در فضا میچرخید و همچون ماهی کوچکی در میان دریا، شتابان پیش میرفت. بینیازیاش به سفینه و کپسولهای اکسیژن و لباسهای مخصوص فضانوردی، باعث شده بود احساس سرخوشی بسیاری در وجودش جوانه بزند.
درست هنگامی که میخواست با شور و اشتیاق به طرف سیارهای در نزدیکیاش که حدس میزد مریخ باشد، برود، صدای دیگری درست از کنار گوشش او را از جا پراند.
- دوباره سلام عرض شد.
سدریک با وحشت به یک یک آن مردان که روی زمین ملاقاتشان کرده بود و حالا یکی یکی داشتند کنارش ظاهر میشدند، نگریست. نمیدانست چرا خیال کرده بود اینجا از دستشان در امان است.
- شما...اینجا چی کار میکنین؟
- شوخیت گرفته؟ مگه میشه همینجوری به حال خودت ولت کنیم؟ تو اینجا به یه راهنمای باتجربه نیاز داری که همه چی رو نشونت بده.
سدریک با انزجار به گروه مقابلش خیره شد.
- نه ممنون. فکر کنم شما وظیفهتون که رسوندن من به فضا بود رو انجام دادین. دیگه از اینجا به بعدش رو خودم میتونم پیش برم...
- د نه دیگه...نشد. این همه چیژ خرجت نکردیم که الان بجای تشکر و قدردانی، بهمون بگی از اینجا بریم!
ما تا آخرش باهاتیم.
سدریک همانطور که به حال خودش تاسف میخورد، سرش را تکانی داد و به روبهرو نگاه کرد. و درست در همان زمان بود که با مردمان کوچک عجیبی در مقابلش مواجه شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






اصلا صبیه رو بذار بمونه خودت برو. خودت بمون صبیه رو ...




فعلا بذار من یک بار دیگه این بازی رو نگاه کنم بفهمم این مشنگای لعنتی چطوری با یه توپ و یه حلقهی به اون گشادی کوییدیچ بازی میکنن تا فردا درست تیمو ارنج کنم. 









بیا یه دست انفجار بزن اگه پولت رو خوردم و سکهی لپرکان دستت دادم دیگه نیا!»
با... کوله باری... از... دانش! هوف!
