای خراشیدن میاد. مثل این که یکی از زیر قبر، ناخوناشو می کشه به سنگ...می گن روح یه مرگخوار خشمگین اون تو اسیر شده. گاهی جیغ می کشه و...رکسان؟

-ها؟...گوش می کنم! داشت خوابم می برد!
-خوابت می برد؟ این داستان اصولا باید تو رو...

جمله بلاتریکس با خوردن ضربه ای به سرش، ناتمام ماند!

-زدی؟ منو زدی؟ منو با چی زدی؟ ...هوم؟...با خودت؟

چیزی که روی سر بلاتریکس افتاده بود، خود رکسان بود.

-انگار...یکی...هلم داد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 آذر 1398 11:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- گور مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی!

صدایی با خنده این حرف را زد و بلاتریکس را متعجب ساخت. بلاتریکس با عصبانیت از جا برخاست و فریاد زد:

- کی بود این رو گفت؟... بیاد پایین کاریش ندارم!

ولی صدای خنده دیگر قطع شده بود. او با دقت به بالا نگاه کرد، گویی چند متر ی با سطح زمین فاصله داشت. لوموسی گفته و نوک چوبدستی خویش را روشن کرد.

- اگه دستم بهت برسه الکسیا!... چنان بلایی به سرت میارم که یادت بره کی هستی! ... یه کاری می کنم که...
- کی اونجاست؟.... می گم کی اونجاست؟

بلاتریکس صاحب آن صدا را به خوبی می شناخت!

- رکسان!... رکسان!... من بلا تریکس هستم. زود بیار من رو بیرون!
- چی؟ گفتی کی هستی؟
- مگه نمی شنوی! بلاتریکس هستم! زود من رو بیار بیرون.
- از کجا باور کنم تو بلاتریکسی؟ من که از اینجا نمی بینمت!
- دلت می خواد یه کروشیو بزنم بفهمی من کی هستم؟

صدایی شندیده نشد، گویی رکسان لحظه ای شک کرد.ولی بعد ادامه داد:

- اشکالی نداره! یه کروشیو بزن، اگه مثل کروشیوی بلاتریکس بود میارمت بالا!

بلاتریکس که از دست رکسان خیلی عصبانی بود، چوبدستی اش را بالا گرفت، رکسان قطعا صدای بلاتریکس را به خوبی تشخیص می داد.

- کروشیو!

اتفاق خاصی نیفتاد.

- کروشیو!... می گم کروشیو!
- چرا نمی زنی خب؟

بلا تریکس بار ها گفت کروشیو اما اتفاق خاصی نیفتاد. ناگهان چشمش به چوبدستی افتاد...

- این دیگه چیه؟

به جای چوبدستی در دست بلاتریکس، چوبی معمولی قرار داشت.

- کی چوبدستی من رو برداشته!؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 آذر 1398 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سه ثانیه به سرعت گذشت و لحظه ای بعد بلاتریکس در آستانه ی در حضور داشت و به عکس ارباب زل زده بود.

-

- اع...بلا...کار من نبود...

در میان سایر مرگخواران شاهد،دروئلا روزیه که خود نیز از قربانیان این بهم ریختگی بود گفت:
راست میگه بلاتریکس،امروز هممون برامون اتفاقای عجیبی‌میفته.و‌اینکه تابلوی لرد کثیف شده‌تقصیر رودولف نیست....

هنوز حرف دروئلا تمام نشده بود که ناگهان جسم قرمز رنگی با سرعت از جلوی چشم بلاتریکس گذشت.به در و دیوار برخورد کرد و بعد مستقیم وسط تابلوی لرد شیرجه رفت.

- ترق!

برای لحظه ای طولانی سکوت برقرار شد و همه ی مرگخواران با حالت((تسترالمون زایید))اول به تابلوی تکه تکه شده جسم نیمه مایع قرمز رنگ متحرکی که روی آن پخش بود و بعد به بلاتریکس با چهره ای که از خشم داشت دیوانه میشد زل زدند.

- حالا دیگه تقصیر یکی هست...زنده به گورت میکنم الکسیا!

این حرف بلاتریکس به هیچ عنوان کنایه نبود.شکستن تابلوی لرد اصلا واقعه ی قابل بخششی نبود.

لحظاتی بعد الکسیا درحالی که به دنبال فوبی میگشت در آستانه ی در ظاهر شد اما قبل از اینکه بتواند کنجکاوی کند با چهره ی ترسناک بلاتریکس مواجه و به طور کامل دهانش قفل شد‌.

بلاتریکس بیلی ظاهر کرد و با لبخندی شرورانه به سمت الکسیا رفت...

***
 
ساعتی بعد،خانه ی ریدل ها:

- بلاتریکس؟واقعا اینکارو کردی؟

- اره.اصلا مگه چه اشکالی‌داره؟خیلی هم ارباب پسندانه بود...

همه در سکوتی سنگین به بلاتریکس خیره‌شدند.درست است که مرگخواران طبیعت خبیثی دارند اما نسبت به هم نوعان خودشان هنوز رحمی در وجودشان بود.

- خیییییلی خب شاید یه کم زیاده روی کردم...

همچنان نگاه های سنگین ادامه داشت‌.

- باشه اصلا الان میرم نبش قبرش میکنم

بلا چشم غره ای زد و بیلش را برداشت و از اتاق خارج شد.

***

- ای وای میت فرار کرده!

قبر خالی بود.امکان نداشت که الکسیا بتواند خروار ها خاک را بکند و بیرون بیاید.
چشم بلاتریکس ناگهان به پله ای در دیواره ی کناری قبر افتاد.جلو رفت و خواست نگاهی به آن بیندازد که...

پایش لیز خورد و به ناکجا آبادِ تاریک پایین پله ها پرت شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: یکشنبه 17 آذر 1398 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
در آشپزخانه، دروئلا روزیه سعی داشت با مخلوط کن، یک صبحانه مقوی کم چرب با فیبر بالا و منشا گیاهی برای مرگخوارها درست کنه. اونطرف تر هم فنریر گری بک بالا سر گاز ایستاده بود و سوسیس تخم مرغ هم می‌زد و سرخوشی یه روز مرخصی بهش مستولی شده بود و زیر لب می‌خوند:

- گرگم و گله می‌برم، چوپون داری چوپونت رو هم می برم...

که یک دفعه دامبببب!

تابلوی بزرگی محکم به پس کله‌ گری‌بک اصابت کرد و او را با کله توی دیگ سوسیس ها انداخت!

-ئلای بی اعصاب! چت بود چرا کوبیدی تو سرم؟

دروئلا توجهی نکرد و بدون نگاه کردن به گری بک، به مخلوط کردن معجونش ادامه داد،
- چی میگی واسه خودت؟ کی کار تو داشت؟

- این چی بود اصلا؟ تابلوی ارباب؟ چرا با تابلوی ارباب کوبیدی تو کله‌ام؟

دروئلا که تازه یک قاشق از صبحانه‌ی من درآوردی اش خورده بود و رنگش داشت سبز می‌شد، اعصابش به هم ریخت و باز هم بدون چرخوندن سرش گفت:
-ببین حواسم رو پرت کردی یه چیزی رو توش کم و زیاد ریختم بد مزه شد، اگه همین الان ساکت نشی، همین رو تو حلقت خالی می‌کنم!
-خوب میگم زن حسابی! چرا برداشتی کوبیدی تو کله من مگه چی‌کارت داشتم؟
- خودت خواستی!

دروئلا برگشت تا ظرف مخلوط کن را در حلق فنریر خالی کند، اما بنا به دلایلی نا معلوم، ظرف از دستش لیز خورد و به سمت جلو پرتاب شد و تمام محتویاتش روی سر و صورت فنریر ریخت!

خود دروئلا هم تعجب کرده بود، اما رشته‌ی افکار جفتشون با صدای بلاتریکس که از پله ها بالا میومد به هم ریخت!
- تا پیدا شدن تابلوی ارباب، اینجا قرنطینه است و هیچ کس حق خروج نداره!

فنریر گری بک تازه متوجه شد که تا سه ثانیه دیگه، بلاتریکس وارد آشپزخونه میشه و خودش تابلوی ارباب رو در دست داره، در حالی که ذرات سوسیس تخم مرغ به سر و صورت و ردای ارباب چسبیدن و شیر سویا و موز له شده و پودر ماچا، از قاب ارباب می‌باره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1398/9/17 14:12:55
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1398/9/17 14:13:42

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: یکشنبه 17 آذر 1398 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


حیاط خانه ریدل ها:

- آخیش... خیلی وقت بود ارباب بهمون یه استراحت درست و حسابی نداده بود.
- راست میگی. بیا این نوشیدنی کره ای رو بگیر. حسابی حالتو جا میاره.

هوریس چشمکی به رودولف زد و به او نوشیدنی ای تعارف کرد. بعد از مدت ها، لرد سیاه به مرگخوارانش مرخصی داده بود و به آن ها گفته بود هر کاری مایل هستند، انجام دهند. از این موقعیت ها بسیار کم پیش می آمد. برای همین مرگخواران تصمیم داشتند از این فرصت کوتاه پیش آمده، نهایت استفاده را داشته باشند.
قبل از اینکه رودولف بتواند نوشیدنی کره ای را از دست هوریس بگیرد، نوشیدنی روی زمین افتاد. رودولف شاکیانه به هوریس گفت:
- داداش! اگه نمی خوای نوشیدنی بدی چرا تعارف می کنی بعدش میندازی زمین؟
- به جون اعضای انجمنم قسم از عمد ننداختم زمین. یه چیزی خورد به دستم و افتاد!
- آره جون عمه ت! تو راس میگی!

رودولف این را گفت و صورتش را چرخاند. به محض اینکه رودولف به سمت دیگر چرخید، صندلی هوریس از پایه شکست و پخش زمین شد.

-
- بوق!
- نمیتونی روی یه صندلی هم بشینی. چه استادی هستی تو!
- صندلی محکم بود بابا. نمیدونم چرا اینطور شد! :| من که دارم می ترسم:|

اتاق ساحرگان خانه ریدل ها:

لینی و هکتور رو به روی هم نشسته بودند و مشغول معجون بازی بودند. لینی اسم معجونی را می گفت و هکتور سعی داشت در سریعترین زمان ممکن آن را درست کند. بلاتریکس هم در گوشه ای نشسته بود و عکس اربابش را که از اتاق خوابش آورده بود، برق می انداخت.

- معجون مرکب!
- بهت میگم معجونای سخت بگو. اینکه چیزی نیست! ایناها!

هکتور ملاقه اش را داخل پاتیل فرو برد و معجونی از آن بیرون آورد. لینی کمی نزدیک شد تا ببیند داخل ملاقه چیست اما ناگهان با کله وارد ملاقه شد. انگار فردی ضربه ای محکم پس کله لینی زده بود.

- بلاتریکس! این شوخیا چیه؟
- مگه چیکارت داشتم؟
- یعنی تو نبودی که زدی پس کله م؟
- خواب دیدی خیر باشه حشره! ما با عکس اربابمون داریم اختلاط می کنیم.
- کدوم عکس ارباب دقیقا؟
- ایناهاش دیـ... . عکس ارباب کو؟ همین الان اینجا بود؟ کدومتون برداشتین؟ هیچ کسی از جاش تکون نمی خوره تا من عکس ارباب رو پیدا کنم. اینجا قرنطینه ست!

بلاتریکس به سمت دو ساحره دیگر پرید و آن ها را گرفت. سعی داشت بفهمد که عکسِ عزیزش را کدام یک برداشته اند اما هیچکدامشان سایه بینز را که از دیوار پشتی رد شد، ندیدند. بینز به تازگی وارد جمع مرگخواران شده و ورودش مصادف با مرخصی همگانی لرد بود. به همین دلیل بینز که می دانست کسی از حضورش خبر ندارد، تصمیم گرفته بود مرگخواران را اذیت کند و آن ها را بترساند. به همین دلیل به سمت آشپزخانه خانه ریدل ها حرکت کرد تا کمی هم با غذای مرگخواران بازی کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1396 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


مرگخواران و لرد با خوشحالی بین زمین و هوا در حال بال بال زدن بودند. لرد سیاه خنده تمسخر آمیزی به سه مرگخوار در حال سقوط کرد.
-اگه سر وقتش از ما چیزی می آموختین الان دچار این وضعیت...

لرد ساکت شد...لرد ساکن هم شد! برای این که حرکتش بطور ناگهانی متوقف شد.
-بنزین ما تموم شد!

و سقوط ناخواسته ای را به سمت پایین آغاز کرد.

لرد سیاه همچون برگی پاییزی در دستان باد به رقص در آمده بود. داشت فکر می کرد که در لحظه سقوط چقدر آسیب خواهد دید! آرزو کرد کاش در دوران جوانی بیشتر ورزش می کرد تا بدنی ورزیده و آماده می داشت.
فنگ با دیدن طعمه جدیدش، آرنولد پفک پیگمی بدمزه را از دهانش رها کرد و دهانش را رو به لرد در حال سقوط باز کرد...

این آخر و عاقبتی نبود که لرد سیاه می خواست...

-ارباب؟ ارباب...ارباب!

صدای بلاتریکس در گوشش زنگ می زد.

چشمانش را به سختی باز کرد...

خواب بود؟ آیا در خواب خرو پف هم کرده بود؟
بلاتریکس که در آن لحظه بی شباهت به قهرمان نبود نفسی از روی آسودگی کشید.
-ارباب بالاخره به هوش اومدین.

-فنگ ما رو خورد؟ چه بلایی سر ما اومد؟

-ارباب...شما این کدو حلواییا رو آوردین. فرمودین پاتر تو یکیشون قایم شده. شروع به خوردن کردیم. ولی ظاهرا شما دچار مسمومیت پامپکین شدین.
-مسمومیت کدو حلوایی؟
-پامپکین ارباب.
-کدو حلواییه دیگه!
-اگه اصرار دارین قضیه رو بی کلاس کنین من حرفی ندارم ارباب.

به سختی از جا بلند شد. هنوز سرگیجه داشت و کمی حالت تهوع. صدای سوروس او را به خودش آورد.
-ارباب...روح به ما نظر داره!

-چی؟...کدوم روح؟
-هیچی ارباب...فکر کنم یه چیزایی ته این کدو دیدم. شاید کله زخمی باشه.

لرد با عجله مرگخواران را کنار زد و به طرف کدو حلوایی رفت.
و قبل از این که موفق به هضم موقعیت بشود، صدای لیسا را شنید.
-لایتینا...برو کنار. نمی ذاری چیزی ببینم.

با هل کوچکی که لیسا به لایتینا داد، تمام مرگخواران، و در راس آن ها لرد سیاه، همچون مهره های دومینو به داخل کدو حلوایی سقوط کردند!


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1396 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Trick or treat