هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰ سه شنبه ۴ دی ۱۳۹۷

مرلین کبیر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۳۴ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
لرد سیاه مرلین رو احظار می کنه و میگه:
- پیرِ پیامبرِ ما! کجایی؟ برای ما چه هدیه ای آماده کرده ای؟

مرلین از انتهای صف اهدا کنندگان هدیه به لرد سیاه دستشو تکون میده و میگه:
- اربابا! ما اینجاییم. هدیه ای بس جالب و جذاب برایتان تدارک دیده ایم. همین الان خدمت می رسیم!
- آقا کجا همین الان خدمت می رسیم؟ برو آخر صف.
- دیر اومدی نخواه زود برو! میتونستی دهنتو ببندی.
- از همون دوران ابتدایی به ما آموزش داده شده که به صف و نوبت احترام بذاریم جناب مرلین. شما هم بذارین جناب مرلین.

مرلین با دیدن این وضعیت، سر جایش میخکوب شد. اما به خوبی میدانست که برای رسیدن به اول صف، چه کاری لازم است. به همین دلیل به نفر جلویی خود نزدیک شد و به شانه سمت راست او ضربه ای زد. هوریس نگاهی به سمت راست انداخت و به خیال اینکه با او کار دارند، چند قدمی به آن سمت حرکت کرد و از صف خارج شد. مرلین سریعا جای او را گرفت و پشت سر کراب که در حال آرایش صورتش بود و از اطراف خبری نداشت، ایستاد. جلوی کراب هم جای خالی ای بود که نشان از حضور بانز داشت. مرلین از حواس پرتی کراب استفاده کرد و ضربه ای سریع به زیر دستش زد و کرم پودر کراب روی زمین ولو شد.
- عامو! چیکار میکنی؟
- من که کاری نکردم.
که کاری نکردی؟ زدی کرم پودر منو پخش زمین کردی بعد میگی کاری نکردی؟
- به ریش همین مرلینی که پشت سرت وایساده من نبودم.
- من از کجا بدونم؟ تو که دست و پاهات نامرئیه.
-

کسی از حالت چهره بانز خبری نداشت. شاید پوکر فیس بود از اتفاقی که افتاده بود و شاید هم... خنده ای شیطانی بر لب داشت و خوشحال بود از اینکه زده بود زیردست کراب و کرم پودرش به زمین افتاده بود! هر چه که بود، این دو نفر درحالیکه در حال بحث با یکدیگر بودند، مرلین دو نفر دیگر نیز جلو افتاده بود.

چند دقیقه بعد:

- ارباب... اومدیم کادومون رو تقدیمتون کنیم!

مرلین در حالی این را گفت که بالاخره به اول صف رسیده بود و پشت سرش جماعت مرگخوار یا در حال دعوا بودند، یا به دنبال صدایی نامرئی می گشتند که آنها را فرامیخواند و یا گوشه ای نشسته بودند و بعد از مکالمه ای کوتاه، به جهان هستی شک کرده و به پوچی گرویده بودند!

- جوون شدی پیامبر!
- ارباب... ریشامون رو زدیم. بهمون میاد؟
-
- ارباب... جونم برات بگه، بگه رک و راست - تو رو می خوامت یه جورای خاص/ می خوام بگم...
- نگو مرلین!
- بذار بگم! نشی بی احساس.
- ما رو مسخره کردی پیرمرد؟ خودت بی احساسی! اصلا از جلو چشممون دور شو!
- ولی ارباب هدیه تون...
- دور شو میگیم! شعراتم ببر برای خودت! نفر بعدی!
- اما...
- برو!

مرلین در حالی که زانوانش را از شدت درد گرفته بود، به کناری میره. به آرومی حرکت می کنه و بسته ای که زیر لباسش پنهان کرده بود را محکم تر می چسبه. شاید یه موقع دیگه...



پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ سه شنبه ۴ دی ۱۳۹۷

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-بیا...بیا...مقاومت نکن دیگه. بیا!

بانز روبان های یک جعبه ی کادو پیچی شده رو گرفته بود و به سختی به داخل سالن میکشید.
جعبه روی هوا معلق بود و اصلا دلش نمیخواست به حرف بانز گوش کنه.
-د میگم بیا!

لرد سیاه یهو متوجه نبرد بانز و جعبه میشه.
-چه میکنی بانز؟ اون هدیه مایل نیست مال ما بشه؟

بانز لبخندی مصلحتی میزنه.
-این چه حرفیه ارباب؟ معلومه که مایله. کی باشه که بخواد مقاومت کنه. فقط کمی خجالتیه. الان میارمش. همه چیز تحت کنترله ارباب.

به سختی جعبه رو به لرد سیاه میرسونه و بدون معطلی روبانشو باز میکنه.
-ارباب...این شما و این هم هدیه ی کریسمستون! مبارکتون باشه. ازش استفاده کنین. دو ماه هم گارانتی داره. البته شامل فرخوردن شاخک و کند شدن نیش نمیشه. لبخند بزن ارباب ببینه.

لرد سیاه کادوشو برمیداره. هر چند زیاد به درد بخور نیست، ولی کادو کادوئه دیگه. نمیشه رد کرد که.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ سه شنبه ۴ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۰:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6441
آفلاین
شب کریسمس


-زشت شدیم!
-نه ارباب...من بهتون اطمینان می دم که اصلا و به هیچ عنوان زشت نشدین.
-چون زشت بودیم؟

لینی پرواز کنان تا بالای سر لرد سیاه رفت و کلاهش را روی سرش مرتب کرد.
-این چه حرفیه؟ شما در هر حالتی با عظمت و ابهت و شکوه هستین. الان همه به دیدن شما میان. شاید هدایایی نفیس هم براتون بیارن...شما خوشحال می شین. کریسمستون مبارک می شه.

-ما که شک داریم و تردید بسیار.

لرد سیاه هنوز اخم هایش را باز نکرده بود. او هرگز از جشن خوشش نمی آمد. از کریسمس اصلا خوشش نمی آمد. نگاهی به درخت کریسمس تزئین شده اش انداخت. دستش را زیر چانه اش گذاشت و به انتظار نشست.

..............

نکته: هیچکدوم از سوژه ها و فعالیت های انجمن خانه ریدل ها ماموریت نیستن یا اختصاص به مرگخوارا ندارن.




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۰:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6441
آفلاین
مرگخواران سعی کردند لرد سیاه را از دیوار نجات بدهند.
کشیدند و هل دادند.
با دیوار صحبت کردند...با بیل صحبت کردند.
ولی نشد که نشد.

زمان گذشت و گذشت...

-یاران ما...یه کاری بکنید...حیثیت ما در خطر است.حدقل چوب دستیمان را بدهید با دهانمان بگیریم...یک لیوان آب به ما بدهید...یاران ما؟

صدایی از یارانش به گوش نرسید.

زمان گذشته بود...

هالووین تمام شده بود و مرگخواران، جشن را رها کرده و به خانه بازگشته بودند. حتی خداحافظی هم نکرده بودند!

لردسیاه همانطور متصل به دیوار باقی ماند. حتی زمانی که جن خانگی محفل آمد و صورتش را گردگیری کرد، حرفی نزد. یا زمانی که غول بیابانی خانواده ویزلی به او تکیه داد...یا زمانی که لینی، روح سرگردان تصمیم گرفت همراه بقیه به خانه ریدل ها برنگردد و بین خانه شماره یازده و دوازده به سرگردانی اش ادامه بدهد...

درست جلوی چشم لرد سیاه...


هالووین واقعا به پایان رسیده بود...


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۱۰ ۲۱:۳۷:۴۷



پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

روح هالووین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۹ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۴۴ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 21
آفلاین
تصویر کوچک شده


?Trick or treat


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
لرد تصمیم میگیره کراب رو بکشه.
بعد منصرف میشه و تصمیم میگیره اول به سختی شکنجه اش کنه.
بعد با خودش فکر میکنه چرا وقتمو با این پاستیل رنگی هدر بدم؟ همون بهتر که یهویی بکشمش.

لرد با خودش درگیره در حالی که اصلا نمیتونه حتی یه میلیمتر هم تکون بخوره. برای همین از آپشن اربابیتش استفاده میکنه.
-سوراخ را بگسترانید!

صدای خفه ی کراب از دور به گوشش میرسه:
-نمیشه ارباب. اینجوری صدمه میبینین. صبر نکردین که. من میخواستم براتون تونل بزنم. اونجا اوضاعتون خوبه؟

اوضاع لرد اصلا خوب نبود. سرشو از اون طرف میبره بیرون.
-ما فکر کنیم تو محفلیم. حداقل مقداری از ما اون طرفه. ولی الان یکی میاد ما رو به این صورت میبینه! شبیه حیوانات نصفه و نیمه ای شدیم که به دیوار کلبه ی شکارچیان نصب میشن. ما رو بکشین بیرون.

-ارباب سعی خودمونو میکنیم. اگه کسی اومد تو اتاق ساکت و بی حرکت بمونین.

این وسط لینی که روح شده هی از دیوار رد میشه و برمیگرده و لرد سیاه رو حرص میده!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۶:۵۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 4938
آفلاین
- ارباب! اگه من زنده بودم، الان با نیشام دیوارو براتون سه سوته سوراخ می‌کردم!

ناگهان نگاه لرد به آینه‌ای میفته که پیکسی شبح‌مانندی رو نشون می‌داد که ویز ویزکنان در حال سخنرانی بود.

- این مگه خورده نشده بود؟
- ارباب! هکولی نجاتم داد. یه معجونی به خورد اون مورچه‌خواره داد که باعث شد یهو روح شم و حالا تا ابد می‌تونم کنارتون بمونم!

لرد چشم‌غره‌ای به هکتور می‌ره. هکتور که از کرده‌ی خودش بسیار ناراضی بود و دقیقا نتیجه عکس گرفته بود، تکه چوبی رو از گوشه‌ای برمی‌داره و مستقیم به سمت لینی پرتاب می‌کنه.
- اوخ... زخم شمشیر خوردم! دارم می‌میرم، ارباب! نجاتم بد...
- لینی! تو الان یه روحی و دیگه زخمی برنمی‌داری که بخوای بمیری!
- عاو. آهان!

لینی که شیرفهم شده بود به کراب خیره می‌شه. اون‌چنان عرق کرده بود و هن‌هن می‌کرد و خسته به نظر می‌رسید که انگار همین الان از وسط یه بیابون بی‌آب و علف نجاتش داده باشن!
- کورسوی نوری می‌بینیم ارباب! راه باز شد!

لرد با خوشنودی از کول کراب پایین میاد و به درون سوراخ شیرجه می‌ره.
- آخ! گیر کردیم.




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۶:۵۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 4938
آفلاین


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

روح هالووین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۹ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۴۴ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 21
آفلاین
تصویر کوچک شده



?Trick or treat


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-ارباب...لینی خورده شد!

لرد سیاه کوچکترین اهمیتی به لینی نمیداد. لینی شکلات نبود...حتی خوشمزه هم نبود. یک حشره ناچیز بود. چیزی مثل شته...شپش...ملخ!

تمرکز لرد سیاه روی ریزش دیوار خانه بود. بین او و شکلاتش فقط یک دیوار قرار داشت.

لرد سیاه داشت فکر میکرد که کاش به جای خرگوش، موش شده بود. حداقل میتوانست دیوار را بکند.
این فکر همچون رعد و برقی به سر لرد زد.
ولی به هر حال او حالا موش نبود. خرگوش بود. برای همین بیلی به دست کراب داد.

کسی نمیدانست چرا زور همه به کراب رسیده و همه کارها را کراب دارد انجام میدهد. درست در حالی که هکتور داشت با چغندری گفتمان میکرد که یکی از برگهایش را گرفته و بجوشاند و به خورنده لینی بدهد که لینی را راحت تر هضم کند.

کراب با بیل به دیوار کوبید.

جادوگران کارگر و بنا نبودند. نمیدانستند با بیل که دیوار خراب نمیکنند!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.