هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۰:۱۴:۳۵ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰
#94

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۱۴:۲۴ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
از آن طرف دامبلدور اصلی که پس از آن همه پرواز کردن خسته شده بود، به صحنه ی تئاتر بازگشته بود و در جائی دور از انظار عمومی، بر روی تیرکی بالای صحنه نشسته بود و به چرت زدن می پرداخت.

ولدمورت هم که همچنان در حال سوء استفاده از غیبت دامبلدور بود، با شور و هیجان به سخنرانی خودش ادامه می داد و تازه به اوج سخنرانی خودش رسیده بود
که ناگهان دامبلدور از صدای بلندش از خواب پرید، از روی تیرکی که رویش نشسته بود سر خورد و زارتتتتتت! وسط صحنه، پشت سر ولدمورت و دیزی پخش زمین شد.

-آاااااخ! بالم! بالم! بالم شیکست! من بالمو می خواممممم! بالمممم!

ملت پاپ کورن به دست، هاج و واج مانده بودند و با دهان باز به دامبلدور اصلی و بدلی و ولدمورت نگاه می کردند.

ولدمورت هم که با پایین افتادن دامبلدور، نطقش نیمه تمام مانده بود و در عین حال نگران لو رفتن قضیه ی دامبلدور قلابی بود، سکوت اختیار کرده بود.

از آن طرف دیزی کران که در طول این چند دقیقه خیلی تحت فشار بود و از طرفی هم با وجود دامبلدور، دلیلی نمی دید روی صحنه بماند، از قاراشمیش بودن اوضاع استفاده کرد و تصمیم گرفت بی سرو صدا از صحنه جیم شود.

اما با همان قدم اول، ریش بلند دامبلدور زیر پایش گیر کردو از آنجایی که چسب رازی مانند تف می ماند (از لحاظ استحکام) ، با این حرکت ریش دامبلدور از صورتش جدا شد و کل ملت (چه مرگخوار و چه غیر مرگخوار) او را شناختند.

-هی ! اینکه دامبلدور نیست!

-این چه وضعشه؟!

-من پولمو می خوام!

-گند زدین به داستان با این نمایشتون!

-پوله منو پس بدین!

و ملت شروع کردند به پرتاب گوجه و خیار و انواع صیفی جات گندیده به طرف صحنه.

اوضاع در سالن تئاتر هاگزمید از این بدتر نمی شد!





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۵۶ پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹
#93

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۴۷:۲۲ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 208
آفلاین
تماشاگران با دیدن دامبلدور از جا برخاستند و دست زدند. اما دیزی استرس داشت. او سرخ شد، بنفش شد، سبز شد، و نزدیک بود بالا بیاورد. تماشاگران نشستند و این آن صحنه ای بود که دامبلدور باید آتش به پا میکرد و با لرد مبارزه می کرد. اما لرد یک جورهایی شده بود.
-دامبلدور؟ چرا اینجوری شدی؟

دیزی میخواست گریه کند.
-ارباب...

ابروهای نداشته لرد بالا رفت.
-چی؟!
-ارباب...

دیزی داشت می ترکید.
-ارباب شما رو به مرلین...

صدایش در حد زمزمه بود. لرد گفت:
-دامبلدور؟ قرار شده توی نقش دیگه ای بازی کنی؟
-ارباب...

تماشاگران با سکوت نگاه میکردند تا شاید اسرار تازه ای کشف کنند.

-ارباب... منم دیزی...
-دیزی؟! دیزی ما؟!

دیزی دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. داد کشید:
-ارباااااااااااب!

و بدو بدو رفت تا لرد را محکم بغل کند. خیلی ترسیده بود. هرچند لرد با طلسمی او را از خودش دور کرد. تماشاگران کف کرده بودند.
-چی؟!

لرد ناگهان به فکرش رسید که از این وضعیت استفاده کند.
-دیدید مردم؟ داستانی که شما شنیدید حقیقت نبود! این نمایش برای نشون دادن حقیقته، من ارباب همه ام! دامبلدور من رو ارباب صدا میکنه!


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹:۱۶ دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۹
#92

ریونکلاو

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۴۱:۴۷ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 63
آفلاین
مرگخواران قید بازی کردن دامبلدور پرنده در نمایش را زده و به فکر جایگزینی برای او بودند.

-باید یه دامبلدور دیگه پیدا کنیم.
-من یه دامبلدور فروشی تو کوچه دیاگون میشناسم!
-نمایش شروع شده! وقت دامبلدور خریدن نداریم که...
-حتی اگر وقت هم داشتید، هیچ دامبلدوری دامبلدور اصلی نمیشه باباجان!

بلاتریکس که اعصاب برایش نمانده بود، دمپایی ای نثار دامبلدور کرد و دامبلدور قهرش گرفت و پر زد و رفت...

-دیزی! یالا یه سر برو کوچه دیاگون یه دامبلدور بگیر بیا...
-چی؟ اخه چرا من...
-خودت گند زدی باید جبرانش کنی. پلاکس تو هم باهاش برو.
-نه تورومرلییین...
-وقت چونه زدن نداریم. سعی می کنیم دیالوگ ها رو کش بدیم تا دامبلدورو برسونین.

صحنه تئاتر
-توووو... پدرررررر... و... مادررررررم... رااااااااا... کشتیییییییی.......
-اییییییین... دفعههههههه... نمییییییی... توانیییییییی... جااااااان... سالممممممممممم... بههههه... درررررر... ببریییییییی.....

کوچه دیاگون
دیزی و پلاکس در یک چشم بر هم زدن، خود را با پودر پرواز به دامبلدور فروشی رساندند. از انجایی که اجناس به صورت «دامبلدور شانسی» فروخته می شدند؛ ان دو مجبور به انتخاب یک شانسی شدند و باز با پودر پرواز به اتاق گریم برگشتند.
دامبلدور شانسی را با شور و شوق فراوان باز کردند ولی ناگهان لب و لوچه شان آویزان شد. چون یک جوجه دامبلدور دامبلدور جوان با ریش و موی بافته شده و مشکی از دامبلدور شانسی بیرون آمد.

-این که شبیه دامبلدور اصلیه نیس!
-دامبلدور اصلی؟ من اصل اصلم باباجان!
-ظاهرا فقط قیافه اش شبیه نیس؛ وگرنه اینم میگه باباجان...
-خب ما الان باباجان می خوایم چیکار! دامبلدور مو مشکی اخهه!
-خب با آرد میشه سفیدش کرد...
-نه خیلی ضایع میشه.

پلاکس و دیزی دریافتند که الکی الکی گالیونشان را دور ریختند. دامبلدور جوان را به حال خود رها کردند و گوشه اتاق گریم کز کرده و سعی کردند چاره ای بیاندیشند.

-یاااافتم!!!
-چیو؟؟
-دامبلدورو!
-عه کوش کجاس؟
-الان رو به روم نشسته.
-کجا...؟ من که نمیبی... وایسا ببینم... الان منظورت من که نیستم؟!
-خب با یکم گریم میشه اماده ات کرد...
-نه من نمیذا...

پلاکس به دیزی مهلت کامل کردن حرفش را نداد. ریش های دامبلدور اصلی را از کنار سطل اشغال برداشت و با چسب رازی به سر و صورت دیزی چسباند.

-بیا! کپی برابر اصل!
-ریشام اذیتم میکنه...
-یکم بگذره جا باز میکنه نگران نباش.
-
-فکر کنم الان نوبت توئه. برو و همچون ستاره ای روی صحنه بدرخش!

دیزی در حالی که ریش سابق دامبلدور به پایش گیر می کرد و تلو تلو می خورد، روی صحنه رفت.


منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴:۰۹ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
#91

کلوریا_ادوارز%


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۳۷ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۵۲:۵۰ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹
از یه جای خوب😎
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
کمتر از پنج دقیقه دیگر نمایش شروع میشد، اما هنوز دامبلدور راضی به پایین آمدن نبود.
فاجعه ی خفناکی بود‌. یکی از مرگخواران بلند گفت: دو دقیقه دیگه نمایش شروع میشه، تو رو به مرلین قسم بیا پااااایین

- نه فرزندانم، من با این ریخت و قیافه و این بال ها پایین نمیام.

- یک دقیقه بیشتر وقت
نداریم،یکاری بکنییید.

- یک دقیقه هم خودش ۶۰ ثانیه اس نگران نباش، صبر کن فکر کنم.

اما هیچ فایده ای نداشت و در ثانیه های دیگر، نمایش شروع میشد.

ناگهان زنگ شروع نمایش به صدا در آمد، در حالی که دامبلدور هنوز اون بالا ایستاده بود و مرگخواران با وحشت به سالن تئاتر نگاه میکردند.

-بدبخت شدیم


با افتخار شرارت رو میپذیرم🔥


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۲۲ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#90

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۹:۳۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 737
آفلاین
دیزی، زیر نگاه سنگین مرگخواران حسابی پخت و جا افتاد.
-اون صدای اربابه که من رو صدا می‌کنن؟

و در یک چشم به هم زدن غیب شد.

-دامبلدور... بیا پایین. میوفتی یه چیزیت میشه!
-فرزند سیاهمون نگران منی؟ آخی... بالاخره مهر سفیدی ما در قلب سیاه شما اثر گذاشت؟
-نگران چیه؟! نمایش الان شروع میشه! بی دامبلدور می‌مونیم!

دامبلدور شبیه همه نوع انسانی به نظر می‌رسید جز انسان‌هایی که قصد پایین آمدن از ارتفاع را دارند.
-باباجانیان، من با این قیافه کجا بیام؟ زشت شدم! این همه سال آبرو جمع کردم! نه! من همین بالا می‌مونم. شما برید!

بلاتریکس در حال تعویض رنگ بود.
-میگه نمیام پایین... میگه نمیام پایین!

پلاکس به میانه میدان پرید.
-به به... عجب سری، عجب ریشی، عجب پر و بالی! چه پروفسور زیبا و برازنده‌ای شدین! به به!
-بابا جان... من به سادگی گول نمی‌خورم. من زشت شدم!

مرگخواران باید هرچه سریع تر دامبلدور را راضی به پایین آمدن می‌کردند!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۳۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#89

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۲۱:۲۷
از کنار خیابون رد شو:)
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 68
آفلاین
مرگخواران مشغول چسباندن پرهای بالشت سدریک به سر و صورت دامبلدور شدند. هر یک از آنها مشغول کار خود بود و به جز سدریک که در غم بالشتش به سر میبرده بقیه زیر فشار کار حتی وقت سر خاراندن هم نداشتند. از حجم پر ها کم و کم تر میشد تا اینکه بلاخره پر ها تمام شد و زمان دیدن نتیجه کار رسید.

پر ها جای ریش را به خوبی پر کرده بودند اما یک چیز غیر عادی بود. دو بال بسیار کج و کوله پشت دامبلدور به چشم میخورد. ملت مرگخوار به جز دیزیشون با تعجب به بال ها خیره شده بودند، اما برقی که در چشمان دیزی به چشم میخورد حاکی از آن بود که این دو بال کج و کوله ساخت خود او است.

-مرلین رو شکر. قبل از مرگم مدیر مدرسمون رو با دوتا بال دیدم. چقدرم که به تنش نشسته.
-
-دیزی بذار جا بیوفتی بعد گند بزن.
-این دوتا بال رو کجای دلم بزارم.
-وقتم نداریم گندی که زده رو جمع کنیم. الان دیگه باید دامبلدور بره رو صحنه.
-برش دارید، بریم. کاری که شده.
-هی آبگوشت. برای جبران گندی که زدی، خودت دامبلدور رو تا صحنه میاری.

ملت مرگخوار به راه افتادند. دیزی هم دامبلدور را مانند گونی برنج روی زمین میکشید و خرامان خرامان میرفتند. دامبلدور که از دست دیزی حسابی کلافه شده بود، سعی کرد تا بالهایش را تکان دهد. در عین ناباوری بالهای تکان خورد و در یک چشم به هم زدن دامبلدور شروع کرد به پرواز کردن و از تمامی مرگخواران سبقت گرفت . روی یکی از میله های چوبی راهرو نشست.

-خب باباجانیان اگه میتونید بیاید منو بگیرید.


•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۹
#88

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۷:۰۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 212
آفلاین
خلاصه: محفلیا و مرگخوارا قصد دارن در سالن تئاتر هاگزمید، نمایش" هری پاتر و لرد ولدمورت" رو اجرا کنن. هر کسی هم باید نقش خودشو توی تئاتر ایفا کنه.
مرگخوارا و لرد ولدمورت، دامبلدور و هری پاتر رو به اتاق گریم بردن که طبق سلیقه ی لرد، اونا رو گریم کنن. لرد هم ابتدا برای این که دامبلدور رو اذیت کنه، دستور میده که ریشش رو بزنن. ولی بعد از اینکه ریش دامبلدور رو میزنن میگه این دامبلدورِ بدون ریش خیلی قابل اعتماد تر از دامبلدور با ریش و باید ریشش رو دوباره سر جاش بچسبونید. ولی ایوا ریش کوتاه شده ی دامبلدور رو خورده و مرگخوارا تصمیم گرفتن که پر های داخل بالش سدریک رو در بیارن و به عنوان ریش بچسبونن به صورت دامبلدور...

***


مرگخوارا بریدند، پاره کردند و سدریک گوشه ای افتاده بود و نمیدانست دارند زندگی را ازش میگیرند.
در آخر هم جایگاه گریم، به صحنه ی قتل عام بالش ها تبدیل شده بود.
مرگخواران، به تپه‌ی پر و ملافه‌ی تیکه پاره شده‌ی بالش نگاه کردند و لبخند زدند. تنها کاری که باید میکردند این بود که پرها را به صورت دامبلدور بچسبانند.
دامبلدور که همچنان افسرده گوشه ای کز کرده بود، متوجه اتفاقاتی که اطرافش رخ داده بود، نشده بود.

-پیرمرد! بیا میخوایم درستت کنیم!

پیرمرد، که تازه متوجه مرگخوارانی که به سویش می آمدند شده بود، خودش را جمع و جور کرد.
-فرزندانم؟! میخواید با من چی کار کنید؟!

فنریر، دامبلدور را از پشت گرفت و روی صندلی گریم نشاند.
-بهت پر میزنیم!





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
#87

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۶:۱۴
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 415
آفلاین
- خب، حالا بالشو داریم...و باید پرهاشو از توش در بیا...

جمله‌ی بلاتریکس هنوز به پایان نرسیده بود که بالش واق واق کردنش را از سر گرفت. با دور شدن از صاحبش نه تنها صدای آژیر گوش‌خراشش قطع نشده بود، بلکه بلندتر نیز به گوش می‌رسید.

صورت بلاتریکس کم کم رو به قرمزی می‌گرایید و چیزی نمانده بود از شدت خشم منفجر شود.
- یکی اینو خفه کنه! سرم ترکید!

مرگخواران هر یک با عجله جهت پیدا کردن راه حلی به بالش زل زدند که ناگهان تکه استخوانی از میان جمعیت پرتاب شد و به پهلوی آن برخورد کرد.

همگی با وحشت به مروپ که استخوان را انداخته بود نگاه کردند‌. می‌ترسیدند این کار بالش را عصبانی‌تر کند، اما ظاهرا اشتباه می‌کردند؛ در کمتر از ده ثانیه، کناره‌های بالش همچون دهانی باز شد و آن را بلعید. بلافاصله صدای پارس قطع شد و خرخری رضایتمند جای آن را گرفت.

- پس چرا وایسادین؟ زود باشین! بدویین پرهاشو دربیارین تا ساکته!

مرگخواران با فریاد بلاتریکس، بدون کوچک‌ترین توجهی به تام که سعی داشت پوست اضافه‌ی دستش را که استخوانش توسط مروپ فدا شده بود، در جیبش جا کند، به طرف بالش هجوم بردند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۲:۱۲ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
#86

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
بالشت سدریک همچنان داشت سر و صدا میکرد و مرگخواران با نگرانی به سدریک نگاه میکردن که هر لحظه خوابش سبکتر میشد.

بیبو بیبو بیبو...ویو ویو ویو ویو ویو...

-بالش رو چیکار کنیم؟
-یکی خاموشش کنهه!

با داد بلاتریکس ایزابلا به سمت بالشت حمله ور شد و مثل سگی وحشی بالش رو از زیر سر سدریک کشید!

گومپ!

صدای برخورد سر سدریک با زمین، باعث شد که کف سالن تئاتر رو به لرزه در بیاد.

-فکر کنم سرش شکسته باشه.

مرگخوارا به سدریک که بی هوش بر روی زمین افتاده بود نگاهی کردن و بعد به دستور بلاتریکس سدریک رو به کنار تام منتقل کردن.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۲:۳۳
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۳:۰۲
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۶:۴۲
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۹:۳۰

only Hufflepuff


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۰:۵۵ شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹
#85

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۰۶:۳۸ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 219
آفلاین
- من سر حالم! تازه بیدار شدم.

پنج دقیقه بعد

-

مرگخوارا نگاه های شیطانی به هم انداختن. چقدر خوب بود که میتونستن سر به سر بلاتریکس گذاشتن، به خواسته شون برسن. يه نفر باید می رفت و بالش رو از زیر سر سدریک بر ميداشت؛ یکی که خیلی با ظرافت کار میکرد. یکی که خیلی سریع بود...

- من ميگم تامو بفرستیم.
- تام بیهوشه، آگلانتاین.

این نگاه بلاتریکس که هیچ نشونه ای از پشیمونی توش دیده نميشد، نشون دهنده این بود که اگه هر چه زودتر یکی نجنبه، ممکنه همه شون به تام بپیوندن.

عده ای از مرگخوارا با هم به بالش نزدیک شدن؛ آروم آروم حرکت میکردن تا سدریک بیدار نشه. میدونستن بالش سدریک، بیشتر از جونش براش مهمه و اگه بیدار بشه، حتی يه پر هم از بالش گيرشون نمياد.
درست لحظه ای که فکر میکردن موفق شدن، صدای واق واق يه سگ، همه رو از جا پروند.

- سگ!
- اگه سگ و پیدا کنی، ميتوني بخوریش ایوا. فقط ساکتش کن!

ایوا نمیتونست يه همچين پیشنهاد وسوسه کننده ای رو رد کنه. سریع شروع به بو کشیدن کرد و چند دور دور مرگخوارا چرخید و بالاخره، به سدریک رسید... در واقع، به بالش سدریک!

- همينو کم داشتیم، بالش دزدگیر دار.

مرگخوارا با نگرانی به بالش سدریک نگاه میکردن که به طرز تهدید آمیزی واق واق میکرد. حالا باید چیکار میکردن؟ يه طوری بالش رو رام میکردن یا دوباره به موهای بلاتریکس رو میاوردن؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.