شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
-انبه قطعه قطعه شده مامان فهمید باید چیکار کنه؟ -پنبه ای های صندوق عقب به مقصد کله پزی جیگرطلا و این مردی که صندلی عقب بیهوش شده به پاتیل درزدار. حله آبجی. -درسته تام. متاسفانه اون نوشیدنی زیاد خورده و وقتی تو پاتیل درز دار بیدار بشه چیزی یادش نمیاد. اینم انعامت. مروپ ید طولایی توی خوروندن نوشیدنی به افراد داشت و مطمئن بود که جعفر بعد ازینکه دو بطری نوشیدنی کره ای دوانگورش رو به زور خورده دیگه چیزی یادش نمیاد. ازونطرف هم راننده تام جاگسن بود که بعد از بازنشستگی از وزارتخانه رفته بود و جاکسی تلفنی زده بود و مرگخوار مورد اعتمادی بود. بنابراین مروپ با آسودگی ازینکه لرد نجات پیدا کرده بود و مهاجمین به پسرش رو هم سر به نیست کرده با خودش فکر می کرد که حالا همه چیز برای برگزاری یه نمایش عالی اماده ست و آواز خوان و خوشحال به سالن تئاتر برگشت. درسته که لرد توسط دو گوسفند گرسنه مورد سوقصد قرار گرفته بود و در شوک فرو رفته بود. اما تاخیر مرگخوارانی که برای نجات لرد روی آب دهان ببعی لیز می خوردند باعث شده بود هندوانه کله لرد خورده شه و بلاخره نجات پیدا کنه. -ما همه جارو سفید میبینیم، سفید و زشت. ما رنگ قرمز رو بیشتر دوست داشتیم. -ارباب دستور خون و خونریزی دادن.
پشت صحنه -این لباس رو تو گنجه پیدا کردم. -خیلی قشنگه باباجان. بلاخره یه ظاهر شایسته پیدا کردم. گابریل خوشحال بود که به نمایش اربابش کمک کرده و دل یه پیرمرد رو شاد کرده. پیرمرد هم که دراینجا دامبلدور بود با ریش سفید و لباس قرمزی که منگوله های بابانوئلی داشت با خوشحالی خودش رو تو آینه نگاه می کرد. -میگم که، این لباس من رو یاد کریسمس میندازه فرزندم. -شاید باهاش بتونید لحظاتی که ارباب تو جشن کریسمس تو هاگوارتز بودن رو بازی کنید. -ایده بدی نیست ها. وقتی جوون بود اصلا هدیه ای نمی گرفت. میتونیم براش عشق و محبت هدیه ببریم. -باید بریم ببینیم کی گوزن میشه و کی نقش هدایا رو بازی میکنه.
دامبلدور با ریش بلند و لباس بابانوئلیش و گابریل با لباسی که به عنوان درخت کاج پوشیده بود پا به صحنه گذاشتن تا بلاخره نمایش رو اجرا کنن.
مامان مروپ درگیر زنگ زدن به آتشنشانی با شماره گیری 110 بود. همینطور که با عجله انگشتشو روی شماره ها میکوبوند و شماره گیری میکرد، کمی اونطرف تر مردی از میون تماشاگرا که حوصله اش سر رفته بود به دو گوسفند انساننمایی که بغل دستش نشسته بودن نگاه کرد و گفت: - حیف پولمون! این تئاتر چی برای تماشا داشت اصلا؟ ذره ای هنرمندانه نبود! ست دومژ! - بـــعله! بعیس اصلا باعزیگری بعلد نیستن! - به غیر از اون فرد هندونه به سر که یه عنصر آوانگارد بود و یکم هنرمندانه بود... باقیش چنگی به دل نزد.
جعفر حواسش نبود که کنار دستی هاش، با اینکه شبیه انسان بودن؛ اما گوسفند بودن. پوست هندونه جزو محبوبترین خوراکی های گوسفندی حساب میشد و جعفر کنار دو گوسفند، از هندونه حرف زده بود. مثل فندک زدن، کنار انبار باروت. جعفر تا به خودش اومد و جلوی گوسفنداشو بگیره، گوسفندا به سمت جلوی صحنه حمله ور شدن.
- دو تماشاگر میبینیم که به سمت ما میآیند تا از ما امضا بگیرن. ما از امضا دادن خوشمون نمیاد.
دو گوسفند از دهنشون دریاچهی آبی جاری شده بود و کل سالن و جلوی سن خیس و لیز شده بود. تمام چیزی که می دیدن هندونه بود و اینکه سر فردی راست قامت و با ابهت توی هندونه فرو رفته بود، براشون اهمیت نداشت. خیلی گوسفند بودن.
- روی کله هندوانه ای ما زوم کردن. از زوم کردن دیگران روی کلهامون خوشمون نمی...
ناگهان لرد روی بزاق ترشح شده از دهان گوسفندان لیز خورد و پس از سه دور چرخش، سرش بیشتر توی هندونه فرو رفت و به روی زمین افتاد. مامان مروپ که حواسش به لرد پرت شده بود، بجای شماره گیری 110 سه بار یک رو فشار داد و 1110 رو گرفت.
- الو. جاکسی تلفنی، بفرمایید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin
مروپ یک فنجون گل گاو زبون دیگه رو نوشید، به حافظهش آفرین گفت و بعد به تلفن نگاه کرد. دستش رو به آرومی به سمت تلفن که صفحه کلیدی داشت که از یک تا نه شماره گذاریشده بود و توی آخرین ردیفش هم * و صفر و # به چشم میخوردن، دراز کرد. مروپ سریع با انگشتش روی اعداد یک، یک، و صفر کلیک کرد و بعدش از تلفن دور شد و پشت دیوار پناه گرفت. - پس چرا آتشنشانی مامان نمیان که شفتالوی مامان رو نجات بدن؟
مروپ سوال بهجایی پرسیده بود. در واقع انتظار داشت به محض اینکه شمارههارو فشار میده، آتشنشانها همونجا ظاهر بشن. مروپ دوباره برگشت پهلوی تلفن. اینبار اعداد مورد نظرش رو فشار داد و بعد سریع کوبید روی تلفن و فرار کرد. باز هم اتفاقی نیفتاد. بنابراین دوباره یک فنجون گل گاو زبون برای خودش ریخت، شروع کرد به خاروندن سرش و برگشت پیش تلفن. اینبار مروپ دید که یه بخشی از تلفن با سیم به بخش دیگهش که صفحه کلید داره، وصل شده. بنابراین بخشی که صفحه کلید نداره و در واقع گوشی تلفن هست رو برداشت و چند بار توی دستش چرخوندش. بعد دوباره اعداد رو شمارهگیری کرد و دوتا بخش دایرهای بالا و پایین گوشی تلفن رو بوس کرد و گذاشتش سر جاش تا آتشنشانها ظاهر بشن. که البته، نشدن.
مروپ داشت کلافه میشد. نگران فرزند دلبندش بود. و تلفن هم باهاش همکاری لازم رو نمیکرد. مروپ به فکر فرو رفت. شاید باید به تلفن مقداری میوه میداد تا آتشنشانها میومدن؟ البته که مروپ این کار رو کرد. دور و بر تلفن پر شد از انواع میوهجات مرغوب. ولی باز هم آتشنشانی نیومد.
اینبار دیگه مروپ میدونست چیکار کنه. در واقع شاید تنها کاری بود که هنوز امتحان نکرده بود. احتمالا باید گوشی تلفن رو میذاشت جلوی گوش و دهانش. با همین فکر، دقیقا همینکار رو کرد. درست مثل یک ساحره اصیل و قدرتمند، سه دور سیم تلفن رو دور خودش چرخوند، مطمئن شد که سیم از پشت گوشش عبور کنه و بخشی که سیم داره جلوی گوشش باشه و بخش دیگه هم جلوی دهانش. و دوباره شمارهگیری کرد. و اینبار از جلوی دهنش صدایی رو شنید که گفت: - لطفاً با حفظ آرامش موقعیتتون رو شرح بدید. - کله شفتالوی مامان که قربونش برم رفته تو هندونه!
و مروپ فقط صدای بوق عجیبی رو جلوی دهانش شنید... شاید باید به روش دیگهای تماس گرفتن رو امتحان میکرد، مثلاً چرخوندن گوشی تلفن و گرفتن بلندگوش جلوی گوشش به جای دهانش، یعنی کاری که ماگلها انجام میدادن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
لرد نگاه عاقل اندر سفیهی به پرسشگر انداخت. اما نگاه هرگز به او نرسید! -خیر ندیدیم. -عزیز مامان پدر بزرگ مامانو دیدی الان اومد خودشو معرفی کرد و رفت؟! -خیر...آن هم ندیدیم! -چرا ندیدیش عزیز مامان؟ صله رحم عمرتو طولانی میکنه مامان جان!
هورکراکس های لردسیاه نگاهی حاکی از "ما داریم اینجا زحمت می کشیمی" به مروپ انداختند.
-شاید به این دلیل پدر پدربزرگمان را ندیدیم که یک هندوانه بر روی سرمان گیر کرده است مادر! نظرتان چیست ابتدا آن را از سرمان جدا کنید تا بتوانیم ارحاممان را صله کنیم؟!
مروپ تازه متوجه هندوانه غول آسایی شد که بر روی سر فرزندش قرار داشت. -عزیزمامان سالمی؟ میتونی نفس بکشی؟ -ظاهرا که تا الان توانستیم! -مامان با تجربه ت برای هر مشکلی راه حل داره. عزیزمامان خونسردیتو حفظ کن!
در حالی که بر سرش می کوبید و فنجان فنجان گل گاوزبان برای خودش میریخت، خودش را به تلفن رساند. -فقط کافیه مامان با آتش نشانی تماس بگیره...شماره آتش نشانی مامان چند بود؟ ۱۱۵؟ ۱۱۸؟ ۱۲۵ که نبود نه. مامان یادش اومد...۱۱۰!
-خب نظرتون چیه قبل از نمایش کله لردتون رو به دیوار بزنیم؟!
همهی افراد حاضر حواسشان به منشأ صدا رفت، آنها هیچ کس را جز یک پیرمرد ریقو ندیدند!
-هه! اینم وقت گیر آورده! -پیرمرد بیچاره! قرصاتو نخوردی عموجون؟ -به چه حق چنین پیشنهاد احمقانهای دادی؟ کله اربابمون رو به دیوار بزنیم؟ تو لایق زنده موندن نیستی!
پیرمرد داشت با دقت مرگخواران را از نظر می گذراند، انگار که می خواهد آنها را بخرد! او پس از مدت طولانیای بالاخره دهانش را باز کرد و با صدایی نامفهوم و ریز گفت: -اگه می دونستین دارین با کی صحبت می کنین...
بلاتریکس که طاقت نداشت کسی پچپچی حرف بزند، چوبدستیاش را به سمت پیرمرد مذکور گرفت و با پرخاش گفت: -وصیت بکن، مردک!
که ناگهان پیرمرد نگاه معناداری به بلاتریکس و مرگخواران کرد و بعد با آرامشی عجیب و زیاد گفت: -توی وزوزی! می دونی من کیم؟ من... من... کر... -تو یک مردک ملعون صفتی! -من... کروینوس... گــــــانــــــتم!
دروئلا که کتب زیادی را مطالعه کرده بود و معروف به «مرگخوار خرخون» بود، سرش را خاراند و با صدایی که حاکی از تعجبش بود، گفت: -کروینوس گانت؟! نشنیدم اسمت رو! ماروولو گانت رو شنیدم... یافتم! تو پدر ماروولویی! پدربزرگ مروپ و پدر پدر بزرگ ارباب!
بلاتریکس سرش را خاراند و با تعجب گفت: -یعنی ارباب نواده توعه؟
کروینوس عصبی شده بود و نگاهش روی دروئلا بود...
-بابا! اون همه کار کردیم، که ما رو به نام پدر اون وحشی بشناسین؟! این بود از آرمان های سالازار؟
این دفعه مرگخواران همه شروع خاراندن سرشان کرده بودند و با تعجب داشتند به کروینوس نگاه می کردند که ناگهان صدایی از روی صحنه به گوش رسید...
-سلام کله هندوونه ای! بال های منو ندیدی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در 1400/5/30 11:45:44 ویرایش شده توسط کروینوس گانت در 1400/5/30 16:13:12
- خب چطوره از هندونه بودن لرد استفاده کنیم؟ می تونیم بگیم کله لرد طرح هندونه دارد.
لینی نگاهی سرزنش آمیز به مرگخوار مورد نظر انداخت، که کسی ندید! لینی خیلی کوچک بود! - نمی شه! وقتی دامبلدور و دیزی گند زدن به نمایش کله ی ارباب هندونه ای نبود.
- چه اشکالی داره؟ میگیم لرد رفت آرایشگاه فضایی و اونها رو کله اش طرح هندونه انداختن. - نمیشه! - چرا؟ - من یک پیشنهاد دیگه دارم... - من یک چیزی بگم؟
- من بالم رو می خوام!
همه به دامبلدور خیره شدند که در آن اوضاع وحشتناک حسرت بالش را می خورد.
- بس کن دیگه! - پیرمرد مسخره! - یک بارم که شده از مغزت استفاده کن و به ما کمک کن.
- بس کنید دیگه! اون رو ولش کنید و بیایید یک پیشنهاد خلاقانه بدهید!
مرگخوارا و محفلیا قصد دارن توی سالن تئاتر هاگزمید نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" رو اجرا کنن. فعلا نوبت اجرای مرگخواراست. از اونجایی که رئیس تئاتر گفته: "هرکس باید نقش خودشو ایفا کنه"، مرگخوارا دامبلدور و هری رو گریم کردن و پیش لرد آوردن. بعد از اینکه لرد با گریم دامبلدور مخالفت کرد، مرگخوارا مجبور شدن ریشهای دامبلدور رو بِکنن تا از مهربونی صورتش کم شه، توی این گیر و دار، یه هندونه هم از ناکجا اومد و توی سر لرد خورد و سرش توی هندونه گیر کرد. حالا مرگخوارا باید قبل از اینکه بینندههای توی سالن عصبیتر از این بشن، نمایش رو جلو ببرن.
---
همیشه باید از کمترین امکانات موجود، بیشترین استفاده را برد. زمانهایی در زندگی هست که شمایید، جنگلی، تکهسنگهایی و خورشیدی که به خاموشی میگراید. در این لحظات چه باید کنید؟ آیا باید تسلیم تاریکی شوید و خود را به دست حیوانات نااهلیِ پسِ درختان بسپارید؟ یا باید بایستید، آنقدر سنگها را به یکدیگر بسابید تا به آتش برسید؟ خب... جواب این سوال بستگی به فردی دارد که از او میپرسید. برای مثال اگر چنین سوالی از الکساندرا بشود، احتمالاً خوشحال نیز میشود. بههرحال در تاریکی بهتر میشود حیوانات را قورت داد. یا اگر از سدریک بپرسید، احتمالاً از تاریکی و سکوت مناسب خوابیدن رضایتمند خواهد بود. اما مسئله اینجاست که اصلاً چرا باید همچین سوالی بپرسید؟ مگر اینجا جنگل است؟ نهخیر! اینجا سالنی پر از تماشاگران منتظر اجرایِ مرگخواران است.
این شد که لینی، رو به مرگخواران، لرد سیاه و دامبلدور کرد و در حالی که سعی میکرد آنقدر جدیّت در صدایش باشد تا مرگخواران متوجهش شوند و از سویی دیگر، آنقدر لطافت تا لرد سیاه را مکدر نکند، گفت: - ببینید... الان که ارباب کلهشون هندونهای شده... دامبلدور هم که صورتش از بالای من نرمتره... بیاید بگیم اجرامون یه اقتباس آزاد از وقایعِ بین ارباب و دامبلدوره که توی دنیای موازی اتفاق میافته!
ساختن یک اقتباس آزاد در دنیای موازی اما درست به سختیِ سابیدن سنگها برای رسیدن به آتش بود. همه مشغول به کارگیری خلاقیتشان شدند.
درست وقتی که هندانه ای درشت و رسیده، پرواز کنان به طرف صحنه رفت و بعد از کمی بررسی، سر صاف و براق لرد سیاه را برای فرود آمدن انتخاب کرد!
هندوانه با سرعت و شتاب زیادی با سر لرد برخورد کرد... و سر لرد وارد هندوانه شد.
- همه جا سرخ رنگ است... با دانه های سیاه!
لینی سریعا خودش را به لرد سیاه رساند و هندوانه را با دو دست ظریفش گرفت و کشید. -ارباب نجاتتون می دم. لعنتیا... آدم گوجه گندیده و تخم مرغ پرت می کنه به صحنه. هندونه دیگه برای چی بود؟
گردن لرد داشت همچون زرافه ای دراز می شد.
-نکش لینی... نکش! کش آمدیم خب!
لینی دست از کشیدن برداشت. با نیشش دو سوراخ در قسمت چشم ها و بینی و دهان لرد باز کرد و متوجه شد که چهار سوراخ باز کرده و ریاضیاتش ضعیف است. -ارباب... شما هندونه شدین. تو نمایش نقش هندونه نداریم؟ به نظرم باید گوشه صحنه بمونین و سعی کنین خنک به نظر برسین تا تماشاچیا رو کمی آروم کنیم.
و رو به تماشاچیان کرد. -آقایون... خانوم ها... سکوت کنید. نمایش هنوز به پایان نرسیده. الان تازه رسیدیم به جاهای خوبش!
و به پشت صحنه رفت که با مشورت دیگر مرگخواران، یک قسمت "خوب" را برای آرام کردن تماشاچیان اجرا کنند.
از آن طرف دامبلدور اصلی که پس از آن همه پرواز کردن خسته شده بود، به صحنه ی تئاتر بازگشته بود و در جائی دور از انظار عمومی، بر روی تیرکی بالای صحنه نشسته بود و به چرت زدن می پرداخت.
ولدمورت هم که همچنان در حال سوء استفاده از غیبت دامبلدور بود، با شور و هیجان به سخنرانی خودش ادامه می داد و تازه به اوج سخنرانی خودش رسیده بود که ناگهان دامبلدور از صدای بلندش از خواب پرید، از روی تیرکی که رویش نشسته بود سر خورد و زارتتتتتت! وسط صحنه، پشت سر ولدمورت و دیزی پخش زمین شد.
-آاااااخ! بالم! بالم! بالم شیکست! من بالمو می خواممممم! بالمممم!
ملت پاپ کورن به دست، هاج و واج مانده بودند و با دهان باز به دامبلدور اصلی و بدلی و ولدمورت نگاه می کردند.
ولدمورت هم که با پایین افتادن دامبلدور، نطقش نیمه تمام مانده بود و در عین حال نگران لو رفتن قضیه ی دامبلدور قلابی بود، سکوت اختیار کرده بود.
از آن طرف دیزی کران که در طول این چند دقیقه خیلی تحت فشار بود و از طرفی هم با وجود دامبلدور، دلیلی نمی دید روی صحنه بماند، از قاراشمیش بودن اوضاع استفاده کرد و تصمیم گرفت بی سرو صدا از صحنه جیم شود.
اما با همان قدم اول، ریش بلند دامبلدور زیر پایش گیر کردو از آنجایی که چسب رازی مانند تف می ماند (از لحاظ استحکام) ، با این حرکت ریش دامبلدور از صورتش جدا شد و کل ملت (چه مرگخوار و چه غیر مرگخوار) او را شناختند.
-هی ! اینکه دامبلدور نیست!
-این چه وضعشه؟!
-من پولمو می خوام!
-گند زدین به داستان با این نمایشتون!
-پوله منو پس بدین!
و ملت شروع کردند به پرتاب گوجه و خیار و انواع صیفی جات گندیده به طرف صحنه.
تماشاگران با دیدن دامبلدور از جا برخاستند و دست زدند. اما دیزی استرس داشت. او سرخ شد، بنفش شد، سبز شد، و نزدیک بود بالا بیاورد. تماشاگران نشستند و این آن صحنه ای بود که دامبلدور باید آتش به پا میکرد و با لرد مبارزه می کرد. اما لرد یک جورهایی شده بود. -دامبلدور؟ چرا اینجوری شدی؟
دیزی میخواست گریه کند. -ارباب...
ابروهای نداشته لرد بالا رفت. -چی؟! -ارباب...
دیزی داشت می ترکید. -ارباب شما رو به مرلین...
صدایش در حد زمزمه بود. لرد گفت: -دامبلدور؟ قرار شده توی نقش دیگه ای بازی کنی؟ -ارباب...
تماشاگران با سکوت نگاه میکردند تا شاید اسرار تازه ای کشف کنند.
-ارباب... منم دیزی... -دیزی؟! دیزی ما؟!
دیزی دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. داد کشید: -ارباااااااااااب!
و بدو بدو رفت تا لرد را محکم بغل کند. خیلی ترسیده بود. هرچند لرد با طلسمی او را از خودش دور کرد. تماشاگران کف کرده بودند. -چی؟!
لرد ناگهان به فکرش رسید که از این وضعیت استفاده کند. -دیدید مردم؟ داستانی که شما شنیدید حقیقت نبود! این نمایش برای نشون دادن حقیقته، من ارباب همه ام! دامبلدور من رو ارباب صدا میکنه!