هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۵
#95

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۴۳:۲۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
هر چیزی که در این جهان است، مخلوقی بیش نیست. او خالق ما جان داران است و زمان و مکان و ما خالقان احساس، مهربانی و نفرت را به نگاه خلق می کنیم. شعله های خشم را به زبان بر می فروزیم و از درونش تیغه ی خاموش درد را بیرون می کشیم و درد... درد نیز خود خالقی دیگر است! خالق جنون!

-------


سوژه جدید:

نگاهی به درون پاتیل بزرگ و طلایی انداخت. رنگ معجون اکنون سبز روشن بود، امّا هنوز بخار نمی کرد. برای خودش حساب و کتاب کرد. هزینه ای که صرف ساخت این معجون کرده بود از حقوق یک سالش بیشتر می شد. با نگرانی چند سطر آخر کتاب را از نظر گذراند تا عیب کارش را پیدا کند.

چشمان سبزرنگش آنچنان بر روی سطور می دویدند که گویی به دنبال یک مجرم فراری می گردند. بیشتر نگاه کرد، بیشتر دقت کرد. تلاشش بی سرانجام بود، بخاری که اکنون آرام آرام برای خودش تاب می خورد و بالا می رفت، نشانگر آن بود که کارش را درست انجام داده است.

نفسش را بیرون داد. با خرسندی چوب دستی اش را تکان داد و معجون سبز رنگ به شکل چندین رشته به هوا رفت و هر رشته به درون یک شیشه کوچک ریخته شد و تعدادی چوب پنبه نیز جست و خیز کنان خودشان را در دهانه هر بطری فرو کردند.

معجون ساز با دست عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و موهای جو گندمی بلندش را از جلوی چشم کنار زد. با خیال راحت خودش را روی یک کوسن بزرگ انداخت و با چشمانی نیمه بسته به ساعات بزرگ خیره شد. ساعت دقیقا پانزده دقیقه به یک بعد از ظهر بود.

بی خیال چشم هایش را بست، اما ناگهان مطلبی جیغ و داد کنان در مغزش به او گفت: هکتور الان وقت اخباره! نتایج مسابقات رو شاید بگن!

چوبدستی اش را بلند کرد و آن را به طرف تلویزیون گرفت.

دینگ دینگ دینگ

سر تیتر اخبار جادویی؛ قتلی مشکوک در لندن، سرانجام نتایج رقابت بیش از هزاران معجون ساز برای ورود به انجمن معجون سازان، بازدید وزیر سحر و جادو از دهکده هاگزمید به همراه کابینه، پسری که زنده ماند، در مهمانی شبانه بیهوش شد.


هکتور کمی خودش را روی کوسن جمع کرد، رقابت سالیانه معجون سازان یکی از مهمترین اتفاقات در هر سال بود و حتی می شد گفت یکی از مهمترین رقابت های علمی جادویی در سرتاسر جهان، اطمینان داشت که امسال دیگر آرسینوس جیگر را شکست داده است.
اما چرا این خبر عنوان دوم بود؟

طبق اخبار رسیده، در جنوب هاگزمید، کل اعضای یک خانواده به شکلی دردناک کشته شدند، این خانواده سه پسر کوچک و یک دختر کوچک داشتند که همه به جز یکی از فرزندان آنان که در حال حاضر در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز می باشد کشته شده اند. بر اساس اطلاعاتی که وزارت فاش کرده است، همگی این افراد به شکل مشنگی کشته شده اند...

تیشک

صدای شکستن چیزی در پشت خانه شنیده شد...


নীরবতা


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۴
#94

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۱:۲۵
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
پست پایانی

لردخونگی و بلا میدویدند...جامبل به دنبال آنها...لردخونگی و بلا میدویدند...جامبل به دنبال آنها...لردخونگی و بلا میدویدند...جامبل به دنبال آنها...لردخونگی و بلا دیگر نمیدویدند!خب خسته شدند اینقدر دویدند و البته جامبل به آنها رسید...

هنگامی که جامبل به آنها رسید،اصلا یادش رفته بود چرا به دنبال انها دویده!پس به لرد خونگی و بلاتریکس که ایستاده بودند و نفس نفس میزدند نزدیک شد و گفت:
_هووووم...من چرا دنبال شما میدویدم!
_چونکه...چونکه...آها...چون لباس تو رو دزدیدیم!
_دزدیدین؟!کوش؟!

بلاتریکس و لرد خانگی به دور و برشان نگاه کردند...دستان خالیشان را هم نگاه کردند...جامبل راست میگفت...لباس کجاست؟!
_هوووم...حالا چرا لباس رو میخواستین؟!
_برای اینکه...
_نگو بهش بلا...نگو...راز رو نگو!
_دهه!بذارین بگم راحت شیم...از پست قبلی تا حالا داریم میدوییم...یعنی 9 ماه...خسته شدیم...بذار گره و سوژه رو باز کنیم قال قضیه کنده بشه بریم سر کارمون!اصلا معامله میکنیم!

جامبل که با تعجب به دیالوگ های بلاتریکس و لرد خونگی نگاه میکرد پرسید...
_معامله؟!چه معامله ای؟!
_ببین جامبل...چه جوری بگم...تو صاحب لرد خونگی و لرد خونگی صاحب تو هست...پس چیکار باید بکنید؟!
_چی کار باید بکنیم؟
_باید به همین لباس اهدا کنید تا ازاد بشین!
_خب عوض کنیم!
_خب عوض کنید دیگه!

جامبل و لرد خونگی با تردید به هم نگاه میکردند...هر کدام با شک فراوان تکیه ای از لباس خود را به سمت دیگری گرفتند...در یک لحظه ناگهان هر کدام آن تیکه لباس را از دست هم قاپیدند!
_هووووم...چه حسی داری جامبل؟!
_حس آزدی!
_آره...منم همین حس رو دارم!
_خب...یعنی الان آزادیم دیگه؟!
_فکر کنم!
_خب...پس چرا به شکل قبلیمون برنگشتیم؟!

لرد خونگی و جامبل با نگاهی پرسشگرایانه به بلاتریکس خیره شدند...بلاتریکس همم ن و منی کرد و گفت:
_خب...خب...قرار نبود به شکل قبلیمتون برگردین...فقط گفته شده که آزاد میشین!

لرد خونگی کمی چانه اش را خاراند...چشمانش را بست و گفت:
_خب...مهم نیست...ما از اول دلبسته ظاهر نبودیم!مهم اینه که آزادم و حالا میتونم چوبدستی داشته باشیم و البته دنیا رو تسخیر کنیم...بیا بریم بلا!

لرد خونگی و بلاتریکس رفتند و جامبل را متفکر بهت زده تنها گذاشتند...
_یعنی گلرت با این قیافه حال حاظر من کنار میاد؟!

پایان!




پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
#93

ویلیام آپ ست old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۹ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
از دهکده هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 35
آفلاین
لردخونگی :
-دارم میام پیشت ، جاده چه همواره
بعد از چن دقیقه ، بازم خودش :
- بلا ، بلا بگو خونتون کدوم خیابونه ، که می تونه منو بهت برسونه . آه !

ناگهان به فردی زشت برخورد کرد.

لردخونگی :
- ای خانم بد ترکیب ، برو اونور ، برو !
اون خانوم بد ترکیبه :
- چی ؟ با منی ؟

سرش را بالا گرفت دید بلاتریکسه !

- اوه ، بلاتریکس جونم ! منم ولدمورت!

- برو ، جن بد ترکیب . من خودم تو پاتیل بزرگ شدم تو دیگه ما رو نپز !

- نه ، منم . ولدمورت . مرلین منو دامبل رو به این روز انداخته !

- چی مرلین ! با ارباب ما چه کار داره ! باید در ویزنگاموت شکایت کنم ! آه از دماغ عملیت معلوم بود ! ببخشید ارباب که نشناختمت . وااااااای ، حالا چی کار کنم ؟

- هیس ، داد و بیداد نکن . تنها یه راه داریم اونم اینه که لباس دامبل رو بپوشم . دامبل هم جن شده اسمشم جانبله !

- آهان ، حالا فهمیدم . یه نقشه دارم . دنبالم بیا .

بعد از ساعاتی قیقا ساعت 2 بامداد . دم در خونه ی مدر ولدمورت .

- زشت نیست . این رو از کجا فهمیدی.چطوری با سوزن در رو باز می کنی ؟

- هیس .... وارد شو !

لردخانگی با بلا وارد اتاق شدند . به محل اقامت جامبل رفتند و به آرامی داخلشدند لباس جامبل را درآوردند و لرد که ترسیده بود ، فریاد زد:
-فرار کن ، فرار کن .
اعضای خانه بیدار شدند و لرد و بلا فرار کردند ، جامبل هم به دنبال آن ها بود.



پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲:۱۰ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۳
#92

نویل لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۶ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۳ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۳
از همه جوگیر ترم !!! اینو میدونم !!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 83
آفلاین
- تام ، داری رو اعصابم دوئل میکنیا !! حواست به خودت باشه .

- آخه ؟؟

- ای بابا ، آخه باقالی ، چرا نمیفهمی ؟؟

لرد خونگی دوباره نگاهی " مکش مرگ من " به جامبل کرد ولی کاش نمیکرد .
جامبل که به قول خودش بسی باهوش بود متوجه نگاه های ساختگی لرد خونگی شد و با لحنی بس متکبرانه گفت :

- لردک ، فکردی من هریم که رو هوا سرم کلاه بره ؟؟

- کی ؟؟ من ؟؟ نگو زشته !!

- زشت بلاتریکس با اون موهاش . اینکه من لباس تنمو بدم بتو اصلن زشت نیست نه ؟؟

- جامبل داشتیم ؟؟ فقط گفتم شاید بخوای ثواب کنی !!

- برو آدم بووووقی ( بر وزن آدم حسابی ) هری که نزدیک تره ، برو سر اون کلاه بزار !!

- متاسفانه یا خوشبختانه سرِ پاتر باد که داشت ؛ جدیدن به علت برخورد مدام یویوی صورتی بادش بیشترم شده !!

- آخی !! قربون جیمز برم !! چیزه ؟؟ برو . بلا بعد از قرنی داره میاد بیرون .

برای بار سوم آهنگ پلنگ صورتی پخش شد و لردک باری دگر دوی ماراتن را آغاز کرد .

آمّا قبل از رفتن نکته ی اخلاقی را بازگو کرد :

- ادب داشته باش . اسم یه ساحره ی با شخصیتو کامل ادا میکنن .

در این هنگام جامبل با خودش گفت :

اِِاِاِاِ ، خجالتم نمیکشه . خودش یه سال از خر مرلین (1) کوچیک تره اون وقت به یه آدم 20 ساله گیر میده . مرلین کجایییییی ؟؟

------------------------

1. خر مرلین : نوعی تسترال مشنگی که از بس خنگه بار میبره . خر مذکور متعلق به مرلین است که مسلمن بسی عمر کرده .


ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۲ ۲:۱۶:۱۰
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۲ ۲:۳۰:۵۰

شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۳
#91

دیوید کراوکرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۶ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۶:۳۸ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
از تو عبور میکنم . . .
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
لردخونگی نگاهی به سرتاپای جامبل انداخت. به آن موی و ریش بلندش، به آن ناخن های کثیف دست و پایش، به آن تکه پارچه ی پوسیده ای که دور خودش بسته بود.
تکه پارچه ی پوسیده؟!

لردخونگی در حالی که تمامی سعی خودش را میکرد تا پس از این همه سال چهره ی مظلومی بگیرد گفت :

- میتونی همین پارچه ای که دورته رو هم بهم بدیا ، باور کن کاچی بهتر از هیچیه . همینم تو این روزگار برام کافیه

حالش از خودش بهم میخورد ، کلماتی بر زبان جاری میکرد که از آنها متفر بود ، با لحنی سخن میگفت که از آن بیزار بود و چهره ای برخود گرفته بود که از آن نفرت داشت ، اما چاره این جز این نبود ، او باید به هر نحوی که میشد لباسی از جامبل میگرفت تا بتواند دوباره خودش شود .

- ولی تام ، این رو نمیتونم بهت بدم ، در اصل باید بگم به دردت نمیخوره .

- چرا ، تو بدش ، مطمئن باش خیلی به دردم میخوره .

-اصرار نکن تام ، بی فایدس . هیچ فکر کردی من اگه اینو به تو بدم چطوری تو خیابون راه برم؟ من اینو به تو بدم به طور کامل عریان میشم ، اون وقت ممکنه همه فکر کنن من باباطاهرم .

- ولی. . .

جامبل بدون توجه به لردخونگی ادامه داد .
- من نمیتونم اینو به تو بدم ، وقتی لخت شم این فک فامیلات و یارانت هیچی به من پیرمرد نمیدن تا بپوشم و نمیرم ، بهترین راه همینه که بری خونه ی گریمولد و یکی از لباسهام رو برداری .

- ولی اونطوری همه فکر میکنن من دزدم ، بیا و بزرگی که همینو بهم بده ، اصلا دقت کردی که بدون شِرت چقدر بهتری؟ چقدر بیشتر تو چشم میای؟


درست است که این دامبلدور ، آن دامبلدور های مورداخلاقی دارهای گذشته نبود، درست است که مانند درختی ریشه دار بود ، اما دامبلدور دامبلدور است و به او حق بدهید که بخواهد به این قضیه که بدون لباس در انظار عمومی بگردد فکر کند .


ویرایش شده توسط دیوید کراوکر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۱ ۱۹:۲۵:۰۴

بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۳
#90

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
خلاصه:

در طی جنگی مرلین ظاهر میشه و میگه از اوضاع خسته شده و دامبلدور و لردولدمورت رو به جن های خونگی به نام جامبل و لردخونگی تبدیل میکنه. جامبل رو مادر ولدمورت و لردخونگی رو جیمز و تدی میخرن. لردخونگی بعد از مدتی میفهمه که خودش صاحب جامبل و جامبل صاحب خودشه، در نتیجه باید از جامبل لباس بگیره تا آزاد بشه و نمیخواد جامبل از موضوع آگاه بشه و حالا هردو جن برای خرید از خونه رفتن بیرون!

لرد خونگی با کیسه هایی که از سنگینی(!) نصف شونه و دست هاشو داغون کرده بودن، راه برگشت رو در پیش گرفته بود و هرلحظه ناامیدتر از قبل می‌شد. در همین لحظات که ناامیدی لردخونگی به حد فراتر از انتظار رسیده بود، با دیدن صحنه ی پیش روش کیسه هایی که دستش بودن رو ول کرد و همراه با آهنگ پلنگ صورتی شروع به دویدن کرد.

همزمان که آهنگ پلنگ صورتی درحال پخش بود، جامبل و بلا در اون سر بازار مشغول خرید غذای نجینی بودن و لردخونگی با دوی ماراتن به سمتشون میرفت. لرد خونگی در شرف رسیدن به جامبل بود، که ترمز زد و سر و ته شد. بلا نباید لردخونگی رو می دید!

لردخونگی هی منتظر موند و متظر موند اما بلاتریکس همچنان با وسواس مشغول انتخاب بود:
- این خوبه؟ نه، ارباب گفتن دیگه از این غذا قرمزا نخریم، ایشونو یاد گریفیندور میندازن!
این چطوره؟ نه، ارباب این غذا رو هم ممنوع کرده بودن به دلایلی و گفتن فقط خودشون دلایلشونو می دونن و ما نباید تو کار ایشون که ارباب قدرقدرته دخالت کنیم.
این یک چطوره؟ نه، اینم زیادی ارزونه و ارباب همیشه می گفتن که غذای نجینی باید خیلی گرون باشه.

لردخونگی که کم کم در معرض سرسام گرفتن بود، تصمیم گرفت از این به بعد هرغذایی که دم دستش بود رو داخل حلق نجینی کنه و هیچ ایرادیم نگیره!

بلا همچنان درگیر انتخاب غذا بود که رو به جامبل کرد و گفت:
- من می رم تو مغازرم نگاه کنم، تو همین جا وایستا تکونم نخور.

لردخونگی باز دوباره با آهنگ پلنگ صورتی به سمت جامبل دوید و جلوی او ترمز زد. در جریان این ترمز کله ی لردخونگی وارد موهای جامبل شد و لردخانگی سال ها از گفتن آنچه در آن جا دیده بود، امتناع ورزید!

جامبل با دیدن لرد خونگی دست هاشو گشود و اونو رو در آغوش کشید. لردخونگی فوری از آغوش گرم جامبل بیرون اومد و شروع به گفتن این که صاحباش خیلی بیرحمن و بهش حتی یه دست لباس ندادن و اون از دامبلدور می خواد که بهش یه دست لباس بده، کرد.
البته لردخونگی اصلا خوشش نمیومد که اونطوری به جامبل توضیح بده و ترجیح می داد دستور بده به جامبل اما امان از روزگار نامرد، چه ها که با آدم نمی‌کنه!

جامبل بعد از شنیدن حرفای لردخونگی، با لبخندی گفت:
- خوب، تام فرزندم، من این جا لباس ندارم که، لباسای من تو خونه گریمولده، مگه این که یکی از اونا رو برداری!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۳
#89

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۴:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
لرد خانگی که پول ها را نگرفته و آپارات کرده بود در محلی نزدیک بازار جن فروشان ظاهر شد.
-خب...اول از شر این لیست لعنتی خلاص می شم.اگه یهو مشکلی پیش بیاد مجبورم برگردم محفل.هر چی باشه من یه جن خانگی خوب هستم!

لرد نگاهی به لیست انداخت.
یک ردای دخترانه دست سوم یا چهارم(هر چه کهنه تر بهتر.اگه پارگی هم داشته باشه که چه بهتر تر)-یک کیلو سبزی پلاسیده(ترجیحا بدبو)-سه عدد نان کپک زده-چهار عدد و نیم لیمو ترش(چته جونور ابله؟پولمون به همین قدرش می رسه.یادت نره آخری باید نصفه باشه)...

لرد سری تکان داد و به دور و برش نگاه کرد.نانوایی درست در کنارش قرار داشت.
-هی تو!سریع سه تا نون بده به من.یادت نره کپکش بزنی.

-چی چی بزنم؟!!!


در فاصله ای نه چندان دور تر:

جامبل شاد و خندان به همراه بلا از این مغازه به آن مغازه می رفت.
-خاله بلا, خاله بلا...می شه یکی از اینا برام بخری؟

بلا با کیسه حاوی نارگیل ضربه ای سهمگین به جمجمه جامبل وارد کرد.
-جونور کثیف!من حتی به سختی قبول می کنم خاله دراکو باشم.چه برسه به توی شپش زده.الانم دهنتو بسته نگه دار.این کیسه نارگیل چرا دست من بود؟سنگینه.بیا تو حملش کن.از گردنت آویزونش می کنم که حساب کار دستت بیاد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۲
#88

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۸:۲۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
مغز لرد با شنیدن آخرین جمله ی مالی به سرعت شروع به تفکر میکنه و تمام سلولای مغزیش دست به دست هم میدن و فرمان "خودتو بنداز جلو" رو صادر میکنن. با کسب مجوز خروج از اونجا، میتونه خودشو یک قدم به دامبلدور و آزادیش نزدیک تر کنه.

بنابراین لرد دوان دوان جلو میاد و علی رغم میل باطنیش سعی میکنه فقط در حد 1 سانتی متر به نشانه تعظیم خم شه.

- من توانست خرید کرد ... من کار کردن دوست داشت!

لرد باوجود اینکه از درون به خاطر این لحن صحبت کردنش در حال منفجر شدن بود، اما در ظاهر خودشو طبیعی و با ذوق و شوق نشون میداد تا بتونه توجه مالیو به سمت خودش جلب کنه. مالی بدون توجه به لرد رو به جیمز ادامه میده:

- د ِ آخه مگه نمیدونی ما بودجه کم داریم بچه؟ یالا برو همه رو پسشون بده!

جیمز شروع به بالا و پایین پرتاب کردن یویوش میکنه و با بیخیالی مشغول سوت زدن میشه، اما با دیدن چهره ی برافروخته و سرخ مالی که هر لحظه تیره تر از قبل میشه، پشیمون میشه و بساطشو جمع میکنه و صحنه رو ترک میکنه.

مالی بعد از خروج جیمز، سعی میکنه با چندین بار نفس عمیق کشیدن آرامش قبلیشو بدست بیاره و با دیدن لرد خانگی که همچنان مشتاقانه بهش زل زده به طرف کاغذ پوستی ای میره و شروع به نوشتن میکنه.

لرد چند قدم جلو میاد و سعی میکنه با سرک کشیدن بفهمه که مالی در حال نوشتن چه چیزیه و به جاش صدای غرغرهای زیرلب مالی رو میشنوه.

- خیلی پول زیاد داریم که حالا باید برا نوشتن دوباره ی لیست هم جوهر هدر بدم و قلم پرو به استهلاکش نزدیک تر کنم. آخ چه روزگاری داریم ... من و بابام و باباش من و بچه هام و نوه هام.

بعد از اتمام یادداشت لیست ِ نه چندان بلند ِ خریدها، مالی برمیگرده و اینبار ملاقه ش رو به جای جیمز، به سمت لرد خانگی نشونه میره.

- هی تو! حواست باشه دقیقا همینارو بخریا. نمیخواد مرغوباشو بخری ... ما به پلاسیده شم راضی ایم. اینطوری میتونی ارزون تر بخریشون و پولت به همه شون برسه.

مالی هردو دستشو جلو میاره و لیست و پولارو به سمت لرد خانگی میگیره. این لحظات سخت و سرنوشت ساز به صورت اسلوموشن در میاد و دستای لرد به آرومی شروع به حرکت کردن و جلو اومدن میکنن. تنها چند ثانیه مونده تا دستای لرد به اون لیست رویایی برخورد کنه و با گرفتنش، مقصد ِ بیرون از خونه رو در نظر بگیره و به دنیال دامبلدور برا گرفتن لباس بره.

9 دهم ثانیه ... 5 دهم ثانیه ... 3 دهم ثانیه ... 1 دهم ثانیه و ...

اگه انتظار دارین که بگم یکی وسط میپره و مانع رسیدن اون لیست به لرد میشه، باید بگم زهی خیال باطل. بالاخره دستای لرد به لیست میرسه و دو دستی اونو از مالی می قاپه و با بیشترین سرعتی که میتونه بشکنی میزنه و از اونجا محو میشه!

- نــــــه! یادت رفت پولارو بگیری جن ِ خونگی ِ احمق! :vay:




پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۲
#87

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
همان لحظه در مقر سیاهان

مروپ گانت در حالیکه اوراقی در دست داشت وارد نشیمن شد. بلاتریکس کماکان در وصف رشادت ها و زیبایی ها و سیاهی های لرد می سرود و کف پای جامبل را غلغلک می داد. جیغ های جامبل پیوسته بلندتر و گوشخراشتر میشد. مروپ با بی حوصلگی موهایش را مرتب کرد.
-حبسه دیگه بلا... کشتیش.
بلا و جامبل همزمان از غلغلک دادن و جیغ زدن دست کشیدند و به مروپ خیره شدند. بلا که ذهن سیاهش از هضم چنین جمله ای عاجز مانده بود گفت.
- بانو؟ امکان نداره... نه... ممکن نیست این جمله سفید تهوع آور از دهان شما خارج شده باشه... دفاع از حقوق این موجودات پست فطرت از اون دختره بی رگ و ریشه محفلی برمیاد.باید تو همون کتاب هفتم گلوشو بیخ تا بیخ می بریدم تا امواج سفیدش محیطو آلوده نکنه!
جامبل که میان زمین و هوا معلق مانده و تاب می خورد گفت:
- همیشه می دونستم که یه ذره سفیدی تو وجود تام هست فقط نمی دونستم این سفیدی رو از کی ارث برده بود.
مروپ که با بدخلقی مشغول مرتب کردن لیست هایش بود یک کلمه از سخنان جامبل را نشنید. به تلخی گفت:
- بلا یادمون بنداز تورو به نفر دوم لیست تنزل بدیم. من این همه گالیون خرج این موجود پست چندشناک و ریشو نکردم که باهاش بازی کنی. قراره اینجا برامون کار کنه. پس زود باش از اونجا بیارش پایین.
جامبل:
بلا که از شنیدن این خبر ناگوار(تنزل به رتبه دوم!) بغض سنگینی گلویش را گرفته بود کروشیویی را نثار جامبل کرد تا با مغز روی زمین پخش شود. مروپ لیستی را از میان اوراقی که در دست داشت بیرون کشید. بلاتریکس با نگاهی به آن گفت:
- اوه...نگید اونم یه لیست دیگه ست بانو!
مروپ درحالیکه لیست را درون دستان بلاتریکس می چپاند با ملایمت گفت:
- لیست خریده عزیزم. با کمک این جن لازمه اینارو برام تهیه کنی... اوه یادم نره اینو هم اضافه کنم که یه درجه دیگه هم تنزل پیدا کردی.
بلا:

درون محفل

ذهن سیاه لرد بعد از شنیدن این جمله با شدت به کار افتاده بود. کوشید تمامی راه های احتمالی برای فرار و رهایی را ارزیابی کند. اما تنها راه رهایی یک جن خانگی از اسارت اربابش اهدای یک تکه لباس به او بود و بس! اما چگونه او در آن هیبت قادر بود به درون مرگخواران راه بیابد و دامبلدور را مجبور کند به او تکه لباسی اهدا کند؟ مسلما دامبل هم برای رهایی به همین نتیجه رسیده و یقینا از او همین را می خواست. اهدای یک تکه لباس! چیزی که لرد اصلا خواهان آن نبود.
با درماندگی سرش را تکان داد و گوشهای جدیدش مثل بادبزن تکان خوردند. بودن در جمع سفیدان به اندازه کافی نفرت انگیز بود چه برسد فکر کردن به این موضوع که اکنون او جزیی از اموال دامبلدور محسوب میشد.
در همان لحظه که لرد خانگی زانوی غم در بغل گرفته و به این می اندیشید که آیا دگر بار موفق به دیدن ارتش سیاهش خواهد شد یا خیر صدای جیغ گوشخراش جیمز بلند شد:
- ننه مالی!من گشنمه!
همین فریاد کافی بود تا مالی را ملاقه به دست به درون نشیمن بکشاند. درحالیکه ملاقه اش را تهدیدکنان رو به جیمز تکان می داد گفت:
- بسه بچه سرم رفت! چقدر به این بابات گفتم رو تن صدات کار کنه به خرجش نرفت که نرفت! در ضمن یه نگاه به دورو برت بنداز تا ببینی به جای لیستی که دادم دستت برام چی خریدی!



پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۲
#86

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۴:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
خلاصه:

جنگی بین محفل و مرگخوارا در جریانه.اواسط جنگ مرلین نازل میشه و میگه از این درگیری و کشمکش خسته شده.لرد و دامبلدور رو تبدیل به دو جن خانگی میکنه.
دامبلدور توسط مادر لرد از بازار جن فروشان خریداری میشه.و لرد توسط جیمز و تدی خریده شده و به محفل برده میشه.
هر دو جن شروع به کار میکنن و بعد از مدتی به یاد میارن که باید برای آزادی تلاش کنن.
محفلی ها متوجه غیبت لرد شدند و مترصد حمله به مرگخواران هستند و در ضمن هرمیون بسیار به لرد خانگی علاقه مند شده و با او مهربانانه برخورد میکند.
اما از آنطرف اوضاع دامبلدور خوب نیست و مرگخواران مانند گذشته با جن های خانگی مطابق شان و جایگاه اجتماعیشان برخورد میکنند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


-من یه راه خوب سراغ دارم!
-بیخود!
-خیلی خوبه ها!
-برای چی راه حل داری دقیقا؟
-برای شکست دادن سیاها!
-تو لطفا وقتی ازت نظر خواستن نظر بده.حالا برو سر کچلتو بذار لای در مرلینگاه و درو ببند.جاش باید رو پیشونیت بمونه.بعدا میام چک میکنم.

هرمیون از جا پرید و لرد خانگی را در آغوش گرفت.
-اذیتش نکنین...اونم مغز داره.شاید واقعا راه حل خوبی به ذهنش رسیده باشه.بذارین حرفشو بزنه.بگو عزیزم...بگو سیاهکم!

لرد خانگی کاملا مطمئن بود که مجازات ذکر شده را به آغوش هرمیون ترجیح میدهد.با وجود این سعی کرد خودش را کنترل کند.
-اینجوری نمیشه.اعتماد به نفس کافی برای حرف زدن ندارم.آزادم کنین تا بگم!

در مقابل این جمله جسورانه و البته گستاخانه جن تازه وارد حتی هرمیون هم کمی عقب نشینی کرد.
-تو چی گفتی؟...این اولین باره که میشنوم یه جن اینقدر واضح درباره آزادی حرف میزنه.ولی متاسفم عزیزم...کل بودجه محفل صرف خرید شماها شد.به این سادگیا نمیتونیم آزادتون کنیم.اصلا نمیدونم ما صاحب تو محسوب میشیم یانه.

با شنیدن جمله آخر هرمیون لرد سیاه به فکر فرو رفت.
-راست میگه...اینا که صاحب من نیستن که بتونن بهم لباس بدن.من جزو اموال محفل هستم.محفلم که فعلا مال دامبله...پس من الان جزو اموال دامبل هستم...و دامبل جزو اموال من!مگه دستم به مرلین نرسه.تو این وضعیت چطوری قراره آزاد بشیم؟



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.