هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵ سه شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۴
#12

آلیشا اسپینت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۴ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲:۳۳ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 186
آفلاین
ساعت ناهار بود و هری و رون و هرمیون تو سرسرا نشسته بودن.رون و هرمیون بدون این که فرصت رو از دست بدن مشغول خوردن بودن اما هری دستش رو به زیر چانه زده بود و به نقطه ای در دوردست نگاه میکردو لب به غذا نزده بود.
رون محکم میزنه به پشت هری و با دهان پر میگه:هییی!!!چته پسر؟چرا غذا نمیخوری.نکنه دوباره اون زخمت درد گرفته.این که مسئله ای نیس.ما که دیگه با ولدی این حرفا رو نداریم.بخور قوت بگیری.
هری بدون این که چشم از اون نقطه برداره میگه(با لهجه):دلم برای ولایتمون خیلی تنگ شده...خیلییی...برای نمید که هر روز واسم کته نیمرو درس میکرد...
رون و هرمیون:
(همون موقع دسته ای جغد وارد سرسرا میشن)
هری ادامه میده:برای بوی پهن...برا نم نم بارون...
همون موقع هری برخورد چیزی با سرش رو احساس میکنه.به بالا نگاه میکنه.بله این جغدی بود که بارون رحمت خودشو بر هری نازل کرده بود.جغد نامه ای رو رها میکنه که میخوره تو سر هری.هری با بی حوصلگی نامه رو باز میکنه و شروع میکنه به خوندن.
با خوندن نامه برقی از شادی در چشمهای هری نمایون میشه.
هری(با خوشحالی):فکر میکنین از طرف کیه؟
رون و هرمیون:کی؟
هری:نمید!!!.وای باورم نمیشه...یعنی ممکنه که...
رون و هرمیون:چی ؟
هری:زایید!!!
رون و هرمیون:کی؟ نمید؟؟؟؟!!!!
هری:نه بابا!!گاومون!دوقولو زایید...نگاه چی نوشته
(و مشغول خوندن نامه میشه(با لهجه)):
((سلام هریووووووووووو!حالت چطوره؟درس و مشقاتو خوب میخونی یا نه؟نرفتی اونجا که پول بابای منو هدر بدی!ها؟؟حدس بزن چی شده!خال خالی رو که یادته.؟؟.همون که قدر بچمون دوستش داشتیم.دوقلو زایید...آره دوقلو...باید ببینیشون.
هرررری خان نمیشه مرخصی بگیری بیای ولایت؟؟؟....))
هری به سرعت از جاش بلند میشه و به رون و هرمیون میگه:میرم بقچمو ببندم
و به سرعت از اونجا دور میشه!


ویرایش شده توسط alishia spint در تاریخ ۱۳۸۴/۲/۲۷ ۱۸:۵۹:۳۷


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۴
#11

Irmtfan


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۷ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۵
از پریوت درایو - شماره 4
گروه:
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 3127
آفلاین
ادامه نمایشنامه خودم:
هری که میبینه اینا دارن داد و بیداد راه میندازن به دست و پاشون میافته: تو رو به جون هر کی دوس دارید بس کنید بابا من غلط کردم هرمیون جان بی خیال شو هی رون رفیق جون من داد نزن دیگه
رون یه نگاهی به هرمیون میکنه بعد هر دو از جیغ و داد دست ور میدارن: خب حالا اگه خفه خون بگیریم چی گیرمون میاد؟
هری: هر چی بگید هر چی بخواید؟
رون: خب با توجه به اینکه بچه مایه داری و زندگی رو به راهی هم داری من فقط یه چیز کوچولو ازت میخوام همین نصف گالیونای گریگاتنزو بهم بدی کافیه
هری: آی دس رو دلم نزار اونا رو که همه رو خرج پیدا کردن این نمید مادر مرده کردم
رون: خب من این حرفا حالیم نیست باید ...
هرمیون میپره وسط حرفشون: رون بیا اینور مشورت کنیم بعدا ردیفش میکنیم
در نتیجه هرمیون رون رو به کناری میکشه: ببین این که الان به این سادگی ما رو عمری سر کار گذاشته بود حتما کلی اسرار دیگه داره من یه فکری دارم یخورده معجون حقیقت میدیم میخوره بعد که از همه اسرارش با خبر شدیم اونوقت میتونیم با دید باز تصمیم بگیریم
رون: افرین الحق که الکی نیست بهت میگن خانم همه چیز دان
هرمیون رو میکنه به سمت هری و با مهربونی میگه: هری من و رون تصمیم گرفیتم که مرام بزاریم واست و چیزی ازت نخوایم خب الانم مثل اینکه رنگت خیلی پریده بیچاره بیا این فنجون آب کدوی حلوایی رو بزن ردیف بشی
در حالیکه هری داره فنجونو سر میکشه هرمیون یه نگاه از سر کیف به رون میندازه دو دقیقه بعد سوال های اساسی آغاز میشه
هرمیون: خب هری جون عزیزم بگو ببینم از نظر تو من چطور آدمی هستم
هری: تو آخرشی من بدون تو چی کار میکردم از کجا یکی مث تو پیدا میکردم که
هرمیون به شدت ذوق زده میشه
هری: آره دیگه همه کتابا روئ که از حفظی راست کار امتحانا بالاخره یه جوری همیشه خرت میکنم سوالا رو بهم بدی
هرمیون دستاشو مشت میکنه
هری: و تو رون دوست خوبم جون میدی برای اینکه بتونم تقصیرا رو همیشه بندازم گردنت از بس که هالو بازی در میاری
دوباره رون و هرمیون شروع میکنن به داد زدن:
آی بچه ها اسلایا گریفینیا بیاید اینجا باید این یه فس کتک مفصل بزنیم طلسم های نابخشودنی از همه رقم خریداریم


Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴ یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۴
#10

گیلدروی لاکهارتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۵۸ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۵:۰۶ شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 596
آفلاین
یه ربع قبل از گرفته شدن عکس...پشت در خوابگاه دخترا...

مچ رون که توسط دین توماس اخفال شده بود تا بره یواشکی از خوابگاه دخترا عکس بندازه توسط هرمیون گرفته میشه!!!
هرمیون: خودت که میدونی من اعصاب درست حسابی ندارم... اون دوربینو بده به من!!!
رون: عمرا!!! تو عمرم عکس به این تیمزی نگرفته بودم...
هرمیون: پس نمیدی؟؟
رون: نمید که زن پاتر بدبخته.... ولی به هر حال نخواهم داد...
و در این لحظه هرمیون از شدت عصبانیت میزنه دوربین رون، که با پول تو جیبی های سه سالش خریده بودو میشکونه و رون قات میزنه و در گیری شدیدی پیش میاد...

یه ربع بعد (هنگام گرفته شدن عکس) رون و هرمیون که حواس هر دو تاشون شدیدا پرته میان دو طرف هری که از طرف نمید براش نامه اومده میشینن!!!
هری که داره از خوشحالی میمیره: رون... رون... حدس بزن چی شده؟!! نمید میخواد با دوستاش بره مسافرت...
رون: خوب به من چه... بیا این نونو بگیر، من مرگ موشا رو بریزم لاش، بعد بده به هرمیون!!!
هری که میبینه رون بهش محل نمیزاره، روشو میکنه سمت هرمیون که بهش خبرو بگه ولی با دیدن اینکه هرمیون داره محتویات یه بطری که روش عکس اسکلت داره رو توی چایی خالی میکنه و هم میزنه، متن خبرو فراموش میکنه!!!
هرمیون توی دل خودش: حالا اینو به چه بهانه ای بدم دست رون؟!!
=======================
نکته بهداشتی: خداییش عکسش خیلی ردیفه!!! قیافه رون و هرمیون شبیه ایناس که دفعه اولشونه آدم میکشن و هنوز تو فکر قتلن!!! هری هم که اون وسط اصلا تو باغ نیست، برای خودش خوشه...



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۷ یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۴
#9

چو چانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
هري كاغذي كه دورنگه و يه طرفش صورتيه ور گفته دستش
هري: اِ اِ اِ بچه ها اينجارو نگاه كنين!
رون: چيه بابا كاغد نديده كه نيستيم!
هري: اين كاغد مد 2013 هست!
هرمي: بذار ببينم برا چي اينو فرستادن برات؟؟؟؟
هري: حتما هاگريد فرستاده!
رون: وا مگه هاگريد از اينده اومده!
هرمي: بذار ببينم بايد مثل نقشه غارتگر باشه!
هري: من رسما قسم ميخورم كه كار بدي انجام بدم!
يه خطايي روي كاغذ ظاهر ميشن
كاغد منفجر ميشه و صداي يه زن ميپيچه تو سرسرا!و با يه كم دقت متوجه ميشيم كه اين صداي امبريجه!
امبريج: اي پاتر خنگ بلاخره رمز نقشتو گفتي!!!!


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰ یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۴
#8

Irmtfan


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۷ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۵
از پریوت درایو - شماره 4
گروه:
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 3127
آفلاین
هري: واي بچه ها اينجا رو ببينيد.
رون با قيافه درهم : چيه باز جاروي جديد برات اومده
هري: نه
هرميون: نكنه يه كاري كردي دوباره اخطاريه فرستادن برات؟
هري: نه باب
رون: بايد خودتو به ازكابان تسليم كني؟
هري: اي بابا نه اين گواهي عدم اعتيادمه كه سازمان منكرات جادويي تاييدش كرده

هرميون و رون هر دو با هم يهو جيغ زدن: مگه تو معتاد بودي؟

هري: نه باب فقط چون بايد ازدواجمو قانوني ميكردم نياز بود بهش

هريمون و رون يه جيغ بلندتر كشيدن : هي مگه تو زن داشتي؟

هري: زن زن كه نه يه جورايي با هم بوديم البته از وقتي كه آواتار فروشي رو از دست دادم با هم زياد خوب نيستيم اونم پيله كرده كه بايد ازدواج قانوني بكنيم

رون يقه هري رو گرفت هرمايني يه لگد از زير ميز زد به پاش : لعنتي تو مغازم داشتي مگه ما نميدونستيم پس بگو زن ... زندگي ...مغازه.
بعدش دو نفري شروع به داد زدن كردن:
آهاي بچه ها گريفيندوريا اسليترينيا دامبلدور پروفسور مك گونگال زود باشيد بيايد اينجا


Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۴
#7

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۵ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۶
از برزخ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 380
آفلاین
هری رون و هرمیون در حال خوردن صبحانه

هری : شنیدین یه جارو اومده تو دیاگون که قدرش 2 برابر آذرخشه ؟
رون : واااااااای جدی میگی ؟! حالا چقدر هست ؟

هری :700 گالیون !

هرمیون : بهتره به این چیز ها فکر نکنید ! به فکر درس و مقشتون باشین !!

رون : باز این گیزر شروع کرد ... ا ... جغده صاف داره میاد تو دهنت هری!!!

هررمیون در حالی که داره به نامه ی تو دست هری نگاه میکنه:

زود باش بخون ببین چی نوشته

هری:

رون : یعنی چی؟

هری : نمیگم تو خماریش بمونی

رون : یا می خونی چی نوشته یا می زنم همین جا شل و پلت می کنم !!

هری : نوشته ت وقرعه کشی بانک یه دونه از اونو جارو ها برنده شدم !!

رون :!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هرمیون :!!!!!!!!!!!!!!!

هری : میرم تو یه نامه به سیریوس بگم

هری : امروز که مست مستم ... امروز که مست مستم ...


___________________________________

این تایپک خوبی میشه ... فقط زنندش یک کم باید توش دقت کنه که خراب نشه


ویرایش شده توسط همزاد هری در تاریخ ۱۳۸۴/۲/۲۴ ۱۶:۱۹:۴۴

شک نکن!


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۴
#6

کریچرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۲۰ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از خانه ي شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1237
آفلاین
هری مشغول خوردن صبحانه بود که صدای ناهنجار ورود بیش از 1000 تا جغد آرامش سالن اصلی رو به هم میزنه
هدویگ با یک چرخ بسته ی کوچیکی که به پاش بود رو از پاش جدا میکنه و روی میز جلوی هری میندازه
هری بالافاصله بسته رو نگاه میکنه
هری: از طرف رولینگه
هرمیون: هری چی نوشته؟ جون من بخون , نوشته کی به کی میرسه؟ وای هول کردم
هری: اینجا نوشته من تو کتاب 6 کاپیتان کوئیدیچ میشم
رون: ها؟ .. پس من چی؟


كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۴
#5

پروفسور گودریک گریفندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۹ یکشنبه ۶ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۲ جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
از سالن عمومی گریفندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 232
آفلاین
هری و رون و هرمیون نشسته بودند که جغدای نامه رسان از راه رسیدند...

- باورتون میشه؟وای فوق العادس...
هرمیون همونطور که کتابشو میخونده میگه : چی نوشته؟
- رون بیا اینجا رو ببین...جان من بیا...
رون : اه...اگه گذاشتی ما این تیکه نونو کوفت کنیم...چی میگی؟
هری نامه رو جلوی رون و هرمیون میگیره :

با سلام جناب هری پاتر!
با آرزوی موفقیت و کامیابی برای شما و دوستانتان ، نظر به اینکه شما به عنوان یکی از سه کاندیدای بهترین جادوگر جوان سال از طرف سازمان " جادوگران جوان " انتخاب شدید از شما به خاطر حضور در جشن انتخاب بهترین جادوگر جوان سال واقع در دهکده هاگزمید - آنفی تئاتر هاگزمید در روز دوشنبه 20 :3 دعوت بعمل می آوریم!
* توجه داشته باشید حتما باید یکی از سرپرستانتان با شما در این جلسه همراه باشد.
با تشکر - جاناتان تئودرا ( مدیر اجرایی "جادوگران جوان" )

هرمیون نامه رو میگیره : حالا میخوای چیکار کنی؟ سیریوس که نمیتونه آفتابی بشه...
رون : هری؟...میری؟
هری دستشو زیر چونش ستون میکنه : نه! انتظار داری با دادلی و خاله پتونیا برم به جشن جادوگرا؟ نمیتونم برم...برای خودم متاسفم!


ویرایش شده توسط پروفسور گودریک گریفندور در تاریخ ۱۳۸۴/۲/۲۴ ۱۶:۳۵:۲۶

وه که چه بیرنگ و بینشان که منم...کی ببینم مرا چنان که منم؟!

تصویر کوچک شده


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۴
#4

بن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۱۷ دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۹:۲۰ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۵
از Tehran-Zafar
گروه:
کاربران عضو
پیام: 309
آفلاین
هری:اااااااا ایجارو ببین چی نوشته؟!!!!!!
رون:هوووووم!!چی نوشته؟!
هرمی:هووم!
هری:نوشته که یه سری هکس از مادر پدرم پیدا شده.!!!!!!!!
هرمی:جدی میگی؟!!!!! !!!از کی هست حالا؟!!!!!!!
هری:نوشته از طرف هاگرید!!!!!!!!!!!!


::.::Newest Music::.::


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۴
#3

فنریر گری بکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۰ یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۳ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
از شب تاريك
گروه:
کاربران عضو
پیام: 355
آفلاین
هری:رون این عکس بی آسلامی رو میبینی؟؟
رون تو دله خودش:وای ببین عجب چیزیه
هرمیون:هری تو خجالت نمیکشی پولاتو خرج این مجله های بی ادبی میکنی؟؟ :chomagh:


وقتي به دنيا مي آيم:سياهم
وقتي بزرگ مي شوم:سياهم
وقتي مريض مي شوم:سياهم
ولي تو
وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي
وقتي بزرگ مي شوي:سفيد
وقتي مري







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.