جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] گورستان ریدل‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1395 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
«سلام علیکم. ارباب تون؟ ارباب تون دیگه کیه. آها فهمیدم کیو میگین. الان صداش میکنم.»

روبیوس هاگرید نیمه غول بی توجه به چند مرگخوار دلسوز و غمخوار ارباب شان، ضمن چپاندن کیک تولد ملکه بریتانیای کبیر درون حلقومش، آنها را در مقابل درب نیمه باز خانه شماره 12 تنها گذاشت...

«گـــُـــلی. گلی؟ بیا دم کارت دارن.»

چند لحظه بعد یک هیکل لاغر و نحیف با چادر ملی، بدون دماغ جلوی در ظاهر شد و با صدایی زنانه گفت:
«بفرمایین. با من کار داشتین؟»

«اوه مای اوس کریم »
«هولی شــــــــهید ! »
«ابر فرض ! »
...


مرگخواران حاضر در مقابل در شروع به زدن کشیده های آبدار به سر و صورت خودشان کردند و تعدادی هم همانجا رگ زدند و برخی به رگ بسنده نکردند و مشغول قطع عضو شدند تا کلاً از صفحه هستی محو شوند. مورفین گانت آخرین پک را به ماتحت سیگارش زد، آخرین عصاره اش را با دوز هشت رقمی و خون بازی طولانی به رگ خوابوند و با چشمانی بیرون زده از حدقه، دست روی شانه نحیف فرد چادری گذاشت تا بلافاصله بعد از آن دعوت مرلین را لبیک گوید.

پیش از آنکه اتفاق دیگری بیوفتد، دست زدن دایی به خواهر زاده اش مساله ساز شد. چند دقیقه بعد گشت آرشاد آژیرکشان مقابل گریمولد توقف کرد و پنجاه تا گاز ضد بی ناموسی به سمت در خانه پرتاب کرد.

دامبلدور:‌ «استغفرالمرلین ! ای بابا. بازم حرف مفت میزنه. مردک مفنگی. تو خجالت نمیکشی دست به کتف گلی ما میزنی؟ به ناموس ما؟ ئه ئه ئه. این چه دنیای بوقی شده آخه ! جناب سروان بگیرید این اراذل رو ببرید.»

مورفین روی پله ولو شده بود و داشت سوزن دیگری از خودش را وسط پیشانی اش تزریق میکرد. با خماری مطلق سر بالا گرفت و نالید: « لعنت به خیابان هایی که گربه ها درش آژادانه به وشال می رسند ولی گرفتن کتف تو در آن بوق است.»

باروفیو که در بین جمع مرگخواران حاضر به نظر می رسید تنها مهره هوشیار باشد، وضعیت را وخیم دید. اربابش مبدل به یک داف آسلامیک شده بود و یاران وی یک به یک در حال خودکشی های خیالی و ناموفق با نی نوشابه بودند.

باروفیو گاوی از ناکجا ظاهر میکنه، شیلنگه رو میبنده به درگاه سعادت و همه شیری میشن. رودودلف هم میاد کمکش میکنه اما از اونجایی که تاثیر خاصی نداره محفلیون یه ورد میزنن گاوی قربونی گشت و گوشتشم همون لحظه بین کل همسایه ها در میدان گریمولد به صورت خودجوش توزیع میشه و سریعاً این حرکت منجر به قطع یارانه ها شد.

مالی با خشم از داخل خونه میاد بیرون و کفگیرشو از توی دامنش در میاره. آلبوس کالبوس کالباس مالبوس و غیره رو از جلوی چارچوب در خونه میزنه کنار، ولدمورتی که تبدیل به گلی شده رو از پشت و دور گردن بغل میکنه و با جیغ و فریاد رو به باروفیو میگه:‌

« چش سيفيد بی حيا! حرومت بشه شيره اون گاو مرحوم!‌ تو هم غلط اضافه كردی خاطر خوا گلی ما شدی! تو بيجا كردی! آرتور بفهمه همه تونو ميزنه سر علم تكيه ش ، تا چهلم تو محل ميگردونه! گلی نانوشته ماله ممد ماست! »

رودودلف و باروفیو به همدیگه نگاه میکنن و بعدش بطور همزمان به شکم مالی نگاه میکنن و در دل رولینگ رو چونصد بار شکر میکنن که بادکنک دیگه ای در کار نیست و این ممد حتما ویزلی جدیدی نیست ولی همون لحظه خشک شون میزنه.

«آخخخخ آرتور. آرررر. توووور. کجایی بی غیرت. پاشو بیا بریم سنت مانگو. ممد ویزلی داره لگد میزنه... »

آرتور ویزلی پنجره بالا رو وا میکنه و خونسردی میگه: «از من نیست ! چیزی نیست عزیزم. معده اته. آلومینیوم ام جی بخور خوب میشی. »

محفلیون مالی رو به داخل میبرن، گشت آسلام محل رو به عنوان نیروی کمکی به مقصد میدان ونک ترک میکنه و ولدمورت در نقش گلی همچنان مات و مبهوت به یارانی خیره شده بود که روزگاری عاشقان سینه چاکش بودند. باروفیو و رودولف چند ثانیه ای در گوشی پچ پچ می کنند و قبل از اینکه گلی متعجب برگرده به سمت در و یک قدم عقب تر برداره، دو اخگر سبز رنگ میخوابه تو صورت لرد ولدمورت کبیر و دوباره تبدیلش میکنه به جسد !

قبل از اینکه محفلی ها متوجه زمین خوردن گلی شون بشن، باروفیو دوباره از ناکجا یه گاو میش دوازده سیلندر ظاهر میکنه، اربابشو میبنده ترکش و خودش و رودولف سوار بر گاوی یه تک چرخ طولانی میزنن و بعدش در آسمون غیب میشن. به دنبال اونها بقیه مرگخواران هم یکی پس از دیگری میخوان که از اونجا ناپدید بشن اما دامبلدور زودتر از اونها ظاهر میشه و بقیه مرگخواران رو بسته بندی میکنه توی یه قوطی.


دیار باقی

«بر ابرمگس معرکه لعنت ! باز که تو برگشتی؟ چند دفعه باید جونتو بگیرم و پس بدم آخه... باو من کار زندگی دارم...کلی آدم توی صف هستن... از اوباما بگیر تا مملی کلی و جنیفر لوپز و اصخر سگ ماهی ! اه ! شورشو در آورده این رولینگ !»

منوی pause روی صفحه فیفا، جایی که نتیجه مقابل دو تیم حوریان و غلمان صفر صفر برابر بود، ظاهر شد. مرگ با عصبانیت در حالیکه دسته پلی استیشن را به گوشه ای پرتاب میکرد، از روی کاناپه اش بلند شد. از جایی به نام هیچ جا شنل سیاه و مرموزش ظاهر شد و دور پیکر لختش را احاطه کرد. به متانت و قر خاصی به سمت آشپزخانه قدم برداشت و دو تا ساندویچ هایدا از یخچال بیرون آورد و یکی از آنها را جلوی ولدمورت مبهوتی گذاشت که با یک ردای یکدست و سفید رنگ پشت اوپن آشپزخانه روی یک صندلی ولو شده بود.

ولدمورت: «مرگ؟ آیا همه اینها واقعیه یا فقط در ذهن من اتفاق میوفته؟»

مرگ: «همش کشکه و فقط داره در ایفای نقش یه سایت رخ میده. »

ولدمورت: «من قبلاً اینجا بودم؟ چرا یادم نیست؟»

مرگ: «متاسفانه مرلین ورداشت زنده ات کرد بدون هماهنگی با من و حافظه ات رو به جای مغز خودت، فرستاد روی یه دستمال کاغذی در مقر خودت. اونجا هم یکی از افرادت توی اون دستمال کاغذی که مغز تو باشه، اشتباها و ناآگاهانه فین کرد و تموم شد مرد مخت. چند لحظه پیش هم جسمت دوباره بدست دو تا از افرادت به قتل رسید. تا جایی هم که میدونم الان جسدت در اختیار این دو نفر از افرادته. مخت هم در در قالب دستمال فینی مچاله توی سطل آشغال همون منزل پدری تونه. عده ای از مریدانت هم بدست دامبول دستگیر شدن. »

ولدمورت: «آخه به چه حقی دوباره منو کشتن این دو تا بوقی؟ کیا بودن حالا این دو تا؟ شیطونه میگه پاشم برم...آه ! »

مرگ: «فعلا این هایدا رو بزن به رگ. ژامبون 100 درصده. رفته بودم جون صندوقدار هایدا تجریش رو بگیرم، پنجاه کیلو ساندویچ 100 درصد رشوه داد بهم موقتا تا هفته بعد برم سراغش. بزن تا از دهن نیافتاده.»

ولدمورت با اوقات تلخی به ساندویچ واهی مقابلش نگاه کرد و به این فکر می کرد که الان چه بالایی دارن به سر جسدش میارن.


لیتل هنگلتون – گورستان

«چی داری میگی باروفیو؟ مگه ندیدی مخ نداشت؟ مخ ارباب رو ترکوندن. ما الان اینو بتونیم به احتمال یک درصد زنده هم کنیم به هر کلکی، باز میشه همون گلی... بدبخت میشیما ! »

رودولف با دستپاچگی به اطراف نگاه میکرد و مدام چند قدم به چپ و چند قدم به راست میرفت و هر چند ثانیه یک بار به جنازه لرد ولدمورت که روی سنگ قبر پدرش قرار داشت، خیره می شد. باروفیو با خونسردی سرش را از زیر گاو بیرون آورد، دک و دهان شیری اش را پاک کرد و گفت:

«دامبول که جارو کرد همه مرگخوارا رو انگار. پرنده پر نمیزنه. برو خودت خبرت داخل اتاق ارباب رو بگرد ببین ارباب قدح اندیشه ای چیزی نداشته که بشه تزریق کنیم توی مخش قبل از زنده کردنش؟»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/3/28 2:15:00
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/3/28 2:25:30
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/3/28 2:37:48
با من مپیچ که تلخم...
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1395 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- صبح یک روز گرم به ... نه ... پایی ... اونم که نه .. زمستون؟ تابستون؟ هیچ کدام؟ سوال انحرافی؟ صبح گرم یک روز خالی اصلا! صبحم به نظر نمیاد ... طوفانم شد که خو این چه صحنه هردمبیلیه دادین من روایت کنم! نه روز و شبش معلومه نه فصلش معلومه نه آب و هواش نه زمانش نه مکانش! نخواسّیم اصن.

راوی با دیدن صحنه‌ای که در مقابل چشمانش می‌دید ترجیح داد بازنشسته شود. بخارات سمّی کارخانه تولیدات انبوه معجون های هکتور تاثیرات عجیبی بر دهکده لیتل هنگلتون گذاشته بود، لحظه‌ای هوا روشن بود و رنگین کمان برفراز آسمان دیده می‌شد و دقیقه‌ای بعد ظلمت آسمان را فرا می‌گرفت و صاعقه، وحشت در دل مردم ایجاد می‌کرد.

خانه ریدل نیز به عنوان مرکز ثقل هرج و مرج وضع بدتری داشت؛ گاومیش ها تمام اتاق خواب ها را اشغال کرده بودند، هال پر از طلبه های جوانی بود که برای تحصیل آسلام نزد تراورز به آن‌جا آمده بودند و هر لحظه قسمتی از سقف بر اثر مصرف بی رویه «همر» بر سرشان سقوط می‌کرد. طبقه دوم را مورفین «مکان» کرده بود و دود غلیظ عجیبی جایگزین هوا در آن ناحیه شده بود. مرگخواران مانند جانوران وحشی که از قفس گریخته و آزادیشان را بازپس گرفته‌اند در حال کردن نکردنی ها و قدغن ها بودند.


حلقه‌ی مافیاطور عده خاصی از مرگخواران - زیرزمین


- من دیگه اینجوری اصلا نمی‌تونم!

- من که دلم درد گرفته از بس این پلشت روستایی شیره ره به خوردم داده!

- انقد اسپری زدین که بوی پهن و دود بره خود اسپری خفمون کرد!

افراد خاص، فهمیده بودند که مدیریت خانه ریدل کار کسی جز ارباب فقیدشان نیست و از تحمل وضعیت نابسامان اطرافشان به تنگ آمده بودند.

- پا شین بریم در گریمولد جنازه اربابو پس بگیریم ببینیم چه گلی میشه به سر گرفت. با خون دشمن و گوشت خادم و استخون پدر و اینا سرهمش می‌کنیم دیگه!

بدین گونه مرگخوارها عازم گریمولد شدند و در زدند و گفتند‌ «ببخشید مزاحم شدیم ... اومدیم اربابمونو ببریم! » ... غافل از این که در این یک هفته چه به اربابشان گذشته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1395 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مرده، مرگخوارا حسابی داشتن شادی می‌کردن که هاگرید اومد تو سوژه و نشست رو جسد ولدمورت و اون رو با خودش برد گریمولد. بعد اتفاقی هری اکسپلیارموس می‌زنه و ملت فکر می‌کنن هری ولدمورت رو کشته. هری هم تصمیم می‌گیره ولدمورت رو زنده کنه.

***


- فرزندم، تو توی کل کتاب فقط یه اکسپلیارموس بلد بودی حالا می‌خوای واسِ من جسد زنده کنی؟

هری رفت تو فکر، آیا واقعا تو کل داستان فقط یه ورد خشک و خالی بلد بود؟ خب شاید هم همین‌طور بود چون بالاخره تو هر مبارزش با ولدمورت فقط از اکسپلیارموس استفاده می‌کرد. به این نتیجه رسید که پسر برگزیده نیست، کل زندگیش چیزی جز دروغ نبوده و نیست. بنابراین، جامه درید و سر به بیابان گذاشت.

محفلیون که نمی‌تونستن همین‌طور بر و بر به جسد ولدمورت خیره بشن و هیچ کاری نکنن، تصمیم گرفتن به خشتک مرلین متوصل بشن تا ولدمورت رو زنده کنه.

بعد از متوصل شدن به خشتک مرلین:

مرلین که از شدت توصل ها از خواب عمیقش بیدار شده بود نگاهی به جمعیت متوصل شونده انداخت و گفت:
- برای چی به من وصل شدین و من رو از خواب ملکوتیم پروندین؟
- O.M.M! این جسد ولدمورت رو می‌تونی زنده کنی؟

مرلین دوباره نگاهی به ملت انداخت و چهرشون رو برانداز کرد و با تعجب گفت:
- شما که محفلی هستین، پس چرا خود مرگخوارا نیومدن این‌جا؟
- ما خودمونیم نمی‌دونیم، شما فعلا این رو به حیاتش برگردون که ما هم به حیاطمون برگردیم.
- راستی، شوما نقد هم می‌کنی؟

مرلین از اون‌جا که به شدت بی‌حوصله بود و می‌خواست به خواب ملکوتیش ادامه بده و نقد کردن رول های هاگرید هم از زنده کردن ولدمورت سخت تر بود، خواسته ی دوم رو بی‌خیال شد و برای زنده کردن ولدمورت نگاهی به کتاب " چگونه جسد ولدمورت را زنده کنیم؟" انداخت و گفت:
- ممکنه تو این راه حافظش رو از دست بده، مشکلی نیست؟

دامبلدور که فهمیدن نقشه ی ولدمورت دیگر برایش اهمیت نداشت گفت:
- یعنی می‌شه بهش عشق ورزیدن یاد داد؟ زندش کن آقا، مشکلی نیست.

مرلین دست چپش رو تو جیب راست تنبونش کرد و یک دستمال کهنه و کثیف بیرون آورد و بعد مچاله‌اش کرد و انداختش تو سطح آشغالی. دست راستش رو کرد تو جیب چپش و این دفعه یه دستمال نو پیدا کرد. دستمال رو به دماغش نزدیک کرد و بعد از کاوش فراوون و فین فین زیاد، مقداری نفت استخراج کرد و به سمت خلیج فارس فرستاد.

وقتی دید زیادی ملت خواننده ی رول رو معطل گذاشته و الکی داره پست رو طولانی می‌کنه، دستاش رو هوا تکون داد و یکهو ولدمورت زنده شد و بعد از مدتی مکث و پوکرفیس گفت:
- اِ... من کیم اصلا؟ این‌جا کجاست؟ شما کی هستین؟ :worry:
- تام، فرزندم!

خانه ی ریدل:

ملت مرگخوار بعد از پیدا نکردن جسد ولدمورت، دور هم جمع شده بودن و فکراشون رو روی هم گذاشته بودن که حالا که اربابشون نبود باید چی‌کار کنن.
- ارباب هیچ‌وقت نمی‌ذاشت روستایی گاوش ره تو خانه ریدل بیاره.
- نمی‌ذاشت قاتل با نجینی بازی کنی.
- نمی‌ذاشت من بساط ترویج آسلام و فروش جزوه رو راه بندازم.
- نمی‌ذاشت دست به تولید گسترده ی معجونام بزنم.
- نمی‌ذاشت هَمِر بزنیم، فک کنم می‌ترسید این خونه ی فسیل بریزه پایین.

و بعد از کلی نمی‌ذاشت دیگه، تصمیم گرفتن هر کاری دلشون خواست انجام بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1395/3/26 16:32:21
ویرایش شده توسط تراورز در 1395/3/26 16:45:41
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1395 08:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- گوشنمه!

محفلی‌ها طبق روال عادی برنامه به هاگرید علیک سلام گفتن و از اونجایی که همیشه همشون دور هم دور میز آشپزخونه نشستن تا تصمیمای مهم مملکتی بگیرن, برگشتن سر کارشون.

دامبلدور گلوش رو صاف کرد و اعضا رو از پشت عینک نیم هلالی زیر نظر گرفت:
- یه ققنوس دارم روزی سه بار خودسوزی میکنه!
+ چرا سه تا؟
- پس چند تا؟
+ هشت تا!

از اونور میز, ویولت نگاه خشمگینش رو به طرف جیمز پرتاب کرد و دهنش رو باز کرد که بپرسه, "چرا هشت تا؟" که نگاهش وسط راه روی هاگرید که پشت به جیمز داشت برای خودش چایی دم می‌کرد, گیر کرد.

- اممم... هاگرید..

نیمه غول همینطور که سعی می‌کرد قوری رو از دست جوجه ماتیکوری که لای ریشش قایم کرده بود, بکشه بیرون به طرف صدا برگشت.

- هن؟
- داوش حس نمیکنی یه چی بِت چسبیده؟
- کیک عصرونه خیلی چسبید.. کم بود. کیک بیشتر میخوام بیشتر بچسبه.
- اون کیکه پسِ..هِم.. کمرت؟

هاگرید یه کم بیشتر چرخید و سعی کرد کمرش رو ببینه ولی چرخیدنش همان و جیغ و ویبره زدن پاتر پدر همان!
- O.M.M. * .. این که تامه! اکسپلیارموس.. شینی **

خلع سیاه هاگرید باعث پرت شدن ولدمورت تو بغل هری پاتر شد.

- نه! قرار نبود اینطوری بشه! این خیلی پیش پا افتاده بود! باید چوبدستیهامون که جالبه بدونین دوقلو هستن پل میزدن بینشون و این به اون تعارف میکرد, اون به این! این خیلی کلیشه‌ای بود!

دامبلدور دوباره گلوش رو صاف کرد که پسر برگزیده رو ساکت کرد.

- هری پسرم! اونطوری نگام نکن.. مجبور شدم ادای آمبریج رو در بیارم. کمی به اعصابت مسلط باش فرزند روشنایی و کمتر مثل هری سال پنجمی رفتار کن. الان زدی تام رو کشتی و ما حتی نفهمیدیم چرا به هاگرید چسبیده بود, چی میخواست بدونه! چه نقشه‌ای داشت؟ چرا به جای اینکه مرگخواراش رو بفرسته, خودش اومد اینجا؟
- اشتباه کردم پروفس! جبران میکنم!

یه لنگه ابروی دامبلدور به هوا رفت.

- خودم کشتمش, خودم زنده‌اش میکنم ببینم چیکارمون داشت!

* O.M.M = Oh My Merlin
** شینی = بمیر (جون من یعنی انیمه نمی‌بینین؟)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1395 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید٬که چند‌ساعتی سرپا ایستاده بود با خوشحالی روی زمین نشست.

چرق!

صدای شکستن چیزی از زیر هاگرید به گوش رسید.
یعنی چه بود؟
برای هاگرید چندان مهم نبود٬کیک خشک و کهنه‌ای از جیبش درآورد و با جدیت مشغول به نیش کشیدن کیک شد.


اندکی آن طرف‌تر

مرگخواران مشورت کنان و قدم زنان به سوی خانه ریدل میرفتند.
باید راهی برای نابودی کامل ارباب سابقشان میافتند.

-معجون تجزیه کننده بدم؟

-با قمه تیکه‌تیکه‌ش کنم؟

- بندازیمش توی آتیش؟

-من میگم آب‌پزش کنیم و بعد بخوریمش!
-لای کتاب خشکش کنیم؟

-چیو خشک کنیم؟

-جنازه‌رو!

-جنازه کجاست؟

-ام...همینجاست...چیزه...مونده پیش هاگرید!


گورستان ریدل!

هاگرید کیکش را خورده بود و انتظار کشیده بود.حوصله‌اش سر رفته بود!
هاگرید که نمیتوانست تا ابد منتظر نقد باشد٬هزار کار داشت.
باید میرفت به گل ها آب میداد.

هاگرید از روی زمین بلند شد و خانه ریدل را ترک کرد.
هاگرید نمیدانست که حنازه پرس شده لرد به پشتش چسبیده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1395 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
توی این اوضاع و احوال ، مرگخواران افتادند دنبال راهی برای از بین بردن جسد ولدمورت و همینطور دیوانه وار دنبال طلسمی، چیزی گشتند که در تضمین آرامش ابدی اربابشان و تضمین یک طرفه بودن سفرش، آن ها را راهنمایی کند و همینطور توی گورستان ایده تراوش می کردند که ناگهان صدای زنگ خانه ریدل بلند شد.

-حتماً از فامیل های اربابن.
-خدای من میوه نداریم برا پذیرایی!
-فامیل کژا بود عژیژ من.مرحوم اژ دار دنیا فقط یه دایی داشت مش دشته ی گل. به ژای این کارا یکی رو بفرشتین در رو باژ کنه.

و از آنجایی که رودولف حس می کرد فعالیتش در سایت باعث می شود کمتر بتواند در سایت فعالیت کند و رفته بود، مرگخواران آرسینوس را به دلیل اینکه بهش طلسم انداخته بودند، فرستادند تا برود و در را باز کند.
آرسینوس رفت و با یک هاگرید برگشت.

-سولام! نقد میخواستم.

و مرگخواران ساعاتی چند صرف کردند تا قضیه را به هاگرید بفهمانند و از او بخواهند که اگر چیزی می داند آن ها را راهنمایی کند. هاگرید هم جوری پس از فهمیدن موضوع ، دستش را زیر فکش کشید و سرش را به نشانه تایید تکان داد که انگار در همان لحظه اول ، موضوع را فهمیده و انگار نه انگار که سه ساعت است جنازه را روی زمین گذاشته اند تا موضوع را توی کله اش کنند.

-لورد شوما تا جایی که من می دونم از انرژی اسم اوستوفاده می کرد.
-یعنی چی؟
-ینی اسمش یک سری انرژی های درونی داشت. برای موثال شوما نیمیتونید سه بار پشت سر هم تکرار کنید: رول لرد-لرد رول. ولی میتونید سه تکرار کنید: رول من-من خر!

مرگخواران که شک کرده بودند اما هنوز به یقین نرسیده بودند که هاگرید دارد چرت می بافد، صبر کردند تا به حرف هایش ادامه بدهد.

-منم از این انرژی ها توی اسمم دارم. برای مثال هیچ کدوم از شما نمیتونه هزار و هفتاد و سه بار تکرار کنه: هاگریده منه ماشالله کیک بخوره ایشالله.

و همین دیالوگ مهر محکمی زد بر چرت گویی هاگرید. این شد که یکی از مرگخواران عاقل دستی به سر هاگرید کشید و گفت:

-همین الان اشاره میکنن مارو صدا کردن.همینجا بشین کاری هم نکن ما بریم ببینیم چیکارمون دارن. یه نفر رو هم میگیم بیاد نقدت کنه.

و تا دیر نشده فرار کردند و رفتند دنبال راهی دیگر برای نابود کردند جسد ولدمورت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1395/3/25 16:35:36
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1395 09:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- آرسینوس! بیا همون دوتا وردی که بهت یاد داده بود رو در کن ببینیم چیزی میشه!

آرسینوس جلو آمد... نه ببخشید.آرسینوس با چوبدستی جلو آمد!رو به روی جسد ایستاد و با چند حرکت شلاقی و پرتابی وردی در کرد که مستقیم به جسد خورد. اما اتفاقی نیفتاد.

- میگم آرسینوس... سرکارت نذاشتن؟

- نه والا! خودم چند بار امتحان کردم مثل چی کار میکرد.مشکلی نداشت خداییش!

- خب اون یکی رو در کن ببینیم!

آرسینوس ایندفعه با چند حرکت چرخشی و استحکامی وردی دیگر به سوی جسد مبارک روانه کرد اما...انگار نه انگار که طلسمی پرتاب شده باشد.

- شاید هم سرکارت نذاشته باشن.ولی روی جسد خودش که جواب نمیده.

در این لحظه لاکرتیا جلو آمد، آرسینوس را کنار زد و با لحنی کابویی شروع به صحبت کرد:

- کار رو باید سپرد دست کاردون!

حرکت چوبدستی لاکرتیا آنقدر طولانی و پیچیده بود که روی چند نفر اثر گوسفند شمردن گذاشت و آن هارا به خواب عمیقی فرو برد.پس از اتمام حرکت، آن چنان آتشی از سر چوبدستی زبانه کشید که سر ردای آرسینوس را آتش زد و برد.
پس از اتمام طلسم، همه شیش دنگ حواسشان پیش جسد بود که ببینند اتفاقی افتاده یا نه...مثل این که نه! باز هم اتفاقی نیفتاده بود.نابود کردن این جسد بسیار دشوار بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1395 02:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


نیمه شب، حضور عده ای از ساکنان خانه ریدل سکوت سرد گورستان را شکسته بود. در واقع...تمام ساکنان خانه ریدل!

پنج نفر اول پیکری پیچیده شده در پارچه ای سیاه رنگ را بر دوش داشتند. درست در وسط گورستان جنازه را روی زمین گذاشتند.
-خب...همین جا دفنشون کنیم؟ خوبه دیگه؟ آه...کجا گذاشتین رفتین به این زودی؟ چرا ما رو ترک کردین...این همه اشک رو نمی بینین که در فراق شما ریخته می شه؟

اشکی در کار نبود! کسی گریه نمی کرد. بیشتر چهره ها نگران به نظر می رسید.

-اومممم....می گم...اگه بازم برگرده چی؟
-خب برگرده...مگه این نهایت آرزوی ما مرگخوارا نیست؟
-نه خب! نیست!
-هست بابا...مثلا...لاکرتیا؟ آرزوی تو این نیست که ارباب برگردن؟
-راستش...قاتلو خیلی اذیت می کرد. اگه برنگرده هم فکر نمی کنم اتفاق خاصی بیفته.
-منم زیاد ازش خوشم نمیومد. هیچوقت به استعداد های من بها نداد ...نمی شنوه که؟ مطمئنین؟
-زیاد چرت و پرت می گفت...ما هم که مجبور بودیم تایید کنیم. همه از ترس دور و برش بودن. خود تو آرسینوس...تو ازش خوشت میومد؟

آرسینوس به فکر فرو رفت.
-نه راستش...خیلی ایراد می گرفت...دو تا طلسم یادم داده بود بعد یه عمر زد تو سرم که تو مدیون منی! فکر می کرد کیه؟!

مرگخواران حاضر در گورستان با زمزمه های نامفهومی تایید کردند. در حالی که چشم های نگران همگی به جسد لرد سیاه دوخته شده بود. ترس مشترک همه شان این بود که جسد جان بگیرد...باز...دوباره!

-خب؟ پس همگی دوست داریم آزاد باشیم. نه؟
-اوهوم!
-پس نباید دفنش کنیم. اینجوری استخوناش باقی می مونه. می تونه برگرده. ما باید راهی پیدا کنیم که جسد رو کلا از بین ببریم. نیست و نابودش کنیم! ممکنه با جادو از جسمش محافظت کرده باشه. ولی ما یه راهی پیدا می کنیم. هستین؟!

همه بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 1 خرداد 1395 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

تیمارستان

- ببین فرزندانم. همه در زندگیشون با مشکلات زیادی روبه رو میشن. بنابراین نباید فکر کنید که در این دنیا تنهایید. ببیند ما در اینجا و در این گروه دور هم جمع شدیم تا با گفتن شرح حالمون بتونم به دو هدف برسیم. اول تخلیه احساس های اسیر شده و دیگری درک مشکلات دیگران و کمک به رفع آن. اگه فهمیدید سرتون رو تکون بدید.

مشاور گروه متوجه دریافته بود گروهی که به او محول شده بود همگی به نوعی دچار ناهنجاری کلامی مشابه بودند.

- اعومینبی زامبی ععععع ههومممم.
- عهمم زیموم ایمپپ.
- خیل خوب. در اولین قدم می پردازیم به معقوله دوست داشتن و احترام گذاشتن...

خانه(قصر) ریدل

لرد سیاه با اخمی آشکار در حالیکه دستش ضرب آهنگ تندی بر روی دسته ی صندلیش می نواخت به جمعیت خمیده روبرویش نگاه کرد.
- گیبن! فکر می کنم در آخرین باری که با هم ملاقات داشتیم قرار شد بری و اینفری ها رو برای من پیدا کنی و بیاری. حتی ما به تو ارفاق کردیم و تنها چهارتا اینفری خواستیم. درسته؟!
- بله سرورم.
- پس میشه بگی برای چی یه سیرکو برداشتی آوردی پیش من!
- اما سرورم اینا همون اینفری هایی هستن که خواسته بودید. :pashmak:
- اینفری... واقعا! میشه بهم بگی از کی تا به حال زبان اینفری ها قابل درک برای عموم شده.
-ا... ارباب. منو دستم گرفتینا. کلی روشون کار کردم تا به این مرحله رسوندمشون.
- ساکت. پیکسی دیپورت کالر!

لرد سیاه به سرعت چوب جادویش را تکانی داد. در آن واحد تمام رنگ و لعاب هایی که گیبن به سرو صورت بازیگرهای دوره گرد و تازه کار زده بود محو و ناپدید شد.
مرگخوارها از ترس به گوشه و کنار پناه برده بودند. هرگز مرگخواری تا به این حد حماقت از خود به خرج نداده بود که گروهی مشنگ و مشنگ زاده را وارد خانه ریدل کند. آنهم برای کلک زدن به لرد سیاه!

گیبن هرگز قصد نداشت در اولین ماموریتش شکست بخورد. گیبن آستین های گشادی داشت. باید درونشان را نگاه می کرد. حیله ای، چاره ای... اما شاید اینبار چاره ای وجود نداشت. آستین های گیبن همانند جیبهایش سوراخ بود. گیبن بدنبال کلیدی گشت. آنرا هم نیافت. گیبن حتی فرصت بالا رفتن از درو دیوار را هم نداشت.
- ارباب خواهش می کنم. توضیح میدم خدمتون.
- به چه جراتی بدون اجازه حرف می زنی. کروشیو... برای ارباب رقص می کنی! آواداکداورا!

گیبن روح شد. احساس سبکی بیش از حدی کرد. لرد سیاه را دید که بالای سرش ایستاد و چوب دستیش را به سمت بقیه می گرفت و فریاد می زد. گیبن از بالا و پایین پریدن افراد درون تالار تفریح کرد. کمی که گذشت گیبن حس کرد که باید عازم شود. با اینحال قبل از رفتن ناگهان دلش خواست سری به تیمارستان بزند. گیبن اینفری های را دید که با شادی دست می زندند و هم نوا با گیتار مشاور و پرستاران بخش جست و خیز می کردند. گبین هم خواست کمی با جمع خوش باشد و برقصد.

- آخ!
دردی در تمام سرش پپیچید. گیبن تعجب کرد. مگر روح ها هم درد را حس می کنند. آیا لرد سیاه روحش را معیوب کرده بود!

- گیبن... بلند شو خواب آلود تنبل!
بلاتریکس با چهره خشمگین به گیبن که هنوز غرق در خواب بود نگاه کرد.
-آکووامنتی!
- ها.... چی شده... من کجام... چرا یه روح رو خیس می کنی. بلا چرا به یه روح هم احترام نمی زاری!
- کروشیو! اگه یه بار دیگه چرت و پرت بگی میدم آویزونت کنن. لرد سیاه دستور داده همه برای جشن هالووین جمع شن توی تالار.

پایان.
-----------------
پ.ن: 36-37 پست برای یک سوژه! رکوردیه برای خودش! فکر کنم وقتش بود تموم بشه. ساری مای لرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1395/3/1 15:55:50
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.


پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 23 فروردین 1395 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
گیبن همین که به قصد پیدا کردن دو زامبی دیگر،یا بهتر است بگوییم دو شخص دیگر که نقش زامبی را بازی کنند،اتاقی که بارفیو و سوزان را در آن انداخته بود ترک کند،بارفیو او را صدا کرد:
_آقای مسئول انتخاب بازیگر...بلاخره چی شد؟!ما ره کارگردان پسندید؟!
_ها؟!آره...آره...فعلا اینجا بمون با سوزان که نقش مقابلته،تمرین دیالوگ کنید،تا دوتا بازیگر دیگه رو پیدا کنم!
_من اصلا اینجوری نمیتونم!زیر دلم درد میگیره!
_چی؟!
_منظورم اینه که روستایی گشنه هسه...زیر دلش، که معده باشه درد میکنه،از بس که خالیه!
_خیلی خب باشه،برگشتنی براتون یه چی میارم بخورید!

گیبن از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست..به این فکر فرو رفت که از کجا میتوانست چند بازیگر پیدا کن؟!یا اصلا آدمی پیدا کند؟!خانه ریدل که به مانند شهر مردگان،خالی از سکنه شده بود،زیرا به غیر از خودش،لرد و دو بازیگر نقش زامبی یعنی بارفیو و سوزان کسی در خانه حضور نداشت....یا همه در تیمارستان بستری شده بودند،یا در جاهای دیگری پخش و پلا بودند!
ناگهان چراغی بالای سر گیبن روشن شد،فکری به ذهنش رسید...وسط دهکده لیتل هینگتون،بازاری وجود داشت که همیشه مملو از جمعیت بود...بدون شک با مراجعه به آنجا میتوانست،بازیگرانی هم پیدا کند!
به همین خاطر ابتدا او رفت تا کمی به خود برسد،تا بعد از آن به بازار برود...به هر حال گیبن مجرد بود،و میتوانست از این فرصت استفاده کند و ضمن انجام ماموریت لرد،به وضعیت تاهل خود سروسامان ببخشد...از همین رو او اسپری خوشبوکننده بدنی که بر روی میزی قرار داشت را برداشت،و از آن استعمال کرد...

فیشششششششششش فیشششششششششششش
_اوهو اهو...اسپری زدی؟!خب چرا اینجوری گناه میکنی؟!مرلین رو خوش میاد؟!دفعه دیگه من نمیام!نمیدونی من به عطر و اسپری حساسیت دارم؟

گیبن با تعجب به شخصی که سرفه زنان دیالوگ بالا را گفته بود از داخل کمد دیواریی بیرون جهید ،نگاه کرد...
_ببخشید شما؟!
_من؟!من روفم دیگه...مرگخوار وفادار و اینا که حاضره هر کاری برای اربابش انجام بده و...
_گفتی هر کاری؟!

گیبن نگاه شیطنت آمیزی به روفوس انداخت...اگر میدانست که اسپری بدنش،نقش پیف پاف را انجام میدهد،همانگونه که پیف پاف حشرات را از سوراخ سنبه هایشان بیرون میکشد، اسپری هم روفوس را از کمد خارج میکند،زودتر از اسپریش استفاده میکرد...
_خب روف عزیز...شندیم بازیگر ماهری هستی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/1/23 16:55:07
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/1/23 17:02:28