ولی یاد ضربه های در افتاد!
-نه نه... باز می کنیم. کمی به ما فرصت دهید.
و چشمانش را باز کرد.
آه سردی کشید و به طرف در رفت.
-هرگز به موش ها...
وسط جمله متوجه شد که چیزی که در مقابلش قرار دارد دیوار است.
-وا... پس درش کو؟
نه دیالوگ و نه شکلک با شخصیتش هماهنگ نبود. ولی در این برهوت کسی نبود که او را نقد کند.
حتما جای در عوض شده بود. دور خانه گشت. ولی در، نبود که نبود!
-این که همش دیواره! چرا همچین کرده اند. حال ما چه کنیم؟ همچون میمون از دیوار بالا رویم؟
چاره دیگری نداشت. چوب دستی اش را به دیوار کوبید و سوراخی روی آن ایجاد کرد. خودش را بالا کشید.
-حال چه کنیم؟ آویزان ماندیم که.
انگشتش را داخل سوراخ چوب دستی کرد و با چوب دستی سوراخ دیگری ایجاد کرد.
-آنجا بُدیم، آنجا رَویم، بالا بُدیم، بالا رویم!
همینطور قدم به قدم بالا رفت تا به پنجره رسید.
-جوینده یابنده است. کار را که کرد؟ آن که تمام کرد. اصلِ کار بر و روست، کچلی زیر موست. از این یکی بسی خوشمان آمد.
-لی لی... این بچه سردش شده.
این جمله، درست در لحظه ای که انگشتانش لبه پنجره را گرفته بودند، به گوشش رسید.
-نه لی لی... صبر کن ما بالا بیاییم... ضرب المثل ها ایجاب می کنند که بیاییم. نکن... از سر راه ما برو کنار دختر!
لی لی بدون این که انگشتان کشیده و سفید لب پنجره را ببیند، پنجره را محکم بست...
و لرد سیاه از ارتفاعی بلند روی زمین افتاد.
-ادیبانه سقوط کردیم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج















