هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴
#51

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۵ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶
از کرج...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
ساعت ده صبح بود،برج ریونکلا شلوغ شلوغ بود،مایکل کرنر با ترس و وحشت مانند گاو رم کرده وارد برج ریونکلا می شود،همه با تعجب به مایل خیره می شوند،پس از چند دقیقه لونا لاوگود جوان با کمبرد پدرص وارد سال عمومی ریونکلا می شود و با عصبانیت به مایکل کرنر خیره می شود.
.
- اون مایکل کرنر رو بگیرید تا سیاه و کبودش کنم!
.
اورلا کوییرک،با شنیدن نام مایکل کرنر با کفگیر داغ وارد سالن عمومی می شود.
.
- مایکل کرنر رو بگیرید تا سرخش کنم.
.
همه تعجب کرده بودند،ناگهان پروفسور فلیت ویک از دفترش بیرون می آید.
.
- اینجا چه خبره؟ چی شده؟
.
اورلا کوییرک و لونا لاوگود پیش پروفسور فلیت ویک می روند و مایکل کرنر سعی می کند تا از جمع خارج شود.
.
- دیروز موقع ناهار مایکل کرنر توغذای من معجون عشق اورلا و تو غذای اورلا معجون عشق من رو ریخت و آبرومون جلوی همه رفت.
.
پروفسور فلیت ویک مایکل کرنر را صدا می کند.
.
- راست میگن؟ چرا اینکارو کردی؟
.
مایکل کرنر با ترس پیش پروفسور فلیت ویک می آید.
.
- نمیدونم! :|
.
همه با تعجب به مایکل کرنر خیره می شوند.
.
- نمیدونی؟ یعنی چه؟
.
مایکل با ناراحتی از جمع فاصله می گیرد،پروفسور فلیت ویک به لونا لاوگود و اورلا کوییرک نگاهی می کند.
.
- ناراحت نباشین،خودم باهاش حرف میزنم و به خانوادش نامه میدم.
.
مایکل کرنر با ناراحتی از برج ریونکلا خارج می شود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۴
#50

مادام پامفری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۴ دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۵:۰۸ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۵
از ازاون دور دورا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 59
آفلاین
تنها در راهرو های سردر گم کننده هاگوارتز پیش میرفت به دنبال چه چیزی؟
هیچی همین جور الکی به دنبال هیجان میگشت تنها ترسش پیدا شدن سروکله بوق بی محل پیوز است.چند ماه بود که این کار را هر شب تکرار میکرد تقریبا همه جاهای قلعه را بلد بود دیروز سر کلاس معجون ها پ.اسنیپ از او به دلیل دیر رسیدن به کلاس5نمره از ریون کم کرده بود و گفته بود که هیچ کس قلعه هاگوارتز را به طور کامل نمیشناسد.
اما امشب احوال پاپی زیاد خوب نبود مسابقه کوییدیچ با اسلی ها کلی انرژی از او گرفته ودلش خفن خواب میخاست که........
به دری خورد که قبلا آنرا ندیده بود خیلی آؤام در باز کرد
غیژژژژژژژژژژ غیژژژژژژژژ
زهر مار خفه شو در باز کرد در ابتدا در داخل اطاق چیزی قابل تشخیص نبود اما بعد چند لحظه چشمان پاپی به آینه ای افتاد رفت جلو آن چیزی وجود نداشت بالای آینه نوشته بود
(((برای دیدن دنیای آینده موازی)))
چشمانتان را ببندید

پاپی چشمانش را بست و دوباره باز کرد
بلاور نکردنی بود دنیای مشنگ ها را نشان میداد همه جا از آسیا گرفته تا آفریقا و آمریکا و اروپا غرق در عشق و آزادی برابری بود همان آرزوی مردان بزرگ تاریخ مشنگیت همه با هم برابر بودن هیچ جا اسلحه وجود نداشت خونی ریخته نمیشد
پاپی غرق این دنیا شده بود که تصاویر کم کم نا پدید شدن و پاپی بدون هیچ حرکت اضافه ای همان جا به خواب رفت تا فردا با اردنگی فیلچ از خواب بلند شود اما ارزش امتحان کردن را داشت.



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۴
#49

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
گاهی اوقات هیچ چیز قبولت نمیکند.نه دیگران،نه دنیایی که در ان زندگی میکنی و نه دنیایی که ارزوی رسیدن به انرا داشتی،حتی با انکه به ان رسیدی،ولی باز هم قبولت نمیکنند.حتی خودت هم خودت را قبول نمیکنی...و هیچکس...
نمیدانی چرا دلیل انکه خودت هم خودت را قبول نداری را نمیتوانی قبول کنی!حتی با انکه میدانی چیست و مشکل کجاست اما انقدر دیگران با زبان سردی همه تخیلات و همه تفکراتت را حتی درباره خودت انتقاد کرده اند که دیگر در دلت جایی نمانده است برای قبول حرف های نوعی منطق که در وجود خودت است...
ایلین...دختری که همیشه دیگران انرا به دختر اشراف زاده خون اصیلی با خوانواده ای معتبر و ثروتمند میشناختند این احساس را بیشتر از هر کس دیگری حس میکرد.
هیچکدام از چیز هایی که داشتند به کارش نمی امدند.نه ثروتش...نه خوانواده ی معتبرش که به خاطر انکه او همچو بانویی اشراف زاده بار بیاید،همچون دختری نوجوان و پرشور با او برخورد نکردند.
هیچکدام از اینها بدردش نمیخوردند.نه در حالی که در هاگوارتز با وجود تمام تلاشش او را به باد انتقاد و سرزنش میگرفتند.نه در حالی که مجبور بود نقابی با صورتی گلگون و لبخندی زیبا بر چهره اش بنشاند و درحالی که در درونش به جز غم و اندوه چیزی ندارد فریاد بزند که:من خوشبختم و همه چیز مطابق میل من پیش میرود!
نه در حالی که در مقایسه با افراد قبل از خود سرزنش میشد.در حالی که میبایست غروری مسخره را همچنان حفظ کند و هرگاه نامش را میپرسند با تمام غرور بگوید:ایلین پرنس!
***
تیله ها را با حواس پرتی در دستانش میغلتاند.همانطور بی هدف و قدم زنان در جنگل ممنوعه پیش میرفت.
بی توجه به زوزه شبح وار باد که با زوزه های رعب اور یک گرگینه در انتهای جنگی ترکیب میشد.بیتوجه به برف های منجمد و بی رحمی که حتی یک نقطه از بدن دختر جوان را از گزند خود دور نکرده بودند.
دختر جوانی که چهره رنگ پریده اش سرد و منجمد شده بود و گیسوان بلندش را باد شمالی درهوا میپراکند.
به سخنانی می اندیشید که امروز و دیروز و همیشه شنیده بود:
اشتباه میکنی!
غلطه!
نمیتونی!
اشتباه!
اشتباه!
اشتباه!
سرش را به شدت تکان داد.مانند انکه بخواهد ان تفکرات مانند مشتی از حروف سربی از ذهنش بر زمین فرو ریزند و در برف ها اب شوند.
بی اختیار فریادی کشید و تیله های در دستش را به زمین پرتاب کرد.
تیله ها در برف ها فرو رفتند و گم شدند.
لحظه ای ایستاد.خاطرات امروز دوباره به یادش امدند...
ـ تو!دوشیزه پرنس!بیا اینجا.
ایلین از میان جمعیت تیم کوییدیچ جلو امد.
ـ بله استاد؟
نگاه استاد سرد بود...سرد و بی احساس.
ایلین تصورات شیرینی داشت.بعد از انهمه تمرین...بعد از انهمه تلاش الان میبایست مورد تشویق واقع میشد.بایستی نگاه هایی پر امید را از دوستانش دریافت میکرد. و انرژی که او را به سمت هدفش سوق میداد.
اما ناگهان همه چیز با تبر یک جمله شکسته شد.
ـ تو اخراجی.
انگار چیزی در گلوی ایلین گیر کرد.
ـ چی؟ولی من...
ـ متاسفم دوشیزه پرنس...بازی شما عالیه ولی ما یه بازیکن بهتر از تو رو برای تیم پیدا کردیم.
ـ منظورتون چیه؟...من...ولی من اینهمه تلاش کردم...
استاد هیچ چیز نگفت.تنها روبه تیم کرد و گفت:
بریم...
ایلین با نگاه شک زده خود به انها خیره شد.جارویش بی اختیار از دستش بر زمین افتاده بود.
اما وقتی به خود امد دید تنها چیزی که در روبه رویش میبیند تنها انبود درختان کاج و ممرزی است که جامه سپید برف گم شده اند.
چگونه ممکن بود تنها یک لعبت شود درحالی که برای هدفش از لحظه لحظه های زندگی اش مایه گذاشته بود؟
و اکنون جوابش را با چه چیزی دادند؟با همان چیزی که حتی فکرش را هم نمیکرد.
ایلین همیشه و همیشه و در همه جا تنها یک نقاب بر چهره داشت.نقابی که باعث میشد نامرئی جلوه کند.
کاملا نامرئی...درحالی که واقعا نامرئی نبود.اما چه اهمیتی داشت؟چه کسی به ایلین اهمیت میداد؟
چه کسی اهمیت میداد درحالی که او رابه همین راحتی راندند؟
چگونه میتوانست تحمل کند؟انهمه بی رحمی را؟
چگونه میتوانست توجه افرادی را جلب کند که حتی از نزدیک شدن به او احساس ننگ میکردند؟
نمیدانست گناهش چه بود...شاید این بود که به اندازه (معرفت)خود برای دیگران ارزش قائل میشد نه(لیاقتشان).
ایلین با وجود سن کمش خیلی چیز هارا فهمیده بود.اینکه همیشه خودش اشک هایش را پاک کند...اینکه کریسمس را تنهایی جشن بگیرد...اینکه خوبی به انسانها بدی می اورد نه خوبی...اینکه تلاش برای نیکی کردن سرانجام به بنبستی میرسد و راحت میشکند و فرو میریزد.
و اکنون چیزی را به واضح ترین نحو ممکن فهمیده بود.
اینرا که برای روی پای خود ایستادن از کمک هیچکس چیزی نخواهد.
اما سوسوی نوری در قلب ایلین در حرکت بود که گاهگاهی یک قسمت از دیوار های تاریک و زخمی قلبش را روشن میکرد و میرفت.
ایلین روی زمین زانو زد...روی برف ها.
و به اسمان خیره شد.اسمانی که یه زمانی زیر سقفش شادی را تجربه کرده بود و گاهی بدترین لحظات عمرش.
دستش را که درون برف ها فرو کرد،انگشتانش تیله های فرورفته در برف را حس کردند.
انگشتان بی حس شده اش تیله ها را گرفتند و از برف ها بیرون اوردند.
ایلین اندکی به انها نگریست و امیدی در دلش رخنه کرد.
چیزی که انعکاس تبسم رویا را به سمت قلبش متمایل میکرد و در این هوای سرد و طاقت فرسا به او گرما میبخشید.
او باید تصمیمی میگرفت که قدرت را بیش از پیش احساس کند.
او ایلین بود...دختری همچو کوه.محکم و استوار،با اندیشه های آینده نگر.
و کسی نبود که شکست را به راحتی پذیرا باشد.
با خودش گفت:گاهی بهتر است نسبت به نگاه دیگران کور شد.اگرچه مارگونه باشد و گزنده اما بی توجهی همچو زهری مهلک تر و تلاش همچو پادزهری موثر تر اثر میکند.
ایلین برخواست.قاب سیاهی را شکست.تخیل را به حال خود گذاشت.
تیله ها را در دستانش فشرد و به سمت قلعه حرکت کرد.


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۴
#48

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۰:۲۱:۰۸ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
زير لحاف آنقدر گرم بود که آريانا داشت فکر مى کرد خوشبختى يعنى همان جا بماند. ولى ساعت هر پنج دقيقه يک بار زنگ مى خورد و يادآورى مى کرد که بايد بلند شود وگرنه ديرش مى شود. سپس دخترک نظرش را عوض کرد. شايد خوشبختى يعنى مى توانست لحاف را بپيچد دور خودش و برود سر کلاس. در کلاس ناگهان متوجه شود بقيه ى دوستانش هم لحاف پيچيده اند دور خودشان. يک کرسى وسط کلاس بنا شده و چاى و خوراکى هم هست و استاد داستان مى خواند تا آن ها بخوابند.

ززززييينگگگگگ

- خيلي خب. خيلي خب بلند شدم.

لباس که پوشيد، براى تصوير داخل آينه لبخندى زد و راه افتاد. با اينکه پاييز بود و زمان درس، ولى راهروها خلوت بودند. حتى اشخاص درون عکس ها هم خواب بودند. آن ها هم خواب را در آن صبح سرد خوشبختى مى دانستند. هر از گاهى صداى خنده ى چند دانش آموز از دور به گوش مى رسيد و بلافاصله صدا خفه مى شد. راهروها مى ماندند و بادهاى سرگردان که زوزه مى کشيدند.

از راهرو که به سمت چپ پيچيد، پلکان طويلى که به کلاس پيشگويى مى رسيد مشخص شد. اين موضوع که به پيشگويى علاقه و صد البته اعتقادى نداشت، رفتن به آن کلاس را برايش سخت تر مى کرد. هووووفى گفت و راه افتاد.

در نيمه هاى پلکان بود که روونا دوان دوان از کلاس بيرون آمد.
- سلام آريانا.
- سل..آآآآ.. مممم... لعنتي خيلي خوابم مياد.
- برو بخواب خب.

برود و بخوابد؟! درست شنيده بود؟

- کلاس؟!
- کلاس تعطيله. پرفسور حالشون خوب نبود.

آريانا ابتدا به حالت درآمد. سپس جلو رفت و روونا را بغل کرد.
- خيلى دوست دارم روونا.
- لعنتي.. خواهر دامبلدوره كه منو بغل كرده؟

ولى فرصت نيافت کار ديگرى بکند چون آريانا او را رها کرد و پلکانى که آمده بود را بازگشت.

- کجا ميرى آريانا؟
- دوست دارم.
-

مى دانيد، شايد خواب خوب باشد. لحاف گرم وقتى هوا سرد است... وقتى صبح است، خوشبختى باشد ولى خب مى دانيد، خوابتان که بپرد... پريده ديگر!

آريانا دوان دوان راهرو ها را رد كرد. مي خنديد. آن بيرون برف مي آمد. از در قلعه که بيرون رفت، آن ها را ديد.
دوستانش!
هاگريد و چندين دانش آموز سال اولى دور آتش بزرگى حلقه زده بودند. صداى خنده ها و حرف هايشان از دور مى آمد. کمى که جلوتر رفت هاگريد او را ديد. دستان بزرگش را باز کرد و دخترک را بغل کرد. آريانا با آن حجم بغل بايد صاف مى شد. بايد طور مي شد خب! نكه نشد... ولي دوست داشت. يك بغل واقعي. نه ساختگى و سرد. از آن دوستانه ها تا ابد.

آريانا به بقيه ى سال اولى ها هم سلام کرد و جلوتر رفت تا کنار آتش باشد. دستش را بالاي شعله ها گرفت.
- کلاسمون تعطيل شد.

و با اين حرفش موج اعتراضات سال اولي ها از كلاس ها شروع شد.
- اصلا خوب درس نميد.
- قيافه هم نداره آخه.
- من ديگه خسته شدم. کى مى خواد هفت سال درس بخونه؟
- منم خسته شدم...

سال اولى ها با تعجب به سمت آريانا بازگشتند.
- از قضاوت شدن.

تتتتتتتتق

آ.. آآآآآآخ..

آريانا وقت نكرد سر ضربه خورده اش را بمالد چون چشم که باز کرد، گلوله برف بعدى لاکرتيا را ديد که به سمت صورتش مى آمد.
- لعنتى!

و سرش را خم كرد. گلوله از او گذشت و صاف خورد...

آآآخخخخ...

تو صورت هاگريد.
خب هاگريد مى تونست کمى کوچک تر باشد تا هدف ناخواسته ى همه نشود.

تا حواس لاک به هاگريد پرت بود آريانا گلوله ى سفتى را آماده کرد. با خونسردى و نفس نفس زنان...
- لاکى!

و وقتى دخترک برگشت...

- بگير که اومد!

البته که خوشبختى همه جا هست. فقط... بايد پيدايش کنى. فقط بايد بخواهى که ببينى اش! :)



Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۱۷ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴
#47

گبریل دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۲ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۰:۳۹ سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۸
از محبت خار ها گل می شود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
در سالن مخصوص گروه اسلیترین در گوشه ترین گوشه مبلی که در گوشه ترین گوشه اتاق قرار داشته نشسته بودم و با رد شدن هر کس 30 در جه در جهت مخالفش می چرخیدم، نه تنها واسه این که خیلی خجالتی بودم بیش تر واسه این که عنوان کتابی که داشتم می خوندم یعنی لیلی و مجنون نوشته نظامی مشنگ به چشم اصیل زاد های باکلاس تالار اسلیترین که زیر هلنا و بارون خونین نمی خوندن نیاد.

می شه گفت من درهاگوارتز دوستی نداشتم, البته دروغ یک دوست داشتم؛ اونم تابلو پیرمردی پیر و نابینا در بالای مبل گوشه ترین گوشه بود، که به خاطر زشتی و قدیمی بودن کسی به اون اهمیت نمی داد و من همیشه در گوشه ترین گوشه نشسته و وقتی کسی نبود کتاب های کلاسیک مشنگی رو واسش می خوندم, البته هیچ وقت بهش نگفتم اون کتاب ها مشنگی بودن من اون تابلو رو با تمام وجودم دوست داشتم برای من کل هاگوارتز بود و تابلوی پیر نابینا گوشه ترین گوشه تالار سبز اسلیترین تا این که یک روز که داشتم براش از داستان های مشنگی تعریف می کردم به قدری غرق داستان زیبای شکسپیر شده بودم که یادم رفت جبه های مشنگی داستان و حذف کنم و دتسم رو شد و پیر مرد نابینای مهربان گوشه ترین گوشه تالار چهر واقعی خودش به من نشون داد و با بلند ترین صدایی که می تونست منو تحقیر کرد و وقتی که گفت شرط می بندم دورگه هم هستی ؛ حس کردم خون تو رگ هام به جوش میاد به سرعت به سمت اتاقم رفتم و هرچی کتاب مشنگی داشتم تو شومینه اتاق انداختم و سپس با وردی دودش از بین بردم و صبر کردم .

شب شده بود 3 ساعت از ساعت خواب گذشته بود که با ارامی از تخت بیرون امدم و پله های پیچ در پیچی که خوابگاه دختران را به سالن عمومی اسلیترین ربط میداد پیمودم ؛ در سایه ایستادم و وقتی اثری از ارشدی ندیدم یواش یواش به سمت تابلو رفتم از انجا که تابلو نابینا بود متوجه حضورم نشد و البته این کار را برای من خیلی اسان کرد دوختن لب یه تصویر متحرک که می تونه تو رو ببینه با سوزن و نخ دقیقا کار اسانی نبود ولی نابینایی اون انگار همه ورق ها را به نفع من تغییر داده بود؛ پس با سرعت دهانش را دوختم و با صورت متحیر تابلو مواجح شدم پس گفتم :

-دوست عزیزم امدم اخرین قصه ای که می شنوی رو هم برات تعریف کنم؛ روزی روزگاری دختری نمیه پریزاد وجود داشت به اسم گابریل این دختر عاشق, عشق بود؛ عاشق کتاب های عشقی, و عاشق پیرمرد نابینای گوشه ترین گوشه تالارش اما یه روزی اون پیرمرد به دختر داستان ما پشت کرد می دونی دوست عزیزم سیاهی با انسان به دنیا نمی اید بلکه توسط دیگران دردل انسان ها گذاشته می شه؛ اون ها نور رو از قلب انسان ها می گیرن و به جاش سنگ و قرار میدن سنگی که تو در دل این دختر کوچلو قرار دادی و با اون سنگ این دختر کوچلو می شکنه هر شانسی از خوشبختی که حتی نزدیکی در خونتو بزنه .

بعد از اون پرد ها رو روی تابلو گذاشتم و سرمست از حس زیبای انتقام تابلوی پیر مرد نابینای گوشه ترین گوشه تالار که الان لال هم شده بود به حال خود گذاشتم تا تا ابد در تنهایی و عذاب بپوسد.


ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۳ ۲:۲۲:۳۵
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۳ ۱۵:۰۸:۴۰
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۳ ۱۵:۱۱:۴۰

[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷ سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۴
#46

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۰:۲۱:۰۸ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
توي كتابخونه نشستم. پشتم به ميز کتابداره ولى حسش مى کنم که با اون عينکش که شبيه عينک داداش آلبوسمه، خم شده رو برگه هاش و هر از گاهى سرش رو بلند مى کنه و زل مى زنه به من.
بايد درس بخونم ولى نمى تونم ننويسم. خاطرات رو همه رو بايد نوشت.. با تمام جزئيات. وقايع کوچيک و بزرگ و چيزهايى که کسى نمى بينه. چيزهايى که کسى بهشون توجه نمى کنه.

کتابخونه ساکته.. مثل هميشه. انگار حرفى براى گفتن نداره.. شايد هم.. داره ولى نمى تونه بگه. بايد تو کتابخونه ساکت باشى تا حرفاش رو بشنوى. بايد خوب گوش بدى. بايد حرفاش رو کشف کنى.. از بين کتابا، جزوه ها، قفسه هاى قديمى. به همين علته كه توي كتابخونه هميشه سكوت برقراره.

به عنوان فشفشه توى هاگوارتز بودن اصلا خوب نيست. چوبدستى گاهى به حرفت گوش ميده و گاهى هم مى زنه به سرش و به تته پته مى افته. کار نمى کنه. مدام فرياد مى زنم:<< اکسپليارموس!>> ولى چوبدستى کر شده. اطاعت نمى کنه. تو اين مواقع دوست دارم گريه کنم. معمولا هم همين کارو مى کنم فقط سعى مى کنم کسى نبينه. بلاخره يه روز بايد يه جادوگر واقعى بشم. يه جادوگر که وقتى طلسم رو فرياد مى زنه، چوبدستى بهش عمل کنه.

مى دونيد من هم گاهى با خودم ميگم جادو بايد تو وجودت باشه و طلسم خيلى مهم نيست ولى.. مهمه! لازمه.

نيم ساعت پيش لاکرتيا هم اينجا بود. روزاى تمرين کوييديچ رو بهم يادآورى کرد و گفت که يه وقت جا نمونم. تو چشماش خوندم که مى ترسيد نتونم پرواز کنم. که وسط مسابقه، جادوى فشفشگيم ته بکشه و با سر سقوط کنم. بهش خنديدم و خب فکر کرد خوشحالم که مى خندم.. و اونم خنديد. عجله داشت. مادام پينس اجازه ى ورود گربه ش، قاتل رو نداده بود و لاک مى خواست سريع تر بره. پچ پچ که مى کرد صداى نچ نچ مادام پينس باهاش هماهنگ مى شد. در آخر هم با پاى خودش نرفت بلکه مادام پينس با اخم اومد سمتمون و بعد از کلى موعظه و اينکه بهتره خجالت بکشيم، لاک رو بيرون انداخت.

مي خواست من رو هم با لاك بندازه بيرون ولي بعد منصرف شد. مي دونم.. به خاطر داداش آلبوس اين كارو نكرد. كلا زياد نمي بينم داداشم رو ولي گويا تأثيرش روم خيلى زياده. همه ازم حساب مى برن. کارام زود راه مى افته و من.. متنفرم از اين حالت. از اينکه من رو به خاطر خودم نخوان و فقط به خاطر ترس از يکى ديگه بهم احترام بذارن.

قبول دارم زندگى يه فشفشه خيلى سخته ولى يه عالمه هم خوشبختى قطعا داره. کسانى که سوار جارو مى شن مطمئن هستن که نمى افتن. ولى من نيستم. مطمئن نيستم. هر لحظه امکان داره لنگ بزنم و بيافتم و اين باعث مى شه حس واقعى يه پرواز رو داشته باشم. حس واقعى معلق بودن. کسانى که رو جارو مى شينن مى دونن بايد بتونن پرواز کنن و اگه پرواز کردن خب ديگه خوشحالى نداره ولى من با زور پرواز مى کنم. مطمئن نيستم بتونم ولى تلاشم رو مى کنم و اگه موفق بشم کلى هم خوشحالى برام به همراه داره. هر دفعه يکى از طلسمام کار مى کنه خوشحال مى شم. هر دفعه احساس مى کنم جادوگرم خودم رو خوشبخت احساس مى کنم و.. اينا.. حساييه که فقط يه فشفشه تجربه ش مى کنه.
درسته..
خوشحال نيستم که يه فشفشه به دنيا اومدم ولى.. خوشحالم که مى تونم با وجود سختى هاش، خوبى هاش رو هم ببينم. :)


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴
#45

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۰:۲۱:۰۸ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
فصل پائيز فصل عجيبى ست. تکليفش خيلى مشخص نيست. نه مثل تابستان گرم و.. نه مثل زمستان سرد. نه آنقدر خشن که غيرقابل تحمل باشد و نه آنقدر شيرين که دل آدم را بزند. بى دليل نيست که خيلى ها عاشق پائيز هستند. عاشق برگ هاى زرد و نارنجى قشنگش. عاشق هواى ابرى آرام اش. مثل فردى که يک گوشه بنشيند و در حال و هواى خودش باشد.

کتاب رياضيات جادويى را باز کرده بودم و با چندين دفتر و چرک نويسى که در اطرافم بود داشتم سعى مى کردم مسائل را بفهمم. مدام ابتدا به ساعت مچى ام نگاهى مى انداختم و بعد از پنجره به منظره ى درختان و جايگاه خورشيد در آسمان. نه اينکه خواسته باشم ساعت زود بگذرد ولى اگر قرار بود اتفاقى بيافتد بهتر بود زودتر انجام شود. بايد براى تمرين کوييديچ مى رفتم. متنفرم از اينکه بيخيال مسائل رياضى ام شوم. از اينکه کارى را نصفه رها کنم ولى کوئيديچ فرق مى کرد. کوئيديچ يعنى تيم، يعنى ما، يعني دور هم كاري را با عشق انجام دادن، يعني يكي براي همه و همه براي يكي، يعنى خوشحالى همه و نبايد کم کارى مى کردم. با خستگى و تق محکمى کتاب را بستم. جارو را از زير تخت برداشتم و همراه کتاب راه افتادم.

از تالار بيرون آمدم. هواخنك بود. ابري بود اما نمي باريد. گرچه درختان سبز و با ابهت بودند ولى بوى پائيز خيلى خوب به مشام مى رسيد. که بود که نداند اين سفت و سختى درختان همه اش ظاهر سازى است و درواقع دارند از درون مى شکنند. يک نابودى تدريجى.

در گوشه ى حياط، ترم آخرى ها دور آتش حلقه زده بودند و مى خنديدند. و اگر از من بپرسيد مى گويم سيب زمينى زغالى آن وسط کم بود. يا مثلا ايرما که کتاب طرز پخت سيب زمينى را در چند ثانيه ياد بگيريد را معرفى کند. برادرم آلبوس که داستان هاى بيدل نقال را تعريف کند. جيمز و ويولت که مدام جيغ و داد کنند. يا تدى که آرام و متين زل بزند به آن ها. زاخارياس که بعد از چند دقيقه حرف مفت زدنتان از لابه لايشان تحليل هاى جدى اى را دربياورد. اما نبودند. فقط چند ترم آخرى خواب آلو و خسته. راهم را کج كردم سمت زمين بازى. مى دانستم کمى زودتر راه افتاده ام و خب طبق انتظارم کسى آنجا نبود. من بودم و يک زمين خيس از باران ديشب. جارو را زمين گذاشتم و کتاب را باز کردم. عرض زمين را طى مى کردم و با مدام تکرار کردن سعى داشتم فرمول ها را حفظ کنم.

تالاپ

و پاى چپم تا زانو در چاله اى از گل فرو رفت. علاوه بر شلوارم، ردايم هم تا نصف کثيف شد. بچه ها را ديدم که از دور مى آمدند. کتاب را پرت کردم کنار و همانطور که پايم در گل بود روى زمين دراز کشيدم. داشتم با حرص مى گفتم:
- عاااليه.. از اين بهتر نمى شه..

که يک برگ زرد رنگ نشست روى صورتم. ناراحتى چند لحظه پيشم را فراموش کرده و شده بودم يک دو نقطه پرانتز. با هوووووفى برگ را پرواز داده و با خوشحالى گفتم:
- Hello autumn. :)


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۴
#44

ریونکلاو، محفل ققنوس

گلرت پرودفوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۴:۰۱ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸
از قلعه ی نورمنگارد
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 509
آفلاین
بازنویسی رول به اصطلاح طنزدفتر مدیریت از پروفسوراسنیپ به قلم گلرت پرودفوت!

یکی از ساعت های بعد از ظهر، سرسرای بزرگ هاگوارتز:

ملت دانش آموز در سرسرای بزرگ جمع بودند و به قطرات گرمای آتشین که از سقف جادویی بر سرشان میبارید نگاه میکردند و در همان حال فکر میکردند که چرا در این وقت روز در اینجا جمع شده اند.
- من فکر کنم میخوان کیک بدن!
- یکی امتیاز منو بده بیاد! من خفنم! من رول های خوب خوب مینویسم! اگه قهرمان نشم همتونو به بوق میکشم! چرا از هر چونصد نفر که توی هافلپاف گروهبندی میشن، هونصد نفر لاگ اوت میکنن و دیگه لاگ این نمیکنن؟! ریونکلا باید برای این موضوع پاسخگو باشه! ازشون چونصد امتیاز کم کنین یا همتونو آتیش میزنم!
- در کلاس های دانگ نورانی شرکت کنید! تا بتونید چهارزانو از زمین بلند بشید..!
- دروغ میگه! جنس قلابی بهتون میندازه که به جای اینکه دنیا به صورت افقی دور سرتون بچرخه، به صورت عمودی چرخش پیدا کنه و زمین جلوی چشمتون به جای چپ و راست رفتن، بالا و پایین بره!
- آقا یکی به داد برسه! ما شکسپیر که از اعضای قدیمی ریونکلاس رو آوردیم توی هاگ رول زده در حد هملت، استاد بهش دو داده. نویسنده ی بیچاره بعد از چونصدسال در نهایت "نبودن" رو انتخاب کرد و دار فانی رو وداع گفت..! :vay:

همچنان که وضعیت سرسرا کم کم در حال تبدیل شدن به میدان جنگ بود، سیوروس اسنیپ، مدیر فعلی مدرسه از روی صندلی بزرگ و مجلل خود بلند شد و به اساتید که در کنارش نشسته بودند نگاه کرد، تنها یک صندلی در سمت راستش خالی بود.

اسنیپ در حالی که مثل همیشه ابری از دود در بالای سرش شکل گرفته بود و چهره اش بسیار با ابهت بود، به ارامی ردای سیاهش را که دوردوزی های سبزداشت تکانی داد وسپس دستانش را بر هم زد. سالن در کسری از ثانیه در سکوت غرق شد.
- اولا که گروه شما جلوئه و اگه اعتراض کنین، همینجا هاگ رو میبندیم و میریم خونمون که شما بمونین و هاگتون. بعد از اون، هملت که سهله؛ اودیسه هم اگه تحویل بدید، چون نمره دهی یه چیز سلیقه ایه، تا زمانی که استاد نخواد، بیشتر از دو نمیگیرید! ...در هر صورت، خواستم اینجا جمع بشید تا پیرامون پاره ای مسایل با شما صحبت کنم. اولین مورد در خصوص مسله جام آتش هست...

سوروس اسنیپ نگاهی به صندلی خالی در میان صندلی مدیران کرد و ادامه داد.
- دانش آموزان عزیز و گرامی... جام آتش بدون هیچ برنده ای، به انتخاب اکثریت قهرمانان، به اتمام میرسه... امیدوار بودم که اتفاق بدی نیفته... ولی متاسفانه مسائلی پیش اومد که داشت حاشیه به وجود می آورد، پس با هماهنگی و نظر اکثریت قهرمانان همینجا تموم میشه. این وسط قهرمان گروه ریونکلا که از نظر امتیازی از بقیه جلوتر بود رو بوق هم حساب نکردیم و هرچی بوق بوق کنه، تصمیم ما گرفته شده!

- ببخشید استاد... نمیشه جام قهرمانی هاگوارتز رو هم همینجوری با موافقت سه تا گروهی که اول نشدن منحل کنیم؟!

سوروس اسنیپ پس از کمی اندیشه به سمت دانش آموز هافلپافی رفت و پس از کشیدن دستی بر سر دانش آموز، لبخندی بر لبانش نقش بست و این لبخند، شلوار دانش آموز بیچاره را به رنگ گروهش در آورد!

سوروس اسنیپ عادت به مهربان بودن نداشت اما شاید این بار را میتوانست فاکتور بگیرد...
- دویست و پنجاه امتیاز برای هافلپاف! برای هوش ریونکلایی این دانش آموز هافلپافی!

حالا هافلپاف با پانزده امتیاز از ریونکلا پیش افتاده بود اما سوروس اینجا متوقف نمیشد..! او باید بیش از این ریونکلا و تلاش اعضایش را به سخره میگرفت. کاری که در طول ترم بارها انجام داده بود و با جسارت تمام پس از آن سرش را بالا میگرفت!


فلش بک! جلسه ی شبانه ی مدیران گروه های چهارگانه به همراه مدیر هاگوارتز (منهی مدیر ریونکلا، لینی وارنر)

- سوروس راس میگه! یکی از ما سه تا گروه باید قهرمان بشه. مهم نیس کدوم، ولی باید یکی از ماها باشه! نباید بذاریم اونایی که از ما نیستن قهرمان هاگوارتز بشن و راس راس جلوی ما رژه برن!
- من میگم به جای این کار، تالار خصوصیشون رو آتیش بزنیم و بگیم چون قلعه رو سوزوندن، هفتصد امتیاز ازشون کم میشه. اینجوری هم هافل که یکی از ماست اول میشه، هم ریونکلا آخر میشه. نظرتون چیه؟!
- من فکر بهتری دارم، وندل! یادتونه پروفسور دامبلدور توی کتاب الکی الکی به گریف امتیاز میداد و گریف رو قهرمان میکرد..؟! من میگم ما هم همین کار رو بکنیم ولی برای گروه های غیر ریونکلا! برای این کار، باید بین خودمون تایین کنیم که کدوم گروه چندم بشه.

سوروس اسنیپ پس از گفتن جمله ی آخر، سه تکه چوب را از جیبش در آورد که نام های اسلیترین، گریفیندور و هافلپاف بر روی آنها به چشم میخورد. سوروس اسنیپ پس از نشان دادن آنها به نمایندگان گروه ها، چوبها را پشت سرش برد و پیش از آنکه برای کشیده شدن جلو بیاوردشان، با سه چوب دیگر که بر روی هرسه ی آنها عبارت اسلیترین قرار داشت، تعویض کرد. به این ترتیب، گروه های اول تا سوم به قید قرعه انتخاب شد.


پایان فلش بک!

سوروس اسنیپ به سمت میز گروه گریفیندور و جایی که هری پاتر نشسته بود رفت. اعضای گریفیندور خاطره ی خوشی از سوروس اسنیپ در یادهایشان نداشتند. آنها تلاش می کردند بهترین خاطره ی خود در مورد سوروس اسنیپ را به یاد بیاورند. بالای سر شاگردان گریفیندوری ابر سفید رنگی تشکیل شد و بهترین خاطره ی آنها از سوروس اسنیپ در میان آن ابر، نقش بست.

نقل قول:
یک سال پیش، شاگردان گریفیندور به همراه سایر شاگردان گروه های چهارگانه در سرسرا منتظر شروع ترم هاگوارتز بودند. سوروس اسنیپ پس از سخنرانی قرای خود در اولین دوره ی مدیریتش، نگاهی به هری پاتر سر میز گریفیندور انداخت و گفت:
- با توجه به قانون شکنی ها و گاوبندی‌ها با مدیر سابق، آلبوس دامبلدور توسط هری پاتر، چهارصد و نود و نه امتیاز از گریفیندورکم میکنم. اون یه امتیاز رو هم به خاطر مامان هری بهتون بخشیدم!


سوروس اسنیپ برای گریفیندوری ها همان معنی را داشت که گرگ برای گله! گریفیندور اگر تنها پنجاه امتیاز از دست میداد، باز هم در ترم هاگوارتز آخر می شد!

- به گریفیندور، با اینکه تک تکشون رو مخ من هستن و ازشون کلا به خاطر کله زخمی متنفرم، پانصد و پنجاه امتیاز میدم، دلیلش هم به خودم مربوطه. نتیجه نهایی امتیازات این گروه هزار و هفتصد و چهل و دو هست!

کسی دلیل این حرکت سوروس اسنیپ که کاملا با ایفای نقشش در تضاد بود را نمیدانست و سالن هنوز در شوک قرار داشت. پس از چند دقیقه آرسینوس جیگر که با اینکه یکی از اساتید محسوب میشد، سر میز گریفیندوری ها نشسته بود، شروع به دست زدن کرد و اعضای گریفیندور هم به تبعیت از او، دست زدند.

سوروس اسنیپ در نهایت به سر میز گروه اسلیترین رفت. دستی به شانه ی پسرخوانده اش گذاشت و چون "دلش میخواست" پانصد و پنجاه امتیاز به اسلیترین اضافه کرد. با توجه به این، اسلیترین با هزار و هفتصد و پنجاه و چهار امتیاز از سایر گروه ها پیش افتاد.

سوروس اسنیپ داشت به سمت جایگاهش باز میگشت که صدایی از میان استادان گفت:
- و برای ریونکلا به خاطر اینکه بدون اونها هاگوارتز یه دشت لم یزرع میشد، کار گروهی خوبشون و تلاششون برای نگه داشتن آرامش در هاگوارتز از جلسه ی دوم به بعد با وجود تیکه هایی که در طول ترم از جهت های مختلف بهشون مینداختن و هنوز هم میندازن... ؟!

پروفسور پرودفوت منتظر بود تا سوروس اسنیپ حداقل شصت امتیاز به گروهش بدهد و ریونکلا باز اول شود اما رفتار پروفسور اسنیپ جور دیگری بود. پروفسور اسنیپ پس از گذراندن تک تک ریونکلایی ها از تیغه ی عدالتش، در حالی که برای بازیابی قوایش مشغول خوردن شیر موز و پسته و چیزهایی از این قبیل بود، سرسرا را ترک کرد و ملت را با حوضشان تنها گذاشت!

شاگردان گروه های اسلیترین، گریفیندور و هافلپاف با اینکه میدانستند این ترم هاگوارتز از بدترین ترم های تاریخ هاگوارتز و بدترین ترم هاگوارتز به صورت حداقل در سه ساله ی اخیر بوده، از ترس اینکه مبادا مورد خشم مدیر ارشد زوپس نشین قرار گرفته و پروفسور مذکور پس از تجدید قوا، آنها را نیز از تیغ عدالتش بگذراند، زبان به کام گرفتند و دم نزدند.و بدین ترتیب نوزدهمین ترم تابستانی هاگوارتز به پایان رسید... در حالی که همه (گور بابای ریونکلایی ها) شاد و خوشحال بودند و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند! کور شود هر آنکه نتواند دید!


ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۵ ۲۰:۵۱:۲۱
ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۵ ۲۱:۴۹:۴۵
دلیل ویرایش: تغییر عصرونه به کیک طبق درخواست روبیوس هگرید

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر کوچک شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳ یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۴
#43

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
جنگ هاگوارتز کم کم داشت به شدت قبلش می شد. بعد از این که مشخص شد که هری پاتر بازهم از چنگ مرگ و همین طور لرد ولدمورت فرار کرده، نور امیدی در دل جادوگران و ساحره های سفید روشن شده بود.

- همه قدرتت همین بود؟! کرشیو!

بلاتریکس لسترنج در حالی بالای سر اورلا کوییرک جوان ایستاده بود، او را شکنجه می کرد و قاه قاه می خندید.
- شنیده بودم انقدر ضعیفی ولی انقدر؟ فکر کنم بسه!

اورلا بالاخره آرام گرفت. این چهارمین بار بود که توسط بلاتریکس شکنجه می شد و در واقع دیگر حالی برای دوئل کردن نداشت. سعی کرد خودش را به چوبدستی اش برساند ولی بلاتریکس سریع تر از او عمل کرد و چوبدستی اش را برداشت.
- اینو میخواس...

ناگهان پرتو نور قرمزی از پشت ستونی شلیک شد و باعث شد بلاتریکس به گوشه ای پرتاب شود و چوبدستی اورلا از دستش بیافتد.

پروفسور مک گونگال از پشت ستون بیرون و به سمت اورلا که سعی می کرد بلند شود آمد. او به اورلا کمک کرد تا بلند شود و سپس چوبدستی اورلا را به دستش داد.
- حالت خوبه اورلا؟
- فکر کنم.

اورلا چوبدستی اش را از دست پروفسور مک گونگال گرفت. هنوز درد زیادی داشت ولی دلش نمیخواست آن ها را بروز دهد.
- چی شده که دیگه بهم نمی گین دوشیزه کوییرک؟
- دیگه خیلی بزرگ شدی!
- پروفسور! اکسپتوپاترونوم!

ققنوسی آبی رنگ و درخشان از نوک چوبدستی اورلا خارج شد و به سمت سه دمنتوری که کم کم داشنتد به پروفسور مک گونگال نزدیک می شدند، هجوم برد و توانست آن ها را نابود کند. پروفسور با تعجب به ققنوس اورلا نگاه می کرد و وقتی ققنوس ناپدید شد برگشت و گفت:
- ققنوست خیلی قوی تر از قبل شده!
- شاید پروفسور. ببخشید ولی من دیگر باید برم. فکر کنم بلاتریکس هم کم کم داره به هوش میاد.

اورلا درست میگفت. بلاتریکس تکان هایی جزئی به خود داده بود. اورلا به سختی و با قدرت کمی که داشت از پروفسور مک گونگال دور شد.

- اورلا؛ مواظب خودت باش!

اورلا برگشت؛ با لبخندش به پروفسور مک گونگال جواب مثبت و مسیرش را ادامه داد.

مکانی دیگری در هاگواتز

جیـــــــــــــــــــــــغ


دختر کوچکی از دست نجینی مار محبوب لردولدمورت به کنج دیوار پناه برده بود و مرتب جیغ میزد.

- بگیر!

اورلا طلسمی روانه نجینی کرد. مار به گوشه ای پرتاب شد ولی بازهم به سمت اورلا و دختر حرکت کرد. اورلا فریاد زد:
- لیسا فرار کن!

دختر بدون هیچ حرفی بلند شد و با سرعت زیادی از آن جا دور شد.

اورلا با ترس چوبدستی اش را به سمت نجینی نشانه گرفت. دستانش به حدی می لرزید که نمیتوانست درست مار را نشانه بگیرد و بلاخره نجینی هم از این فرصت استفاده کرد و به سمت اورلا شیجره رفت.

- اَاَاَاَاَاَ

دونیش تیز و زهر آگین نجینی در بازوی اورلا فرو رفت. مار کمی از اورلا دور شد و خودش را آماده کرد تا جای دیگری از بدن اورلا را نیش بزند. اورلا از درد به خودش می پیچید. میتوانست پخش شدن زهر مار را در بدنش حس کند.
- اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ

دومرتبه نیش های نجینی در بدن اورلا فرو رفته بود ولی این دفعه در پهلوی او. اورلا به سختی خودش را به چوبدستی اش رساند و طلسمی دیگر روانه ی نجینی کرد و مار از خودش دور کرد. نجینی هم که انگار کار خودش را کرده بود به سمت دیگری حرکت کرد.

اورلا با یکی از دستانش پهلویش را گرفته بود ولی نمیدانست با آن یکی زخمش چه کار کند. می دانست که به زودی می میرد ولی دلش می خواست در این لحظات آخر به هری پاتر و بقیه کمک کند.

اورلا تکه ای کوچک از ردایش را به کمک چوبدستی اش برید و آن را بر روی زخم بازویش بست. با یکی از دستانش چوبدستی اش را گرفت و با دست دیگرش زخم پهلویش. او به سختی راه میرفت و هر لحظه امکان داشت از شدت درد بی هوش شود.

تالار اصلی

مدتی طولانی گذشته بود و بالاخره اورلا به تالار اصلی رسید. اما به طور عجیبی همه خوشحال بودند. اورلا در جایش میخکوب شده بود. ناگهان همان دختر کوچک که لیسا نام داشت با مادرش جلوی اورلا سبز شد.
- این خانمه بود که منو نجات داد... سلام!
- سلام ممنون که دخترم رو نجات دادین.

مادر و دختر با لبخند به اورلا زل زده بودند. اورلا از شدت درد نمی توانست لبخندی بزند ولی سعی خودش را کرد و گفت:
- سلام! خواهش میکنم. راستی چی شده که همه انقدر خوشحالند؟

مادر و دختر با تعجب به هم دیگر نگاه کردند و بعد مادر لیسا گفت:
- اسمشونبر به دست هری مرد. راستی حالتون خوبه؟

مادر لیسا با سرش به دست خونی اورلا که روی زخمش بود اشاره کرد. اورلا هم گفت:
- دیگه نمیخواد به ولدمورت بگین اسمشونبر. اینم چیزی نیست.

اورلا می دانست زخمش خیلی بیشتر از "چیزی نیست" است. مادر و دختر هم با جواب اورلا دویدند و دور شدند. ناگهان...

- سلام اورلا. حالت خوبه؟

هری پاتر جلوی اورلا ایستاده بود و با نگرانی به زخم او نگاه می کرد.

- آره. راستی خیلی شجاعی که تونستی ولدمورت رو شکست بدی.
- کاری نکردم.

هری بدون هیچ حرفی رفت. اورلا خیالش راحت شد. دیگر بهانه ای برای زنده ماندن نداشت. زانو هایش خم شدند و اورلا با چشمان بسته روی زمین افتاد.

- دخترم اورلا...
- شلوغش نکنین خانم ویزلی. بهشون که پادزهر رو تزریق کنیم حالشون خوب میشه فقط شاید در آینده زخم هاشون اذیتشون کنه.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۲ ۱۹:۰۹:۴۱
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۲ ۲۲:۱۳:۱۵
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۳ ۱:۰۰:۵۳

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۴
#42

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
بسمه تعالی


به سقف خوابگاه خیره مانده بود. سقفی به رنگ آبی تیره که تصوّری از آسمان را در ذهن تداعی می کرد. آسمانی که در آن نه ستاره ای بود و نه ماهی.

شاید تنها چیزی که سکوت را می شکست، صدای ضعیف خر و پف هم تالاری هایش بود. چشمانش خمار بودند و خستگی در تمام وجودش بی داد می کرد، با این حال خوابیدن همچنان دشوار بود...

در حقیقت خوابیدن برای هر کسی که قصد داشت با یک کلاه بلند لبه دار به خواب رود دشوار بود. لبه های سفت و درد گردن، شاید می توانستند مانع از به خواب رفتن لادیسلاو شوند، اما نمی توانستند عزم راسخ وی را در ثبت این افتخار به نام خودش متزلزل کنند. او اولین زاموژسلی ای خواهد بود که با کلاه به خواب می رفت. اما.. در حقیقت کار دشواری می نمود، لکن ...شاید چیزی وجود داشت که می توانست به او در به خواب رفتن کمک کند. مثلا، اندکی قدم زدن شبانه.

بلند شد و روی لبه تخت نشست، نه خواب بود و نه بیدار. کلماتی ناشناخته به ذهنش هجوم می آوردند و بی هیچ مقاومتی بر زبانش جاری می شدند:
- و در این تاریکی، چه کسی بیدار است؟
آن که بر کوی بلند، بکشد خمیازه؟
من نمی دانم، این صدای چه کسی است،
که کُند هی خر و پف...


لادیسلاو از روی تخت بلند شد و در حالی که قدم هایی نامطمئن بر می داشت به سمت در خروجی خوابگاه رفت. چشم هایش گاه و بی گاه بسته می شدند و او نیز با دلیلی که حتی برای خودش هم نا معلوم بود، دوباره آن ها را باز می کرد. تلو تلو خوران به درب خوابگاه رساند. دستش را روی دستگیره گذاشت و آن را چرخاند.
- از کجا می دانی،
چه کسی بیدار است؟
خسته ام من امّا، از همه خستگیان.

در به کناری رفت و لادیسلاو مسیرش را به سوی ناکجا ادامه داد. پله ها مسیرشان را عوض می کردند و او بی توجه آن ها را طی می کرد و به پایین می رفت. در طول مسیر نگاهش به حشره کوچک و تیره ای افتاد، که از دیدن او وحشت کرده و سراسیمه به این سوی و آن سوی می رفت.

- تو چرا می ترسی؟ من چرا می ترسم؟
ما چرا بیداریم؟
از چه روی این ملت، همگی خسپیدند؟
و چرا چهره تو، بر بلندای افق می رقصد؟
زشتی‌ات بی همتاست، و صدایت نکره.
دور شو ای یار قدیم... یاد تو خواهد ماند، تا ابد در دل من.


لادیسلاو این را گفت و در حالی که قصد داشت از کنار حشره رد شود، موجود بی چاره را له کرد. دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را به اطراف گرداند تا ببیند که در کجای قلعه است. خیلی زودتر از آن چه که فکرش را می کرد به در بزرگ رسیده بود.
- بی دریغ از بر آن گوی بزرگ.
می تراود مهتاب...
رویش زرد، خسته است او شاید.
و چرا در قفس کوچک من،
ابر و باد و مه خورشیدی نیست؟
من چرا بیدارم؟


در انتها لادیسلاو خمیازه ای کشید و به مسیرش ادامه داد. در تاریکی شب، روی چمن ها حرکت می کرد و با وجود دمپایی‌هایی که به پا داشت، می توانست رطوبت دل انگیزشان را احساس کند که در عین سادگی زنده بودنشان را فریاد می زد و در این بین به صدای قار و قور شکمش گوش فرا دهد:
- گاو بودن خوب است،
گاو بودم ای کاش.
و سر خویش در این سبزی پر روح فرو می بردم،
لقمه ای شاید... تا که خاموش شود،
معده نالانم.
من چرا بیدارم؟


تجسم جویدن چمن های سبزی که طعم سوسیس و یا مربای بادم زمینی می دادند، آب دهانش را جاری کرد و دوباره به یادش آورد که گرسنه است. با چشمانی که گاه بسته و گاه باز بودند، به راهش ادامه داد. خیلی زود خودش را در حالی یافت که یکی از ستون ها را در آغوش کشیده و در حال فرو رفتن در دنیای دیگری است. صدای گربه ایی او را به این جهان بازگردانده بود. گربه ای خاکستری و راه‌ راه. لادیسلاو چشمانش را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت. سپس نشست و به ستون تکیه داد. چشمان سبز رنگ گربه اسرار زیادی را در خود نهفته بودند، لکن، تنها رازی که لادیسلاو به دنبال جوابش بود...
- من چرا بیدارم؟

و پیش از این که جوابش را بیابد، چشمانش بسته شد.
و کلاهش افتاد...


নীরবতা







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.