جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] آژانس مسافربری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-باز نمی کنیم... خسته شدیم.

ولی یاد ضربه های در افتاد!
-نه نه... باز می کنیم. کمی به ما فرصت دهید.

و چشمانش را باز کرد.

آه سردی کشید و به طرف در رفت.
-هرگز به موش ها...

وسط جمله متوجه شد که چیزی که در مقابلش قرار دارد دیوار است.
-وا... پس درش کو؟

نه دیالوگ و نه شکلک با شخصیتش هماهنگ نبود. ولی در این برهوت کسی نبود که او را نقد کند.
حتما جای در عوض شده بود. دور خانه گشت. ولی در، نبود که نبود!
-این که همش دیواره! چرا همچین کرده اند. حال ما چه کنیم؟ همچون میمون از دیوار بالا رویم؟

چاره دیگری نداشت. چوب دستی اش را به دیوار کوبید و سوراخی روی آن ایجاد کرد. خودش را بالا کشید.
-حال چه کنیم؟ آویزان ماندیم که.

انگشتش را داخل سوراخ چوب دستی کرد و با چوب دستی سوراخ دیگری ایجاد کرد.
-آنجا بُدیم، آنجا رَویم، بالا بُدیم، بالا رویم!

همینطور قدم به قدم بالا رفت تا به پنجره رسید.
-جوینده یابنده است. کار را که کرد؟ آن که تمام کرد. اصلِ کار بر و روست، کچلی زیر موست. از این یکی بسی خوشمان آمد.

-لی لی... این بچه سردش شده.

این جمله، درست در لحظه ای که انگشتانش لبه پنجره را گرفته بودند، به گوشش رسید.
-نه لی لی... صبر کن ما بالا بیاییم... ضرب المثل ها ایجاب می کنند که بیاییم. نکن... از سر راه ما برو کنار دختر!

لی لی بدون این که انگشتان کشیده و سفید لب پنجره را ببیند، پنجره را محکم بست...

و لرد سیاه از ارتفاعی بلند روی زمین افتاد.
-ادیبانه سقوط کردیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه...ناراحت شدم که...ارباب! کجایید که ببینید مرگخوارتون ناراحت شده.
- عه...ناراحت شدی؟

اگلانتاین به اطرافش نگاه کرد تا شاید گوینده ی آن جمله را بیابد.
- اینجارو بیین پیپ‌کش...

پافت به جلو نگاه کرد و هوایی شکل تام دید.
-
- من هوا نیستم...من هو هو خان تام مهربانم!

اگلانتاین پیپ ای گوشه‌ی لبش گذاشت و با نگاه مشکوکی به باد نگاه کرد.
هو هو خان تام مهربان دورش وزید، سر پافت گیج رفت و تا به خودش آمد، باد با پیپِ او درون مشتش اوج گرفت و بالا رفت.
- هی...برش گردون. پیپمو برگردون بی‌تربیت!
- امم...نه برنمی‌گردونم. فقط واسه این که دلم نمی خواد.

پافت با بغض و عصبانیت باد را که قهقه زنان دور می‌شد بدرقه کرد.
یک ساعت گذشت، اگلانتاین همچنان آنجا ایستاده و به آسمان زل زده بود...دو ساعت بعد، پافت همچنان آنجا بود‌.
آن قدر ایستاد و ایستاد تا اینکه هوا تاریک شد و تک تک عضلات بدنش شروع به اعتراض کردند.
- تکون بخور بابا.
- خسته شدیم از بس اینجا وایسادیم.
- برو یه جایی برای خواب پیدا کن دیگه.

اگلانتاین به حرف هایشان گوش کرد. باز هم جلو رفت تا شاید سرپناهی پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
غیب شدن کابین حس و حالی شبیه آپارات به مرلین داد. همان پیچ و تاب ها و همان محو شدن صحنه رو به رویی. اما جادو در زمانی کامل می‌شود که صحیح و سالم در مقصد ظاهر شوید!
مرلین در وسط آتش ظاهر شده بود. البته این یک استعاره نیست. او واقعا در وسط آتش بود. دقیقاً در همان نقطه ای که فیتیله شمع به رنگ متفاوتی می‌سوزد.
اطراف کابین را همان تک شعله بزرگ گرفته و چیز دیگری دیده نمی‌شد.

- کمی گرم است.

مرلین همانطور که در وسط آتش نشسته بود...

- یاد و خاطره یکی از دوستانمان زنده شد!

...دستش را به سمت ظرف آب برد تا کمی از آن بنوشد. برخورد پوست چروکیده اش با ظرف نقره ای همانا و محو شدن شعله و پرتاب مرلین به بیرون از کابین همانا!

- این چه وضعی است؟ چرا ما را بیرون انداخت؟

مرلین تا بیاید به خود بجنبد و به کابین برگردد دیر شده بود. عصا و کوله پشتی هم به نقطه قبلی پرتاب شدند و وسیله حمل و نقل مرلین دوباره غیب شد، اینبار بدون او!

- یعنی که چه؟

مرلین رکب خورده بود. پیامبر با آن همه هوش و ذکاوت توسط شیشه های نسوز و مبل راحتی فریب خورده بود!
نگاهی به اطراف کرد. حالا نمای جهنم بهتر دیده می‌شد. قبلاً این مکان را از درون گوی های شیشه ای دیده بود ولی اولین بار بود که حضوراً در آنجا می‌بود.
تا افق شنزار هایی به رنگ نارنجی کشیده شده بودند. هر چند متر آتشی سوزان سر از شنزار برآورده بود. اگر بخواهیم یک حساب سرانگشتی کنیم...

- ما از ریاضی متنفریم.

... که نمی‌کنیم، بالغ بر صد ها هزار شعله دور و اطراف مرلین را پر کرده بودند؛ اما به طور عجیبی زمین سرد بود. خیلی سرد!

- آب پز شدیم در هوا. حال چگونه خلاصی یابیم؟

مرلین عصا و کوله اش را از روی زمین برداشت. گوگرد و فسفر در هوا ریه های خسته او را می‌آزرد.

- تو کی هستی؟

مرلین به سمت صدای خش دارِ پشت سرش برگشت. اما میزان دود و گرد و غبار اجازه نمی‌داد تا از پشت میله های قرنیه اش واضح ببیند.

- تو خود که هستی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس چشم از زد ‌و‌ خورد تسلا ‌و وینکی برداشت و بار دیگر چرخید تا خارج شود.

شپلق!

با صورت در دیوار رو‌به‌رویش فرو رفت.
-تف!... یعنی تف به این تونل سازیتون! چی شد الان؟ چرا یه طرفه‌است؟... راه خروج کدوم ‌وره؟!

بلاتریکس گیر افتاده بود در یک متر فضا... رو‌به‌رویش دیوار سفت و پشت سرش تبعیدگاه وینکی.
-وینکی... وینکی مسلسل داشت. با مسلسل وینکی می‌تونم بزنم بترکونم این دیوار رو...

چرخید.
اثری از وینکی و مسلسلش نبود. در واقع هیچ چیز نبود. تاریکی مطلق.
-خب همه جا شبه. نکنه وینکی زده خورشیدم ترکونده؟... پس اینم یه مشکل جدیده... حالا چیکار کنم؟

مدت زیادی نگذشت که نوری از ناکجا آباد نمایان شد و به دنبالش، سفینه شیشه‌ای بزرگی پیش رویش قرار گرفت. سفینه رو به بالا به حرکتش ادامه داد.
-یا خود مرلین... این دیگه کیه؟!

اتفاقا مسافر سفینه خود مرلین بود که پیش به سوی جهنم در حرکت بود. اما قبل از آنکه بلاتریکس عکس العملی نشان دهد، سفینه دور و دور تر شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوا نترسیده بود.
آرام از داخل وانت له شده بیرون آمد و کش وقوسی به بدن کوفته اش داد. آسیبی ندیده بود. فقط پاهایش از ضربه ای که به داشبورد ماشین خورده بود درد میکرد.
به آرامی نگاهی به جسد های پرنتیس و فرانک کرد.
-خوابیدن؟

روی زمین زانو زد و انگشتش را روی مچ دست آنها گذاشت و به خیال خودش نبضشان را گرفت.
-خوابیدن.

از روی زمین بلند شد و گذاشت که آنها همچنان بخوابند.
چمن ها از بارانی که باریده بود خیس بودند. هوا سرد بود ولی با وجود ژاکت هایی که پرنتیس به تنش پوشانده بود سردش نبود.
نگاهی به اطراف کرد.
تا چشم کار میکرد صخره های بلند بود و جنگل های بی پایان و درختان انبوه و حیوانات داخل جنگل که گرچه دیده نمیشدند، صدای زنده بودنشان را میشد شنید.
گرسنه اش نبود. ذوق هم نکرده بود. تنها حسی که داشت سردرگمی بود.
و سردرگمی، همان چیزی بود که کسانی که حکم تبعیدش را نوشته بودند، میخواستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/6/24 19:26:56
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/6/24 19:27:26
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/6/24 19:50:36
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/6/24 23:57:16
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا میشه من این‌کارو نکنم؟ اون آقای اونجا لااقل. اوشون بیاد بکنه!
- نه تام. می‌دونیم که از خیرخواهیته و می‌خوای تا اون آقا هم لذت ببرن. ولی این فعالیت برای لذت بردن تو ساخته شده!

تام نگاهی به تسترالی که روبرویش به سیبل بسته شده بود انداخت.
دقیقا شبیه به تسترالچه اصطبلش که در سن شیرخوارگی بود، بود و دست و دل تام به هیچ‌وجه به کشتن او نمی‌رفت. ولی مجبور بود. اگر این کار را انجام نمی‌داد به او شک می‌کردند.
پس چشمانش را بست، اسلحه را بالا آورد و در حالی که اشک از چشم‌هایش می‌ریخت ماشه را کشید.

- هـــِـــع... هـــِـــع...

در حالی که نفس هایش به صخره‌ای در گلویش می‌ماندند، از خواب پرید و سراسیمه به دنبال نقابش گشت.
دوباره همان کابوسی که چند شب بود دست از سرش بر نمی‌داشت...
در روز دومش در "بهشت شبیه سازی شده"، مایکل او را برای شکار بیرون برده بود و او را مجبور کرده بود تا تسترالی را هدف بگیرد و به آن شلیک کند. این اتفاق برای تامی که بیشتر زندگی خود را در کنار تسترال‌ها می‌گذراند، واقعاً دردناک بود.
اما نباید چهره‌اش غمی که داشت را نشان می‌داد.
- اه! این لعنتی کجاست پس؟!

نقابش، هویتش، تمام دارایی شخصی‌اش... نبود!
همانطور که زمین را... اوه خوب شد گفتم! مثل اینکه تام جاگسن مورد نظر مایکل این‌ها، تامی بود بسیار متواضع و بر روی تخت حس برده داری به او دست می‌داد! به همین دلیل در بهشت شبیه سازی شده تام تخت هم نداشت و مجبور بود روی زمین بخوابد.
می‌گفتم، همانطور که زمین را به دنبال نقابش جستجو می‌کرد صدایی ای پشت در بلند شد.
- تام؟ مایکلم. اومدم تا بریم سراغ لذت ویژه امروز!

چاره‌ای نبود. دوباره همان "نکنه بهم شک کنن" معروف مانع از این شد تا تام وقت بیشتری را برای گشتن دنبال نقابش سپری کند و رفت تا در را باز کرده و به ماجراجویی امروزش با همراهی مایکل برود.

- اوه! می‌بینم که بدون نقاب اومدی. چه جسارتی.
- آره... گفتم... گفتم حالا که بهشته خودم باشم!

تام دروغ می‌گفت. از نگرانیِ گم‌کردن نقابش در حال سکته بود که جمله بعدی مایکل را شنید.

- توی جلسه امروز، از اونجایی که مخالف سرسخت لرد ولدمورت بودی؛ قراره که سخن‌ران مراسم ضد مرگخواران باشی.

و دنیا روی سر تام فرو ریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- امکان ندارد!

مرلین، بلیط به دست در سالن انتظار راه می‌رفت و داد می‌کشید.

- ما را می‌فرستید به جهنم؟ به جهنم که چنین تصمیمی گرفتید! شرم و حیا ندارید؟ ما تا به حال بوی هیزم را هم حس نکرده ایم حالا بریم بین یک مشت فاسدِ فاسقِ فاجر بشینیم؟ امکان ندارد.

مسئول بلیط فروشی که حالا خوابش پریده بود سعی داست تا مرلین را آرام کند.

- باور کنید ما تصمیم گیرنده نیستیم! ماموریم و معذور. بهمون گفتن که این بلیطارو برسونیم دست صاحاباشون. لطفا آرامش خودتونو حفظ کنید.
- چی چیو آرامش خودتونو حفظ کنید. تا فیهاخالدون جهنم پر است از آدم هایی که به خون پیامبرِ راست کردار تشنه اند. ما برویم آنجا تکه تکه مان می‌کنند.

مرلین شروع کرد با عصایش شیشه های آژانس را شکاندن.

- اصلاً ما افراد حاضر در اینجا را گروگان میگیریم تا مقصدمان را عوض کنند. بهشتی، هاوایی ای، جایی. یک راست ما رو میفرستید به جهنم؟

پیامبر که دیگر طاقتش طاق شده بود زیرلب نفرینی خواند. کم کم درب های آژانس به رنگ سیاه درمی‌آمدند. ارتفاع سقف هر لحظه کم تر و کم تر می‌شد. تا ثانیه هایی دیگر سالن انتظار به یک دستگاه پرس عظیم الجثه تبدیل می‌شد و تمام کسانی که در آن بودند پرس می‌شدند!

- جناب پیامبر آخه این چه کاریه؟ شما میرید اونجا دو سه روز نهایتش هستید بعد برمیگردید دیگه.

سقف هر لحظه پایین تر می‌آمد.

- خیر! من تن به این ذلت نمی‌دهیم.
- کابین مسافر 653 آمادست.

جادوگر مجهول الهویه، از ناکجا آباد سبز شده و کابینی کروی شکل را حمل می‌کرد. کابین از شیشه های نسوز ساخته شده بود. درون آن یک مبل یک نفره قرار داشت و میزی طلاکوب که روی آن یک ظرف نقره ای بود. ظرفی که پر شده بود از آبی زلال.

- حال که فکر می‌کنیم مشخص است که خداوند ما را به صورت VIP به جهنم خواهد برد و گزندی به ما نخواهد رسید.

مرلین به سمت کابین رفت. درب لولایی آن را باز کرد و روی مبل نشست.

- بسیار راحت است. حرکت کن!

درب به صورت خودکار بسته شده و کابین با نیروی جادویی غیب شد.

- سقف که هنوز داره میاد پایین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تا چشم کار می‌کرد غول‌های با شاخ و دم بودن که از این سو به اون سو می‌رفتن. به جز یکیشون که لینی رو تو مشتاش گرفته بود.

- من اشتباهی اینجا اومدم. بذار برم. سرزمین کوچولوها از کدوم‌وره؟ بگو دیگه بهم. بگو.
- گومومبی موگا باما!
- نگو که زبون آدمیزادم بلد نیستی.
- آبیم گومی بو!

لینی لعنتی به بخت بد خودش می‌فرسته. چرا باید از بین این همه نقل و انتقال، اون به جای اشتباه فرستاده می‌شد؟ حداقل نمی‌شد اگه قرار نیست به سرزمین کوچولوها بره، به سرزمین کوچولوترها می‌رفت به جای سرزمین غول‌ها؟

- خیلیم درست اومدی مورچه. اینجا سرزمین کوچولوهاس.

ناگهان لینی از مشت یک غول به مشت یک غول دیگه انتقال داده می‌شه. اما برای لینی مهم‌تر از شوت شدنش از این دست به اون دست، مکانی بود که توش قرار داشت.
- اولا که مورچه عمه‌ته و من پیکسی‌ام. دوما تو چطوری زبون منو بلدی؟ سوما هنوز بت یاد ندادن بزرگ چیه کوچیک چیه که خودتو کوچولو می‌دونی؟
- اوه. تا اومدم ته جمله‌تو گوش بدم اولشو فراموش کردم.

یکی از غول‌ها زبونشو نمی‌فهمید و یکی دیگه‌شون خنگ بود. لینی در حالی که تو ذهنش ضجه می‌زد "به کدامین گناه؟" سعی می‌کنه پله‌پله جلو بره.
- سرزمین کوچولوها کجاس؟
- همین‌جا.
- تو کجات کوچولوعه آخه نره غول.
- ما بین نژاد خودمون کوچیک‌ترین سایزو داریم.
- یعنی بزرگ‌تر از شما هم هست؟
- البته! من در کنار اونا شبیه یه بچه‌م!

ذره‌ای امید ته دل لینی باقی‌مونده بود که شاید حداقل مقصدو اشتباهی اومده. اما همه‌چیز درست به نظر میومد.

لینی با غصه نگاهشو از غول زبون‌نفهم، به غول خنگ می‌ندازه و بعد سایر نقاط سرزمین کوچولوها رو از نظر می‌گذرونه. اون واقعا تو جهنم بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا یاد یک جمله ای که دختر گفته بود افتاد. " میخوای بیفتی زندان؟" منظورش چه بود؟
- هی چیز... دختر!
- اسمم ناتالیه. اسم تو چیه؟
- حالا هر کی که هستی! من لیسام از تو هم اصلا خوشم نمیاد. حتی دوست ندارم باهات حرف بزنم؛ ولی مجبورم!

لیسا صورتش را برگرداند تا دختر را نبیند. میتوانست حس کند ناتالی از قهر او خیلی ناراحت شده است. هیچکس تا به حال از قهر او انقدر ناراحت نشده بود. این مایه خوشحالی لیسا بود.
او هنوز سوالش را نپرسیده بود.
- منظورت چی بود که گفتی میخواد بیفتی زندان؟

ناتالی دوباره خوشحال شده بود و داشت به پهنای صورتش میخندید چون فکر میکرد الان آنها با هم آشتی و دوست هستند!
- بخاطر قوانین شهر دیگه. ببین اونجا رو!

و به سمت بنر بزرگی اشاره کرد.

قوانین ساکنین مهربان لاولند:

۱- دعوا و خشونت ممنوع.
۲- قهر ممنوع.
۳- در آوردن اشک دیگران ممنوع.
۴- بد اخلاقی ممنوع.


لیسا نمیخواست بقیه قوانین را بخواند. او از ربع ساعت پیش که وارد این شهر شده بود دست کم سه قانون را زیر پا گذاشته بود.

- برای همین بهت گفتم. این چیزا باعث میشن بیفتی زندان. هرچند زندان های اینجا کاملا خالیه.

اما دیگر برای هشدار دیر بود. اهالی محلی، گزارش یک عدد قهر را به پلیس داده بودند. الان لیسا یک مجرم تحت تعقیب بود.
ولی لیسا هم مرگخوار بود، هم ریونکلاوی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
از جا بلند شد!

-نباید غر بزنیم. می تونست بدتر از این هم باشه. مثلا هر بار همون صحنه تکرار می شد! این بسیار خسته کننده تر بود. حداقل الان نمی دونیم چی در انتظارمونه. هیجان داریم!

کلاهش را بر سر کشید و به سمت در رفت.
-باز شو کار داریم!

در کمال تعجب، در باز شد.

لرد سیاه وارد خانه شد. جیمز و لی لی را در طبقه پایین دید. جیمز فریاد کشید.
-خودشه. فرار کن لی لی. برو هری رو بردار و فرار کن.

با تلفظ "آواداکداورا" ی لرد، برای همیشه خاموش شد و روی زمین افتاد.

لرد سیاه در حالی که از پله ها بالا می رفت، با خودش فکر کرد:
-نکنه صدامونو شنیدن و تصمیم گرفتن برای عذاب بیشتر، صحنه رو تکراری کنن؟!

بالا که رسید، لی لی را دید.
-از سر راه ما...نه...دیالوگی متفاوت می گیم. اجازه بده فرزندت را به قتل برسانیم پاتر!

لی لی فریاد زد:
-هرگز. باید از روی جسد من رد بشی.

-خب رد می شویم! آواداکداورا!

منتظر نور سبز بود... ولی به جای نور، دسته گلی از نوک چوب دستی اش بیرون زد. لرد و لی لی با تعجب به چوب دستی خیره شدند.
-زنبق است! دوست نداریم!

لی لی همچنان مات و مبهوت به چوب دستی نگاه می کرد و هری پاتر نوزاد در حال قهقهه زدن بود.

صدای پایی از پشت سرش شنید. وقتی برگشت با جیمز روبرو شد.
-تو را کشته بودیم!

-ولی می بینی که نمردم.

-مجددا آواداکداورا!

دسته گل بعدی از چوب دستی اش بیرون زد!

-می بینی لی لی... اسمشو نبر برای دیدن پسرمون و عذرخواهی از ما اومده...دسته گل هم آورده!

-نه نه... ما برای قتل و غارت آمده ایم. عجب گیری کردیما. دو دقیقه دخالت نکنین ما با چوب دستی توی سر پسرتان بزنیم که بمیرد.

جیمز و لی لی که دیگر نمی ترسیدند، به لرد نزدیک شدند. یقه ردایش را گرفته و او را از روی زمین بلند کردند...

-چه می کنید؟ هدفتان چیست! ما را روی زمین بگذارید! چرا به سمت پنجره می رویم؟

لرد، بسیار سبک وزن بود.
قبلا زیاد پرواز کرده بود. ولی این اولین پروازش از پنجره طبقه دوم، به مقصد زمین سرد و سفت بود.

چند ثانیه بعد، روی زمین پهن شده بود.
-خوش نگذشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!