هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۵۷ شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱

ریونکلاو، محفل ققنوس

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۴:۰۲
از کی دات کام
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 174
آفلاین
سلام پروفسور.

تکلیف اول:

خوب یادمه، هوا ابری بود. صبح که از خواب پا شدم، پنکیک شاتوت و شیر گرم خوردم. یکی از ترکیبات محبوبم برای صبحانه. بعد هم از خونه رفتم بیرون تا برم ساحل. ساحل با خونه‌مون فاصله چندانی نداشت. می‌رفتم تا چند تا از سنگ های اون اطراف رو جمع کنم. سنگ هایی با سطح صیقلی. اونها رو جمع می‌کردم و بعد براشون چهره می‌کشیدم. هفته قبلش سه تا سنگ رو نقاشی کرده بودم. بتانی، جاناتان و کِیسی. بتانی مادر خونواده‌ست. یه مادر مهربون و فداکار که عاشق خونواده‌شه. مو های بلوندی داره و نسبت به بقیه خونواده تپل تره. جاناتان یه فرد عینکیه، با مو های مشکی نسبتا کوتاه. اون یه مامور پلیسه و حتی توی خونه هم کت و شلوار تن‌شه. کیسی عاشق خوشگذرونیه. یه پسر کوچولوی خوشحال، که هر چی می‌خواد داره.
وقتی چند تا سنگ خوب و مناسب جمع کردم، رفتم و چند تا گوش ماهی و صدف سالم پیدا کردم. می‌خواستم باهاشون کلکسیون بسازم. جمع کردن اشیا بهم حس خیلی خوبی می‌ده. هنوز یادمه وقتی روز تولدم تونستم کلکسیون دکمه هایی که داشتم رو تکمیل کنم چقدر خوشحال بودم. عشق می‌کردم. احساس سرزندگی...
یکی دو ساعتی که گذشت، برگشتم طرف خونه. توی مسیر که بودم، اومد پیشم. به هم سلام کردیم. لبخند می‌زد. از روزش برام گفت. از صبح، اول با تک‌شاخ ها چای خورده و بعد با پروانه ها پرواز کرده تا بیاد پیش من. نِیت دوستم بود و نکته ای که درباره‌ش وجود داشت، این بود که فقط من می‌تونستم ببینمش. آدم شادی بود و گاهی کمی پرخاشگر می‌شد. من رو یاد مامان مینداخت. ازش دعوت کردم تا بیاد خونه‌مون. قبول کرد.
رسیدم خونه. در با صدای قیژ کوچیکی باز شد. رادیو داشت آهنگ پخش می‌کرد. یه آهنگ کلاسیک. پدرم داشت آشپزی می‌کرد. این رو از بوی املت گوشتی که توی خونه پیچیده بود فهمیدم. وقتی که اومد، بهم لبخند زد. لبخندش انقدر گرم بود که سرمای اوایل زمستون از تنم خارج شد. به هم سلام کردیم. نیت هم بهش سلام کرد، ولی اون نشنید.
فقط فرصت کردم کاپشنم رو دربیارم. و بعد؟ اون اتفاق افتاد... بهت زده نگاه می‌کردم. هیچ کاری از دستم بر نمی‌اومد. انگار پاهام با میخ به زمین دوخته شده بود. فقط زل زده بودم. با چهره ای بدون احساسات و دلی پر از آشفتگی.
نیت رفته بود. به همین سادگی تنهام گذاشته بود. حالا باید به تنهایی با اون احساسات و افکار پراکنده دست و پنجه نرم می‌کردم. تنها راه بهتر شدم حالم، بیرون رفتن اون نگرانی ها از دلم بود. یا شاید صحبت با خرگوش های باغ مخفی توی اتاقم. اما چیز مهم‌تری برای رسیدگی داشتم. اون اتفاق...
صدای رادیو با افکار سرم مخلوط می‌شد. هنوز وقتی اون آهنگ رو می‌شنوم گریه‌م می‌گیره.

تکلیف دوم:

از آدم ها هر چی فکرش رو بکنید برمیاد پروفسور. فقط به وقت خوشی شما رو می‌خوان. و وقتی می‌خوای فقط یه درد و دل ساده باهاشون بکنی..‌. ببخشید شما؟
البته قطعا همه مثل هم نیستن.
یک جا خوندم آدم ها به شما وفادار نیستند؛ بلکه به نیازهاشون به شما وفادارن. نیازشون که تغییر کنه، می‌ذارن و می‌رن سراغ یکی دیگه. همه آدم های دنیا منافع خودشون رو در اولویت قرار می‌دن. حتی اونهایی که نیاز های دیگران براشون در اولویته هم همینطورن. قرار دادن نیاز دیگران در اولویت، یکی از نیاز های اونهاست.
شاید باید آدم ها رو با نیاز هاشون سنجید.


?Où est ton papa
?Dis-moi, où est ton papa
Sans même devoir lui parler
Il sait ce qu'il ne va pas
Ah sacré papa
?Dis-moi où es-tu caché
Ça doit faire au moins mille fois Que j'ai compté mes doigts


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹:۲۰ شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۰۰:۱۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 564
آفلاین
1. خاطره ی یکی از دفعاتی که یک مشکل خیلی حیاتی داشتید اما دیگران شمارو تنها گذاشتن و حتما باید اونو حل میکردید بنویسید و سعی کنید همونطور که قبلا گفته شده به ابعاد جدید ایفای نقشتون توجه کنید. و احساسات و روشی رو که برای حل اون مشکل استفاده کردید توضیح بدید. (25 نمره)

متاسفانه این، یکی از خاطراتیه که هروقت یادش میفتم از ته دلم غمگین میشم...یادآوری لحظه‌ی روبه‌رو شدن با اون فاجعه، کمک خواستن از دیگران، رد شدن درخواستم و در نهایت، تک و تنها موندنم باعث میشه قلبم ترک برداره...

یه روز صبح آفتابی و کاملا معمولی بود. معمولی تا قبل از اینکه زنگ در خونه‌مو بزنن!
داشتم طبق معمولِ هر روزه‌م هیچ کاری نمی‌کردم که یهو صدای زنگ بلند شد و درو باز کردم. پستچی بود. یه بسته‌ی خیلی بزرگ پشت سرش بود و با یه قیافه‌ی کاملا بی‌حوصله، پولشو می‌خواست. چندتا گالیون دادم بهش و بعد از کلی غرغر که این کمه، یه ذره دیگه دادم و حدودا پنج بار این ماجرا تکرار شد تا در نهایت من به مرز ورشکستگی و پستچی به کیسه‌ای پر از گالیون رسید.

این ضرر مالی چیز چندان مهمی نبود. فاجعه توی اون بسته‌ی بزرگ جلوی در بود...
دو هفته قبل یه تخت دو نفره سفارش داده بودم. و وقتی بسته رو با کلی شوق باز کردم، دیدم عکس روی جعبه‌ش تخت یه نفره‌ست! باورتون میشه؟ بجای تخت دو نفره، تخت یه نفره فرستاده بودن!

فکر نمی‌کنم نیازی باشه مزیت‌های تخت دو نفره رو نسبت به تک‌نفره توضیح بدم...دو نفره بزرگتره و طبیعتا جای بیشتری داره، می‌تونی هر تعداد بالش و پتو که بخوای بچینی دورت و شبا بغلشون کنی بدون اینکه هیچکدومشون از کمبود جا شکایت کنن...می‌تونی هر اندازه که بخوای جفتک بندازی و بالا پایین بپری و از رو تخت پرت نشی پایین...می‌تونی تا اونجایی که دلت خواست دست و پاهاتو باز کنی و حتی یه انگشتت هم از گوشه‌ی تخت نزنه بیرون...

ولی تخت یه نفره...کافیه از اینور بچرخی اونور و بعد...بوم! با صورت پهن شدی کف زمین و دماغتو از دست دادی.
تازه، بالش و پتوهامو چی کار می‌کردم؟ من که نمی‌تونستم خودم با یکی دوتا از اونا برم توی تخت و بقیه‌شونو همونجوری ول کنم کف زمین...

شرکتی که ازش تختو خریده بودم هیچ مسئولیتی در قبال این فاجعه قبول نکرد و گفت تقصیر خودته. به همین سادگی.
تو این لحظه از زندگیم بود که عمیقا حس کردم شکست خوردم، ترک برداشتم، این قلب دیگه اون قلب سابق نمیشه...

به هر کی می‌شناختم زنگ زدم، ولی همه‌شون دست رد به سینه‌م زدن...مگه من چی می‌خواستم جز اینکه تخت خودشونو بدن بهم تا بچسبونم به این تخت یه نفره که بزرگتر بشه؟ اینقدر چیز سختی خواستم ازشون؟

هیچکس، هیچکس نیومد کمکم. هیچکس حاضر نشد حتی برای یه شب تختشو بهم قرض بده. حتی کسی پول نداد تا من یه تخت دو نفره‌ی جدید بخرم! مرلینا...بنده‌تو محتاج هیچکس جز خودت نکن!

بعد از اینکه دیگه جواب تلفنامو نمی‌دادن، پاشدم رفتم دم خونه‌شون. بعد از دو بار باز کردن در، دیگه از بار سوم به بعد وانمود می‌کردن خونه نیستن...دریغ از یه پیچ و مهره حتی!

بعد از اینکه پذیرفتم این بی‌مهریشون رو و کنار اومدم با این عدم حس نوع‌دوستی در وجودشون، گفتم حداقل بیاید کمکم در و تخته‌هاشو به هم نصب کنیم. ولی بازم کسی نیومد...گمونم ترسیده بودن اگه از خونه‌شون دربیان بیرون من برم و تختشونو بدزدم. واقعا که. نمی‌دونم از کجا این نقشه‌مو فهمیده بودن.

و درنهایت، زمانی که فهمیدم به هیچکس جز خودم نباید اعتماد کنم و مرلین به شدت کافیست و به هیچکس تو این دنیا نیازی ندارم، چون یه فردِ خودساخته‌م که هیچ کمکی از باباش نگرفته و از همون اول رو پای خودش وایساده و مستقل شده، مبل گوشه‌ی خونه‌مو برداشتم و چسبوندم به کنار تخت...

خیلی راحت نیست، ولی حداقل خوشحالم که خودم مشکلمو حل کردم! اینکه نمیشه رو این ترکیبِ تخت-مبل خوابید چون از وسط نصف میشه دیگه مهم نیست...مهم اینه که من برای خودم کافی بودم!


2. 5 دلیل برای اینکه چرا آدم ها در شرایط سخت هم دیگه رو تنها میذارن. خلاقانه جواب بدید. (5 نمره)

۱- نگرانی بابت تموم شدن باتریِ وجودیشون در اثر کمک کردن
۲- لذت بردن از تماشای غرق شدن دیگری در باتلاق بدبختی
۳- تمایل شدید به اعلام کردن نژاد باستانیشون که از گونه‌ی تسترال‌هاست
۴- چون مگسانند گرد آب کدوحلوایی
۵- فوبیای ساختگیِ شرایط سخت که همچین چیزی اصلا وجود خارجی نداره و از خودشون درآوردن.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳:۰۹ شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۳:۱۸
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 191
آفلاین
1. خاطره ی یکی از دفعاتی که یک مشکل خیلی حیاتی داشتید اما دیگران شمارو تنها گذاشتن و حتما باید اونو حل میکردید بنویسید و سعی کنید همونطور که قبلا گفته شده به ابعاد جدید ایفای نقشتون توجه کنید. و احساسات و روشی رو که برای حل اون مشکل استفاده کردید توضیح بدید. (25 نمره)




سلام من نیکلاس فلامل هستم؛ میخوام امروز یکی از دفعاتی که به شدت به کمک احتیاج داشتم اما دیگران من رو تنها گذاشتن رو براتون شرح بدم. داستان از اونجایی شروع شد که من ارشد گروه هافلپاف شدم. احساس غرور و خوشحالی میکردم فکر میکردم میتونم دنیا رو تغییر بدم و مشکلات رو حل کنم. پس اول سعی کردم یه خاکی از تالار بروبم. پارچه ی طلایی دور سرم بستم و شروع کردم به گردگیری، همه جارو تمیز کردم و سعی کردم حتی قرنیز هارو هم پاک کنم. وقتی قرنیزهارو پاک کردم نوبت رسید به بررسی وضعیت اعضای تالار تا بتونم بهترین تصمیم هارو برای راهبرد هدف هام بگیرم. تو مدت کوتاهی تونستم اطلاعات خوبی به دست بیارم و دست به کار شدم. اول هم از همه یک مسابقه رو شروع کردم و از اعضا خواستم توی اون شرکت کنن. اما هیچکس شرکت نکرد. احساس خوبی نبود اما من راضی بودم درسته که کارم زیاد لایک نخورده بود اما حداقل ویو زیاد گرفته بود و همین راضیم میکرد. بعد از مدتی سعی کردم یک باشگاه راه بندازم تا بچه ها با فعالیت کردن حسابی قوی بشن و تجربه کسب کنن. وقتی اطلاعیه ی باشگاه رو دادم، فکر میکردم همه شرکت میکنن اما هیچکس شرکت نکرد. احساس خوبی نبود اما من تحمل کردم. بعد از کلی فکر کردن، تصمیم گرفتم تا ناراحتی رو کنار بگذارم و فکری بکنم. پس سعی کردم یک تور تفریحی بذارم تا بقیه برای تفریح و شادی هم که شده شرکت کنن. میدونین چی شد؟ هیچکس شرکت نکرد. عرفان و حصین و یاس هم شرکت نکردن...هاهاها...بی شوخی، هیچکس شرکت نکرد. منم از خشم شخصیتم که بعضی وقتا بروز میکنه و و واقعا دست خودم نیست استفاده کردم و خودم رو توی مسابقه برنده اعلام کردم؛ خودم توی باشگاه عضو برتر شدم و خودم تنهایی رفتم تور تفریحی. خیلی هم خوش گذشت؛ تا یاد بگیرن منو تنها نذارن نامردا. این بود مستندخاطره ی من!





2. 5 دلیل برای اینکه چرا آدم ها در شرایط سخت هم دیگه رو تنها میذارن. خلاقانه جواب بدید. (5 نمره)

مهم ترین طلاست. طلا خیلی مهمه آدمها حاضرن به خاطر مقداری گالیون همدیگرو تنها بذارن و برن جایی که نفع بیشتری براشون داره. خود شما پروفسور اگه بهتون پول بیشتری توی یک مدرسه ی دیگه پیشنهاد بشه، مارو تنها نمیگذارین و برین اونجا؟

دومین دلیل به نظرم بی خوابیه. آدمی که خسته است با اینکه دوست داره کمک کنه اما نمیتونه و مجبوره جغدش رو خاموش کنه و بگیره بخوابه.

دلیل سوم گرسنگی است. گرسنگی باعث میشه آدم آرمان های خودش رو فراموش کنه. باعث میشه آدم ها حمایت و کمک کردن به یک آدم تنها رو از یاد ببرن و حتی احساس بدی هم نداشته باشن چون گرسنگی احساس بدتریه. تازه گرسنگی باعث خیلی چیزها هم میشه مثلا ببینین سیاه پوست های آمریکا چه قدر موفق هستن اما سیاهپوست های آفریقا چه قدر بدبختن. میدونی چرا؟ چون گشنه ان.

یکی از دلایل دیگه مامانشونه! بعضی وقت ها مشکل از خودشون نیست و از مامانشونه. خب وقتی مامانشون اجازه نمیده تا بیان تو کوچه، خب اجازه نمیده دیگه. کسی که زورش به مامانا نمیرسه. مامان خود شما استاد... با اینکه این همه خفن هستین اما آیا میتونین رو حرف مامانتون حرف بزنید؟

دلیل آخر هم به کمک خود سوال حل میکنم. شرایط سخت! واقعا با وجود شرایط سخت منطقی تر اینه که آدم خودش رو از مخصمه بکشه بیرون. نه اینکه به خودش عذاب بده اونم برای کمک به شخص دیگه. ما همه قهرمان ها و پهلوان هارو تحسین میکنیم چون در مواقع سخت منطقی تصمیم نمیگیرن و با تکیه بر تصمیم قلبشون برای کمک به بقیه می کوشند.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹:۰۶ شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۷:۱۷ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۵:۲۴
از دفتر کله اژدری
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 42
آفلاین
1. خاطره ی یکی از دفعاتی که یک مشکل خیلی حیاتی داشتید اما دیگران شمارو تنها گذاشتن و حتما باید اونو حل میکردید بنویسید و سعی کنید همونطور که قبلا گفته شده به ابعاد جدید ایفای نقشتون توجه کنید. و احساسات و روشی رو که برای حل اون مشکل استفاده کردید توضیح بدید. (25 نمره)

والا از مرلین که پنهون نیس، از شما چه پنهون باباجان. نگه داشتن عشق و صمیمیت توی هر گروهی سخته، تو محفل هم با وجود سفیدی اعضاش لحظات سخت زیادی بوده...
میتونم حس کنم که بقیه حرف ها و سخنرانی هام رو میشنون، اما گوش نمیدن. ممکنه فکر کنن این پیرمرد خرفت شده و فقط قسمت های مثبت قضایا رو میبینه، یا زیاد و بیجا اعتماد میکنه. خلاصه سرت رو درد نیارم فرزندم، خاطره خواسته بودی.
یه شب سرد و بارونی پاییزی بود، از اون بارون هایی که انقدر ریز و مداومه که از لباس و شنل رد میشه و به استخونت میرسه. درسته که من میتونم خودم رو با جادو خشک کنم، اما در اونجایی که کار داشتم نباید از جادو استفاده میکردم. نیمه های شب کارم تموم شد و خیس پ خسته، به گریمولد برگشتم، از سالن پذیرایی صداهایی میومد اما من که روحیه چندانی برام باقی نمونده بود تا به بقیه هم انرژی مثبت بدم، مستقیم به اتاقم رفتم. هرچند مطمئن بودم که در نبودم اعضای گروهم میتونن همه چیزو مدیریت کنن و نیاز نیست که من بالای سر همه اتفاقات باشم.
اما خب، اشتباه میکردم فرزند.

خواب بی رویا و عمیقی بود. صبحش خوشحال و خندون و البته سرحال بیدار شدم تا مثل همیشه برم تو جمع گرم ویزلی ها و صبحونه بخورم. اما آشپزخونه خالی بود. عجیب بود که گروهم تا اینموقع صبح خواب بودن، حتی مالی هم نبود.

کمی نون پیدا کردم و با ابنبات لیمویی لقمه گرفتم و سعی کردم انتظارم رو دلنشین تر کنم. اما بعد از یک ساعت، همه چیز به همون ساکتی قبل بود.
اونجا بود که باور کردم چیزی درست نیست، بلند شدم و رفتم بالا، اکثر اتاقا خالی بود، با دیدن کمدهای خالی و اتاق های سرد هرلحظه گیج تر از قبل میشدم.
مگه در نبود من چه اتفاقی افتاده بود؟

بلاخره یه محفلی رو پیدا کردم که زیر لحافش گرم خواب بود. خوشحال شدم. شاید بقیه رفته بودن گردش؟
بیدارش کردم و از چیزایی که شنیدم گیج تر از قبل شدم.
خیانت، قضاوت، استفاده از قدرتی که من بهشون داده بودم، استفاده نادرست از اعتمادی که بر طبق دوستی مون بهشون داشتم... خیلی عجیب بود. طبق معمول لبخند زدم.
اینکه بین گروهی تفرقه بیفته و همه چی تو یه شب بشکنه عجیب بود؟
اینکه دوست ها تبدیل به دشمنان و آدمهای بد و نادرست بشن عجیب بود؟
قضاوت کردن همدیگه چطور... نه هیچکدومشون عجیب نبود. پس چرا انقدر تعجب کرده بودم؟
چرا انتظارش رو نداشتم؟
چرا تا همین چندساعت پیش فکر میکردم در نبود من اونا به همدیگه میچسبن و کنار میان؟ فکر میکردم تفاوت هاشون مثل یه پازل اونا رو کنار هم نگه میداره و کاملن...
اما عجیب نبود. ساختن همیشه سخت تر از ویرانی بود. بهم زدن راحت بود. این عجیب بود که چطور نفهمیده بودم در نزدیکی ویرانی قرار داریم. بهرحال نتونستم چیزی برای مقابله پیدا کنم، کنار کشیدم. اما در آینده، شاید تونستم چیزی که باید باهاش مقابله کرد رو پیدا کنم. آدما تغییر میکنن و منم رفتم با خودم خلوت کنم و قدرتمند تر و بالغ تر برگردم.

2. 5 دلیل برای اینکه چرا آدم ها در شرایط سخت هم دیگه رو تنها میذارن. خلاقانه جواب بدید. (5 نمره)
چون فکر میکنن آدما باید تو شرایط سخت خودشونو محک بزنن و مررررد(ضمنی) بشن.
اصلا حتی اشاره میکنن که مداخله توی شرایط سخت و مبارزه ی یه نفر دیگه گناهه.
هرکس باید رو پای خودش وایسه باباجان. جز پیکت که میتونه روی ریش من وایسته.
شاید اصن اون شرایط سخت برای یکی دیگه آسون به نظر بیاد و بگه پیف اینکه میتونه از پسش بربیاد.
و شاید کلا زیاد بهت اعتماد دارن و میدونن که میتونی. اعتماد همیشه چیز خوبیه.
شایدم اصن شرایط سخت تو باعث شرایط سخت طرف مقابل بشه و یارو بره که شرایط سخت خودش رو حل کنه.
احتمالات زیادن.



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۹:۳۶:۳۱ جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۰:۴۸
از وسط زندگی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 172
آفلاین
1. خاطره ی یکی از دفعاتی که یک مشکل خیلی حیاتی داشتید اما دیگران شمارو تنها گذاشتن و حتما باید اونو حل میکردید بنویسید و سعی کنید همونطور که قبلا گفته شده به ابعاد جدید ایفای نقشتون توجه کنید. و احساسات و روشی رو که برای حل اون مشکل استفاده کردید توضیح بدید. (25 نمره)

هوا ابری بود. باد نمی‌آمد و گویی ابرها خشکشان زده بود. دختری تنها به آرامی، با کوله‌ای سنگین، از وسط جاده‌ای گلی به سمت مقصدی نامعلوم در حرکت بود. به آرامی از کنار درخت‌ها و مزارع می‌گذشت و با هر قدم گویی سنگینی باری نامرئی او را خسته‌تر می‌کرد.
آسمان به تازگی از گریستن فارغ شده و حالا نوبت دخترک بود. مقاومت دختر در هم شکست و در کنار مزرعه‌ی گندم به زانو افتاد. غمِ هق هق‌هایش سر مترسک وسط مزرعه را خم کرده بود.
دختر به کسانی فکر می‌کرد که سال‌ها غم‌های نگفته‌اش را با آن‌ها شریک شده و بارها دیوار سخت دور قلبش را برای آن‌ها شکسته بود. کسانی که آن‌ها را دوست نامیده بود. اما حالا، در جان کاه‌ترین لحظه‌ی زندگی نه چندان بلندش، وقتی که همه‌ی دنیا او را طرد کرده بود، آن‌ها هم رفته بودند. او دلش برای دوستانش تنگ شده بود؛ اما... مگر می‌شود دلتنگ چیزی شوی که هیچ گاه نداشته‌ای؟
سالها تظاهر به سرسختی، سال‌ها نقاب زدن به چهره‌ای خسته، داشت او را از پا در می‌آورد و او فقط می‌خواست یک بار، یک نفر پیدا شود که او را بپذیرد، که او اولویتش باشد، خودِ خودِ او. اما... نشد.
او به چشم خود دیده بود که چگونه قلبش مانند کریستالی خونین هزاران تکه می‌شود؛ او به زانو درآمدنش را حس کرده بود؛ له شدن تکه‌های شکسته‌ی قلبش را لمس کرده بود و حالا نوبت اشک‌هایش بود؛ دختر با کوله‌ای پر از کتاب‌هایش- تنها چیزی که برایش باقی مانده بود- کنار مزرعه‌ی گندم اشک می‌ریخت.
کوله‌اش را از پشتش برداشت، آن را در آغوش گرفت و سرش را در آن فرو برد.
کمی بعد، وقتی که دیگر سرچشمه‌ی اشک‌هایش در زیر سوزندگی طردشدگی، خشک شده بود، سرش را بالا آورد و به آسمان نگریست؛ به ابرهایی که از شدت شرم مودبانه ایستاده بودند و به آسمانی که دیگر از گریستن خجالت می‌کشید. اطرافش را از نظر گذراند؛ گندم زار در سکون خود به او نگاه کرد، افق طلایی مزرعه آرامشی غیرقابل توصیف را در سینه حبس کرده بود. مترسک وسط مزرعه به آرامی سرش را بالا آورد به دخترک لبخند زد.
باد وزیدن گرفت. مزرعه مانند دریایی وسیع، موج‌‌ها را در آغوش کشید. دختر ایستاد، نقابش را به چهره زد و کتاب‌هایش را محکم درآغوش فشرد. او در مزرعه به راه افتاد و اجازه داد باد، موهای خرماییش را نوازش کند.

2. پنج دلیل برای اینکه چرا آدم ها در شرایط سخت هم دیگه رو تنها میذارن. خلاقانه جواب بدید. (5 نمره)

1. زنبور نیششون زده. با توجه به اینکه زنبورها به صورت گروهی زندگی می‌کنند، وقتی یه زنبور نیششون میزنه، از تمام ویژگی‌ها و مسائل مربوط به زنبور، بدشون میاد؛ کمک کردن به بقیه، ساخت عسل، خود عسل، رنگ زرد، ملکه داشتن (حتی علت اینکه در اکثر مواقع پادشاه قدرت اصلی رو داره و نه ملکه، همینه که مردم زیادی رو زنبور نیش زده.)

2. فکر می‌کنند اگر به بقیه کمک کنند، زخمی می‌شن؛ مثل داستان خارپشت‌ها: «در ﻋﺼﺮ ﯾﺨﺒﻨﺪﺍﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﯾﺦ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺮﺩﻧﺪ. ﺧﺎﺭﭘﺸﺘﻬﺎ ﻭﺧﺎﻣﺖ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻨﺪ و ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﺪﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﻨﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮔﺮﻣﺘﺮ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺧﺎﺭﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺯﺧﻤﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺩﻭﺭ ﺷﻮﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﯾﺦ ﺯﺩﻩ، ﻣﯽﻣﺮﺩﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﺮﮔﺰﯾﻨﻨﺪ ﯾﺎ ﺧﺎﺭﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻨﺪ، ﯾﺎ ﻧﺴﻠﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮ ﮐﻨﺪﻩ ﺷﻮﺩ.»

3. ترس از تقسیم خوراکی. در مواقع ناراحتی و استرس، بعضی از افراد دچار پرخوری عصبی میشن و اطرافیان از اینکه مجبور شن خوراکی‌هاشون رو به اون فرد بدن به شدت دلهره می‌گیرند.

4. دوست دارند همه جا بگن: I'm a lone wolf ولی از آخرش خبر ندارند.

5. قصد ادامه تحصیل دارند.


Light is easy to love
Show me your darkness
*
I wish I could but I don't want to
*
es-tu dans la lune؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۱:۵۰:۲۹ جمعه ۱۴ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۶:۲۳
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 147
آفلاین
اوهایو مینا سان. اوهایو جیسون چان. اینم از تکلیف این جلسه امیدوارم خوب شده باشه.

دخترک دوباره گریه کرد.
درک نمیکرد همه گریه می کردند ولی هیچ کس هیچ کس را نمی فهمید. همه یکدیگر را مقصر می دانستند. فقط لای موهایش قایم شد تا کسی صدای هق هقش را نشنود. البته او کسی را نداشت، مثل همیشه. وقتی دنیا بر سر کسی خراب می شد سراغش می رفت و کمکش می کرد ولی وقتی دنیا بر سرش آوار شد، همه وانمود کردند وجود ندارد. تا جایی که میتوانست خودش را کنترل کرد. قلبش درد می کرد ، خیلی درد داشت. هرچه فریاد زد هیچ کس نمی شنید.شاید هم می شنیدند ولی ...
او نمی فهمید چرا باید سکوت کنند. او کم گذاشته بود؟ به هر کسی که غم داشت. او شنیده بود. ولی کسی نبود تا کمکش کند و دردش کمی آرام بگیرد مو هایش از خجالت این که نمیتوانست کاری کند، سیاه بود و چشمانش قرمز از گریه . فقط ساکت شد. گوش داد ولی ساکت، آرام بلند شد. چاقویی دست گرفت تا قلب آنها را همان طور که خودشان تکه تکه کردند پاره کند ولی...او خودش را می شناخت. نمیتوانست...نه نباید مثل آنها می شد. کفش هایش را پوشید.
آسمان شروع به باریدن کرد. اشک هایش قاطی باران شد. دوید. تا نفس داشت دوید ، اما او که نمیتوانست از خودش فرار کند.
فریادی از ته دل کشید. با این که همه می گفتند ساکت باشد ولی دیگر به تنگ آمده بود . به زانو افتاد و زخمی شد. خون مثل دوستی قدیمی سرازیر شد و پایش را در آغوش کشید. بلند شد و باز دوید. فقط میخواست دور شود ولی باز زمین خورد.در حالی که تقریبا از حال رفته بود حضور کسی را کنارش حس کرد ، او موهایش را کنار زد و در آغوشش گرفت. بدون این که حتی فکر کند به او پناه برد. مهم نبود او کیست او هم بغلش کرد. او دستی به سرش کشید و او را به سینه اش فشرد.


به هر حال زخم ها خوب می شوند ولی جای زخم ها بسیار دردناک تر از خود زخم ها هستند.
هر کسی میدوند که این چه حسی داره ولی با این حال کاری می کنه که دیگران حس بدی داشته باشن تا حال خودشون بهتر بشه . فکر می کنن زخم هاشون رو خوب میکنه.
چون یه روزی به خودشون همین حال دست داده و کسی نبوده که بهشون کمک کنه . میخوان انتقام بگیرن ولی نمیفهمن که...فقط دارن اوضاع رو بدتر می کنن. گاهی مهم نیست که هیچ کس کمکت نکرده . اگه تو کمک کنی شاید با کمی برداشتن مشکلات از دوش اونی که بهت نیاز داره به بهبود جای زخم هات کمک کنه. اون لبخند ، اون حس ، بهتر از هر چیزیه .
شاید او کسی که بهش کمک میشه شما باشین. حرف های نا امید کننده دیگران را گوش ندهید. گاهی تیر باران شدن لذت بیشتری از زندگی با رنج و قبول ظلم دارد.


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵:۲۱ پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین

آندرومدا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳:۲۴ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۸:۰۲
از عمارت خاندان اصیل بلک
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 21
آفلاین
1. خاطره ی یکی از دفعاتی که یک مشکل خیلی حیاتی داشتید اما دیگران شمارو تنها گذاشتن و حتما باید اونو حل میکردید بنویسید و سعی کنید همونطور که قبلا گفته شده به ابعاد جدید ایفای نقشتون توجه کنید. و احساسات و روشی رو که برای حل اون مشکل استفاده کردید توضیح بدید. (25 نمره)
.
روزی روزگاری
دختری به اسم آندرومدا زندگی می کرد .
دختر باهوشی بود که در خانواده اصیل زادگان بلک متولد شد و دو خواهر به اسم نارسیسا و بلاتریکس داشت. اوفرزند دوم خانواده بود و در ۱۱ سالگی نامه ای از طرف مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز دریافت کرد همانطور که انتظار می رفت او همانند اعضای دیگر خانواده وارد گروه اسلترین شد آندرومدا بسیار باهوش بود و علاقه زیادی به درس جادوی سیاه داشت زمانی که آندرومدا جادو آموز سال پنجم هاگوارتز بود خواهر بزرگتر او به مرگ خواران پیوسته و به زودی با یک لسترنج ازدواج کرد و خواهر کوچکش لوسیوس مالفوی ازدواج کرد و صاحب پسری به نام دراکو شد از این میان آندرومدا از یک ماگل به اسم تد تانکس خوشش آمد
او می دانست که با ازدواج با خانواده‌اش طردش میکند با تمام مخالفت های خانواده اش با تدازدواج کرد و صاحب دختری به اسم نیمفادورا شد. برعکس تصورات آندرومدا خانوادش فرزند او را نپذیرفتند و به دلیل اینکه یک mud blood بود.
اصیل زادگان به افرادی که یک و یا هر دو پدر و مادر شأن ماگل بودند mud blood می‌گفتند.
mud blood
به معنی کسی که خونش گلی است.آندرومد دل شکسته بود و احساس خشم و نفرت داشت ولی جوری جلوه می داد که برایش مهم نیست.
دوردانه خانواده بود و تحمل این حرفها برای او سخت بود ولی او با تمام این موانع نیمفادورا را قوی و محکم بار آورد.
زمانی که لرد سیاه قدرتمند بود افراد ما گل و دورگه را به قتل می‌رساند .
تد هم به قتل رسید.
آدمهایی که آندرومدارا آنها را روزی دوست داشت او را تنها گذاشتند و بالاخره فهمید که باید مستقل و قوی باشد و به دخترش هم یاد داد که حرف دیگران برایش مهم نباشد.

2. 5 دلیل برای اینکه چرا آدم ها در شرایط سخت هم دیگه رو تنها میذارن. خلاقانه جواب بدید. (5 نمره)
تا زمانی که به حرف دیگران گوش کنید و سعی کنی راضی نگرشون داری ترکت نمیکند ولی به محض اینکه طبق میل اون‌ها زندگی نکنی ولت میکنن و براشون بی ارزش میشی ولی که برای آنها زندگی کنی اصلا انگار زندگی نکردی.




Never take a dragon that is asleep
Not tickle 🐉
هیچ وقت اژدهایی که خفته است را
قلقلک نده 🐉


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸:۱۲ یکشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۳:۱۸
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 423
آفلاین
دخترک کوچکی در گوشه ای از این دنیا زندگی میکرد که فریاد هارا میشنید. سعی میکرد فریاد هارا با نقاشی هایش به گوش دنیا برساند. چون خیلی ها فریاد درد سر میدادند و فقط او میشنید. و با سیلی دردناکی به زندگی کودکانه اش پرتاب شد. بعد از آن متوجه شد که گوش هایش کر شده. گوش هایی که فریاد هارا میشنیدند و درد هارا درک میکردند، کر شده اند. نقاشی هایش که سرشار از درد دنیا بودند، به نقاشی های کودکانه ای که پر از درختان و گل ها بودند تبدیل شد.
کسانی که او دردشان را شنیده بود، مُردند و فراموش شدند.
دخترک کوچک بزرگ شد و تکه ای از نقاشی های نسوخته ی کودکی اش را پیدا کرد. چیزی که پس از آن در ذهنش میگذشت، این بود:
- دنیا یا کر است، یا خودش را به کری زده. چون هنگامی که گوش هایم باز شدند، فریاد هایی شنیدم که از کل صداهای جهان بلند تر بود.

دخترک دوباره شنوا شد و خانواده اش پریشان از خراب شدن دوباره ی روان دخترک! نقاشی هایش پیچ و قوس پیدا کردند. چشمانشان درد کشیده شد. موهای سفید از رنجشان در باد جست و خیز کرد و اشک هایشان پایین میغلتید.
دخترک، سرزنش شد. نقاشی هایش دوباره سوزانده شد. دیوانه طلقی شد. خراب و خشن نام برده شد. کتک خورد، اما همانند گذشته کر نشد.
هر کسی که او را میشناخت تنهایش گذاشت.
پس از مدتی، هر که را که دخترک میشناخت، دیگر نداشت. حال، او همانند کسانی بود که بر قلمش آورده بود. تنهای تنها! درد کشیده و گوشه گیر!
اما هر کجا که بود، نقاشی میکشید و در خیابان ها پخش میکرد. شاید کسی اشک هایی را که پایین میریخت میدید.
این روند آنقدر ادامه پیدا کرد که درد ها محو شد و دیگر اشکی ریخته نشد.
آخر کسی اهمیتی نمیداد.
دنیا کی آنقدر ظاهر نگر شده بود؟
دنیا از او سر برگدانده بود. طرد شده بود. درک نشده بود. اشک هایش پایین نمیریختند. دیگر به هیچکس اعتماد نداشت.
خندید! تا ته دنیا میخندید! اگر نمیخندید، همانند آدم پیری میشد که زجر و سختی از سر و روی قیافه اش میبارید. و این چیزی بود که افراد دور و برش از آن متنفر بودند. انگار دوست داشتند تصور کنند دنیا پر از شادی و بدون غم است.
باید مینوشت. باید میکشید.
اما، که بود که بشنود؟
آدمی اگر اشک نریزد، به عروسکی بدل خواهد شد.
و این شد که دخترک، به عروسکی بدل شد. شبیه همان هایی که سعی کرده بود زجرشان را نشان دهد.
گوش هایش تا ابد میشنید.
اما نمیتوانست کاری بکند.
نقاشی های پاره پاره شده اش، در آتش ریخته شد. دستی بر سرش کشیده شد. حال، عروسکی مورد انتظار بود. دنیا، عروسک هایی که اشک نمیریزند را بیشتر دوست دارد.

2_ وظیفه ی یک عروسک، داشتن یک لبخند دائمی و رقصیدن طبق میل گرداننده اش است.
پس هنگامی که یک عروسک از دستور ها پیروی نمیکند و طبق میل خودش میرقصد، فریاد میزند و اشک میریزد، او را دور می اندازند. آخر او به اصطلاح خراب شده!
چون عروسک ها اشک نمیریزند و فریاد نمیزنند. چون عروسک ها باید طبق میل گرداننده برقصند!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۹ ۲۲:۵۳:۳۸
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۹ ۲۲:۵۵:۱۹

ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۳۹ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

جیسون سوان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۴ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۷:۱۷
از پشت سرت
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 146
آفلاین
جلسه دوم فلسفه و حکمت



-ببین نصف این میز مال من نصف دیگش مال تو.

دستی در لا به لای زخم های بخیه اش کرد و آن را مالید و بابت تکلیف هفته پیشی که تحویل داده بود فاز قاتلین سریالی به خود گرفت و با صورتی خشن به سدریک که پتو و بالش خود را زیر دست داشت نگاه کرد. دست دیگرش را به داخل دهانش داد و از قسمت گونه راست لبش را کشید تا دندان های تیزش نمایان شوند.

-باور کن فقط میخوام یه جای خوب برای بالشم داشته باشم پیوز، میدونی خوابم میبره سر کلاس...
-وایسا ببینم! سر کلاس استاد سوان خوابت میبره؟

ری اکشن دیانا به سخن سدریک اینگونه بود. پیوز که تازه با حرف دیانا متوجه شده بود سر کلاس فلسفه نشسته است از ترس از جایش پرید و از سیس قاتل سریالی به سیس قربانی سری فیلم جنگیر تغییر حالت داد و داد زد:
-بیخیال این یکیو دیگه منم میترسم مرتیکه روانی!
-من فقط یه جای خواب میخوام!

ارکو که از آن گوشه ی کلاس چاقوی خود را در دست میچرخاند به سمت میز پیوز و سدریک آمد. بدون هیچ سخن اضافه ای دستش را بالا آورد و به گونه ای که چاقو در وسط میز بشیند آن را محکم برخورد داد و باعث شد میز دو شقه شود.
-کنیچیوا، حالا میتونید در صلح از هم دور بشینید پیوز سان، سدریک سان!

صدای برخورد در به چارچوبش آمد. کلاس در سکوت فرو رفت. تنها صدایی که شنیده می شد صدای قدم های شمرده و استوار استاد فلسفه و حکمت بود. همگی سریعا سر جاهایشان نشستند و آماده شروع کلاس شدند تا اینکه ناگهان صدایی آمد...
-"بـــــــــــــوم"!

پروفسور سوان سر جایش ایستاد. بدون آنکه سرش را بالا بیاورد یا به طور کامل به سمت صدا برگرداند، از لابه لای موهای سفیدش که به روی صورتش ریخته بودند، زیرچشمی به منبع صدا نگریست. صدای دو نصفه ی میزی بود که آرکوارت راکارو زحمتش را کشیده بود. اما تنها حاضرین صحنه جرم فقط سدریک و پیوز بودند و هردویشان با یک پا بالا و چهره ای ترسان به پروفسور سوان نگاه میکردند.
-استاد ببخشید دفعه آخرمونه!
-استاد همش تقصیر کورممده!

ناگهان از بیرون پنجره صدایی آشنا برای گریفی ها آمد، استرجس بود که فقط برای چزاندن پیوز در این سکانس حاضر شده بود. از پشت شیشه داد زد:
-جنــــــــــــــــــازه!!! دوباره چشم منو دور دیدی انداختی گردن یکی از این ممدا؟ به مرلین میام اون دنیا خودمو تبدیل به روح میکنم که فقط بتونم تورو بگیرم بزنما!

پیوز در همین حین در لا به لای لباسش قایم شد تا دیگر در دیدرس استرجس نباشد. استرجس نیز با عذرخواهی کردن از پروفسور سوان بابت گرفتن وقت کلاس از این صحنه غیب شد.

5 دقیقه بعد، پس از اهمیت ندادن پروفسور سوان!

بدنش را کشیده بود و کاملا مسلط در عرض کلاس گام بر میداشت. لبخند رضایتی بابت جلسه قبل بر لب داشت، زیرا میدانست دانش آموزان خوبی را امسال در کنار خود دارد. اما میخواست بیشتر با آنان آشنا شود، درس امروز نیز به این قضیه کمک میکرد؛ به آرامی چوب دستیش را از جیبش بیرون آورد و رو به تخته کرد. بسیار درشت بر آن "تنهایی" را حک کرد. پس از آن رو به دانش آموزان کرد و گفت:
-خب! امیدوارم حالتون بعد گذروندن جلسات هفته اول خوبِ خوب باشه. بسیار مشتاق دیدارتون...

همه ی دانش آموزان ذوق زده شدند.

-... نبودم!

دانش آموزان غمگین شدند.

لبخندی زد و ادامه داد:
-همونجور که روی تخته مشاهده میکنید مبحث امروزمون تنهاییه... تنهایی مفاهیم متفاوتی داره؛ مفاهیمی سطحی و یا مفاهیمی عمیق... مفاهیم سطحی اون معمولا در دل جامعه به معنی بودن در جایی که هیچ آشنایی نباشه یا برای مدتی دور از دیگران بودن معنی میشه، ولی مبحث امروز ما قراره بُعد دیگرِ تنهایی باشه. یعنی مفهوم عمیقش... احساسی که شاید خیلی هاتون تجربه کردید ولی امیدوارم که احساس طولانی مدتی براتون نبوده باشه. احساسی که لحظاتی با خودتون فکر کنید در هیچ جمعی جایی ندارید، هیچکس درکتون نمیکنه و نمیتونید با کسی راجع حرف های درون دلتون صحبت کنید. احساس فهمیده نشدن و ترک شدن... چیزی که حتی گاها از امیدواری شدیدا دورتون میکنه... روی سیاه تنهایی...

دانش آموزان همگی در فکر فرو رفته بودند. گویا خیلی از آنان این احساس را تجربه کرده بودند. گویی که خاطراتی ناگفته برایشان زنده شده بود، و سوان این را میفهمید...

-در برخورد با این اوضاع همیشه دو راهکار هست؛ یا باهاش کنار میای، یا باهاش مقابله میکنی... شاید خیلیاتون فکر کنید این که باهاش مقابله کنید دلیلی بر شجاع بودنه! ولی میخوام بهتون بگم که اشتباه میکنید. هردو حالت شجاعت خودش رو میخواد، پس قطعا قرار نیست بابت کنار اومدنتون با شرایط از کسی شرمنده باشید.

همچنان در کلاس سکوت بود. سوان که به انتهای کلاس رسیده بود، از میان ردیف های نیمکت چوبدستی اش را به سمت تخته سیاه هدف گرفت و از آن فاصله شروع به نوشتن تکالیف نمود.
-------------------------------------------------------------
1. خاطره ی یکی از دفعاتی که یک مشکل خیلی حیاتی داشتید اما دیگران شمارو تنها گذاشتن و حتما باید اونو حل میکردید بنویسید و سعی کنید همونطور که قبلا گفته شده به ابعاد جدید ایفای نقشتون توجه کنید. و احساسات و روشی رو که برای حل اون مشکل استفاده کردید توضیح بدید. (25 نمره)

توجه: در این تکلیف قرار نیست رول نویسی کنید، این تکلیف مخصوص خاطره نویسیه، یعنی قرار نیست درش دیالوگ بنویسید تا تبدیل به نمایشنامه (رول) شه. راجع احساساتتون تو اون شرایط بنویسید و کاملا حستون رو در اون شرایط و اون روز شرح بدید. لطفا خلاقیتتون رو درگیر این تکلیف کنید چون این دفعه مقداری سختگیرانه تر نمره دهی میشه. طنز و جدی بودنش هم فرقی نداره، بنا بر خلاقیت خودتون انجامش بدید. اگر سوالی هم بود جغد بفرستید برام.

2. 5 دلیل برای اینکه چرا آدم ها در شرایط سخت هم دیگه رو تنها میذارن. خلاقانه جواب بدید. (5 نمره)








پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲:۴۶ جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

جیسون سوان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۴ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۷:۱۷
از پشت سرت
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 146
آفلاین
"نمرات جلسه اول کلاس فلسفه و حکمت"


خب خب خب! سلام به همتون... امیدوارم خوب باشید و بعد جلسه اول که جلسه ی خوبی به نظرم بود انرژی خوبی برای ادامه دریافت کرده باشید. امروز موقع اینه که شروع کنیم به دیدن نتایج کارا و زحماتی که کشیدید و مطمئن باشید این پست صرفا یک راه حل برای پیشرفت شماست و قراره بهتون کمک کنه و قرار نیست بابتش خودتونو ناراحت کنید. قراره بهمون تو این سه ماه خوش بگذره پس نتیجتا این نمرات رو به افکار و دغدغه هاتون تاثیر ندید و اینو بدونید هر مقدار امتیازی که دریافت کنید به این معنی نیست که ناتوانید یا هرچیزی، شما بهترینید و میتونید بهتر از هرچیزی که الان هستید باشید.

دیانا کارتر: 26

خوب بودی دیانا! میشه گفت واقعا تونستی سرگرمم کنی و داستان جالبی رو در پستت ایجاد کردی. ولی دلیل کم شدن نمره ازت رو الان بهت میگم.
ببین، ظاهر پست یکی از مهم ترین ساختار های رول نویسیه. یعنی هنگامی که ظاهر پست خیلی خوب نباشه مخاطب گیج میشه، همونجوری که من شدم. یک مقدار خطوط رو گم کردم و گاها گیج شدم که الان کی داره حرف میزنه. ببین ما توی رول نویسی هنگامی که میخوایم دیالوگ هارو بیان کنیم بعد از توصیفات یک اینتر میزنیم و بعدش دو اینتر میزنیم و میریم سراغ ادامه توصیفات. اگر نفر بعدی هم قرار بود صحبتی داشته باشه نیازی به دو اینتر نیست، بلکه با یک اینتر دیالوگ فرد مقابلش رو بیان میکنیم. مثلا نگاه کن:

نقل قول:
دیانا خندید و گفت: خب بابا حالا اینقدر حرص نخور، براندون. برند خنده ای کرد و گفت: من از دست تو حرص نخورم چیکار کنم؟ راستی دیانا، چت شده؟ حالت خوبه؟ دیانا با تعجب به برند نگاه کرد و گفت: حالم خوبه ولی چی شده به فکر پرسیدن حالم افتادی؟


شکل بهترش به این شکله:

نقل قول:
دیانا خندید و گفت:
-خب بابا حالا اینقدر حرص نخور، براندون.

براندون با لبخندی در ادامه سخن دیانا جواب داد:
-من از دست تو حرص نخورم چیکار کنم؟ راستی دیانا، چت شده؟ حالت خوبه؟

دیانا با تعجب به برند نگاه کرد و گفت:
-حالم خوبه... ولی چی شده به فکر پرسیدن حالم افتادی؟


گاه گداری هم میشد که مشاهده میکردم علائم نگارشی رو دقیق رعایت نمیکنی که این موضوع کاملا قابل رفعه. گاهی هم پیش میومد که داستان خیلی سریع جلو میرفت، مثلا اونجایی که سوان برمیگرده و میگه :
نقل قول:
دیانا کارتر، تو دیگه انسان نیستی. سفیدی تو به پایان رسیده‌. بطری ای که من بهت دادم توش خون بود و ظاهراً تازگی خون آشام شدی و نمی دونستی. زخم های زیر ناخن هات نشون دهنده این موضوعه. به خاطر خون نخوردن حالت بد شده بود. این اتفاقیه که اگه یه مدت خون نخوری برات می افته.


یکم حس میکنم بی حوصله به اینجا و جایی که با براندون مقابل میشی پرداختی. ولی در کل پستت خوب بود ولی جای پیشرفت داره.

آقای لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی‌: 30

تو رو خدا یه سر به ثبت احوال بزن این اسمتو عوض کن!
اون پشه هه هنوز همونجاست؟ از طرف من دستی به سرش بکشو نازش کن. باشد که نرم شود وگرنه خون درون شکم آن را نیز میمکیم.
فقط یه جا علائم نگارشیو رعایت نکردی که مهم نیست. پست سرگرم کننده و بامزه ای بود.

گابریل تیت : 29

سلام گب! چطوری؟
خب، پست خوبی بود، شاید بهتر باشه بگم خیلی خوب بود. احساسات رو درش توضیح دادی و تونستی کاری کنی که بتونم راحت با پست ارتباط بگیرم؛ ولی ولی ولی... همیشه بعد از اینکه یک بند رو تموم کردی دوتا اینتر بزن، پستت رو یک دور بعد از نوشتنت بخون که نه غلط تایپی داشته باشه نه مشکلات نگارشی، و با ویرگول هم صلح کن! گاهی واقعا نیازی به نقطه ویرگول نیست و میشه به راحتی با ویرگول میشه حلش کرد. ولی در کل عالی بودی. لذت بردم.

نیکلاس فلامل: 30

مختصر، مفید و خلاقانه!

آماندا ویلیامز: 30

حرفی میمونه؟ فقط همین که بگم عالی بود!

پیوز: 30

خیلی خوب بود. فقط تورو خدا تو هر رولت یه سری آدمو تیکه تیکه نکن!

جیانا ماری: 28

سلام جیانا، اول از همه بگم واقعا پیشرفت چشمگیری داشتی و عملا دیگه پستت زیبا و گیرا شده، ولی خلاقیتت توی این پست یک مقدار کلیشه ای بود که ایرادی نداشت بهرحال خوب توضیحش دادی. ولی به همین دلیل دو نمره ازت کم کردم ولی باز هم میتونم بگم پست خیلی خوبی رو ازت شاهد بودم.

اسکورپیوس: 27
اسکورپیوس چطوری؟ بابا خوبه؟ خانواده خوبن؟ ببین پستت اوکی بود، ولی برای مثال توی بند دوم آخرش رو غلط تایپی داشتی و یه حرف رو ننوشتی و یه اینتر زدی. خلاقیتت یک مقدار احساس میکنم سرسری بود، به نظرم چیزی نبود که بخواد تاثیر مستقیم و خیلی خاصی توی ایفات داشته باشه ولی بهرحال نمیشه گفت بد بود. اینکه یک مقدار سریع همه چیز تموم شد من رو شوکه کرد. چرا که به قول خودت این احساسات در مدت کمی ایجاد نشده بودن که بخوان با یک جمله از بین برن، ولی در کل پست خوبی بود. میدونم که واقعا مستعدی و قلم خوبی داری پس ادامه بده.

پلاکس:30

ارباب لبخند زد؟ خوب بود و بانمک، کوتاه و خلاقانه. دوستش داشتم.

کتی: 24

کتی پستت از لحاظ ظاهر خوب بود، ولی خلاقیت چندانی برای این پست به کار نبردی، شاید دلیلش این باشه که میخواستی تو تمامی کلاس ها شرکت کنی یا شایدم به خاطر این بود که به پست های ادامه دار عادت کردی ولی نتونستم ارتباط خاصی با رولت بگیرم. چرا که تا اومدم احساس کنم دارم وارد فضای رولت میشم سریع تموم شد. و خب درصد زیادی از معیار نمره دهی من خلاقیت و ابرازه، که متاسفانه این پستت نداشت. ایرادی نداره، استعدادش رو واقعا داری چون تو رولای دیگه ازت دیدم چقدر میتونی محشر باشی، امیدوارم جلسه بعدی نمره کاملی بهت بدم.

لینی وارنر: 30

حرفی نمیمونه، لذت بردم.

ارکو: 30

آرکو سان آرکو سان، خوش اومدی به کلاسم. چه خاطره هایی که نداریم با هم!
فقط تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با اینتر رفاقت کن دوست من!

سدریک دیگوری: 30

سدریک! سدریک! آهای سدریک! بیدار شو نمرتو دادم!
خوب بود پستت، خلاقیت، زیبایی ظاهر، همه چی تموم. لذت بردم.

----------------------------------------------------------------------------------

در آخر باید بگم از همتون ممنونم که شرکت کردید. کسایی که نمره کامل نگرفتن همونجوری که اول پست گفتم، این دلیل نمیشه شما مستعد نباشید، تک تک شمایی که تو این کلاس شرکت کردید قلمتون عالیه و به راحتی میتونید بهترین های تاریخ سایت بشید. پس نتیجتا ناامید نشید که این تازه اولشه.

حالا دیگه جمع کنید برید تا جلسه بعد تا خون تک تکتونو نمکیدم!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.