هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۲۲:۵۰ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1114
آفلاین
رز زلر VS هاگريد

لردِ پاكتي!


- تابلوى كادوگان خاليه!
- گريف الان چيكار كنه؟
- بي ناظر شديم.
- خائناي به خون...بي ناظرا...بي سر كادوگانا...

جمعيتى از گريفندورى هاى وحشت زده دور تا دور ميز آشپزخانه مي دويدند و جيغ مي كشيدند.

جمعيت غير گريفندوري به علاوه ى هاگريد كه گرسنه تر از آن بود كه به جست و جو براي يافتن كادوگان بپوندد، دور ميز به سوپ پياز خوردن مشغول بودند.

در سر ميز، پروفسور دامبلدور دو دستي صندلي اش را گرفته بود كه حداقل اگر افتاد با صندلي بيافتد.
دو دست هم براي جمع كردن ريش هايش از مانداگاس مفقود الاثر "قرض" كرده بود.
- فرزندانم آرامش خودتون رو حفظ كنين. با نيروي عشق مون برش مي گردونيم.
مي ريم دم بيت زوپس اعتراض مي كنيم....

صحبت دامبلدور به انتها نرسيده، صداي جمعيت غيرساكن بلند شد:
- آره پروفسور!
- اينا همش دسيسه هاي بلاتريكسه. تنهايي شبا معلوم نيس با منوش به كجاها كه سر نمي كشه.
- همش تقصير بيت زوپسه!

بعد از اين حرف همگي به طور نا خوشايندي ساكت شده و به يك طرف ميز برگشتند. رز بي نوا ملاقه ي پر از سوپ در دست در راه رسيدن به بشقابش خشك شد.
- به من چه خوب؟
- گوشنمه!

بعدتر

سنگ ريزه اى از سراشيبي به پايين قل خورد و بعد از چند بار برخورد به پاى عابران بلاخره زير تابلوى ناكترن ايستاد.
وسط هاي كوچه بود كه به دوباره پرتاب شد اما اين بار روي زمين فرود نيامد.
-دنگ!
- آخ. دردمان گرفت. چي جرئت كرد روي سر ما بيافته؟

سنگ بي نوا يك كروشيو خورد تا بفهمد كله ى لرد سياه جايي براي فرود آمدن نيست.

كمي آن طرف تر كنار بساط ساس صدتايى يك سيكل، رز دست در جيب قدم مي زد.
- اصلا هلگايي، كجاي اين قضيه داشت به من ربط ؟ هيچ جاي جغدم ننوشته بود اينا رو، قرار بود فقط چاپ كنم عكس هاي كالين رو كه بشه فقط از بيت دور. دوررررر!
اين وسط تازه شد گم اين سنگ بوقي. حالا چيو پرت كنم ديگه؟ اَه!

و با پايش محكم به زمين ضربه زد كه جدا از پا دردي كه به همراه داشت خيلي سهوى لرد و سنگ را تكان داد.

- كروشيو!

دردي در انگشت كوچكش پيچيد. در حالي كه از روي كفش ماساژ مي داد و قربان صدقه مي رفت، دنبال مبل يا ميزي گشت كه مسبب دردش بود اما مبل يكي از معدود چيزهايي بود كه وسط اين كوچه يافت نمي شد؛ متاسفانه!

به انگشتش قول داد تا بعدا برايش قورباغه شكلاتي بخرد و بعدسنگي را كه در حين اين جست و جو پيدا كرده بود، براي پرتاب سه امتيازي تنظيم كرد.

- شما محفلي ها كروشيو سرتون نمي شه؟! ...اينجا هستيم. اين پايين.

كنار سنگ، لرد كوچك ايستاده بود.

- اين قطعا، مسلما، مطمئنا، و حتما غير ممكنه!

فلش بك

- رفتن كادوگان تقصير توـه.
- دختر شدن من تقصير توـه.
- حتي اينكه اكثرا زوپس نشينان در طول تاريخ مرگخوار بودن و وزارت الان دست مرگخوار هاست هم تقصير توعه.
- خودتم نفوذيي. ديدم رفتي خانه ي ريدل درخواست دوئل دادي.
- پروفسور كاغذ ديواري هاي گريمولد رو به طرح سوپ پيازي كه قبلا بود تغيير بدين. هم خوشگل تر هم كمتر گوشنم مى شه.

رز با خودش فكر كرد كه راست مى گويد. رنگ زرد روي كاغذ ديواري هاي قبلي خوشگلتر از تركيب زرد و آبي الان بود.

پايان فلش بك

رز از جادوگر ايستاده كف دستش كه به دلايل لردانه كوچك شده بود، پرسيد:
- با گرما كه مشكلي ندارين؟

دختر كه مي لرزيد ناچارا لرد هم روي حالت ويبره قرار مى گرفت. جادوگر همان طور كه سعي مى كرد تعادلش را نگه دارد، جواب داد:
- ما لرديم!
- مي دونم.
- نمي توني ما رو توي جيبت بذاري.
- مي دونم. سوراخه مي افتين.
- نمي توني ما رو بندازي. ما لرديم.
- گفتم كه، مي دونم. ولي نگران نباشين قراره برسيم سالم به گريمولد.
مى شه پروف خيلي خوشحال از ديدنتون!

و دست لرد دارش را به طرف سرش برد. لردِ ويبره زن وسط انبوهي از وز وزي ها گير افتاد.
- ما رو نمي توني تو موهات بذاري.

در همان لحظه جلوي چشمانش تخم كبوتري روي زمين افتاد و جوجه اي به اهالي ناكترن اضافه شد.
كمي سرش را كج كرد و لانه پرنده اى آن وسط ها ديد.
- آره تازه اسباب كشي كردن و رفتن. ولي هست لونه شون خيليم گرم.

بعد با دست آزادش سرش را خاراند و يك دانه برتي بات از همان نزديكي ها بيرون كشيد.
- همين ديروز كلاه برتي پروف رو كردم سر. خيلي داره دوست از اينا...شما هم دارين دوست؟
- نمي توني ما رو تو لونه كبوتر با برتي هاي دامبلدور بذاري.
- اوخ! مى داد طعم شامپو بچه گلرنگ.شامپو ندارين دوست؟

لرد با خيلي چيز ها مواجه شده بود، از دوئل هاي بي پايان رودولف گرفته تا دامبلدور با زيرشلواري مامان دوز در اولين روز عيد به همراه كل جمعيت محفل.
حتي يك روز تمام را با آن گربه ي بي ريخت سه پا سر كرده بود اما تاحالا وسط لانه ي كبوتر برتي بات نخورده بود و نمي خواست هم بخورد.

- ديگه به بلاتريكس غر نمي زنيم. هرچه قدر خواست بره شامپو بخره.
- اگه ندارين دوست برتي بات دارم پيراشكي كدوتنبل هم ها...وايسين بود همينجاها.

چند دقيقه بعد پاكتي پر از خواكي هاي مختلف از جيب رز بيرون آمد.
- عه وا افتاده اون كوچيكه كه بود توش پيراشكى ها. خوردين تا حالا شكلات مشنگي؟
- ما از مشنگ ها متنفريم.
- اينم مي دونم ولي شكلات هاشون هستن خيلي خيلي خوشمزه.

و او را داخل پاكت روى يك شكلات مارس نشاند.
- راه هستنش زياد. گريمولد هم نداره به جز سوپ پياز. بخورين حتما.

لرد نمي توانست تصميم بگيرد كدام بدتر است، لانه ي كبوتر يا شكلات هاي مشنگي!

رز پاكت را درون جيبش كنار چوب دستي اش گذاشت و به سمت مقر محفل حركت كرد. برخلاف آمدن، شاد و خوشحال بود.

تازه به خيابان هاي لندن قدم گذاشت كه صداي جيك جيكي از جيبش به گوش رسيد و بلافاصله صداي لرد آمد:
- ما رو نمي توني با اين جوجه ها يه جا بذاري...
- مي دونم شما لردي. اين احتمالا همون جوجو ـه هستش كه افتاد پايين. غريبي كرده نرفته خونشون. بذار بكنمت فعلا بي هوش تا برسيم خونه اون وقت مي ذارمت پيش آرنولد بخورتت.

طلسم بي هوشي يكم خطا رفت. فقط يكم. در حدي كه به جاي جوجه، لرد بيهوش شد. جوجه هم از ترس آرنولد و خورده شدن به بارگاه مرلين فرار كرد.

اول از همه جوجه افتاد. تقريبا نزديك ايستگاه اتوبوس بود كه جوجه از سوراخ جيبش رد شد و وسط خيابان افتاد.
بعد نوبت برني بات ها بود. يكي يكي پشت سرش به جا مي ماندند.
نوشيدني هاي كره اي، آدامس هاي ويژ ويژي و تقريبا كل مغازه ي فرد و جرج، از جيبش بيرون ريخت.

جايي بين راه ايستگاه تا خانه ي اجدادي سيريوس، لرد و پاكت هم مثل ساير محتويات جيبش افتادند.
وقتي كه به خانه ي دوازده رسيد، چيزي در جيب نداشت ولي در عوض چند بچه ي مشنگ تصور دامبلدور پشت قورباغه شكلاتي را به ديوار اتاقشان قاب كردند.
احتمالا از فاميل هاي دور آمليا.

- زينگ!
- كيه؟
- منم!
-كي؟
- منم ديگه، من.

از پشت در صداي دامبلدور به گوش رسيد:
- كي بود آمليا؟
- نمي دونم پروفس اون بود.
- اون كيه؟
- اونه ديگه!

رز ويبره زن تر از هميشه وارد آشپزخانه شد و خبر داد:
- منم! تازه دارم لردهم.

حواس همگي جمع شد. رز دستش را درون جيبش كرد تا پاكت را در آورد ولي هرچه گشت نبود.

- عه نيس چرا پس؟ بودش همينجا ها. زير اين جوجه ـه...جوجو هم نيس كه. كيت كت هام!

آمليا كنار سرش انگشتش را تكان داد و پروفسور با نگاهش او را تاييد كرد.
آمليا رز درگير با جيبش را بالا برد تا دامبلدور تختي در سنت مانگو رزرو كند.




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۷

ریتا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۷ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
ریتا .Vs روح سرگردان


-دستا بالا، وگرنه شلیک می‌کنم! 

ریتا اسکیتر پشت درختی قایم شده بود و داشت فضولی کنجکاوی پیوز رو می‌کرد تا پته‌اش رو جلوی همه بریزه رو آب، که سردی نوک چوبدستی‌ای که به پشت گردنش برخورد کرد و جیغ لایتینا باعث شوکه شدنش شد.
-چته بابا... یواش‌تر! الآن صداتو می‌شنوه! اینقدرم از این چیزای مشنگی نگاه نکن. 
-اجاق گازو می‌گی؟ باشه دیگه نگاه نمی‌کنم.  حالا دستات رو ببر بالا و آروم بذار روی سرت. 
-تا جایی که یادمه اجاق گاز نبود اسمش. الآنم برو جلو در خونه‌ی خودتون بازی کن بچه! اینجا محل کسبه. 

-بهتره با ما همکاری کنید، خانم اسکیتر!

صدا از پشت سر ریتا به گوش رسید، اما بدون برگشتن هم می‌دونست صدای کی رو شنیده. ریتا بود بالاخره... حافظ اسرار کل جامعه‌ی جادوگری!

-به‌به، جناب وزیر! قدم رنجه فرمودین! 
 
آرسینوس بادی به غبغب انداخت که برتری خودش رو نسبت به جمع نشون بده، اما ماسکش همه‌ی پرستیژش رو پوشوند. 
ریتا پوزخند زنان پرسید:
-حالا از دست این خبرنگار دون‌پایه چه کمکی بر میاد، آقای وزیر؟ 
 
اما از اونجایی که آرسینوس بی توجه‌تر از این حرف‌ها بود به اطرافش، متوجه لحن ریتا نشد و با همون موضع بالا به پایین جواب داد:
-چندتا سوال داریم ازتون، خانم اسکیتر. امیدواریم با ما همکاری کنید. 
-واو! چه وظیفه شناس! 

کمی اون طرف‌تر - وزارت سحر و جادو

ریتا مثل یک سوسک آزاده، خودش با پای خودش به دنبال وزیر روان بود و گاهی چشم‌غره‌های تهدیدآمیزی به لایتینا و چوبدستیش می‌رفت. مسلما به توانایی استفاده‌ی لایتینا از چوبدستی شک داشت. باید بعدا راجع به این قضیه هم تحقیق می‌کرد. چه تیترها که نمی‌شد از توی همین داستان درآورد!
-《معاون ماگل دوست وزیر سحر و جادو: فشفشه یا ساحره؟》... نه. این خوب نیست. همم.. 《آیا وزیر معاونانش را از میان خون لجنی‌ها انتخاب می‌کند؟》... خوب نشد بازم که! 《خون لجنی‌های وزارت: بررسی اصالت کارکنان وزارت》... قطعا نه! 《اصالت یا وزارت؟: وضعیت خون کارکنان وزارت》. هاا! این یه مقدار بهتر شد...

در همین افکار بود که وزیر ایستاد.
ریتا به سختی خودش رو کنترل کرد که به آرسینوس برخورد نکنه و بالاخره بعد از دریفتی که روی سرامیک‌های وزارت انجام داد، در دو سانتی آرسینوس متوقف شد.
وزیر دستگیره‌ی اتاقی رو چرخوند و واردش شد. بدون اینکه منتظر ورود بقیه بمونه، رفت و پشت میزی نشست. ریتا هم بی‌توجه به لایتینا که سعی داشت پشت سر وزیر وارد بشه، وارد اتاق شد و در همین حال، لایتینا رو بین خودش و در له کرد.
قبل از اینکه وزیر دعوتش کنه به نشستن، خودش روی صندلی‌ای که از بقیه راحت‌تر به نظر می‌رسید نشست و پاش رو روی پاش انداخت.
-خب؟ فرمایش؟ 

آرسینوس پرونده‌ای که روی میزش بود رو باز کرد و عکسی رو نشون ریتا داد.
-خانم اسکیتر... شما متهم به جانورنمای ثبت نشده بودن، هستید. لطفا با ما همکاری کنید تا در مجازاتتون تخفیف قائل بشیم.
-جدا؟ باز هم همون داستان تکراری؟ بعد اون افتضاحی که رولینگ بار‌آورد، مگه کس دیگه‌ای هم مونده که خبر نداشته باشه من جانورنما هستم؟ 
-فقط همین نیست...

آرسینوس چندتا پرونده‌ی دیگه از زیر میزش درآورد و خودش پشت کوه پرونده‌ها گم شد...
-اقدام علیه امنیت ملی، نشر اکاذیب، تفرقه‌اندازی در جامعه‌ی جادویی و ایجاد هرج‌و‌مرج هم از دیگر اتهامات شماست.
-اینا که هنر شما بوده در این یه سال! 

ریتا بعد گفتن این حرف صاف نشست، کیفش رو روی پاش قرار داد و یه دسته پوشه از توش درآورد.
-این اسناد کوتاهی شماست در انجام وظایف‌تون. این پرونده‌ی گندیه که تو کوییدیچ زدین. اینا اسناد سوء استفاده از اختیاراتتون. این از اتهامات بی‌اساسی که به دولت قبل زدین. این شاخ و شونه‌کشی‌هاتون برا زوپس‌نشینان. این...
-کافیه دیگه خانم اسکیتر. ببرینش! 
 
با دستور وزیر، دوتا دیوانه‌ساز ریتا رو از گوشه‌ی چپ صحنه خارج کردند، اما ریتا لگد زنان به صحنه برگشت و با پوزخندی بر لب گفت:
-به اونا دل خوش نکنید آقای وزیر! اونا فقط کپی‌های مدارک اند. جای اصلشون محفوظه! 
 
بعد، در حالی‌که یقه‌ی کتش رو صاف می‌کرد و گرد و خاک از رو شونه‌ش می‌تکوند، خودش از همون گوشه‌ی صحنه خارج شد و آرسینوس رو با اعصاب خردش تنها گذاشت.

زندان آزکابان - روز بیست و پنجم

ریتا در بدترین حالت خودش بود و قطعا روونا رو شکر می‌کرد که کسی نیست تا در اون حالت ببیندش. ریتا بنده‌ی شاکری بود!
چه کسی باور می‌کرد اون اسوه‌ی بی‌بدیل جمال، خوش‌پوشی و اخلاق، به چنین وضع اسفناکی افتاده باشه؟

ریتایی که یک لباس رو دو روز نمی‌پوشید، حالا بیست و پنج روز بود که لباسش رو عوض نکرده بود. تار و پود لباسش داشت از هم جدا می‌شد هیچ، گِل و خاک به کلی ترکیبش رو عوض کرده بود. آرزو داشت فقط یک‌بار دیگه رنگ حموم رو ببینه و از این وضعیت 《بلاتریکسی با موهای بلوند》 در بیاد.
جدای از اون، منتظر روزی بود که از زندان آزاد بشه و دوباره به اسناد خیانت‌های آرسینوس، مدارکی که روزها و شب‌ها طول کشیده بود و خون دل‌های فراوان خورده بود تا جمعشون کنه، دوباره دست پیدا کنه... و بعد، چه کاری دل‌نشین‌تر از افشاگری!

در همین افکار و در حال چشم گردوندن دور سلولش بود که چیزی توجهش رو جلب کرد.
اول فکر کرد سایه‌ی سنگ یا همچین چیزیه، اما وقتی جلو رفت و بهتر بررسیش کرد، متوجه شد که اون یه سوراخ موشه!

شاید فکر کنید سوراخ موش برای ریتا یه کم زیادی کوچیکه، اما آیا یادتون رفته که اون یه سوسک آزاده بود؟ بنابراین سوسک شد و شیرجه زد در سوراخ موش قصه‌ی ما!
بله عزیزان! ریتای خسته و دل‌شکسته که بوی آزادی به مشامش خورده بود، بدون تحلیل کردن شرایط و با منطق 《مرگ یه بار، شیون یه بار》، با سر شیرجه رفت تو سوراخ آقا موشه.

آقا موشه که مدتی هم‌سلولی رودولف بود و تنش به تن اون اسطوره‌ی ساحره دوستی و کمال طلبی خورده بود، کمالات ریتا رو که دید یک دل نه صد دل عاشقش شد.
-خاله سوسکه، کجا می‌ری؟ 
-خاله و درد پدرم... من که از گل بهترم! من که تاج هر سرم!... به نظرت دارم چی‌کار می‌کنم مرتیکه‌ی بوقی؟ دارم سعی می‌کنم از این خراب شده برم بیرون دیگه! 
-اگه راه خروجو بهت نشون بدم، زن من می‌شی؟ 
-حتما الآن هم انتظار داری بگم 《اگه من زنت بشم، یار و هم‌دمت بشم، وقتی دعوامون بشه، منو با چی می‌زنی؟》 نه عاامو... از این خبرا نی! من خودم فعال حقوق زنانم، زیر یوغ هیچ مرد زن ستیزی نخواهم رفت!
-اون که با دم نرم و نازکم! چیز... یعنی خانمی با کمالات شما بایدم فعال حقوق زنان باشه! 
 
ریتا که از شر و ورای آقا موشه خسته شده بود، شاخک‌هاشو کشید و رفت.

-لااقل صبر کنید راهو نشونتون بدم. خانم با کمالاتی مثل شما خوب نیست تنهایی تو این ساختمون قدیمی قدم بزنه!
 
آقا موشه هم دمشو کشید و راه افتاد، رفت دنبال ریتا.

دو و نیم ساعت بعد

-آقای کمی محترم! چرا ما داریم دور خودمون می‌گردیم؟ این سومین باره که از وسط خونه‌ی جنابعالی داریم رد می‌شیم! 
-گفتم شاید از خونه‌ی من خوشتون بیاد، راضی شید باهام ازدواج کنید. 

-قول میدم این سری دیگه واقعا راه خروج رو نشون‌تون بدم. 
 
و این سری واقعا راه خروج رو نشون ریتا داد.

-حالا نمی‌شد نری؟ من بهت علاقه‌ی خاص دارم آخه... 
-
-حالا کجا می‌خوای بری اصن؟ جایی رو داری؟ اگه جایی رو نداری می‌تونی همین‌جا بمونی ها! 

ریتا یه تیکه کاغد زردرنگ رو از زیر بال چپش درمیاره و برای آخرین بار نگاهی بهش می‌اندازه. آقای موش خیلی تلاش می‌کنه ببینه روی کاغذ چی نوشته، ولی نه تنها موفق نمیشه، که سواد هم نداره. از دوستای رودولف چه انتظار دیگه‌ای میشه داشت؟
روی کاغذ با فونت قرمز رنگی نوشته شده 《مهاجرت به کانادا》.

-بعدا که صداش در اومد، می‌فهمی...

شش‌ماه بعد

دوربین دکور آبی‌رنگی رو نشون میده که یک میز و صندلی چرمی وسطش قرار داره. صندلی پشت به دوربین قرار داده شده. دکمه‌ی قرمز رنگ ضبط، چشمک می‌زنه.

-سه. دو. یک. رو اِیری ریتا.

صندلی رو به دوربین می‌چرخه و ریتا شروع می‌کنه به حرف زدن...
-سلام خدمت تمام اعضای جامعه‌ی جادوگری. من ریتا اسکیتر هستم، صدای من رو از شبکه‌ی 《تو و ریتا1》 می‌شنوید. امشب با موضوع شکاف عمیق بین زوپس‌نشینان و وزارت در خدمتتون هستیم، موضوع درخواستی بسیاری از شما عزیزان. کلیپی رو با هم در این زمینه می‌بینیم...

بریتانیا، زندان آزکابان

آقا موشه با زیر پیراهن آستین‌دار آبی و پیژامه‌ی چارخونه‌ی قهوه‌ای لم داده جلوی تلویزیون و مشغول خاروندن زیر بغلشه...
-عه عه عه.. تف تو این زندگی! انصافت کجاست مرلین؟ این نباید زن من می‌شد آخه؟ 


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۷

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۳۸:۰۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
دوئل من و این دختره‌ی سوسک !

* آخه سوژه فرار از زندان برای روح ؟!؟ خدایی ؟!؟
** سعی داشتم یه سبک جدید رو آزمون کنم ... شاید زیاد موفق نبوده باشم.



گندکاری در شاوشنک

پیوز در دادگاه نشسته بود. دادستان داشت صحبت میکرد : « و سپس اون در حالی که حسادت تمام وجودش رو پُر کرده بود، منوی نظارت رو با طلسم فرمان بدست میاره و ناظر هافلپاف میشه ... »
پیوز که چهره‌اش به هیچ وجه احساساتش رو نشون نمیده پاسخ میده : «اینطور نیست، وقتی من رسیدم اونا خودشون دنبال ناظر دوم میگشتن ... »
قاضی با چکش رو میز میکوبه : « جناب پیوز، بدینوسیله بر اساس اختیاراتی که به من داده شده، شما را مجرم اعلام کرده و به جرم نظارت قصبی به حبس مادام‌العمر محکوم می کنم !»
<><><><><><><><><><><><><><><><>
باید بگم اولین باری که پیوز رو دیدم از نظرم چندان تعریفی نداشت. اون شفاف و بی رمق مثل یک روح بود. البته، این اولین برداشت من درباره او بود ...

پیوز وارد سلولش شد. سلول بسیار کوچک و تاریک بود. تخت کوچک فلزی ای در سمت راست، و یک سینک روشویی در سمت چپ بود که سطلی نیز در کنار آن تعبیه شده بود. دیوارها سیمانی به نظر می‌رسیدند. به محض اینکه پیوز نگاهش را به دیوار انداخت، نگهبان از پشت سرش با پوزخندی گفت : «یادت باشه طلسم روی هر چهارطرف سلول هست ... »

پیوز آهی کشید و روی تختش نشست، که کم کم بدنش در تخت فرو رفت و زیر آن روی زمین افتاد. یکبار دیگر به دیوار نگاهی انداخت. هاله بسیار کمرنگ آبی رنگی هر سه دیوار و ورودی آهنگی را در خود گرفته بود. طلسمی که روی آنها گذاشته بودند که حتی روح‌ها هم نتوانند از آن رد شوند. اما ناگهان در گوشه پایینی دیوار روبرویش متوجه شکاف بلند، اما باریکی در هاله آبی رنگ شد. بطوری که در حاشیه شکاف رنگ هاله کمی پررنگ‌تر میشد و بعد شکافی به قطر یکی دو سانت بود که هیچ هاله‌ای روی آن قرار نداشت. طلسم احتمالا در این قسمت کامل اجرا نشده بود.


اولین کاری که اون کرد این بود که سلولش رو مطابق سلیقه شخصیش طراحی بکنه. و اولین انتخابش یک پوستر مرلین مونرو بود که از طریق نگهبان‌هایی که با زندانیان همراهی می‌کردند برایش خریداری شد ...


پیوز در سلولش نشسته بود و داشت یک تکه چوب را به شکل گورکن هافلپاف تراش می‌داد. وقتی که صدای زنگ خاموشی زندان به گوش رسید، آرام گورکن را به کناری هل می‌دهد، نگاهی به بیرون سلول کرده و وقتی مطمئن شد کسی در اطراف نیست، به سمت دیوار رفت، پوستر مرلین مونرو را کنار زد، حالا قسمت های آبی پررنگ بیشتر شده و سوراخ به نسبت بزرگی در گوشه دیوار دیده می‌شد. پیوز خود را جلو کشید و از بین سوراخی که در طلسم بود، از درون دیوار رد شد و از سمت دیگر بیرون آمد.

همه جا پر برف و یخبندان بود. پوشش جنگلی تایگا در حاشیه کوه‌هایی بلند گسترده شده بود. پیوز سعی داشت بفهمد کجاست که ناگهان متوجه شخصی شد که از دور نزدیک میشد.به نظر مرد کوتاه قدی می آمد، اما وقتی نزدیکتر شد پیوز متوجه گوش‌های تیز، موهای صورت عجیب و چشم‌های زرد رنگش شد. اما از همه عجیب‌تر بدنش بود، نیم تنه بالایی اش انسان بود اما از حدود ناف به پایین، موهای پرپشتی بر بدنش روییده بود و پاهای بلندی داشت که به دو سُم سیاهرنگ ختم می‌شد. او به محض اینکه رسید رو به پیوز گفت:«بالاخره اومدی ... خیلی دیر شده ... همینجا مخفی شو، وقتی اسلان اومد بهش این پیام رو برسون « ملکه یخی از شرق داره میاد برای نابودی نارنیا.»

موجود عجیب این را گفت و و به سرعت دور شد. پیوز آشفته بود، در این سن و سال، گوش‌هایش درست نمی‌شنید و حافظه‌اش درست کار نمیکرد، برای همین جمله را در ذهنش تکرار کرد تا فراموش نشود : « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی مامان‌اینا ... ». تنها کاری که ذهنش می رسید، تکرار پشت تکرار بود ... « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی مامان‌اینا ... » ... « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی مامان‌اینا ... » ...

کمتر از ده دقیقه بعد، سه نوجوان، در حالی که در کنار یک شیر قدم می زدند به او نزدیک شدند. یکی از نوجوانان که پسر قد بلندی بود رو به شیر گفت : « اسلان ... فکر میکنی خودش باشه ؟»

شیر، که پیوز حالا میدانست همان اسلان است، با کنجکاوی به او خیره شد. پیوز با عصایش آرام آرام به سمت او رفت و گفت : «به من گفتند به شما بگم معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی مامان‌اینا ... »

- «معرکه نخی ...؟»

- « مامان‌اینا ... »

- « این چی میگه ... ؟»

در این بحبوجه پیوز نور آبی رنگی را می دید که در تنه درختی که کنار بود سوسو می‌زند. مطمئنا اینجا جایی نبود که بخواهد در آن بماند، و نور آبی به نظر میرسید رابطه‌ای با آن طلسم زندان داشته باشد. اسلان، که به نظر می‌رسید از همه آرام‌تر و آگاه‌تر باشد با صدای گرم و محکمی گفت : « احتمالا این یک رمزه ... فکر می‌کنم باید نیرو‌هامون رو در شرق مستقر کنیم تا وقتی ملکه یخی از سمت غرب اومد، غافلگیرش کنیم ... »

راستش ملکه یخی در نهایت اسلان رو کشت و نارنیا رو کاملا تسخیر کرد. پیوز هم سعی کرد از راهی که اومده بود برگرده اما کاملا موفق نشد. همیشه یک چیزی بود که اون رو عقب نگه‌داره ... اما اون هیچوقت امیدش رو از دست نداد ...

پیوز خودش را در صحرایی بی آب و علف، در کنار یک نفربر جنگی دید. چند مرد و زن در جلوی او بودند، که شاخص ترین چهره در بین آنها پیرمردی بود که عینک درشت کائوچویی به چشم داشت و پیوز را به یاد دوستش ارنی پرنگ می انداخت. پیرمرد با دیدن پیوز گفت:«نقیه ... »

- «پدرجان نقی چیه این روحه بابا ... »

- « وای یاابالفضل روح ... »

- «هما جان شما خودت رو نگران نکن من خودم از پس این روح سرگردان بر میام !»

پیوز داشت سعی می‌کرد بفهمد دقیقا از کجای دنیا سردرآورده است، اما هنوز ثانیه‌ای نگذشته بود که صدایی از پشت سرش آمد و چند مرد با لباس مشکی و اشیاء عجیب غریب فلزی‌ای در دستانشان به سمت آنها آمدند. با نزدیک شدن آنها جمعیت چند نفره کنار پیوز به تکاپو افتادند. از رفتار این افراد می‌شد فهمید که آنها حتما ماگل هستند. اما در سمت مقابل افرادی که می‌آمدند لباس‌های سیاه و نقاب‌هایی داشتند که پیوز را به یاد مرگخواران می انداختند. آنها به زبان عجیبی حرف می‌زدند.

چند دقیقه بعد کاملا محاصره شده بودند. افراد سیاه‌پوش اجسام فلزی را از سمت باریک‌تر آن به سمت آنها گرفته بودند. یکی از آنها که از بقیه قدبلندتر بود و نقابی به چهره‌ نداشت، و بجای آن ریش های قرمز رنگ داشت، سرش را نزدیک صورت پیوز آورد و گفت : «چطوری؟ ایرانی ... ؟ » پیوز می‌خواست بگوید که کمی ترسیده است و نمی‌داند ایرانی یعنی چه، اما مرد صورتش را کاملا جلو آورد تا دماغش را به او بچسباند و پیشانی اش را به پیشانی او تکیه دهد، که در این لحظه صورتش از وسط کله پیوز رد شد و با صورت به زمین افتاد. سنگ کوچک اما لبه‌داری که روی زمین بود مستقیم وسط پیشانی‌اش فرو رفت و ...

اون هیچوقت یه قاتل نبود، فقط نمی‌خواست یه زندانی باشه. بعدها معلوم شد کسی که اون‌روز کشته شده ابوبکربغدادی سرکرده یک گروه تروریستی ماگلی بوده، اما پیوز، اون هیچوقت ذهنش رو مشغول دنیای دیگران نمیکرد ...

پیوز دوباره در سلولش بود. هوا هنوز تاریک بود و به نظر نمی‌آمد کسی متوجه غیبتش شده باشد. از اینکه حداقل راه برگشت را پیدا کرده بود، احساس آرامش عجیبی داشت، اما در عین حال هنوز به این امید بود که بتواند راه گریزی نیز بیابد، پس بار دیگر از شکاف درون دیوار رد شد. وقتی از سمت دیگر دیوار بیرون آمد، باز همه جا پوشیده از برف بود. به نظر می‌آمد که باز به همان جای اولیه برگشته است. با آشفتگی اطرافش را کاوید. دیواری که از آن بیرون آمده بود در پشت سرش، دیواری بلند به ارتفاع هفتصد پا بود، که به نظر می‌آمد کل آن از یخ ساخته شده است. ناگهان مردی، که ردای بلند مشکی رنگی داشت، و شمشیری با دسته‌ای به شکل سر یک گرگ به کمرش بسته بود به طرفش آمد. در کنار او مرد پیری راه می‌رفت که دست چپش چهار انگشت نداشت. وقتی به او رسیدند مرد مسن‌تر گفت:«این جان اسنوئه ... »

پیوز با سردرگمی نگاه کرد، نمی‌دانست جان اسنو کیست و چه از جان او می‌خواهد. سکوت در محیط زمستانی طنین انداز بود. مرد مسن کمی این‌پا و آن‌پا کرد و ادامه داد : « اون پادشاه شماله ... »

قبل از اینکه پیوز بخواهد بپرسد شمال دیگر کجاست، مردی که جان اسنو نام داشت یک قدم دیگر جلو آمد و گفت : «تو باید پیوز باشی، روح جادوگری که قراره راز نابودی وایت واکرها رو به ما بگه ... کلاغ سه‌چشم به من گفته بود که یکی از همین روزا سر و کله‌ات پیدا میشه ... هزار سال پیش وقتی شب طولانی بر جهان حکم فرما شد و ارتش مردگان حمله کرد تو اینجا بودی و به بِرَن سازنده کمک کردی این دیوار رو با جادو مجهز کنه ... » سپس در حالی که هنوز به دیوار پشت سرشان اشاره می کرد ادامه داد : «حالا بعد از هزارسال باز هم سرنوشت زندگان در دست توئه ... »

پیوز با درماندگی به او نگاه کرد. او حتی به یاد نمی‌آورد که دیروز چه خورده است. آلزایمر کار خودش را کرده بود. کمی به دیوار و کمی به مرد مسن خیره شد و به روزهایی فکر کرد که برای به یاد آوردن نام نوه‌هایش در تالار هافلپاف دقیقه‌های متوالی به ذهنش فشار می‌آورد و موفق نمی‌شد. چطور از او انتظار داشتند که مطلبی مربوط به هزارسال پیش را به یاد بیاورد. کمی با لبه کلاهش بازی کرد، تابی به سبیل سفیدش داد و درست وقتی دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، کلاغ سیاهی آمد و مستقیم روی شانه جان اسنو نشست. جان نامه‌ای از پای او باز کرد و شروع به خواندن کرد و با هر خط عصبانی و عصبانی تر میشد ... پیوز دوباره ردی از نور آبی درون دیوار یخی دید و فرصت را غنیمت شمرد ...

همه اون چیزی که از پیوز پیدا کردن یک دست لباس زندان، یک قالب صابون، و عصای قدیمی اش بود. من همیشه فکر می‌کردم شش هزارسال طول میکشه تا یه نفر بتونه از طلسم درون دیوار رد بشه. کاری که پیوز در کمتر از شش ساعت کرد ... پیوز عاشق طلسم‌ها بود، به نظرم با اون روحیه پیچیده خودش را ارضا می کرد ...

پیوز برای بار سوم از درون شکاف درون طلسم دیوار زندان رد شد، اینبار به یک لوله فاضلاب درون دیوار رسید. از دیواره لوله سرش را به داخل فرو کرد و نگاهی به داخل آن انداخت. سپس وقتی دید فضای کافی دارد وارد آن شده و شروع به پیمودن مسیر درون لوله کرد.

پیوز پونصد یارد درون یک لوله که بوی گُه میداد به سمت آزادی طی کرد. من حتی نمی‌تونم تصورش کنم. پونصد متر! این برابر طول پنج زمین فوتباله ...

پیوز بالاخره از سر دیگه لوله خارج شد و درون یک دریاچه افتاد. هوا بارانی بود و می توانست ساختمان زندان را در دوردست ببیند. در حالی که در آب پرواز می کرد خودش را به کنار دریاچه رساند. لباس های زندان را از تنش کنده و سرش را به سمت آسمان گرفت. از احساس رد شدن قطرات آب از درون بدنش لبخند بر لبانش نشست. لبخندی که کم کم تبدیل به یک خنده صدادار شد ... دوربین از بالا خنده پیوز و بارش باران درون صورتش را نشان داده و آرام آرام به سمت آسمان از او دور می شود ...

وقتی خبر فرارش را شنیدم آنقدر هیجان زده بودم که نمی‌تونستم سر جام بنشینم ... بالاترین احساسی که یک انسان آزاد می‌تونه داشته باشه ... امیدوارم بتونه از مرز رد بشه ... امیدوارم بتونه دوستای هافلپافیش رو ببینه و دستشون رو به گرمی فشار بده ... امیدوارم آینده همونقدر زیبا باشه که همیشه رویاشه داشته ... امیدوارم ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷

هافلپاف

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۴۹:۱۱
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 500
آفلاین
- بابابزرگ، دیدی چی شد؟
- نه پسرم، چشمام ضعیفه. خودت بگو.
- بابابزرگ... ارباب دم در دفتر دوئل اعلامیه زده که رودولف حق نداره بره تو!
- چی؟ ارباب تو دفترت دوئل با رودولف زده؟ مگه جای ارباب تو دفتره؟ مگه خودت رودولف نیستی؟
-

رودولف دید که فایده نداره با بابابزرگ درد و دل کنه؛ بلند شد بره سرشو بذاره رو شونه بلاتریکس زار زار گریه کنه. هرچند بلاتریکس جاخالی میداد و رودولف محکم زمین میخورد ولی به هرحال میشنید حرفاشو.
در طرف دیگه، آملیا حرفای رودولف رو شنیده بود. با اون هم نمیتونت دوئل کنه. تا الان کلی جواب رد شنیده بود و تنها امیدش، بچه های هافلپاف بودن، که اونا هم یا وقت دوئل نداشتن، یا حق دوئل!
- هعی... ننه هلگا... کجایی ببینی سر دخترت دارن چه بلایی میارن!

تلسکوپشو برداشت رفت که یه کم از ستاره ها راهنمایی بگیره؛ احتمال می داد اونا بدونن با کی میتونه دوئل کنه.

تصویر کوچک شده


آملیا به بالاترین نقطه قلعه رسید و دهانه باریک تلسکوپش رو جلوی دهنش گرفت و گفت:
- ستاره ها! کسی نیست با من دوئل کنه! کسی رو میشناسین بتونه کمکم بکنه؟

بعد فوری دهانه بزرگ رو گذاشت روی گوشش. اولاش چیزی جز یه مقدار کمی پچ پچ نشنید؛ ولی بعدش جواب شنید:
- این دوئل عاقبت خوبی نداره... دلمون برات تنگ میشه!
- نه بابا، فوقش میبازم! حالا این یه بار بهم حریف نشون بدین... دیگه نمیرم دوئل!

دوباره تلسکوپ رو گذاشت روی گوشش و سعی میکرد پچ پچ هارو رمز گشایی کنه؛ تا اینکه...

- خیلی خب! برو سراغ لیسا تورپین!

لیسا! چرا به ذهن خودش نرسیده بود؟ کلا زیاد دوئل نکرده بود و اخیرا هم فعالیت خاصی نداشت. میتونست یه لطفی هم کرده باشه و یه دونه به پستاش اضافه کنه. تلسکوپ رو دوباره جلوی دهنش گرفت و تشکر کرد؛ اما دوباره روی گوشش نذاشت تا خداحافظی ستاره هارو بشنوه...

تصویر کوچک شده


دفتر دوئل

- آخیش ارباب... دیگه رودولف نمیاد اینجا... کلا از اینجا نریم بیرون، اصلا دیگه نمیبینیمش!
- خودتو کنترل کن کراب! در محضر ما قلب و عشق پخش میکنه!

قبل از اینکه کراب خودشو جمع و جور کنه، لیسا، درحالی که دست به سینه و با چشمای بسته، کلمه "قهرم" رو مدام تکرار میکرد، وارد شد.

- با کی قهری؟ ما بهت نگفته بودیم حق نداری با ما قهر کنی؟

لیسا با ترس و لرز، رو به اربابش کرد.
- نـ... نه ارباب! با شما نبودم که! با این دختره بودم!

و جمله آخر رو درحالی که با حالت حق به جانب، به دختری که جلوی در ایستاده بود، اشاره میکرد، اضافه کرد.

- بازم تو؟!

آملیا از این نگاه لرد به خودش لرزید. اصلا چه اشکالی داشت زیاد دوئل کنه؟ هنوز که یک چهارم رودولف هم دوئل نکرده بود...

- همیشه هم آخرین لحظه دوئلاشو ارسال میکرد! همیشه دقیقه نودی بود! هنوز یاد نگرفته ذهنشو چفت کنه؛ یه ذهن خون دارن توی تالارشون ناسلامتی! اونجوری هم نگاهمون نکن، فایده نداره!

ولی از اونجایی که فرصت خوبی بود تا یه نفرین درست و حسابی ش بکنه...

- فقط به یه شرط!
- چی؟ چی؟!
- مهلت رو میذاریم تا سیزده بدر، ولی شما باید تا دوازدهم ارسال کنی!

آملیا بلافاصله قبول کرد، درحالی که ذهنش درگیر بود. این میتونست فرصت خوبی برای یه تغییر اساسی باشه...

- دور شو دیگه!

آملیا و لیسا از ترس جونشون، دوپا داشتن، دوتای دیگه از هم قرض گرفتن و آخر سر با دو پا، فرار کردن. بلافاصله بعد از خروجشون، هکتور ویبره زنان گفت:
- ارباب، میخواین اگه تا دوازدهم ارسال نکرد، تلسکوپش رو فرو کنم تو حلقش؟
- فکر بدی هم نیست، البته اگه معجونیش کنی. ولی فکر بهتری دارم!

هکتور خیلی ناراحت شد؛ نه به خاطر فکر بهتر ارباب، بلکه توهین به معجون هاش. هکتور، توهین به معجوناش رو خوب میشناخت. با ناراحتی، پاتیلش رو برداشت و رفت.

تصویر کوچک شده


از اونجایی که خیلیا برای تعطیلات بر میگردن خونه شون تا بعد از مدتها به اینترنتشون برسن و نوتیفیکشن ها و مسیجای اینستاگرامشون و صفحه فیسبوکشون رو چک بکنن، آملیا هم برگشت. امیدوار بود بسته ای که سفارش داده بود، تا الان رسیده باشه؛ یه راست به سمت اداره پست رفت و بسته ش رو با خوشحالی تحویل گرفت و لِی لِی کنان، به سمت خونه حرکت کرد.

تق تق تق

- یکی بلندشه بره درو باز کنه، بسته این آملیا رو تحویل بگیره، تا کچلمون نکرده! فایده که نداره، هیچ... ضرر هم داره! سالی اندازه خرج آب و برق و گاز، خرج تلسکوپ میکنه!

اصلا عشق مادری توی رفتار مادرای امروزی موج میزنه!

- کسی نبود؟ میبینی؟ موقع بازکردن در که میشه، باید برای پیدا کردنشون آگهی زد!

و به محض اینکه در رو باز کرد و دخترش رو پشت در دید، محکم در آغوش گرفتش.
- وای، دختر گلم! چقد دلم واست تنگ شده بود! اصلا بدون تو، خیلی خونه سوت و کور بود! دخترم!

تصویر کوچک شده


- آخ جون! بلاخره تیکن هفت! بعد از ماه ها انتظار!

از وقتی بازی رو اجرا کرد، قصدش این بود که روزی نیم ساعت بازی کنه و بعدش به درسهاش بپردازه و روزی هم یکی دو خط از دوئلش رو بنویسه...

نیم ساعت بعد

- چی؟ اسپشال مَچ؟ نمیشه که رهاش کرد!

سه ساعت بعد

- اینستا پیام اومده، بذار چکشون کنم... نه، راه نداره... اینا رو هم لایک کنم! فیسبوک... عه، مسیج اومده!

بلاخره، بعد از چک کردن همه مسیج ها و لایک کردن همه پست ها و جواب دادن به همه مسیج ها، تصمیم گرفت بره کمی هم بنویسه...

- خب... اولش بنویسم... چی بنویسم؟

پنج ثانیه ای به مغزش فشار آورد، اما فایده نداشت.
- خب... حتما یه کم بازی کنم، ایده گیرم میاد!

دوباره کامپیوتری که هنوز کاملا خاموش نشده بود رو روشن کرد و...
چندین روز به همین منوال گذشت...

- بیا بزن رول پناهگاه رو پشت سر من!
- حله!

- هدفونمو پس بده! :shuot:
- اول بگو چیکارم داشتی!
- خب... یه رول توی کوچه دیاگون میزنم، ادامه شو بزن!
- حله!

- گورکن طلایی تا ساعت 8 تمدید میشه، حتما شرکت کن.
- حله!

آملیا نگاهی به ساعتش انداخت؛ فقط بیست و چهار دقیقه تا پایان مهلت دوئل مونده بود. دوازدهم نبود، سیزدهم بود! تا الان سر خودشو به بازی و دنیای مجازی سرگرم کرده بود. حالا فهمیده بود چرا نمیذارن دنیای مجازی رو وارد هاگوارتز کنن.

- وای... لرد منو میکشه! بذار برم از ستاره ها بپرسم ببینم اگه الان برم پیش لرد، چه بلایی سرم میاد...

اما یه چیزی درست نبود...

- تـ... تلسکوپم؟ تلسکوپم کجاست؟!

دفتر دوئل

- ارباب، اون تلسکوپ رو از کجا آوردین؟
- بیا هکتور، برای معجون آملیا کشت استفادش کن. دفعه بعدی که اومد، بریز تو حلقش!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
سیاهی شب بر دهکده لیتل هنگلتون سایه افکنده بود و تنها صدای جیرجیرک‌ها بود که گهگاه سکوت را می‌شکست. داخل عمارت اربابی ریدل‌ها نیز تفاوتی با بیرون نداشت؛ سکوت بود و سیاهی. یک ماهی می‌شد که لرد ولدمورت اول مغرب همه را مرخص می‌کرد و شب را در اتاق خود با مارش می‌گذراند. این خلوت کردن‌ها عاقبت شک مرگخوارها را برانگیخت و آن‌ها را به تلاش برای کشف موضوع واداشت.

- هیس! آرومتر بال بزن. می‌خوای ارباب بشنون؟

- صدای سقوطمو بشنون بهتره؟!

مطابق برنامه قبلی، همگی پاورچین پاورچین و بعضا بال ورچین بال ورچین خودشان را پشت در اتاق لرد رسانده بودند و سعی داشتند از پشت در چیزی بشنوند.

- فــیـس!

- فِس!

- فـــیـــــــــس!

- فِس!

-فـــــــــــیـس، فــــِــس!

- فــــس فــــــــــــس!

نفس‌ها در سینه حبس شده بود. مرگخواران با چهره‌های نگران به یکدیگر نگاه می‌کردند. -و البته چیزی نمی‌دیدند!- همه به دنبال مارزبانی در جمع می‌گشتند.

تصویر کوچک شده


- عزیزم من رسیدم خونه ... آخر شب زنگ می‌زنم. بوس بوس!

هری موبایل جادویی‌اش را در جیب گذاشت و در زد. در دل جینی که پشت در ایستاده بود تا او را برای سالگرد ازدواجشان سورپرایز کند غوغایی به پا شد! به انتقام اندیشید ... به کشتن هری و ساحره‌ی پشت تلفن ... به سال‌های جوانی‌اش که در خانه هدر داده و شسته و پخته و سابیده بود. چوبدستی کشید و خواست در را باز کند اما در کسری از ثانیه فکری از سرش عبور کرد. راه حلی بهتر؛ جادویی باستانی که از مادرش آموخته بود.

- سلام آقایی!

هری با پاتیلی از شیر گاومیش در مقابل در رو به رو شد.

- چی شده؟

- هیچی ... می‌خوام جادوی عشقت کنم! بیا بشین ... پاتو بذار این تو!

تصویر کوچک شده


مرگخوارها در زیرزمین خانه ریدل تشکیل جلسه مخفیانه داده بودند و همگی منتظر مورفین بودند تا آنچه بین لرد و نجینی رد و بدل شده بود را ترجمه کند.

- خوب ... آمادگیشو دارین؟

- بگو مورفین!

- نجینی گفت که «عروسک قشنگ من قرمز پوشیده» ... ارباب افزودن «هِی!» ... نجینی در ادامه گفت «تو رخت خواب مخمل آبی خوابیده» و ارباب مجددا تاکید کردن که «هِی!» ... در پایان نجینی اشاره کرد «عروسک من، چشماتو وا کن» و ارباب این طور تکمیل کردن که «وقتی که شب شد، اون وقت لالا کن.»

-

تصویر کوچک شده


- كوچه به كوچه ... هِى! دونه به دونه ... هِى! گوشه به گوشه ... هى! ميام محله هاتون!

درست یک ما قبل از این ماجراها بود ... نجینی که برای شکار در کوچه پس کوچه‌های لیتل هنگلتون پرسه می‌زد، این صدا را شنید. صدایی که انگار جادویی قدرتمند در خود داشت و او را به خود جذب می‌کرد. نجینی بی آن که بداند چرا، خزید و خزید و به سوی صدا رفت.

- از اين محله ... هِى! به اون محله ... هِى! هفت روز هفته ... هِى! ميام با لب خندون!

صدا هر لحظه نزدیک تر می‌شد، تا این که بالاخره در انتهای کوچه‌ای بن بست و در مجاورت باغ آلوچه، میان جمعیت انبوهی از بچه‌های قد و نیم قد لیتل هنگلتون، چهره صاحب صدا نمایان شد. نگاه نافذ و سر تاسش نجینی را یاد پدرش می‌انداخت. در همان یک نگاه، احساسی عجیب در دل نجینی شکل گرفت. انگار که عمو مسعود را سال‌های سال می‌شناخت.

- یک و یک و یک! دو و دو و دو! سه و سه و سه!

نجینی با دلهره فراوان از میان جمعیت بچه‌ها خزید و جلو رفت و خودش را به عمو مسعود رساند. می‌ترسید او را مانند هر کس دیگری که با هم رو به رو می‌شوند بترساند. با لپ‌های گل انداخته و صدایی که انگار از ته چاه می‌آید فس فس محبت آمیزی برای او کرد. انتظار هر واکنشی را داشت. جیغ، فرار و یا حمله. عمو مسعود اما چشمکی زد و در پاسخ برایش فس فس کرد. نجینی نفس راحتی کشید. انگار که یک کوه را از دوشش برداشته باشند!

- خوب دختر خانم! اسمت چیه؟

- نجینی!

- نجینی جان! شیرین کاری چی بلدی عمو ببینه؟

- می‌تونم همه این جمعیتو یه جا ببلعم و بعد زنده زنده تف کنم بیرون.

- به به!

تصویر کوچک شده


نجینی پلک عروسکی را که از عمو مسعود جایزه گرفته بود را بست و او را در آغوش گرفت.

- فسسسس! [دیگه خوابید ددی! ساکت باش بیدار نشه. صبح باید سر حال باشه که حسابی عروسک بازی کنیم.]

در همین هنگام بود که کیلومترها آن طرف تر پلک هری بسته شد و شروع به خرپف کرد. اشک شوق از گونه‌های جینی که از ساعتی پیش خودش را به خواب زده بود جاری شد. ظاهرا جادوی عشق کار خودش را کرده بود و هری دیگر نمی‌خواست به چو چانگ زنگ بزند. جینی موبایل جادوییش را برداشت و شروع به ارسال پیام کرد.

- بیداری؟
- اوهوم.
- خوابید.
- خوبه! منتظرم.
- باشه ... فقط ... تو مطمئنی می‌خوای این کارو بکنی؟!
- هیچ وقت این اندازه مطمئن نبودم. بالاخره باید انتقام کاری که پدرش باهام کرد رو بگیرم.
- بعد از تمام این مدت؟
- همیشه!

تصویر کوچک شده


- نه ... نـــــــــــــه! تو مطمئنی سیوروس؟

- قطعا ارباب. شما متوجه پارگی پیشونی اون عروسک نشدین؟

- چرا ... اما ...

لرد خیلی خوب همه چیز را متوجه شده بود اما ترجیح می‌داد متوجه نشود.

- وقتشه ارباب! بالاخره باید شر هری پاتر رو برای همیشه از سرتون باز کنید و به جاودانگی برسید.

- اما ما ترجیح می‌دیم با خودش روبرو بشیم نه این که کله یک عروسک رو بکنیم.

- خودتون می‌دونید که شدنی نیست سرورم. اگر شما رو به رو بشید دوباره چوبدستی‌هاتون متصل می‌شه و هیچی به هیچی! دست دست نکنید ارباب. شما با جاودانگی یک قدم فاصله دارید.

لرد در شرف سخت ترین تصمیم زندگی‌اش بود. عاقبت در این دوراهی تصمیم به اشتباه کردن گرفت. اشتباهی که بعدها بتواند سرش را بلند کند و فریاد بزند: «زنده باد اشتباه خوب من!»

- تو دختر داری سیوروس؟

- خیر ارباب. زنم نداریم!

- درسته. پس نمی‌فهمی وقتی آدم لبخند رضایت و حال خوب دخترش رو می‌بینه چه حسی داره! ما هیچ وقت نجینی رو اینطور قبراق ندیده بودیم. همه چیز داشت! از کودکی همه چیز رو براش فراهم کرده بودیم و نذاشته بودیم آب تو دلش تکون بخوره. اما الان همه چی فرق کرده. دخترمون احساس خوشبختی می‌کنه. فس-خنده‌هاش از ته دله.

- منظورتون چیه ارباب؟

هیچ گاه به این اندازه خودش را برای کسی باز نکرده بود. اعتمادش به اسنیپ اهمیت نداشت، احساساتی که در این مدت در دلش جوشیده بود بالاخره باید سر می‌رفت.

- منظورمون اینه که ما جاودانگی که به قیمت اشک دخترمون باشه رو نمی‌خوایم. چه فایده‌ای داره اگر هزاران سال عمر کنیم اما دخترمون ما رو نبخشه؟ ترجیح می‌دیم چند صباح باقی مونده رو با این حس زندگی کنیم. خوشبختی و رضایت دخترمون خوشبختی و رضایت ماست.

- ارباب!

- زهرمار سیوروس! ادامه نده، خیلی سریع خودت حافظه خودت رو پاک می‌کنی. نه خانی اومده نه خانی رفته. ما هم چیزی در مورد این ارتباط عجیبی که ازش حرف می‌زنی نمیدونیم. به سلامت!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس لودو بگمن




_این چیه؟
_این؟ قمه اس، از بدو تولد بوده باهام!
_چه معنی داره جادوگر از این ادوات مشنگی استفاده کنه؟
_خب آخه اینا دیگه دستم...
_ساکت باش...این چیه؟
_این؟ سبیلمه، چیز جدیدی نی از وقتی یادمه...
_مگه الان دهه هفتاده؟ این سبیلا چیه؟ ارباب سبیل داره؟
_چه ربطی داره؟ ارباب ممکنه خیلی چیزای دیگه...
_چی گفتی؟ اصلا ببینم این چیه؟
_این گوشمه دیگه!
_چرا درازه؟
_
_همه اینا هیچی...این چیه؟
_این؟ تو آینه؟ خودمم!
_همین دیگه...چه وضعشه؟ كروشيو!

سال ها بود که بلاتریکس و رودولف لسترنج چنین شب هایی را تجربه میکردند...شب هایی که آخرش به فرستادن طلسم شکنجه ای از طرف بلاتریکس، و جا خالی دادن و فرار کردن رودولف از خانه منتهی میشد!

آن شب هم از همان شب ها بود!
رودولف لسترنج، باز هم از خانه بیرون زده بود تا شب را در جایی دیگر سپری کند!
مدتی بود که لرد از دست غر های رودولف خسته شده بود و حضور او را در دکه دربانی و کل خانه ریدل ممنوع کرده بود. رودولف نزد مالفوی ها هم نمیتوانست برود زیرا پس از آنکه یک بار لوسیوس از دهان او حرفی با مضمون کباب و نان زیر کباب شنیده بود، به بهانه های مختلف دیگر مانع شده بود که رودولف شب ها آنجا بماند.
دیگر آشنایان و دوستان رودولف هم هر کدام به دنبال حفظ امنیت، از استقبال رودولف سرباز زده و از دست او دیگر خسته شده بودند!

خود رودولف هم از این وضعیت خسته شده بود!
او با خود فکر میکرد که با آن همه جذابیت، آن همه خاطر خواه، آن همه خفنی، چرا باید تقدیرش بلاتریکس میشد!

بلاخره رودولف آواره و سر گردان به سمت پارک کوچک محله شان رفت تا شب را آنجا صبح کند.

رودولف از دور نوری را دید که از آتشی کنار دستشویی پارک ساطع شده بود...دور آتش چند ماگل سرمازده نشسته بودند و دستانشان را رو به آتش گرفته بودند...رودولف هم به سمت آنها رفت...
_هی مشنگ..برو کنار منم بشینم سرده!
_خب...میتونی یه پیرهنی چیزی بپوشی، سردت نشه!
_مشکلی داری با لختی من؟ این بود آرمان های غرب؟ ایا مشکل پوشش جوان های ماست؟ اینه آزادی جهان غرب؟
_خیله خب بابا...شعار نده...بیا بشین...چی میخوای؟ بیا یه چی دارم میزنی گرم میشی، دفه اول مجانیه...بیا مشتری میشی!

رودولف دور آتش نشست و نگاهی به شخصی که شبیه مورفین گانت، دایی لرد بود انداخت و سپس از سر تاسف، سری تکان داد!
_اسم شما چیه؟
_کوچیک شما، دکتر هستم!
_دکتر؟
_آره دیگه...دوای همه دردا رو دارم، واس همین بهم میگن دکتر!

دکترِ مورفین نما سپس دیگر حاضرین نشسته دور آتش را به رودولف معرفی کرد...
_اینم گاسکویین پلنگه...این بابا که دستش قطع شده برایان سه دسته...این پسر ریقوئه هم جیمز کوه عضله اس..این یکی هم چیزه...اسمش رو نمیدونیم، یکم خل وضعه..سرخپوسته میگه من جادوگرم!

دکتر مورفین نما، گاسکویین پلنگه، برایان سه دسته و جیمز کوه عضله خندیدند...اما رودولف نخندید...او به چشمان مرد سرخ پوست زل زده بود...پس از چند ثانیه پرسید:
_واقعا جادوگری؟
_ بوفالوی گم شده هیچ وقت ادعا نکرد جادوگره..بوفالوی گم شده فقط یک جادو بلده!
_خب بوفالو...چه نوع جادویی؟
_بوفالو میتونه عروسک طلسم شده بسازه...بوفالو اون عروسک رو درست میکنه و اون عروسک شبیه کسی هست...بوفالو اون عروسک رو طلسم کرد، جوری که هر اتفاقی برای عروسک افتاد، برای اون شخص هم همون اتفاق افتاد!

دکتر مورفین نما و بقیه این بار شدیدتر خندیدند...اما رودولف تنها چشمانش برق زد!

یک ساعت بعد، دستشویی پارک محله!

_مرد لخت چرا میخواد عروسک زنش رو داشته باشه؟
_به این کارا کاری نداشته باش بوفالو جون...پرسیدی طرف کیه، گفتم زنمه...حالا ببینم ساختی؟
_بوفالوی گم شده از روی عکسی که مرد لخت بهش داد، بهتر از این نتونست ساخت...ببین شبیه خودشه!

رودولف لسترنج عروسکی شبیه بلاتریکس را از دستان مرد سرخ پوست گرفت...واقعا آن عروسک شبیه بلاتریکس بود!
_خب...چیکار کنم حالا؟ شبیهشه!
_بوفالوی گمشده از کجا دانست...مرد لخت باید بگوید.
_هوممم...یعنی الان اگه لباسای عروسک رو دربیارم، طرف تو واقعیت هم لخت میشه؟
_آمممم...بوفالوی خسته اعتقاد داره که شدنش که میشه..ولی فاز مرد لخت رو نمیفهمه...طرف زن مرد لخته دیگه!
_عه؟ راست میگی...خب چیز...نظرم عوض شد، اینو نمیخوام، عروسک مونیکا بلوچی رو بساز برام!
_بوفالوی گمشده آناناسی به مرد لخت نشون داد...دیگه بلیط مرد لخت سوخته...بوفالوی گمشده برای سفارش عروسک جدید یک سکه طلای دیگه میگیره!

رودولف دستش را در جیبش کرد...جیبش خالی بود،آن یک سکه طلا را هم شانسی در جیبش پیدا کرده بود.
_ندارم جون بوفالو!
_ پس بهتره مرد لخت سکوت اختیار کنه و از اینجا بره تا بوفالوی گمشده هم بره سکه رو آب کنه و برگرده سرزمینش...بوفالوی گمشده داره از بوی چاه متستراح خفه میشه، مرد لخت خفه نشد؟ در ضمن بوفالوی گمشده سرپوست بود، نه آدامخوار

رودولف اما در دنیایی دیگری بود...لبخند شیطانی به لبانش نشسته بود و داشت به نقشه ای که کشیده بود فکر میکرد...او فقط به یک سوزن نیاز داشت...حالا وقت انتقام بود!

فردا صبح، قصر لسترنج ها!

بلاتریکس لسترنج چند ثانیه ای میشد که از خواب بیدار شده بود...اما هنوز بر روی تختش نشسته بود..بلاخره از جایش بلند شد و به سمت آینه رفت...هیچ تغییری در خود احساس نمیکرد...شانه اش را برداشت و دوبار روی موهایش کشید...وز موهایش بیشتر شد! لبخندی زد و قصد کرد که به سمت دستشویی برود...ولی ناگهان در آینه چیز عجیبی دید!
رودولف لسترنج که دیشب او از خانه فراریش داده بود، در تخت خوابیده بود!

بلاتریکس از عصابنیت سرخ شد، اما فکر کرد شاید این بهترین فرصت باشد تا کار ناتمام دیشبش را تمام کند...چوبدستی کنار عسلی را برداشت و به سمت رودولف گرفت!
_

عجیب بود! اتفاقی نیوفتاد..دوباره سعی کرد...اما باز هم بی فایده بود! او نمیتوانست دهانش را باز و کلمه "كروشيو" را بر زبان جاری کند تا طلسم فرستاده شود!
بلاتریکس داشت دیوانه میشد...نمیدانست چگونه، اما مطمئن بود که همه چی زیر سر رودولف بود! پس چوب دستیش را به گوشه ای پرت و به سمت رودولف که در خواب بود و حمله ور شد و شروع کرد به کشیدن سبیل و چک و لگد انداختن!
رودولف که مورد حمله بلاتریکس واقع شده بود، از خواب پرید ولی مقاومت خاصی نمیکرد...معلوم نبود که بر اثر کشیده شدن سبیلش حالت لبش این گونه شده بود یا واقعا داشت لبخند میزد!

عروسک بلاتریکس با دهانی که توسط نخ سوزن دوخته شده بود، زیر تخت بود!
به نظر رودولف زنش را دوست داشت...فقط اگر کمی کمتر حرف میزد و او را طلسم میکرد، برای رودولف مناسب تر بود!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۰۶ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
دورا و لایتنیا


_ بکشیـــــــــــــــــد! بکشیـــــــــــــــــد!

کمد بزرگ تالار هافل به سوی جلو حرکت کرد. از بس که آملیا خود را برای رزات گربه شرک کرده بود، انها راضی شده بودند خانه تکانی را شروع کنند. هیچ کس به غیر از خود آملیا از خانه تکانی لذت نمیبرد و دلیل علاقه آملیا هم بی‌شک رهایی از درس خواندن بود. با این حال بابا بزرگ تمام هافلی‌ها را بسیج کرده و اتاق به اتاق همه جا را تمیز میکردند.
گیبن جارو را در بغل دورا پرت کرد:
_ تو زیر کمدو جارو بکن. املیا توعم کمدو بریز بیرون.

دورا نگاه ترسناکی به گیبن که خوش‌حال به سمت تلوزیون با کیفیتش میرفت، انداخت.

_ همینم مونده بود این برا من ادای ارشدارو در بیاره!

با این حال مشغول جارو کشیدن شد. اما حداکثر زمانی که دورا میتوانست ذهن خود را بر روی کارهای خودش متمرکز کند، پنج دقیقه و بیست ثانیه بود، پس درون کمد اسرار آمیز را سرک کشید. همیشه کارهای جذابو میدادن به دیگران! مثلا جارو کشیدن یجای پر از آشغال یا دستمال گردگیری کشیدن یجای پر از خاک یا تمیز کردن یجای باحال! همیشه کارای دیگران از کارای دورا جالب‌تر بود و این اصلا منصفانه نبود. آملیا کمد را آنچنان با دقت بررسی میکرد و لوازم را برق می‌انداخت که انگار مهم ترین کار دنیا را به او سپرده‌اند. دورا سرعتی به دستانش داد. هنوز هم نمیفهمید چرا نمیخواستند با استفاده از جادو در عرض چند ثانیه تالار را تمیز کنند. خود ماگل‌ها هم به دنبال قدرتی بودند تا با زحمت کمتر کارهایشان انجام شود و اونوقت جادوگران برای لذت بردن از خانه تکانی باید از روش‌های سنتی مورد علاقه یک محفلی آینده پیروی میکردند. بالاخره کارش تمام شد و جارو را گوشه اتاق انداخت.

_ کمک میخای گربه؟

آملیا با چشمانی که ترکیبی از دو حس تعجب و خشم داشتند به دورا خیره شد.

_ الووو؟
_ اولا که من گربه نیستم. باشه بیا.
_ حالا نشونت میدم که من تمیز‌تر برق میندازم.

سپس هردو در سکوت مشغول کار خود شدند. آملیا در میاورد و دورا برق می‌انداخت. اما بالاخره به بن بستی برخورد کردند.

_ اون چی بود گزاشتی تو آستینت؟
_ آخه تو از کجا میفهمی؟ چرا باید ذهن‌خوان باشی؟ vay2
_ همینه که هست. درش بیار ببینم.

آملیا با بی میلی دست به آستین شد و تکه کاغذی را رو به دورا گرفت.

_ چی؟ نقشه‌ی گنج؟ آملیا نگو که این چرندیاتو باور میکنی! من مطمئنم کلی میگردی آخرشم یه کاغذ پیدا میکنی که روش نوشته نابرده رنج، گنج میسر نمیشود.

سپس نقشه را روی زمین و میان خودشان قرار داد.

_ اصلا ببین با عقل جور در نمیاد که تو هاگوارتز گنج باشه! ببین میگه تو تنه درخت اونور دریاچست، چه چیز احمقانه‌ای! بزار ببینم...

آملیا دوزاریش افتاد و نقشه را برداشت.

_ اگر گنج چیز مضخرفیه تو دنبالش نگرد.

سپس نقشه را برداشت و رفت! رفت و دورای بیچاره ماند. همیشه چیزهای جالب به بقیه میرسید. نقشه گنج و... و انوقت او باید مینشست و کمد مرتب میکرد. حتی نتوانسته بود نقشه را کامل دید بزند.
_ شاید یک نقشه گنج دیگر هم باشد.

--------------

دورا موفق به یافتن یک نقشه گنج دیگر که نشد هیچ، متوجه شد آملیا با رون همگروهی شده‌است تا گنج را نصف نصف بین خود تقسیم کنند به شرط آنکه رون پارو بزند!

_ یک هیچ به نفع تو گربه کوچولو!

باید به دنبال یک همگروهی میگشت. کسی که آملیا را راضی میکرد که نگاهی به نقشه‌اش بیندازد. املیا و رون؟ دروازه بان تیم دلار؟ چه باخت مفتضحانه‌ای! دورا که بکل فراموش کرده بود و لایت هم که تاریخ را در میان دانلودی‌های موسیقیش قرار داده بود و هنوز لیست به آنجا نرسیده تاریخ گذشته بود! شاید لیست هنوز هم به تاریخ مسابقات نرسیده بود؛ که میدانست!؟ بغیر از ان دو همه سر مسابقه شرکت کرده بودند ولی یک بازی بدون کاپیتان ههیچ فرقی با شکست نداشت.

_ آها همینجارو استپ کن دورا! ببین عزیز دلم رون و آملیا با هم اتحاد تشکیل دادن. به اینستا و مسی یا حتی آدم فضایی هم که دسترسی نداریم. میمونه لایتنیا! متاسفانه با دوتا مشکل مواجهیم: اولا بیخیال تر از تو، اونه دوما دوتا بی‌مسئولیت کنار هم؟ خعب در هر حال کاچی به از هیچی. برم سراغش.

-------------
_ لایت ببین اون دوتا با همن حالا اگر منو تو با هم باشیم میتونیم شکستشون بدیم. باور کن منو تو خیلی بهتر از از ترکیب گربه‌ی نارنجی میشیم.
_ نارنجی؟ یوآن؟ گربه؟ ارنولد؟ ینی اون دوتا با هم شدن یوان پفک پیگمی؟ منم میخام برم اونجا!

دورا:
لایت:
یوآن پفک پیگمی:

_ لایت اونا آملیا و رونن نه کس دیگه.
_ ولی تو گفتی گربه‌ی نارنجی!
_ واااای لایتنیا وااااای! تو با من بیا من میبرمت پیش یوآن.
_ باید چکار کنم؟
_ ایول اینه! گوش کن چی میگم. باید نفقشرو از چنگ آملیا در بیاری و حفظش کنی. میتونی بهونه بیاری که میخای با اونا باشی و بعد... من مطمئنم که اگر به گوش لرد برسه تو انقدر بدجنسی با اولین درخواست مرگخواری قبولت میکنه!
_ اول از لرد میترسم بعد تو دورا!

----------
لایتنیا در راهرو ایستاده بود و سرش را با ریتم آهنگ تکان میداد. املیا راحت‌تر از هر چیز نقشه را به او نشان داده بود و او با هوش ریونی‌اش آنرا درجا حفظ کرده بود. بخاطر اینکه در رویایش، آینده‌ی خود را با علامتی بر روی دستش میدید، نقشه را به دورا نشان داده بود. الان هم بیش از بیست دقیقه بود که در راهرو منتظر مانده بود تا دورا بیاید.

_ لایت! لایت! بدو بیچاره شدیم. داشتم از تالار میومدم بیرون که املیا دیدم و گمونم انقدر خنگ نیست که نفهمه من با این قیافه دارم میرم دنبال گنج!

لایتنیا نگاهی به لباس‌های دورا انداخت.

_ واقعا نیاز بود اون کوله به اون بزرگی رو هم برداری؟ میخایم بریم تا اون طرف دریاچه و اون کوله تقریبا اندازه خودته!
_ معلومه که لازمه. اگر هوا گرم باشه پوستمون میسوزه پس بید کرم و کلاه و نقاب گیبن و...
_ بسه بریم!
-----------
_ کمر بندتو ببند دورا!

بعد هر دو شروه به پدال زدن کردند. دورا با چشمانی که اشک در آنها حلقه زده بود برای کوله‌اش دست تکان داد. در آن قایق قویی غیر از خودش و لایتنیا چیز دیگری جا نمیگرفت و بخاطر کم بودن زمان هیچ راه دیگری بود. حالا با این کفش‌های پاشنه بلند پدال هم میزد. پس نگاه غمگینش را از کوله‌اش به کتانی‌های راحت لایتنیا دوخت.

_ دورا دقت کردی که از پشت سرمون داره صدا میاد؟ همین الانشم پدال زدنت با نزدنت فرقی نداره. پس میشه برگردی و ببینی چخبره؟

بله، دورا میتوانست. پس رگشت و با رون و املیا مواجه شد که در کشتی بزرگ مسافری نشسته بودند.

_ اون هویج لباس ناخدا پوشیده و رو عرشست. گربه خانم هم دراز کشیده و داره آب البالو میل میکنه. دارم براش دارم.

دورا خشمگین شده بود. تند پدال زد. جوری که هیچ کس تا به حال با یک قایق قویی نرفته بود و این باعث شد قوی مرده جان بگیرد! تمام قایق‌های قویی هاگوارتز واقعی بودند! بالاخره به ساحل رسیدند و سریع پیاده شد. به سمت تنه دوید و دستش را درون سوراخ پشت درخت کرد. دستش را به سمت چپ، بالا و مستقیم حرکت داد و توانست با دستش پارچه‌ای ابریشمی را لمس کند.

_ اونا اینجان دورا بدو بدو!

دورا پارچرو باز کرد.
_ هر ارزویی داری به من بگو!
_ پتریفیکوس توتالوس!
_ نه گربه شرک نهههه!
--------------
ابد روز بعد!
_ پشو آملیا خانم پشو که میخایم امروزم با هم دیگه فیلم گربه شرک ببینیم1 گیبین داداش تلوزیونتو روشن کن کیفیتش داره میاد پایینا!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶

هافلپاف

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۴۹:۱۱
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 500
آفلاین
آملیا & رون VS دورا & لایتینا

نقشه گنج


خونه گریمولد که زمانی متعلق به خانواده بلک بود، مدتها بود که مقر محفل ققنوس شده بود و همه جلساتشون اونجا برگذار میشد. دامبلدور، اون روز هم جلسه ای برگذار کرده بود و از همه محفلیا خواسته بود که حتما شرکت کنن.
- فرزندانم... همونطور که احتمالا دقت کردین، غذای ما فقط سوپ پیاز بوده... و الان هم که پیاز گرون شده و پولمون نمیرسه پیاز بخریم...

دامبلدور کمی وقفه کرد و به چهره مشتاق محفلیا که کم کم روی صندلیاشون خم میشدن، نگاه کرد و ادامه داد:
- از طرفی هم مالی، تنها آشپزمون مریضه. میخوام یه ماموریت بدم بهتون!

کمی وقفه ایجاد کرد تا اثر هیجان دیالوگشو ببینه؛ و وقتی احساس کرد که محفلیا دیگه دارن از شدت بی طاقتی، میپرن بغلش، گفت:
- باید یه راهی برای پول دراوردن پیدا کنید!

خیلی وقت بود که محفلیا همچین چیزی میخواستن؛ اما ظاهرا حرفهای دامبلدور هنوز تموم نشده بود. اون اهم اهمی کرد و به محفلیایی که میخواستن سریع برن، چشم غره ای رفت و صندلیشو صاف کرد. همه هیجان زده تر از اونی بودن که بتونن بیشتر منتظر بمونن.

- این ماموریت، دوتا شرط خاص داره! اولیش، اینه که باید به سبک مشنگی پول در بیارید!
- آره!

خیلیا با عصبانیت به سمت آرتور برگشتن؛ خیلیا اصیل زاده بودن و تابه حال به سبک مشنگی زندگی نکرده بودن. یه عده هم مثل آرنولد، نمیتونستن به سبک جادویی هم پول در بیارن، چه برسه به سبک مشنگی! اما خب... دامبلدور حتما دلیلی برای این کارش داشت! اونا برگشتن که ببینن شرط بعدی دامبلدور چیه.

- شرط دوم هم اینه که گروهی کار کنید! دونفر دونفر همگروه بشین و برین پول در بیارین. عشق بورزید!

محفلیا عشقی ورزیدن و رفتن دنبال همگروهی. چند ثانیه ای نگذشت که هرکس با همگروهیش بیرون رفت و اون وسط، رون و آملیا موندن. اونا نگاه پر از غم و اندوهی به هم انداختن و بیرون رفتن.

- شاید توی خرت و پرتای بابا، یه چیزی پیدا کنیم... هرچی نباشه خیلی درمورد مشنگا میدونه!
- الو؟ مامان من مشنگ زادست ها!

خونه ویزلیا - انبار آرتور

- خب تو اونور رو بگرد، من اینور رو.

هرکدوم مشغول گشتن یه قسمت انبار آرتور شدن. یه عالمه برگه پیدا کردن که توشون شغل های زیادی معرفی شده بود، اما همشون یا نیاز به مدرک داشتن، یا بدرد دوتا نوجوون نمیخوردن.

- عه عه! اینجا رو ببین! به یک فروشنده خانم جهت پیچاندن مشتری نیازمندیم!
- قرار بود دوتایی کار کنیم!
- خب؟
- خب اون فروشنده خانم میخواد، اونم یه نفر!
- او!

دوباره شروع به گشتن کردن.

- پلیس؟ نه!
- کارگر؟
- دکتر؟

این جستجو ادامه داشت؛ آرتور وارد انبار شد و با دیدن اوضاع انبارش، رفت سراغ رون و آملیا. سعی میکرد جلوی دختر مردم، خودشو کنترل کنه و با لبخند زورکی، به رون گفت:
- عزیزم، داری توی انبار من چه غلطی میکنی؟

رون که این قیافه پدرشو میشناخت، سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:
- خب... راستش... دنبال پول میگشتیم!

آرتور باید از همسر وفادارش مراقبت میکرد، ولی از اونجا که اعتقاد داشت پول یه نفر به کل خانواده میرسه، تصمیم گرفت چیزی که امروز صبح پیدا کرده، به پسرشم بده. پس روی زانوهاش نشست و یه کاغذ از جیبش بیرون آورد و تاشو باز کرد.

-
-
-

آرتور در حالیکه با رضایت به چهره های متعجبشون نگاه میکرد، شروع کرد به توضیح دادن.
- ببینید، این یه نقشه گنجه. این با خیلی از نقشه ها فرق میکنه و واقعیه. من از کجا میدونم؟ خب... این یه رازه!

با نگاه دوباره به چهره هاشون، فهمید اصلا براشون مهم نیست و فقط به توضیحات بیشتری نیاز دارن. اخمی کرد و گفت:
- خب دیگه! فقط از نقطه شروع حرکت کنید برید نقطه پایان! همین!

رون و آملیا نگاهی به هم انداختن؛ نمیدونستن چرا احساس میکنن نقشه یه مشکلی داره!
=====

- نه! من دیگه نمیتونم!
- منـــــم!

آرتور با تعجب بهشون نگاه کرد؛ تا الان همچین موجوداتی ندیده بود.
- شما که هنوز یه متر جلو نرفتین!

بعد سری به نشونه تاسف تکون داد و برگشت به خونه؛ چون اعتقاد داشت همچین افرادی، هرگز موفق نمیشن! رون و آملیا برگشتن و یه نگاهی به عقب انداختن؛ حق با آرتور بود. خودشونو جمع و جور کردن. با این اوضاع نمیتونستن گنج پیدا کنن. جارو هم نمیتونستن قرض بگیرن؛ چون این کار باید به روش مشنگی انجام میشد...

- ام... بابام یه ماشین پرنده داره!
=====

مسیر زیادی رو با ماشین پرنده طی کرده بودن، اما هنوز به نقطه شروع نرسیده بودن. توی طول مسیر، رون هزار بار تاکید کرده بود که آرتور سرشو میکنه، و آملیا با کمک ستاره ها، فهمیده بود که بابای رون فقط کتکش میزنه و قرار نیست بکشتش. رون آرزو میکرد که کاش کشته میشد!

- آملیا، من پشت فرمونم، بیا یه چک کن ببین الان کجاییم...
- خب...

آملیا یه نگاهی به نقشه و یه نگاه به پایین انداخت. توی نقشه خبری از ابر نبود؛ ولی از بالا، کلی ابر دیده میشد.
- اشتباه اومدیم!
- چی؟

رون دور زد و برگشت. وقتی از بالای پناهگاه رد میشد، به وضوح صدای تهدیدات آرتور و مالی رو میشنید.
- عیبی نداره؛ وقتی گنج رو پیدا کنم، همه چی حله!

رون با این خیال، پاشو روی پدال گذاشت و با سرعت بیشتر حرکت کرد.

چند دقیقه بعد
- نرسیدیم؟
- نه! جاده پایینی با جاده توی نقشه همخونی نداره!

چند دقیقه بعد
- نرسیدیم؟
- نه بابا! اون دایره توی نقشه رو نمیبینم!

رون آهی از سر افسوس کشید. خیلی قرار بود طول بکشه. بهونه های آملیا کاملا قانع کننده بودن. توی این فکرها بود که مالی و آرتور قراره چه فنی روش بزنن و اون چجوری آماده باشه که خیلی دردش نیاد که یهو، صدای جیغ آملیا، حواسشو پرت کرد؛ طوری که کم مونده بود با اتوبوس کبوترا تصادف کنه.

- نقطه پایان! نقطه پایان!

رون با تعجب به جلو خیره شد؛ اونا هنوز نقطه شروعو پیدا نکرده بودن... نقطه پایان؟!
به هرحال، فرود اومد و دوتایی با بیل، به سمت نقطه پایان دویدن؛ اما چیزی که دیدن، خیلی متعجبشون کرد. تنها چیزایی که روی نقطه پایان دیده میشد، یه مرغ بود.
شونه بالا انداختن و با مرغ، سوار ماشین شدن.
=====

- پولدار شدیم!
-

رون و آملیا، با حیرت به مالی و آرتور نگاه میکردن؛ چطور میخواستن با یه مرغ پولدار بشن؟ مالی که ظاهرا متوجه منظورشون شده بود، گفت:
- مگه نمیبینی قیمت تخم مرغ چقد داره زیاد میشه؟ ما گنج تو خونه داریم!

ولی رون هنوز داشت خودشو برای کتکایی که قرار بود بخوره آماده میکرد... آرتور هنوز ندیده بود مرغه توی ماشینش چه خرابی به بار آورده!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 347
آفلاین
- چرا آدم واقعا باید از خواب بیدار شه؟

لایتینا تازه از خواب بیدار شده بود و خمیازه‌ای کشید. کش و قوسی به بدنش داد و بعد گیج به در ودیوار نگاه کرد، تا لود بشه و روزشو آغاز کنه.
- این اینجا چیکار میکنه؟

لایتینا که دربرابر خواب آلودگیش توان مقاومت نداشت، دوباره توی رخت خوابش فرو رفت ولی دستش به جسمی زیر بالشش خورد و به همین خاطر از جا پرید.
جسم زیربالشش رو درآورد و نگاهی بهش انداخت، بطری‌ای شیشه‌ای بود درش رو با چوب پنبه بسته بودن. به نظر میومد توی بطری کاغذی لول شده قرار گرفته.

لایتینا ته بطری رو با دهنش گرفت و انگشتای دستش رو دور چوب پنبه حلقه کرد و سعی کرد در بطری رو با کشیدن دستاش باز کنه.

بطری و چوپ پنبه:

لایتینا یه بار دیگه تلاش کرد اما دندوناش از گرفتن بطری خسته شدن.
- فکر کنم باید اونوری بگیرمش.

لایتینا با کلی شک و تردید بطری رو برعکس کرد و این دفعه چوب پنبه رو لای دندوناش گذاشت و خود بطری رو از اون طرف با دستاش کشید.

پــق

در بطری بالاخره باز شد و لایتینا با خوشحال چوب پنبه رو یه گوشه‌ای پرت کرد. بعد بطری رو تکون داد تا کاغذ توشو در بیاره و ببینه که چه رازی درونش نهفته‌اس.
- نقشه‌ی گنج؟

در همون لحظه‌ای که چشم لایتینا به نقشه‌ی گنجی که روی کاغذ نقش گرفته بود افتاد، ابری بالای سرش شکل گرفت تا خاطره‌ای درونش نمایش داده شه.

نقل قول:
- چرا نمیشه منم یه گنج داشتم تا به همه چی برسم؟

لایتینا این رو گفت و نا امیدانه پتو را روی سرش کشید.


دختر با به آوردن این خاطره، نیشش تا بناگوش باز شد و مثل فنر از جاش پرید.یه نگاه دیگه به نقشه انداخت تا ببینه مقصدش گذاشت.
- زارت! این که حیاط خونه خودمه.

لایتینا با این حرف به سمت پنجره رفت تا به حیاط خونه‌اش نگاه کنه.
- هزارتو؟

حیاط هم شکل و شمایل عادی‌ای نداشت. هزارتوی بزرگی توش قرار داشت که دیواره‌هاش سیمانی بودن و روی ورودی هزارتو با خط کج و کوجه‌ای نوشته بودن.
ورودی راه رسیدن به گنج


- مرلینا شکرت!

لایتینا این رو گفت و با خوشحال تمام و جست و خیز کنان به سمت هزارتو رفت.

درون هزارتو

- خب نگاه کن، تو این نقشه گفته بپیچم سمت راست...

پــق

این صدای باز شدن در بطری نبود، بلکه برخورد لایتینا به دیوار بود.
- خب اینجا فلشش به سمت راسته تقصیر من نیست که. نقشش اشتباهه اصن.

لایتینا نقشه‌ رو تو جیبش چپوند و برگشت تا دور و اطرافشو نگاه کنه. دور تا دورشو دیوارا گرفته بودن. یه مسیر دیگه رو در پیش گرفت و بازم تهش به بن بست رسید. از یه راه دیگه رفت... بن بست!
یه فرعی دیگه... بن بست!
بن بست!
بازم بن بسـ...

- میون به بن بست رسیدناتون...

لایتینا سرشو بلند کرد و با موجود آبی رنگ و روح مانندی روی هوا مواجه شد که با سنجاق قفلی روی سینه‌اش برگه‌ای چسبونده بودن: "پرسش کننده معما برای رد شدن از هزارتو". دختر با یه نگاه به موجود فهمید که باید به معماش جواب بده و در همین لحظه متوجه شد وسیله‌ای مناسب برای این کار تو کیفش داره.

- بذار من معمامو...
- هیس بذا میخوام یه چیزی رو پیدا کنم.

لایتینا که هیچ توجهی به موجود نداشت کیفش رو روی زمین گذاشت و تا کمر تو اون فرو رفت.

- اهم اهم... خانوم محترم شما باید این مرحله رو بگذرونین تا بتونین از هزارتو عبور کنینا.
- میگم هیس... آها... ایناهاش!

لایتینا که انگار به زحمت قصد داشت چیزی رو از توی کیفش بیرون بکشه، بالاخره یک بولدوزر رو از تو کیفش به بیرون پرتاب کرد.
- خب حالا به کمک این میتونم معماتو جواب بدم... عه کجا رفت؟
- من این زیرم...

لایتینا این ورو نگاه کرد، اونورو نگاه کرد اما اثری از موجود آبی رنگ ندید. انگار که به کل ناپدید شده بود. لایتینا با ناراحتی که دیگه نمیتونه از ذهن خلاق و باهوشش استفاده کنه به بولدوزر نگاه کرد.
- حالا چجوری به گنج برسم... اه.

دختر که حالا عصبانی هم بود به بولدوزر لگد محکمی زد.
ماشین تلق تولوقی کرد و تکون خورد. و بعد در یک حرکت روشن شد و زد به روغن موتور آخر. به راه افتاد و با تمام سرعت خودشو به دیوارهای جلوش کوبید.

در همین بین، گوشه‌ی لباس لایتینا هم به بولدوزر گیر کرد. و لایتینا به دنبال ماشین از بین دیوارها رد میشد!
-

بولدوزر بالاخره وایستاده و این ایستادن ناگهانی‌ش باعث شد لایتینا پرت شه و محکم زمین بخوره.

- فرزندم، تو موفق شدی از هزارتو بیرون بیای.

لایتینا که تازه متوجه دور و اطرافش شده بود. سرشو بلند کرد و متوجه شد بالا سرش پیرمردی با چشای درشت نگاش میکنه. و البته درست هم میگفت، دیگه خبری از دیوار های سیمانی نبود.

دختر بلند شد و با گیجی نگاهی به فضای اطرافش انداخت. این فضا براش خیلی آشنا بود. این تپه‌ها، درخت‌ها، همه چی!
- اینا رو تو نقشه دیدم!

لایتینا اینو گفت و نقشه‌ی توی جیبش رو بیرون آورد و پس از بررسی های فراوان متوجه شد که محل قرارگیری گنج دقیقا جلوشه.
- پیری پاشو رو گنج من نشستی.
- فرزندم گنج واقعی جلوته.
- عینکت گرونه؟ یا شایدم لباسات ابریشمی‌ان؟ یا شایدم خودت امپراطوری هستی که باید گروگان بگیرم و درعوضت از مردمت پول بگیرم.
-

پیرمرد سعی کرد برخودش مسلط باشه، پس صداشو صاف کرد و شروع کرد به صحبت کردن.
- ببین فرزندم، گنج واقعی نصیحت‌های منه. تو با صبر و بردباری و به کاری از فکرت...

پیرمرد تازه به اینجا که رسید متوجه شد دیوار‌های پشت سر لایتینا خراب شدن.
- خب شایدم با به کار گیری زور و تسترال شانسی، تونستی به اینجا برسی. خلاصه که...
- بیا برو اونور من گنجمو پیدا کنم برم.

این دفعه لایتینا حتی فرصت نداد تا پیرمرد خودشو کنار بکشه، چون با یه تنه زدن پیرمرد رو کنار زد و به گوشت کوب برقی به جون زمین افتاد تا شاید بتونه حفاری کنه.

- این که حواسش نیست، منم کیفشو میدزدم!

و بدین گونه بود که پیرمرد هم کوله پر از وسیله‌ی لایتینا را برداشت و برد و فرهنگ سازی در مملکت جا نیوفتاد!


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶

رون ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۵۱:۱۱ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
رون & آملیا VS دورا& لایتینا

دسامبر 1944

جنگ هیچ چیزی رو باقی نذاشته بود. میلیون ها کشته، هزاران درگیری، نابودی زیرساخت های کشور های حاضر در جنگ جهانی دوم، حال و هوای بدی رو در جهان طنین انداز کرده بود... ولی انگار این بشر حریص تا کل جهان رو نابود نمیکرد و جان میلیون ها نفر دیگه رو هم نمیگرفت، دل به رضایت نمیداد.در این بین آدمایی هم حضور داشتند که کمی دورتر از جنگ و عرصه نبرد بودن و ترجیح میدادن بیشتر به فکر جان و مال خودشون باشن.

برلین؛ شرکت مصالح ساختمانی

- قبول کن استیو! فکر خوبیه. من واقعا نمیدونم تو چرا با این نقشه مخالفی؟!

استیو جانسون رو به شریکش که این شرکت رو اداره میکردن کرد و طوری که انگار داشت نظر قطعیش رو میگفت، گفت:
- نه فرانک! این کار خلاف استاندارد هاییه که یه انسان اونو قبول داره.

فرانک واندروود عصبانی شد. از روی صندلیش بلند شد و همونطور که با دستش به بیرون اشاره میکرد، گفت:
- متفقین دور تا دور مان.اونا آلمان رو محاصره کردن. کشور ما و بقیه دولت های محور دارن شکست میخورن. به دور و برت دقت کن. همه دارن یه بخشی از مملکت رو برا خودشون برمیدارن و میزنن به چاک! یکی هم ما!

اینطور حرفا اصلاً تو کت استیو نمیرفت.براش واقعا عجیب بود که دوستش داره اینطوری به وطنش پشت میکنه!
- میفهمی داری چی میگی فرانک؟ این همه ملت کار کنن و زحمت بکشن تا ما بخشیش رو بگیریم و بزنیم به چاک؟

فرانک پوزخندی زد. گفتن چنین حرفایی هم از طرف دوستش براش جالب به نظر میرسید. پس با حالتی تحقیر آمیز گفت:
- طوری از دوستی با وطن صحبت میکنی انگار کاپتان آمریکا هستی. همون وطن دوست عاشق جنگی که بخاطر اون روحیاتش الان کسی از مکان فعلیش باخبر نیست.
- من نمیگم که روحیاتم شبیه کاپتان آمریکاست ولی ...

فرانک نمیدونست دیگه چطور باید استیو رو راضی کنه. خیلی از راه ها رو امتحان کرده بود اما نتیجه ای در پی نداشت. همونطور که به حرفای استیو گوش میداد، فکری به ذهنش رسید. به نظر فکر خوبی میومد. انقدر تو فکر فرو رفته بود که صدای حرکت هواپیما های جنگی – که البته در اون برهه عادی بود- هم نتونست از تو فکر بیرونش بیاره، چه برسه حرفای استیو.
- هوی فرانک؟ فرانک با منی؟
- هان؟ اممم... باش قبول کردم استیو. یخورده تند رفتم و ... عذر میخوام. فردا میبینمت.

شب خونه فرانک


از نیمه شب گذشته بود. فرانک موقعیت رو مناسب دونست تا دور از چشم خونوادش بره و انو از داخل اون جعبه در بیاره. وارد حیاط شد تا به زیرزمین بره. هوا سرد بود و صدای شلیک نیروها، گوش رو اذیت میکرد. وارد زیر زمین شد. فانوس رو دستش گرفت و رفت جلوی جعبه. دیگه وقتش بود. پدربزرگش ساحر بود ولی نه خودش و پدرش و نه هیچکدوم از عموها و عمه هاش قطره ای خون جادوگری تو رگاشون نداشتن. همه بچه ها و نوه هاش اون ساحر رو پست میشمردن الا فرانک. بخاطر همین هم بود که موقع مرگش یه نقشه گنج فقط برای فرانک به یادگار گذاشت. هنوز اون حرف پدربزرگش رو به یاد داشت که میگفت " گنج پنهان شده در این نقشه فقط طوری بدست آورده میشه که علاوه بر گنج یه چیز دیگه هم بدست بیاری، یه مقام والا". وقتی که در جعبه رو باز کرد و نقشه رو برداشت حس اعتماد به نفسی درش پدیدار شد. حسی که شاید میتونست اونو به کارهای بدی وادار کنه.

روز بعد دفتر شرکت

یه روز دیگه توی شرکت شروع شده بود و علیرغم هجوم شوروی و انگلیس به خاک آلمان، نقشه فرانک چندان جلو نرفت. فقط منتطر پیدا کردن یه موقعیت مناسب بود که استیو رو وارد نقشش کنه.

ساعتی بعد

بالاخره یه موقعیت مناسب پیدا شد. شرکت خلوت شده شده بود و فرانک از استیو خواست که با هم صحبت کنن. داخل اتاق مدیر، همه چیز بهم ریخته بود. استیو دلیل این رو نمیدونست و نتونست سوال بپرسه، چون فرانک شروع به صحبت کردن کرد.
- ببین استیو؛ یه چیزی رو باید بهت بگم.

استیو مشکوک شد. فرانک چه چیزی رو میخواست بهش بگه؟! چند ثانیه جواب نداد. فکر میکرد حرفای دیروزی رو دوباره باید بشنوه ولی چهره فرانک چیز دیگه ای رو نشون میداد. پس، از فرانک خواست تا بگه.
- بگو فرانک. فقط امیدوارم حرفای دیروزی نباشه.

فرانک سری به نشانه تایید تکون داد. نقشه گنج رو از کشوی کمدش در آورد و با خونسردی به استیو گفت:
- ببین استیو. ما باید به یه ماموریت بریم.
- ماموریت؟! برای چی؟ از طرف کی؟

فرانک نقشه گنج رو روبروی استیو گرفت و گفت:
- بهت گفته بودم که یکی از فامیلام فرمانده جنگه. همونطور که اون میگفت، کشور با مشکل مالی مواجهه و نمیتونه مهمات تهیه کنه. اون از من خواست که به کمک یکی از دوستام یعنی تو به محلی که این نقشه گنج نشون میده برم و اون گنج رو براشون بیارم. بلکه بتونن با فروشش مهمات تهیه کنن.

استیو بهت زده شده بود. کمی حرفای فرانک غیر قابل فهم براش معلوم بود. نمیدونست باید چی بگه ولی نباید هم براحتی قبول میکرد. از این رو خواست یخورده بیشتر بدونه.
- ما باید به محل اون نقشه گنج بریم؟ توی ارتفاعات سرد و طاقت فرسا و میون اون همه برف باید بریم دنبال چیزی که شایدوجود نداشته باشه؟! رو چه حسابی؟ تو رو نمیدونم ولی من که حاضر نیستم جونمو به خطر بندازم!

فرانک همچین واکنشی رو پیش بینی میکرد. حتی از قبل میدونست چه جوابی باید بده. پا شد. سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه و با حالتی که میدون رو دستش گرفته بود، گفت:
- اون گنج وجود داره. تازه اون قول داده که یک سوم از مدل فروش اون گنج رو به ما بده. میدونی که ما هم برای ارتقای شرکت به پول نیاز داریم.

ولی هر کاری میکرد، استیو قبول نمیکرد و بهونه می آورد. این بار خواست از یه روش مسالمت آمیز و تحت تاثیر قرار دهنده، استفاده کنه. پس شروع کرد به گفتن آخرین چیزی که به ذهنش میرسید:
- فقط یخورده فکر کن استیو. بعد از تموم شدن جنگ تموم کشور های منطقه با نابودی زیرساخت ها و ساختمان های مهم روبرو میشن. ما هم که میتونیم با فروش اون مقدار سهمی که بهمون تعلق میگیره، شرکت رو گسترش بدیم و مصالح ساختمانی رو به سر تا سر اروپا صادر کنیم. خواهش میکنم استیو. بخاطر رفاه خونوادت.

شاید هنوز هم در نگاهش خلوص نیت دیده نمیشد ولی حرفاش زیرکانه و تحت تاثیر قرار دهنده بود. درسته! حرفاش کار خودشو کرده بود و استیو رو قانع کرده بود.
- درست میگی فرانک. هنوزم نمیدونم تصمیم درستی میگیرم ولی ... باهات میام.
- ایول. خب... فردا صبح به سمت جنگل های برفی شمال آلمان حرکت میکنیم.

روز بعد

اونا صبح زود با امکانات کامل آماده سفری پر خطر شدن. سفری که پایانش معلوم بود. آیا اونا به گنج میرسیدن؟ یا حتی نقشه راه رو بدرستی نشون میداد؟ همه اینا بر استرس استیو اضافه میکرد ولی چون فرانک به پدربزرگش اعتماد داشت، در شرایط روحی نامطلوبی نبود. کمی با اتوموبیل پیش رفته بودن ولی فقط کمی. نمیتونستن بقیه راه رو هم با وسیله نقلیه برن. کم کم وارد پستی بلندی ها میشدن و مجبور شدن پیاده راه رسیدن به گنج رو از طریق نقشه دنبال کنن.

نزدیک شب

استیو سردش بود. فکر نمیکرد چنین کولاک و یخبندانی به وجود بیاد. مه عظیمی پدید اومده بود و دیدن اطراف رو دشوار میکرد، حتی برای دیدن فرانک هم به سختی افتاده بود.
- فرانک بنطرت این هوا طبیعیه؟

فرانک جواب نداد. شاید هم نشنیده بود آخه نقشه به دست، چند متری جلوتر از استیو قدم بر میداشت. استیو به فرانک نزدیک شد و سوالشو تکرار کرد. اینبار فرانک با صدایی لرزان و چهره ای بهت زده جواب داد:
- تنها چیزی که اینجا طبیعی نیست، این دو راهییه.

استیو بیشتر دقت کرد. فرانک درست میگفت. اونجا یه دوارهی وجود داشت و از فرط مه و برف، نمیتونستن حداقل تا چندین متر جلوتر رو ببینن تا بفهمن پایان هر کدوم به کجا میرسه.

- خب داخل نقشه رو ببین. بعد متوجه میشی باید از کدوم طرف بریم فرانک.
- بخاطر این میگم طبیعی نیست چون داخل نقشه اثری از این دوراهی نیست.

استیو بهت زده شد. دست و پاش یخ زده بودن و این دوراهی شوک زیادی بهش وارد کرده بود. دستگه فلزیاب رو کنار گذاشت و به فرانک گفت:
- بهتره امشب رو روبروی این دوراهی اطراق کنیم. به امید اینکه فردا هوا صاف شه و بتونیم بهتر تصمیم بگیریم.
- موافقم.

شب رو با وجود سرمای زیاد و صدای زوزه گرگ ها داخل چادرشون به امید فردایی بهتر گذروندن.

روز بعد


روز بعد با طلوع خورشیدی که کمتر در اون منطقه دیده میشد، از خواب بیدار شدن ولی اوضاع بهتر نشده بود. هوا همچنان سرد و طاقت فرسا بود ولی نمیتونستن وقتشون رو تلف کنن. یکی از دوراهی ها رو به صورت اتفاقی انتخاب کردن و به ماجراجویی شون ادامه دادن. ماجراجویی ای که معلوم نبود چه سرنوشتی برای کسایی که واردش شده بودن، در نظر گرفته بود. تنها چیزی که اونا رو سر پا نگه میداشت، امید به زنگ خوردن فلزیاب رسیدن به گنج بود.

یک هفته بعد


براستی که اونا گم شده بودن. در بدن نحیف شون رمقی باقی نمونده بود. چند روزی بود که سهمیه آب و غذا شون تموم شده بود و به سختی راه میرفتن. هوای سرد، زوزه ی گرگها و تموم شدن منابع آب و غذا تنها مشکلشون نبود؛ اونا امیدشون رو هم از دست داده بودن. خیلی وقت بود که با هم حرفی نزده بودن یا بهتر بگم قدرتی برای حرف زدن نداشتن ولی استیو سکوت رو شکست و با صدایی خسته گفت:
- فرانک تو گفتی اون نقشه راه رو درست نشون میده ولی الان گم شدیم.
- ما گم نشدیم. بزودی راه رو پیدا میکنیم.

کاسه صبر استیو لبریز شد. همونطور که دندوناش رو به هم میفشرد، فریاد زد:
- چطوری؟ ما فقط داریم دور خودمون میچرخیم. اگه به این ماموریت مسخره نمیومدیم، الان داشتیم زندگیمون رو میکردمیم.
- منو بگو که خواستم یه سودی هم به تو برسه. و گرنه خودم میتونستم بیام و گنج رو بگیرم و بزنم به چاک!

دعوا بالا گرفت. خستگی و بی حالی روی فکر و روانشون تاثیر نامطلوبی گذاشته بود. هر چیزی به هم دیگه میگفتن و به معنیش هم توجهی نداشتن. کم کم بحث داشت به درگیری بدنی تبدیل میشد که صدایی اومد. درسته! صدای فلزیاب بود. به یکباره دعوا و دشمنی به دوستی و شادی تبدیل شد. بیل رو درآوردن و شروع کردن به کندن زمین. یکی از اون یکی زودتر زمین رو میکند. بعد از چند دقیقه حفاری، با طلاهای زیبا و درخشان روبرو شدن. نمیدونستن چطوری جمعشون کنن و از فرط شادی، نمیدونستن دارن چیکار میکنن. فرانک پاک نقشش رو فراموش کرده بود ولی دوباره به یادش اومد. پدربزرگش میگفت گنج زمانی مال اون میشه که علاوه بر اون یه مقام والایی بدست بیاره. درسته! اگه اون استیو رو از پیش رو برمیداشت، میتونست به تنهایی رییس یه شرکت بزرگ شه و اون یه مقام والایی بود. چاقوش رو برداشت، نفس عمیق کشید و از پشت استیو بهش حمله کرد و اونو به زمین انداخت.

- خیلی عذر میخوام دوست عزیز. ولی این گنج ها و اون شرکت فقط متعلق به یه نفره. و اون منم.

استیو در حالی که جون میداد و رنگ سرخ خونش رو تماشا میکرد، گفت:
یییعنی بببه قیمت ججججون من؟
- خیلی متاسفم. این تنها راهی بود که به ذهنم میرسید.

و گنج ها رو گرفت و به سمت مقصدی نامعلوم محو شد. بدن بی رمق و یخ زده استیو، در میان جنگلی متروکه تنها و بی یار و یاور افتاده بود. بعنوان آخرین حرف زندگیش به خودش گفت:
- هر کس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
من در عجبم دوست چرا میشکند

و برای همیشه چشمانش رو بست.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۳ ۲۲:۲۸:۴۱



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.