هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۴۳:۵۰
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 109
آفلاین
- هی خانم ولم کنید بزارید من برم به دعوام برسم.
- برو تو، برو تو. اقا برید تو تا خودم به زور نبردمتون.:
- خانم من می گم دلم نمی خواد خودم بلدم گوشم رو بدوزمش.
-اقا می گم برو تو. :L :
ساحره با عصبانیت مرد را به داخل هل داد و به مردمی که بیرون او را نگاه می کردند خیره شد.
- چیزی شده؟! چرا اینجوری نگاهم می کنید. مگه سینما اومدید؟ به کار خودتون برسید.
در اتاق را محکم بست به طوری که ممکن بود در از لولایش جدا بشود و با خشم رو به رابستن کرد.
- هی راب تو چرا تنها اینجا نشستی؟ پس اون دلفی تنبل کجاست؟ اینجوری از پستی که بهت می دن استفاده می کنی؟ بدم در اینجا رو پلمب کنن
- هیچی رفت خونه سالمندان. خود تو اینجا چی کار کردن می کنی مگان؟ لطفا ارامشت رو حفظ کردن بشه تا اینجا رو خراب نکردی روی سر هردومون.
- به عنوان ناظر لندن انتخاب شدم دیدم این داشت با اون زاخاریاس بدبخت دعوا می کرد اون هم اوردم. هی خودم باید دست به کار بشم تو به تنهایی نمی تونی از پس این ها بر بیای اگر ولتون کنم اینجور مریض در می ره.

رابستن از همین موضوع می ترسید چون هر کس که با مگان توی یک تیم می رفت دیگر امیدی به ادامه کار در ان شغل نداشت. مگان با سرعت لباس پرستاری را برداشت و بعد از چند دقیقه برگشت

مگان صندلیی را از گوشه اتاق اورد روی ان نشت و تا ان جایی که می توانست به صورت مرد نزدیک شد.
- هی بشین همین جا ببینم. اون سوزنم در بیار. ببینم چرا دعوا می کنی توی خیابون ها؟ تو باید به ناظر مملکت جواب بدی.

مرد با نارضایتی شکایت خود را در این مورد اعلام کرد.
- خانم من رو اوردین بیمارستان یا اداره پلیس که دارین بازجوییم می کنید
- کی دعوا رو شروع کرد؟
- اون مو زرده. دوباره اومده بود ناظر بشه من بهش تذکر دادم ولی این بار هزارمه که اومده درخواست داده و برای اینکه جواب نه گرفته دعوا کرد
- کارت شناسایی و مدارک.
- چی؟!
- همین که گفتم برای اطمینان و اگر درست بگی گوشت رو بخیه می زنم.
- خانم اخه چرا؟
- می دی یا بگیرمش ازت؟

مرد با نا رضایتی کارت و مدارک رو به مگان داد.

- خوبه. افرین پسر خوب. دیگه چرا لج می کردی. راب این گوشش رو بخیه بزن. تو به عنوان دکتر من هم به عنوان محافظ.
- چرا؟ مگه من ادم مهمی هست؟
- همین که گفتم.
مگان به سرعت تابلویی کوچک را از ساکی که با خود اورده بود بیرون اورد.
- این چی هستن می شه؟
- تابلوی اعلام جدیده.
مگان با میخ و چکش و تابلوی اعلام جدید به بیرون رفت. وقتی تابلو را به دیوار زد رو به منشی کرد.
- طبق این قانون پیش میرین دیگه.
روی تابلو نوشته بود. شما باید شرایط زیر را جهت ورود به مطب داشته باشید. نقل قول:
شما باید شرایط زیر را جهت ورود به مطب داشته باشید. ۱- بیمه را با خود بیاورید.
۲- پول نقد پذیرفته نمی شود
۳- دفترچه همراه خود داشته باشید. ازاد ویزیت نداریم.
۴- مدارک شناسایی خود را با خود بیاورید.
۵- در این مکان بازجویی می شود.
۶- لطفاً دخانیات در این مکان مصرف نکنید.
۷- حیوان خانگی با خود نیاورید.
۸- همراه را داخل مطب نیاورید
۹- وصیت نامه ای قبل از امدن تهیه کنید چون ممکن است در این راه کشته شوید.
۱۰- ما تمام تلاشمان را می کنیم که به صورت و موی شما اسیبی وارد نشود برای همین لطفا راضی باشید چون برای اینکه مطمئن بشویم فرد تقلبی ای را جای خود نفرستادید
۱۱- اگر شپش دارید به شپش هایتان بگویید برای مو های زیبا و کراتینه ما نقشه نکشند چون ما انها را دوست داریم بگویید اگر می خواهند می توانند به جان مو های راب بیفتند
۱۳- اگر مشنگ هستید ۱۵۰۰۰۰۰ گالیون می شود منشی براتون به دلار و یورو تبدیل می کند. اگر جادوگر ۵۰۰ گالیون و اگر دورگه ۴۰۰۰۰ گالیون.
۱۴- لطفا نگید مامانم اینجوره خودم اینجورم بهانه برابر است با قیمت بالا تر.

مگان روبه مردی که گوشه ای نشسته بود کرد.
- اقا مگه شما سواد ندارید دخانیات مصرف نکن.
مرد سریع سیگار خود را خاموش کرد.
مرد به خاطر انکه دیر گوشش را بخیه زدند کر شده بود از در بیرون امد.

- چی شد گوش چپ تون بخیه خورد؟
- مرلین براتون نسازه خانم گوشم کر شد.
- مرلین شکر که کر شد تا تو باشی دیگه برای من قلدر بازی و شکایت و از این کارا نکنی.

مگان به سمت میکروفون روی دفتر منشی رفت و با صدایی بلند نفر بعدی را صدا زد.

- گابریل تیت بیا داخل خانمم زود، تند، سریع بیا داخل با مدارکت وصیت نامه ت رو هم بزار اینجا.

منشی با بد اخلاقی و عصبانیت رو به مگان کرد. گویی دوست داشت او را خفه کند.

- خانم دیگه صدای شما میکروفون نمی خواد اینقدر بلنده کر شدم.

مگان با قدم هایی بلند در حالی که گابریل را با خود می برد به داخل اتاق رفت و این بار در را محکم تر بست.

- این خانم اخر سر این بیمارستان رو نابود می کنه.

ادامه دارد....


ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳ ۱۹:۰۷:۳۲
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳ ۱۹:۲۱:۴۸
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۴ ۱:۲۷:۳۳
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۴ ۱:۳۰:۴۱

Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۶:۴۶
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 262
آفلاین
هیچوقت به این قسمت نمی رسیدن. همیشه یکم اصرار می کردن و بعدش فرد مقابل از نگران بودن، خسته می شد و می رفت. ولی خب ایندفعه طرف مقابل، یه مامان بود. یه مامان همیشه نگران بچه هاشه. مروپ گانت هم که خودشو، مادر همه ی مرگخوارا می دونست، وقتی شنید که ذهن دلفی پیر شده، به سرعت نگرانش شد.
-ببین دلفی مامان! من یه بار، یه چند روز رفتم خونه ی سالمندان. غذاهاش تعریفی نداره، در حدی که قیمه و ماست رو جدا میارن. دیگه هر آدم عاقلی می دونه که قیمه ها رو باید تو ماستا ریخت. ولی خب به جای این ویژگی بد، هزارتا ویژگی خوب داره. هروقت که اراده کنی یکی میاد و به ذهن پیرت رسیدگی می کنه. برای رفع حاجت ذهن پیرت، زیرش لگن می ذارن...

رابستن و دلفی هرچی بیشتر گوش می دادن، بیشتر حالت تهوع بهشون دست می داد.

-...اگه بتونه بره دستشویی هم، برای راحتی کارش، براش دستشویی فرنگی گذاشتن که زیاد به پاهاش فشار نیاد.

رابستن به بیماری های مروپ گانت، بیماری "زوال عقل: مرحله پیشرفته" رو هم اضافه کرد.

-بانو! من حالم خوبه، دیگه با داشتن ذهن پیر کنار اومدم. نگران نباشین.

ولی یه مادر چطور می تونست نگران نباشه؟

-این چه حرفیه دلفی مامان! تو اینجا بشینی و هی از ذهن پیرت کار بکشی بعد من بیام اینجا و از شفتالوی مامان بگم و برم؟ حتی فکرشم نکن. همین الان از رو صندلیت بلند شو، برو تو خیابون دست چپ خونه ی سالمندانه! رسیدی، بگو مروپ گانت منو فرستاده، بهت تخفیف هم میدن. زود باش! زود باش بلند شو! منم جای تو می شینم اینجا.

دلفی فرصت اعتراض نداشت. تا خواست حرفی بزنه، دید پشت دره و درم پشتش بسته شده.

-رابستن مامان می شه من بگم بعدی؟ این اولین بعدی من بعد از دکتر شدنمه! خیلی برام مهمه!
-راحت شدن باشین.
-بعدی!

نفر بعدی در حالی که داشت پرده ی گوششو می دوخت وارد شد.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۴:۲۴ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۰۴:۳۶
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 345
آفلاین
-خب گفتید لرد سیاه دیگه چه گفتن شدن؟
-هر روز لوبیا قرمز مامان خربزه عسل های منو رد میکنه.دیگه آب آناناسای من رو رد میکنه. دیگه حتی شامم نمیزاره من بپزم. اون خدمتکار گور به گوری جدید.....

رابستن در حالی که داشت برای مروپ مریضی های متعددی از خودش در میاورد گفت:
-شما باید خانه سالمندان رفتن شدن.
-پس این چیزی که تمام مدت میگفتم درست بود؟ باید برم واقعا خونه سالمندان؟ پس آووکادو ی مامان چیکار کنه؟دیگه کی براش آب پرتغال درست کنه؟ کی ردای آناناسی درست کنه؟ باشه من میرم خونه سالمندان.

رابستن زمانی که پشتش به مروپ بود پوزخند ریزی زد اما بلافاصله به فکر عصبانیت اربابش بعد از شنیدن خبر رفتن مادرش به خانه سالمندان کرد. آن هم وقتی میفهمید که رابستن نسخه او را پیچیده است.بنابر این بلافاصله به پای مروپ افتاد و گفت:
-نههههههههه. نرفتن شدن.
-وا،چرا رابستن مامان؟
-چیزه با دلفی بودن شدن. دلفی به خانه سالمندان رفتن شدن.

دلفی با نگاه به رابستن فهمید که در این مواقع باید چه کار کند پس گفت:
-باشه رابستن.من میرم خونه سالمندان.فقط یادت باشه.
-وا....چرا دلفی مامان؟تو که هنوز پیر نشدی هلوی مامان.
-من...من...ذهنم پیر شده.
-پس بزار به خانه سالمندان راهنماییت کنم هلوی مامان.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۸:۴۶ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۳:۲۷ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
فلش بک_خانه ریدل ها

-مادر جان؟ یک بار شد که در راه رضای ما، توجه کنین که به میوه علاقه ای نداریم؟
-نه! چیز...یعنی چرا پسرم...مگه میشه مادری به نظرات فرزندش توجه ای نکنه؟ ولی بیا اول این آب پرتقال رو نوش جان کن تا دربارش بیشتر صحبت کنیم.
-

تحمل مادری که ۱۲ ساعت شبانه روز با بشقابی از انواع میوه ها دنبال فرزندش میدود و ۱۲ ساعت دیگر هم افسرده می شود و به خانه سالمندان فکر می کند، به راستی بسیار دشوار به نظر می رسد.

لرد سیاه باید به فکر راه درمانی برای مادرش می افتاد!

-باشه مادر...ما آن میوه های آبدار و چندش آور را میل خواهیم کرد!
-بعد از این همه مدت؟
-هرگز! این بار هم داریم الکی می گوییم تا شما را خام کرده و شرطی برایتان بگذاریم.

اما مروپ به قدری از جمله اولیه لرد مبنی بر میوه خوردنش شادمان بود که جمله بعدی اش را نشنید.

-ما میوه خواهیم خورد به شرط آنکه به روانشناس مراجعه کنید.
-یعنی من روانیم؟ من کجا روانیم عزیز مامان؟ حالا درسته که تا زمان مناسب پیدا کنم توی دهان مبارکت میوه می چپونم یا شبا بالای سرت تا صبح لالایی میوه ای میخونم و توی تانکر آب زیر زمین خانه ریدل ها رو با آب پرتقال پر می کنم که از شیر های آب فقط آب پرتقال سرازیر بشه و رداهایی از پوست آناناس برات می دوزم و...

دو ساعت بعد

-ولی بازم اینا دلیل نمیشه که من دچار مشکلات روحی و روانی باشم.
-خیر مادر...دچار مشکلات روحی و روانی نیستید! منظورمان این بود که پیشگیری بهتر از درمان...
-یعنی ممکنه در آینده روانی بشم؟ دستت درد نکنه کدو حلوایی مامان. من تا اطلاع ثانوی میرم خانه سالمندان!
-ما هم میوه میل نمی کنیم پس!
-گفتی آدرس روانشناس کجاست پسرم؟

پایان فلش بک_سنت مانگو

-چرا انقدر به فرزندتون گیر دادن میشین خب؟
-چون لرد سیاهه.
-یعنی اگر لرد سیاه نبودن می شدن انقدر گیر دادن نمی شدین؟
-فرزند من فقط می تونه لرد سیاه باشه...حالت دیگه ای هم نداره! لرد سیاه در زندگی من بسیار موثر بود. من مادر بحران زده و بی ارزشی بودم ولی وقتی لرد سیاه متولد شد به زندگیم معنا بخشید. هر روز که به بزرگ شدن و قد کشیدنش مثل دونه های برنج هندی نگاه می کردم این معنا کامل تر می شد. هر روز که مثل لوبیا قرمز با ابهت می شد این معنا قوی تر می شد. وقتی به جایی رسید که قرمه سبزی مستقلی بشه، اونجا بود که فهمیدم چقدر پخته شده و باتجربه!

رابستن مکثی کرد و جمله "بیمار مذکوره دارای سندورم توجه زیاد به لرد سیاه بودن میشه و تمایل شگفتی به سادیسم آزار فرزند با بی توجهی به نظرات، گیر دادن و میوه چپاندن در حلق او بروز دادن میشه" را در دفترش یادداشت کرد.
-کاشف به عمل اومدن شده که شما از کمبود اعتماد به نفس هم رنج بردن میشین.
-نه بابا کدوم کمبود اعتماد به نفس؟ من فقط خیلی مادر بدی هستم. نه فعالم نه نوشته هام خوبه! من افتضاحم! لکه ننگ خانواده گانت محسوب میشم حتی. زندگیم تیره و تاره! فرزندم دل خوشی ازم نداره. ملالت های روزگار در برابر ملالت آور بودن من سر تعظیم فرود میارند. یه بار ازدواج کردم که اونم فضاحت گور به گور شده زندگیم شد. اونم از اسم انتخاب کردنم که یه جوری نام بابای گور به گور شده پسرمو روی تربچه استثنایی مامان گذاشتم که انگار قحطی اسم ایجاد شده بوده! ای کاش مثل دامبلدور دماغم ۵۰ بار می شکست ولی فرزندمو هر روز بی دماغ نمی دیدم. همش تقصیر منه که آلبالو مامان دماغش افتاده و موهاش ریخته...خودمم نمیدونم چرا تقصیر منه ولی مطمئنم تقصیر منه! من...

همانطور که مروپ در حال بروز دادن ندامت های زندگی اش و همزمان گرفتن لقمه ای آش رشته و لوبیا پلو برای دلفی و رابستن بود، آن دو نیز با ذوق در حال نوشتن طوماری از اسامی بیماری های مختلف در نسخه مروپ بودند.




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸

ریتا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۷ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
رابستن به زور نفر قبلی رو از در انداخت بیرون و نفر بعدی رو صدا زد. آقایی میان‌سال، کت و شلوار پوشیده، کیف سامسونت در دست، با قدم‌هایی بلند وارد اتاق شد.

-نام؟
-استاد.
-نام خانوادگی؟
-استادی.
-غذا؟
-استادپل‍‍ـ... غذا چیه خانم؟ مگه من با شما شوخی دارم؟ مگه من هم‌سن شما و هم‌اندازه‌ی شمام که باهاتون اسم-فامیل بازی کنم؟

دلفی از این حرفا جا خورد و تازه یادش اومد کیه و کجاست!

-اممم... نه... منظورم این بود که بیماری‌تون چیه؟
-بیماری خاصی ندارم، دانشجوهام معتقد بودند باید بیام چک‌آپ.
-آها... اون‌وقت می‌تونم بپرسم چرا دانشجوهاتون معتقد بودن باید بیاید چک‌آپ؟

استاد برای لحظه‌ای توی خودش فرو رفت، بعد در حالی‎‌که سعی داشت خودش رو کنترل کنه، گفت:
- می‌گن یه بیماری خیلی مهلک دارم که هیچ‌وقت خوب نمی‌شم...

-خب بیماری‌تون چی بودن هست؟

-بی‌شعوری! کسی رو بعد خودم سر کلاس راه نمی‌دم. به بچه‌ها پروژه‌ی درسی می‌دم، نمره‌شو اضافه نمی‌کنم بهشون. میانترم که می‌گیرم برگه‌هارو دیر تصحیح می‌کنم، نمره‌هارو هم نمی‌زنم. نمره‌های پایانترم رو هم روز قبل انتخاب واحد می‌زنم که کسی وقت نداشته‌باشه اعتراض کنه. دانشجوها یه دفعه می‌رن تو سایت می‌بینن براشون نُه رد کردم.

دلفی و رابستن نگاهی به هم‌دیگه انداختن. هیچ‌کدوم چیزی برای گفتن به ذهن‌شون نمی‌رسید. بی‌شعوری واقعا بیماری مهلکی بود!

-خیلی متاسفم آقای استاد، ولی شما باید بستری بشید.
-بی‌شعوری خطرناک بودن هست. شما نباید رفتن کرد پیش دیگران.

-یعنی واقعا امیدی نیست؟

-توکل‌تون به روونا باشه.

استاد زد زیر گریه. رابستن زیر بغلش رو گرفت، از صندلی بلندش کرد و بردش بیرون.

-بعدی!


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ سه شنبه ۳ دی ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
نفر بعدی وارد شد. گامهای خرامانی که برمیداشت باعث میشد ردای شکلاتیش به آرامی تاب بخورد. روی صندلی بیمار نشست و از میان انبوه ریش دودی رنگش لبخندی ملیح تحویل درمانگر داد.

- اسمتون؟

- نمی‌دونم!

- نمی‌دونید؟ بفرمایید آقا ... بفرمایید وقت ما رو نگیرید.

- برم؟ اگه من برم میان این‌جا دیوار می‌‌کشنا!

- خوب بمونید. ولی باید یه اسمی بگید که من تو پروندتون درج کنم. شما ندونید کی بدونه؟

- راستش به مادرم گفتم به من نگه اسممو چی گذاشته.

- خوب باشه ... مشکلتون چیه؟

- مشکل؟ من مشکلی ندارم!

- پس چرا اومدین این‌جا؟

- نمی‌دونم. اصلا نمی‌دونم کجا اومدم.

- پس چجوری اومدین؟

- به رانندم گفتم منو بیاره این‌جا ولی بهم نگه می‌برتم کجا.

- می‌شه بگین رانندتون بیاد این‌جا؟

- خودم هستم. معمولا خودم رانندگی میکنم.

- شما واقعا حالتون ... نه! شما چیزیتون نیست. من مشکل دارم که نگهتون داشتم.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ سه شنبه ۳ دی ۱۳۹۸

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
دلفی منتظر ماند ولی کسی نیامد. اما، ناگهان احساس کرد کسی نگاهش میکند. پس سرش را بلند کرد و به لامپ خیره شد.
خفاشی سیاه رنگ برعکس به آن آویزان بود.
-هان؟ مگه نگفتم جک و جونور راه ندین اینجا؟
-راست گفتن میشه.
-ببخشید آقای لسترنج و خانم ریدل. ما یه انسانو به اینجا راه دادیم. هیچ خفاشی از اینجا رد نشده.
-آدم؟

ترق... بـــــــــــــوم!

دلفی دوباره به لامپ نگاه کرد. ولی هیچ خفاشی آنجا نبود؛ حتی لامپی نبود تا خفاشی روی آن باشد!

-لامپ کجا رفتن شد؟
-ایناهاش...

بعد به روبه رویشان اشاره کرد تا خفاشی که لامپ را از روی بالش کنار میزند ببیند.
-آخ...
-ربکا؟ تو اینجا چیکار کردن میشی؟

ربکا لامپ را کنار زد. بلند شد و سعی کرد خرابکاری که کرده را به روی خودش نیاورد. لبخندی بزرگ تحویل دلفی داد و به رابستن نگاه کرد.
-اومدم معاینه فنی.
-مگه ماشین مشنگی بودن میشی؟

دلفی نگاهی عاقل اندر صفی به ربکا انداخت و قلم پرش را در جوهر سیاهش زد.
-نفهم بودن در مکالمه فارسی... ادب اجتماعی زیر خط فقر.
-مگه ماشین مشنگی رو معاینه فنی میکنن؟
-خنگ بودن در زمینه مشنگی.

ربکا از رابستن به دلفی نگاه میکرد.
-من مریض نیستم. اومدم اینجا تا بهم بگین حالم خوبه.
-خود سالم پنداری!

دلفی واقعا خوشحال بود و از اینکه ربکا به آنجا آمده بود خوشحال بود؛ البته اگر پول درست کردن سقف و لامپ را در نظر نگیرد!
-خب... شد 750 گالیون.
-چــــــــــــــــــــی؟

ربکا از تعجب گوش هایش سیخ شدند و چشمانش اندازه نخود ریز شدند.

-خود گاو پنداری... نه... خود حیوان پندا...
-حیوونم دیگه. خفاش نمام.
-خود جانورنمای برتر پنداری. شد 800گالیون. رند رند. برو حالشو ببرو پول ما رو هم بده.

ربکا چپ چپ به هر دو نگاهی کرد. دست در جیبش کرد و 80 نات را روی میز انداخت. تبدیل به خفاش شد و از آنجا فرار کرد.

-عی گفتن بشم ارباب چیکارت کردن بشه
!
-هعی... بعدی.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۰:۴۲ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۰:۲۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6255
آفلاین
بعدی به سرعت وارد شد و مدارکش را روی میز دلفی گذاشت.
ولی مشکل این جا بود که مدارکش به درد دلفی نمی خوردند.

-کی از شما عکس خواست آقا؟
-همه جا عکس می خوان خب...و ضمنا کی به شما گفته من آقا هستم؟ از عکسم که نمی شه فهمید.

دلفی مدارک را کنار گذاشت.
-شما؟

-جادوگر هستم.
-خب؟
-خب هستم دیگه...اومدم منم حساب کنین.

دلفی نمی فهمید. در جایی که او زندگی می کرد، همه جادوگر بودند. مورد خاصی نبود!
-بیماریتون چیه؟

-من بیماری خاصی ندارم. ولی همه اینا دارن.

بیمار با دستش به چهار سو اشاره کرد و به دلفی فهماند که منظورش کل حاضرین در بیمارستان می باشد!

-ده بار ازشون پرسیدم چطوری جادو می کنین...جواب ندادن. مسخره کردن. بلیتمو بستن. تاپیک زدم، حذف کردن. خب این کارا یعنی چی؟ مگه جادوگران نیست؟ مگه جادو نمی کنین؟ خب به منم یاد بدین دیگه. یه جادوی واقعی... یه طلسم که اجرا بشه...اگه قرار نیست واقعا جادو کنیم، این جا به چه دردی می خوره؟

دلفی از تازه وارد خوشش نیامده بود! او سودی برای سنت مانگو نداشت.
-شما اشتباهی اومدین. باید برین صفحه...

-کمک و راهنما! بله...می دونم. ده بار رفتم...ولی مگه جواب درست به آدم می دن؟ بلیت می بندن.
-خب برین گفتگو با...
-مدیران! اینم می دونم...ولی همون مدیران بیماران درجه یک هستن. حتی شک دارم که واقعا جادو بلد باشن. قابل گفتگو نیستن. اون کچله که داغونه...

دلفی ناخود آگاه سرفه کرد.
-آقا چیکار به اون داری شما. ایشون اصلا مدیر نیستن. داغون هم نمی باشن. پس یه سر به نحوه...

منتظر ماند تا تازه وارد، جمله اش را کامل کند.
ولی نشد!

-نحوه؟...این یکیو ندیدم...

دلفی صفحات را ورق زد.
-اوه...بله...برای این باید عضو ایفای نقش بشین.

چشمان تازه وارد برق زد و این برق، نشانه خوبی نبود. دلفی لبخندی زد.
-البته اصلا لازم نیست. جای بی مزه ایه. به درد نمی خوره. شما یه پیام شخصی برای یکی از مدیران خوش اخلاق...

-خوش اخلاق؟ اینا اصلا اخلاق دارن که خوش باشه؟ با اینا اصلا می شه حرف زد؟ برم به دامبلدور بگم؟ پیرمرد بی آزاری به نظر می رسه.

دلفی از این پیشنهاد استقبال کرد.
-بله بله...فکر خوبیه. خیلی هم از پیام شخصی خوشش میاد. شما یکراست برین سراغ دامبلدور. کل مشکلاتتون حل می شه. اگه گفت جادو وجود نداره و این جا فقط ایفای نقش می کنیم، به هیچ عنوان حرفشو باور نکنین. این یه جور امتحانه. اونا باید مطمئن بشن که شما عاشق جادوگری هستین و هرگز تسلیم نمی شین. پافشاری کنین.

تازه وارد مدارک و عکس های سه در چهارش را برداشت و با خوشحالی از سنت مانگو خارج شد که پایش را روی ریش دامبلدور گذاشته و بفشارد.

دلفی نفس راحتی کشید.
-بعدی!




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۶:۱۳
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 299
آفلاین
نفر بعدی همینطور که دستکش‌هایش را عوض می‌کرد، وارد شد.

- خب... بفرمایین!
- همین الان بگم که تا الان بیست تا مریض ویزیت کردین، بعد از منم بیست تا ویزیت می‌کنین ها!
- خب بعدش بیمارستانو چیکار
کردن کنیم؟
- خب... خب می‌تونی توی دفترچه‌ت یادداشت کنی از ارباب بپرسیم!

رابستن لایکی برای گابریل فرستاد و چون نمی‌دانست لایک فرستادن یعنی چه، این را هم یادداشت کرد.

دلفی سری به تاسف تکان داد و توی برگه، گیر دادن‌های اضافی را نوشت.
- خب گابریل، برامون افکارت رو بیرون بریز...
- عمرا همچین کاری نمی‌کنم. حیف نیست جای به این تمیزی چیزی توش ریخته بشه؟
-

دلفی پشت سر هم توی برگه‌اش مواردی را نوشت و به گابریل نگاه کرد که به سمت لکه‌های نامعلومی هجوم برده و به جان دیوار افتاده بود، نتیجتا بینایی قوی را هم اضافه کرد و برگه را روبرویش گرفت.

- این چیه؟
- ویزیت شدی. ۵۰۰ گالیون. خدافظ.
- ولی من که بیمار نیستم!
- چی؟ پس اینایی که نوشتم چیه؟ اصلا چرا همون اولش نگفتی و وقتمون رو گرفتی؟ شد شونصدتا!
- من گفتم! باید توجه می‌کردین.
- راست گفتن میشه دلفی... گفت.
- کجا آخه؟
- من گفتم طبق تعداد مریضای قبل از من، بعد از من باید بیست مریض دیگه‌م ویزیت بشن.
- خب؟
- طبق اصول بنیادین، برای ایجاد تقارن بین دو چیز مشابه باید میانشون چیزی متفاوت قرار بگیره. اینو نمیدونستین؟ واقعا که. من فک کردم می‌دونین. متاسفم، میخواستم اینجا مستخدم بشم ولی کنسل شد.

دلفی بغضش را خورد و با چشمان اشک آلود گابریل را از پنجره انداخت پایین و گفت:
- بعدی!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۰۶:۰۲
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1233
آفلاین
خلاصه: قانونی وضع شده که همه باید برای گرفتن گواهی سلامت به بیمارستان مراجعه کنن و هر کسی که بیماری روحی یا جسمی داشته باشه، با توجه به شدت بیماریش باید هزینه پرداخت کنه. ولی واقعیت اینه که بودجه سنت مانگو تموم شده ومی‌خوان اینجوری کسب درآمد کنن.
شفادهنده‌ها (مجمله دلفی و رابستن) ملت رو معاینه می‌کنن و مشکلات جسمی و روحی برای ملت تولید می‌کنن و هزینه‌اش می‌گیرن.

نکته: تا الان فنریر گری‌بک، مهمان، آلکتو کرو، بلوینا بلک، گادفری میدهرست، دروئلا روزیه، دورا ویلیامز و گریگوری گویل و لینی وارنر و سلینا مور و ادوارد و کریس چمبرز و دیانا کارتر و ملاقه و کلاه و کراب و بانز و هری پاتر و لیسا تورپین ویزیت شدن.

------------------------------


_بیمار بعدی!

در اتاق باز شد و یک مرد بسیار جذاب و خوش چهره وارد شد..شفاگر که محو جمال و جلال و جبروت مرد تازه وارد شده بود، گفت:
_ببخشید...شما رو تا حالا ملاقات نکرده بودم..اسمتون؟
_رودولف هستم!
_
_چیزی شده؟
_رودولف هستی؟ نیستی ها...هستی؟
_هستم به مرلین!
_نکنه عمل کردی؟ هوم؟ چطور اینقدر خوش چهره شدی؟ و خوش صدا؟ و کلا اینقدر برازنده! معجون تغییر قیافه خوردی؟
_از اول همینجوری بودم!
_بابا بسه دیگه، اینقدر اعتماد به نفس نداشته باش...یا عمل کردی، یا دروغ میگی! رودولف میلیون‌ها سال نوری با برازنده بودن و خوش چهره بودن فاصله داشت!
_بیا این کارت شناساییم اصلا!

شفاگر کارت را از دست مردِ رودولف نام گرفت و روی آن را خواند...
_خب...عکست که خودتی...جلوی نام هم زده رودولف...راست میگی...نه! وایسا ببینم، جلوی نام خانوادگیت نوشته "اسپلمن"...ببینم اصلا این کارت چیه؟ اسمپلمن کیه؟
_چطور من رو نمیشناسی؟ این کارت عضویت در "کنفدراسیون بین المللی جادوگران" هست...من نویسنده‌ی کتاب "اوراد و طلسم ها" هستم...توی تاپیک "لیست شخصیت های کتاب های هری پاتر"، در بخش اولش روزنامه ها اسمم اومده!

شفاگر گوشِ رودولف اسپلمن را گرفت و کشید! همانطور که گوشش را میکشید، او را از اتاق بیرون انداخت!
_همون یه دونه رودولف توی دنیای جادوگری داریم، واسه هفت پشتمون کافیه...بعدی!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۱:۲۷:۰۸
دلیل ویرایش: خلاصه








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.