هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳ شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
ماتیلدا همهمه هایی شنید. چشمانش را باز کرد و به اطراف خیره شد. یه لحظه گیج بود اما بعدش تمام اتفاقاتی که پیش آمده بود به جلوی چشمانش آمدند. آدر، مافیا، کمک و بیهوشی. روی زمین سرد و خشک دراز کشیده بود. سعی کرد چشم هایش را به طرف اطراف بچرخاند و خب موفق هم شد. بیشتر هافلپافی ها بالای سر او با جدیت خاصی حرف میزدند که تا حالا ماتیلدا نظیرش را ندیده بود.

او هم مثل آدر ناراحت و همینطور نگران بود. آدر و ماتیلدا تنها کسای آلوده نشده، بودند. هر دو در تعجب بودند که چه اتفاقی برای هافلپافی های مهربان آمده است! هافلپاف شش نشانه دارد که یکی از آنها خشم بود اما نه در این حد. ماتیلدا سعی میکرد که به آینده، یعنی موقعی که آدر در مامورتیش موفق نمیشد و در عوض رز و دار و دسته اش به پیروزی می رسیدند، فکر نکند! ماتیلدا آرزو کرد که آدر مامورتیش را انجام داده است و نیروی کمک در راه است!

لیندا که متوجه به هوش آمدن ماتیلدا شده بود، رو به بقیه گفت:
- بس کنین! ماتیلدا به هوش اومد.

و دستش را برای کمک رو به ماتیلدا دراز کرد. ماتیلدا هم قبول کرد. دست او را گرفت و از جایش بلند شد و خاک های روی شنلش را تکان داد.
- چه مدته که بیهوشم؟
- حدود یه ساعتی میشه!
- ضربه ی آدر بیش از اون چیزی که انتظار داشتم، قوی بود!

تانکس با قدم هایی سنگین دقیقا مقابل ماتیلدا قرار گرفت.
- سریع توضیح بده ببینیم چی شده!

و ماتیلدا هم شروع کرد به تعریف کردن داستانی دروغی.
- تموم حواسم بهش بود. خوبم بسته بودمش. بعدش گفت که دستم تاول زده از بس که محکم بستی! و من ساده لوح هم حرفشو قبول کردم. خم شدم که دستشو ببینم که یهو با تموم قدرتش، البته با صندلی به من ضربه زد. چوبدستیمو گرفت و من رو به شدت پرت کرد. بعد بیهوش شدم. ببخشید. می دونم که همش تقصیر منه! برای ثابت کردنم به شما، حاضرم که آدرو تعقیب کنم و حتی دوباره بازداشتش کنم و یا خلاصش کنم. و یا حتی اگه اون بقیه رو خبر کرده بود، یه تنه باهاشون بجنگم.

سدریک گفت:
- نظر خوبیه. درباره اش فکر می کنیم و حالا...
- آممم... دورا کجا رفته؟ اون همش از این جور حرفا میزد ولی الان تو اینو میگی. دورا ناک اوت شده؟ نگرانش نیستی؟ به هر حال اون کمی... فقط کمی تو رو دوست داشتا!

سدریک به ماتیلدا چشم غره ای رفت.
- دورا اخراج شد!
- چی؟! اما...
- بعدا میشه بحث کرد. حالا چند تا ماموریت داریم. تانکس، تو به ساخته شدن معجون کمک میکنی. لیندا، تو اگه کسیو دیدی که از این موضوع خبر داره، بدون سر و صدا می کشیش. و ماتیلدا... توام دنبال آدر باش و هر کاری که خودت میخوای یعنی مثلا کشتن مانع ها و... بکن. من و بقیه ی مافیا ها مثلا ترامپ و ... به رز تو امور کمک میکنیم. حالا برین سر ماموریتاتون!

ماتیلدا چشمانش از خوشحالی درخشید.

ساعت دو شب

ماتیلدا در روز هیچ ردی از آدر پیدا نکرده بود و یا شاید خوب نگشته بود. تو مدرسه که هیچ ردی از او نبود. اما این ماموریتش خیلی مهم بود. پس تصمیم گرفته بود که به پایگاه الف.دال برود. قایمکی از تالارش خارج شده بود. نامه ای از شرح همه ی اتفاقات در دستش بود و اکنون آن را جلوی در می گذاشت.صبر کرد که یکی از در خارج شود و آن را بردارد. اگر یکی در آن موقع شب، از راه برسد و آن را بردارد، موقتا او را بیهوش می کند. ماتیلدا میدانست که این وقت شب، الف. دال برنامه ای داشت.

او دوست نداشت که خودش آن نامه را بدهد چون ممکن بود که لو برود. باید خیلی محتاط رفتار میکرد. بخاطر همین هم بود که در نامه اسمش را نگفته بود! دوست داشت با دل سیر، پیش کسایی که همه دوستان او بودند و به دامبلدور خیانت نمی کردند، گریه میکرد. اما وقت برای آن چیز ها نبود. کم کم داشت ناامید میشد که ناگهان پنه لوپه در را باز کرد. نامه را دید و آن را برداشت. چشمانش را تنگ کرد که بتواند بخواند. ناگهان نفسش بند آمد و سریع به داخل رفت. ماتیلدا در نامه این متن را بولد کرده بود.

دامبلدور در شرف کشته شدن است. کسایی هستند که میخواهند پروفسور بمیرد. لطفا این نامه را به هافلپافی های محفلی نگویید! البته به غیر از آدر.

ماتیلدا تقریبا مطمئن بود که آملیا، رز و... در این شب، در اتاق ضروریات نبودند. آنها داشتند نقشه میکشیدند و در تالار خود به سر می بردند. ماتیلدا هر لحظه ممکن بود که لو برود. پس با تمام سرعتش، از آنجا دور شد. خوشحال بود که ماموریت انجام شده بود و دیگر پروفسور عزیزش نمیمرد!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
دورا چند لحظه گنگ ماند. بعد به دکمه‌ی ریلود روی آورد. یک بار.. دو بار.. بیهوده بود! سعی کرد از راه دور نگاهی به ذهن شلوغ و همیشه به هم ریخته‌ی رز بیندازد تا کمی از سردرگمی بیرون بیاید! اما حتی هیچ ارتباطی نبود. دورا مبهوت شد. سعی کرد خودش را قانع کند:
_ رز خیلی وقته که منو میشناسه. شاید تونسته که ذهنشو به روم ببنده!

و سعی کرد اسم یکی از تازه‌واردها را بیاد آورد. در صدر آن اسم‌ها پسر خوشتیپی به نام سدریک درخشید! در اعماق دل بار دیگر از او تعریف کرد. تمام تمرکزش را گذاشت ولی سیاهی مطلق! هیچی راهی به ذهنش نیافت. کم کم بغض سنگینی در گلویش نشست! البته دورا آخرین باری که گریه کرده بود را به یاد نمی‌آورد و دلش نمیخواست الان که یکی از اصلی‌ترین قدرت‌هایش را هم از دست داده از قانون‌هایش هم بگذرد. پس سعی کرد با چند نفس عمیق و پلک زدن‌های پشت سر هم از این اتفاق جلوگیری کند!

دورا کمی در تاریکی ماند. وقتی حس کرد میتواند از جایش بلند شود؛ برخاست. بهتش تبدیل به خشم شده بود! میخواست فرار کند. برود به جایی که همه دلشان تنگ شود و همش به دنبالش بگردند. فرار کند و وقتی حس کرد برای تنبیه کافی است، برگردد و ببیند که همه دنبالش گشته‌اند و نگرانش شده‌اند. این افکار به پاهایش قدرت بخشید. سرعتش را بیشتر کرد و باعث شد لبخندی روی صورتش نقش ببندد..

.............
پ.ن: لطفا نفر بعدی ادامشو از دورا ننویسه.. بره سراغ همون آدر و ادامه ماجرای مافیا! ممنون.
(میدونم نباید من بگم کی چیکار کنه و کارم شاید اشتباه باشه و حتی به سوژه آسیب بزنه! ولی لطفا کسی متوجه نبود دورا نشه..)



پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
خلاصه:
رز زلر ریس مافیایی با قدرت های جهانی شده که تموم اعضای هافلپاف جزو این سازمان سری و ملقب به دست های پشت پرده هستند. آدر کانلی یکی از اعضای هافلپاف به خاطر اینکه با این سازمان همکاری نکرده بود، دستگیر و زندانی شد ولی زندانبانش یعنی ماتیلدا بهش کمک کرد تا فرار کند.
حالا آدر گوش ایستاده تا اخبار جدیدی به دست بیاورد.

***

- دورا!

آدر بی اختیار چند قدم عقب رفت، هرچند که مخاطب رز کسی دیگری بود. صدای نامفهوم گفت و گویشان به گوشش رسید. آب دهانش را پایین داد و چند قدمی که برگشته بود را دوباره پیمود ولی بازهم به اندازه‌ی کافی نزدیک نبود.
با ترس از دیده شدند دو قدم دیگر هم برداشت ولی دو دختر صدایشان را پایین و پایین تر می بردند. آدر فکر کرد اگر لباپ هایش را می دید خوب بود، می‌توانست لب خوانی کند. ولی نزدیک تر شدن، آنهم به اندازه ای که در میدان دیدش قرار گیرند، ریسک بالایی داشت.

- کردی دورا ناامیدم. گفتم بت که باشه بش حواست کاملا. خطرناکه فرارش خیلی.
- رز...
- می‌دونستم خودم باید می‌کردم کار رو. می‌کنم از این بعد دیگه همه چی رو خودم. حتی می‌چرخونم سازمان رو تنهایی!

دورا باورش نمی‌شد. بعد از آن همه همکاری و نقشه کشی باهمدیگر، رز به این سادگی داشت کنارش می‌گذاشت؟

- ولی...

دختر هیچ وقت فرصت دلیل آوردن و توضیح دادن بیشتر را پیدا نکرد، بلاخره او رز زلر بود و دسترسی به منوی اعظم داشت و با یک اشاره، دورا از لیست سازمان خارج شد.

جلسه ی عصر

رز تازه تحلیل گزارش های رسیده از کیم جونگ اون را تموم کرده بود که نیمفادورا دستش را بالا برد و پرسید:
- رز، چرا دورا رو ریمو کردی؟

رز در سر دیگر میز لبخندی زد. کاغذ های جلویش را مرتب کرد و داخل پوشه گذاشت. جلسه تمام شده بود!






پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۹:۱۳ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷

آدر کانلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۰۶:۴۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
آدر لحظه ای مکث کرد. ارنی پرنگ را خوب نمی شناخت ، ولی بوی گبین قدیم را می داد. همان گبینی که از خادمان ولدمورت بود. از آن لبخند های کجکی و شیطانی لحن حرف زدن های تهدید آمیز فهمید که او را هم شست شوی مغزی دادند و هنوز هم مثل گبین قدیم است. مو هایش را که از شدت عرق خیس خیس شده بود به راست شانه کرد و در همان حال گفت:
- اممم ، فکر کنم بد...

آدر حرفش را ادامه نداد و ناگهان چوبدستی اش را مثل هفت تیر بیرون کشید و فریاد زد:
- آپروتاس!

دود سیاه و غلیظی به سمت ارنی پرنگ پرتاب شد و ارنی با یک نفس کشیدن بیهوش شد و از پا افتاد. قلب آدر محکم در سینه می کویید. آهی از آسودگی کشید و ارنی را با زنجیر های نامریی چوبدستی اش بست و به همان تاریکی که از آن در آمده بود انداخت.

آدر برگشت و در تاریکی راهرو دوید. تالار هافلپاف تو این مدت چه تغییراتی کرده بود! مثل شیون آوارگان شده بود. تار عنکبوت در جای جایش به چشم می خورد و همه ی اتاق ها و راهرو ها تاریک و نمدار شده بود.

همانطور که در راهرو پیش می رفت ناگهان از یکی از اتاق ها صدایی شنید. صدای رز زلر بود که با صدایی بلند سخنرانی می کرد. پاهایش شل شدند و ایستاد. این فرصت خوبی بود برای کمی جاسوسی و جمع کردن اطلاعات از این مافیای مخوف.
قلب آدر در سینه تند می تپید. هیچ وقت فرصتی به این خوبی برای فرار پیش نمی آمد. پیش رویش هیچ کس نبود و او به راحتی می توانست از تالار خارج شود.زلر فریاد کشید:
- نتانیاهو!
- بله قربان!

صدای نتانیاهو لرزان و مضطرب بود. دوباره رز فریاد زد:
- ما کلی عقبیم از برنامه هامون. قرار بود امروز دامبلدور رو کنیم تسخیر. پس چرا اون موادت نشد آماده؟

آدر دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. رز زلر یک محفلی خوب بود و بسیار وفادار. چطور می توانست به تسخیر کردن دامبلدور فکر کند؟

آدر گوشش را به در چسباند. نتانیاهو با احتیاط گفت:
- تلاشمونو می کنیم قربان. ولی اون ماده ی پیچیده ایه.

صدای کوبیدن مشت رز زلر به میز به گوش رسید. او فریاد زد:
- به من ربطی نداره! قرار بود امروز اون موادو قاطیه نوشیدنیش کنیم. اما تو هنوز حتی درستش هم نکردی.

نتانیاهو با صدای خفه و لرزانی گفت:
- رسیدگی می کنم قربان! رسیدگی می کنم...

آدر شوکه شده بود. تا حالا اینقدر رز را خشن و عصبانی ندیده بود. او معمولا از گل نازک تر به کسی چیزی نمی گفت. اما حالا...

آدر با خود فکر کرد:
- من هیچ وقت همگروهی هام رو خوب نشناختم.

آدر به سر و ته راهرو نگاه کرد. کسی آنجا نبود. پس می توانست کمی بیشتر بماند و از نقشه های مافیایی رز و دار و دسته اش با خبر شود.






من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
فرار کردن از تالار هافلپاف کار سختیه! آدر هنوز با جفت هیولای وحشت آمیز اسلیترین که توی دستشویی هافلپاف زندگی می‌کرد، دیدار نکرده و گیر بچه شیرهای دزدیِ مانداگاس از تالار گریفندور نیافتاده بود. و حتی روحش هم از جک و جونور های جامونده از زمان اقامت نیوت اسکمندر تو تالار خبر نداشت؛ وگرنه توی راهروها به دنبال را خروج پرسه نمی زد.

- سلام آدر!

آدر ترسان چهار طرفش رو نگاه کرد ولی توی تاریکی زیرزمین چیزی مشخص نبود.
- کیستی؟
- راهرو!

عه نگفته بودم که هافلپاف راهرو داره؟ یا حداقل داشت! قبل از اینکه با ارنی پرنگ تاختش بزنه. ارنی از پشت سر به آدر نزدیک شد و در زمانی که او داشت صدا رو ردیابی می کرد، چوب دستی ش رو گرفت.
- مک میلان؟
- نه پرنگ! نمی دونم چرا همه منو با این پسره تسترال قاطی می کنن؟ ما که اصلا شبیه نیستیم!

- امم آره شبیه نیستین. صحبت خوبی بود. خوشحال شدم دیدمت پرنگ!
- چرا اینقدر زودمیری؟ بیا یه نوشنیدنی کره ای باهم بنوشیم!

آدر آب دهانش را قورت داد. نکنه بخوان با این نوشیدنی گیج و ویجش کنن؟ نکنه مسموم شه؟ شایدم یه کی شبیه خودشون شه؟
- مرسی الان میل ندارم.
- خوب دو آتیشه می زنیم!



ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۵ ۱۴:۲۷:۲۴




پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
- آره، حتما.
من طناب محکمی، از دورا گرفتم و به سمت آدر رفتم که دست او را ببندم. آدر مقاومت نکرد و گذاشت دست او را محکم ببندم.
- کجا ببرمش دورا؟

- توی تالار هافل. مطمئنی که می تونی مواظبش باشی؟

- البته. من یه عضو تازه واردم و اینطوری می تونم خودم را به هافلی ها ثابت کنم. اگر اتفاقی افتاد یا تصمیمی گرفتین، حتما به من خبر بدین.

- باشه. خداحافظ

- خداحافظ
دورا از سمت راست رفت و ما به طرف تالار، یعنی از سمت چپ رفتیم. اول آدر خیلی مقاومت می کرد اما در وسط های راه آرامتر شد. تا تالار هیچکداممان حرفی نزدیم. وقتی به در تالار رسیدیم،
پرسید: چرا من تو رو ندیدم؟
من اصلا حوصله نداشتم که به او جواب بدهم. پس در تالار را باز کردم و او را به سمت صندلی بردم. آن را به صندلی بستم و روبرویش نشستم.

- خب...

- چیه؟

- معمولا تو رو بیهوش می کنن؟

- معمولا نه. همیشه.

- چند روزه اینجایی؟

- نمی دونم. بابا، تا می اومدم که چشامو باز کنم، دوباره بیهوشم می کردن.

- باشه.چرا نمی خوای جزء مافیا بشی؟

- هیچکی دوست نداره. من نمی دونم با هافلیا چی کار کردن! شستشوی مغزی؟ به هر حال، با من همچین کاری نکردن. یا فعلا نکردن! با تو چی کار کردن؟

-با من کاری نکردن. امم... دوست داری از اینجا بری؟

- اینطور به نظر نمیاد؟

- باشه . پس کمکت می کنم. البته اگه دوباره گیر بیفتی . حتما میکشمت!

چشمان آدر از تعجب گشاد شد: چرا می خوای کمکم کنی؟

- چون واقعا از مافیایی ها خوشم نمیاد و خیلی دوست دارم که از بین برن. خب... منظورم مردنشون نیست. مثلا ترامپ و همه ی کسایی که باعث شدن هافلپافی ها مافی بشن، باید برن آزکابان. منم مثل تو نمی دونم با هافلی ها چی کار کردن. من وقتی تو رو آزاد میکنم. باید قول بدی که بقیه رو خبر کنی و مافیا رو نابود کنین. منم نجات بدین! من سعی می کنم که همه ی اطلاعات یا حرفایی که می زنن رو به تو برسونم. پس قول بده

با اینکه هنوز چشم های آدر از حدقه بیرون زده بود اما گفت: قول میدم. مواظب باش که بقیه نفهمن.

- مواظبم. خب حالا منو پرت کن.

- چی؟

- گفتم منو با چوبدستی پرت کن.

- با کدوم چوب دستی؟

- با مال من. چوب دستی منو واسه خودت بردار.

- خیلی سخته. مطمئنی چیزیت نمیشه؟

- آره . بدو.
من سریع چوبدستی ام رو به آدر دادم. اون چوبدستی رو به طرف من گرفت و من گفتم: موفق باشی آدر.
او چیزی زمزمه کرد. به طرف دیوار پرتاب شدم. دیدم تار شد. دهنم پر از خون شد. دیدم که آدر در تالار را باز کرد و فرار کرد. و بعدش بیهوش شدم.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸ شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
آدر میخواست پیچ دستشویی مرلینگاه را بپیچد که صدای خرد شدن در دستشویی را در پشت سرش شنید. صدا به قدری بلند بود که باعث شد آدر لحظه‌ای شوک‌زده و سرجایش میخکوب شود. اما فرصتی برای از دست دادن نداشت ثانیه‌ای از دست دادن زمان موجب میشد که دوباره خود را روی صندلی، در حالیکه دست و پایش با طناب بسته شده و جوراب رودولف در دهانش بود و دورا سرنگ بنفش رنگش را از کیف بنفشش در آورده و نزدیکش میشد؛ پیدا کند.
به پاهایش سرعت بخشید و سریع‌تر حرکت کرد. باید خروجی را پیدا میکرد. سعی کرد اردوهای هاگوارتز در زمان حاج درک(!)، مدیر باتقوا را به یاد بیاورد که هر هفته اینجا بودند. عین مرغ سرکنده به این سو و آنسو میدوید و سعی میکرد کمترین صدا را تولید کند. ستون‌ها را دنبال میکرد و علامت‌ها را با دقت در ذهنش حلاجی میکرد.

_ راه خروج لطفا، لطفا پیدا شو من میخوام زنده بمونم! من تازه یه راه برای معروف شدن پیدا کردم.. لو دادن این مافیا میتونه نقطه سرآغاز شکوفا شدن اسمم توی همه جهان باشه.. لطفا!

دستش را روی دیواره‌های سرد اطرافش میکشد و به دنبال برجستگی‌ای بر رویش بود. دری برای موقعیت‌های اضطراری وجود داشت که به در خروجی اصلی میرسید. بالاخره حس سرمای سنگ زیر انگشتانش از بین رفت و دستش برجستگی در را لمس کرد. فشاری کوتاه بر آن وارد کرد و داخل فضای تاریک شد. باید سریع‌تر بیرون میرفت.

بالاخره نفس نفس زنان به ته راهرو رسید. اگر این در را باز میکرد، میتوانست خارج شود. در که باز شد، دورا روبه رویش همراه دختری با چشمان آبی کشیده ایستاده بود. نفسش برید.

_ تو.. تو اینجایی؟

و کنجکاوی‌اش آشکارا سرک کشید:
_ این کیه؟

دورا پوزخندی زد.

_ لازم نیست مافیایی تازه‌مون رو معرفی کنم. صح سر کلاس معجون دیدیش! به مغزت فشار بیار. و خیلی ابلهانست که انتظار داری من بدون خوندن ذهنت سرگردون دنبالت باشم! ماتیلدا؟ میشه دستاش رو با این ببندی؟



پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
خلاصه:رز زلر به عنوان یک ناظر و یک قاچاقچی دستش با دست سران ملت های استکباری تو یه کاسه است و همه ی اعضای هافلپاف هم جزو گروه مافیایی رز هستن! تنها آدره که ادم خوبیه که اونم به میز زنجیر شده و دورا مواظبشه تا فرار نکنه و بقیه هم رفتن جلسه مواد مخدر.
---

رئسای مافیا دور میز به همراه رز در مورد معامله های جدید حرف میزدند و در تالار هافلپاف دورا از آدر بسته شده به میز مراقبت میکرد. آدر جوراب رودولف که در دهانش بود را به بیرون تف کرد و جوراب گلوله شده به سر دورا خورد.


-اوه دوباره به هوش اومدی!؟ متاسفم ولی هنوز باید بخوابی و به سمت کیف بنفشش رفت و سرنگی از ان در اورد تا به آدر تزریق کند. آدر با چشمانش که از دماغش هم جلوتر زده بود و کم کم داشت از حدقه کنده میشد به سر سوزن نگاه کرد و تمام تنش عرق کرد.

-نه اینکارو نکن دورا. نــــه جان مادرت.

ولی دورا گوش نمیکرد و سوزن را به آدر نزدیک تر کرد.

-دورا یادت میاد چه کارایی در حقت کردم؟ دوراااااا!

دورا سوزن را روی پوست آدر گذاشت. آدر صورتش را در هم فشرد و چشمانش را بست.

-حداقل بذار برم دستشویی.

دورا سوزن را عقب کشید. آدر چشم هایش را باز کرد و به دورا نگاه کرد، فکر نمیکرد این حقه کار کند.
-تو واقعا میذاری برم دستشویی؟
-البته. مگه من انسان نیستم ؟ حوصله ی بوی گند هم ندارم. ولی زود کارتو تموم میکنی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.

آدر اب دهانش را قورت داد و بدنش که از طناب ها باز شده بود را تکانی داد. دورا آدر را به سمت مرلینگاه برد و او را محکم به داخل هل داد و در را با شدت تمام بست و قفل کرد و به در تکیه داد و روی زمین نشست تا از هر بابت خیالش راحت باشد.

آدر توی دستشویی به در و دیوار نگاه میکرد ظاهرش توی اینه وحشتاک شده بود و حتی خودش را هم میترساند. کم کم چشم هایش خیس شد و اشک از روی گونه اش روان شد.

-وای خدا چیکار کنم حالا؟

به این فکر افتاد که با چوبدستی اش سنگ توالت را تبدیل به تله پورتر کند و فرار کند. فکر خوبی بود دستش را زیر ردایش برد تا چوبدستی اش را از قلاف خارج کند.
-اوه لعنت حتما وقتی بیهوش بودم برش داشتن.

لبخندش به همان سرعت که امده بود به همان سرعت هم محو شد و دوباره ناامیدی و دل دردش را حس کرد. چاره ای نبود اگر میخواست فرار کند تنها یک راه وجود داشت که ان هم دورا به خوبی از ان محافظت میکرد.
دورا هم پشت در حسابی حوصله اش سر رفته بود و کمی هم مشکوک شده بود. چند بار به در کوبید.
-هی آدر زنده ای؟ نکنه داری دنبال راه فرار میگردی؟ هاهاها تمام دیوار های اونجا از بتنه و هیچ پنجره ای هم نداره بهتره اماده خوابیدن بشی. هاهاها... . آدر؟ بهت اخطار داده بودم با من بازی نکنی.

دورا از پشت در بلند شد و چوب دستیش اش را کشید و به سمت در دستشویی گرفت، در را باز کرد و ارام ارام داخل شد اما هیچکس انجا نبود. قیافه دورا تغییر حالت داد و رگهای پیشانی اش از عصبانیت بیرون زد. تقه صدای خیلی ارامی از سقف به گوشش رسید و همین که چوب دستیش را به سمت بالا گرفت آدر با قدرت تلمبه دستشویی را به صورت دورا کوبید و روی او پرید و به سرعت از دستشویی خارج شد و در را روی دورا قفل کرد.

-اوه لعنتی یادم رفت چوبدستیش را بردارم مسئله فقط زمانه قبل از اینکه تلمبه رو از صورتش در بیاره و در رو به صد تیکه تبدیل کنه. باید فرار کنم.

صدای دورا از داخل دستشویی میامد که به ادر بد و بیراه میگفت و میخواست صورتش را ازاد کند. آدر به سمت در دویید و در را باز کرد و به سرعت راهروهارا طی کرد و از ساختمان خارج شد. با خودش فکر کرد: قسم میخورم همه ی اون قاچاق چی هارو از بین ببرم.


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۹ ۲۱:۲۲:۴۰

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۱۱:۵۳ شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶

آدر کانلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۰۶:۴۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
آدر ناگهان به خود آمد و در حالی که به شدت نفس نفس می زد سعی کرد بفهمد که کجاست؟ پوستش مرطوب شده و به گوشتش چسبیده بود.چشم هایش در حدقه می چرخیدند. سعی کرد تکان بخورد. اما دست و پایش به میزی بسته شده بود.
چراغ بالای سرش چشمانش را می زد. سر هایی دور کله اش جمع شده بودند. یکی یکی آنها را شناخت : پیوز ، گبین ، رودولف ، آملیا ، نتانیاهو ، سران کشور ها ، ملکه ی خرفت انگلیس الیزابت ، دورا ، رز ویزلی و...
دهانش خشک خشک شده بود. در حالی که سرفه می کرد گفت :
- شما با من چی کار کردید؟

نتانیاهو در حالی که نیشخند می زد جواب داد :
- بهت مواد دادیم.

چشم های آدر در حدقه گشاد شد و نفسش را در سینه حبس کرد.

- مواد؟

رز زلر در حالی که با شصتش به نتانیاهو اشاره می کرد گفت :
- بود پیشنهاد این. گفت با این کار می گی هذیون و ما می تونیم بدون شکنجه و تلف کردن وقت بگیریم از تو هذیونات جواب سوالامونو .

رودولف در حالی که با تاسف سر تکان می داد گفت :
- ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.

آملیا رو به رز زلر پرسید :
- حالا چی کار کنیم رز؟ شکنجه؟

آدر با شدت نفسش را بیرون داد. رز زلر مثل همیشه ویبره ای زد. دستش را بر چانه گذاشت و در حالی که به آدر خیره شده بود فکر می کرد. آدر تصمیم گرفت یک کاری بکند و لب هایش را لیسید آب دهانش را قورت داد. حالا وقت زبون بازی بود.
- رز. رزی! تو که مهربون بودی؟ تو از همه مهربون تر بودی رز. یعنی می خوای منو شکنجه کنی؟ نگو!
- باش ساکت. دارم فکر می کنم.

آدر از او نا امید شد. ولی از تلاش دست بر نداشت :
- بچه ها. بس کنین تو رو خدا. من شنیده بودم هافلیا خیلی مهربون و سخت کوشن. حتی اسلیترینی ها هم با همگروهیشون این کار رو نمی کننا! هی ، چتون شده؟ بابا منم! آدر. آدر کانلی. گبین ، رفیق صمیمی ، تو یک چیزی بهشون بگو. بهشون بفهمون من آدرم ، هم گروهیشون ، و نباید اینجا به میز بسته شم.
- کاملا موافقم آدر. اما...
- خدا رو شکر. پس ... پس به اینا یک چیزی بگو. کمکم کن.
- خوشحال نشو. منظورم اینه که با کار بچه ها موافقم.

صورت آدر از ترس مچاله شد. نگاهش را از گبین گرفت و به آملیا معطوف کرد.

- آملیا! تو که دیگه با اینا نیستی! درسته؟ می دونم پشت اون نگاه عبوست که انگار می خواد تیکه تیکم کنه بده سگا جنازمو بخورن ، یک چهره ی مهربونو دلنشینه!
- نخیرم.
- آملیا! من عضو ارتش الف دالت شدم! با سربازات اینطور رفتار می کنی؟
- اگه نیاز باشه آره.

قلب آدر در سینه فرو ریخت. مثل اینکه هیچ راهی نبود. با التماس نالید :
- بچه ها ، تو رو خدا بگید من چی کار کردم که اینطور منو به میز بستین؟

دورا گفت :
- به زودی خودت می فهمی.
- دورا یعنی تو هم به من کمک نمی کنی؟
- چرا. کمک می کنم خوب جواب سوالو رو بدی.

و ساتورش را بالا آورد و خندید. سر تا پای آدر با هر قهقه انگار که به برق وصل شده باشد لرزید. یک دفعه کسی در زد و مردی وارد اتاق شد. همه به او نگاه کردند. گلویش را صاف کرد و گفت :
- خانوم رز. رییسا منتظرن. قرار بود درباره ی قاچاق مواد صحبتی داشته باشیم. یادتون که نرفته؟

آدر گفت :
- رز تو از کی قاچاق چی شدی که ما...
- خفه شو!

نتوانست حرفش را ادامه دهد چون تلسکوپ آملیا تا ته در حلقش فرو شد. رز گفت :
- اه ، یادم رفته بود. میام الآن.

رودولف با قمه به آدر اشاره کرد و گفت :
- ولی اینو چی کار کنیم؟

رز نگاهی به آدر که تلسکوپ در دهانش تکان می خورد و هر ثانیه پایین می رفت انداخت و بعد چند لحظه گفت :
- می رسیم بعدا به خدمتش. دورا باش تو نگهبانش.

دورا با نگاهی همراه با غرور و تحقیر به آدر نگاه کرد.
رودولف :

دورا :

آدر :


من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۶

الفیاس دوجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ جمعه ۸ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶
از لندن ، وایت استریت 34
گروه:
کاربران عضو
پیام: 20
آفلاین
پیوز جلو آمد و گفت :
-چطوری آدر ؟ فک کنم هنگ کردی نترس مال شکنه سنگینه برات
(عه ببخشید این روزا زیاد با شکن کار کردم گیج شدم)

پیوز همانطور که میچرخید ادامه داد .
- آدر کانلی هافلپافی تازه وارد یکی از تنها پسرای هافلپاف چی داری بگی ؟
- مم...م...ن
- آدر ، آدر چرا داری هذیون میگی بلند شو
این صدای الفیاس بود که آدر را به خودش آورد

- ها چی شده من کجام اینجا کجاست پس مافیا کوشن
در همین حال آدر پفک پیگمی دید
- عوضی آشغال به من دست نزن تو هم یکی از اونایی
- میگی تو چی به من ، میدی فحش چرا ؟
- خودت بودی خود آشغالت .

الفیاس در حالی که سعی میکرد آدر را آرام کند. به آرنولد گفت که اتاق را ترک کند .
- درکت میکنم آدر ذهن تو مشغوله اشکالی نداره ، کمی بخوابی حالت بهتر میشه ، قبل خواب هم برو سرسرا یکم غذا بخور دل ضعفه نگیری

آدر هم بلند شد و از خوابگاه به سمت سرسرا رفت


یه هافلپافی

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.