جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- کسی نبود؟ دادگاه منصفانه باید وکیل داشته باشد!

مرگخواران سریعا باید کاری می‌کردند. تجربه نشان داده بود که منتظر گذاشتن اربابشان عاقبت خوبی در پیش ندارد.

- ارباب، فکر کنم بشه بدون وکیل هم محاکمه‌ش کنیم.
- راست می‌گه ارباب، اصلا وکیل می‌خوایم چه کار؟
- ارباب با توجه به جرمی که لینی مرتکب شده، به نظرم حقِ داشتنِ وکیل رو نداره!

در این هنگام لینی فورا شروع به حرف زدن کرد:
- عه... یعنی چی؟ من وکیل می‌خوام. من بدون حضور وکیلم حرف نمی‌زنم!

لرد چنان نگاه خشمگینی به لینی انداخت که باعث شد او زیر فشار همچین نگاهی خرد شود.
- در این که جرم لینی سنگین بوده و نیازی به داشتن وکیل ندارد، شکی نیست. اما از آنجایی که اربابی عادل و منصف هستیم، می‌خواهیم دادگاهی منصفانه برگزار شود که دادگاه منصفانه نیز نیاز به وکیل دارد. داوطلب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
باز هم یک بار دیگر بحث مسئول و مقام و انتخاب و انتصاب توسط لرد در خانه ریدل‌ها مطرح شده بود و مرگخوارهای قدرت طلب، همه به صرافت افتادند...
_من...من...من ارباب...من مسئول بشم!
_ارباب...من مدیر و مدبر هستم...منو انتخاب کنید!
_اینا هیچکدوم به اندازه من التزام عملی ندارن...من بهترین گزینه‌ام!
_هیچ انتخابی بهتر از انتخاب من نیست ارباب...خدمت صادقانه فقط از عهده بنده برمیاد!
_انتخاب اصلح ما هستیم ارباب...با ما دیگر از هیچ چیز نترسید!
_ارباب من وعده میدم اتوبان ها رو دو طبقه کنم....خانه ریدل رو استان میکنم ارباب...پول نفت دریایی شمال رو میارم سر سفره شما ارباب!
_ارباب...بخدا صد تومن میدم...رشوه میدم...من رو انتخاب کنید!
_ارباب...من شعار نمیدم....عمل میکنم....رای خودتون رو به من بدین!
_یاران ما...هول نکنید...ما قصد داریم دادگاهی عادلانه داشته باشیم...پس به قاضی، هیئت منصفه، دادستان، شاکی، شاهد و حتی حضار و تماشاگر نیاز داریم...و البته متهم که لینی باشه و وکیلش....پس به همه نقش میرسه...نترسین!

بعد از این جمله‌ی لرد، مرگخواران کمی اطمینان پیدا کرده و آرامتر شدند...سپس لرد در حالی که مشخصا در حال تفکر بود، گفت:
_خب...رییس دادگاه و قاضی که مشخص هست که ما هستیم...شاکی هم که ما بودیم....برای دادستانی هم کسی غیر از ما لایق برای ستاندن داد نیست...تنها کسی که منصف هست هم خودمان هستیم، پس هیئت منصفه هم خودمانیم...شاهد هم کسی غیر از ما نبوده...حل شد!
_ارباب...ما هم قرار بود نقش داشته باشیم!
_ما اربابی خوش قول هستیم که سر حرفمان می‌مانیم...شما به عنوان حضار و تماشاگر میتونید حضور داشته باشید!
_واقعا لطف کردین ارباب!
_ناراضی هستین؟ باشه...یک پست خالی دیگه هم داریم که میتونید اشغالش کنید...کی حاضره وکیل این ملعون بشه؟

مرگخواران همه پا پس کشیدند...هیچکس نمیخواست در دادگاهی که حکمش از قبل مشخص شده است و یک طرف دعوای آن قاضی_ شاکی لرد است و طرف دیگر لینی بود، طرف لینی را گرفته و وکیل او شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب بعد از اینکه لینی رو گرفتیم کجا ببریمش؟
-به دادگاه!
-دادگاه؟

بلافاصله لینی در ذهنش تجسم کرد که در دادگاهی احضار شده که لرد در جایگاه قاضی نشسته است، هنوز این مسئله را هضم نکرده بود که لرد دومی را در جایگاه وکیل مدافع و لرد سوم را در جایگاه جلاد دید.
حتی تجسم فکری این موضوع هم برای لینی وحشت آور بود!
-بخاطر یه نیش کوچولو؟
-نیش...داشتیم شواهد و مدارک را فراموش می کردیم.

لرد با دستمال کاغذی به دقت نیش لینی را از روی صندلی برداشت و در کیسه ای قرار داد.

-ارباب؟ برم وصیت کنم دیگه؟ البته من فقط همون یدونه نیش رو دارم که اونم برای شما می ذارم.
-نیششو برای ما می ذاره...انگار کم امروز نیشش برای ما سود آور بوده! هنوز وقت وصیت نرسیده! ما دادگاهی عادلانه بر پا خواهیم کرد و اکنون مسئولین دادگاه را انتخاب خواهیم نمود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- واقعا ازتون ممنونم ارباب.
- الآن با حالت تمسخر از ما تشکر کردی؟

ارباب حواسش به همه چیز بود!
- عه نه، اثرات نبود نیشه ارباب، واقعا ازتون ممنونم ارباب!
- بهتر شد. خب دیگه... مرگخوارانمان! این ملعون نیش جا گذارنده را ببرید.

مرگخواران و جلوتر از همه، بلاتریکس با شنیدن فریاد ارباب، به امید دیدن یک دزد یا محفلی به اتاق اربابشان حمله ور شدند؛ اما با دیدن لینی از تعجب میخکوب شدند.
- الان ارباب به لینی گفتن ملعون؟
- تو این کتابِ نوشته اینا تاثیرات نیشه.
- نیش؟!

و ناگهان همهمه ها با صدای بلاتریکس خاموش شد.
- مگه نشنیدید ارباب چی گفت؟ بگیرینش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-ندیییییییییییییییده؟ کسی ندیده؟

-لینی...محض رضای ارباب بس کن! الان دو ساعته داری جیغ می کشی! ندیدیم. باور کن ندیدیم. نیش زشت و مسخره تو به هیچ درد ما نمی خوره.

اشک، چشمان لینی را پر کرده بود. ربکا آهی کشید.
-باورم نمی شه. حتی اشکاش هم آبیه. خب...نمی تونی یکی دیگه در بیاری؟

لینی با عصبانیت فریاد کشید:
-مگه مارمولکم؟ شمایین که باید یاد بگیرین وقتی نیشی تمیز و براق روی صندلی دیدین، فوری برای خودتون برش ندارین. اون نیش صاحب داره. صاحبش اونو شسته و روی بزرگترین و نرم ترین صندلی گذاشته که خشک بشه.

ربکا کمی جلوتر رفت.
-صبر کن ببینم. چی گفتی؟

-گفتم مارمولک...
-نه نه...بعدش...
-شما باید یاد بگیرین...
-بعد ترش!
-بزرگترین و نرم ترین...
-آره آره همینه...بزرگ ترین و نرم ترین صندلی؟ صندلی ارباب؟ توی حشره، نیشتو شستی و برای خشک شدن گذاشتی روی صندلی ارباب؟

لینی که هنوز در سوگ نیش از دست رفته اش بود، متوجه وخامت اوضاع نشد. ربکا جلو رفت و شانه های لینی را گرفت و تکان داد.
-تو می فهمی چیکار کردی؟ ارباب رو از صبح تا حالا دیدی؟ ندیدی؟ توصیه می کنم بری و ببینی!

لینی نگران شد...
پرواز کنان به اتاق لرد سیاه رفت.
در اتاق باز بود.
به آرامی سرش را از لای در به داخل اتاق برد.
-ار...باب؟

لرد سیاه وسط اتاق ایستاده بود و کاغذی را مطالعه می کرد.
-ازت متنفریم تام...فقط یک قدم باقی مونده بود. همه چی رو خراب کردی...

خیال لینی راحت شد! اوضاع عادی بود.

-عادی؟...تو به این می گی عادی؟

با شنیدن صدای لرد، شوکه شد. سرش را بلند کرد و لرد سیاه را در یک قدمی خودش دید، در حالی که نگاه خشمگینش به او دوخته شده بود.
-تو...حشره ریز لعنتی...ما رو ببین! ما خیلی خسته هستیم...به ما توصیه کن که کمی بشینیم!

لینی نمی فهمید جریان چیست. ولی اطاعت کرد.
-ارباب...خیلی خسته به نظر می رسید...لطفا بفرمایید و بشینید.

-نمی تونیم!

این بار لرد سیاه فریاد می کشید. لینی وحشت کرد. هرگز او را اینقدر عصبانی ندیده بود.
لرد سیاه نمی توانست بنشیند...این موضوع چه ربطی به او داشت؟
ناگهان جرقه ای که لازم بود زده شد.

-آخ...نیشم!

-بله...نیش لعنتیت...روی صندلی ما بود! درست در لحظه ای که خواستیم کمی آسایش داشته باشیم!

لرد سیاه روی نیش لینی نشسته بود و حالا در اثر خشمی که از تام جاگسن داشت، عصبانیتش دو برابر شده بود.
-دیگه نمی تونیم بی مبالاتی های تو رو تحمل کنیم. ما تو ارتشمون حشره لازم نداریم!

-برم ارباب؟

-بری؟...با این همه اطلاعاتی که داری؟ تو حتی می دونی ما قبل از خواب از یک تا چند می شمریم! جایی نمی ری...تو محاکمه و اعدام می شی!

لینی چیزی را که می شنید باور نمی کرد.
-اعـ ...دام؟... اگه از الان مشخصه، برای چی محاکمه می شم؟

-چرا که ما اربابی هستیم عادل، و محاکمه را حق تو می دانیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1391 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
چهار کارآگاه در حالی که چهار طرف یک جادوگر سیاه پوش را محاصره کرده بودن و چوبدستی هاشون به سمت اون بود وارد دادسرا شدن. جادوگر سیاه پوش جدی بود و چون ماسکی شبیه مرگ روی صورتش بود حالت صورتش و نگرانی یا بیخیالیش مشخص نبود.

کارآگاهان به شدت مراقب بودند زیاد نزدیک جادوگر سیاه پوش نشن. یکیشون در گوش اون یکی زمزمه میکرد مراقب باش! میگن هر کی تنه ش به تنه این بخوره میمیره. اون یکی گفت آره من شنیدم هر کی حتی زیاد تو چشماش خیره شه میمیره. چهار کارآگاه که سطح هشیاریشون صد در صد بود و به شدت جادوگر سیاه رو میپاییدن بهش گفتن آروم روی صندلی دادسرا بشینه و منتظر بشه تا قاضی صداش کنه و تفهیم اتهامش کنه.

در همین حین ساحره ای شیک پوش و موقر وارد ورودی دادسرا شد و نگاه جادوگر سیاه به سمت اون چرخید. طبق معمول همیشه خرناسی کشید و روشو از ساحره برگردوند. از زن ها متنفر بود. ولی ایندفعه یه حس عجیبی داشت. خودش احساس میکرد داره فیلم بازی میکنه. ناخوداگاه مراقب بود ساحره کجا میره. ظاهرش خیلی براش آشنا بود. کمی که دقت کرد اونو شناخت.

_ نــــــه! یعنی خودشه؟ چقدر بزرگ شده! این همون دختریه که من توی سازمان اسرار باهاش جنگیدم؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: جمعه 13 مرداد 1391 03:37
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل با الفیاس دوج :



مردم زیادی دم در دادسرا ایستاده بودن و با هم صحبت میکردن . همه منتظر شروع محاکمه ایگور کارکاروف بودن که به علت آزار کودکان هاگوارتز توسط الفیاس دوج به دادسرا دعوت شده بود . همه مردم دوست داشتن متوجه بشن که سرنوشت ایگور کارکاروف چه خواهد شد .

نسیم خنکی به صورت تمام مردم بر خورد میکرد و قطرات بارون به آرومی خودشون رو به زمین میرسوندن . خورشید بعد از مدتها باران و طوفان ، تصمیم به بیرون آمدن از پشت ابرها گرفته بود . درخت های اطراف دادسرا به علت بادها و طوفان شدید روزهای قبل به صورت کامل لخت شده و فقط چند تکه چوب ازشون باقی مونده بود .

هیچکس باورش نمیشد که ایگور کارکاروف در تمام این مدت در حال آزار و اذیت کودکان هاگوارتز بوده ، خیلی از مردم دوج رو مقصر میدونستن که چنین دروغ بزرگی از خودش ساخته و بقیه مردم هم منتظر بودن که ببینن حق با کی هست . چند بچه سفید و توپول هم که از داستان خبر دار شده و ازش بدشون نیومده بود جلوی تمام مردم ایستاده بودن تا شاید بتونن نظر ایگور رو به خودشون جذب کنن .

-امکان نداره ایگور این کار رو کرده باشه ، جادوگر به اون بزرگی در این حد خودش رو پایین نمیاره که آخه .
-من شنیدم مدت زیادی که با پرسی ویزلی گذرونده باعث شده مقداری افکار و کاراش تغییر پیدا کنن .
-به نظر منطقی میرسه ، پرسیه کلا به هیچی نه نمیگه ، با همه چی حال میکنه !


بالاخره بعد از مدتی ، مردم الفیاس دوج رو میبینن که قدم زنان به دادسرا نزدیک میشه . جادویی در اطراف دادسرا وجود داشت که کسی نمیتونست مستقیم غیب و ظاهر بشه . بعد از حملات مرگخواران به دادسرا این طلسم رو به اجرا در آورده بودن که شاید بتونن مرگخواران رو از حملات پشت سر هم به دادسرا پشیمون کنن . دوج به آهستگی به مردم رسید و اونها رو کنار زد و به طرف در دادسرا رفت و همونجا منتظر ایستاد .

سکوت سنگینی بود ، هیچکس حرفی نمیزد و همه به دوج خیره شده بودن . مردم منتظر بودن که دوج حرفی بزنه یا توضیحی بهشون بده ولی دوج تصمیم گرفته بود که تا توی دادسرا حرف ها و دلایلش رو لو نده .

-هی اونجا رو ، اون ایگوره داره میاد .

همه مردم چرخیدن و به جایی که پسرک اشاره میکرد نگاه کردن . ایگور سوار بر جارو به دادسرا نزدیک میشد . دوج نیشخندی زد و چشمانش رو بست تا کمی تمرکز کنه .

-انگار تنها نیست ، 2 تا ساحره جیگر پشتش نشستن .
-این حتی الانم ساحره بازیش رو ول نمیکنه !

ایگور به طرف وسط جمعیت رفت و فرود اومد . نگاهی به مردم انداخت و چشمکی به ساحره ها و کودکان زد . دستی به موهاش کشید و به طرف دوج رفت . همه مردم منتظر بودن که ببینن ایگور چیکار میخواد بکنه . بعضی ها شرط بسته بودن که در همین لحظه اول ایگور از ورد آواداکداورا استفاده میکنه و دیگه وارد دادسرا نمیشه .

ایگور به دوج رسید و با لبخندی گفت :

-الفیاس ، بیا یکی از این ساحره ها رو برا یه شب بهت قرض میده ، برو به زندگیت برس .
-پیشنهاد وسوسه کننده ای هست ایگور ولی وقتی رسوات کنم تمام ساحره ها رو میتونم به خودم جذب کنم .
-اگرم من رسوا بشم که پرسی تمام دختر ها رو جذب خودش میکنه ، تو هم باید بری تک چرختو ادامه بدی .

دوج که صورتش قرمز شده بود نتونست خودش رو کنترل کنه و چوب دستیش رو در آورد و وردی به طرف ایگور فرستاد . ایگور که فکر چنین چیزی رو نمیکرد نتونست از خودش دفاعی بکنه و به چند متر اونور تر پرت شد .مردم کم کم عقب رفتن تا آسیبی نبینن .هیچکس باورش نمیشد که دوج دوئل رو شروع کنه و حتی کار به درون دادسرا هم نرسه .

ایگور از جاش بلند شد و لبخندی زد و گفت :

-ممکنه من مقداری از سنم گذشته باشه ولی تو هنوز خیلی جوونی برای اینکه بخوای حال منو بگیری .

بومب !

ناگهان استرجس و ایوان به همراه منوی مدیریت در صحنه حاضر شد . استرجس به وسط مردم رفت و گفت :

- من مدیرم و شما کاره ای نیستید . برای همین اومدم یه قانون بذارم که یادتون نره کی اینجا رئیس واقعیه . اگر کسی سرفه ای بکنه و دستمال کاغذی استفاده نکنه توسط من از تمام انجمن ها تا پایان دوئل بلاک میشه .

ایوان هم سری به نشونه تایید تکون میده و دو تایی غیب میشن .

ملت :

ایگور از غفلت دوج استفاده میکنه و به سرعت وردی به طرفش میفرسته . دوج بر عکس ایگور سریع عمل میکنه و جا خالی میده و ورد صورتی رنگی به طرف ایگور میفرسته . ایگور با حرکت دستی ورد رو از بین میبره و میگه :

-این چی بود ؟ میخواستی عروسک طرف من بفرستی ؟

دوج ورد جدیدی به طرف ایگور میفرسته ، اینبار ایگور با سختی بیشتری طلسم رو دفع میکنه و همزمان طلسم سبز رنگی که همه میدونن چی هست رو استفاده میکنه . دوج که کمی از جدی شدن دوئل ترسیده بود ، به سختی خودش رو کنار میکشه و به زمین میفته . ایگور ورد خلع سلاح رو استفاده میکنه و به طرف دوج میره .

-واقعا فک کردی میتونی منو شکست بدی ؟

ایگور کمی به دوج نزدیک تر میشه که یک دفعه نظرش به یک مادر و پسر سفیدی جلب میشه . به طرف اون دو میره و دستی به سر پسرک میکشه و چشمکی به مادرش میزنه و میگه :

-چرا ما سه تا نریم که این مهمونی رو خونه شما دو تا عزیزان جیگر ادامه بدیم ؟

دوج به آرومی از جاش بلند میشه و تکه چوبی که بر روی زمین افتاده بود رو بر میداره و به طرف ایگور میره . در همین حال که ایگور حواسش پرت هست ، چوب رو بالا میبره و محکم به سر ایگور میکوبونه ! چشمان ایگور سیاهی میره و کم کم به زمین نزدیک تر میشه . به بالا سرش نگاهی میکنه و دوج رو میبینه که داره بهش میخنده . به سختی لبانش رو تکون میده و میگه :

-بعدا میگم پرسی حالتو اساسی بگیره !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1391/5/13 3:52:21
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 فروردین 1391 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
محاکمه جی.کی.رولینگ در دادسرای عمومی جادوگران
جلسه دوم


نگهبان: «آب قند لطفا ! آب قند ! بدو آقا ! از هوش رفت... بدووو...»

حضار دادگاه همگی به جی.کی.رولینگ خیره شده بودند که بیهوش روی صندلی اش ولو شده بود. برخی به فرم معصومانه به چهره اش علاقه مند می شدند، برخی مبنی بر نایل آمدن به آرزوی مرگش، تسبیح می انداختند و برخی به امید زنده ماندنش بر مرلین و آل او، درود می فرستادند. قاضی گوشت نیز بی تفاوت پشت میزش بود و به برگه های روی میز خیره مانده بود...

قاضی: «خانم رولینگ ! صدامو می شنوید ؟! صدامو داری زن ؟! با توئم ! پاشو وقت دادگاهو نگیر ! اه ! لعنتی ! »

یکی از اعضای هیئت منصفه که صورتی فرو رفته و سه عدد مو به یاد سه شاخ چنگال روی کله ی بی حجابش داشت، از روی صندلی مبله اش برخاست، سرفه ای بلند (مدل توالتی :hammer ) نمود و بگفت:

«ای قاضی جان ! ای گوشت ! ای لذیذ ! من پیشنهاد می کنم با توجه به افزایش شاکیان و فیلم بازی کردن متهم، برای به هوش آوردنش از افسون شکنجه استفاده کنید ! :evilsmile: »

قاضی کمی فسفر سوزوند که البته به فرم گرما آزاد شد، سپس گفت:

«بله ! راه دیگه ای نمی بینم ! کی به کیه ! کروشیو ! کروشیو ! بلند شو ! کروشیو ! آآآآآآآآه ! بمیر لعنتی ! آوادا... »

قاضی به دنبال رگبارهای کروشیویی که به رولینگ بیهوش می فرستاد، می رفت که در موقعیت گاز گرفتن استخوون قرار بگیرد و چوبدستی اش به اخگر آواداکاداورا وادار شود که این هیئت منصفه بود که خلع سلاحش کرد و آن کوه گوشت را به آرامش دعوت نمود...

قاضی در حالیکه عرق روی صورتش را در نقش عرق می لیسید، بگفت:

«ای بابا ! خانم رولینگ ! صدامو می شنوید؟ خانم رولینگ...یه سوسک رو دستتونه... ! »

رولینگ: « »

قاضی: «حضار گرامی ! یادتون باشه زن ها اینجور جاها خودشون رو نشون میدن ! سوسک دوای درده ! خانم رولینگ، اتهام فریب دادگاه هم بهتون اضافه شد...ادامه میدیم...»

رولینگ در حالیکه جا خورده بود، گفت:

«من...من... من واقعا جا خوردم و غش کردم آقای قاضی ! آخه چه حرفی بود اون زنیکه شاکی زد ! هر کسی بود غش میکرد ! هر کسی بیاد بهت بگه من با پدر مرحوم توی سه روز آخر عمرش ازدواج کردم، مهریه ام رو نداد، تو باید بدی، غش میکنه ! شما باور می کنید این دروغ هارو ؟! »

قاضی: «مستند بود حرفشون ! باید پرداخت کنید ! شاکی بعدی به جایگاه لطفا ! آقای میلاد قربانی ! ساکن زیر پل ولایت ! »

پسرکی با موهای گوسفندی مشکی-قهوه ای – بور، با تیریپ امینمی، با عجله و صورتی سرخ، در جایگاه شاکی قرار گرفت.

میلاد: «خانم رولینگ ! من از شما شاکی ام در حد تیم ملی ! شما باعث شدین من بارها تحت اثر نیروی عشق داستان تون خودکشی ناموفق کنم... شما باعث شدین من نتونم در کنکور سراسری قبول شم و مجبور شم پول مفت بریزم توی شکم دانشگاه آزاد...اونم واحد تهران شمال...دانشگاهی که اینهمه میدم، اما یه ذره به ما قدرت نمیدن ! در ضمن من تحت تاثیر کتاب شما و اون وبسایت جادوگران، بارها میتینگ گرفتم و میلیاردها دلار خرج میتینگ ها و شکم جادوگرنماهای مفت خور کردم ! بارها با اسامی دامبلدور و زاخی و اسکاور زیر دست و پا له شدم ! من ازتون شکایت دارم ! گذشته پشت کنکوری و دلارهای منو برگردونید ! قبل از اینکه بیاد پایین قیمتش ! زیر 1800 بشه کله تون رو گاز میگیرم. شکایت دارم ! »

قاضی: «دفاعی دارید خانم رولینگ ؟! »

رولینگ در حالیکه ناخن های چرک و باکتری بسته اش را با قیچی می گرفت، با صدایی بی تفاوت و سرد گفت:

«خوب درس بخون ! تخفیف میدن 20 درصد ! در اولین فرصت هم ازدواج کن ! »

میلاد که ذوقید، بنالید که:

«سپاسگذارم خانم رولینگ ! ای معلم بشر ! از کمک تون ممنونم ! آقای قاضی، من دیگه شکایتی ندارم ! :pretty: »

و جایگاه شاکیان رو به سمت درب خروج دادگاه ترک کرد و به دنبالش نیز از جایگاه حضار، ده ها نفر از ماگلیان ایرونی جادوگرنما از دادگاه خارج شدند. در نتیجه جمعیت حضار به نصف رسید...

قاضی: «پروفسور دامبلدور به جایگاه...»
«شکایتی ندارم...»
«کرم فلوبر به جایگاه...»
«شکایتی ندارم...»
«الاغ قشنگ به جایگاه...»
«شکایتی ندارم...»
«اژدهای کله طلا به جایگاه...»
«شکایتی ندارم...»
......
......
......
......
......
«مشت میرزا گولاختیون ورشت کریمی، ساکن جنگل... به جایگاه شاکیان لطفا ! »

مردی 50 ساله به طوری که فتوکپی میرزا کوچک خان جنگلی باشد، با بازوکا به جای تپانچه ای کوچک در جایگاه شاکیان حاضر شد و با قیافه ای جدی رو به رولینگ و کمی هم رو به قاضی گفت:

«ها ! من اتا دونه شکایت دارمبه ! ایی خانم رولت از وفتی این داستان هرتی پوتور رو منتشر هاکرده، مه ریکا صب تا شب با انتر نت دویل آپ دائما وصل بوشه به سایت جوجوگرانه چی چی هسته..ندونمبه..جادوگران...اره خلاصه...بوره این سایتو...هی جادو هاکنه جادو بفمسته و اینا...از درس پس بموئه...چهار تا دونه تجدید هم کسب هاکرده...پول تلفن هم زیاده بموئه.... هی هم خط تلفونو اشغال هاکنه این وچه....من اتا دونه شکایت خار و مادر دار دارمبه ! هااا ! »

رولینگ: «بهتون وایمکس ایرانسل رو پیشنهاد میکنم ! توی آبادی ها هم جواب میده ! خط تلفن رو هم اشغال نمی کنه ! »

مشتی: «آه ! سپاسا رولتا ! شکایت ندارمبه جناب قاضی ! »

قاضی: «شاکی آخر ! عله نیلی ! ساکن زوپسستان ! آ آ ! وقت تمومه ! وقت ناهاره ! شکایت ایشان رو موکول می کنیم به جلسه سوم و آخر دادگاه در چند روز آینده ! ختم جلسه دوم رو اعلام می کنم ! تق توق ! ...»

.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1391 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
محاکمه جی.کی.رولینگ در دادسرای عمومی جادوگران
جلسه اول


در دادگاه لوکس و مجلل، تا چشم کار می کرد انسون، این پستاندار شریف، روی صندلی های مبل مانند دیده می شد. انسون های جادوگر و البته ماگل. البته از پشت (منظور پشت سرش – چون دیدم جوانان ما دارند بد برداشت می کنند ... ) اشاره می کنند که چند راس و فروند و دستگاه و پیکر و قیصر و مخلوقات جادویی نیز در میان جمعیت حاصر در دادگاه بیضی شکل دیده می شدند. همه با صدای تق تق چکش آهنی قاضی، به سمت او برگشتند و سکوت را در آغوش کشیدند...(هم آغوشی در حد بیرون زدن سلول های بنیادی )

قاضی همانند 100 کیلو گوشت چرخ کرده بود در میان کت شلواری مشمایی بسته بندی شده بود و ظاهری تخم مرغی داشت و روی صندلی مثلثی شکلی لمیده بود. ایشان بفرمود که:

«دادگاه رسمیه. جلسه محاکمه سرکار خانم جی.کی.رولینگ...ساکن اسکاتلند...به شماره شناسنامه صفر...صادره از خزآباد شرقی..فرزند شاپور ابن پاتریک ! اتهامات: بازی با احساسات میلیون ها انسان، ترویج انحرافات اخلاقی برای جوانان و شستشوی مغزی و کلی چیز دیگه. لیستش طولانیه. وقت نیست قرائت بشه. »

سپس قاضی و کل جمعیت حاضر در دادگاه به سمت جایگاه مقابل قاضی، جایی که زن جوان و دافی به نام رولینگ نشسته بود، خیره شدند. از پشت میز هیئت منصفه، مردی نیم متری با ردای سیاه به سمت رولینگ گام بر می داشت. وقت به نقطه مقابل رولینگ رسید با صدایی خشن گفت:

«زود باش رولینگ ! مردم رو منتظر نذار ! اعتراف کن ! دفاع نکن ! تموم میشه میره ! همه اتهامات رو گردن بگیر ! وگرنه دهنت رو...»

ناگهان، ناگهان زنگ می زند تلفون...نه...ناگهان، رولینگ مشتی می کوبد به صندلی آهنی که رویش نشسته بود و با صدایی جیغ جیغو عربده می کشد:

«دهنم رو چی ؟ هاااان؟ بگو دیگه کوتوله ؟! بگو ! »

کوتوله: «دهنتون رو...دهنتون رو رژ لب می مالم ! »

قاضی: «سکوت رو رعایت کنید... خانم منشی بیا عرقمو پاک کن...خب...شاکیان به جایگاه لطفا...شاکی اول بیاد... سرکار خانم خدا بنده مخلوق...ماگل...ساکن شهرک اکباتان...تهرون...»

زنی 40-35 ساله، با چادر ملی ، در حالیکه گوش پسربچه 10 ساله اش را می کشید و با خود حمل می نمود، به سمت صحن شاکیان گام برداشت و پشت آن قرار گرفت...

قاضی: «خانم شکایتتون رو بفرمایید...»

زن: «من از این خانم به شدت شکایت دارم. ایشون با خلق شخصیت بسیار بسیار غیر اخلاقی هورمون گرنجور... »

پسرک زیر کفش مادر: « مامان جون ! صد دفه گفتم اسمش هرماینی گرنجره...نه...هورمون گرنجور...»

زن: «هاااا خفه کنا بچه ! بله آقای قاضی. همین که این بچه گفت. همین شخصیت. از وقتی این خانوم این شخصیتو ساخت، بعدشم هالیوود فیلمش کرد، همون دختره شد فکر و ذکر پسرم. شبا بدون اجازه من میرفت اونترنت، عکسای این هورمون گرنجور رو دانخورد می کرد...فیرینت می گرفت... می برد صبح مدرسه...پخش می کرد... همش بهش فکر می کرد. این خانوم رولینگ با اون شخصیت هورمون گرنجورش موجب شد پسرم در ده سالگی بالغ بشه، عاشق بشه و روزانه صدها ایمیل به همون سایت اون دختره هورمون گرنجور بفرسته... من شاکی ام. این خانم رولینگ کودکی کودک منو دزدید...»

فریاد یکصدای مرگ بر رولینگ...مرگ بر رولینگ در سراسر دادگاه طنین انداخت. همه یکصدا رولینگ را زیر لب نفرین می کردند که با صدای چکش قاضی باز دادگاه در سکوت فرو رفت...

قاضی: «خانم رولینگ...لطفا پاشین وایستین و دفاع خودتون رو بیان کنید...»

رولینگ در حالیکه ساندیس پرتقالی اش را می نوشید از جایش بلند شد و گفت:

«من...ئم...یه لحظه لطفا...ئم...من این پالپ های ته ساندیسم رو بمکم...ئم...ئوووم..خررررتتت..آه.. آخیش...خب... بله. من تنها در یه جمله دفاع می کنم: به کودکتون حریم بدین ! »

ناگهان پچ پچی عظیم میان جمعیت حاضر در دادگاه شکل گرفت. زن چادری ناگهان اشک از چشمانش همانند نیاگارا بریخت، فرم شیر زن گرفت، چادرش را کند، در هوا چرخاند ،گلوله کرد و کف دادگاه انداخت. با آستین حلقه و شلوارکی گل گلی در حالیکه پسرش را در آغوش می گرفت گفت:

«شکایتمو پس گرفتم آقای قاضی. ما که رفتیم آسیا...ئه...نه...آمریکا..خدافس... »

و با ذوق و شوق رفت که آزاد اندیش شود مثلا ! آما رولینگ بود که زیر لبش به اعتقاد ماستکی فلانی ریشخند میزد...

قاضی: «شاکی دوم لطفا ! روح ! روح جناب آقای سوروس اسنیپ رحمه الله...ساکن برزخ....به جایگاه لطفا »

صدای بادی همچو باد دل در فضای دادگاه پیچید. ملت جادوگر که به عنوان باد پنکه بدان نگاهیدند اما ماگل ها بترسیدند و سیلابی به راه افکنیدندی زیر پا همی زنهار !

قاضی: «ئم. روی آقای اسنیپ...اگه در صحن شاکیان قرار گرفتین لطفا لرزشی ایجاد کنید که بفهمیم حضور دارین...صداشون کیفیت نداره. دوستان تدارکات دادگاه لطفا دستگاه ترجمه روح رو نصب کنید اونجا...آها...مرسی.. »

صدای اسنیپ: «ی دو سه زنگ مدرسه... امتحان میشه...سپاسگذارم آقای قاضی ! اهم. بنده از مخلوقم خانم رولینگ شکایت دارم چون ایشان من رو جوان مرگ کردند. مگر من جادویی، دل نداشتم ؟! ایشون حتی من رو کشتند. من قصاص میخوام ! »

قاضی: «دفاع بفرمایید خانم رولینگ ! »

رولینگ: «حقوق ارواح ؟ واقعا شما قاضی عزیز و حضار چقدر احمق هستید. خالق همه شماها من هستم. منم پروردگارتون ! برید خداتون ( یعنی من) رو شکر کنید که منو بازداشت کردین الان. وگرنه الان خونه بودم، سه سوت کتاب رو باز میکردم، روی شخصیت های تک تک شماها خط می کشیدم که پودر شین دسته جمعی ! یه روح هیچ حقی نداره. بهشت و جهنم تو رو من تعیین می کنم اسنیپ ! »

قاضی: «خانم رولینگ ! لطفا تهدید نکنید. تهدید می تونم یکی دیگه از اتهمات شما بشه. خالق ما پروردگار یگانه ست. شما فقط ابزاری بودید که طبق تقدیر و سرنوشت ماها رو نوشتید ! درسته ؟! پس اتهام وارده. شکایت رسمی ست. شما باید طبق خواسته خداوند یگانه به شخصیت اسنیپ جهت میدادین...نه علاقه خودتون...شما سرپیچی کردین ! »

«خداوند کیه؟ من خداتونم. من شماها رو نوشتم. ذهن من تعیین می کنه که سرنوشت تک تک تون باید چی می شد. عجب زبون نفهمایی هستین هاااا ! »

قاضی: «اتهام وارده. شکایت رسمی. قادر به دفاع بیشتر نیستید خانم رولینگ ! روح اسنیپ عزیز. ممنونم. می تونید جایگاه رو ترک کنید....هووووووف. با چه جنایتکاری طرف هستیما ! جلسه بعدی دادگاه...دو روز آینده...ختم جلسه اول رو اعلام می کنم ! تق تق... »



ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/1/22 21:55:02
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/1/22 21:56:58
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/1/22 21:58:04