اولین عکس العمل غیر ارادی بلاتریکس، هنگام روبهرویی با بحران همیشه یک چیز بود: انکار!
-پرنسستون ارباب؟ نه! دست من نیست.
لردسیاه با تعجب به بلاتریکسی که سر و ته نجینی از دو طرفش بیرون زده بود، خیره شدند اما درست در همان لحظه، بلاتریکس متوجه عملی که انجام داده بود شد... او به لرد سیاه دروغ گفت!
عمیقا و از ته قلب مطمئن بود که یک انسان است. حتی کوچکترین ربطی به اجنه خانگی ندارد اما در آن لحظه، به شدت با دابی همزاد پنداری میکرد!
-من الان دروغ گفتم ارباب؟
لرد سیاه ابرویی بالا انداخت.
-مطمئنیم که اگه نمیگفتی، ما قادر به دیدن دم دخترمون نبودیم. اما به هر روی... چرا به ما دروغ گفتی بلا؟
بلاتریکس شرمگین، نجینی را روی زمین گذاشت و نگاه خشمگینی به هوریس انداخت.
-تقصیر این ملعونه دیگه. هی راه افتاده میگه کافی نیست کافی نیست. رودولف رو بهش دادم گفت کافی نیست. ایوان رو دادم گفت کافی نیست. چشم های زشت خودش رو بهش دادم، گفت کافی نیست. دیگه جز نجینی چیز کافی دیگهای به ذهنم نرسید!
لرد آه متاسفی کشید.
-خوبه حالا ما رو تحویل ندادی! به هر روی... بلاتریکس دست از تحویل دادن ارتش ما به اسلاگهورن بردار. اینجور که داری پیش میری ارتش سیاه داره تبدیل میشه به انجمن اسلاگ! برو و شی با ارزشی بیار. شی بلا! شی بی جان!
بلاتریکس در حالی که دستش را در موهایش فرو کرده و به دنبال چیزی میگشت، زیر لب با خود حرف زد.
-چیز با ارزشی ندارم آخه من... شی بی جان با ارزش مثل چی... هوم؟

اسلاگهورن به سوال بلاتریکس پاسخ داد.
-مثل اون خنجر نقرهای قشنگه که...
و قبل از اینکه جمله اش تمام و کمال منعقد بشود، گوشه دیوار، در حالی که خنجر نقرهای قشنگه زیر گلویش فشرده میشد، گیر افتاد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




