هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵
#3

ریموس لوپینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۵ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 604
آفلاین
اسکاور ادامه داد:خب..... خب..... اون ازت میخواد که...
پس از نگاهی به همه اعضای محفل نفس عمیقی کشید و گفت: میخواد که.... برای مدت موقت به مرگخوارا بپیوندی تا بتونیم در آنجا جاسوس داشته باشیم
اوریک ناگهان اخم کرد بلند شد و با عصبانیت گفت: نــــه! کسی که به مرگخواران بره نمیتونه برگرده. من نمیخوام روی دستم علامت شوم داغ زده بشه. نمیخوام در کارهای آنها شریک باشم
سیریوس با لحن تسلی بخشی گفت: فقط برای چند ماه
اوریک دیگه فریاد میزد: حتی 1 روز هم نه. گفتم نــه. چرا خودتون انجامش نمیدین؟
همه درمانده ماندند اما ریموس لوپین گفت: چون که اون ها ما رو میشناسن ولی تو که عضو مخفی محفلی میتونی کمکمون کنی. خواهش میکنم اریک. حتی به خاطر دامبلدورم حاضر نیستی؟؟
اوریک با لحن آرام تری گفت: چرا هستم ولی نمیخوام در اونجا بمونم. یک مرگخوار یا باید تا آخر عمر مرگخوار بمونه یا کشته بشه.
من هیچ کدوم اینا رو نمیخوام
سارا گفت: ما میدونیم. ولی..... ولی دامبلدور راهی رو میشناسه. خواهش میکنم اوریک. خواهش میکنم. مجبور نیستی در کارهاشون شریک باشی. فقط لازمه به بهانه جاسوسی بین ما بیای محفل و به ما گزارش بدی. اینجوری نه تو رو در قتل ها شریک میکنن نه چیزی از محفل لو میره. اگر میخوای پیشنهاد دامبلدورو بشنوی باید با ما بیای
اوریک که امیدوار شده بود گفت: باشه میام فقط.... فقط اگر خوب نبود نمیرما
ریموس لبخندی زد و گفت: فکرهای دامبلدور هیچ وقت بد نمیشه. میشه؟؟؟
اوریک چشمکی زد و گفت نه.

صدای پاقی شنیده شد و اوریک وبقیه اعضای محفل غیب شدند
----------------------------------------------------------------------------
ادامه بدید.


تصویر کوچک شده


Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۷ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵
#2

آنیتا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
اوریک با تعجب سرش را از روی دفترش بلند کرد و با دیدن چهره ی
بشاش سریوس، به سوی او آمد و گفت:
_ سریوس!
و با خوشحالی به سوی او رفت و دستان او را به گرمی فشرد. سریوس نگاهی به سرتاپای اوریک انداخت، اخمی کرد و با طعنه گفت:
_ برای خودت پیرمردی شدی، اوریک!
اوریک ابروهای خود را بالا انداخت و گفت:
_ مهم اینه که دلمون جوون باشه! بفرمایید خواهش میکنم!

و پس از احوالپرسی مختصری با چند عضو دیگر محفل، آنها را به پستوی مغازه راهنمایی کرد.

چند صندلی کهنه و خاک گرفته آنجا بود و وضعیت نامرتبی داشت. اوریک لبخندی از سر شرمساری زد و گفت:
_ هیچوقت وردهای مرتب کننده رو یاد نگرفتم!
تانکس، با حرکت چوبدستی اش، وردی را زیر لب زمزمه کرد و با خنده گفت:
_ اوریک! تو به همسر نیاز داری!!
حرف تانکس، حرف قلب اوریک بود!

لحظاتی بعد، سریوس که چهره اش از نوشیدنی کره ای کمی سرخ شده بود، به اوریک گفت:
_ اوریک! تو یکی از اعضای خوب و با تجربه ی محفلی! برای همین پروفسور دامبلدور خواستن که ماموریتی رو بهت محول کینم که انجام دادن اون، از هر کسی بر نمی یاد!
سریوس به چهره ی مشتاق اوریک نگاهی کرد و با نگاهی به اسکاور، ادامه ی صحبت را به او واگذار کرد.

-------
شرمنده اگه بد شد! بدجور جدی نویسی از دستم در رفته!

چون مهلت رزرو توبیاس از 1 ساعت بیشتر شد.از پست آنیتا(همین پست)ادامه دهید.


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۹ ۱۳:۵۴:۳۱

منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵
#1

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
این تاپیک،تاپیکی برای جدی نویس ها هست.

موضوع:تاپیک موضوع واحدی ندارد.و هردفعه داستانی رو توسط اعضا شروع میکنیم و بعد از به پایان رسیدن داستان توسط ناظران یا شخصی که توسط ناظران مامور شده داستان جدیدی شروع میشود.
-------------------------
موضوع این دوره:شخصیتی به نام اوریک در کوچه مغازه دارد.بعد از کمی توصیف مغازه داستان اصلی شروع میشود.محفلی ها وارد مغازه میشوند و از او طلب عضویت در باند مرگخواران را میکنند.او بعد از کلی فکر و مشورت با اینو و اون مغازه خود را میبندد و به دژ مرگ میرود.مرحله اصلی داستان توصیف رفتن از اینجا تا دژ مرگ هست.بعد که به دژ مرگ رسید در همان تاپیک داستان ادامه پیدا میکند و داستان جدیدی برای این تاپیک انتخاب میشود.
===============
اوریک در مغازه ی طوطی فروشی خود نشسته بود و وقایع شب پیش خود در مهمانی بازسازی میکرد.آن دختر،خواهر دوستش واقعا زیبا بود.او تمام مهمانی به او فکر میکرد.ولی نمیتوانست رازش را به کسی بگوید.او خواهر بهترین دوستش،را دوست داشت و اگر این موضوع را مطرح میکرد او حتما ناراحت میشد.پدر و مادرش هم زنده نبودند تا پا پیش بگذارند.از طرف دیگر نمیدانست آن دختر همسری دارد یا نه;

از روی صندلی چرم خود بلند شد و به طرف تابلوی پدر و مادرش رفت که به او لبخند میزدند و همین لبخند به او آرامش میداد.فکر میکرد که این بدترین گرفتاری هست که گریبانش را میگیرد ولی اگر میدانست تا دقایقی دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد هرگز چنین فکری نمیکرد.روی پاشنه پا چرخید و به طرف تلفن رفت تا به دوستش زنگ بزند شاید بتواند از او اطلاعاتی بدست آورد.
هرچه به تلفن نزدیکتر میشد اطلاعات در مغزش با سرعت بیشتری میگذشتند.انگار کسی او را از ادامه راه رفتن به تلفن باز میداشت.
تلفن را برداشت شماره تلفن دوستش رو گرفت ولی بعد از گرفتن آخرین شماره، گوشی را گذاشت و بر روی صندلی چرمی خود نشست تا دیگر به او فکر نکند و به کارش برسد.ولی انگار نمیشد.خیالات زیادی در سر داشت.خودکشی اولین فکر او بود.بعد به ذهنش رسید همین الان برود و همه چی رو با خانواده دوستش بیان کند.

در همین فکر ها بود که ناگهان زنگوله در به صدا در آمد و در قدیمی و چوبی با شیشه های مات مغازه اش باز شد.


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۹ ۱۱:۳۷:۱۴
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۸ ۲۰:۱۸:۵۸

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.