جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان روزیه - ۲

ایوان استخوان جمجمه اش را خاراند و گفت:
- اخه دیگه چی بیارم که بتونم بدهی این...عزیز دل رو باهاش پرداخت کنم؟!

هوریس شکم گنده اش را بالا داد و به حفره خالی چشمان ایوان نگاه کرد و شمرده شمرده گفت:
-هر...چیز...با ارزشی...که داری!

ایوان احساس کرد با هوریس به نتیجه نمیرسد. برای همین به سمت لرد رفت اما حتی قبل از اینکه استخوان فکش را باز کند لرد مسیر اتاقش را با انگشت نشان داد و گفت:
- هر... چیز... با ارزشی...که داری...ایوان!

ایوان دوباره از ترس تعظیم کرد به سمت اتاق شتافت. نگاهی به کوه وسایل وسط اتاق کرد و چند شئی دیگر را بیرون کشید:
- هییی روزگار، عصای جواهر نشانم! یادگار دوران زنده بودنم! چاره ای نیست، اینم باید ببرم...این چیه؟ یه نسخه از کتاب تغییر شکل زمان تحصیل هاگوارتزم؟ هوووم به هر حال نسخه کم یابیه، اینم میبرم!

ایوان به جست و جو ادامه داد و توانست تکه قلوه کن شده دماغ مودی، نامه دعوتش به هاگوارتز و سر خشک شده یک تسترال را لا به لای وسایلش پیدا کند. همه را داخل کیسه ریخت و دوباره به نزد هوریس و مامور وزارتخانه رفت.

اسکورپیوس همان طور که در چنگال مامور وزارتخانه اسیر بود نگاهی ملتمسانه به ایوان انداخت ولی با دیدن چهره خشمگین او ترجیح داد به مورچه ای که از دیوار سالن بالا میرفت نگاه کند!
ایوان کیسه را جلوی پای هوریس خالی کرد:
-این عصا ارثیه خاندان روزیه است. جواهر روشم کاملا اصله. کتاب قدیمی تغییر شکل هاگوارتز، لیمیت ادیشن! هم هست. بقیه اش هم که مشخصه.

هوریس تکه غضروف دماغ مودی را برداشت و با تعجب پرسید:
- این دیگه چیه؟
- تیکه مفقود شده مودیه. یادگاری نگهش داشته بودم!مطمئنم برای برگردوندنش پول خوبی بهت میده!

هوریس که چندشش شده بود غضروف دماغ مودی را داخل کیسه پرت کرد و دستش را با گوشه ردای اسکورپیوس پاک کرد و گفت:
- خیلی خب اینا هم بدرد میخورن. ولی هنوز خیییلی تا تسویه حساب اسکور فاصله داری! برو...بقیه اش...رو هم بیار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 19:22
نمایش جزئیات
آفلاین

در همین حین که مرگخواران با جنب و جوش از آن سر اتاق به طرف دیگر اتاق می رفتند و مشغول پیدا کردن وسایل باارزش شأن و دادنشان به هوریس اسلاگهورن بودند اسکورپیوس با تلاش زیاد خودش را از زیر دست و پای دو مامور خارج کرد و با لبخندی که معلوم نبود چه انگیزه ای در آن است به لرد و هوریس اسلاگهورن نگاه کرد.

- اگه به منم نیاز دارید بگید تعارف نکنید. من هنوز چیز های با ارزش زیادی دارم که رو نکردم و حاضرم اونا رو در راه دستور ارباب به هوریس بدم.

لرد یک نگاه به اسکورپیوس و نگاهی دیگر به هوریس اسلاگهورن کرد. تمام این قضایا زیر سر اسکورپیوس بود و دردسر هایی که او برایش درست کرده بود هنوز دست از سرش بر نداشته بودند که هیچ صد برابر بیشتر و بدتر هم شده بودند.


- بگیریدش. الان هست که بکشتش. به عنوان مدرک باید زنده داشته باشیمش.

هوریس اسلاگهورن حرفش را خطاب به مامور هایی زده بود که حالا داشتند با دستور هوریس اسلاگهورن اسکورپیوس را از زیر مشت و لگد های لرد سیاه نجات میدادند.

- ارباب. این کار شما منو متحول کرد. علاقه بسیار زیاد شما به من اینطوری فوران کرد. حالا من به شما می گم. تو اتاقم یه در مخفی هست که داخلش وسایل و چیز های قیمتی هست و رمز درم اسکورپیوس مالفویه.

- اونو میگی؟ اگه منظورت اونه باید بگم قبلاً اونجا رو بازرسی و همه چی اتاق رو مصادره کردیم.

ارباب. بیاین با هم گریه کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1401/5/12 19:28:46
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1401/5/12 19:31:42
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1401/5/13 14:03:33
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1401/5/13 14:06:14
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
در میان جنب و جوش مرگخواران، رودولف به شدت در ذهن خودش و در میان افکارش غرق شده بود. ارزشمند ترین دارایی اش که قابل اهدا کردن باشد چه بود؟
هرچه به مغزش فشار آورد، موفق به یافتن جواب نشد. ناگهان با ترس از جا پرید... نکند مغزش را جایی جا گذاشته بود؟
برای اطمینان، انگشت در گوشش کرد و با لمس گوشه مغزش، آهی از سر آسودگی کشید و در همان لحظه، نگاهش در نگاه بلاتریکس که با لبخند به او خیره شده بود، گره خورد.
اگر تازه واردی در خانه ریدل ها آن صحنه را میدید، در دلش قند آب میشد برای نگاه عاشقانه بلاتریکس به رودولف. اما برای ساکنین خانه و خصوصا شخص رودولف، معنی خطرناک پشت آن لبخند از روز روشن تر بود.
رودولف سعی کرد تمام کارهایی که در طول آن روز انجام داده بود را به یاد بیاورد. تقریبا مطمئن بود هیچ خطایی از او سر نزده است... البته این که تنها ده دقیقه پیش از خواب بیدار شده بود هم بی تاثیر نبود. از جا برخواست و بلافاصله بلاتریکس نیز بلند شد. درست در همان لحظه که میل به فرار داشت در دلش شکل می‌گرفت، فکر بکری به ذهنش رسید و میل به فرار را از دلش برداشت و به کبدش تبعید کرد.

بلاتریکس آماده بود که به سمت رودولف خیز بردارد و مانع از فرارش بشود که با پرش رودولف به سمت خودش غافلگیر شد!
-ببخشید! یه دقیقه استپ... چیکار می‌کنی؟ چرا فرار نکردی؟!

رودولف دست های بلاتریکس را رها کرد.
-والا می‌خواستم فرار کنم... اما یهو یاد دستور ارباب افتادم... اهدای ارشمند ترین دارایی. و طبق چیزی که همیشه گفتم، تو... همسر عزیز و یکی یک دونه من، ارزشمند ترین دارایی منی!

نگاه بلاتریکس گره خورد در نگاه او و لبخندی روی لبش نشست و ناگهان...
-مردک بز! شاخ دم مجارستانی وحشی! دم انفجاری جهنده! ایده من رو می‌دزدی؟ خجالت نمی‌کشی؟

رودولف دستش را روی سرش گرفت تا از ضربه ها بلاتریکس در امان بماند و همان لحظه، دست بلاتریکس با صدای لردسیاه در هوا ماند.
-با هردوتونیم! بسه!

بلاتریکس و رودولف از یک دیگر فاصله گرفتند.

-هیچ کدومتون نمیتونه اون یکی رو اهدا کنه! بگردید دنبال دارایی دیگری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان روزیه - ۱

همه مرگخوارها دوان دوان به این طرف و آن طرف میرفتند تا وسایل ارزشمندشان را پیدا کنند. همه به غیر از ایوان که سر جایش مات و مبهوت ایستاده بود. لرد با نارضایتی به سمت ایوان رفت و پرسید:
- ایوان احیانا قصد انجام کاری نداری؟ اوامر ما رو نشنیدی؟ میخوای اوامرمون رو با نوک خنجر داخل جمجمه ات حکاکی کنم؟!

- ارباب...اخه من چیز ارزشمند و قیمتی ای ندارم!
لرد به ایوان چشم غره ای رفت و گفت:
- به نفع خودته که داشته باشی!

ایوان که میترسید لرد را بیشتر از این خشمگین کند تعظیم بلند بالایی کرد و از کادر خارج شد. در راهرو پشتی نگاهی به اطراف انداخت و سعی کرد به یاد بیاورد که چه چیز ارزشمندی دارد. تصمیم گرفت به شمت اتاقش برود و وسایلش را زیر و رو کند.

چند دقیقه بعد تمام لوازمش را در وسط اتاق روی هم کپه کرده بود و میان آن ها دنبال چیزی با ارزش میگشت:
- این سنگ قبرم که باید گزینه خوبی باشه. سنگ گرانیت فرد اعلای برزیلیه! کلی قیمتشه، اینو با خودم میبرم...بذار ببینم دیگه چی دارم...رداهایی که باهاشون دفن شدم؟ هوووم این بد نیست شنیدم مشنگ ها یه بازار لوازم دست دوم دارن. تاکاشی؟ تاکیشا؟تاناکورا؟...حالا هرچی اسمش مهم نیست، اینم میبرم! امیدوار بود این دو قطعه سخم من رو پوشش بده.

سنگ قبر را لای ردا پیچید و سعی کرد آن را روی دوشش بیندازد اما به علت سنگینی استخوان ترقوه اش از جا کنده شد! لعنت کنان استخوان را جا زد و کشان کشان سنگ قبرش را تا سالن اصلی برد.

- محض رضای مرلین،این خنزر پنزرها چیه آوردی؟
ایوان جلوی هوریس ایستاد و گفت:
- اون سنگ قبر خودمه. وقتی از گور برگشتم یادگاری برش داشتم. گرانیت فرد اعلا برزیلی! اونم رداییه که باهام خاکش کردن. همونی بود که موقع دوئل با اون مودی چشم باباقوری بوقی تنم بود. از اونجایی که توی اون دوئل من کشته شدم و یه تیکه هایی از مودی هم قلوه کن شد ارزش تاریخی و معنوی بالایی داره.

هوریس با حفظ فاصله نگاهی به آنها انداخت و ارقامی را داخل دفترش یادداشت کرد و گفت:
- خوبه، بد نیست ولی هنوز کمه! برو چیزای بهتر و گرون قیمت تری بیار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه در حالی که با خشم به اسلاگهورن نگاه می کرد و می خواست او را بچلاند با نفس عمیقی خشمش را فرو خورد.
- نفر بعدی جلو برود و جسمی فدا کند.
در همان لحظه نگاه لرد به راهرو افتاد.
- آن سگ چکمه پوش کیست که دارد فرار می...؟ تری!

تری در حالی که داشت خیلی سوسکی از راهرو فرار می کرد به سمت لرد برگشت.
- ووااق!
- به زبان آدمیزاد بگو. اینگونه متوجه نمی شویم.

تری ناچار به شکل انسانی‌اش در آمد.
- بله ارباب! با من کاری داشتین؟
- جایی تشریف می بردین؟
- ارباب با اجازه‌تون من یه جایی دعوت دارم باید رفع زحمت کنم.
- اول یه چیزی تقدیم این ملعون ها بکن بعد برو.
- ارباب من که چیزی ندا...
- بلایمان!

بئاتریكس در حالی که چوبدستی‌اش را به سمت تری گرفته بود از صف مرگ خواران خارج شد.
- کروش...
- نه غلط کردم. نزن... میدم. بفرمایین!

تری با چشم های گریانش دست هایش را به طرف پاهایش برد و چکمه هایش را در آورد و به اسلاگهورن تحویل داد.
اسلاگهورن چکمه ها را در دستش گرفت و نگاهی به آنها انداخت.
- خوبه. قدیمیه ولی پول خوبی بابتش می‌دن. با این حال... تو یه چیز دیگه هم بده.

لرد کمی فکر کرد. به تری که داشت زار می زد نگاهی کرد و باز فکر کرد. با بئاتریكس که چوبدستی‌اش را به سمت تری گرفته بود نگاهی کرد و باز هم فکر کرد‌‌.
رو به ایوان و رودولف کرد و گفت:
- بگردید اتاق این ملعون را.

تری از شدت شوکی که به او وارد شده بود غش کرد و لرد هم به سمت مرگخواران برگشت.
- تا این ها اتاق این ملعون را می‌گردند شما دست به کار شوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها که تقریبن همگی جمع شده بودند و حرف‌های لرد را شنیدند، به تکاپو افتادند. نجینی با جمله‌ی آخر لرد سرش را از شانه‌ی لرد بلند کرد و اسکورپیوس را بررسی کرد و در ذهن‌ش فکر کرد پیتزای خوبی می‌شه.

پس قبل از اینکه بقیه از جای خودشون تکون بخورن، نجینی دُم خودش را که کنارِ صندلی لرد جمع کرده بود تکان داد و با یک حرکت پاپیونی که بلاتریکس به دُم‌ش بسته بود را جلوی هوریس انداخت.

- فس!

- دخترِ ما از خودگذشتی کرد هوریس! این پاپیون ارزش مادی و معنویِ زیادی واسش داره. این رو بردار و اینجا رو ترک کن. ما در افکارِ سیاهِ خویش با آرامش نشسته بودیم.

هوریس با تردید پاپیون را برداشت. پاپیون به دردِ او می‌خورد؟ البته که به درد می‌خورد. می‌توانست به قیمت خوبی به عنوان پاپیونِ دُمِ دخترِ سیاه‌ترین جادوگرِ قرن به فروش برساند....

- این قبوله لرد. برمی‌دارمش.... ولی کافی نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید



- لعنتی... لعنتی... لعنت به توی لعنتی. چرا اینجوری شد.
- من بهت گفتم باید بدونی کجا متوقف بشی. اصلا از اول هم نباید دعوت اسلاگهورن رو قبول می کردیم. همه می گفتن تو کلوپش چه خبره. من باور نمی کردم...
- لعنتییییییییییی! باز دوباره...

.................................................


آن روز آرامش عجیبی در خانه ریدل ها حاکم بود.
نه درخواست عضویت جدیدی، نه ماموریتی و نه دردسری.

لرد سیاه با آسودگی به پشتی صندلی اش تکیه داد...
که ناگهان در خانه، با صدای مهیبی از جا کنده شد و دو نفر در حالی که یقه اسکورپیوس مالفوی را گرفته بودند وارد خانه شدند و او را جلوی لرد سیاه و مرگخواران پرتاب کردند.
اسکورپیوس سرش را از روی زمین بلند کرد و به لرد سیاه لبخند زد.

-این چه وضع ورود است؟ هم اکنون پودرتان می کنیم.

قبل از این که لرد سیاه چوب دستی اش را بیابد، آن دو نفر حکم بلند بالایی را جلوی لرد سیاه باز کردند. مهر وزیر سحر و جادو روی حکم می درخشید.

- چه کرده ای باز اسکور؟ چه ضرر جدیدی به ما وارد کردی؟

هوریس اسلاگهورن که حکم را در دست داشت، جلوتر رفت.
- قمار کرده! با مامور اومدم. حقمو می خوام. باید وسایلتون مصادره بشه. کسی مقاومت نکنه.

لرد سیاه دوست داشت مقاومت کند؛ ولی انتخابات ریاست ویزنگاموت در پیش بود و لرد سیاه بدش نمی آمد کاندیدا بشود. باید چهره ای قانونمند از خود به نمایش می گذاشت.
- یاران ما... توجه کنید... همه ما در این باخت عظیم سهیم هستیم. هر یک از شما باید سهم خودش را اداکند. بروید و چیزی ارزشمند بیاورید تا بدهیم به این دو ملعون که دست از سرمان بردارند که بعدش بتوانیم اسکورپیوس را خوراک نجینی کنیم.


.................................................

توضیح:

برای این که کسی با خوندن پست ها گیج نشه توضیح بدم که اینجا هر شخصیتی سوژه خودش رو ادامه می ده. یعنی شما نباید مثلا سوژه ایوان رو ادامه بدین. ایوان داستان خودش رو توی چند پست می نویسه. این سبک فقط مال ماموریت هاست و در حالت عادی توی سوژه های ادامه دار اجرا نمی شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1401/5/12 17:29:17
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1399 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی!


_یکی اون پاتیل هکتور رو بیاره، من باهاش کار دارم!
_نه بلاتریکس...نه...به پاتیلم کاری نداشته باش...میام..میام!
_آفرین روح خوب!

چند دقیقه بعد، زیر زمین خانه ریدل ها!

_هی هوریس...هی...خوابیدی؟ بیدار شو!
_چی؟ آه...بلاخره اومدین؟
_اره...بیا این روح هکتور...باهاش جانپیچ درست کن!
_بدینش به من...خب...اون چوب دستیم رو همبیارین که باهاش هکتور رو نصف کنم، دوتا جون داشته باشه!
_دوتا کمه که!
_پس چنتا؟ هر چی بیشتر باشه خطرناک تره و ممکنه روحش از بین بره!
_برای همین روح هکتور رو اوردیم دیگه...امتحانیه که اگه خراب شد چیزی رو از دست نداده باشیم...به نظرم عدد شونصد هزار رو امتحان کنیم!

سال‌ها بعد!

_بلا؟
_بله سرورم؟
_به نظرت چرا ما هر دفعه هکتور رو نابود میکنیم، باز هم زنده میشه و تکثیر پیدا میکنه؟ ها؟ تاثیر همون معجون‌های کوفتی‌ای هست که درست میکنه و روی خودش امتحان میکنه؟
_ایده ای ندارم ارباب...ولی حتما تاثیر معجون هاش هست...هر چی هست به ما ربطی نداره!


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1399 10:09
نمایش جزئیات
آفلاین
_نشنیدم
_نه نمیام . نه نمیام
_ هکتور دگورث گرنجر.
اگه نیای به ریش مرلین قسم می کشمت.
_نمیخوام وارد بحث تون بشما ولی چه جوری میتونیم یه مرده رو دوباره بکشیم؟
(متاسفانه در حال شناسایی مرگخوار مذکور بودیم که با لگد بانو لسترنج به بیرون از پست پرتاپ شد)
_کسی سوالی نداره؟
مرگخواران به نگاه هکتور که می گفت اگه نجاتم بدین به مرلین میگم بهتون تخفیف بده و نگاه جرئت دارین حرف بزنین بلا مواجه شدن و انتخاب شون رو کردن.

_خیر
_هکتور عزیزم انتخاب با خودته. یا میای پاپین یا کاری می کنم تسترالا به حالت گریه کنن
هکتور به مرگخواران که در پشت سر بلا علامت خفه کردن را در میاوردن نگاه کرد سپس به نگاه مرگ بار بلاتریکس. از اون جایی که بلا زیاد با مرگخوار ها سر و کله زده بود این نگاه ها رو خوب می شناخت . با یه حرکت صدم ثانیه ای روشو به بقیه مرگخوار ها برگردوند.
_
بلا با نگاه مشکوکی مرگخواران رو رصد کرد. و .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/6/29 10:24:09
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1399 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور در راه مدام به این فکر می‌کرد که بلا چه بلایی میتونه سرش بیاره. با توجه به اینکه هکتور روح بود گزینه ها خیلی محدود بودند. عملا هیچ طلسمی روی هکتور کارساز نبود.

- هکتور، این طرف!

هکتور تا حدی توی فکر فرورفته بود که دیوار اتاق جراحی رو ندید و ازش عبور کرد. با فریاد سو که در آستانه در بود به مسیر طبیعی افراد دارای جسم برگشت؛ ولی هنوز به بلایی که بلاتریکس میتونست سرش بیاره فکر می‌کرد. اگه بلا نمیتونست کاری کنه پس دلیلی نداشت که بخواهد از او تبعیت کند.

یادش افتاد یکبار بلاتریکس مجسمه ای را روی دختر ماگلی انداخت که مشغول حرف زدن با رودولف بود. دختر بیچاره دیگر نمیتوانست حرف بزنه.

- ولی جسم داشت.

هکتور زیر لب گفت. یکبار دیگر بلاتریکس سر یک جادوگر را توی دیگ معجون پزی فرو برده بود.

- ولی جسم داشت.

هکتور با هربار یادآوری عذاب هایی که بلاتریکس به بقیه می‌داد این جمله رو تکرار می‌کرد.

- چیه هی میگی ولی جسم داشت؟
- بلا. من حذف گزینه کردم. تو نمیتونی هیچکاری با من داشته باشی چون من جسم ندارم.

حوصله بلاتریکس داشت سر می‌رفت. رو به روح هکتور برگشت و گفت:

- هکتور. نصف راه مونده. میای یا نه؟
- نه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!