جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] آژانس مسافربری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر همون اول که وارد جنگل شد متوجه یه موضوعی شد. درختا نسبت به زمان آینده خیلی خیلی بلندتر بودن. و البته دایناسورای کوچیک و بزرگ و عموما درنده ای که بین درختا حرکت میکردن، انقدر سریع بودن که فنریر جز بو و البته سایه شون چیزی نمیدید. و برای اولین بار توی زندگیش حس کرد ضعیف و حتی کند شده و به انتهای هرم غذایی سقوط کرده.

اصولا قاعده ای وجود داره مبنی بر اینکه اگر ما چیزی رو میبینیم، اون چیز هم قطعا ما رو میبینه. و فنریر به خوبی با این قاعده آشنا بود. در نتیجه حداکثر تلاشش رو میکرد که از جثه کوچیکش در مقابل دایناسورا استفاده کنه و پنهان بمونه، و همزمان بتونه ببینتشون تا شاید یه تی رکس پیدا کنه.

فنریر یه نکته رو فراموش کرده بود... اگر اون با این قاعده آشنا بود، این قاعده هم با فنریر آشنا بود. یه نکته خیلی خیلی ریز و ظریف که فنریر فراموش کرده بود، و بنابراین وقتی یه سایه نه چندان ریز و ظریف روی سرش قرار گرفت و جلوی تابش آفتاب رو گرفت، متوجه نشد.

ولی وقتی چند قطره خیلی بزرگ و البته چسبناک آب افتاد روی سر و کله ش، یکم شک کرد.
- هممم... باروناشون هم عجیب و غریب بوده ها شصت و پنج میلیون سال قبل. چسبناک... بزرگ... دلم باز تنگ شد.

البته که شکش به چیز اشتباهی بود. ولی خب دنیا روش های مسخره ای برای تصحیح اشتباهات داره. و در اون لحظه هم روش مسخره ش، بلند شدن فنریر توسط دندونای یک عدد تی رکس بود. البته تی رکس فنریر رو نخورد. فقط به دندون گرفت و با خودش برد.

قلب فنریر اومد تو دهنش... و اصلا نتونست تکون بخوره. ولی خب سر و ته از دندون تی رکس آویزون بود و در نتیجه خون داشت توی مغزِ کوچیکش جمع و باعث خواب آلود شدنش میشد. البته فنریر تلاش کرد مقاومت کنه. فنریر گرگینه مقاوم خوب حتی. ولی خب حس خواب آلودگیش قوی تر بود و زد پس کله ش و خوابوندش...

فنریر ناگهان با برخورد شدید به زمین و درد گرفتن کل بدنش بیدار شد، نشست، به تی رکس عظیم که جلوش بود، و به سه تا بچه تی رکسی که خوابیده بودن نگاه کرد...
- آه شوت هیر وی گو اگین.

ولی تی رکس، فنریر رو نخورد. بچه هاشم بیدار نشدن که فنریر رو بخورن.

- من عمرا اینو مامان صدا نمیکنم.

تی رکس غرش آرومی کرد... و به آرومی دور شد...

و چند ثانیه بعد، بچه تی رکسا بیدار شدن. با نگاه های عجیبی به فنریر نگاه کردن، و با سر هاشون که بازهم از کل بدن فنریر بزرگتر بود، ضربه های آرومی به فنریر زدن. فنریر هیچوقت فرصت اعتراض نکرد، چون یکی از بچه ها از پشت زدش، و بعد اونا شروع کردن به پاس دادن فنریر به هم دیگه.

فنریر طبیعتا نتونست اعتراض کنه. فقط تونست در عرض یک لحظه دست یکی از بچه تی رکسا رو بگیره و با یک حرکت سریع سوار شه پشتش. و چند ثانیه بعد، بچه تی رکس شروع کرد به تکون خوردن و تلاش برای پایین انداختن فنریر. البته فنریر به شدت خودشو نگه داشت.
و بچه تی رکس هم شروع کرد به دویدن و دور شدن از دوتا بچه تی رکس دیگه...

چند ثانیه بعد، فنریر و بچه تی رکس تنها بودن... اونم وسط جنگی که هر لحظه ممکن بود یه جونوری از راه برسه و شکارشون کنه.
فنریر با خودش فکر کرد... باید یه روز تمام از این بچه مراقبت میکرد تا بتونه برگرده. ولی واقعا ایده ای نداشت چطور. بنابراین شروع کرد به فکر کردن راجع به کودکان...
و بعد رفت چندتا برگ بلند از روی زمین برداشت و بهم گره زد. بچه تی رکس رو خوابوند روی زمین و شروع کرد به پوشک کردنش. البته چندبار اول تلاشش شکست خورد و دست و پا و سر و کله بچه رو به هم گره زد.

فنریر به بچه تی رکس که گیج شده بود نگاه کرد، و تلاش کرد بلندش کنه، و بغلش کنه. البته با توجه به وزن زیادش، کار سختی بود و نفس و کمر فنریر گرفت.
- مامانی حواسش بهت هست... نگران هیچی نباش...

البته نگاه بچه تی رکس مقداری گرسنه بود. فنریر خوب این نگاه رو میشناخت.
- شکار باید بکنیم... کاش اون شهاب سنگه بخوره زودتر تو فرق سرمون تموم شیم. بچه داری چرا انقدر سخته؟

و اینطوری بود که فنریر همراه با بچه تی رکس توی بغلش، رفت دنبال شکار، البته حواسش بود که خودشم شکار نشه. در طول مسیر همونطور که میرفتن، هر گونه حشره و خزنده کوچیکی که میدید رو میگرفت و مستقیم مینداخت تو حلق بچه تی رکس، انقدر این کار رو تکرار کرد تا بچه تی رکس با یه آروغ بلند که فنریر رو تقریبا روی زمین انداخت، سیر شدنش رو اعلام کرد.

- خب... سر پناه پیدا کنیم حالا.

و با این اعلام، راه افتاد تا اینکه رسید به یه محوطه بدون درخت که دریاچه و رودخونه هم داشت و کلی دایناسورای کوچیک و بزرگ و علف خوار کنارش وایساده بودن و آب و علف میخوردن.

- خب دیگه، همینجا میمونیم ما هم. همسایه هامونم که خوب به نظر میرسن.

البته طبیعتا بچه تی رکس جوابی نداد. اگه انتظار داشتید این یه رول رماتیسمی باشه که تی رکسا صحبت میکنن و فنریرها بالای هرم غذایی هستن و همه دایناسورا رو کالباس میکنن، کور خوندید!

خلاصه که فنریر و بچه تی رکس اونجا موندگار شدن و برای غذا هم شروع کردن به حشره و خزنده خواری. اوضاع داشت خوب پیش میرفت تا اینکه یک هو فنریر متوجه شد که همسایه هاشون اصلا تا حالا اونارو ندیدن... و در واقع همه شون به آسمون زل زدن.
فنریر و بچه تی رکس هم تصمیم گرفتن تقلید کنن و به آسمون زل بزنن.

خلاصه، انقدر زل زدن تا بالاخره متوجه شدن آسمون داره سیاه میشه و به صورت کاملا جدی یه شهاب سنگ داره به سمت زمین میاد.
فنریر اونجا برای اولین و آخرین بار فهمید که باید مواظب آرزوهایی که میکنه باشه، البته اون لحظه زیاد طول نکشید...
چون فنریر و تی رکس که تو بغلش بودن، یکهو حس کردن دوباره دارن میپیچن به هم... فنریر فهمید که داره برمیگرده به زمان حال، البته به همراه تی رکس توی بغلش.
و چند ثانیه بعد، فنریر وسط آژانس بود، همراه با یه بچه تی رکس که توی بغلش بود.

- دوباره تبعیدش کنید به همونجا که ازش برگشته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-عه؟... عه می‌کنی؟ اربابت جلوت ایستادن، تو عه می‌کنی؟ بیا حالا هی تونل برو و بیا، تا یاد بگیری دفعه دیگه جای عه، بپری بیرون! وایسا ببینم... لوکیشن کجا بود؟

آنقدر از دیدن لرد شکه شده بود که هیچ توجهی به موقعیت نکرده بود.
-مالی ویزلی داشت... باید پناهگاه بوده باشه دیگه... من نمی‌فهمم آخه چرا ارباب باید تبعید شن پناهگاه.

برای بار هزارم دوباره وارد تونل شد.
-خب آخه آدم حسابی، این تونل رو یه متری می‌ساختی نمی‌شد؟ حتما باید یک کیلومتر تونل می‌زدی؟... همینه دیگه... وقتی همه فک و فامیل رو میارن سر کار همین میشه. باید وزیر راه سازیش شوهر خاله زنش بوده... یه بودجه کلون دادن بهش... عه!

لوکیشن پیش رویش به محض ورودش منفجر شد!
گرد خاک خوابید و در نهایت وینکی دست به گریبان با مردی نمایان شد.
-تسلا جن بد! تسلا دستاوردهای وینکی رو دزدید و جهیزیه کرد... تسلا باید همه‌اش رو پس داد!

و مدام نیمچه سبیل مرد را می‌کشید و موهای فرق وسط ژل زده‌اش را به هم می‌ریخت. مرد هم با کشیدن گوش‌های دراز وینکی تلافی می‌کرد.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر همونطور که توی زمان جا به جا میشد، حس میکرد به شدت داره میچرخه، فشرده میشه، بعد باز میشه و حتی کشیده میشه. درست مثل یه دستمال آشپزخونه که از زیرشلواری هایی با قدمتی ده ساله به وجود اومده. حس میکرد داره به شدت خیس میشه، فشرده میشه، کشیده میشه، و چلونده میشه. این حسی نبود که فنریر دوست داشته باشه دوباره تجربه ش کنه. و بدتر از همه اینکه این حس، اون رو غافلگیر کرده بود. انقدر ناگهانی شروع شده بود که فنریر اصلا فرصت تحلیل و تجزیه مسائل رو پیدا نکرده بود.

و البته چون هر کنشی، واکنش داره و همه چیز در بالانس کامل قرار داره، اون حس هم همونقدر ناگهانی که شروع شده بود، همونقدر هم ناگهانی تموم شد تا فنریر خودش رو زیر دریا و چشم تو چشم با یه کوسه مگالودون ببینه.

کوسه مگالودون، با چشمش که تقریبا به اندازه کل هیکل فنریر بود، به اون نگاه میکرد. و گرگینه بخت برگشته هم طبیعتا با دوتا چشمش به مگالودون نگاه کرد و لبخند شرمگینی زد. و زمانی که دهان مگالودون هم به لبخندی باز شد، البته از نوعی که میگه "بیا بخورمت... بیا لعنتی. "، فنریر با تمام سرعت شروع کرد به شنا کردن تا خودشو به ساحل برسونه.
مگالودون هم طبیعتا با تمام سرعت دنبالش بود. فنریر کم کم داشت فرو میرفت تو حلق مگالودون... شاید هم مگالودون هر لحظه داشت بیشتر فنریر رو فرو میداد.

بهرحال، توی این تعقیب و گریز، با گرگینه ای که شصت و پنج میلیون سال بعد قرار بود بالای هرم غذایی قرار بگیره و کوسه ای که توی زمان خودش بالای هرم غذایی بود، طبیعتا فنریر شکست خورد.

فنریر یک ثانیه بعد، توی حلق مگالودون بود، و با چنگ و دندون خودشو به دیواره گلوی کوسه گیر داده بود.
اون اصولا کسی نبود که تسلیم بشه، در نتیجه، شروع کرد به صخره نوردی. شاید هم گلو نوردی. حتی شاید اولین باری بود که یه موجود دو پا داشت گلو-صخره نوردی میکرد! اما بهرحال فنریر این کار رو کرد.
خودشو کشید بالا. هی کشید بالا. منتها نه به سمت دهان، مستقیم رفت به سمت جمجمه و مغز.
و چند ثانیه بعد، خیلی راحت دراز کشیده بود روی توده نرم و صورتی که دو برابر اندازه تخت خودش توی خانه ریدل ها بود.
- الان که فکر میکنم تبعید زیادم بد نمیگذره ها. اوه نه... میگذره... ارباب رو میخوام، و سوسیس کالباسای تو یخچال. باید زودتر برگردم.

بنابراین، فنریر شروع کرد به انگولک کردن مغز عظیم مگالودون تا شاید به سمت ساحل بتونه بره. گاهگداری هم میرفت به سمت جلوی مغز که از توی چشمای مگالودون بتونه جلوش رو ببینه.
و فنریر به همین شکل، با بازی بازی کردن با مغز و چشمای مگالودون تونست ساحل رو بیابه.
البته، دست فرمونش اصلا خوب نبود... و خودش و مگالودون با هم به شدت به گل نشستن.

فنریر با آرامش از توی دهان مگالودون که به شدت برای نفس کشیدن تقلا میکرد، خارج شد. و طبیعتا اصلا برای جونوری که تلاش کرده بود بخورتش دلسوزی نکرد.
در نتیجه، مستقیما رفت به سمت جنگل تا شاید یه بچه تی رکس یتیم شده پیدا کنه و ازش نگهداری کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 07:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب تام، ما تمام سوابق و علایق تو رو از طریق پرونده‌ت بررسی کردیم و به یه نظر جامع رسیدیم برای خونه رویاییت.

مایکل این را رو به تام گفت و بعد از رقص پایی کوتاه، بشکنی زد.
- پشت سرت رو نگاه کن.

تام به پشت سر برگشت و... نه! این بار فکش زمین نیفتاد.
صحنه‌ای که می‌دید بیشتر از اینکه تعجب آور و هیجان‌انگیز باشد، غم‌انگیز بود!

- بله. ما با بررسی سوابقت متوجه شدیم که علاقه شدیدی به پیپ و پاول سزان داری، واسه همین خونه‌ت رو به شکل پیپ ساختیم و روی تمام دیوارا هم نقاشی مرد پیپ کش رو آویزون کردیم!

ماه‌ها و سال‌ها سر و کله زدن با اگلانتاین پیپ‌کش، که از قضا منفور ترین فرد زندگی‌اش بود، و حالا در شبیه‌سازی بهشت هم باید با خانه‌ای به شکل پیپ و با نقاشی‌ای شبیه به چهره‌ی آن ملعون زندگی می‌کرد!

- میشه... درخواست تغییر بدم؟
- قطعاً! چرا که نه؟ اتفاقاً با دوستان طراح سر این صحبت داشتیم که از دودکشت دودِ پیپ بیرون بیاد یا دود معمولی؛ که آخر به این نتیجه رسیدیم دود معمولی باشه. می‌خوای برات دود پیپش کنم؟

تام لحظه‌ای صبر کرد.
اگر درخواست تغییر بزرگ‌تری می‌داد احتمالاً شک می‌کردند که نکند او متعلق به اینجا نباشد و بیرون بیندازنش. به همین دلیل تصمیم گرفت درخواستی نکند به هم‌زیستی با خانه‌ای که احتمالا اگلا عاشقش میشد رضایت بدهد.

***


- روز چهارم از آزمایش. سوژه به خوبی توسط شک و تردید احاطه شده و داره زجر می‌کشه. شکنجه بعدی از طریق دوستانش خواهد بود. پایان مکالمه.

مایکل این را در ضبط صوتش گفت و به سمت خانه تام رهسپار شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
دختر آقای گانت قصد ادامه تحصیل دارد! - قسمت هفتم


-پدر مامان با بخوانیم و بنویسیم که لیسانس نمیدن! مامان می خواد بره دانشگاه لیسانس بگیره!

شاید پر شدن حساب‌های بانکی و سکونت در زعفرانیه، روی اخلاق ماروولو و برخوردش با دخترش تاثیر گذاشت اما برای تغییر باورهای بنیادین او به چیزی بیش از این ها نیاز بود...چیزی شبیه به معجزه!

با خشم چند تار از سبیلش را کند.
-زمان سالازار...مرلین بیامرزدش. ضعیفه پاش رو از خونه می ذاشت بیرون، همون پاش رو قلم می کردن! ضعیفه رو چه به دانشگاه؟! پس فردا دو کلوم درس می خونه یاغی میشه! دختر باس بمونه توی خونه فقط برا کانون گرم خونواده بپزه و بشوره و بسابه!
-اما مامان دوست داره مادری تحصیل کرده باشه و به قله های موفقیت...
-تف به شرف من اگر بذارم وارث سالازار کبیر بره دنبال درس و تحصیل.


* * *


-من که میدونم آخرم هیچی ازت در نمیاد توی این کنکور...ولی بیا این آجیل چهار مغز رو بگیر ببر سر جلسه بخور شاید اون مغز پوکت یکم کار کرد!
-چشم پدر مامان.

چهار ساعت بعد...

مروپ مانند افرادی که در نبرد سختی پیروز شده باشند از در حوزه امتحانی خارج گشت.
-عالی بود پدر مامان. مامان بدون درصدی تردید بهترین دانشگاه ایران قبول میشه.

پس از اعلام نتایج...

-فقط یکم اونورتر از بهترین دانشگاه ایران قبول شدم...یعنی یکم بیشتر از یکم...یکم "دانشگاه کویر لوت" قبول شدم!
-گفتم که هیچی ازت در نمیاد دختر. حالا چه رشته ای؟
-یه رشته بسیار مفید پدر مامان. رشته ای که می تونه آینده نسل بشر رو تغییر بده. رشته "آبیاری گیاهان دریایی".
-زِکی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 01:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-بارون میاد، شَر شَر! رو پشت بوم هاجر... هاجر عروسی کرده، موهاشو خروسی کرد!
-بسه دیگه مرد! چقدر آواز میخونی!

در آن روز بارانی، ایوا، با زوجی پیر در وانتی دم کرده نشسته بودند و در جاده به سوی کوه و جنگل میرفتند.
پیرمرد آواز میخواند. ایوا با ذوق دست میزد و پیرزن هم هر چند دقیقه یکبار، ژاکت دیگری به تن آنها میپوشاند و آن دو لحظه به لحظه گرد تر و قلنبه تر میشدند و فضای ماشین تنگ تر و دم کرده تر!
ایوا درحالی که آستین ژاکت سرخابی رنگی را میپوشید پرسید:
-الان داریم کجا میریم؟

پیرزن که داشت سیبی را پوست میکند با خونسردی جواب داد:
-کوه و کمن! میمریم چادر میزنیم... مارشمالو کباب میکنیم... داستان های ترسناک تعریف میکنیم... وای یادش بخیر... فرانک اون روز هارو یادت هست...

پیرمرد که گویا فرانک نام داشت با حالتی رویا گونه جواب داد:
-آخ پرنتیس... یادته اون...

پرنتیس با یاد آوری"اون" زد زیر خنده و هوار کشید:
-آره! یادته! وای! خدای من! چقدر احمق بودیم...

چاقویی که پرنتیس با آن سیب پوست میکند به طرز ترسناکی جلوی چشم های ایوا تکان تکان میخورد.
پرنتیس ادامه داد:
-یادته اون روز ها توی جنگل میدویدیم... سنجاب هارو با سنگ میزدیم... رو درخت هاقلب تیر خورده میتراشیدیم...
-وای... آره... تازه یواشکی شب ها میرفتیم بالای سر چادر های دیگه، بچه هاشونو با غرش هامون میترسوندیم... روشون آب هم میپاشیدیم گویا...

ایوا که تا آن لحظه چیزی نگفته بود پرید وسط حرف پرنتیس:
-اِم... یکمی داریم کج میشیم به سمت دره ها!

کسی به او توجهی نکرد.
-هه اِی! یادته اون روز توی جنگل با یه حلقه اومدی جلوم زانو زدی فرانک؟ قیافه ات خیلی احمقانه شده بود!

فرانک با یاد آوری خاطره لحظه ای چشمانش را بست و در رویا فرو رفت...
لحظه ای بعد، وانت، با ایوا، پرنتیس و فرانک داخلش به داخل دره سقوط کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/6/24 1:44:55
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای بلاتریکس از دور دست ها به گوشش رسید. حتما خیالاتی شده بود.
چشمانش را باز کرد! هنوز جای ضربه های قبلی درد می کرد. برای همین مثل یک لرد خوب از جا بلند شد. کلاهش را بر سرکشید و بطرف در رفت.

چند ضربه به در زد.

و در را باز کرد!

لردی غیر از لردی که به هوش آمده بود، در را باز کرد!
-فرمایش؟

لرد سیاه نمی دانست در این سناریو باید چکار کند.
-اوووممم... نمی دونیم. ما اومدیم بچه را بکشیم. قبلش هم پدر و مادرش را بکشیم.

لرد آن سوی در پوزخندی زد.
-دیر کردی خب. من همشونو کشتم! الانم قراره به فنا برم!

لرد به هوش آمده غمگین شد.
-پس ما این جا چکاره ایم؟

لرد قاتل کمی فکر کرد.
-نمی دانیم. شاید بدل ما باشی! اگر صحنه خطرناکی داشتیم خبرت می کنیم. چقدر هم که زشتی!

و در را بست!

-خودت زشتی! تو رو از روی ما ساختن خب! چی فکر کردی...بهمان برخورد!

و رفت و سر جایش دراز کشید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس همچنان مشغول طی کردن طول تونل بود.
چه چیزها که دراین مسیر ندید...
از فضا و کهکشان‌ها گرفته، تا اتوبوسی که نفهمید دقیقا کجا می‌رفت... از سنگی که لبخند می‌زد تا بازپرس سفر پدر و دختری ماروولو.

-ما چندتا مرگخوار داریم؟... چندصدتا؟... بسه! خسته شدم! لردم رو بدین من بررررم!

حقیقتا از طی کردن مسیر تونل خسته شده بود.
-ای این انگشتای دستم می‌شکست و این همه مرگخوار رو تایید نمی‌کردم! یه عیب و ایرادی می‌‌ذاشتم روشون دیگه!

تقریبا سینه خیز خودش را به انتهای تونل رساند.
-عه! عــــه! عــــــــه!

صحنه پیش رویش اربابش را نشان می‌داد که رو در روی مالی ویزلی ایستاده بودند؛ اما قبل از اینکه بلاتریکس واکنش بهتری از خود نشان دهد، درب در صورت لرد بسته شد.

-عــــــه!

لرد روی زمین افتادند...

-عــــــــــــــــه!

و غیب شدند!

-عه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
مردم اطراف یک سکوی چوبی بزرگ جمع شده بودند. روی سکو یک جسم صندلی‌-شکلی زیر ملافه سفیدی قایم شده بود. آقای جارچی کنار شیء مشکوک ایستاد و شروع به جار چیدن کرد.
-جمع شوید مردم! جمع شوید و ببینید چگونه بزرگترین اختراع قرن بیستم در دولت پیشوای بزرگ، وینکی جن خانگی، محقق شده. جمع شوید و ببینید چگونه یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل به واقعیت خواهد پیوست.

طی صد روز و صد شب، همه مخترعان جهان جمع شده بودند تا ماشین زمان وینکی را بسازند. بنجامین فرانکلین تویش برق گذاشت؛ گراهام‌بل تلفن گذاشت؛ ادیسون لامپ گذاشت؛ برادران رایت هواپیما گذاشتند؛ نوبل دینامیت گذاشت؛ اپنهایمر بمب اتم گذاشت؛ شرودینگر هم گربه‌اش را گذاشت. همه چیز به خوبی و خوشی می‌رفت و آخرهای کار بودند که یکهو سر و کله تسلا پیدا شده بود.
-ایده منه! پاره تن منه! همشونو ادیسون ازم دزدیده! نمی‌ذارم ببرین!

و بعد هم تمام وسایل را برداشت و برد تا یواشکی بعنوان جهیزیه همسر آینده‌اش، جا بزند. به هرحال نیمه اول قرن بیستم بود و اگر تسلا به همه می‌گفت که کبوترها رسم جهیزیه ندارند، مردم برایشان حرف در می‌آوردند.
نتیجه این شد که دانشمندان جهان صد روز دیگر هم روی ماشین زمان وینکی کار کردند. در این مدت جن خانگی هم ساکت ننشست و رفت دنیا را فتح کرد. حالا دیگر کل زمین تحت سلطه فاشیسم جن خانگیسم بود. وینکی هم شخصا همه خانواده‌های جهان را اجبار کرده بود که او را جن خانگیشان کنند و وظایف خانه را بسپردند دستش. وینکی خوشحال و خندان هر صبح بلند می‌شد، تمام خانه‌های زمین را تمیز می‌کرد. بعد هم که شب می‌شد، دوباره خانه‌های مردم را تمیز می‌کرد. وینکی جن تمیزی بود.

جارچی ملافه را برداشت. زیرش ماشین زمان بود و روی ماشین هم وینکی بسته شده بود.
-حقا که دسترسی به معجزه زمان‌ها، ماشین زمان، فقط و فقط در حکومت وینکی توانایی داشت حقیقت شود. اینها که دعوی می‌کنند که کاری نشده است، اینها برای تفرقه اندازی است. کار بسیار بزرگی شده است.

مردم ندانستند منظور آقای جارچی از این‌ها کدام‌ها بود. ولی با این حال هورا کشیدند و پرچم‌هایشان را تکان تکان دادند.
جارچی دستش را گذاشت روی اهرم کنار ماشین.
-و حالا وقت آن است که مردم با چشم خودشان عظمت پیشوا و دولتش را ببینند. یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!
-وینکی، مسافر زمان!

و جارچی اهرم را کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1399/6/24 1:48:48

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1399 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اگلانتاین ‌گلویش را صاف کرد؛ واقعا از این که بگوید اسب شباهت بی‌اندازه ای به تام دارد خجالت می کشید.
- آشنا که...حالا تو بگو ببینم، اسمت چیه؟
- اسب ها که اسم ندارن.
- اسب ها حرفم نمیزنن...ولی تو حرف میزنی.
- میدونی چیه؟
- چی؟
- داری الکی دیالوگ می‌نویسی و پستو طولانی میکنی. توصیف هم بنویس بینشون احمق...این طوری که پست نمی‌نویسن. تازه "کریح" هم نیست. حالا که اشتباه نوشتی چرا دیگه پستتو ویرایش می‌کنی آخه...

پافت که هم حرف های اسب را نمی‌فهمید و هم حوصله اش سر رفته بود، نایستاد تا ادامه حرف ها را بشنود، جلو و به سمت مرکز جزیره به راه افتاد.

- واای...ببین کی اینجاست!
- همون تبعیدی جدیدمون.

اگلانتاین به دو مرغ دریایی که گوشه ی راه نشسته و با لبخندی کج منتظرش بودند، نگاه کرد.
- نه نه نه...یکی به من بگه اینجا چه خبره. چرا همه ی شما شکل جاگسن شدید؟
- عه...مگه نمیدونی به کجا تبعید شدی؟ جزیره تام ها...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟