هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
#53

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
هنگامی که گرگ سیاه شب،به دنبال میش سپید صبحگاهی کرده بود و افتاب هنوز از پشت بلندترین و باشکوه ترین قله سر برنیاورده بود،قدم هایی به نرمی اما محکم،بر زمین جاده ی خاکی مینشست.

جاده ی انتهادار اما بی انتهایی که هرچه این قدم ها بیشتر انرا طی میکردند،مسیرش طولانی تر و دشوار تر میشد.
باد هم مانند ریز ذره های باقی مانده از سکوت شب،ارام ارام از کنار گوش هایش میخرامید و موهای بلند قهوه ای اش را به نرمی به اهتزاز در می اورد.
ایلین مدت ها بود که چشمانش به جاده بود.کوهی که در انتهای ان قرار داشت،همچنان در فاصله ای ثابت مانده بود .با این حال نه سراب بود و نه خیال.

شنیده بود بالای ان قله شهری است...که هم صحبت یک تنها،خود ماه است.قاتلان ان،تنها "گرگ" هارا میکشند و سروران ان،شیشه ی روح هیچ انسانی را به خاطر گفتن حرف حق نمیشکنند.شهری که از چشمه ی تخیل،"تعقل" صید میکنند.

با خودش گفته بود این راه را تا اخرش میرود و مدتها بود که این تصمیم را در ذهن داشت.ایلین کسی بود که محال بود تصمیم هایش را بر باد بسپارد.
اما اینبار باخود گفته بود:
هر چه باداباد...
و سفری میکرد برای اوج گرفتن.صعود و هرچه بالاتر رفتن.
اما طبیعی است..که هرچه قدر بالاتر میروی،شیب بیشتر،کارت را سخت تر میکند...

در تمام حالات،هیچ مسیری بدون مانع نمیماند...گاهی عاملی باعث توقف میشود.عاملی که گاه نابود میشود و گاه مانند ضایعه ای بر سر راهت
میچسبد که حتی جمله ی"از من دور شو" هم راه چاره ای برای نابودی ان نیست...

چوبدستی بر کمربندش غلاف بود و قدم هایش همچنان استوار و محکم.در مسیری که میرفت خستگی ناپذیری پیشه کرده بود.باد مینوازید،خاک میپراکنید،ابر میدوید و قدم های او را دنبال میکرد...

ولی در همان لحظات،چیزی او را متوقف کرد.جسمی سیاه رنگ...او یک شخص بود.
شخصی که کمی جلوتر از ایلین راه را میپیمود.
قدم هایش را تند کرد تا به او نزدیک تر شود.
درست به پشت سرش رسیده بود.خواست صدایش کند که ناگهان حرکت سریع چوبدستی اش اورا متوقف کرد.ثانیه ای بعد،چوبدستی درست جلوی صورتش قرار داشت.
ایلین چشمان شک زده اش را محتاطانه به سمت ان شخص برگرداند.

مرد جوانی بود با چهره ای عبوس،عصبی،سرد و رنگ پریده و موهای پرکلاغی صاف تاشانه اش، ردای بلند سیاه رنگ،قدی بلند،چشمانی سیاه و چند جای زخم که بر صورتش دیده میشد و یک کوله پشتی ساده که بر شانه اش حمل میکرد.
اما چیزی که در ان لحظه توجه ایلین را به خود جلب کرد،صندوقچه ای کوچک بود که مرد جوان انرا محکم در بغل خود با دست دیگرش گرفته بود.
در ان لحظه تنها حرکت،حرکت باد بون که در میان یک جفت چشم عبوس و یک جفت چشم ابیِ شک زده جریان داشت.

ـ کی هستی؟

ـ یه مسافر.

ـ از من چی میخوای؟

مرد اینرا گفت و صندوقچه را محکم تر در پهلویش فشرد.
ایلین خونسردی خود را بدست اورد.در همان هنگام که نوک چوبدستی به صورت ایلین نزدیک میشد،چوبدستی ایلین مسیر انرا منحرف کرد و به سمت دیگری کشید.
ایلین که با خود می اندیشید شاید بتواند برای ادامه سفر یک همراه برای خود پیدا کند،ناامید شد.

ـ هیچی!یادم نمیاد چیزی خواسته باشم!

هنوزچوبدستی ایلین در تلاش بود تا چوبدستی مرد را کنار بکشد،که خود او چوبدستی اش را کنار کشید غلاف کرد..مرد با چشمان سیاهش زیر چشمی به او نگاهی انداخت و گفت:
پس راه خودتو برو!

سپس با بی اعتنایی نگاهش را برگرداند و با بی حوصلگی کوله پشتی اش را بر دوشش درست کرد.
ایلین از رفتار او متعجب نبود...در اطراف او انسان های زیادی به همین شکل بودند...سرد و مانند تکه ای یخ.

ایلین دست از بدرقه کردن مرد جوان با نگاهش برداشت و به راهش ادامه داد.
باز هم مسیر،چشم انها را به یکدیگر می انداخت.اما انها کوچکترین توجهی به یکدیگر نداشتند.

رشته افکار ایلین را،صدای سردی از هم گسست.
ـ تو هم اونجا میری؟

چشمانش به سمت او برگشت.
ـ فک کنم خودت فهمیده باشی.

مرد جوان جواب نداد.رویش را به مسیر رو به رویش برگرداند.وزش یک باد،موی پرکلاغی صافش را مرتب از روی پیشانی اش کنار میزد.

ـ تو کی هستی؟
ایلین پرسید.

مرد ایستاد.نفسی که بیرون داد،درباد گم شد.نگاه تهدید امیزی به او کرد و گفت:
ـ اگه میخواستم خودمو معرفی کنم نیاز نبود اول تو بپرسی.

مرد سکوت کرد و چند لحظه ای به او نگاه کرد.سپس دوباره رویش را برگرداند.

ـ اسمت چیه؟

ـ چی؟

ـ پرسیدم اسمت چیه؟

مرد با تردید پاسخ داد.
ـ فرانک...

ـ ایلین هستم!

ـ خوشبختم.

ـ منم همینطور...

چشمان ایلین باری دیگر به همان صندوقی افتاد که به نظر می امد نزد او بسیار گرانبهاست.
چیزی مغزش را قلقلک میداد که چیزی جز کنجکاوی نبود.

- ببینم،چی توی اون صندوق داری؟

مرد ایستاد.باری دیگر نگاه سردش افتاد به چشمان ایلین.به سختی نگاهش میکرد.با سردس وصف ناپذیری.ایلین با خود می اندیشید...
که این چه نیرویی است که اینگونه او را به سردی و انجماد وا داشته است؟
و زل زد به جای زخم های روی صورتش.

- چیزیه که حاضرم به خاطرش زندگی یکی دیگه رو نابود کنم.

با جدیت تمام حرف میزد.چشمانش به سان گرگی زخمی بود.

این حرف ها ایلین را به هیچ وجه نمیترساند.درواقع اهمیتی به هیچ تهدیدی نمیداد.
کاری هم با ان صندوق ارزشمند فرانک نداشت.

******

ـ اکوامنتی!

ایلین جام را پر کرد و مقداری از ان بر گلوی خشکیده اش روانه ساخت.
خورشید به وسط اسمان رسیده بود و اندک اندک به سمت مغرب روانه میشد.

خستگی اندک اندک در جانش رخنه میکرد.نیاز به ایستادن داشت اما با خود عهد بسته بود که تا غروب خورشید از پا نایستد.
قدم هایش از قدم های فرانک عقب افتاده بود.در دل توان و جدیتش را تحسین میکرد.

پسرک گه گداری از بطری ابی اندکی مینوشید و به راهش ادامه میداد.اما انگار خستگی نمیشناخت.در نگاهش استحکامی نهفته بود اما...
گویی خونی در رگ هایش جریان نداشت تا قلب تپنده ای داشته باشد.

حرفی نمیزد.فقط گاهی چیزی را زیر لب نجوا میکرد که ایلین نمیتوانست بشنود.
قدم هایش را تند کرد تا با او همپا شود.

ـ هی!

نگاه پسرک به سمت او برگشت.
ـ بازم تو؟

ایلین چشمانش را ریز کرد و به او خیره شد.
ـ متاسفانه یا خوشبختانه بله!

ـ نمیتونی راه خودتو بری؟

ـ چرا میتونم!فقط چیزی که دوست داشتم بهت بگم اینه که به نظرم خیلی ادم عجیبی هستی!

فرانک حالت پرسشگری به خود گرفت.

ـ حس میکنم طوری رفتار میکنی که انگار از همه چیز متنفری!

ـ حس نکن!جدی میگم!

لحنش طعنه امیز بود.

ـ کاری به غیر از عصبی شدن بلدی؟

ـ نه اینکه ادم اعصاب خورد کنی باشی...نه!ولی راستش من اعصابمو به هر دلیلی خورد نمیکنم.و علاقه ای ندارم در این باره نظر بدم که درباره تو چه حسی دارم.

سپس پوزخندی زد و برای چندمین بار صندوق را در زیر بغلش جا به جا کرد.
ایلین دوباره نگاهش را به صندوق چوبی انداخت.

ـ نمیدونم چرا اینقدر این صندوق برات ارزشمنده...من تنها برای بهترین دوستم چنین ارزشی قائلم که تو برای این صندوق قائلی...

ـ شاید!

انگاه دستی بر صندوق کشید و گفت:
شاید من این صندوق رو به اندازه یه رفیق صمیمی دوست دارم.

ـ راستش هرکسی میتونه یه صندوق رو بخره!ولی...

ـ آره درست میگی!چون درک نمیکنی! آدم ها دیگر وقت شناختن چیزی رو ندارن!آدما هر چیزی که بخوان ساخته شده و آماده میخرن. اما از آنجا که هیچ فروشگاهی " دوست " نمیفروشه،هیچکس یه دوست واقعی نداره! میدونی؟

ـ نذاشتی حرفمو تموم کنم!

پسرک لحظه ای سکوت کرد.

ـ به نظر میرسه تو بهش وابسته شدی.فقط امیدوارم چیزی که اونجاست این ارزش رو داشته باشه که حتی یک لحظه هم نتونی ازش دل بکنی!

و باز هم سکوت...اما سکوتی پر حرف که در پس ان نگاه سرد میشد تک تک کلماتش را خواند.
احساساتی عمیق در پشت چهره اش نهفته بود.حسی دوستانه...محافظت،عشق و وابستگی!

این یک نقاب بود...و شاید همین نقابی که فرانک بر چهره داشت،سالها بود که مانند انرا ایلین بر چهره خود زده بود.نقابی که او را از "خودش" متمایز میکرد.

در همان گیر و دار ذهن پرتکاپویش،لحظه ای گویی کلمات از ذهنش تراوش کرد و مانند طلسمی از زبانش جاری شد...کلماتی که روزگاری فریاد انرا خفه کرده بود...

ـ نمیدونم واقعا خود واقعیت هستی یا نه... اما من ادم عجیبی ام.ادمی که انتقام و مجازات براش مشکلترین کار دنیاست...و ناراحتی دوستانم برام بدترین عذاب...

همینجا رشته ی کلام خود را برید.نمیدانست لحظه ای چه چیزی باعث شده بود چیز هایی را بر زبان بیاورد که با شخص شناخته شده اش در تضاد بود.

اما همه اینهمه،دامی بود که خود برای خود گسترده بود و گردابی که خودش ساخته بود و در ان فرو میرفت...و باید این نقاب ویرانگر را از خود دور میکرد.
*********
به جز ستارگان درخشان اسمان شب و ماه،که گویی همزادش را در اب جاری چشمه میدید،نور دیگری نبود که باقی راه را روشن کند.ماه با لشکر شب،در جنگ باشکوه افق،بر قلمرو خورشید ظفر یافته بود.

ایلین بر سنگ بزرگی نشسته بود و سرزمین بزرگ کوه ها و راه گذشته اش از نظر میگذراند.
همانطور چشمانش در اطراف میچرخید که لحظه ای متوقف شد.

فرانک،چند قدم انطرف تر،با تکیه بر سنگی خوابش برده بود.قدمی جلو تر خاکسترِ چوبی دیده میشد که هنوز دود از اتش کشته ی ان بلند میشد.

در کنارش یک کوله پشتی بر زمین افتاده بود و درست در کنار دستانش همان صندوق چوبی قدیمی محبوبش دیده میشد.
نگاهش همانجا خشکش زد.

بهتر نگاه کرد.نقش و نگار بر صفحه چوبیش را.
از لابه لای صندوق،از میان روزنه های ان،نوری به بیرون دویده بود.نوری که خبر از محتویات داخل صندوق میداد.نوری که ذهن را در خود غرق میکرد.نوری شبیه به آبِ درون قدح اندیشه.

ایلین برخواست...جلو رفت.درکنار او زانو زد و به چشمانش نگریست که در ارامش و درخوابی عمیق بود.
دست برد و صندوق را به ارامی از جا برداشت.

سرانجام کنجکاوی بر او چیره شده بود.هر جور میشد میبایست ببیند داخل ان صندوق چیست که اینگونه پسرک را شیفته خود کرده است.
نور صندوق در آیینه چشمان ایلین تلاءلو میکرد.

از جای برخواست و تا جایی که میتوانست از انجا دور شد...
کمی دور تر...درست بر لبه پرتگاهی ایستاد.باد تندی میوزید...گویی زوزه های باد خبر از واقعه ای شوم میداد.

در صندوق که باز شد...لحظه ای نور مقابل چشمانش را فراگرفت.اما لحظه ای بعد،همه چیز برایش شفاف شد.
در ان لحظه او چشمش به چهره ای افتاد...صورت زنی که در میان دریای ارام و درخشان و کوچک داخل صندوق،به او مینگریست.در قسمت هایی از صورت...جاهای سوختگی دیده میشد...

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ناگهان چیزی صندوق را محکم از دستش کشید.
غافلگیر شده بود.با شک زدگی برگشت و به پشت سرش نگاه کرد...
و انچه میدید یک چهره ی سرد اشنا بود که در میان تاریکی محو تر به نظر میرسید.
زبانش بند امده بود.قدمی به عقب رفت.دست برد تا چوبدستی خود را بکشد اما به لحظه نکشید که با حرکتی سریع خلع صلاح شد...

ـ تو چیکار...

چشمان فرانک از خشم لبریز بود.چوبدستی اش را باخشم در دست میفشرد.

ـ درسته برای جواب دادن دیره!اما این چیزیه که حالا باید بدونی!اتفاقا،منم درست مثل تو ادم عجیبی ام!در زندگیم در مورد چیز هایی حساسم که اگه کسی پیدا بشه که پا ازشون فراتر بذاره،رهاش نمیکنم تا زمانی که نابودش کنم!و برام مهم نیست یه دوست باشه یا دشمن!در این صورته که تا انتقام نگیرم و هزار برابر بیشتر تلافی نکنم و اون شخص رو وادار به پشیمونی نکنم دست بردار نخواهم بود! . فقط در اون صورته که هیچوقت نمیبخشم...فقط در اون صورته که با ناراحتیش از ته دل خوشحال خواهم شد!آدم عجیبی ام...هوم؟فقط اگه کسی پاشو از یک سری خط قرمز هام رد کنه،قدم هاش که هیچ،چیزی که من میشکنم زندگیشه!

درون چشمانش را خون فراگرفته بود.
ـ فرانک...خواهش میکنم...متا...

ولی پیش از انکه ایلین توان انجام واکنشی را داشته باشد،دستی او را محکم به لبه پرتگاه هل داد...
ثانیه ای زیر پایش خالی شد.احساس وحشتناکی وجودش را فراگرفت...لحظه ای مرگش در برابر چشمانش تداعی شد.

او با فریادی بلند از فرط وحشت،به عمق تاریکی سقوط میکرد.
اما در همان ثانیه های سقوط...در کمی پایین تر،شاخه ای را دید که سر از سنگ براورده بود.
چشمانش را بست و در ثانیه ای بعد سنگی را چنگ زد که احتمال میداد شاخه همانجا باشد.

لحظه ای در خلاء...لحظه ای در تعلیق...لحظه ای در سکوت...لحظه ای در ثبوت...و لحظه ای که گویی زمانی در ان توقف یافته بود اتفاق افتاد...

ایلین هنوز تنفس را احساس میکرد و خونی که هنوز در رگ هایش جریان داشت.
چشمانش را باز کرد و خود را در حالی دید که شاخه ی محکمِ بیرون دویده از دل سنگ را محکم گرفته بود...شاخه ای که همچون فرشته ی نجاتی بی جان،به یاری اش شتافته بود...شاخه ای که اکنون(زندگی) را مدیون ان بود.

خودش را به سختی بر روی شاخه کشید.به بالای سر خود نگریست.او را هنوز انجا میدید که همچون کرکسی در انتظار مرگ قربانیش،قد علم کرده بود.
نگاه نفرت امیزش را احساس میکرد.نگاهی که از عدم موفقیتش در گرفتن جان او ناخشنود بود.

مرد فریاد زد:
خیلی خوش شانسی...ولی مهم نیست!میتونی تا ابد اونجا بمونی!

ایلین خندید.خنده اش تلخ بود.اما خندید.
با صدایی بلند فریاد زد:
ـ شاید...ولی...میبینی؟کار عجولانه هیچوقت به سر انجام نمیرسه...اگه میخواستی دفعه ی بعد کسی رو نابود کنی،اول موانع رو پیدا کن تا اینطور با شکست مواجه نشی!... حداقل زمانی که مثل یه تیکه یخ زندگی میکنی!مثل همیشه ات!

مرد موذیانه قهقهه زد.
صدای قهقهه اش کوهستان را فراگرفت...
اسمان دوباره به سپیده دم بازگشته بود.همان سپیده دم پیشین...که در ان راه ان دو به یکدیگر رسیده بود اما اکنون جدا میشد...

روز را غروب نابود کرد...و شب را سپیده دم.اما همان خورشیدی که در غروب ناپدید شد...در طلوعی دیگر و اینبار باشکوهتر،دوباره درخشید...
در همان بحبوحه ی سپیده دم،ناگهان خورشید باری دیگر از پشت کوهساران پدیدار شد و چشمان پسر جوان را نیز به خود جلب کرد.

نور لحظه ای چنان همه جا رافراگرفت...که دیگر چشم ها توان دیدنش را نداشت.
و اندکی بعد از طلوعی شکوهمند...چشمان بهت زده فرانک دیگر هیچکسی را بر شاخه ی پایین پرتگاه نمیدید...انگار همه انها فقط یک خواب بود.اما خوب میدانست که نبود!
گویی هم زمان با ناپدیدی شب او نیز ناپدید شده بود به ناکجا ابادی که تنها خودش میدانست کجاست...!


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴
#52

سیگنس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۸ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۱۲ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
دابی میفمه که هری پاتر تو دردسر افتاده اما نمیدونه که همش شایعه است ومثل سال دوم به جای کمک بهش....
________________________________________________________________
باید ارباب هری رو پیدا کنم اون به کمک دابی نیاز داشت آخرش از من تشکر کرد.
-بازم این بچه ها اگه یه شب گذاشتن من راحت بخوابم
_خودتو ناراحت نکن عسیسم
-چچجوری ناراحت نباشم پینس دیگه کم کم حالم از خانم نوریس هم به هم میخوره.
فیلچ وپینس همون جوری که غرغر میکردن کم کم صداشون کم شد بعد دیگه کلا ناپدید شدن.
_آخه چجوری امکان داره فقط من دونست که ارباب هری به خطر افتاد فیلچ چه طور فهمیده من باید کاری کرد هر چه زود تر کاری کرد............
تو چه طوری اومدی وینکی
وینکی:دا هیک داب هیک
-چی میخوای بگی وینکی بگو ارباب هری تو درسر گیر کرده
وینکی شیشه شیر تسترال از دستش افتادو زد زیر خنده و گفت:هیک هیک هری پاتر همه قلعه میدونن
ولی وینکی همون جا خوابش برد
_وینکی بی مغز من کار داشت باید به ارباب هری کمک کنم.دابی به راهش ادامه میده بالاخره تو برج ستاره شناسی دوتا سایه میبینه یکم که میره جلو هری رو با جینی میبینه وب با فرمت بهروز اون دوتا رو نگاه میکنه
-ارباب هری
- :vay: باز تو دابی من از دست تو چیکار کنم همش دنبال من هستی دست مالفوی درست خیلی منگولی من اگه نخو......حرف نزن میدونم میخوای چی بگی باز اومدی منو نجات بدی نگاه کن سالمم ناموسن ول کن برو بچسب به کارو زندگیت چرا ول کنم نیستی .
و هری با یک حرکت پرشی موجی خودشو روی دابی میندازه ومیگه دیگه نمیزارم از این جور کارا بکنی وسیگار در میاره و یکی ازسیگارهارو در میاره روشن میکنه هدایتش میکنه تو مماخ دابی.
_آخیش آدم راحت میشه
جینی:هری تو سیگار میکشی
- نه جینی میدونی چیه مممممممم خب چیزه اینو تو راهرو پیدا کردم من اصلا سیگار
_سخنرانی نکن بابا یده منم بکشم
_بازم فرمت بهروز جینی چی ؟
بده پاکتو.....


عمو نوروز نیا اینجا که این خونه عزا داره
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴
#51

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۵ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶
از کرج...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
ساعت ده صبح بود،برج ریونکلا شلوغ شلوغ بود،مایکل کرنر با ترس و وحشت مانند گاو رم کرده وارد برج ریونکلا می شود،همه با تعجب به مایل خیره می شوند،پس از چند دقیقه لونا لاوگود جوان با کمبرد پدرص وارد سال عمومی ریونکلا می شود و با عصبانیت به مایکل کرنر خیره می شود.
.
- اون مایکل کرنر رو بگیرید تا سیاه و کبودش کنم!
.
اورلا کوییرک،با شنیدن نام مایکل کرنر با کفگیر داغ وارد سالن عمومی می شود.
.
- مایکل کرنر رو بگیرید تا سرخش کنم.
.
همه تعجب کرده بودند،ناگهان پروفسور فلیت ویک از دفترش بیرون می آید.
.
- اینجا چه خبره؟ چی شده؟
.
اورلا کوییرک و لونا لاوگود پیش پروفسور فلیت ویک می روند و مایکل کرنر سعی می کند تا از جمع خارج شود.
.
- دیروز موقع ناهار مایکل کرنر توغذای من معجون عشق اورلا و تو غذای اورلا معجون عشق من رو ریخت و آبرومون جلوی همه رفت.
.
پروفسور فلیت ویک مایکل کرنر را صدا می کند.
.
- راست میگن؟ چرا اینکارو کردی؟
.
مایکل کرنر با ترس پیش پروفسور فلیت ویک می آید.
.
- نمیدونم! :|
.
همه با تعجب به مایکل کرنر خیره می شوند.
.
- نمیدونی؟ یعنی چه؟
.
مایکل با ناراحتی از جمع فاصله می گیرد،پروفسور فلیت ویک به لونا لاوگود و اورلا کوییرک نگاهی می کند.
.
- ناراحت نباشین،خودم باهاش حرف میزنم و به خانوادش نامه میدم.
.
مایکل کرنر با ناراحتی از برج ریونکلا خارج می شود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۴
#50

مادام پامفری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۴ دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۵:۰۸ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۵
از ازاون دور دورا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 58
آفلاین
تنها در راهرو های سردر گم کننده هاگوارتز پیش میرفت به دنبال چه چیزی؟
هیچی همین جور الکی به دنبال هیجان میگشت تنها ترسش پیدا شدن سروکله بوق بی محل پیوز است.چند ماه بود که این کار را هر شب تکرار میکرد تقریبا همه جاهای قلعه را بلد بود دیروز سر کلاس معجون ها پ.اسنیپ از او به دلیل دیر رسیدن به کلاس5نمره از ریون کم کرده بود و گفته بود که هیچ کس قلعه هاگوارتز را به طور کامل نمیشناسد.
اما امشب احوال پاپی زیاد خوب نبود مسابقه کوییدیچ با اسلی ها کلی انرژی از او گرفته ودلش خفن خواب میخاست که........
به دری خورد که قبلا آنرا ندیده بود خیلی آؤام در باز کرد
غیژژژژژژژژژژ غیژژژژژژژژ
زهر مار خفه شو در باز کرد در ابتدا در داخل اطاق چیزی قابل تشخیص نبود اما بعد چند لحظه چشمان پاپی به آینه ای افتاد رفت جلو آن چیزی وجود نداشت بالای آینه نوشته بود
(((برای دیدن دنیای آینده موازی)))
چشمانتان را ببندید

پاپی چشمانش را بست و دوباره باز کرد
بلاور نکردنی بود دنیای مشنگ ها را نشان میداد همه جا از آسیا گرفته تا آفریقا و آمریکا و اروپا غرق در عشق و آزادی برابری بود همان آرزوی مردان بزرگ تاریخ مشنگیت همه با هم برابر بودن هیچ جا اسلحه وجود نداشت خونی ریخته نمیشد
پاپی غرق این دنیا شده بود که تصاویر کم کم نا پدید شدن و پاپی بدون هیچ حرکت اضافه ای همان جا به خواب رفت تا فردا با اردنگی فیلچ از خواب بلند شود اما ارزش امتحان کردن را داشت.



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۴
#49

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
گاهی اوقات هیچ چیز قبولت نمیکند.نه دیگران،نه دنیایی که در ان زندگی میکنی و نه دنیایی که ارزوی رسیدن به انرا داشتی،حتی با انکه به ان رسیدی،ولی باز هم قبولت نمیکنند.حتی خودت هم خودت را قبول نمیکنی...و هیچکس...
نمیدانی چرا دلیل انکه خودت هم خودت را قبول نداری را نمیتوانی قبول کنی!حتی با انکه میدانی چیست و مشکل کجاست اما انقدر دیگران با زبان سردی همه تخیلات و همه تفکراتت را حتی درباره خودت انتقاد کرده اند که دیگر در دلت جایی نمانده است برای قبول حرف های نوعی منطق که در وجود خودت است...
ایلین...دختری که همیشه دیگران انرا به دختر اشراف زاده خون اصیلی با خوانواده ای معتبر و ثروتمند میشناختند این احساس را بیشتر از هر کس دیگری حس میکرد.
هیچکدام از چیز هایی که داشتند به کارش نمی امدند.نه ثروتش...نه خوانواده ی معتبرش که به خاطر انکه او همچو بانویی اشراف زاده بار بیاید،همچون دختری نوجوان و پرشور با او برخورد نکردند.
هیچکدام از اینها بدردش نمیخوردند.نه در حالی که در هاگوارتز با وجود تمام تلاشش او را به باد انتقاد و سرزنش میگرفتند.نه در حالی که مجبور بود نقابی با صورتی گلگون و لبخندی زیبا بر چهره اش بنشاند و درحالی که در درونش به جز غم و اندوه چیزی ندارد فریاد بزند که:من خوشبختم و همه چیز مطابق میل من پیش میرود!
نه در حالی که در مقایسه با افراد قبل از خود سرزنش میشد.در حالی که میبایست غروری مسخره را همچنان حفظ کند و هرگاه نامش را میپرسند با تمام غرور بگوید:ایلین پرنس!
***
تیله ها را با حواس پرتی در دستانش میغلتاند.همانطور بی هدف و قدم زنان در جنگل ممنوعه پیش میرفت.
بی توجه به زوزه شبح وار باد که با زوزه های رعب اور یک گرگینه در انتهای جنگی ترکیب میشد.بیتوجه به برف های منجمد و بی رحمی که حتی یک نقطه از بدن دختر جوان را از گزند خود دور نکرده بودند.
دختر جوانی که چهره رنگ پریده اش سرد و منجمد شده بود و گیسوان بلندش را باد شمالی درهوا میپراکند.
به سخنانی می اندیشید که امروز و دیروز و همیشه شنیده بود:
اشتباه میکنی!
غلطه!
نمیتونی!
اشتباه!
اشتباه!
اشتباه!
سرش را به شدت تکان داد.مانند انکه بخواهد ان تفکرات مانند مشتی از حروف سربی از ذهنش بر زمین فرو ریزند و در برف ها اب شوند.
بی اختیار فریادی کشید و تیله های در دستش را به زمین پرتاب کرد.
تیله ها در برف ها فرو رفتند و گم شدند.
لحظه ای ایستاد.خاطرات امروز دوباره به یادش امدند...
ـ تو!دوشیزه پرنس!بیا اینجا.
ایلین از میان جمعیت تیم کوییدیچ جلو امد.
ـ بله استاد؟
نگاه استاد سرد بود...سرد و بی احساس.
ایلین تصورات شیرینی داشت.بعد از انهمه تمرین...بعد از انهمه تلاش الان میبایست مورد تشویق واقع میشد.بایستی نگاه هایی پر امید را از دوستانش دریافت میکرد. و انرژی که او را به سمت هدفش سوق میداد.
اما ناگهان همه چیز با تبر یک جمله شکسته شد.
ـ تو اخراجی.
انگار چیزی در گلوی ایلین گیر کرد.
ـ چی؟ولی من...
ـ متاسفم دوشیزه پرنس...بازی شما عالیه ولی ما یه بازیکن بهتر از تو رو برای تیم پیدا کردیم.
ـ منظورتون چیه؟...من...ولی من اینهمه تلاش کردم...
استاد هیچ چیز نگفت.تنها روبه تیم کرد و گفت:
بریم...
ایلین با نگاه شک زده خود به انها خیره شد.جارویش بی اختیار از دستش بر زمین افتاده بود.
اما وقتی به خود امد دید تنها چیزی که در روبه رویش میبیند تنها انبود درختان کاج و ممرزی است که جامه سپید برف گم شده اند.
چگونه ممکن بود تنها یک لعبت شود درحالی که برای هدفش از لحظه لحظه های زندگی اش مایه گذاشته بود؟
و اکنون جوابش را با چه چیزی دادند؟با همان چیزی که حتی فکرش را هم نمیکرد.
ایلین همیشه و همیشه و در همه جا تنها یک نقاب بر چهره داشت.نقابی که باعث میشد نامرئی جلوه کند.
کاملا نامرئی...درحالی که واقعا نامرئی نبود.اما چه اهمیتی داشت؟چه کسی به ایلین اهمیت میداد؟
چه کسی اهمیت میداد درحالی که او رابه همین راحتی راندند؟
چگونه میتوانست تحمل کند؟انهمه بی رحمی را؟
چگونه میتوانست توجه افرادی را جلب کند که حتی از نزدیک شدن به او احساس ننگ میکردند؟
نمیدانست گناهش چه بود...شاید این بود که به اندازه (معرفت)خود برای دیگران ارزش قائل میشد نه(لیاقتشان).
ایلین با وجود سن کمش خیلی چیز هارا فهمیده بود.اینکه همیشه خودش اشک هایش را پاک کند...اینکه کریسمس را تنهایی جشن بگیرد...اینکه خوبی به انسانها بدی می اورد نه خوبی...اینکه تلاش برای نیکی کردن سرانجام به بنبستی میرسد و راحت میشکند و فرو میریزد.
و اکنون چیزی را به واضح ترین نحو ممکن فهمیده بود.
اینرا که برای روی پای خود ایستادن از کمک هیچکس چیزی نخواهد.
اما سوسوی نوری در قلب ایلین در حرکت بود که گاهگاهی یک قسمت از دیوار های تاریک و زخمی قلبش را روشن میکرد و میرفت.
ایلین روی زمین زانو زد...روی برف ها.
و به اسمان خیره شد.اسمانی که یه زمانی زیر سقفش شادی را تجربه کرده بود و گاهی بدترین لحظات عمرش.
دستش را که درون برف ها فرو کرد،انگشتانش تیله های فرورفته در برف را حس کردند.
انگشتان بی حس شده اش تیله ها را گرفتند و از برف ها بیرون اوردند.
ایلین اندکی به انها نگریست و امیدی در دلش رخنه کرد.
چیزی که انعکاس تبسم رویا را به سمت قلبش متمایل میکرد و در این هوای سرد و طاقت فرسا به او گرما میبخشید.
او باید تصمیمی میگرفت که قدرت را بیش از پیش احساس کند.
او ایلین بود...دختری همچو کوه.محکم و استوار،با اندیشه های آینده نگر.
و کسی نبود که شکست را به راحتی پذیرا باشد.
با خودش گفت:گاهی بهتر است نسبت به نگاه دیگران کور شد.اگرچه مارگونه باشد و گزنده اما بی توجهی همچو زهری مهلک تر و تلاش همچو پادزهری موثر تر اثر میکند.
ایلین برخواست.قاب سیاهی را شکست.تخیل را به حال خود گذاشت.
تیله ها را در دستانش فشرد و به سمت قلعه حرکت کرد.


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۴
#48

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
زير لحاف آنقدر گرم بود که آريانا داشت فکر مى کرد خوشبختى يعنى همان جا بماند. ولى ساعت هر پنج دقيقه يک بار زنگ مى خورد و يادآورى مى کرد که بايد بلند شود وگرنه ديرش مى شود. سپس دخترک نظرش را عوض کرد. شايد خوشبختى يعنى مى توانست لحاف را بپيچد دور خودش و برود سر کلاس. در کلاس ناگهان متوجه شود بقيه ى دوستانش هم لحاف پيچيده اند دور خودشان. يک کرسى وسط کلاس بنا شده و چاى و خوراکى هم هست و استاد داستان مى خواند تا آن ها بخوابند.

ززززييينگگگگگ

- خيلي خب. خيلي خب بلند شدم.

لباس که پوشيد، براى تصوير داخل آينه لبخندى زد و راه افتاد. با اينکه پاييز بود و زمان درس، ولى راهروها خلوت بودند. حتى اشخاص درون عکس ها هم خواب بودند. آن ها هم خواب را در آن صبح سرد خوشبختى مى دانستند. هر از گاهى صداى خنده ى چند دانش آموز از دور به گوش مى رسيد و بلافاصله صدا خفه مى شد. راهروها مى ماندند و بادهاى سرگردان که زوزه مى کشيدند.

از راهرو که به سمت چپ پيچيد، پلکان طويلى که به کلاس پيشگويى مى رسيد مشخص شد. اين موضوع که به پيشگويى علاقه و صد البته اعتقادى نداشت، رفتن به آن کلاس را برايش سخت تر مى کرد. هووووفى گفت و راه افتاد.

در نيمه هاى پلکان بود که روونا دوان دوان از کلاس بيرون آمد.
- سلام آريانا.
- سل..آآآآ.. مممم... لعنتي خيلي خوابم مياد.
- برو بخواب خب.

برود و بخوابد؟! درست شنيده بود؟

- کلاس؟!
- کلاس تعطيله. پرفسور حالشون خوب نبود.

آريانا ابتدا به حالت درآمد. سپس جلو رفت و روونا را بغل کرد.
- خيلى دوست دارم روونا.
- لعنتي.. خواهر دامبلدوره كه منو بغل كرده؟

ولى فرصت نيافت کار ديگرى بکند چون آريانا او را رها کرد و پلکانى که آمده بود را بازگشت.

- کجا ميرى آريانا؟
- دوست دارم.
-

مى دانيد، شايد خواب خوب باشد. لحاف گرم وقتى هوا سرد است... وقتى صبح است، خوشبختى باشد ولى خب مى دانيد، خوابتان که بپرد... پريده ديگر!

آريانا دوان دوان راهرو ها را رد كرد. مي خنديد. آن بيرون برف مي آمد. از در قلعه که بيرون رفت، آن ها را ديد.
دوستانش!
هاگريد و چندين دانش آموز سال اولى دور آتش بزرگى حلقه زده بودند. صداى خنده ها و حرف هايشان از دور مى آمد. کمى که جلوتر رفت هاگريد او را ديد. دستان بزرگش را باز کرد و دخترک را بغل کرد. آريانا با آن حجم بغل بايد صاف مى شد. بايد طور مي شد خب! نكه نشد... ولي دوست داشت. يك بغل واقعي. نه ساختگى و سرد. از آن دوستانه ها تا ابد.

آريانا به بقيه ى سال اولى ها هم سلام کرد و جلوتر رفت تا کنار آتش باشد. دستش را بالاي شعله ها گرفت.
- کلاسمون تعطيل شد.

و با اين حرفش موج اعتراضات سال اولي ها از كلاس ها شروع شد.
- اصلا خوب درس نميد.
- قيافه هم نداره آخه.
- من ديگه خسته شدم. کى مى خواد هفت سال درس بخونه؟
- منم خسته شدم...

سال اولى ها با تعجب به سمت آريانا بازگشتند.
- از قضاوت شدن.

تتتتتتتتق

آ.. آآآآآآخ..

آريانا وقت نكرد سر ضربه خورده اش را بمالد چون چشم که باز کرد، گلوله برف بعدى لاکرتيا را ديد که به سمت صورتش مى آمد.
- لعنتى!

و سرش را خم كرد. گلوله از او گذشت و صاف خورد...

آآآخخخخ...

تو صورت هاگريد.
خب هاگريد مى تونست کمى کوچک تر باشد تا هدف ناخواسته ى همه نشود.

تا حواس لاک به هاگريد پرت بود آريانا گلوله ى سفتى را آماده کرد. با خونسردى و نفس نفس زنان...
- لاکى!

و وقتى دخترک برگشت...

- بگير که اومد!

البته که خوشبختى همه جا هست. فقط... بايد پيدايش کنى. فقط بايد بخواهى که ببينى اش! :)



Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۱۷ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴
#47

گبریل دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۲ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۸:۵۹:۴۶ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۹
از محبت خار ها گل می شود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
در سالن مخصوص گروه اسلیترین در گوشه ترین گوشه مبلی که در گوشه ترین گوشه اتاق قرار داشته نشسته بودم و با رد شدن هر کس 30 در جه در جهت مخالفش می چرخیدم، نه تنها واسه این که خیلی خجالتی بودم بیش تر واسه این که عنوان کتابی که داشتم می خوندم یعنی لیلی و مجنون نوشته نظامی مشنگ به چشم اصیل زاد های باکلاس تالار اسلیترین که زیر هلنا و بارون خونین نمی خوندن نیاد.

می شه گفت من درهاگوارتز دوستی نداشتم, البته دروغ یک دوست داشتم؛ اونم تابلو پیرمردی پیر و نابینا در بالای مبل گوشه ترین گوشه بود، که به خاطر زشتی و قدیمی بودن کسی به اون اهمیت نمی داد و من همیشه در گوشه ترین گوشه نشسته و وقتی کسی نبود کتاب های کلاسیک مشنگی رو واسش می خوندم, البته هیچ وقت بهش نگفتم اون کتاب ها مشنگی بودن من اون تابلو رو با تمام وجودم دوست داشتم برای من کل هاگوارتز بود و تابلوی پیر نابینا گوشه ترین گوشه تالار سبز اسلیترین تا این که یک روز که داشتم براش از داستان های مشنگی تعریف می کردم به قدری غرق داستان زیبای شکسپیر شده بودم که یادم رفت جبه های مشنگی داستان و حذف کنم و دتسم رو شد و پیر مرد نابینای مهربان گوشه ترین گوشه تالار چهر واقعی خودش به من نشون داد و با بلند ترین صدایی که می تونست منو تحقیر کرد و وقتی که گفت شرط می بندم دورگه هم هستی ؛ حس کردم خون تو رگ هام به جوش میاد به سرعت به سمت اتاقم رفتم و هرچی کتاب مشنگی داشتم تو شومینه اتاق انداختم و سپس با وردی دودش از بین بردم و صبر کردم .

شب شده بود 3 ساعت از ساعت خواب گذشته بود که با ارامی از تخت بیرون امدم و پله های پیچ در پیچی که خوابگاه دختران را به سالن عمومی اسلیترین ربط میداد پیمودم ؛ در سایه ایستادم و وقتی اثری از ارشدی ندیدم یواش یواش به سمت تابلو رفتم از انجا که تابلو نابینا بود متوجه حضورم نشد و البته این کار را برای من خیلی اسان کرد دوختن لب یه تصویر متحرک که می تونه تو رو ببینه با سوزن و نخ دقیقا کار اسانی نبود ولی نابینایی اون انگار همه ورق ها را به نفع من تغییر داده بود؛ پس با سرعت دهانش را دوختم و با صورت متحیر تابلو مواجح شدم پس گفتم :

-دوست عزیزم امدم اخرین قصه ای که می شنوی رو هم برات تعریف کنم؛ روزی روزگاری دختری نمیه پریزاد وجود داشت به اسم گابریل این دختر عاشق, عشق بود؛ عاشق کتاب های عشقی, و عاشق پیرمرد نابینای گوشه ترین گوشه تالارش اما یه روزی اون پیرمرد به دختر داستان ما پشت کرد می دونی دوست عزیزم سیاهی با انسان به دنیا نمی اید بلکه توسط دیگران دردل انسان ها گذاشته می شه؛ اون ها نور رو از قلب انسان ها می گیرن و به جاش سنگ و قرار میدن سنگی که تو در دل این دختر کوچلو قرار دادی و با اون سنگ این دختر کوچلو می شکنه هر شانسی از خوشبختی که حتی نزدیکی در خونتو بزنه .

بعد از اون پرد ها رو روی تابلو گذاشتم و سرمست از حس زیبای انتقام تابلوی پیر مرد نابینای گوشه ترین گوشه تالار که الان لال هم شده بود به حال خود گذاشتم تا تا ابد در تنهایی و عذاب بپوسد.


ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۳ ۲:۲۲:۳۵
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۳ ۱۵:۰۸:۴۰
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۳ ۱۵:۱۱:۴۰

[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷ سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۴
#46

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
توي كتابخونه نشستم. پشتم به ميز کتابداره ولى حسش مى کنم که با اون عينکش که شبيه عينک داداش آلبوسمه، خم شده رو برگه هاش و هر از گاهى سرش رو بلند مى کنه و زل مى زنه به من.
بايد درس بخونم ولى نمى تونم ننويسم. خاطرات رو همه رو بايد نوشت.. با تمام جزئيات. وقايع کوچيک و بزرگ و چيزهايى که کسى نمى بينه. چيزهايى که کسى بهشون توجه نمى کنه.

کتابخونه ساکته.. مثل هميشه. انگار حرفى براى گفتن نداره.. شايد هم.. داره ولى نمى تونه بگه. بايد تو کتابخونه ساکت باشى تا حرفاش رو بشنوى. بايد خوب گوش بدى. بايد حرفاش رو کشف کنى.. از بين کتابا، جزوه ها، قفسه هاى قديمى. به همين علته كه توي كتابخونه هميشه سكوت برقراره.

به عنوان فشفشه توى هاگوارتز بودن اصلا خوب نيست. چوبدستى گاهى به حرفت گوش ميده و گاهى هم مى زنه به سرش و به تته پته مى افته. کار نمى کنه. مدام فرياد مى زنم:<< اکسپليارموس!>> ولى چوبدستى کر شده. اطاعت نمى کنه. تو اين مواقع دوست دارم گريه کنم. معمولا هم همين کارو مى کنم فقط سعى مى کنم کسى نبينه. بلاخره يه روز بايد يه جادوگر واقعى بشم. يه جادوگر که وقتى طلسم رو فرياد مى زنه، چوبدستى بهش عمل کنه.

مى دونيد من هم گاهى با خودم ميگم جادو بايد تو وجودت باشه و طلسم خيلى مهم نيست ولى.. مهمه! لازمه.

نيم ساعت پيش لاکرتيا هم اينجا بود. روزاى تمرين کوييديچ رو بهم يادآورى کرد و گفت که يه وقت جا نمونم. تو چشماش خوندم که مى ترسيد نتونم پرواز کنم. که وسط مسابقه، جادوى فشفشگيم ته بکشه و با سر سقوط کنم. بهش خنديدم و خب فکر کرد خوشحالم که مى خندم.. و اونم خنديد. عجله داشت. مادام پينس اجازه ى ورود گربه ش، قاتل رو نداده بود و لاک مى خواست سريع تر بره. پچ پچ که مى کرد صداى نچ نچ مادام پينس باهاش هماهنگ مى شد. در آخر هم با پاى خودش نرفت بلکه مادام پينس با اخم اومد سمتمون و بعد از کلى موعظه و اينکه بهتره خجالت بکشيم، لاک رو بيرون انداخت.

مي خواست من رو هم با لاك بندازه بيرون ولي بعد منصرف شد. مي دونم.. به خاطر داداش آلبوس اين كارو نكرد. كلا زياد نمي بينم داداشم رو ولي گويا تأثيرش روم خيلى زياده. همه ازم حساب مى برن. کارام زود راه مى افته و من.. متنفرم از اين حالت. از اينکه من رو به خاطر خودم نخوان و فقط به خاطر ترس از يکى ديگه بهم احترام بذارن.

قبول دارم زندگى يه فشفشه خيلى سخته ولى يه عالمه هم خوشبختى قطعا داره. کسانى که سوار جارو مى شن مطمئن هستن که نمى افتن. ولى من نيستم. مطمئن نيستم. هر لحظه امکان داره لنگ بزنم و بيافتم و اين باعث مى شه حس واقعى يه پرواز رو داشته باشم. حس واقعى معلق بودن. کسانى که رو جارو مى شينن مى دونن بايد بتونن پرواز کنن و اگه پرواز کردن خب ديگه خوشحالى نداره ولى من با زور پرواز مى کنم. مطمئن نيستم بتونم ولى تلاشم رو مى کنم و اگه موفق بشم کلى هم خوشحالى برام به همراه داره. هر دفعه يکى از طلسمام کار مى کنه خوشحال مى شم. هر دفعه احساس مى کنم جادوگرم خودم رو خوشبخت احساس مى کنم و.. اينا.. حساييه که فقط يه فشفشه تجربه ش مى کنه.
درسته..
خوشحال نيستم که يه فشفشه به دنيا اومدم ولى.. خوشحالم که مى تونم با وجود سختى هاش، خوبى هاش رو هم ببينم. :)


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴
#45

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
فصل پائيز فصل عجيبى ست. تکليفش خيلى مشخص نيست. نه مثل تابستان گرم و.. نه مثل زمستان سرد. نه آنقدر خشن که غيرقابل تحمل باشد و نه آنقدر شيرين که دل آدم را بزند. بى دليل نيست که خيلى ها عاشق پائيز هستند. عاشق برگ هاى زرد و نارنجى قشنگش. عاشق هواى ابرى آرام اش. مثل فردى که يک گوشه بنشيند و در حال و هواى خودش باشد.

کتاب رياضيات جادويى را باز کرده بودم و با چندين دفتر و چرک نويسى که در اطرافم بود داشتم سعى مى کردم مسائل را بفهمم. مدام ابتدا به ساعت مچى ام نگاهى مى انداختم و بعد از پنجره به منظره ى درختان و جايگاه خورشيد در آسمان. نه اينکه خواسته باشم ساعت زود بگذرد ولى اگر قرار بود اتفاقى بيافتد بهتر بود زودتر انجام شود. بايد براى تمرين کوييديچ مى رفتم. متنفرم از اينکه بيخيال مسائل رياضى ام شوم. از اينکه کارى را نصفه رها کنم ولى کوئيديچ فرق مى کرد. کوئيديچ يعنى تيم، يعنى ما، يعني دور هم كاري را با عشق انجام دادن، يعني يكي براي همه و همه براي يكي، يعنى خوشحالى همه و نبايد کم کارى مى کردم. با خستگى و تق محکمى کتاب را بستم. جارو را از زير تخت برداشتم و همراه کتاب راه افتادم.

از تالار بيرون آمدم. هواخنك بود. ابري بود اما نمي باريد. گرچه درختان سبز و با ابهت بودند ولى بوى پائيز خيلى خوب به مشام مى رسيد. که بود که نداند اين سفت و سختى درختان همه اش ظاهر سازى است و درواقع دارند از درون مى شکنند. يک نابودى تدريجى.

در گوشه ى حياط، ترم آخرى ها دور آتش حلقه زده بودند و مى خنديدند. و اگر از من بپرسيد مى گويم سيب زمينى زغالى آن وسط کم بود. يا مثلا ايرما که کتاب طرز پخت سيب زمينى را در چند ثانيه ياد بگيريد را معرفى کند. برادرم آلبوس که داستان هاى بيدل نقال را تعريف کند. جيمز و ويولت که مدام جيغ و داد کنند. يا تدى که آرام و متين زل بزند به آن ها. زاخارياس که بعد از چند دقيقه حرف مفت زدنتان از لابه لايشان تحليل هاى جدى اى را دربياورد. اما نبودند. فقط چند ترم آخرى خواب آلو و خسته. راهم را کج كردم سمت زمين بازى. مى دانستم کمى زودتر راه افتاده ام و خب طبق انتظارم کسى آنجا نبود. من بودم و يک زمين خيس از باران ديشب. جارو را زمين گذاشتم و کتاب را باز کردم. عرض زمين را طى مى کردم و با مدام تکرار کردن سعى داشتم فرمول ها را حفظ کنم.

تالاپ

و پاى چپم تا زانو در چاله اى از گل فرو رفت. علاوه بر شلوارم، ردايم هم تا نصف کثيف شد. بچه ها را ديدم که از دور مى آمدند. کتاب را پرت کردم کنار و همانطور که پايم در گل بود روى زمين دراز کشيدم. داشتم با حرص مى گفتم:
- عاااليه.. از اين بهتر نمى شه..

که يک برگ زرد رنگ نشست روى صورتم. ناراحتى چند لحظه پيشم را فراموش کرده و شده بودم يک دو نقطه پرانتز. با هوووووفى برگ را پرواز داده و با خوشحالى گفتم:
- Hello autumn. :)


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۴
#44

ریونکلاو، محفل ققنوس

گلرت پرودفوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۴:۰۱ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸
از قلعه ی نورمنگارد
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 509
آفلاین
بازنویسی رول به اصطلاح طنزدفتر مدیریت از پروفسوراسنیپ به قلم گلرت پرودفوت!

یکی از ساعت های بعد از ظهر، سرسرای بزرگ هاگوارتز:

ملت دانش آموز در سرسرای بزرگ جمع بودند و به قطرات گرمای آتشین که از سقف جادویی بر سرشان میبارید نگاه میکردند و در همان حال فکر میکردند که چرا در این وقت روز در اینجا جمع شده اند.
- من فکر کنم میخوان کیک بدن!
- یکی امتیاز منو بده بیاد! من خفنم! من رول های خوب خوب مینویسم! اگه قهرمان نشم همتونو به بوق میکشم! چرا از هر چونصد نفر که توی هافلپاف گروهبندی میشن، هونصد نفر لاگ اوت میکنن و دیگه لاگ این نمیکنن؟! ریونکلا باید برای این موضوع پاسخگو باشه! ازشون چونصد امتیاز کم کنین یا همتونو آتیش میزنم!
- در کلاس های دانگ نورانی شرکت کنید! تا بتونید چهارزانو از زمین بلند بشید..!
- دروغ میگه! جنس قلابی بهتون میندازه که به جای اینکه دنیا به صورت افقی دور سرتون بچرخه، به صورت عمودی چرخش پیدا کنه و زمین جلوی چشمتون به جای چپ و راست رفتن، بالا و پایین بره!
- آقا یکی به داد برسه! ما شکسپیر که از اعضای قدیمی ریونکلاس رو آوردیم توی هاگ رول زده در حد هملت، استاد بهش دو داده. نویسنده ی بیچاره بعد از چونصدسال در نهایت "نبودن" رو انتخاب کرد و دار فانی رو وداع گفت..! :vay:

همچنان که وضعیت سرسرا کم کم در حال تبدیل شدن به میدان جنگ بود، سیوروس اسنیپ، مدیر فعلی مدرسه از روی صندلی بزرگ و مجلل خود بلند شد و به اساتید که در کنارش نشسته بودند نگاه کرد، تنها یک صندلی در سمت راستش خالی بود.

اسنیپ در حالی که مثل همیشه ابری از دود در بالای سرش شکل گرفته بود و چهره اش بسیار با ابهت بود، به ارامی ردای سیاهش را که دوردوزی های سبزداشت تکانی داد وسپس دستانش را بر هم زد. سالن در کسری از ثانیه در سکوت غرق شد.
- اولا که گروه شما جلوئه و اگه اعتراض کنین، همینجا هاگ رو میبندیم و میریم خونمون که شما بمونین و هاگتون. بعد از اون، هملت که سهله؛ اودیسه هم اگه تحویل بدید، چون نمره دهی یه چیز سلیقه ایه، تا زمانی که استاد نخواد، بیشتر از دو نمیگیرید! ...در هر صورت، خواستم اینجا جمع بشید تا پیرامون پاره ای مسایل با شما صحبت کنم. اولین مورد در خصوص مسله جام آتش هست...

سوروس اسنیپ نگاهی به صندلی خالی در میان صندلی مدیران کرد و ادامه داد.
- دانش آموزان عزیز و گرامی... جام آتش بدون هیچ برنده ای، به انتخاب اکثریت قهرمانان، به اتمام میرسه... امیدوار بودم که اتفاق بدی نیفته... ولی متاسفانه مسائلی پیش اومد که داشت حاشیه به وجود می آورد، پس با هماهنگی و نظر اکثریت قهرمانان همینجا تموم میشه. این وسط قهرمان گروه ریونکلا که از نظر امتیازی از بقیه جلوتر بود رو بوق هم حساب نکردیم و هرچی بوق بوق کنه، تصمیم ما گرفته شده!

- ببخشید استاد... نمیشه جام قهرمانی هاگوارتز رو هم همینجوری با موافقت سه تا گروهی که اول نشدن منحل کنیم؟!

سوروس اسنیپ پس از کمی اندیشه به سمت دانش آموز هافلپافی رفت و پس از کشیدن دستی بر سر دانش آموز، لبخندی بر لبانش نقش بست و این لبخند، شلوار دانش آموز بیچاره را به رنگ گروهش در آورد!

سوروس اسنیپ عادت به مهربان بودن نداشت اما شاید این بار را میتوانست فاکتور بگیرد...
- دویست و پنجاه امتیاز برای هافلپاف! برای هوش ریونکلایی این دانش آموز هافلپافی!

حالا هافلپاف با پانزده امتیاز از ریونکلا پیش افتاده بود اما سوروس اینجا متوقف نمیشد..! او باید بیش از این ریونکلا و تلاش اعضایش را به سخره میگرفت. کاری که در طول ترم بارها انجام داده بود و با جسارت تمام پس از آن سرش را بالا میگرفت!


فلش بک! جلسه ی شبانه ی مدیران گروه های چهارگانه به همراه مدیر هاگوارتز (منهی مدیر ریونکلا، لینی وارنر)

- سوروس راس میگه! یکی از ما سه تا گروه باید قهرمان بشه. مهم نیس کدوم، ولی باید یکی از ماها باشه! نباید بذاریم اونایی که از ما نیستن قهرمان هاگوارتز بشن و راس راس جلوی ما رژه برن!
- من میگم به جای این کار، تالار خصوصیشون رو آتیش بزنیم و بگیم چون قلعه رو سوزوندن، هفتصد امتیاز ازشون کم میشه. اینجوری هم هافل که یکی از ماست اول میشه، هم ریونکلا آخر میشه. نظرتون چیه؟!
- من فکر بهتری دارم، وندل! یادتونه پروفسور دامبلدور توی کتاب الکی الکی به گریف امتیاز میداد و گریف رو قهرمان میکرد..؟! من میگم ما هم همین کار رو بکنیم ولی برای گروه های غیر ریونکلا! برای این کار، باید بین خودمون تایین کنیم که کدوم گروه چندم بشه.

سوروس اسنیپ پس از گفتن جمله ی آخر، سه تکه چوب را از جیبش در آورد که نام های اسلیترین، گریفیندور و هافلپاف بر روی آنها به چشم میخورد. سوروس اسنیپ پس از نشان دادن آنها به نمایندگان گروه ها، چوبها را پشت سرش برد و پیش از آنکه برای کشیده شدن جلو بیاوردشان، با سه چوب دیگر که بر روی هرسه ی آنها عبارت اسلیترین قرار داشت، تعویض کرد. به این ترتیب، گروه های اول تا سوم به قید قرعه انتخاب شد.


پایان فلش بک!

سوروس اسنیپ به سمت میز گروه گریفیندور و جایی که هری پاتر نشسته بود رفت. اعضای گریفیندور خاطره ی خوشی از سوروس اسنیپ در یادهایشان نداشتند. آنها تلاش می کردند بهترین خاطره ی خود در مورد سوروس اسنیپ را به یاد بیاورند. بالای سر شاگردان گریفیندوری ابر سفید رنگی تشکیل شد و بهترین خاطره ی آنها از سوروس اسنیپ در میان آن ابر، نقش بست.

نقل قول:
یک سال پیش، شاگردان گریفیندور به همراه سایر شاگردان گروه های چهارگانه در سرسرا منتظر شروع ترم هاگوارتز بودند. سوروس اسنیپ پس از سخنرانی قرای خود در اولین دوره ی مدیریتش، نگاهی به هری پاتر سر میز گریفیندور انداخت و گفت:
- با توجه به قانون شکنی ها و گاوبندی‌ها با مدیر سابق، آلبوس دامبلدور توسط هری پاتر، چهارصد و نود و نه امتیاز از گریفیندورکم میکنم. اون یه امتیاز رو هم به خاطر مامان هری بهتون بخشیدم!


سوروس اسنیپ برای گریفیندوری ها همان معنی را داشت که گرگ برای گله! گریفیندور اگر تنها پنجاه امتیاز از دست میداد، باز هم در ترم هاگوارتز آخر می شد!

- به گریفیندور، با اینکه تک تکشون رو مخ من هستن و ازشون کلا به خاطر کله زخمی متنفرم، پانصد و پنجاه امتیاز میدم، دلیلش هم به خودم مربوطه. نتیجه نهایی امتیازات این گروه هزار و هفتصد و چهل و دو هست!

کسی دلیل این حرکت سوروس اسنیپ که کاملا با ایفای نقشش در تضاد بود را نمیدانست و سالن هنوز در شوک قرار داشت. پس از چند دقیقه آرسینوس جیگر که با اینکه یکی از اساتید محسوب میشد، سر میز گریفیندوری ها نشسته بود، شروع به دست زدن کرد و اعضای گریفیندور هم به تبعیت از او، دست زدند.

سوروس اسنیپ در نهایت به سر میز گروه اسلیترین رفت. دستی به شانه ی پسرخوانده اش گذاشت و چون "دلش میخواست" پانصد و پنجاه امتیاز به اسلیترین اضافه کرد. با توجه به این، اسلیترین با هزار و هفتصد و پنجاه و چهار امتیاز از سایر گروه ها پیش افتاد.

سوروس اسنیپ داشت به سمت جایگاهش باز میگشت که صدایی از میان استادان گفت:
- و برای ریونکلا به خاطر اینکه بدون اونها هاگوارتز یه دشت لم یزرع میشد، کار گروهی خوبشون و تلاششون برای نگه داشتن آرامش در هاگوارتز از جلسه ی دوم به بعد با وجود تیکه هایی که در طول ترم از جهت های مختلف بهشون مینداختن و هنوز هم میندازن... ؟!

پروفسور پرودفوت منتظر بود تا سوروس اسنیپ حداقل شصت امتیاز به گروهش بدهد و ریونکلا باز اول شود اما رفتار پروفسور اسنیپ جور دیگری بود. پروفسور اسنیپ پس از گذراندن تک تک ریونکلایی ها از تیغه ی عدالتش، در حالی که برای بازیابی قوایش مشغول خوردن شیر موز و پسته و چیزهایی از این قبیل بود، سرسرا را ترک کرد و ملت را با حوضشان تنها گذاشت!

شاگردان گروه های اسلیترین، گریفیندور و هافلپاف با اینکه میدانستند این ترم هاگوارتز از بدترین ترم های تاریخ هاگوارتز و بدترین ترم هاگوارتز به صورت حداقل در سه ساله ی اخیر بوده، از ترس اینکه مبادا مورد خشم مدیر ارشد زوپس نشین قرار گرفته و پروفسور مذکور پس از تجدید قوا، آنها را نیز از تیغ عدالتش بگذراند، زبان به کام گرفتند و دم نزدند.و بدین ترتیب نوزدهمین ترم تابستانی هاگوارتز به پایان رسید... در حالی که همه (گور بابای ریونکلایی ها) شاد و خوشحال بودند و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند! کور شود هر آنکه نتواند دید!


ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۵ ۲۰:۵۱:۲۱
ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۵ ۲۱:۴۹:۴۵
دلیل ویرایش: تغییر عصرونه به کیک طبق درخواست روبیوس هگرید

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر کوچک شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.