جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
شش

اولین عکس العمل غیر ارادی بلاتریکس، هنگام روبه‌رویی با بحران همیشه یک چیز بود: انکار!
-پرنسستون ارباب؟ نه! دست من نیست.

لردسیاه با تعجب به بلاتریکسی که سر و ته نجینی از دو طرفش بیرون زده بود، خیره شدند اما درست در همان لحظه، بلاتریکس متوجه عملی که انجام داده بود شد... او به لرد سیاه دروغ گفت!
عمیقا و از ته قلب مطمئن بود که یک انسان است. حتی کوچکترین ربطی به اجنه خانگی ندارد اما در آن لحظه، به شدت با دابی همزاد پنداری می‌کرد!
-من الان دروغ گفتم ارباب؟

لرد سیاه ابرویی بالا انداخت.
-مطمئنیم که اگه نمیگفتی، ما قادر به دیدن دم دخترمون نبودیم. اما به هر روی... چرا به ما دروغ گفتی بلا؟

بلاتریکس شرمگین، نجینی را روی زمین گذاشت و نگاه خشمگینی به هوریس انداخت.
-تقصیر این ملعونه دیگه. هی راه افتاده میگه کافی نیست کافی نیست. رودولف رو بهش دادم گفت کافی نیست. ایوان رو دادم گفت کافی نیست. چشم های زشت خودش رو بهش دادم، گفت کافی نیست. دیگه جز نجینی چیز کافی دیگه‌ای به ذهنم نرسید!

لرد آه متاسفی کشید.
-خوبه حالا ما رو تحویل ندادی! به هر روی... بلاتریکس دست از تحویل دادن ارتش ما به اسلاگهورن بردار. اینجور که داری پیش میری ارتش سیاه داره تبدیل میشه به انجمن اسلاگ! برو و شی با ارزشی بیار. شی بلا! شی بی جان!

بلاتریکس در حالی که دستش را در موهایش فرو کرده و به دنبال چیزی می‌گشت، زیر لب با خود حرف زد.
-چیز با ارزشی ندارم آخه من... شی بی جان با ارزش مثل چی... هوم؟

اسلاگهورن به سوال بلاتریکس پاسخ داد.
-مثل اون خنجر نقره‌ای قشنگه که...

و قبل از اینکه جمله اش تمام و کمال منعقد بشود، گوشه دیوار، در حالی که خنجر نقره‌ای قشنگه زیر گلویش فشرده می‌شد، گیر افتاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سه دونه پلاکس.

دستور جدید همه‌ی مرگ‌خواران از جمله پلاکس را به فکر فرو برده بود. او درحالی که روی پشت پرنسس نجیبی، عکس پیتزا میکشید، به تعدادی از فک و فامیلش فکر کرد.
_ مامان و بابا...؟
_نه اونا خودشون کار دارن.
_خاله مری...؟
_وای نه، اگه بیاد اینقدر برای اسلاگهورن کار میکنه که تولیدی‌اش به هیچ کس دیگه ای نیاز نداشته باشه.
_عمو هنری چطوره؟ هم غر میزنه، هم کارو خراب میکنه.
_ نه عوضش غذاهای خوشمزه درست میکنه، اسلاگ چاق میشه.
_ پس... .

شخصی که در خیال پلاکس پا برهنه میدوید، عصایش را به مخچه‌ی او کوبید.
_ پس چرا منو نمی‌بینی؟

پلاکس به سمت خیالش برگشت.
_ مادربزرگ؟!

اما مادربزرگ پلاکس از آنجا رفته بود.
_ باید برم دنبال مادربزرگ. به یک هفته نمیکشه که تولیدی اون شخص زورگو با خاک یکسان میشه. اما، اصلا مادربزرگ کجاست؟

پلاکس نمی‌دانست مادربزرگش را از کجا پیدا کند. مادربزرگ هم مادربزرگ های قدیم؛ حداقل یک خانه داشتند و هی از قطب شمال به جنوب در سفر نبودند. او چطور میفهمید که مادربزرگش کجاست؟
_ باید به تلفن ماگلی‌اش زنگ بزنم.
_ اما من که تلفن ندارم.

ناگهان صدای پرنسس نجینی، پلاکس را به خودش آورد.
_ من یدونه تلفن دارم، میخوای؟ فقط باید فس بدی پاپا چیزی نفهمه.
_ عه، مگه شما صدای منو میشنیدین؟
_ دو ساعته داری بلند بلند با خودت فس میکنی. در ضمن، اگه تلفن میخوای باید به عمو هنری‌ات بگی بیاد برام غذا فس کنه.

پلاکس کمی فکر کرد؛ باید هر طور شده مادربزرگش را پیدا میکرد.
_ قبوله.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
5

- داییمان را بدهید برویم. ولی قبلش یک لیوان آب به ما بدهید. تشنه ایم!

مسئول پذیرش که خودش هم کاملا معتاد به نظر می رسید، از بالای عینک به لرد سیاه که ظاهری نه چندان عادی داشت نگاه کرد.
- دایی شما کی باشن؟

به لرد برخورد! دایی او معتاد و به درد نخور بود. ولی در دنیای جادوگری فردی شناخته شده و مهم و بسیار سالازار اسلیترینی بود.

-دایی ما مورفین گانت بزرگ می باشند. بسیار بزرگ و معروف. فقط کمی معتادند. از دوران طفولیت آمده اند اینجا که ترک کنند و موفق نشده اند. بعد هم دیده اند که غذا مفت و تختخواب مفت. همینجا ماندگار شده اند.

مسئول پذیرش با شنیدن اسم مورفین گانت از جا پرید. دوان دوان به داخل کمپ رفت و مورفین را داخل لوله فاضلاب پیدا کرد و داخل کیسه ای چپاند و برای لرد سیاه آورد.
-آقا بگیرینش. فقط اینو از این جا ببرین. هر چی دورتر بهتر.

مسئول پذیرش همینطور که با هیجان حرف می زد، لرد را به طرف در هل می داد. لرد و مورفین را از در خارج کرد و در را بست و شش قفل پشت آن زد.

-ما... یک لیوان... آب...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان روزیه - ۷

- خب ببین بلاتریکس که کنکل شد. شوهرش رودولف هم فامیل حساب میشه به هر حال...ولی فکر نکنم بلا خوشش بیاد. نارسیسا هم که...نه باز به بلای خشمگین میرسیم...لوسیوس چطور؟ اونم فامیله و اتفاقا بلا دل خوشی ازش نداره! یافتم یافتم!

ایوان همچون ارشمیدس در راهرو های خانه ریدل میدوید و فریاد "یافتم یافتم" سر میداد! کمی جلوتر به هکتور رسید که با ناراحتی دیگ معجونش را بغل کرده بود و اشک ریزان آن را به طرف تالار میبرد.
- هکتور؟ چرا گریه میکنی؟

هکتور با بغض به دیگ اشاره کرد و پاسخ داد:
- هرچی که با خودم بردم کافی نبود. بهم گفتن برو عزیز ترین داراییت رو بیار! من از پاتیل عزیزتر چیز دیگه ای ندارم...آه ای معجون های من بدرود! امروز رو باید در تمام جامعه جادوگری عزای عمومی اعلام کنن. روزی که استعداد معجون سازی هکتور برای همیشه نابود شد!

ایوان که اطمینان داشت این روز در تقویم جادوگران به عنوان بزرگترین جشن در تمام دوران ها ثبت خواهد شد جلوی خنده اش را گرفت و از هکتور پرسید:
- ببینم تو لوسیوس رو ندیدی؟

- لوسیوس؟ چرا دیدمش ته همین راهرو داشت با خودش حرف میزد و یه چیزی در مورد تموم شدن گنجینه هاش میگفت. ولی گنجینه های اون چه اهمیتی داشت؟ گنجینه واقعی پاتیل و معجون های من بود. مگه نه ایوان؟...ایوان؟ کجا رفتی؟

هکتور که دید ایوان ناپدید شده تصمیم گرفت پاتیلش را همراه با اندوه بزرگش به دوش بکشد و به مسیرش ادامه دهد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
.3

- نه نکن. من هنوز خیلی جوونم. کلی آرزو دارم. باید کلی کار انجام بدم. چطور دلت میاد؟

اسکورپیوس روی تخت جراحی در وسط خانه ریدل ها نشسته بود و در حال التماس کردن به هوریس اسلاگهورن بود تا شاید او را از کارش منصرف کند. ولی بنظر می آمد هوریس روی کارش مصمم است و قصدی جز این کار ندارد.

- ببینم تو کاری هم بلدی انجام بدی تا امعاء و احشائت رو نکشم بیرون؟ مثلاً میتونی سه تا گاو رو درسته بخوری؟

اسکورپیوس لحظه ای فکر کرد و بعد یاد خاطره ای افتاد. اسکورپیوس ذاتاً آدم گیاهخواری بود و از گوشت هم بدش می آمد. به خاطره ای فکر کرد که در آن بعد خوردن اولین لقمه گوشت تا سه روز مدام در حال رفت و آمد به سمت دستشویی بود و خواب و قرار نداشت. البته گوشتی که خورده بود فاسد بود ولی اسکورپیوس این را نمی دانست و به همین دلیل از تمام گوشت ها بدش می آمد.

پس بلافاصله جواب داد.

- نه.
میتونی با جومونگ بجنگی و نمیری و حتی شکستش بدی؟

اسکورپیوس نمی دانست جومونگ کیست ولی می دانست احتمالا مرگبار است.

- نه.

- ببین...نمی تونی کاری انجام بدی پس من جراحی رو شروع می کنم. اعضای بدنت فقط برای پس دادن طلبت هست.

اسکورپیوس خواست حرف بزند که حرف در دهانش خشک شد و در نیامد. هوریس اسلاگهورن بلافاصله جراحی را شروع کرد.

نیم ساعت بعد

اسکورپیوس نیم ساعت بعد به شکلی جدید تبدیل شده بود و بجز یک سر چیز دیگری از او باقی نمانده بود و معلوم نبود بر چه منطقی هنوز زنده است و نفس می کشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
آخریشون!


فضا به شدت خوب و آرام بود. دیگر صدای خاندان چین چونگ از آن رادیو قدیمی نمی آمد که روی مخ او پا به رهنه راه برود و در ظاهر هم، دیگر چیز ارزشمندی نمانده بود که بخواهد بدهد برود. به همین دلیل دیگر آتشفشانی هم فوران نمیکرد. همه چیز به بهترین نحوه داشت، پیش میرفت.

نفس راحتی کشید و پودر نسکافه چهار در یک را درون لیوان و روی آن آبجوش ریخت. منتظر ماند تا کمی سرد شود و چند لحظه بعد لیوان را برداشت. مقداری از آن را نوشید، هنوز طعم تلخ قهوه را درست حس نکرده بود که کسی محکم به در کوبید.

-زی... زی... بیا کارت دارم.
- باز چی شده؟!

در را باز کرد و با کتی مواجه شد. کیت بر عکس همیشه سرش را پائین انداخته بود و اصلا برای حرف زدن ذوق نداشت.
- ببین.. میخوام یه چیزی بهت بگم... ممکنه که باز عصبانی بشه ولی...
- حوصله ندارم... برو سر اصل مطلب!
-طلب اسکور هنوز صاف نشده... از طرفی ام ظاهرا هوریس از عینکت خوشش اومده.

قبل از اینکه کتی جمله اش را تمام کند مقداری دیگری از نسکافه اش را خورده بود اما هنور چند صدم ثانیه هم نگذشته بود که نسکافه به سرعت در گلویش پریده بود.
- من این عینکو تازه... اهه... اهه... دو هفته است خریدم... اهه... اهه... میدونی ... اصن این عینک نباشه... اهه... منم نیستم...
- زی حالت خوبه؟ چرا داری میفتی؟

جمله آخر کتی در ذهنش اکو شد و تصویر جلوی چشمش هم سیاهِ سیاه شد. لحظه ای بعد عینک در گوشه از راهرو افتاده بود و دیزی و لیوان در گوشه ای دیگر.

چندی بعد– این بار در اتاق ملانی

ملانی شربتی را درون لیوان ریخت و روی میز گذاشت.
-اینو باید کامل بخوری! راستی کتی گفت بهت بگم موقعی که افتادی روی عینکت خش افتاد یکم از قیمتش میاد پائین.
- کی میتونم برم توی اتاق خودم؟!
- بابتش ناراحت نیستی؟! چه عجیب! فعلا چند ساعتی باید بمونی... ببینم چی میشه. اگه حالت خوب نشد باید تا صبح چند بار دیگه از این شربت بخوری.

نمیدانست چرا ولی نسبت به همه چیز بی حس شده بود. نگاهی به خودش انداخت و نگاهی به تخت بیمارستانی که رویش نشسته بود. میخواست لیوان را برد که چشمش به کراواتش افتاد.

- ملانی یه لحظه بیا!
- چیزی شده؟
- میشه اینو ببری پائین بدی به هوریس.
- تو دیگه نباید چیزی بدی...
- مسئله ای نداره. من که از همه چی گذشتم اینم روش!

کراواتش را باز کرد و به ملانی داد. لبخند کمی از روی شرارت و نفرت روی صورتش نقش بست. درست بود؛ او لازم نبود کراواتش را بدهد ولی وقتی بیشتر فکر میکرد، با این کار میتوانست در زمان تسویه حساب خیلی بیشتر و بهتر به حساب نواده مالفوی ها برسد.

تامام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دو دونه پلاکس.

اسلاگهورن با خشم مدادشمعی هارا به سینه پلاکس کوبید و فریاد زد:
_ اینا که همشون شکسته ان! چرا فکر کردید من احمقم و این آشغالا به دردم میخوره؟

پلاکس متقابلا جعبه را به سمت اسلاگهورن برگرداند.
_ نخیرم آشغال نیستن، تازه ارزششون از مدادشمعی نشکسته بیشتره، مشخصه که دست یه نقاش حرفه ای بوده.

اسلاگهورن از این چیزها سر در نمی‌آورد؛ با خودش فکر کرد شاید پلاکس راست می‌گوید. او میتوانست مدادشمعی هارا به پیکاسو منصوب کند و با قیمت بالایی بفروشد. برای همین جعبه را در کیسه اش انداخت و به سراغ نفر بعدی رفت.


دو روز بعد_ خانه ریدل

همه چیز دوباره آرام شده بود.
اسکورپیوس، که حالا فرش زمین شده بود، مکان خوبی برای استراحت پرنسس نجینی به شمار می‌رفت. بقیه مرگخوران هم هرکدام در گوشه ای مشغول کارشان بودند.
این آرامش، دو ساعت طول نکشید که صدای زنگ در همراه با فریاد هایی بالا رفت.
قاقارو با سرعت سرسام آوری بازی قایم باشک با کتی را رها کرد، به سمت در رفت و آن را گشود.
اسلاگهورن با کیسه از وسایل ارزشمند مرگخوران وارد خانه شد و همه آنها را روی زمین ریخت.
_ چه وضعشه؟ این آت و آشغالا چیه به من انداختین؟ حتی یدونه اش هم فروخته نشد. پدرتونو درمیارم!

جمله آخر برای پرنسس نجینی سنگین آمد، خواست نیشی نوش اسلاگهورن کند که توسط لرد سیاه متوقف شد.
_ باز چه شده هوریس؟ استراحت مارا حراج کردی؟
_ نخیر، این وسایلو حراج کردم. اما حتی یه دونه اش هم فروخته نشد. خجالت نمی‌کشید؟ سر من کلاه میذارید؟ کور خوندید، رفتم وزارتخونه و حکم جدید گرفتم.

اسلاگهورن حکم جدید را جلوی صورت لرد سیاه گرفت.
_ ما جز کلماتی تار چیزی نمیبینیم.

کاغذ حکم خیلی جلوی صورت لرد بود؛ اسلاگهورن آنرا عقب تر برد.

_ بنا بر محتوای این حکم، شما به علت بدبخت بودن و نداشتن یک وسیله به درد بخور، باید یکی از اعضای خانواده خود را جهت کار در تولیدی اسلی_گی به شاکی پرونده، هوریس اسلاگهورن اهدا کنید.
امضا، وزارت سحر و جادو.

لرد سیاه با تعجب کاغذ را پایین آورد.
_ اما تو که تولیدی نداشتی!
_ بلاخره زندگی خرج داره. شما که بساط خرید و فروش منو فراهم نکردید، منم مجبور شدم کار و کاسبی جدید راه بندازم. اما نیروی کار ندارم.

مرگخوران به فکر فرو رفتند. همه آنها یک نفر را در فامیل و خانواده داشتند که می‌توانست در کارگاه تولیدی اسلاگهورن جان بکند و حقش باشد. فقط باید آن یک نفر را پیدا میکردند.

_ یاران ما، این ملعون زور می‌گوید. اما چاره ای نیست، مهر وزارتخانه پشت زورگویی هایش است. بروید یک فرد شایسته از خانواده خود بیاورید و به او بدهید. فرد شایسته ای بیاورید که اسلاگهورن را به غلط کردن بیاندازد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 07:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان روزیه - ۶

- آهای...یکی نیست به من کمک کنه خودمو سرهم کنم؟...لطفا؟
در واقع مرگخواران زیادی در راهرو تردد میکردند اما هیچ کدام به ناله های ایوان توجه نمیکردند. بلا تهدیدشان کرده بود اگر به او کمک کنند همان بلا را سر آنها خواهد آورد و از آنجاییکه آنها علاوه بر استخوان پوست و گوشت و خون هم داشتند اصلا علاقه ای به دچار شدن به عاقبت ایوان از خود نشان نمیدادند.

ایوان که از این وضع خسته شده بود سعی کرد خودش مشکلش را حل کند:
- از قدیم گفتن روی پای خودت وایسا...نه پای احمق تو رو نگفتم اول باید دستم رو پیدا کنم.

دست ایوان مانند عقرب روی زمین خزید و جمجمه ایوان را برداشت و آن را روی ستون مهره ها جا داد. ایوان اما خشمگین فریاد زد:
- اینجا نه ابله! این انتهای ستون مهره هاست! باید سرمو اون طرف بذاری!

دست دوباره جمجمه عرغرو را از جا کند و ان طرف وصل کرد. سپس دانه دانه استخوان های قفسه سینه را در جای خودش گذاشت و همین طور جلو رفت تا بالا تنه ایوان تکمیل شد. ایوان به اطراف نگاهی انداخت و دنبال استخوان لگنش گشت.
- اهان اونجاست. بیا نزدیک تر ببینم.

اما استخوان لگن قابلیت حرکت نداشت و نمیتوانست تکان بخورد. به همین دلیل ایوان خودش را کشان کشان به ان رساند و استخوان لگن را در جای درستش جا زد. سپس به سمت پاهایش برگشت و ان ها را هم سر جای درست قرار داد و بالاخره توانست سرپا بایستد.

- خببب...بالاخره تموم شد. حالا برمیگردیم سر چالش اصلی! من غیر از بلا دیگه چه فامیل هایی دارم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 04:44
نمایش جزئیات
آفلاین
از آنجایی که ذهنِ لردسیاه و پرنسس‌ش ارتباط عمیقی باهم داشتند، افکارِ نجینی متوجه‎‌ی ذهنِ لرد شد. بعد از شامِ نجینی، ریاست ویزنگاموت در راُسِ خواسته‌های حالِ حاضرِ لرد بود. و نجینی می‌خواست کمک کند.

-

پس، از شانه‌های لردسیاه دوباره پایین خزید، به سمت اتاق‌ش رفت، و چند دقیقه بعد برگشت و چشم لردسیاه و بقیه‌ی مرگخوارانی که در آن اتاق حضور داشتند روی دُمِ نجینی و چیزی که حمل می‌کرد قفل شد:

تصویر تغییر اندازه داده شده


صدای اندوهگین لردسیاه شنیده شد:

- قلبِ سیاهِ ما به درد آمد.

چند تن از مرگخواران همزمان واکنش نشان دادند:

-

اسکورپیوس که مسبب تمامِ این اتفاقات بود تقریبن فریاد زد:

- نه پرنسس! نه! این برای شما خیلی بارزشه، بذارید من الان یکی از کلیه‌هام رو میدم به جاش!

فضا سنگین بود.. همه از عاقبتِ این اتفاق هراسیده بودند. نجینی اگر این داراییِ باارزشش را می‌بخشید، قطعن لردسیاه یکی از آن‌ها را بعدن جایگزین می‌کرد.

هوریس به تکه پیتزایی که نجینی آورده بود خیره شد و نمی‌دانست با چه زبانی به پرنسس بگوید که چیزهای ارزشمندِ بیشتری می‌خواهد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1401/5/14 21:12:29
ویرایش شده توسط نجینی در 1401/5/14 21:12:53
ویرایش شده توسط نجینی در 1401/5/14 21:12:53
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 03:21
نمایش جزئیات
آفلاین
پنج

اسلاگهورن خواست با تعجب به بلاتریکس خیره شود، اما چشمانش کف دستش بودند. پس ابتدا آنها را سرجایشان قرار داد و سپس، به بلاتریکس خیره شد.
-چشم های خودم رو به خودم میدی؟!

بلاتریکس چشم غره ای به او رفت.
-خوبی هم بهت نیومده. پسشون بده ببینم!

و انگشتش مستقیما به سمت تخم چشم اسلاگهورن حرکت کرد.
اسلاگهورن با سرعتی که از هیکلش بعید بود، جاخالی داد.
-نـــــــه حالا! عصبی نشو. باشه... اینم قبول. اما واقعا یعنی تو یه چیز با ارزش درست حسابی نداری به من بدی؟!

پاتیل حاوی معجون صبر بلاتریکس به غل غل افتاده بود.
-آقا من اگه یه دارایی با ارزش و درست حسابی به تو بدم، تو دست از سر کچل من بر میداری؟

نگاه اسلاگهورن گره خورد به مجموعه بیدهای کتک زن روی سر او. اما ترجیح داد سکوت کند و در عوض با اشتیاق منتظر دارایی ارشمندی که قرار بود تصاحب کند، بماند.
بلاتریکس نگاهی به دور و برش انداخت و قدمی به اسلاگهورن نزدیک شد. دست در جیبش کرد.
-ببین... این مال من نیست. یکی از با ارزش ترین دارایی های لرد سیاه محسوب میشه.

چشمان اسلاگهورن برق زد.

-بی سر و صدا بگیرش و...

-هی! شما! من در مورد فاصله اجتماعی چی گفتم؟!

با بلند شدن عربده رودولف توجه همه، از جمله لرد سیاه به آن دو جلب شد.
-بلا؟ چرا نگفتی پرنسسمون دست توئه؟ یک ساعته دنبالش می‌گردیم. نگران شدیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him