جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] آژانس مسافربری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سیارات و ستارگان مختلف، کهکشان‌های بی‌شمار، منظومه‌ی شمسی و سیاهچاله‌ها و اجرام آسمانی دیگر، مقابل چشمان سدریک که حالا برای اولین بار در طول عمرش کاملا باز بود و ذره‌ای احساس خستگی نمی‌کرد، نمایان بود.

در فضا می‌چرخید و همچون ماهی کوچکی در میان دریا، شتابان پیش می‌رفت. بی‌نیازی‌اش به سفینه و کپسول‌های اکسیژن و لباس‌های مخصوص فضانوردی، باعث شده بود احساس سرخوشی بسیاری در وجودش جوانه بزند.

درست هنگامی که می‌خواست با شور و اشتیاق به طرف سیاره‌ای در نزدیکی‌اش که حدس می‌زد مریخ باشد، برود، صدای دیگری درست از کنار گوشش او را از جا پراند.
- دوباره سلام عرض شد.

سدریک با وحشت به یک یک آن مردان که روی زمین ملاقاتشان کرده بود و حالا یکی یکی داشتند کنارش ظاهر می‌شدند، نگریست. نمی‌دانست چرا خیال کرده بود اینجا از دستشان در امان است‌.
- شما...اینجا چی کار می‌کنین؟
- شوخیت گرفته؟ مگه میشه همینجوری به حال خودت ولت کنیم؟ تو اینجا به یه راهنمای باتجربه نیاز داری که همه چی رو نشونت بده.

سدریک با انزجار به گروه مقابلش خیره شد.
- نه ممنون. فکر کنم شما وظیفه‌تون که رسوندن من به فضا بود رو انجام دادین. دیگه از اینجا به بعدش رو خودم می‌تونم پیش برم...
- د نه دیگه...نشد. این همه چیژ خرجت نکردیم که الان بجای تشکر و قدردانی، بهمون بگی از اینجا بریم! ما تا آخرش باهاتیم.

سدریک همانطور که به حال خودش تاسف می‌خورد، سرش را تکانی داد و به روبه‌رو نگاه کرد. و درست در همان زمان بود که با مردمان کوچک عجیبی در مقابلش مواجه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس بالاخره از آژانس کذایی خارج شد... قطعا هیچگاه از قرار گرفتن در خیابان به آن اندازه خوشحال نشده بود.
نفس عمیقی کشید و مجددا وارد آژانس شد. هیچ اثری از ساحره بلیط فروش نبود... این نشانه خوبی محسوب می‌شد.
به سمت در انتهای آژانس رفت، تونل باریک و درازی پیش رویش سبز شد.
هر قدمی که پیش می‌رفت، هر ناسزایی که بلد بود و نبود را نثار روح و دادگستری می‌کرد و هرجا کم می‌آورد، از خلاقیتش برای خلق ناسزاهای جدید استفاده می‌کرد.

-.....،..... ..... بر تو که این مصیبت رو برامون درست کردی... آخه مرد حسابی، نونت کم بود، آبت کم بود... دقیقا چه مرگت بود که مارو تبعید کردی... تسترال کوهی!... غول غارنشین کج و کوله!

بالاخره انتهای تونل نمایان شد... هیچ ایده‌ای نداشت که قرار است سر از کجا دربیاورد، تنها مطمئن بود نباید تا زمانی که از وجود لرد در آن مکان اطمینان پیدا کرده است، از تونل خارج شود.

-وا!... اینجا چیکار می‌کنم من... دره گودریک؟... اینم شبیه خونه پاتر‌هاست. نه قطعا این تبعیدگاه یکی دیگه است... دوباره امتحان می‌کنم!

مسیر تونل را بار دیگر رفت و مجددا بازگشت.

-عکس زن من رو دیوار چیکار می‌کنه!

رودولف رو به انبوهی ازمحفلیان داد می‌کشید.

-عه؟... غیرتی هم بلدی بشی؟... خوبه... لااقل دنبال کمالات نمی‌گرده!

باز مسیر تونل را برگشت...

-غول... چقدر غول! جای دیگه پیدا نکردن این حشره ریز رو بفرستن؟!

فقط مرلین می‌دانست چندبار باید طول این تونل را طی می‌کرد تا بالاخره به اربابش برسد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 18:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خانواده‌ی گانت آقای گانت با شورت ورزشی! - قسمت ششم


- برادر عرض کردم که ... بنده الان کارتم همراهم نیست. شما اجازه بده ما بریم، من جان صبیه رو قسم می‌خورم که برگردم و حساب کنم. نعوذ بالله حق الناس سرم نشه، بنده‌زاده که برام عزیزه!

گانت‌ها هنوز به نیمه‌ی دوم نیازها، یعنی پول دست پیدا نکرده بودند و کم کم داشتند به این نتیجه می‌رسیدند که پول اصلا نیمه‌ی اول است. بین دو نیمه هم هست. وقت اضافه و پنالتی حتا!

- منم به جون عمم قسم می‌خورم که تا پول اقامتتون رو ندین نمی‌تونین برین. عمه که سرت می‌شه؟ اصلا صبیه رو بذار بمونه خودت برو. خودت بمون صبیه رو ...

به هر صورت کسب درآمد مجازی به ثمر نرسیده بود و باید هتل را ترک می‌کردند تا در دنیای واقعی بختشان را بیازمایند.

- زکی! چطور جرات می‌کنی به من پیشنهادای بی‌ناموسی بدی؟! همینم مونده دخترمو تنها ول کنم بین چهارتا مشنگ ... یا بفرستم میون یه گله مشنگ دنبال پول جور کردن! ده آخه بی‌اصل‌ونسب ولدمشنگ! برو مادر خودتو بفرست واسه پول جور کردن! همین مونده نواده‌ی سالازار محتاج خوردن پول توی دوزاری باشه! من اگه لنگ یه قرون دوزار بودم که نمی‌ذاشتم امثال تو کرایمو بخورن و وضعم این نبود! هی من میام کظم غیظ کنم هی نمی‌ذاره!

- هیس! لطفا پاسخ ندین آقای هتل‌دار! ایشون مهمان من هستن. هزینشون رو هم من حساب می‌کنم.

ماروولو با حیرت برگشت تا ببیند این فرشته‌ی نجات کیست که هتل‌دار به احترامش هیچ پاسخی نداده. به خیالش جادوگری بود که با شنیدن نام نواده‌ی سالازار دست‌وپای خود را گم کرده و می‌خواست ادای دینی کند. غافل از این که سلام گرگ بی طمع نیست و برایش کیسه دوخته‌اند!

- «پشتِ‌پرده» هستم. البته شما می‌تونید راحت باشید و اسم کوچیکم رو صدا کنید؛ دست! و شما آقای؟

ماروولو به دستِ دراز شده‌ی دست نگاه کرد و با تردید گفت:

- گانت!

- ابهت و جذبه‌ی شما منو یاد آقای پروین انداخت. الحق که جاشون خالیه ... اما چه می‌شه کرد؟ الان دور دورِ شما خارجی‌هاست. راستی ... شما عکس با شورت ورزشی دارین؟

تصویر تغییر اندازه داده شده


- پدر؟ من می‌خوام درس بخونم!
- باشه دخترم ... فردا از اسنپ مارکت برات بخوانیم بنویسیم سفارش می‌دم. فعلا بذار من یک بار دیگه این بازی رو نگاه کنم بفهمم این مشنگای لعنتی چطوری با یه توپ و یه حلقه‌ی به اون گشادی کوییدیچ بازی می‌کنن تا فردا درست تیمو ارنج کنم.

پر شدن حساب‌های بانکی و سکونت در زعفرانیه، روی اخلاق ماروولو و برخوردش با دخترش نیز تاثیر گذاشته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره هر طور که بود لیسا در صندوق عقب نشست و راننده هم حرکت کرد.

- بفرمایید رسیدیم. پول منو بده من برم.

لیسا پیاده شد. به شهری که تبعید شده بود نگاه کرد.
دروازه شهر با گل های قرمز تزیین شده بود و داشت از آسمان قلب های قرمز میبارید.

- پول منو نمیدی؟

راننده تاکسی هنوز منتظر پولش ایستاده بود.

-پول؟ پول ندارم که من! اگر داشتم هم به تو نمیدادم.

در واقع لیسا گالیون داشت و تا کنون چیزی به اسم پول ندیده بود.

- اشکال نداره من حساب میکنم. همه دوستا باید به همدیگه کمک کنن.

لیسا تازه متوجه خانمی شد که پشت سرش بود و الان داشت با آقای راننده حساب میکرد؛ که البته دوست لیسا نبود!
آنها با هم وارد شهر شدند.
- خب دوست من دوست داری کجا بریم؟ کجا زندگی میکنی؟ چطوری اومدی لاولند؟
- من دوست تو نیستم. باهاتم قهرم!

با این حرف لیسا، چند سر با تعجب به طرف او برگشت.

- تو با من دوست نیستی؟ پس عشق چی میشه؟ دوست داشتن چی میشه؟ میخوای بیفتی زندان؟

لیسا برای دقایقی فکر کرد به شهر محفلی ها آمده است.
- شما اینجا محفلی هستین؟
- محفل؟ نه ولی جای با عشقی به نظر میرسه!
- همتون معجون عشق خوردین؟
- نه! ولی اگر تو بلدی میتونی درست کنی بهمون یاد بدی.

او تازه متوجه شد که میان مشنگ های محفلی افتاده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمانش را باز کرد.
-پناه بر مرلین و خودمان بصورت یکجا! این خیلی تکراری است! باز باید رفته و در بزنیم؟

جرقه ای در ذهنش زده شد.
-نمی زنیم! کیست که مجبورمان کند؟ از جا بلند نشده و در نمی زنیم! همین است که هست! جرات دارید بیایید و ما را از جایمان برخیزانید.

سر جایش دراز کشید و چشمانش را بست. دقایقی گذشت. این حالت هم خسته کننده بود. ولی لرد سیاه لج کرده بود! بلند نمی شد که نمی شد.

چند دقیقه بعد چشمانش را باز کرد که حداقل آسمان تیره و تار را تماشا کند.
ولی آسمان، قهوه ای شده بود! با نقطه ای طلایی رنگ رویش.
-آسمان اینجا چقدر عجیب است و غریب!

کمی دقت کرد.

جنس آسمان از چوب بود.

-این که آسمان نیست!

بالاخره متوجه شد. درِ خانه وقتی زده نشده بود، با عصبانیت از جا کنده شده و به سمت او آمده و حالا روی او خم شده بود.

-چه می خواهی؟

در با قسمت پایینش لگدی به لرد زد.
-منو نمی زنی؟...نزن! من می زنم!

و شروع کرد به زدن لرد سیاه.
لرد بسیار خوشحال بود که کسی در اطراف نبود که کتک خوردن او از یک در را ببیند.

سعی کرد او هم ضرباتی به در وارد کند. ولی حریفش یک در بود و از زده شدن اصلا ناراحت نمی شد.

چوب دستی اش را بیرون کشید.
روی یک در چه طلسمی می شد اجرا کرد؟
-آلوهومورا!

در بشدت باز شد و با صورت صافش برخورد کرد.

-ای بابا... خودمان را مورد ضرب و جرح قرار دادیم!

و بیهوش شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 09:55
نمایش جزئیات
آفلاین
روبروی در آزکابان ایستاد و با ترس و لرز به این فکر کرد که هیچوقت نشنیده کسی به زندان تبعید بشه، اما کسی به جیغ و دادها و تهدیداش توجه نکرده بود و پرتش کرده بودن روبروی در آزکابان‌.

- بیا مثبت باشیم گبی‌. حداقل خوبه که به دشت و صحرا تبعید نشدیم و مجبور نیستیم خاک‌ و شن و ماسه جمع کنیم.

برعکس همه‌ی آدم‌ها، هیچوقت صدایی توی مغز گابریل پخش نمی‌شد؛ بلکه‌ تی‌اش باهاش حرف می‌زد. بنابراین نمی‌شد از یک تی انتظار حرف‌های درست و واقع بینانه را داشت.
- ما تا حالا زندان نرفتیم ولی همین مهمه که مثل یه خونه‌ست... یه خونه‌ی عمومی! کسایی که اونجا هستن حتما آموزش داده می‌شن تا یاد بگیرن چطور زندگی جمعی سالم و تمیزی داشته باشن پس حتما اونجا بهداشت فردی کاملا رعایت می‌شه و ما قراره دوران تبعید خوبی داشته باشیم!
- یعنی... فکر می‌کنی باید برم؟
-

و گابریل رفت.

***



- دلاکور! دلاکور کی بود؟
- اهم... من هستم!
- خب، از توی سبد یه مسواک و حوله بردار و برچسب اسم نفر قبلی رو از روشون بِکَن. بعدشم برو توی سلول شماره‌ی ۲۰۰.

گابریل احساس کرد متوجه منظور زندان‌بانِ سببل کلفت نشده.
- بر...چسب؟
- آره دیگه. البته بعضیا تنبلی می‌کنن برچسب نفر قبلیو نمی‌کَنن. واسه همین ممکنه بعضی از حوله‌ها و مسواکا دو سه تا برچسب داشته باشه که اگه خیلی حساسی زحمت کندنشون به گردن خودته. یونیفرمت رو هم سر راه از سلول ۱۲۰ تحویل بگیر اونا یه دونه اضافی دارن. فقط ممکنه یکم کثیف باشه چون با نفر قبلی یکم شوخی کردن و از شدت بالا آوردن خلط و خون مرد... که اصلا مهم نیست. تو لیوان من یکم آب هست با اون بشور!

- باید روزی می‌رسید که بعضی‌ها یاد بگیرن زیاد به حرف تی‌شون گوش ندن و یکم از عقلشون هم کمک بگیرن.

بالاخره صدای عقل گابریل هم در اومده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 07:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تلاش کرد تا با استفاده از دستش فکِ زمین افتاده‌اش را جمع کند تا آبرویش نرفته‌ است. خم شد تا به این کار مشغول شود که از زیر چشم چیزی دید.
- چقدر دست و پا!

و در همان حالتِ خم، از حال رفت!

***


صدای تیزی به مانند بشکن در مغزش طنین انداز شد و ناخودآگاه چشم هایش را باز کرد.
- اینجا همه چی خوبه؟

روی مبلی قرمز رنگ نشسته بود و این جمله بر روی دیوار روبرویش نقش بسته بود. هنوز در هواپیما بود، این را از حس بی‌وزنی نسبی‌ای که داشت حس می‌کرد.
اتاقی که اکنون در آن نشسته بود با دکور سبز و قرمز چیده شده بود و در چوبی قهوه‌ای رنگی در سمت راستش خودنمایی می‌کرد. در همین حین که اتاق را زیرنظر گرفته بود، در باز شد و مرد خوش‌پوش قدبلندی که چهره‌ای مرموز و موهایی فر داشت از آن بیرون اومد و با لبخندی دوستانه رو به او گفت:
- تام جاگسن، بیا داخل.

از جایش بلند شد و پا در اتاق فرد ناشناس گذاشت. اتاق چیدمان بسیار ساده‌ای داشت، یک فرش کوچک در وسط اتاق، دو صندلی راحتی و یک مبل کوچک که روبروی میزی بزرگ که انگار میز کار فرد بود، قرار گرفته بودند.

- من مایکلم. مسئول راحتی‌ت توی دوران تبعید.

سپس برگه‌ای از درون پوشه نازک روی میزش در آورد و همانطور که از زیر عینکِ گِردش آن را مطالعه می‌کرد، رو به تام کرد.
- توی پرونده‌ت نوشته کارآگاه وزارت خونه بودی. چندین آدم رو نجات دادی و تمام سرمایه زندگی‌ت هم خرج جادوآموزای بی‌بضاعت هاگوارتز کردی... چه فرد نازنینی!

یک‌جای کار می‌لنگید... فرد اسم تام را درست گفته بود اما هیچ‌یک از مشخصاتی که می‌گفت منطقی به نظر نمی‌رسیدند. او و کمک به جادوآموزان بی بضاعت؟! تام خودش از ترم سوم هاگوارتز را ول کرده بود! اما چیزی که در آن لحظه به صلاحش بود، این بود که هیچ‌چیز نگوید.

مایکل بعد از پاک کردن اشک‌هایش که از ملاقات با فرد بی‌نظیری به مانند تام سرازیر شده بودند، از جایش بلند شد و در حالی که تام را به اتاقی دیگر راهنمایی می‌کرد، به راه افتاد.
- همونطور که احتمالاً تا الان فهمیدی، این هواپیما جادوئیه و برای این ساخته شده که آدمای خوب قبل از رفتن به بهشت یه تجربه‌ای کوتاهی ازش داشته باشن. به اندازه یه دهکده جا داره. دوتا ایستگاه قطار، چندتا رستوران، چندین خونه و یه کارناوال فقط کوچیک‌ترین شگفتی‌های اینجان.

ناگهان مشتی به کتفِ تام که محو محیط شده بود زد.
در حالت عادی آن مشت باید تمام بالاتنه تام را پایین می‌ریخت، و این اتفاق افتاد!
اما در کمال تعجب درست بعد از اینکه کتف و کمر تام از جای خود افتادند؛ کتف و کمر جایگزینی به جایشان رشد کرد و او که از تعجب نمی‌توانست افعال را درست انتخاب کند با لکنت گفت:

- اینجا... جالب به نظر می‌رسه...

تا این لحظه به غیر از اینکه کاملاً تام را اشتباه گرفته بودند، همه‌چیز خوب پیش رفته بود. اما چه کسی می‌توانست آینده را تضمین کند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 04:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خانواده‌ی گانت وفق پیدا می‌کند! - قسمت پنجم



بازپرسی زودهنگام از گانت‌ها، به نفعشان تمام شد. ماروولو با الگوبرداری از بچه‌های حفاظت فیزیکی ظاهر خود را دگرگون کرد؛ آن‌ها در همان ابتدای تبعید فهمیدند آدم چگونه می‌تواند در آن بلاد کار خود را راه بیندازد ... البته نیمی از آن را.

- حاج‌آقا سلامٌ علیکم و رحمه‌الله و برکاته. حقیر رو عفو بفرمایید بابت این که مزاحم وقت شریفتون شدم. بالاخص که حتما مشغول ذکر و عبادت هم بودید. تقبل‌الله! قرض از مزاحمت این که حقیر به همراه صبیه دنبال یک منزل آبرومند جهت اسکان هستیم. عنایت داشته باشید که طبعا به علت حضور صبیه، محله و اصالت و تقید اهالی اون برای بنده بسیار مهمه. ماجور باشید ان‌شاءالله.

فک مروپ که هیچگاه تصور نمی‌کرد پدرش بتواند با چنین ادبیاتی صحبت کند به زمین اصابت کرد و شانس با او یار بود که از پشت چادر کسی آن را ندید. با این که او متحیرتر از آن بود که بتواند چیزی بگوید، ماروولو محض احتیاط با آرنج به شکمش کوبید تا حواسش جمع باشد.

- بودجت چقدره حاجی؟

و این نیمه‌ی دوم پیش‌نیازهای زندگی در تبعید بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده


«به خدا راست می‌گم سلام! من باروفیو باروفیوزاده هستم ما از عشایر دامدار هستیم امروز در ییلاق یک کوزه پیدا کردم که روش نوشته بود گنجینه‌ی خانواده‌ی اصیل و باستانی گانت که توش پر از سکه‌ی طلا بود. دخترم استخاره کرد شماره‌ی شما در آمد. بیا این‌ها را بفروشیم پولش نصف نصف!»

ماروولو با لبخندی موزیانه بر لب، تایپ کردن این متن را به پایان رساند و آن را به هزاران شماره ارسال کرد!

«سلام من خاله آرابلا فیگ هستم و بلا جونی صدام می‌کنن. اگر می‌خوای با هم چت کنیم یک شارژ بفرست تا اعتماد کنم.»

همزمان با ارسال پیامک، این متن را نیز با دست دیگرش نوشت و بر روی پروفایلش گذاشت.

«بگمن‌بت! پرداخت آنلاین از طریق درگاه‌های رسمی (فیشینگ نه!) و برداشت وجه فوری! بیا یه دست انفجار بزن اگه پولت رو خوردم و سکه‌ی لپرکان دستت دادم دیگه نیا!»

- پدر دارین چی کار می‎کنین؟
- چی کار می‌کنم؟ رزق حلال در میارم که یه سقفی بزنم بالا سرت و یه لقمه نون بریزم تو شیکمت! چی کار می‌تونم بکنم؟!

مروپ نگاهی به صفحه‌ی لپ‌تاپ ماروولو انداخت.

- این‌جوری؟ اینا شغل کاذبه پدر! پس نقشمون در چرخه‌ی تولید چی می‌شه؟ چرخه‌ی اقتصاد کشور؟
- یه پست تحقیرت نکردم که کلیشه نشه، پررو شدیا! خودت چه گلی به سرمون داری می‌زنی؟
- من یه خرده ترشی و مربا و رب خونگی درست کردم فروختم، پولشو ریختم تو بورس!
- بورس؟ این کارا پول بازیه دختر! پس نقشمون در چرخه‌ی تولید چی می‌شه؟ چرخه‌ی اقتصاد کشور؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 02:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سنگ لبخندی زد که شباهتش به تام را دو چندان می‌کرد.
- یعنی واقعا نمیدونی به کجا تبعید شدی. نه؟
- معلومه که میدونم...فقط شاید بخوام یه بارم از زبون تو بشنوم.

اگلانتاین نمی‌خواست کم بیاورد...حتی در کنار ورژن سنگ گونه‌ی تام.
سنگ نیشخند کشداری زد و با بی‌خیالی ای ساختگی گفت.
- اصلا به من چه؟ برو توی جزیره و ببین چه خبره...تبعید لذت بخشی داشته باشی!

پافت پیپ خاموشی روی لبش گذاشت، جلوی خودش را گرفت که سنگ را به درون آب پرت نکند و همزمان به سمت مرکز جزیره به راه افتاد تا شاید دلیل تبعیدش را بفهمد.

- میدونی چی قشنگه؟ خاک بریزیم توی پیپت تا وقتی سرفه کردی گل بدی بیرون.

اگلانتاین برگشت و اسبی را دید که سمش را بالا گرفته و برای او دست تکان میداد.
- ببخشید. چیزی گفتی؟
- داشتم ایده هامو از اینکه خاک بریزم تو پیپ...
- نه...اونو که شنیدم. منظورم اینه که برای چی باید این کارو کنی؟

اسب شیهه ای از روی سرخوشی کشید.
- من آشنا به نظر نمیرسم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 01:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
با دقت وسواس گونه ای گوشی پزشکی را دور گردنش مرتب کرد و از هم اندازه بودن دو طرف آن مطمئن شد.
چندروزی بود که علامت شوم روی ساعدش به خارش افتاده بود و او به سمت اجرای اوامر اربابش میرفت.
-مطمئنم که ارباب تو تمام این هفت سال که من دود چراغ میخوردم منتظرم بودن برگردم. با... کوله باری... از... دانش! هوف!

ملانی با کوله باری که به دوش داشت به سختی اما شاد و خوشحال قدم بر می داشت. کوله باری که به قول خودش پر از دانش و از دید بقیه پر از گیاهان دارویی و عجیب و غریب بود.
برای ملانی اهمیت نداشت که با جادوی ساده ای می تواند کوله بار را در هوا شناور کند و ببرد.اگر تمام زحمتش با یک ورد ساده به هوا میرفت، اینهمه سال دوری از خانه ریدل ها چه ارزشی داشت.

او عضوی از مرگخواران بود ولی بخاطر این دوری هیچوقت بودنش حس نشده بود.
اما حالا... اشتیاق برگشتن و مرگخوار مفید و شفادهنده ای بودن در او زبانه می کشید.

-به من عاجز کمک کنید. مرلین بهتون سلامتی بده... معلول و درمانده نشی. امان از این پا که نمیذاره یه نات حلال دربیارم... .

ملانی با شنیدن کلمه سلامتی به سرعت به سمت مرد عاجز رفت.
-جاییتون درد میکنه؟
-به من عاجز کمک کنید.
-معلومه که کمک میکنم! بذارید معاینه تون کنم تا سلامت بشید.
-اینم شانس مایه. من عاجزم بابا جان!
اما ملانی با سرعت گوشی پزشکی اش را به گوش زده و دست به کار شده بود.
-یه پای مریض... بذارید ببینم چی دارم.
-پول داری؟
-فکرکنم جلبک اصلاح کننده خوب خوبش کنه.
-خوب خوب؟ کمــک!

چنددقیقه بعد ملانی عاجز مذکور را درحال کشتی گرفتن با گیاهی که مثل چسبی به پای معلولش چسبیده بود تنها گذاشت و به سمت ماموریتش رفت.
تابلوی آژانس مسافربری در نور خورشید می درخشید.

-اسم؟
-خانم.
-فامیلی؟
-دکتر.
-مرگخواری با این اسم نداریم، بعدی!
-باشه خب، ملانی استانفورد.
-زودتر بگو دیگه. بفرما.

ملانی با خوشحالی پاکت را گرفت و به مقصد بلیطش خیره شد.
مرگخواران


-آم، ببخشید... فکرکنم مقصد رو اشتباه زدید. مگه قرار نیست مکان باشه؟

مسئول باجه نگاه چپ چپی به ملانی و گیاهانی که پشت سر او برایش زبان درمی آوردند انداخت.
-درسته خانم. توضیحات رو بخونید.

ملانی به خطوط ریزی در پایین بلیط خیره شد.
توضیحات:
مقصد زنده به دلیل عدم مراجعه مرگخواران به پزشکان و گاهی طلسم کردن آنها داده شده.
شکست تبعید: گواهی سلامت تمام مرگخواران.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️