هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۷:۳۸:۴۳ شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۶:۳۰
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 131
آفلاین
بدترین حسی که میتونی تصور بکنی!

از زبان مارکوس توپی و مارکوس فنویک

خب داستان من از اینجا شروع شد که فکر می‌کردم دنیا دورم میگرده اینقدر خود شیفته و مغرور شده بودم که تصمیم گرفتم با اینکه مرده بودم اما روح خودمو از وسط نصف کنم و یه هورکراس بسازم.

همه جا رو دنبال وسیله ی مورد نظرم گشتم و به نظرم توپ وسیله ی خوبی بود.

بعد یاد یه توپ سیاه قشنگ افتادم که تو ی خونه ی خیلی قشنگ دیده بودم و بدجور چشم مو زده بود!

رفتم و به خونه ای رسیدم که اون توپ توی اتاق شیروانیش بود خونه خیلی زیبا و به رنگ سفید و با سقفی سبز و حیاطی بزرگ بود.

خب اول شکل و شمایل روحیمو به یه زنده تغییر دادم و رفتم و زنگ خونه رو زدم.

خانم مسنی درو باز کرد که بولیز سفید مایل به صورتی همراه با یه دامن بلند مشکی پوشیده بود و پالتوش هم تو دستش بود انگار میخواست جایی بره و من مزاحم شده بودم.

_سلام! ببخشید شما؟

خب سر جام خشکم زده بود که چی بگم به این فکر نکرده بودم پس اسم یکی از جادوگرها و دوستای خیلی خوبمو گفتم.

_سلام خانم محترم من مارکوس هیتچن هستم و برای یه توپ اومدم که چند وقت پیش اتفاقا توی خونتون موقع رد شدن از اینجا دیدم.

_اوه بفرمایید داخل.

تا به حال و تو تمام عمرم به همچین مهمون نوازی ندیده بودم.
داخل خونه خیلی زیبا و مجلل بود و به خاطر یه جشن ماگلی که اگه اشتباه نکنم بهش هالوین یا هالون میگفتن که درست یادم نیست اسمش رو همه ی خونه رو با آویز های مشکی و کدو های خندان که منو یاد خنده ی ایوان مینداختن با اون صورت اسکلتی تزئین شده بودن.
ما از یه راه پله که بسیار زیبا با رنگ سفید و سیاه رنگ‌آمیزی شده بود بالا رفتیم.
چیزی که اونجا بود خیلی برام جالب بود.
یه عالمه خرت و پرت!
از ماسک های ترسناک بگیر تا همون توپی که من دنبالش بودم.

_راحت باشید بشینید!

من روی یه صندلی خیلی قدیمی با کلی گرد و خاک نستم که خیلی کثیف بود اما به روی خودم نیاوردم اما خب راستشو بگم اصلا حواسم به صندلی نبود بلکه توی شکوه طبقه ی دوم اون خانه غرق شده بودم که با صدای اون خانم مسن از فکر در اومدم.

_خب شما دنبال اون توپین؟
_بله!
_برای چی دنبالشین؟
_خب بهش نیاز دارم برای...برای یه یجور مدل!

از توی درس ماگل شناسی یه چیزی در مورد مدل سازی یادم اومد و همونو پروندنم!

_خب چه جور مدلی؟
_ام... من پرفسور نجوم هستم و این توپ رو برای مدل سازی منظومه ی خورشیدی نیاز دارم چون طبق فرضیه ی بنده این خورشید یک جسم سیاه براق هست که نور یه منبع نور بزرگ رو منعکس میکنه.

یعنی من این همه چیزو یادم اومد؟ خب ولش کن من اینطوریم دیگه!
چشمای پیرزن از این فکر من برق زد و بدون هیچ حرفی اون توپ رو همراه با یه نقاب اسکلت قرمز ترسناک انداخت تو دستم منم چیزی نپرسیدم وگ اون منو تا دم در بدرقه کرد و بلافاصله درو بست.
من از این رفتار پیرزن تعجب کردم.
با خودم گفتم چرا؟
جوابش با یه فکر اومد تو سرم که واقعا عجیب بود برای پیشرفت علم ماگلی!
خب با این سوال آپاراتیدم تو خونم!
توپو برداشتم گذاشتم کنا عصامم کرفتم دستم نقابم جولوم گذاشتم.
با عصای خودم به زور و با کلی درد روحمو نصف کردم و نصف رو گذاشتم تو توپ اما از عصام نور عجیبی پخش شد که حواسمو برت کرد و عصام رفت رو نصفه ی روحم و اونم نصف کرد وقتی به خودم اومدم فهمیدم که هم توپ و هم ماسک تبدیل به هورکراس شدن و روح منم دوباره کامل شده اما رنگ ماسک به طلایی و یه صورت خنده عوض شده بود.
ماسکمو گذاشتم تو یه جعبه و اونم دادم به یه صندوق دار ماگل تا نگهش داره.
بعد با یه قلم که با سفیدی پر شده بود روی توپ سیاه نوشتم مدرس مرجع مارکوس فنویک و یه روزنامه برداشتم و روش رو به زور تغییر دادم تا یه آگهی داشته باشه.
اونم این بود که تربیت جن خانگی با بیشترین قیمت و کمترین وقت اونم بردم گذاشتم دم در خونه ی ارباب و اون توپم با کلی تغییر دادن بعد مکانی گذاشتم تو دفتر ارباب اما وقتی برگشتم روزنامه نبود از اینجا به بعد رو مارکوس توپی تعریف میکنه.

من بعد از اینکه مشکل جنی مرگخوار ها رو درست کردم بلاتریکس منو به زور تو جیبش فرو کرد و هرز چند گاهی منو از تو جیبش در میاره و چون که من همیشه خوابم با یه کروشیو بیدارم میکنه.
این بدترین حس دنیاست که چون دست ندارم و نمی تونم از خودم دفاع کنم باید هی از بلاتریکس کروشیو بخورم.


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۱۳:۳۵ چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۶:۳۰
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 131
آفلاین
ترسناکترین روز عمرم تو هاگوارتز


اون روز همه ی مدرسه رو یه شکل دیگه می دیدم و این شکلی که می دیدم اصلا جالب نبود چون همه با بد ترین ترسشون جلوی همه روبه رو می شدند به هر حال این معلم دفاع در برابر جادوی سیاه نبود که باعث نگرانی همه بود بلکه بوگارتی بود که قراره بد ترین ترسشون رو به همه نشون بده.

-اه این معلم دفاع در برابر جادوی سیاهم خیلی ...
-خیلی چی مارکوس؟ یادت رفته جلسه ی پیش 150 امتیاز از گروهمون به خاطر اینکه تو از یه وردی که اصلا هیچکس تا حالا اسمش رو هم نشنیده بود استفاده کردی و باعث شدی کلاسمون کامل بره هوا یادت که نرفته ؟
-خب نه خیلی هم یادمه اما...
-مارکوس تو فقط دهنتو تا موقعی که نوبتت نرسیده ببند فهمیدی؟
-باشه.

خب من به خاطر این حرفا ساکت شدم تا نوبتم رسید. من داشتم میدیدم که خب خودتون میدونین همه وقتی از کسی بدشون بیاد می خوان که بفهمن از چی می ترسه خب بهتره بگم نصف مدرسه از من متنفر بودند.
-خب مارکوس تو از چه چیزی میترسی ؟
-آقا من از خیلی چیزا میترسم ولی بهتون پیشنهاد میکنم اون بوگارت رو روی من امتحان نکنین چون بدترین ترس من باعث ترس خودتون از من میشه!
-خب ببینیم چی میشه اما الان باید به بدترین ترست فکر کنی!
بعد وقتی بوگارت رو باز کرد بوگارت دو قسمت شد یک قسمتش یه دلقک زشت و یه قسمت دیگش یه راهبه ی بد ترکیب شد . همه به خاطر این ترسم بهم خندیدن.

-خب لطفا وردتو بگو.
-چشم. بامزه شو.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

-یه بار دیگه بگو.
-بامزه شو.

بازم هیچی نشد.

-اینا چین تو ازشون میترسی؟
-خب آقا اون دلقکه آدم خواره و خودش جادوگره وخیلی خوب بلده آدمو بترسونه.
-و اون راهبه؟
-اون راهبه خود شیطانه که من توی کتابخونه ی ممنوعه دیدم.
-خب پس بهتره فرار کنیم؟
-نمیدونم خب شما گفتین به بدترین ترسم فکر کنم.
-خب اینا چطوری میمیرن؟
-راهبه از صلیب بدش میاد و دلغک هم باید بهش فوش بدی بعد قلبشو در بیاری.
-خب اینا راه حل های ماگلین درسته؟
-بله.

راهبه و دلغک با هم یه قدم کوتاه برداشتند.

-خب پس باید دو تا گروه بشیم درسته؟
-بله آقا باید دو تا گروه بشیم .
-خب پس تو یه صلیب درست کن . بعد منو بچه ها بریم به اون دلقکه فوش بدیم.
-حداقل چوب دستی تون رو بدین بهم تا یه چوب اضافه داشته باشم.
-باشه بگیر.

بعد هر کدوم به یه طرف رفتیم.
خب قاعدتا همه تو این دنیا به غیر از جادوگرا بلدن چطوری با دو تا چوب یه صلیب درست کنند .
خب من دقیقا دو تا چوب دست رو به شکل به علاوه چسسبوندم نتیجه اش شد یه صلیب و اون صلیب رو به طرف اون راهبه گرفتم جلو رفتم اون عقب روفت اینقدر جلو رفتم تا اون قسمت از بوگارت برو تو صندقش معلمو بچه ها هم هرچی تونستن به اون دلقکه فش دادن که صورتشون سیاه شد .

-خب مارکوس فکرکنم که دیگه از این به بعد بدترین ترسم این دو تا ترس تو باشه.
-آقا امتیازی چیزی تو دفتر نمیزارین؟

معلم بلند شد رفت دفترشو برداشت و گفت:
-ریون کلاو _15
-آقا؟
-ریون کلاو +85
-ممنون.
-خب این امتیازو به خاطر این دادم چون جون خودمو بچه ها رو مدیون تو شدم.

از اون به بعد دیگه همه فقط بهم احترام میزاشتن.


ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۲۱ ۰:۵۵:۴۳

Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۲:۰۰:۵۴ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۲:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
انتقام از لینی وارنر... بر اساس واقعیت!



سالن پذیرایی مجلل خانه ریدل ها، باشکوه تر از همیشه تزئین شده بود. میز بزرگی درست وسط سالن قرار داشت که امشب، وظیفه مهمی به عهده داشت.

تنها انسان حاضر در سالن، لرد سیاه بود. به همراه مرگخواری که چندان انسان به شمار نمی رفت.
غذاهای اشتها آور و لذیذ دور تا دور میز چیده شده بودند.

- خب... شروع کنید! بخورید!

غذاها نگاهی به لینی وارنر انداختند.

-یه چیزی سر جاش نیست!

این را سالاد فصل، زیر لب اعلام کرد.

و درست می گفت.

یک چیزی سر جایش نبود.

لرد سیاه روی صندلی خودش نشسته بود. غذاها، سالادها، سوپ ها و نوشیدنی ها و دسر ها دور میز روی صندلی ها نشسته بودند. روی میز فقط حشره آبی رنگ وحشت زده ای وجود داشت که پرتقالی داخل دهانش چپانده شده بود.

لینی به صندلی ها نگاه کرد.

سوپ سیب زمینی جوگیر، پیش بندش را هم بسته بود.
بستنی وانیلی مورد علاقه اش داشت تکه های شکلاتش را مرتب می کرد.
زیتونی بدون هسته، از بالای سالاد یونانی سرک می کشید که لینی را بهتر ببیند.
پوره سیب زمینی اعتراض می کرد که سرد شده و از دهن افتاده است.

لرد سیاه مجددا حکم کرد که:
- بخورید! این ملعون را بخورید!

سوپ جو ملاقه اش را بلند کرد.
- آخه... ارباب... من که معده ندارم. فوقش می تونین یه تیکه از اینو بندازین توی من. همش بزنین. شاید ذوب شد.

نان و سبزی با عصبانیت پرسید:
- با پنیر منم همین کارو کردی دیگه؟!

سوپ و نان سرگرم دعوا شدند.

چاقوی وسط میز که اعصاب نداشت بالا پرید و فن ماهرانه ای روی سبزی اجرا کرد و در یک چشم به هم زدن کل سبزی ها را داخل سوپ خرد کرد.
نان، وحشت زده عقب نشینی کرد و سعی کرد چشمک های کتلت را که او را به سمت خود فرا می خواند، نادیده بگیرد.

لرد سیاه رو به لینی وارنر کرد.

-چی شد؟ تا دیروز که داشتی می خندیدی!


فلش بک... دیروز!


صدای قهقهه های لینی، تا دفتر کار لرد سیاه می رسید و تمرکزش را به هم می زد.
لرد فریاد زد:
- هک؟ نفرمودیم اینو بجوشون؟

هکتور از پشت در جواب داد:
- ارباب! با کمال میل سه بار جوشوندمش. ولی وقتی اومد بیرون چند تا سرفه کرد و به خندیدن ادامه داد. نمی دونیم چه مرگشه!

لرد قلمش را روی کاغذ کوبید و از جا بلند شد.

اتاق لینی فاصله زیادی با اتاق خودش داشت.
- از شاخک تا نیشش کلا ده سانتی متر نمی شه. بعد، این همه صدا ازش در میاد!

در اتاق لینی را کوبید و باز کرد.

لینی ساکت شد.
باید هم ساکت می شد.
لرد سیاه در مقابلش قرار داشت.
لردِ سیاهِ عصبانی!

و لینی پنج ثانیه به چهره لرد سیاه نگاه کرد و دوباره قهقه اش به آسمان بلند شد.

- دقیقا... چه... مرگته؟

لینی لابلای خنده اش به کتابی که درمقابلش بود اشاره کرد.
-این... اینجا... نوشته... بلاتریکس سعی در خوراندن لرد به غذاهایش داشت! سعی، در، خوراندن لرد، به غذاها... این جمله... خیلی... خنده داره!

و شکمش را گرفت و قاه قاه خندید.

لرد سیاه نمی خواست... ولی بی اراده ذهن لینی را می خواند. همین چند لحظه پیش یک جعفری غول آسا را در حال جویدن لرد، تصور کرده بود.

- دستگیرش کنین!

زیر لب دستور داده بود و فورا اطاعت شده بود.
جان همه از صدای لینی به لبشان رسیده بود.


پایان فلش بک!


- و از دیروز، هر بار خواستیم باهات حرف بزنیم خندیدی! وسط ماموریت خندیدی. موقع گزارش دادن خندیدی. ده بار و صد بار اون جمله رو تکرار کردی. این پرتقال، نتیجه اون خنده هات هستن. حالا... بخورینش!

کوکوی جوانه گندم کمی خودش را جمع و جور کرد.
- می گما... این... نیش داره؟
- بله!
- خب... پس زهر هم داره دیگه. من غذای سالمی هستم. نمی خوام سمی بشم.
- زهر نداره. زهرش موقع نیش زدن تولید می شه. ما به شما دهان و دندان دادیم که این را بخورید. هر کسی که نافرمانی کند، فردا آشش می کنیم. آش هم دوست نداریم. بعد از پخت، دورش می ریزیم که هدر برود.

لینی وسط میز تقلا می کرد. لرد سیاه متوجه دست و پا زدن لینی شد.
- این می خواهد ابراز پشیمانی کند. ولی دیگر دیر شده است. چیز کیک! تو امتحانش کن. پودینگ؟ داری کجا را می نگری؟ طعمه این طرف است. شربت افرا... اشکش را در بیاور و بنوش. تا لقمه آخر این را فرو نداده اید جایی نمی روید. در پای همین میز، سرد و خراب و فاسد می شوید. راه فراری نیست. این آبی را بخورید. زود باشید...


حالا این لرد بود که سعی در خوراندن لینی به غذاهاش داشت!




پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۰۳ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۴۷:۲۶
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 461
آفلاین
چشمانش ناگهان باز شدند. دقایقی به همان ترتیب با احساس پوچی به سقف زل زد. نه. نباید اینگونه می‌شد. دوباره نباید این اتفاق میفتاد. نباید خواب می‌ماند!

اما شده بود. باز هم خواب مانده و طبق معمول برنامه‌هایش از دست رفته بودند. با عجله از تخت بیرون پرید و بیشتر از هر روز، چوبدستی‌اش را به باد فحش گرفت.
چرا هر بار باید این موضوع تکرار می‌شد؟ چرا مغزش هنگامی که صدای زنگ چوبدستی بلند می‌شود، با آرامش تصاویری به نمایش در می‌آورد تا او گمان کند بیدار شده، صبحانه‌اش را خورده، کارهایش را انجام داده و طبق برنامه‌ریزی پیش رفته و حالا وقت استراحت است؟ چرا باید همه‌ی کارهایش را در خواب انجام دهد و هنگامی که چشمانش را باز می‌کند، متوجه شود تمام اینها در خیالاتش بوده‌اند؟

یاد زمانی افتاد که با دوستانش برای ۷ صبح قراری گذاشته بودند؛ شب قبلش با خیالی آسوده اطمینان خاطر داده بود که تحت هیچ شرایطی خواب نمی‌ماند. اما صبح روز بعد، با وجود اینکه هشت بار با فاصله زمانی سه دقیقه‌ای با چوبدستی‌اش ساعت گذاشته بود، ۷:۱۵ با صدای زنگ در خوابگاه هافلپاف بیدار شد. با وحشت از جا پرید و فقط توانست ردایش را از روی صندلی بقاپد و بیرون بدود.

نه. حالا وقت فکر کردن به این چیزها نبود. باید عجله می‌کرد. با سرعت و درحالی که تکه نانی در دهانش می‌چپاند، بیرون رفت. وقتی برایش نمانده بود تا وسایلی که می‌خواست را تهیه کند. مجبور بود قید کیک و بادکنک و اینجور چیزها را بزند. فعلا پیدا کردن خودِ متولد در اولویت بود.

هنگامی که به ورودی خوابگاه ریونکلا رسید، تازه یادش آمد او دیگر اینجا نیست. مادام ماکسیمی در کار نبود. مدت‌ها پس از رفتنش به ریون، پوسته‌ی اگلانتاین را گوشه‌ی تالار هافلپاف نگه داشته بود برای روز مبادا که اگر خواست، برگردد؛ اما حقیقتا فکرش را هم نمی‌کرد که این اتفاق بیفتد! فکر می‌کرد برای همیشه او را از دست داده؛ اما نه. او برگشته بود. به خانه برگشته بود!

مسیری را که با عجله طی کرده بود، برگشت. هنگام خروجش از خوابگاه، به قدری عجله داشت که اگلانتاین را در تخت کنارش ندیده بود. حضور او در تالار هافلپاف را از یاد برده و هنوز به بازگشتش عادت نکرده بود.

آرام قدم برمی‌داشت که مبادا بیدارش کند. بالای سرش ایستاد و به چهره‌ی غرق در خواب پیرمرد خیره شد. این اولین بار بود که زودتر از او بیدار شده و می‌توانست در خواب نگاهش کند. همیشه و در هر شرایطی، اگلانتاین زودتر بیدار می‌شد. اما این بار وضع فرق می‌کرد.

دستش را جلو برد تا بیدارش کند، اما دلش نیامد. اگلانتاین هم هیچوقت او را بیدار نکرده بود. مهم نیست شب قبلش چند بار تاکید می‌کرد که "اگه زودتر بیدار شدی، حتما منم بیدار کن!"، در هر صورت اگلانتاین انقدر صبر می‌کرد و منتظر می‌ماند تا خودش بیدار شود.

دستش را عقب کشید. روی تخت خودش نشست و منتظر ماند تا او بیدار شود. در برابر وسوسه‌ی خواب مقاومت می‌کرد. نباید حالا که بالاخره برای اولین بار زودتر بیدار شده بود، خوابش می‌برد و این فرصت را از دست می‌داد. می‌خواست برای یک بار هم که شده، هنگامی که اگلانتاین چشمانش را باز می‌کند، او را بیدار ببیند.

سعی کرد به چیزهای خوب فکر کند تا خوابش نبرد. تمام اوقاتی که با هم گذرانده بودند، از همین "چیزهای خوب" به حساب می‌آمدند. پس کار سختی نبود. چیزهای خوب زیادی باهم داشتند.

از همان اول، هنگامی که با یکدیگر آشنا شدند، این اتفاق افتاد و تا همان روز نیز ادامه داشت. آنها صاحب "قدرتِ بی حد و اندازه‌ی فَک" شدند. هرموقع به یکدیگر می‌رسیدند، شروع به صحبت می‌کردند و تا زمانی که مجبور به خداحافظی نمی‌شدند، دست از حرف زدن نمی‌کشیدند. هیچکس هم هرگز چیزی از صحبت‌هایشان متوجه نمی‌شد...اطرافیانشان اعصابی از جنس فولاد داشتند که تا آن زمان در برابر وسوسه‌ی کشتن آنها غلبه کرده بودند.
شب‌ها تا زمان طلوع آفتاب حرف می‌زدند و زمانی که صدای جیک‌جیک پرندگان بلند می‌شد، می‌خوابیدند. و دوباره، وقتی بیدار می‌شدند، حرف زدن را از سر می‌گرفتند. هیچوقت حرف‌هایشان به پایان نمی‌رسید؛ همیشه یک چرتی برای گفتن داشتند.

پلک‌هایش سنگینی می‌کرد. نه. او می‌توانست. بیدار می‌ماند!
به زمانی فکر کرد که تصمیم می‌گرفتند با یکدیگر فیلم یا سریالی نگاه کنند. همیشه به دنبال غم‌انگیزترین و گریه‌آورترین فیلم بودند. از اشک ریختن خوششان می‌آمد. دقیق‌تر بگویم، دیوانه بودند.
طوری برنامه‌ می‌ریختند که حتما تلخ‌ترین قسمت سریال را با همدیگر ببینند و کنار هم باشند. بهترین شرایط و خوراکی‌ها را مهیا می‌کردند، تا به زیبایی هر چه تمام‌تر اشک بریزند و در آخر، با چشمانی پف کرده به مرور لحظات سریال بپردازند. در عین حال، دلشان به حال کسانی که در آن لحظه و پس از تمام شدن اوج‌ گریه‌شان، ناخواسته با چهره‌های وحشتناکشان مواجه میشد، می‌سوخت.

به یک طرف خم شد. سرش به گوشه‌ی تخت خورد و چشمانش را ناگهان گشود. خوب شد حواسش سر جایش آمد. باید مقاومتش در برابر خواب را بیشتر می‌کرد.
یاد مواقعی افتاد که همچون ابله‌ها در برابر مشکلات رفتار می‌کردند. گاهی مغزشان به طرز عجیبی کم‌کار میشد. مثلا یکبار ساعت‌ها سر پا در آشپزخانه ایستاده بودند تا یخ ژامبون روی کتری آب شود. خودشان متوجه نبودند، اما اگر کمی بیشتر طول می‌کشید، ممکن بود از شدت گرسنگی از پا دربیایند. تا اینکه فرشته‌ی نجاتی آمد و راهکاری پیش رویشان گذاشت: "با سشوار آبش کنید!" منطقی بنظر می‌رسید. معمول نبود اما منطقی، چرا.

یک چشمش بسته شد. طولی نمی‌کشید که دیگری هم به آرامی پایین می‌آمد...اما باید تلاشش را می‌کرد. نباید می‌خوابید.
اوقات زیادی که باهم می‌گذراندند، باعث شده بود که از هر لحاظ شبیه به یکدیگر شوند. تاجایی که قادر بودند به راحتی ذهن همدیگر را بخوانند.
در موقعیت‌های سخت و نفسگیری که حیاتی بود نخندند، نمی‌توانستد به قیافه‌ی دیگری نگاه کنند؛ زیرا در آنصورت تمام گفته‌ها و ناگفته‌ها درمورد اوضاع را از چهره‌ی هم می‌خواندند و آنگاه، بصورت غیرارادی و به طرز فجیعی از خنده می‌ترکیدند و تمام تلاششان مبنی بر نخندیدن را خراب می‌کردند.
همین هماهنگی باعث میشد تا تیم فوق‌العاده‌ای با یکدیگر تشکیل دهند. قادر بودند در تمام مسابقات پیروز از میدان بیرون بیایند و بعنوان زوجی جدانشدنی در زمین مسابقه شناخته شوند.

چیزی به سقوط پلک دیگرش نمانده بود. اگر بیشتر تلاش نمی‌کرد، این یکی هم بسته میشد...
تمام عکس‌هایشان از مقابل چشمانش گذشت. از یک جایی به بعد، وقتی که به عقب برگشتند و دیدند این همه سال با یکدیگر هستند و حتی یک عکس هم ندارند، تصمیم گرفتند هربار که به هم می‌رسند، همانند انسان‌های عادی، حداقل یک عکس را بگیرند.
و نتیجه این شد که بعد از مدت کوتاهی، به دلیل اینکه زیادی یکدیگر را می‌دیدند، صاحب هزاران عکس با پس‌زمینه‌ی یکسان شدند: رختخواب. در تمام عکس‌هایشان دراز کشیده و رویشان پتو کشیده بودند. به ندرت عکسی پیدا میشد که در فضایی غیر از اتاق‌خواب و حالتی جز دراز کشیدن گرفته شده باشد.

سرش روی شانه‌اش خم شد. دیگر نمی‌توانست مقاومت کند. تا همینجا هم زیادی پیش آمده بود...
هر دو معتقد بودند جوگیر نیستند. اما بودند! حقیقت این است که بسیار هم جوگیر بودند...و همین جوگیری بود که همیشه باعث می‌شد یکیشان با سختی و تلاش دیگری را وادار کند سریالی را ببیند، تا فقط بتواند عکس‌ها و ادیت‌های زیبایی از آن را با او به اشتراک بگذارد؛ و زمانی که بالاخره موفق میشد و نفر دوم سریال را می‌دید و از خودش هم بیشتر جوگیر شده و شبانه روز با ارسال مطالبی از سریال مذکور و طرح پرسش‌ها و صحبت از اتفاقات و ابراز علاقه به شخصیت‌ها خواب و بیداری را از او می‌گرفت، تازه متوجه می‌شد چه اشتباه بزرگی در حق خود کرده و تا مدت‌ها وضعیت به همین ترتیب خواهد بود...

گرمای دلنشینی در سرتاسر تنش پیچید و پلک‌های بسته شده‌اش را محکم‌تر کرد. دیگر چیزی حس نمی‌کرد. بالاخره خواب پیروز شد و تلاش‌هایش بی‌نتیجه ماند.
اگلانتاین را بالای سرش ندید که پتوی نرمی را رویش می‌کشید. متوجه نشد گرمای عجیبی که ثانیه‌ای قبل در وجودش جا خوش کرده بود، در اثر همین پتو ایجاد شده بود. او را ندید که بالشی را زیر سرش گذاشته و به آرامی از اتاق بیرون رفت تا سروصدایی ایجاد نکند.

این دفعه برنامه‌هایش بیشتر از هر بار دیگری خراب شده بود. حتی نتوانست تولدش را تبریک بگوید. نتوانست جشنی برایش بگیرد. فقط مثل همیشه خوابید و در خواب، تولدی مفصل تدارک دیده بود که مو به مو طبق برنامه‌ریزی‌هایش اجرا شد. خواب دید که همه چیز به فوق‌العاده‌ترین حالت ممکن پیش رفت و کادویی بی‌نظیر تقدیم اگلانتاین کرد...

******


تولدت مبارک پیرمرد قمارباز!
همینطوری با قدرت به راهت ادامه بده، اینطور که تازگیا فهمیدم، ظاهرا تصمیمای مهم زندگی با قمار حل میشن. به خودت و تصمیمات اطمینان داشته باش که همیشه درست از آب درمیان!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳:۰۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۲۹:۳۰
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 253
آفلاین
-هوی، کتی! مواظب باش.

گومپ!
به طور متوالی، کتی، در طی دو روز، چهل و نه بار جلویش را ندید، و با وسایل مختلفی برخورد کرد. اعم از دیوار، تیر چراغ برق، در خانه ی ریدل ها، کله ی دیزی، و تابلوی خیس رنگ و وارنگ پلاکس.

- قسم میخورم، این بار پنجاهمی بود که رفتی تو دیوار، کتی!

کتی، کله ی قلمبه قلمبه شده و پر از باند اش را، به سمت قاقارو چرخاند.
- برای بار ده هزارم... چشمام خوب میبینه و ضعیف نیست!

آخ و اوخی کرد و پای گچ گرفته اش را، روی زمین کشید و بلند شد. در طی این چند روز، قاقارو، چندین روش مختلف را برای بردن کتی، به چشم پزشکی، امتحان کرده بود. گاز گرفتن، خبر کردن دوستان تشنه ی خونش، ( در هر حال این روش هم جواب نداد. کتی، آنقدر مشت و لگد پراند، که دست پلاکس شکست و پای دیزی، ناکار شد. جرمی هم فرار کرد تا این ضربات، شامل حالش نشود. ) زدن پس کله ای با ضربات نینجایی و رشوه دادن خوراکی و پول! ولی، هیچ کدام، نه تنها جواب نداده، بلکه کتی را هم ناکار کرده بود.

- خب، اگه چشات ضعیف نیست چرا میترسی بری پیش دکتر؟

کتی، دست شکسته اش را در هوا تکانی داد و روی صندلی کنار در نشست.
- چون دکترا ترسناکن. آمپول میزنن!

در حال حاضر، قاقارو صاحب شده بود و کتی، حیوان خانگی اش.

- نه، عزیز دلم! دکتر چشم پزشکی، آمپول نداره. فقط اگه دید چشمات ضعیفه، بهت یه عینک میده...

کتی، جیغی کشید و به گوشه ی اتاق، فرار کرد.
- عین کله زخمی؟

تمام فکر و ذهن کتی، همین شده بود. خودش، میدانست چشمانش ضعیف است. اما، نمیخواست عین کله زخمی شود. از این افکار خسته شده بود.

- کتی، یه فکری. اگه رفتی دکتر و گفت باید عینک بزنی، یه عینک برات میگیرم که شبیه کله زخمی نشی. راستی...

قاقارو، دو روز کامل با خودش کلنجار رفته بود تا راضی شود.
- خودمم عینک میزنم. خوبه؟

کتی، از هجوم احساسات، زد زیر گریه و قاقارو را بغل گرفت.
- فین!

شرق!

- اوی، چرا میزنی؟
- بنظرت من شبیه دستمال کاغذیم؟

قاقارو، بعد از اینکه سوپی آماده درست کرد و به زور، داخل حلقوم کتی کرد، روی صندلی پایه بلندی نشست و با تلفن ماگلی، با جایی تماس گرفت.
- غر... غر میغرایر...
- سلام! از عینک فروشی حرف میزنم. فکر میکنم مشکل برای تلفنتونه. چون صدای حیوون میاد.

قاقارو اخمی کرد. گوشی اپلی درآورد و صفحه ی گوگل ترنسلیت را باز کرد. قسمت اول را گزینه ی زبان پشمالو ها انتخاب کرد، و قسمت دوم را زبان ماگل ها.
- سلام! قاقارو نیستم. میشه یه لیوان با فرم سفید سفارش ندم؟

قطعا، ترنسلیت دقیق حرف نمیزد. فرد پشت تلفن، من منی کرد.
- بله. پس یه عینک با فرم سفید. شماره شیشه؟
- شماره ی لیوانش را صفر نزنید.
- آهان! بله، چشم. پس عینک با فرم سفید و شماره ی شیشه هم نداشته باشه. فردا بیایید تحویلش بگیرید.

قاقارو، تلفن را سر جایش کوفت و روی مبل، ولو شد.
صبح روز بعد، کتی، با چشمانی قی کرده و موهایی آشفته از خواب بیدار شد.
- قاقارو؟ چوب زیر بغلم ک...

در باز شده بود و کتی، با قاقارویی عینکی مواجه شده بود.
- گفتم به قولم عمل میکنم.
- اَ... قاقارو! شبیه دانشمندا شدی!

قاقارو لبخندی زد.
- صبحانتو سریع بخور و لباساتو بپوش. نوبت دکتر گرفتم برات.

دست کتی شل شد و لیوان آب پرتقال، روی ملحفه ریخت.
- ب... با... باشه.

قاقارو، مانند مامانی بسیار مسئولیت پذیر، ملحفه را برداشت و با خودش پایین برد.
- منتظرتم.

کتی، نگاهی انداخت تا مطمئن شود، که قاقارو رفته است. تقی به پنجره خورد. این، جغد جرمی بود که با سر روی شیشه پنجره اش، فرود آمده بود. پاورچین پاورچین، رفت و در پنجره را باز کرد.

- سلام، کتی! جرمیم. تهدیدتو دریافت کردم. امروز صبح، آخرین صبحی بود که سفارش گرفتن. در حال حاضر، همه چشم پزشکیا و عینک فروشیایی کل سطح شهر و دور و اطراف، بمب ترکیده. پس نمیتونی تا حداقل سه ماه، به دکتر یا چشم پزشکی بری. از طرف من یه اردنگی به خودت بزن. بدرود!

و اینچنین بود که لبخندی شوم، روی لبان کتی، نمایان شد.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۲:۱۹:۱۱ شنبه ۹ مرداد ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۳:۰۸ جمعه ۲۳ مهر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
مرگخوار
پیام: 160
آفلاین
- نمیدانم به چه دلیل برنامه شروع نمی‌شود...انسان ها بد قول، دروغگو، بی توجه...

اگلانتاین چشم غره ای به پیپ که همانطور داشت صفات خوب انسانها را می‌شمرد رفت. شکل احمق ها شده بود؛ سورپرایز ‌کردن کسی کار سختی بود. سعی کرد بحث را عوض کند.
- ساندویچارو آوردی؟

ایوانوا دو ساندویچ از سبد پیش رویش بیرون آورد، که یکی از آنها به طرز قابل توجهی بزرگتر از دیگری بود. ساندویچ کوچکتر را به پافت داد و تکه ای از دیگری جدا کرد و درون دریاچه ی رو به رویشان انداخت. همیشه مهربان تر از پافت بود.

پیک نیک آمدن با ایوا مزیت های زیادی داشت. اول آنکه همیشه به میزان کافی غذا و خوراکی می‌آورد که دیگر جای خالی ای برای خوردن نداشتند؛ دوم آنکه باعث می‌شد اگلانتاین از خنده روده بر شود، و سوم هم هیچ وقت سورپرایز های پافت را خراب نمی‌کرد...البته اگر پیپ گند نمی‌زد.

- راستی...یه مشت زدم تو صورت تام.
- واقعاا؟ واای خدا پسر...

کم کم خورشید غروب و نور طلایی رنگش را از مسافران کره خاکی دریغ کرد؛ و برنامه‌ی اگلانتاین شروع شده بود.
آتش بازی، آسمان شب را روشن کرده بود و اگلانتاین و ایوا با لذت ساندویچ هایشان را می‌خوردند و می‌خندیدند.

- تولدت مبارک دختر...نمیدونی چقدر خوشحالم که اینجایی.

سعی کرد جلوی اشک هایش را بگیرد که سرازیر‌ نشوند.
باهم مثل احمق ها بودند.
اما میدانید. وقتی آدم ها باهم مثل احمق ها هستند آنقدر هاهم بد نیست.


____________________

چی بگم واقعا...هیچ حرفی برای گفتن نیست جز تشکر از یه بالایی. مرسی که حواست بهمون هست.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶:۱۴ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۲:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
- مطمئنید؟

سکوت فضای اتاق را در بر گرفت.
نه به این دلیل که مخاطب جوابی نداشت.
داشت!
ولی در آن لحظه سرگرم انجام کارهای مهم تری بود.

لرد سیاه جلوی آینه قدی ایستاده بود و به تصویر نه چندان عادی خودش در آینه خیره شده بود.
ردایی سیاه و براق... چهره ای پر ابهت و مخوف... و کوله پشتی قرمز رنگی که مروپ سرگرم تکاندن گرد و خاکش بود.

-مادر... واقعا داریم به این نتیجه می رسیم که این کوله پشتی برای ما مناسب نیست. ما کودک سال اولی که نیستیم. فقط مایلیم سری به هاگوارتز بزنیم.

مروپ با هیجان بند های کوله پشتی را روی شانه های لرد سیاه، مرتب کرد.
- همیشه آرزو داشتم پسرمو برای مدرسه آماده کنم. تا حالا این شانس نصیبم نشده بود. حالا که شده، تو هی غر بزن! برات گلابی و بادوم گذاشتم. حتما بخور. فقط مواظب باش. گلابیا زیاد تو گرما موندن، کمی عصبانی شدن.

لرد، زیر چشمی نگاهی به شخص سوم حاضر در اتاق انداخت. شخصی که روی لبه پنجره نشسته، و سرش را پایین انداخته بود. نه تکان می خورد و نه حرف می زد.

-بلا؟
-بله ارباب!
-تب داری؟
-خیر ارباب!
- خجالت می کشی؟
-اصلا ارباب!
-خشمگین هستی؟
-نه ارباب!
-تحت فشاری؟
-ابدا ارباب!
-پس امیدواریم از نیم ساعت پیش به این طرف، رنگ طبیعی صورتت از سفید به سرخ تغییر پیدا کرده باشه و این سرخ شدنت دلیل دیگه ای نداشته باشه.

بلاتریکس که تا آن لحظه به سختی، به معنای واقعی به سختی، جلوی انفجار خنده اش را گرفته بود، برای حفظ جانش، خنده اش را کاملا فروخورد!

لرد سیاه به خودش و کوله پشتی قرمز رنگش نگاه کرد.
-خنده دار شدیم.

مروپ در حرکتی ناگهانی پرید و گونه پسرش را بوسید.
-اشتباه می کنی. شیرین و دوست داشتنی شدی. اینطور نیست بلا؟


بلاتریکس حتی جرات نکرد سرش را به نشانه موافقت یا مخالفت تکان بدهد. فقط سرخ و سرخ تر شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۸ ۱۵:۲۸:۱۷



پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸:۴۹ جمعه ۲۵ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۴:۲۷ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 81
آفلاین
(با لحن دیرین دیرین خوانده شود!)
خاطرات مرگ خواران این قسمت: خاطره پولدار!

*****

رابرت در حالی که با خوشحالی داشت در محله دیاگون قدم می زد، ناگهان بوی یک چیز خیلی خوب به مشامش رسید!
-هوهو... بوی یک چیز خیلی آشنا به مشامم می رسه! خیلی هم بوی خوبی داره، اما بوی چیه؟!
کمی فکر کرد و باز هم فکر کرد، ولی چیزی به ذهنش نرسید. تا اینکه با خود گفت:
-چرا هیچ چیزی به ذهنم نمی رسه! بذار فکر کنم بازم... اوووم، فکر کنم اگه یک سر به گرینگوتز و پولای عزیزم بزنم بهتر بتونم فکر کنم!
و بعد رابرت به سمت گرینگوتز راه افتاد...

سی دقیقه جادویی بعد...

-پولای عزیزم! سلام!
و بعد رابرت به داخل بانک رفت...
-سلام پولم! / پولم سلام!/ دوستت دارم عاشقتم وسلام!/...
-آقا... جناب بسه! داخل امن ترین بانک دنیا هستین ناسلامتی!
رابرت تا این جمله را شنید به خود آمد و گفت:
-عه... عو... ببخشید یک لحظه وقتی بوی پول رو شنیدم دیوانه شدم! دقیقا نزدیک بود وقتی اون بو رو هم تو دیاگون شنیدم دیوانه بشم...
-کدوم بو آقا؟! شما تعادل روحی روانی اصلا نداریا!
-فهمیدم! یوهووووو! اون بو بوی پول بود!
-آقای محترم معلوم هست چی میگی؟!
-ممنون جنو! (جن+عزیز+کوتاه=جنو)
-من اون چیزی که گفتی نیستممممم!

20 دقیقه جادویی بعد نرسیده به محله دیاگون، کوچه ناکترن...

-بو داره از این سمت بیشتر میشه... آهان فکر کنم از اون مغازه است! سلام قربان! شما اینجا پول دارید؟!
-سلام ای احمق! من ارباب تاریکی، لرد ولدمورت بزرگم، تو اونوقت میای از من می پرسی پول داری یا نه؟!
رابرت که تعجب کرده بود با صدایی گرفته گفت:
-مرا چیز کنید ارباب... عه... چیز!
-چی میگی مردک؟ الان به بلا، یار وفادارمان می گوییم حسابت را بگذارد کف دستت!
و بعد بلا با جهشی بزرگ آمد...
-ارباب؟ با من امری داشتین؟ حساب کی رو بذارم کف دستش؟!
-این مردک رو لطفا بلا!
-چشم، شما یک "ه" بگید من تا آخر هاگوارتز میرم و میام!
و بعد بلا چوب دستی اش را در آورد و گفت:
-کرررررررروووووووشششششیییییوووووووو!
و بعد از آن رابرت که توانسته بود جاخالی نصفه و نیمه ای بدهد، لنگان لنگان شروع به فرار کرد!

*****

قصه ما به سر رسید، رابرت به پولش نرسید!


ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۵ ۱۶:۳۷:۴۲

بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶:۱۹ جمعه ۲۵ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۶:۵۵
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 112
آفلاین
- می خوام ببینم این بار ماگل ها چی اختراع کردند ، اگر چه الان اختراعش نکردند مثل اینکه قبلا هم بوده ، ولی حالا من تصمیم گرفتم الان امتحانش کنم ، اصلا هم نظر تو مهم نیست ، دلم می خواهد الان امتحانش کنم به تو هم هیچ ربطی ندارد . البته تو شکایت نکردی ولی من دلم می خواهد این را بگم . مشکلی که نداری ؟؟...

عصر یک روز تابستانی آلانیس در حالی برای گربه ی روی سرش وراجی می کرد دوچرخه ای را همراه خودش می کشید.

-... خیلی فکر کردم برای اولین بار کجا امتحانش کنم . آسفالت که نمیشه بخورم زمین داغون میشم . موزاییک حیاط هم خیلی لیز بود . یک مدت ماسه را هم در نظر داشتم ولی راهش دور بود ، پس اومدم به اینجا ! نگاه کن ، نه سفته ، نه لیز است ، نه اومدن بهش سخت است . خیلی هوشمندانه است مگه نه ؟

سپس به علفزاری پر از تپه با چمن های بلند اشاره کرد که گل های بلندی هم در آن به چشم می خورد.

- از رو سرم برو پایین نودل.

سپس گربه را از سرش برداشت و در سبد دوچرخه گذاشت . کلام ایمنی اش را برداشت و سعی کرد آن را بر سرش بگذارد.

دو دقیقه بعد

- چرا نمیشه؟

سپس با اخم بزرگی کلاه را برداشت و بر زمین پرتش کرد .

- کلاه مسخره !

پس از چشم غره رفتن به کلاه بر روی دوچرخه نشست .

- خوبه . حالا پدال می زنیم .

پنج دقیقه بعد

- چرا نمیشه ؟ مطمئنم که... اوه ! چرا دارم عقبکی پدال می زنم ؟ آهان الان خوب ش.. َََاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَی

دوچرخه با سرعتی سرسام آور ار تپه با پایین پرت شد . آلانیس و نودل را پرت کرد و بر زمین افتاد.

- آخ ، وای ، پام ! فکر کنم شکست . دیگه یاد گرفتم که ماگل ها هیچ چیز به درد بخوری اختراع نمی کنم.







ویرایش شده توسط آلانیس شپلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۶ ۹:۰۹:۲۴


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۳۱:۳۹ جمعه ۱۸ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۳:۵۹ جمعه ۲ مهر ۱۴۰۰
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 463
آفلاین
چمدانش را زمین گذاشت و همانطور که با دست دیگرش، انگشتان خسته اش را ماساژ می‌داد، سرش را بالا گرفت و به ساختمان روبرویش چشم دوخت. نزدیک غروب بود و خورشید پشت ساختمان قرار گرفته و باعث شده بود تاریکیِ جلوی عمارت، بر ابهت آن بیفزاید.

دوباره دسته‌ی چمدان را به دست گرفت و با برداشتن چمدان دیگر که از ظاهر و نحوه حملش مشخص بود چرخ هایش دیگر سر جایشان نیستند، به راه افتاد. این مدت دوری از جادو و زندگی در کنار ماگل ها، باعث شده بود تا رسیدن به اینجا، به فکر استفاده از جادو برای حمل وسایلش نیفتد.

وارد حیاط شد. هر چه می‌گذشت، قدم هایش آهسته تر می‌شد و نفس هایش طولانی تر. با رسیدن به خانه، حس آرامشی ناشی از به پایان رسیدن فراقی سخت به جانش تزریق شده بود. ایستاد؛ می‌دانست اگر بخواهد هم نمی‌تواند جلوتر برود. چمدان هایش را کنار در ورودی، روی هم گذاشت. به سختی خودش را بالا کشید و روی آن ها ایستاد. از پنجره به درون اتاق خیره شد. حدسش درست بود؛ با نیشی که از بناگوش در رفته بود، شروع به دست تکان دادن و فریاد زدن کرد.
-ارباب! من اینجا ام ارباب! من برگشتم ارباب!
-سول! ما دیدیمت سول! تو اینجایی سول!
-بیام تو ارباب؟ منو ببینید مطمئن بشید که خودمم و واقعی ام؟ دلتنگیتون رفع بشه؟ براتون از سفرم بگم که چی دیدم و چه کارایی کردم؟ بیام؟!

اخم های لرد سیاه در هم رفت. اما سو می‌دانست این اخم، چه معنی ای دارد.

-نه سول. قول و قرارهای قدیمی هنوز سر جاشونن. هر حرفی داری از همونجا بگو. همزمان هم برای ما دست تکون بده، ببینیمت شاد بشیم.

سو انتظار نداشت که اجازه‌ی ورود را بگیرد. ولی لازم می‌دانست با تکرار سوالش، بازگشتش را به اطلاع اهالی عمارت ریدل ها برساند. زندگی او، باز هم مثل گذشته شده بود!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.