جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی به حدی وخامت اوضاع رو درک کرد که درک کردن تو کل سابقا آونداش جریان پیدا کرد و تو تموم بدنش پخش شد و بیلیِ با درکی شد.

- ام... چیزه... میگم بیرون بارونی نباشه یه وقت؟
- زیر برگا پناه میگیریم. نگران نباش.
- اگه آفتاب همه ی برگارو سوزونده باشه چی؟
- تا امروز صب که همه ی برگا سر جاشون بودن.
- خب... میگم... اون بالا کلی آدمه. شاید اگه این همه حشره رو یه جا ببینن چندششون شه. البته به خودتون نگیرینا! میدونین که آدما چجورین...

حشرات نمیدونستن که آدما چجورین. اونا حشرات جوونی بودن که به عمرشون هیچ آدمی ندیده بودن. فقط از جنگجوها و سربازا و بازمانده های حملات انسانی چیزایی در مورد آدما شنیده بودن.

- آدما چجورین؟
- آدما... اونا بزرگن. خیلی بزرگ. و مرگبارن. و خطرناکن.
بیلی که تک تک عذابایی که کشیده بود داشتن با وضوح بالا جلو چشش رد میشدن و قر میدادن، با حرص حرفشو ادامه داد:
- و بدجنسن. خیلی بدجنس. شغلی در خور یه ارباب پر ابهت ندارن! ولی یه ارباب دارن... کچله، دماغ نداره، مار دوست داره. یه خونه م داره. پولم داره... آدما... اونا خیلی بدن...

حشرات هیچی از حرفای بیلی نمیفهمیدن. به جز یه قسمت! "شغلی در خور یه ارباب پر ابهت ندارن!".
- اون ارباب پرابهت بی شغلو میشناسی؟
- آره... خودمم...

درست بود که حشرات مغز کوچیکی داشتن. اما به هر حال مغز داشتن و مغزم مسئول تفکر بود و از تفکرم میشد نتیجه گرفت. حشرات نتیجه گرفتن:
- تو که شغل نداری، چجوری میخوای واسه ما شغل دست و پا کنی؟
- اِ... نه... نه من شغل دارم... من اربابم دیگه!
- پس به مام یه کاری میدی؟
- آره آره خیالتون تخت!

کرم خیالش تخت شد و بازم سوتی کشید. همه ی حشرات شروع به حرکت کردن تا بیلی رو بیرون ببرن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- من باید نجات پیدا کنم... حالا یه راهی پیدا کن که تا قبل از ریشه دادن، از اینجا بیام بیرون!

کرم کمی با خودش سبک و سنگین کرد. شغل خوب و مناسب... و غذاهای خوشمزه‌ای که می‌توانست بخرد...
با خوشحالی سوتی زد و در کسری از ثانیه زیر خاک و اطراف بیلی پر از حشراتی شد که باعث شد بیلی از شدت چندش بودن اوضاع چهره‌اش را جمع کند که البته نشد... چون چهره‌اش چوبی بود.

- اینا چین؟
- اینا دوستامن! اومدن برای کمک! سوسکا، کرما، مورچه‌ها، کمکش کنین از زیر خاک در بیاد... بعدش با هم بریم توی کاری که میگه! بعدشم کلی پولدار بشیم!

حشرات سری به تایید تکان دادند و مشغول بیرون بر ن بیلی از خاک شدند؛ و در همین حین بود که بیلی متوجه شد کمک خواستن از حشرات و کرم‌ها اصلا ایده خوبی نبوده... چون او به محض بیرون آمدن از زیر خاک با ملتی زبان نفهم روبرو می‌شد که کار و غذا می‌خواستند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-من غذا می خوام.

بیلی سعی کرد به طرف صاحب صدا بچرخد. ولی جایش بسته تر و تنگ تر از آن بود که اجازه‌ی حرکت به او بدهد.
-کی هستی؟ بیا اینطرف ببینمت.

خاک های اطراف بیلی به لرزش در آمدند. بیلی ترسید. امیدوار بود آن موجود قدرتمند، چوب ها را غذا حساب نکند.
-منم. سلام!

کرم کوچک و قهوه ای رنگی خاک را شکافته و جلو آمد. بیلی دوباره در خیالاتش محو شد...
می توانست بعد از ارباب شدن، کرم را به عنوان حیوان دست آموزش نگه دارد. به نظرش همه‌ی ارباب ها یک مار نگه می داشتند. برای اربابی در ابعاد بیلی، یک کرم می توانست جایگزین مناسبی برای مار باشد. البته او در طول عمرش، تنها یک ارباب دیده بود و اطلاعاتش به همان یک ارباب محدود بود.

-هــــام...

کرم دهانش را باز کرده و به طرف بیلی می آمد.

-دهنتو ببند ببینم! داری چیکار می کنی؟
-غذا!

بیلی تصمیم گرفت ابتدا کرم را با خود همراه و متحد کند. یک ارباب باید حواسش به خطرات می بود و آنها را دفع یا به نفع خودش تغییر می داد.
-ببین... من خشکم. خیلی ساله که نرم و خوشمزه نیستم. گوارشت دچار مشکل میشه اگر منو بخوری. بیا و کمکم کن؛ منم قول میدم یه شغل خوب با وام و امکانات عالی بهت بدم.

بیلی خوشحال شد که کرم نمی دانست خودش به دنبال شغل می گردد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
و کاری کرد. کاری که بهتر از هر کاری بلد بود.

قانع کردن!

-ببین هاپولی، این پرتاب ها و دریافت ها هیچ فایده ای برای ما دو تا نداره. چرا چنین کار عبثی رو ادامه بدیم؟ به جاش منو بذار روی اون چمنا و منم در مقابل بهت قول می دم که وقتی ارتشم رو تشکیل دادم تو رو تبدیل به یکی از مسئولین بالا رتبه...هی...چی شد؟

سگ به طرف صاحبش ندویده بود. این باعث خوشحالی بیلی شده بود. ولی فقط تا لحظه ای که سگ شروع به کندن زمین کرد.

-هی...زمینو برای چی می کنی؟ می خوای زنده به گورم کنی؟ منو بکاری؟ من درخت نیستم...من ریشه ندارم. نکنه ریشه بدم! چیکار کنم؟

سگ، بیلی را به دهان گرفت و همچون استخوانی در زمین دفن کرد. قصد داشت زمستان برگشته و بیلی را بخورد...
روی بیلی را با خاک پوشاند و برای بازی به سمت صاحبش برگشت.

بیلی فریاد سر داد!
-یکی به این ارباب ناتوان کمک کنه...کسی نیست؟ آهای...کسی زیر خاک نیست که مقام و منصب خوب بخواد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1398/5/25 17:08:30
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی بدون توجه به این‌که چه مسیری در پیش گرفته فقط رو به جلو در حرکت بود. از سوراخ زیر درها عبور می‌کرد، از روی میزها می‌پرید و حتی سقلمبه‌ای به پای رهگذرانی که جلوش سبز می‌شدن نثار می‌کرد.
طبیعتا گاهی هم به خاطر اعمال کرم‌ریزانه‌ش خودش لگد یا فحش می‌خورد!

- آخیش!

بیلی وقتی حس می‌کنه به اندازه کافی دویده و از محل خطر دور شده، بالاخره گوشه‌ای می‌ایسته تا نفسی تازه کنه. اما قبل از اینکه نفسش بخواد تازه بشه، حس می‌کنه دیگه با زمین تماسی نداره.

- هی کی منو بلند کرد؟

کسی که بلندش کرده بود نه متوجه فریاد بیلی می‌شه و نه حتی اینکه یه بیل سخنگو دستش گرفته! به تنها چیزی که اهمیت می‌داد سگش بود که با ذوق و شوق جلوش جست و خیز می‌کرد.

- بدو پاپی!

بیلی پرتاب می‌شه و همینطور هی بین زمین و هوا دور خودش می‌چرخه و همزمان صدای هاپ‌هاپ سگی رو می‌شنوه که بدو بدو دنبالش بود و می‌خواست بگیردش.
که خب البته موفق هم می‌شه!

بیلی تو دهن سگ گیر کرده بود و حالا با بزاق دهنش داشت مزین می‌شد. اما به نظر میومد برای این چرخه پایانی نبود، چرا که دوباره به دست صاحب سگ سپرده و می‌شه و دوباره پرتاب می‌شه!.

باید کاری می‌کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی به میخ و چکش که داشتن کار خودشونو میکردن و اصلا احساسات و وحشت اون براشون مهم نبود، نگاه کرد. و بعد یه حساب دو دوتا پنج تا با خودش کرد. اصولا با ضربه چکش به میخ، میخ دردش میگرفت. در نتیجه، اگه میخ این رو میفهمید و از سرنوشت رفقا و فامیلاش درس میگرفت، باید دشمن چکش میشد و اجازه نمیداد چکش بزنه تو سرش!
پس بیلی از ذهنش و نقشه کشیش به خودش بالید و سریع داد زد:
- مزارکه... چیز... مکا... مزا.... آها! مذاکره!

بیلی اصولا به مذاکره اعتقاد نداشت. هورکراکس لرد سیاه بود بهرحال!
چکش و میخ از فرود اومدن توسط دست مرد جلوگیری کردن و ثابت روی هوا موندن و اصلا هم اهمیت ندادن که صاحبشون پوکرفیس شده و داره با تعجب نگاهشون میکنه.
و بعد، اول چکش گفت:
- چه مذاکره ای دقیقا؟ سریع بگو. امروز باید میخ های زیادی رو بکش... بزنم توی سطوح مختلف.

میخ چیزی نگفت. ترجیح میداد گوش کنه و بعد که فهمید قضیه از چه قراره و هرکس چه موضعی داره وارد بشه. میخ به شدت زرنگ بود یا لااقل احساس زرنگی میکرد.
بیلی چند ثانیه فکر کرد و بعد در جواب چکش گفت:
- میشه من و میخ رو امروز زنده بذاری؟
- نه خب. چرا باید بکنم اینکارو؟ شغل من کشتن تو و میخ هستش اصلا.
- توی ارتشم فرمانده میشیا.
- پس من چی؟

هیچکس به میخ توجه نکرد.
چکش یخورده فکر کرد. حس طمع قدرت و شهرت توی چشماش دیده شد. به نظر خودش حتی داشتن یه شنل سیاه میتونست به ابهتش اضافه کنه و البته میخ هایی که جلوش زانو میزدن. در نتیجه، زمانی که مرد تلاش کرد با چکش به میخ ضربه بزنه، چکش همکاری کرد. اما با یک خطای چند میلیمتری که میخ رو تا عمق دست مرد فرو برد. و بعد، بیلی قبل از اینکه چکش خودشو آزاد کنه و بیاد دنبالش، فرار کرد. اصولا اعتقادی به وفای به عهد نداشت انقدر که همه سعی کرده بودن بلاهای بد سرش بیارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
کار کردن در اداره برای یک بیلی بسیار جذاب و وسوسه برانگیز بود. بیلی حتی به تهیه کراوات هم فکر کرد، ولی فرصت کافی نداشت. برای این که توسط ماموری به اداره برده شد.

-ببخشید آقا...دستشویی کجاست؟

جلوی در شخصی این سوال را از مامور پرسید و بیلی وحشت زده شد!
-اینجا...هم...دستشویی...داره؟

با ترس و لرز پرسید. مامور جواب داد:
-آره...ولی ما اونجا کاری نداریم. اول باید ببرمت کارگاه.

بیلی خوشحال شد. کارگاه حداقل جای ترو تمیزی بود.


ده دقیقه بعد:


-جیغ نکش...تکون هم نخور. بی فایده اس.


بیلی جیغ کشید...تکان هم خورد...بی فایده بود.

-من هر طور شده باید اینو بزنم تو سرت. برای همین آروم بگیر تا کارم تموم بشه.
مامور میخی را بالای سر بیلی گرفت. چکش را بلند کرد و دوباره فریاد بیلی به هوا بلند شد.
-نزن خب!

-ببین...این میخ رو میزنم تو سرت. بعد با یه سیم وصلش میکنم به خودت. این برق تولید میکنه. برای مجرمای خطرناکه. فکرشو بکن...از خودت برق تولید میکنی. عالی نیست؟

اصلا عالی نبود. بیلی باید فرار میکرد! شاید میتوانست با چکش یا میخ مذاکره کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1398/5/25 14:13:55
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
-ببین بیلی... آروم باش. به جنبه‌های مثبتش فکر کن. تو قراره ارباب شی!... چی مهم‌تر از اینه؟ چرا غصه... آخ!

مامور به هنگام ورود به مغازه، به دیواری برخورد کرده بود.

-هوی... مردک! مراقب باش... خب بیلی داشتم می‌گفتم. چرا غصه می‌خوری؟ اینا خاک خوریه. بعدها همه از ارباب بیلی به نیکی یاد می‌کنن... بزرگ‌ترین ارتش مال تو خواهد... آخ!

مرد مقادیری پیچ و مهره در جیبش ریخته بود.

-مردک تسترال صفت!... چی می‌گفتم؟
-آقا تبر دارین؟
-تبر؟ تبر چرا؟ می‌خوای تبر به من بزنی؟... جواب بده!

بیلی فقط داد و بیداد می‌کرد.

بالاخره خریدهای مامور تمام شد.
-خب آقای چوب...
-بیلی...
-بیلی... الان برمیگردیم اداره و کار تو رسما شروع می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 03:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اما از آنجایی که بیلی تکه چوبی بیش نبود، کمی بیشتر فکر نکرد و سعی کرد سرگذشت دردناکش را از ذهنش دور و فکرش را متمرکز کار جدیدش و قبول کردن این شغل کند، بلکه بالاخره بتواند به آرزوهای ارباب شدنش برسد!

بیلی گلوی نداشته اش را صاف کرد و گفت:
- باشه، من با تو به بخش بازجویی اداره امنیت میام! فقط حواست باشه منو درست تا اونجا حمل کنی، پوستم حساسه! تا الانم سختی زیاد کشیدم و برخورد با کله ی سفت تو هم ضربه بزرگی بهم وارد کرد!

مامور خرید بیلی را برداشت و به درون جیب بزرگ کتش انداخت. در همان حال گفت:
- خیلی خوشحالم که این شغلو قبول کردی! ولی اول باید بریم من خریدامو انجام بدم، بعد بریم اداره.

جای بیلی در جیبِ مامور راحت نبود. درون جیب پر از وسایل مختلفی مثل کلاف نخ و دسته کلیدهایی بود که به بیلی گیر یا برخورد می کردند. بیلی اصلا از وجود این وسایل و جای جدیدش راضی نبود!

بیلی با نهایت توانش فریاد زد:
- هوی مرتیکه ی تسترال! منو از اینجا بیار بیرون. همه جام درد گرفت! این چرت و پرتا چیه همش گیر میکنه بهم؟

اما صدای بیلی به گوش مامور نمی رسید. کم کم بیلی داشت از تصمیم زودهنگامش درمورد قبول کردن شغل پشیمان می شد و به این نتیجه می رسید که باید درمورد تصمیم های زودهنگام هم مانند عزم راسخش فکری بکند.

بیلی در این فکر ها بود و اصلا خبر نداشت که با خرید های عجیب مامور که درون جیبش می ریخت، قرار است جایش از آن بدتر شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
_آخ!

این صدای شخصی بود که بیلی روی سر او سقوط کرده بوده!

_جلو پات رو نگاه کن مرتیکه، نمیگی یه چوب داره از آسمون میاد، بخوره تو سرت، آسیب میبینه!

و این هم طبیعتا صدای بیلی بود....بیلی تکه چوب بسیار پرروئی بود!

شخصی که که بیلی به سر او خورده بود، ابتدا بر اثر ضربه کمی گیج بود...اما کم کم هوشیاریش را به دست اورد و گفت:
_عذر میخوام...ندیدم که داشتین از آسمو...صبر کن ببینم؟ چرا من معذرت بخوام؟ تو بودی که از اسمون اومدی و و محکم خوردی تو سرم و خیلی درد داشتی!
_همینه که هست...دیر اومدی، نخواه زود برو!

آن شخص اما دیگر چیزی نگفت....او فقط در حال نگاه کردن به بیلی بود! به نظر می‌رسید فکری در سر آن شخص بود....بلاخره بعد از چند گفت:
_هوم....معلومه که چوب بیکاری هستی توی زمین و آسمون معلقی....میخوای ببرمت سر یه کار؟

بیلی نزدیک بود عزمی راسخ برای رفتن سرکار پیدا کند، که ناگهان سرنوشت عزم های راسخ گذشته‌اش بر سر مشاغل مختلف را به یاد آورد...پس این‌بار از حوادث گذشته درس گرفت و قبل از پذیرش شغل، پرسید:
_چه کاری دقیقا؟ خیلی مهمه...و اصلا در چه حیطه ای؟ شغل شما چیه؟
_من مامور خرید بخش بازجویی اداره امنیت هستم....داشتم میرفتم دنبال خریدم برای اداره که...شما رو دیدم و بسیار مناسب این شغل هستید!

بیلی کمی با خودش گفت:
_هوممممم...بخش بازجویی اداره امنیت...فکر نکنم کار شاقی باشه...بعدش هم...مگه چه استفاده ای قراره از من بشه اونجا؟ هر چی باشه بدتر از تلمبه دستی شدن و فرو رفتن توی چاه مرلینگاه که نیست!

شاید بهتر بود بیلی کمی بیشتر فکر میکرد...چون مطمئنا اماکن و چیزهای بسیار بدتری از چاه دستشویی در جهان برای فرو رفتن وجود داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!