تلما هلمز VS مرگ

- همهاش تقصیر اون لعنتیه! اگه نحسی اون نبود، الان داشتم ورشکست نمیشدم...
فریاد خشمگین مرد، در عمارت اعیانی میپیچد. او کت بلندش را درمیآورد و به گوشهای پرتاب میکند. روی مبل سلطنتی مینشیند.
- با اینکه حتی اون رو نبردهبودیم مراسم، همه داشتن دربارهی اون شیطان صحبت میکردن!
از جایش بلند میشود و به زنی که نقابلش ایستاده بود، هجوم میبرد. دستان زمختش پیدرپی به صورت نرم و لطیف زن برخورد میکند. صدای گوشخراشی که حاصل از این ضربات است، قلب هرکسی را میفشرد. نالههای خفهی زن بلند میشود. همسرش، انگشتانش را دور گلوی او حلقه میکند.
- لعنت به خودت و اون دخترهی لعنتی! حالم از هردوتون به هم میخوره!
زن را به گوشهای پرتاب میکند و بیاهمیت به او که از درد، همانند جنینی جمع شده، لگدی به پهلوی او میزند.
- ازتون متنفرم!
بعد از اینکه مرد خسته میشود، او را به همان حال رها میکند. کتش را از روی زمین برمیدارد و در را پشت سرش میکوبد. صدای بلند در، همهی اهالی خانهرا به آنجا میکشاند. یکی از خدمتکاران، سراسیمه خود را به زن میرساند. بازوانش را میگیرد و به آرامی، او را بلند میکند. نگاه ترحمآمیزی به چهرهی خونآلود او میاندازد.
- خانوم ببرمتون توی اتاق؟
زن سرش را پایین میاندازد تا بیآبروییاش را با چشم مشاهده نکند. صدایش میلرزد.
- لطفا...
خدمتکار به سختی زن را تا بالای پلهها میرساند. زن که با هر پله، احساس شکسته شدن استخوانهایش را میکرد، نفس عمیقی میکشد.
- مامان!
دختربچهی کوچکی، با تمام سرعت به سمت زن میدود. قد کوتاهش، به کمر مادرش نیز نمیرسد؛ به همین دلیل، پاهای کبود او را در آغوش میگیرد. موهای ابریشمی طلاییرنگش، روی صورت کوچکش ریخته است و چشمان آبی او، میدرخشد. نگاهش که به چهرهی کبود و خونی مادرش میافتد، بغض میکند. قطرات اشک، بر روی گونههایش میچکد.
- مامان... حالت خوبه؟
زن، چشمش را از دخترک میدزدد و به گوشهی نامعلومی، خیره میشود.
- سلین! ازم جداش کن.
- چشم خانوم.
خدمتکار، دستهای کوچک دختر را از دور پاهای مادرش، جدا میکند و او را در آغوش میگیرد. دختر در هوا دست و پا میزند و جیغ میکشد.
- مامان! مامان اجازه نده من رو ببره!
- برو توی اتاقت الیزابت!
به یقین اشکهای دختر، برای خروج از چشمهای او عجله داشتند؛ زیرا حال او توجیهی بهجز این، نداشت. دیگر حتی نفسش بالا نمیآمد.
- مامان من دوستت دارم...
زن که به سمت اتاقش قدم برمیداشت، با شنیدن این حرف، به سمت او باز میگردد. گویا تمام خشم و کینهای که در طول سالها در سینهی زن باقی مانده بود، ناگهان طغیان میکند.
- ولی من ازت متنفرم!
زن به سمت دخترک میرود و صورت گرم او را، با دستان خونآلودش در بر میگیرد.
- میفهمی؟ همهی اینا تقصیر توعه! اگه فقط انقدر نحس نبودی... هیچکدوم اینا این شکلی نمیشد. اون موقع دیگه اون پدر آشغالت هر وقت حوصلهاش سر میرفت من رو کتک نمیزد.
زن توجهی به دخترک شوکه شده نمیکند.
- ایکاش... ایکاش هیچوقت بهدنیا نمیومدی!
زن بدون نگاهی دوباره به آواری که برجا گذاشت، به اتاقش میرود. خدمتکار، الیزابت را نیز به اتاقش باز میگرداند. او را روی تخت میگذارد و میخواهد که صورت خونیاش را پاک کند. دستمالی را به سمت گونههای او میبرد اما دختر، دست او را میگیرد.
- لازم نیست سلین... خواهش میکنم برو بیرون.
الیزابت به صورت معصوم دخترک خیره میشود. سرش را تکان میدهد و از اتاق بیرون میرود. با بسته شدن در اتاق، اشکی که در چشمانش جمع شده بود، راه خروج مییابد. دخترک زانوانش را در آغوش میگیرد و گریه میکند. صدایش میلرزد.
- چرا پدر و مادرم من رو دوست ندارن؟
پاسخی برای سوال خود ندارد. هقهقی میکند و ادامه میدهد...
- یعنی مامان حق داره؟ بهخاطر من بابا همیشه کتکش میزنه؟
این خیالات، دخترک را میرنجاند. او که حتی نمیتوانست به موجود کوچکی همچون مورچه آسیب برساند، چگونه باعث درد و عذاب مادرش شده بود؟ او نمیتوانست این را بپذیرد...
الیزابت تا مدتی طولانی، همانگونه ماند و اشک ریخت؛ تا وقتی که زمان از دستش خارج شد و ناخودآگاه به خوابی عمیق فرو رفت...
چشمانش را که گشود، خود را در اتاق خوابش یافت. لباس خونآلودش را عوض کرد. اکنون، لباس حریر سفیدی به تن داشت و دیگر خبری از خون مادرش که لباس و صورتش را گلگون کرده بود، نبود. الیزابت حسی عجیب داشت؛ انگار قرار است اتفاقات عجیبی رخ بدهد. او به اطرافش نگاه میکند. همهچیز مانند همیشه است؛ بهجز خودش...
الیزابت بهآرامی از اتاقش خارج میشود. زیرا میدانست که در صورتی که با سر و صدایش باعث بیدار شدن پدر یا مادرش شود، به شدت تنبیه خواهد شد. او درحالیکه روی پنجههای پایش راه میرود، خود را به پلهها میرساند. اما درست لحظهای که میخواهد از پلهها پایین برود، صدای بلندی به گوشش میرسد.
- صد دفعه بهت گفتم با اون تسترال بحث نکن!
الیزابت میترسد.
- اول خودش به من گیر داد. من فقط جوابش رو دادم!
الیزابت میخواهد با تمام سرعت به سالن برود؛ اما با دیدن گوشهای از یک پیراهن زنانهی معلق در هوا، در جایش میخکوب میشود. احساس ترس و وحشت در وجودش میپیچد. صدای گفتوگو نزدیکتر میشود.
- به من میگه اصلا زن اصیلی نیستم. باورت میشه؟!
- بهش اهمیتی نده.
- مگه ممکنه؟ باید از همون اول حقش رو میذاشتم...
سخن زن با صدای جیغ بلند دخترک، نیمه میماند. بدن دخترک از ترس میلرزید. او با چشمانی که درحال بیرون پریدن از حدقههایش بودند، به مرد و زن میانسالی که جسم نیمهشفافشان در هوا معلق بود، خیره میشود.
- تو ما رو میبینی؟
زن این را میگوید. الیزابت به آرامی سرش را تکان میدهد. مرد لبخند بزرگی به او میزند.
- خیلی وقته که کسی ما رو ندیده... اسمت چیه دختر کوچولو؟
- الی....زابت...
الیزابت با ترس به چهرهی آن دو نگاه میکند. آنها برایش آشنا بودند؛ اما او نمیدانست که آندو را از کجا میشناسد. زن، خندهای میکند.
- نترس دختر! کاریت نداریم. اصلا نمیتونیم داشته باشیم. ما روحیم؛ روح!
- روح؟
الیزابت بهخاطر داشت که یکبار سلین گفته بود که روح برخیاز افرادی که میمیرند، تا ابد در این دنیا باقی میماند. اما دخترک نمیدانست که چرا آن دو روح میبایست در عمارت آنها زندگی میکردند. الیزابت موهای طلاییاش را پشت گوشش میراند.
- شما اینجا زندگی میکنین؟
ارواح، جا میخورند. زن با لحنی طلبکارانه میگوید:
- پس کجا میخواستم برم؟ اینجا خونهی خودمه!
- ولی این خونه برای پدر منه...
زن لحظهای به فکر فرو میرود و سپس جیغی از روی شادی میکشد.
- نکنه تو دختر آلبرتی؟ تو نوهی منی؟
الیزابت قاب عکس خانوادگیای را که پدرش روی میز خود نهاده بود را بهخاطر آورد. بهدلیل اینکه آندو در روز تولد الیزابت از دنیا رفته بودند، پدرش دلیل مرگشان را نحسی و شومی او میدانست و اجازه نمیداد تصویرشان را ببیند. اکنون با وجود اینکه آندو پیش از تولد او از دنیا رفته بودند، با آنها احساس آشنایی بیشتری میکرد.
- بله. فکر کنم...
زن دستی بر موهای خود که به دلیل شفافیت زیاد، رنگش مشخص نبود، میکشد.
- میبینی جک؟ موهای نوهام به خودم کشیده!
- الی! چشمهای آبی رنگش رو دیدی؟ از من به ارث برده.
زن کمی نزدیک دختر میشود. غمی خفته، وجودش را فرامیگیرد.
- ایکاش تا موقع بهدنیا اومدنت زنده بودم. اونجوری میتونستم موهای طلایی رو نوازش کنم.
مرد، نزدیک همسرش میرود و دستش را بر شانهی او میگذارد.
- آروم باش الی. الان از فرصت استفاده کن؛ هر روحی نمیتونه نوهی خودش رو ببینه.
- درسته! الان باید از این فرصت استفاده کنیم.
الیزابت به ارواح زل میزند. لبخند عمیقی بر صورتش نقش میبندد و چشمانش میدرخشد.
- یعنی شما از من بدتون نمیاد؟
- منظورت چیه؟ معلومه که نه!
الیزابت متوجه مرطوب شدن گونههایش میشود.
- ولی... تا به حال هیچکس من رو دوست نداشته بود...
ارواح شوکه میشوند. زن که احساساتش جریحهدار شده بود، سعی میکند به چانهی لرزانش بیمحلی کند؛ او لبخندی ساختگی میزند.
- مگه میشه یه نفر همچین دختر کوچولوی زیبایی رو دوست نداشته باشه؟ تازه... من مادربزرگ تو هستم. مگه میتونم از نوهی خودم متنفر باشم؟
الیزابت سرش را پایین میاندازد.
- همونطور که پدر و مادرم میتونن از من متنفر باشن...
قطرهی اشک درخشانی از گوشهی چشم لرزان مادربزرگ دختر، بر زمین میافتد. او همسرش را در آغوش میگیرد و بهشکلی که تنها او بشنود، زمزمه میکند:
- نمیتونم باور کنم پسرم اینقدر بیرحمه...
الیزابت که اکنون روی پلهی ابتدایی نشسته بود، با انگشتانش بازی میکند و به تابلویی که بر دیوار روبهرویش آویزان شده بود، چشم میدوزد.
- پدر و مادرم... ازم متنفرن. چون... به دنیا اومدم. پدرم میگه بهخاطر نحس بودن من بود که...
الیزابت سنگینی شدیدی را در گلویش احساس میکند. گویا خود او نیز آن خرافات احمقانهی پدرش و دیگران را باور کرده بود.
- میگن بهخاطر نحسی من بوده که شما مردین.
مرد قهقههی بلندی سر میدهد. اما در چشمانش چیزی بهجز خشم و نفرت دیده نمیشود. درحالی که به چشمان اقیانوسی الیزابت نگاه میکند، میگوید:
- به تو ربطی نداره...
صحبت کردن دربارهی مرگ، حتی برای انسانهای زنده نیز موضوع ناخوشایندیست. چه برسد به اینکه آن انسان، مرگ را با چشمان خود دیده و تجربه کردهباشد. اما در آن لحظه، چیزی برای آن ارواح دردناکتر بود. آنها نمیخواستند نوهای که تقدیر اجازهی دیدارش را به آنها نداد، آنگونه زجر بکشد و بهخاطر گفتههای دیگران، تا آخر عمرش عذاب وجدان را در سینهاش نگهدارد.
- ما به اندازهی کافی زندگی کردیم... به اندازهای که دیگه آرزویی برامون باقی نمونده بود. بهجز یکی...
الیزابت به آن دو نگاه میکند.
- آخرین آرزوی ما این بود که نوهمون رو در آغوش بگیریم...
اشک روی گونههای چروکیدهی زن میلغزید و بر لبان خشکیدهی خندانش میچکید. دلش میخواست بخندد؛ ولی حسرت لحظاتی که با نوهاش نگذرانده بود، این اجازه را به او نمیداد. گویا احساساتش در هم آمیخته شده بودند.
- جک همیشه دلش میخواست یه دختر داشته باشه؛ ولی هیچوقت قسمت نشد. برای همین وقتی فهمیدیم قراره یه نوه داشته باشیم، جک همیشه آرزو میکرد که نوهاش یه دختر باشه.
- یه دختری که باعث مرگش بشه؟
الیزابت بیشتر از سنش میدانست و بیشتر از آنکه باید، میاندیشید. او هر لحظه به باورهای والدینش فکر میکرد. با اینکه در ابتدا انکار میکرد و نمیخواست سخنان آندو را بپذیرد، اما بعد از سالهای طولانی، آن باورها در ذهنش نقش بسته بودند. الیزابت اکنون نهتنها آنها را میپذیرفت، بلکه خود را مقصر همهچیز میدانست؛ مقصر مرگ پدربزرگ و مادربزرگش، مقصر دائمالخمری مردی که پدرش نام داشت، مقصر زجر و عذاب هر روزهی مادرش، و مهمتر از همه، مقصر دوستنداشته شدنش... کوچکتر که بود، فکر میکرد زشت است و بههمین دلیل، کسی او را دوست ندارد. اما با سپری شدن زمان، دلیل فرار هرکس بعد از شنیدن نامش را میدانست. آنها نمیخواستند نحسی الیزابت دامن آنها را نیز بگیرد...
- نه! دختری که شبیه ما باشه. دختری که ویژگیهای ما رو به ارث برده باشه.
برخلاف زن که سعی میکرد با جملات احساسی قلب شکستهی نوهاش را ترمیم کند، مرد با صدای بمش، یک جمله را بر زبان میآورد. جملهای ساده... ولی پر اهمیت برای دخترک...
- تقصیر تو نبود... هیچکدوم اینها تقصیر تو نبود. نه مرگ ما... و نه اون دروغهای دیگهای که بهت گفتن.
گویا در آن لحظه زجری که الیزابت در تمام عمرش تحمل کرده بود، با این جملهی ساده تسکین مییابد. انگار در نقطهای از اعماق وجودش از بیگناهی و معصوم بودن خود با خبر بود و تنها نیازمند یک تلنگر برای چراغانی شدن بود.
ارتباطی که در آن چند دقیقهی کوتاه بین الیزابت و ارواح برقرار شده بود، محکمتر و پاکتر از روابط خانوادگی چندین سالهی او بود. تکتک جملاتی که بینآنها رد و بدل میشد، در ذهن دخترک نقش میبست تا هرگز فراموششان نکند. آن دیدار ساده، برای یک عمر خندیدن او کفایت میکرد.
آنها آنچنان غرق گفتوگو شده بودند که متوجه پیچیدن صدای آشنای قدم زدنهای پدر الیزابت در راهرو نشدند. او که به طرز عجیبی تلو تلو میخورد، دخترک را دید که در انتهای سالن رو به هوا صحبت میکرد. چشمانش گرد شد.
- داری اون گوشه با کی زر میزنی؟ نکنه دوست خیالی پیدا کرده دخترهی احمق؟!
دختر با فریاد پدرش، از جایش میپرد. به سرعت به سمت او بازمیگردد و با اطمینان خاطر پاسخ میدهد.
- پدربزرگ و مادربزرگ اینجان!
اما آن اطمینان، تنها سکوت و پوزخند پدرش را بههمراه داشت. دخترک با حقیقت روبهرو میشود. پدرش قادر به دیدن ارواح نبود، درست برخلاف دخترک...
اما پدرش... مستی پلکهایش را سنگین، و دنیا را برایش همانند یک توهم و سراب کرده بود. مزهی تند الکل هنوز روی زبانش بود و سرگیجهاش، لحظه به لحظه بیشتر میشد. همه چیز کند شده بود، انگار زمان از حرکت ایستاده بود.
دخترک با صدایی که از ترس میلرزید، با سماجت به او پاسخ میدهد.
- اونا اینجان! و میگن تقصیر من نبوده. میگن
من نحس نیستم!ارواح او را تایید میکنند. اما مرد آنها را نمیدید. صدایش را بالاتر برد.
-
پدر و مادرم مردن! خودمم ورشکست شدم! همهاینا تقصیر توعه! بهخاطر نحسی توعه!این سخنان را با وجود شکی که درونش ایجاد شده بود، میزند. حرفهای دخترک، زخمی کهنه را در قلب او باز کرده بود. یادآوری پدر و مادری که حالا تنها خاطرهای تلخ بودند. یاد مشکلات پیدرپی که او را به این بیچارگی کشانده بود. مستی دیگر برایش حس خوشایندی نبود... بلکه مانعی بود برای اندیشیدن. انگار درد سینهاش از الکل بود و نه مرور خاطرات دردناکش... در همین برهمریختگیهایش، سایههایی را احساس کرد. آیا این هم بخشی از اثرات و توهمات مستی بود؟ یا واقعاً چیزی در آنجا حضور داشت؟ هرچه که بود، قدرت دیدنشان را نداشت. فقط احساسش میکرد. احساس حضورشان را...
دخترک همچنان با چشمانی اشکبار اصرار میکرد، اما کلماتش دیگر بهگوش مرد نمیرسید. در ذهنش تصاویر گذشته را مرور میکرد؛ پدر و مادرش با آن چهرههای مهربان و خندان. آیا آنها بودند؟ آیا واقعاً برای اعلام بیگناهی دخترک آمده بودند؟ این فکر، دیوانهکنندهتر از هرچیز دیگری بود. اگر الیزابت مقصر نبود، پس تقصیر چهکسی بود؟
ناگهان سیاهی جلوی چشمانش را گرفت. امکان نداشت که آن دختر بیگناه باشد. همهچیز با تولد او شروع شده بود؛ بلکه با مرگش نیز تمام آنها پایان مییافت... شاید ارواح نیز واقعاً آنجا بودند. برای دیدن... برای دیدن انتقام پسرشان از مقصر همهچیز...
نگاهش دوباره به دخترک افتاد. او صورتش را برخلاف دیگران زیبا نمیدید؛ هر لحظه که او از مقابل چشمانش عبور میکرد، انگار شیطانی در پوستهی آدمیزاد را دیده بود. صدایش در راهرو طنینانداز شد.
-
همهی اینا تقصیر توعه! بهخاطر نحسی توعه!گویا آن مستی تمامی موانع را برای انجام ندادن آن کار از میان برداشته بود. بهجای خون، حرص و غضب در رگهایش جاری شده بود. نگاهش سرد و بیرحمتر از همیشه شد. دیگر نه پدر بود، نه پسر و نه حتی انسان. تنها موجودی بود که به جنون رسیده بود و هدفش از زندگی، مشخص بود. از بین بردن مسبب تمام بلاهای زندگیاش...
به سمت دخترک قدم برداشت. هر قدم، سریعتر از قدم قبلی. قلبش از هیجان دیوانهوار میتپید. از هیجان پایان دادن به این کابوس. مطمئن بود که والدینش او را تشویق میکنند. الیزابت با دیدن نگاه سرد و بیرحم پدرش وحشتزده به عقب رفت. صدایش بریدهبریده بود.
- چی...چیکار میکنی؟
مرد بدون هیچ حرفی و با حرکتی ناگهانی، الیزابت را به سمت پلهها هل داد. صدای جیغ خفهی دخترک، در عمارت گم شد.
در سکوت بعد از فریاد، مرد ایستاد. نفسنفس میزد. طعم الکل دیگر تلخ نبود؛ بلکه مزهی پیروزی داشت. به اطراف نگاه کرد. سایهها به سمت دختر حرکت میکردند. در ذهنش فردا را تصور میکرد؛ فردایی که دیگر قرار نبود نحسی آن دختر دامنش را بگیرد.
اما در پایین پلهها، منظرهای دردناک تشکیل شده بود. الیزابت، با بدنی درهمشکسته و شکلی عجیب، میان لکهی بزرگی از خون، افتاده بود. چشمان اقیانوسیاش به سقف زل زده و دهانش نیمهباز بود؛ گویا هنوز داشت فریاد بیگناهیاش را سر میداد.
ارواح در کنار جسم ضعیفش نشسته بودند. آنها اشک میریختند، فریاد میزدند، خشمگین به مرد حمله میکردند؛ اما هربار که میخواستند او را بازخواست کنند، دستهایشان همچون دود از بدن او رد میشد. آنها با شرم و اندوه به دستهای شفاف بیخاصیتشان نگاه میکردند و کاری از دستشان برنمیآمد.
آنها زندانیهای ابدی این منظرهی کثیف بودند. ناظران بیعرضهای که تنها میتوانستند تماشاگر واقعهای باشند که خود مسببش شده بودند. آنها میتوانستند مرگ را احساس کنند... اما قدرت بازگرداندن زندگی بر الیزابت را نداشتند.
آری... آنها محکوم تماشای مرگ فرشتهای بودند که در تمام عمرش بهدلیل یک خرافات احمقانه، مورد آزار قرار گرفت...