شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مرگخوارا به چوبدستیاشون زل زدن، بعدش به دستای اسکورپیوس خیره شدن که به طرز فجیعی آغشته به موهای میمون بودن، بعدش با قیافههای چندش و اینجوری به همدیگه نگاه کردن و بعدش برگشتن سمت اسکورپیوس و در اقدامی کاملاً هماهنگ، چوبدستیاشونو گذاشتن توی جیباشون.
مرگخوارا: اسکورپیوس:
مرگخوارا از موقع شیوع ویروس جرونا، بهداشت شخصیشون رو کاملاً جدی گرفته بودن و به هر حال چوبدستی هم مثل گوش پاککن و مسواک از لوازم شخصی و تکنفره به حساب میومد.
- چقد خسیسین شماها. اصلاً حالا که اینجوریه، هیچ احتیاجی به کمکتون ندارم و خودم آتیش درست میکنم!
اسکورپیوس که فعلاً چوبدستی نداشت، شروع کرد به گشتن شعاع چند متریش تا ببینه اینورا چی میشه پیدا کرد که بشه باهاش آتیش درست کرد.
چند دقیقه همینجوری گذشت و میمون هم که مثل مرگخوارا دیگه حوصلهش سر رفته بود، برگشت سمت اسکورپیوس. - داداش بیخیال. اصلاً نمیخواد خودتو خسته کنی. بذار خودم آتیش درست میکنم، درجه یک!
و قبل از اینکه اسکورپیوس واکنشی نشون بده، میمون چندتا سنگ رو برداشت و چند بار به همدیگه کوبید. بلافاصله آتیش خیلی بزرگی درست شد و دودش توی فضای جنگل پیچید.
- ایول! پس اینجوریم میشه! عجب اختراع مدرنی!
اسکورپیوس اصلاً نمیدونست که آتیش درست کردن با سنگ، واسه شونصد هزار سال پیشه. این رو هم نمیدونست که دود آتیشی که داشت به هوا میرفت، در اصل پیامی بود واسه میمونها، شامپانزهها و گوریلهای دیگه.
مرگخوارا اگه به اطرافشون نگاه میکردن، متوجه چشمهای کمین کردهی زیادی میشدن.
لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا به جنگل رفته. از مرگخوارا می خواد براش غذایی تهیه کنن. مرگخوارا یه میمون شکار می کنن و آماده پختنش می شن.
میمون هم با این نکات کاملا موافق بود. با خوشحالی از جا بلند شد که با مرگخواران خداحافظی کرده و پی کارش برود، ولی اسکورپیوس خسته شده بود و توان شکار دیگری نداشت. دوان دوان رفت و جلوی میمون را گرفت. - خیلی هم لذیذه. این الان مزه موز و نارگیل می ده. وقتی بره روی آتیش کل موهاش می سوزن و از بین می رن. زشتیش هم اهمیتی نداره. خر مگه خوشگله؟
همه به طرف اسکورپیوس که زمانی بصورت داوطلبانه، آشپزی خانه ریدل ها را به عهده گرفته بود برگشتند.
اسکورپیوس کمی رنگ به رنگ شد. - منظورم اینه که حیواناتی شبیه به خر مگه خوشگلن؟ چهارپایان. گاو و گوساله و اینا. یا همون هیپوگریف خودمون... و اینجوری به من زل نزنین. اون گوشتایی که سفت بودن به دلیل سبک جدید پخت و پز خاص سر آشپز اسکور بودن.
-حالا که چیزی نشده! پشه ها گل و لای رو دوست دارن، محل زندگی گرازا کجاست؟ آفرین به تو مرگخوار باهوش ... گل و لای! پس می تونیم با پشه ها مذاکره کنیم تا ما رو تا محل زندگی گرازا راهنمایی کنن!
راه حل پیتر منطقی بود؛ ولی مرگخوارا به خاطر وقتی که از دست داده بودن، همچنان از دست پیتر دلخور بودن ... مرگخوارایی بودن وقت شناس! مرگخوارا رفتن و رفتن تا یه پشه توی جنگل پیدا کنن؛ به هر حال تعداد پشه ها زیاده و پیدا کردنشون همیشه آسون! مرگخوارا پشه ای پیدا کردن و پیتر رو برای مذاکره جلو فرستادن.
-آهای پشه ی زیبارو!
احساسات خوب، باعث می شن قلب شما کمی بیشتر از حد معمول بتپه؛ ولی اگه قلب شما هم اندازه ی ناچیزی داشته باشه با این حجم از تعریف کنار نمیاد. به هرحال، پشه ای که یه عمر توسط تمام ملّت مسخره می شد با شنیدن این حجم از محبّت ناگهانی، سکته ای کرد و رو به پشت افتاد روی زمین!
-همینو می خواستی؟! اون از گراز شکار کردنت، اینم از مذاکره ات!
بلاتریکس که دیگه فکر نمی کرد پیتر بتونه کاری رو درست پیش ببره، کروشیویی نثارش کرد و به اشتباهات پی در پی پیتر خاتمه داد!
-وایسا ببینم! یه حیوون چاق و چله اونجاست! -حمله!
مرگخوارا حمله کردن و موجود چاق و چله رو که از نظر ظاهری شبیه میمونا بود رو گرفتن و دست و پا بسته انداختنش یه گوشه تا با دقت بررسیش کنن؛ ممکن بود حیوون قابل خوردن نباشه یا حتی لرد رو مسموم کنه!
-یعنی مزه ی یه میمون چجوری می تونه باشه؟ -فرقی نمی کنه! مهم اینه که چاق و چلس و برازنده ی ارباب!
مرگخوارا با شنیدن دستور اربابشون به سرعت به سه دسته تقسیم میشن تا عملیات "شکار کرده، بپزید و بیارید" رو به انجام برسونن.
پلاکس چندین برگ بزرگ برمیداره و در حالی که پشتشون پنهان شده پاورچین پاورچین به سمت دسته سوم میره که تنها شامل یک نفر میشد و اونم کسی نبود به جز بلاتریکس.
اما بلاتریکس حواسش جمعتر از این بود که دستهش رو با شخص دیگهای شریک بشه. بنابراین برگها رو کنار زده و پلاکسو که همچون موش تو خودش مچاله شده بود از یقه بلند میکنه و وسط جمعیت دستهی اول پرتاب میکنه.
- آخ.
دستهی اول بدون معطلی پلاکس رو بلند کرده و به اعماق جنگل نفوذ میکنن تا شکار مناسبی پیدا کنن.
- یه گراز اونجاس.
با فریاد بلندی که ناگهان پیتر سر داده بود نهتنها مرگخوارا از جا میپرن که چندین دسته از پرندگان مستقر روی درختا در حرکتی هماهنگ تصمیم به کوچِ زودهنگامی به مناطق گرمسیر میگیرن؛ و صد البته گراز که به همون سرعتی که دیده شده بود، گرخیده بود!
- میشه دفعه بعد به جای این که هرچی شکار هستو نیستو فراری بدی، آروم توی گوشمون زمزمهش کنی؟
طول بحث، موش کور را هم به صدا درآورد و سدریک را از خواب پراند. -عصای من رو بدید! من برم حفاری... آب بیارم. بعدش بشینید دعوا کنین.
موش کور بیراه هم نمیگفت.
-قبوله!
هکتور عصا را دو دستی تقدیم موش کور کرد.
-آفرین! این شد.
موش عصا را در جیبش گذاشت، به درون سوراخ پرید و سه مرگخوار را با تعجب ناشی از جیب داشتنش تنها گذاشت. دقایق از پس ثانیهها و ساعتها از پس دقیقهها گذشتند. خورشید صندوقش را بست و شیفت کاریش را تحویل ماه داد. ستارهها یکی یکی نمایان شدند اما خبری از موش کور نشد. سه مرگخوار قصه، ناامید از اعتمادی که به موش کرده بودند، تصمیم گرفتند دست از پا درازتر پیش اربابشان برگردند. پس مسیر برگشت را در پیش گرفتند. -چه مرگخوارای بدی هستیم... اربابمون تشنه است! -حیف از عصام... -چی شده؟! صبح شده؟!
آخری سدریک بود که جدیدا قابلیت خوابیدن در حین راه رفتن هم به پک خوابش اضافه شده بود. بالاخره پس از گذشت دقایقی، مرگخواران به مقر جنگلی خود رسیدند.
-کجایید شما؟! رفتید چاه حفر کنید؟! شب شد! این موش کور از شما سه تا به درد بخور تره!
و توجه سه مرگخوار جلب موش کوری شد که مشغول پر کردن جام آب لرد سیاه بود!
-بی معرفت! دورمون زد!
ولی صدای لردسیاه فرصت افسوس خوردن را از آن سه گرفت. -یارانمون! شب شده... ترتیب شام ما را بدهید. دستور میدیم که به شکار برید و حیوانی لایق شکم همایونی ما شکار کرده، بپزید و بیارید!
هکتور دو راه داشت؛ یکی اینکه خیلی راحت خودشو از نوشیدن یه جام افتخار محروم بکنه و یا لرد رو از نوشیدنِ آب محروم! امّا هکتور هیچکدوم از راه حل ها رو نمی پسندید و راه سومی توی ذهنش داشت؛ بهونه آوردن! -اصلاً این آب زیرزمینیا هزار نوع املاح اضافی و باکتری داخلشون دارن! مگه تو بلدی آب رو ضد عفونی کنی؟ -حالا مگه یه ذره مواد زائد چه اشکالی داره؟ -نه خیر دوست عزیز! اگه ارباب فردا به خاطرِ املاح این آب سنگ کلیه گرفت تو رو بازخواست می کنه؛ این در حالیه که هکول با معجونِ جداسازِ ذرات ریزش، لذت نوشیدن یه جامِ پر از آب تصفیه شده رو به اربابش هدیه می ده!
حرفای هکتور برای پیتر منطقی بنظر می اومد! آب زیرزمینی قطعاً املاح زیادی داشت، ولی درباره اینکه هکتور بتونه با یکی از معجوناش آب رو تصفیه بکنه شک داشت. -تو چطور قراره با یه معجون آب رو از املاح پاکسازی بکنی؟! معجونت که کار نمی کنه، پس باید دستگاه تصفیه آب داشته باشی. -منو دستِ کم نگیر پسر جون! از اونم بهتر تصفیه می کنم!
لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارابه جنگل رفته. برای رفع تشنگی از مرگخوارا می خواد که براش آب بیارن. هکتور و سدریک مامور پیدا کردن آب می شن. ولی هر چی توی جنگل جستجو می کنن به آب نمی رسن. تصمیم می گیرن از یه موش کور بخوان زمین رو بکنه و براشون آب بیاره. موش کور قبول می کنه. ولی در مقابلش یه عصا می خواد.
و درست در همین موقع، عصای پیتر که روی یه درخت نشسته میفته پایین.
........................
-عصامو بدین!
پیتر عصایش را می خواست... ولی هکتور و سدریک قصد نداشتند به این سادگی از یک عصای بادآورده صرف نظر کنند.
-عصات... فروشیه؟
پیتر لبخندی زد که برای یک لحظه هکتور را امیدوار کرد. هکتور موش کور را با عصای پیتر، در دشت سبزی دید که دسته گلی چیده و می دود و با شادی آواز می خواند. خودش را دید که با ظرفی پر از آب زلال و خنک در کنار لرد سیاه نشسته و جام لرد را پر از آب می کند و لرد سیاه لبخند های تحسین آمیز به او می زند و لینی از حسادت متلاشی می شود.
-نچ!
کاخ آرزوهای هکتور ویران شد.
-ارباب تشنه اس! ارباب آب می خواد! تو چه جور مرگخواری هستی؟ ارباب تشنه رو تصور کن. کردی؟ دلت به درد نیومد؟ وجدانت خراشیده نشد؟
پیتر کمی دقت کرد... شده بود! -خب... باشه... عصا رو می دم. به این شرط که آبی که به دست میارین رو به من بدین که به ارباب برسونم!
-تو میدونی از کجا میشه عصا پیدا کرد؟ - نه، یعنی چقدر باید راه بریم تا به عصا برسیم؟
هکتور پاتیلش را بلند کرد و به سدریک اشاره کرد تا بلند شوند. اگر همین جا مینشستند عصا از آسمان برایشان نمیبارید. البته، شاید هم میبارید. احتمالات را نباید دست کم گرفت. سدریک خمیازه ای کشید و بلند شد، به هکتور نگاه کرد تا بفهمد از کدام جهت باید بروند و قبل از اینکه برگردد و هکتور را ببیند عصای فلزـی روی سرش افتاد. گفتیم که، نباید احتمالات را دست کم گرفت، هر لحظه امکان بارش عصا وجود دارد. عصا روی سر سدریک فرود آمد. -آخ!
و سدریک روی زمین افتاد. هکتور صدایش را شنید و برگشت و با دیدن سدریکِ روی زمین افتاده تعجب نکرد، سدریک همیشه روی زمین رها بود، مشکل صدای افتادن و برخورد چیزی با سر سدریک بود، یک عصا؟ هکتور به سمت عصا رفت و بالا را نگاه کرد. -این عصا اینجا چیکار میکنه؟ -از آسمون خورد تو سرم. - این منطقیه؟
و به سمت عصا رفت و قبل از اینکه آن را لمس کند صدایی آشنا آن دو را به خود آورد. - امم... هکتور؟ میشه عصا رو بفرستی بالا؟
هردو نفر به بالا نگاه کردند و پیتر را دیدند، پیتر با همان لباس همیشگی اش روی شاخه یکی از درخت های بلند و بالای آنجا نشسته بود و خیره به آن ها نگاه میکرد. -تو اونجا چیکار میکنی؟ عصات خورد تو سرم! خواب از سرم پرید! -هومم.. اومده بودم برای ایزابلا دوست پیدا کنم. شرمنده. -ایزابلا؟ -ایزابلا، سیبم. این. و سیب را به آن ها نشان داد.
-حالا میشه عصامو بدی؟
هکتور و سدریک به هم نگاه کردند. نخست میخواستند عصا را به پیتر دهند تا برود پی کارش، باید یک عصا پیدا میکردند، ولی.. میتوانستند عصای خود پیتر را به موش کور بدهند، ایده خوبی بود! هکتور اول به عصا نگاه کرد و سپس به پیتر، و در آخر به موش کور که داشت ناخن هایش را سوهان میکشید. باید یک جوری یا پیتر را راضی میکردند یا او را بدون عصایش از آنجا دور میکردند و یا حتی بیهوشش میکردند، از طرفی هرچه زودتر باید مأموریتشان را انجام میدادند. هکتور به موش کور نگاه کرد و تصمیمش را گرفت.
موش کور با خوشحالی سرش را تکان داد. -عصای خودم دیگه خیلی قدیمی شده.
سدریک و هکتور به عصای سفید موش کور، که داشت سعی میکرد آن را در دستانش بچرخاند اما در عوض، آن را در هوا تاب میداد و گیاهان و گل های کوچگ را له میکرد، نگاه کردند. برای بار دوم پشت به موش کور، سر هایشان را برای مشورت به هم نزدیک کردند. -قبول کنیم؟ -چارهی دیگهای هم داریم؟ -ولی عصا از کجا گیر بیاریم اخه؟ -چطوره اینم از خودش بپرسیم؟
سدریک و هکتور رویشان را برگرداندند تا سوالشان را از موش کور بپرسند. -از کجا باید برات عصا جور کنیم؟
موش کور اخم کرد. -به من چه؟ نکنه این مشکلتونم من باید حل کنم؟
بالاخره موش کور دست از تفکر برمیداره. - چی گیر من میاد؟
سدریک و هکتور با بدخلقی نگاهی به هم میندازن. انتظار نداشتن موش کور در ازای انجام کاری که وظیفهش بود... خب یعنی اکثر اوقات انجامش میداد، چیزی ازونا بخواد. برای همین برمیگردن و پشت به موش کور سراشونو به هم نزدیک میکنن تا مشورت کنن.
- به نظرت یه موش کور چی ممکنه بخواد؟ - خواب؟ - گفتم موش کور نه سدریک! - خب شاید چون موش کوره دوس داشته باشه بیشتر بخوابه. اصن تونل میزنه که اون زیر با آرامش بخوابه. - فک نکنم. - پس چی میخواد؟ - چرا از خودش نمیپرسیم خب؟
هکتور و سدریک دست از مشورت برمیدارن و با نتیجهای کاملا ایدهآل به سمت موش کور برمیگردن. - در ازاش چی میخوای؟
موش کور با خوشحالی چرخی میزنه که موجب میشه چندین مورچه رو له کنه و راه لونهشونو سد کنه. بعدش گلوشو صاف میکنه تا بگه چی میخواد!