دملزا یک قدم جلوتر آمد و دستهایش را روی کمرش گذاشت.
_من اجازه نمیدم اینجا یه قرارداد مشکوک مرگخوارانه-قهرمانانه امضا بشه!
تلما که هنوز دستش در هوا مانده بود، با چشمهای ریز شده به جمع تازهواردها نگاه کرد و زیر لب گفت:
_ اینا دیگه از کدوم جهنمی اومدن بیرون؟
دورا تانکس، لبخند کج و معوجی زد و گفت:
_ از همون جهنمی که شما اومدین.
ریموس لوپین نگاهی سریع به اطراف انداخت؛ انگار همزمان داشت هم اوضاع را میسنجید و هم دنبال راهی میگشت که قبل از انفجار بعدی، کسی آسیب نبیند.
_هری، تو لازم نیست همین الان تصمیم بگیری. هرکاری که اینجا داره اتفاق میافته، واضحاً قابل اعتماد نیست.
کوین کارتر هم که از وقتی وارد شده بود، مدام سرش را بین جمعیت اینطرف و آنطرف میچرخاند، با تردید گفت:
_من فقط اومده بودم ببینم چرا از توی راهرو صدای شکستن شیشه میاد... ولی الان حس میکنم وارد یک پروندهی بسیار خطرناک شدم. من یه بچه پاک و معصومم بهتره با من کاری نداشته باشید.
هری هنوز بین دو حس متضاد گیر کرده بود. از یک طرف، حضور این همه آدم آشنا کمی دلش را قرص میکرد؛ از طرف دیگر، تلما اصلاً شبیه کسی نبود که به این راحتی عقب بکشد. روباهش، میرا، هم بیصدا کنار پایش نشست و گوشهایش را تیز کرد.
بلاتریکس که تازه از خشم کروشیوی غریزی اش کمی به خودش آمده بود، با حالتی وحشیانه از جا بلند شد و چوبدستی اش را بالا گرفت.
_شماها از کجا ریختین اینجا؟! کسی ازتون دعوت کرده بود؟
دورا شانه بالا انداخت.
_نه. ولی ظاهراً شما هم از قبل دعوتنامهی رسمی برای این هرجومرج نداشتین.
چند نفر از مرگخواران دورتر، بیصدا شروع کردند به پچپچ کردن. یکیشون، که صورتش زیر نقاب تقریباً پیدا نبود، آرام به نفر کناریاش گفت:
_اوضاع داره از کنترل خارج میشه.
نفر کناری جواب داد:
_ این تازه شروعشه.
هری نیمنگاهی به تلما انداخت. تلما هنوز لبخند میزد، اما این لبخند بیشتر شبیه لبخند کسی بود که نقشهای در آستین دارد؛ نقشهای که اگر اجرا شود، همه را غافلگیر میکند. او گفت:
_ خب، حالا که همه رسیدن، شاید بهتر باشه توضیح بدیم این وسط دقیقاً کی داره برای کی نقش بازی میکنه.
ریموس ابرو بالا انداخت.
_این جمله یکم خطرناک به نظر میاد؛منظورت چیه؟
_ برای شما شاید...
تلما آرام جواب داد
_ اما برای من نه.
در همان لحظه، از پشت یکی از ستونهای شکسته صدای تازهای آمد:
_منم که گفتم نباید این جلسه بدون من شروع بشه.
همه برگشتند. کسی هنوز دیده نمیشد، فقط صدایش بود؛ آشنا، اما آنقدر مبهم که کسی نتواند فوراً حدس بزند صاحبش کیست. دملزا چشمهایش را ریز کرد.
_اوه نه... نگو که اونم اومده.
کوین با کنجکاوی پرسید:
_ اون کیه؟
دورا آهی کشید .
_ بستگی داره منظور از اون کی باشه.
تلما کمی سرش را کج کرد، انگار داشت از لابهلای نگاههای همه، کسی را پیدا میکرد. بعد با لحنی که تهش بوی هشدار میداد گفت:
_ اگر فکر میکنید با این ورودهای نمایشی میتونید منو از تصمیمم منصرف کنید، سخت در اشتباهید.
هری که هنوز دستش به سمت تلما نیمهبالا مانده بود، برای اولین بار حس کرد ماجرا دارد از یک انتخاب سادهی قبول یا رد خیلی فراتر میرود. انگار همین یک جمله میتوانست چندین مسیر را باز کند... یا ببندد.
صدای دیگری از پشت جمعیت بلند شد:
_ قبل از اینکه کسی یه تصمیم اشتباه بگیره، بهتره یکی بپرسه اصلاً این پیشنهاد دقیقاً چیه؟
همه ساکت شدند.
حتی میرا، روباه تلما، هم یک قدم جلو آمد و با دقت به تاریکی پشت سالن خیره شد.
هری نفسش را آرام بیرون داد و نگاهش را بین تلما، دملزا، دورا، ریموس و بقیه چرخاند.
_خب... حالا دیگه واقعا وقتشه یکی توضیح بده...
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] آکادمی هنر لندن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/15
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: یکشنبه 14 تیر 1405 09:21
از: توی کتابخونه یه گوشه دنج
پستها:
51

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:35
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
139
شغل
معاون وزیر سحر و جادو

هری میخواست یه «بله» محکم به تلما بگه و خودش رو از دستِ دلفی خلاص کنه. اما یه چیزی درونش مانعِ این کار میشد؛ حسِ خوبی به این ماجرا نداشت. چون رسماً همکاری با مرگخوارا محسوب میشد و اگه هری بخواد با لرد ولدمورت همکاری کنه که اصلا پاشن بیان خونه خیابونِ گریمولد، دسته جمعی جام جهانی کوییدیچ رو ببینیم!
هری نمی خواست به اعتمادِ دوستانش خیانت کنه. از همین حالا میتونست قیافه ناباورِ هرماینی رو در ذهنش مجسم کنه یا... یا چهره بهت زده آرتور و مالی ویزلی رو. اما این کار برای اهدافِ والا انجام میشد؛ اگه می تونست خوب نقش بازی کنه، شاید میتونست واقعا مرگخواران رو گول بزنه و اطلاعاتِ خوبی از آخرین فعالیت هاشون به دست بیاره.
اما این ماموریتِ برنامه ریزی نشده خطراتی هم داشت. ممکن بود تلما نیتِ پلیدی داشته باشه و بخواد همون بلایی که سرِ اون ماگلِ بیچاره، بروسلی، اومد رو برای هری تکرار کنه؛ مرلین را چه دیدی؟ اگه به طور ناگهانی یه طلسمِ آوادا کداورا به سمتش روانه بشه...
-هری؟ هری؟!
هری به خود می آید و متوجه می شود تلما به حالتی مشکوک نگاهش می کند. احتمالاً به افکارش شک کرده بود. برای همین عینکش را کمی بالا می برد و به روباهِ تلما، میرا نگاهی می اندازد.
-قبوله!
هری میخواست با تلما دست بدهد که ناگهان دروازه اصلی با شدتِ قابلِ توجهی باز شد و انرژی اش، موی پرکلاغی هری را سیخ کرد. شیشه پنجره ها شکست و زمین لرزید؛ همه مرگخواران به سمتِ منبع صدا برگشتند و بلاتریکس هم از روی غریزه کروشیویی به طرفِ در روانه کرد که تصادفاً به سامورایی محبوب برخورد کرد و متاسفانه ایشون با کله افتادن روی زمین.
-چی چیو قبوله؟! من اجازه نمیدم توی این تاپیک هم ارتشِ تاریکی و محفل همکاری کنن!
زحمتِ دیالوگِ بالا رو دملزا کشید. اما اون تنها کسی نبود که به طورِ ناگهانی وارد شده بود؛ دورا تانکس، ریموس لوپین و کوین کارتر هم بودن...
هری نمی خواست به اعتمادِ دوستانش خیانت کنه. از همین حالا میتونست قیافه ناباورِ هرماینی رو در ذهنش مجسم کنه یا... یا چهره بهت زده آرتور و مالی ویزلی رو. اما این کار برای اهدافِ والا انجام میشد؛ اگه می تونست خوب نقش بازی کنه، شاید میتونست واقعا مرگخواران رو گول بزنه و اطلاعاتِ خوبی از آخرین فعالیت هاشون به دست بیاره.
اما این ماموریتِ برنامه ریزی نشده خطراتی هم داشت. ممکن بود تلما نیتِ پلیدی داشته باشه و بخواد همون بلایی که سرِ اون ماگلِ بیچاره، بروسلی، اومد رو برای هری تکرار کنه؛ مرلین را چه دیدی؟ اگه به طور ناگهانی یه طلسمِ آوادا کداورا به سمتش روانه بشه...

-هری؟ هری؟!

هری به خود می آید و متوجه می شود تلما به حالتی مشکوک نگاهش می کند. احتمالاً به افکارش شک کرده بود. برای همین عینکش را کمی بالا می برد و به روباهِ تلما، میرا نگاهی می اندازد.
-قبوله!

هری میخواست با تلما دست بدهد که ناگهان دروازه اصلی با شدتِ قابلِ توجهی باز شد و انرژی اش، موی پرکلاغی هری را سیخ کرد. شیشه پنجره ها شکست و زمین لرزید؛ همه مرگخواران به سمتِ منبع صدا برگشتند و بلاتریکس هم از روی غریزه کروشیویی به طرفِ در روانه کرد که تصادفاً به سامورایی محبوب برخورد کرد و متاسفانه ایشون با کله افتادن روی زمین.

-چی چیو قبوله؟! من اجازه نمیدم توی این تاپیک هم ارتشِ تاریکی و محفل همکاری کنن!

زحمتِ دیالوگِ بالا رو دملزا کشید. اما اون تنها کسی نبود که به طورِ ناگهانی وارد شده بود؛ دورا تانکس، ریموس لوپین و کوین کارتر هم بودن...
افرادی که لایک کردند
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 05:06
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
461
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

تلما که از شرایط بوجود اومده کلافه شده بود، از روی میزی که به چشمش اومد بالا رفت. بعد تا جایی که میتونست نفسش رو حبس کرد و یهویی طوری که هیچکس انتظارش رو نداشت داد زد.
- بسه!
جماعت مرگخوار و هری که مشغول طلسم تو سر و صورت هم زدن بودن، با صدای تلما به خودشون اومدن و بهش که روی میز وایستاده بود زل زدن.
تلما درحالی که سعی میکرد تعادل خودش رو روی میزی که لق میزد حفظ کنه، به اطرافش اشاره کرد.
- آخه دور و برتون رو نگاه کنین!
یه چیز سالم نزاشتین بمونه. کل صندلیها که شکستن و داغون شدن، کالسکه کدوتنبل که متلاشی شده... یکی مروپ رو از اون وسط جمع کنه!
تلما حرفش رو نصفه نیمه رها کرده بود. خب البته حق هم داشت، مروپ درست وسط سالن نشسته بود و پارههای کدوتنبل زرنگش رو بغل کرده بود و بلند بلند گریه میکرد.
تلما آه بلندی از سر تاسف کشید و ادامه داد:
- اصلا اینارو ول کن... چرا فیلمنامه رو پاره پارهاش کردین؟!
بعد درحالی که سعی میکرد آرامش و لبخند الکیش رو حفظ کنه از روی میز اومد پایین.
- اصلا این محفلی هارو بیخیال! شماها چرا اینکارو میکنین؟
بعد چشماش رو ریز کرد همه مرگخوارهارو از زیر نظرش رد کرد.
- نکنه جاسوس محفلی هایین و دارین کاری میکنین که ما نتونیم برای ارباب فیلم بسازیم تا ایشون همیشه خسته و ملول بمونه؟!
مرگخوارها یه نگاه به همدیگه انداختن، یه نگاه به تلما کردن و دوباره به همدیگه خیره شدن. اونا خوب میدونستن که کافیه که تلما بخواد این نظریه نهچندان قابل قبولش رو به لرد سیاه ارائه بده؛ اون موقع است که ممکنه تمام آرزوهای سوپراستار شدن که هیچ، حتی گفتن دوتا دونه دیالوگ هم به دلشون بمونه.
برای همین خیلی آروم از همدیگه فاصله گرفتن و خودشون رو به اون راه زدن. تلما که فهمید نقشهاش جواب داده، یه نگاه به جمعیت کرد. حالا که تونسته بود مرگخوارا رو کنترل کنه و سرجاشون نگه داره، باید یه راهی برای جذب هری پاتر به فیلم ترسناکش پیدا میکرد. بالای سرش یه علامت سوال گنده تشکیل شده بود و داشت فکر میکرد که یهو صدای دلفی حواسش رو پرت کرد. وقتی سرش رو بالا آورد، دید که دلفی توی دو قدمی صورت هری مونده و داره با صدای بلند داد میزنه.
- بگو! اعتراف کن که درگیرم شدی!
زودباش! من که میدونم... بذار همه اینا هم بفهمن... بذار کل دنیا بفهمه که درگیر منی. وگرنه یهو دیدی از دستت در رفتما... میدونی که خیلیا درگیر من هستن!
هر قدمی که هری به عقب برمیداشت، دلفی دو قدم بهش نزدیکتر میشد! به نظر میرسید که هری یواشیواش داره از در سالن خارج میشه که با دیدن این صحنه، تلما فکری به سرش زد.
با تمام سرعت نزدیک دلفی شد و تو گوشش گفت:
- منم میدونم که هری درگیرته! ولی از ارباب میترسه... بذار باهاش صحبت کنم تا راضیش کنم که عشقش رو اعتراف کنه.
دلفی تند تند پلک زد. بعد با یه لبخند صحنه رو ترک کرد و هری رو با تلما تنها گذاشت.
تلما که تازه فرصت گیرش اومده بود لبخند شیطانی ای زد و در حالی که روباهش رو بغل میگرفت گفت:
- خیلی خب... مطمئنم که دلت نمیخواد که تا آخر عمرت دلفی بیوفته دنبالت تا وقتی که اعتراف کنی درگیرشی. مگه نه؟
هری با سر تایید کرد.
- عالیه! فقط کافیه که بهعنوان بازیگر مهمان یه چندتا سکانس توی فیلم ما بازی کنی. بعدش من طوری سر دلفی رو گرم میکنم که تورو کامل یادش بره!
بعد با چشمای درشت زل زد به هری.
- نظرت چیه؟
- بسه!
جماعت مرگخوار و هری که مشغول طلسم تو سر و صورت هم زدن بودن، با صدای تلما به خودشون اومدن و بهش که روی میز وایستاده بود زل زدن.
تلما درحالی که سعی میکرد تعادل خودش رو روی میزی که لق میزد حفظ کنه، به اطرافش اشاره کرد.
- آخه دور و برتون رو نگاه کنین!
یه چیز سالم نزاشتین بمونه. کل صندلیها که شکستن و داغون شدن، کالسکه کدوتنبل که متلاشی شده... یکی مروپ رو از اون وسط جمع کنه!
تلما حرفش رو نصفه نیمه رها کرده بود. خب البته حق هم داشت، مروپ درست وسط سالن نشسته بود و پارههای کدوتنبل زرنگش رو بغل کرده بود و بلند بلند گریه میکرد.
تلما آه بلندی از سر تاسف کشید و ادامه داد:
- اصلا اینارو ول کن... چرا فیلمنامه رو پاره پارهاش کردین؟!
بعد درحالی که سعی میکرد آرامش و لبخند الکیش رو حفظ کنه از روی میز اومد پایین.
- اصلا این محفلی هارو بیخیال! شماها چرا اینکارو میکنین؟
بعد چشماش رو ریز کرد همه مرگخوارهارو از زیر نظرش رد کرد.
- نکنه جاسوس محفلی هایین و دارین کاری میکنین که ما نتونیم برای ارباب فیلم بسازیم تا ایشون همیشه خسته و ملول بمونه؟!
مرگخوارها یه نگاه به همدیگه انداختن، یه نگاه به تلما کردن و دوباره به همدیگه خیره شدن. اونا خوب میدونستن که کافیه که تلما بخواد این نظریه نهچندان قابل قبولش رو به لرد سیاه ارائه بده؛ اون موقع است که ممکنه تمام آرزوهای سوپراستار شدن که هیچ، حتی گفتن دوتا دونه دیالوگ هم به دلشون بمونه.
برای همین خیلی آروم از همدیگه فاصله گرفتن و خودشون رو به اون راه زدن. تلما که فهمید نقشهاش جواب داده، یه نگاه به جمعیت کرد. حالا که تونسته بود مرگخوارا رو کنترل کنه و سرجاشون نگه داره، باید یه راهی برای جذب هری پاتر به فیلم ترسناکش پیدا میکرد. بالای سرش یه علامت سوال گنده تشکیل شده بود و داشت فکر میکرد که یهو صدای دلفی حواسش رو پرت کرد. وقتی سرش رو بالا آورد، دید که دلفی توی دو قدمی صورت هری مونده و داره با صدای بلند داد میزنه.
- بگو! اعتراف کن که درگیرم شدی!
زودباش! من که میدونم... بذار همه اینا هم بفهمن... بذار کل دنیا بفهمه که درگیر منی. وگرنه یهو دیدی از دستت در رفتما... میدونی که خیلیا درگیر من هستن!
هر قدمی که هری به عقب برمیداشت، دلفی دو قدم بهش نزدیکتر میشد! به نظر میرسید که هری یواشیواش داره از در سالن خارج میشه که با دیدن این صحنه، تلما فکری به سرش زد.
با تمام سرعت نزدیک دلفی شد و تو گوشش گفت:
- منم میدونم که هری درگیرته! ولی از ارباب میترسه... بذار باهاش صحبت کنم تا راضیش کنم که عشقش رو اعتراف کنه.
دلفی تند تند پلک زد. بعد با یه لبخند صحنه رو ترک کرد و هری رو با تلما تنها گذاشت.
تلما که تازه فرصت گیرش اومده بود لبخند شیطانی ای زد و در حالی که روباهش رو بغل میگرفت گفت:
- خیلی خب... مطمئنم که دلت نمیخواد که تا آخر عمرت دلفی بیوفته دنبالت تا وقتی که اعتراف کنی درگیرشی. مگه نه؟
هری با سر تایید کرد.
- عالیه! فقط کافیه که بهعنوان بازیگر مهمان یه چندتا سکانس توی فیلم ما بازی کنی. بعدش من طوری سر دلفی رو گرم میکنم که تورو کامل یادش بره!
بعد با چشمای درشت زل زد به هری.
- نظرت چیه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1404/11/1 17:10:49
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!

فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

مرگخواران هنوز وسط صحنه ایستاده بودند. یکی از تسترالها که حالا روی یالهایش روبان طلایی بسته بودند، ایستاده بود و با چشمهایی بیاحساس به افق نگاه میکرد؛ شاید داشت به زندگی قبل از ورود دلفی فکر میکرد.
تلما، که هنوز امیدوار بود این نمایش بالاخره ترسناک بشه، آهی کشید و به جمع گفت:
_خب بچهها... به نظرتون هری پاتر واقعاً با دیدن این تسترال عاشقپیشه، جیغ میزنه؟ یا میره براش یونجه میخره؟
بلاتریکس که حالا زیر چشماش سیاه شده بود و سعی میکرد مثل یک روح سرگردان بین کدوها پرسه بزنه، غرید:
_من از اولشم میگفتم این نمایش باید با خون شروع بشه! نه با کالسکه طلایی!
اما دلفی بیتوجه به اعتراضها، بالای یک سکو ایستاده بود و با شور و هیجان دستهایش را تکان میداد:
_دوستان! این فقط یک نمایش نیست... این یک تحول هنریه! قراره قلب هری پاتر رو بلرزونیم، ولی نه از ترس! از عشق! از زیبایی! از شکوه!
لوش، که هنوز نمیدونست نقش دقیقش چیه، آروم زمزمه کرد:
_من که فکر میکردم قراره یه خونآشام باشم، حالا شدم پادو کدوها...
در همین لحظه، در باز شد و یک تسترال با یک کلاه براق وارد شد. همه سکوت کردند. دلفی با هیجان گفت:
_شاهزاده رسید!
همه به تسترال نگاه کردند.
بلاتریکس:
_اون یه تستراله.
تلما:
_ولی کلاهش خیلی براقه...
دلفی دستهاش رو به آسمون برد و فریاد زد:
_به افتخار عشق بین نژادی بین تسترال و کدو، امشب مراسم نامزدی برگزار میکنیم!
در همین لحظه، صدای فریاد بلندی از بیرون اومد. همه برگشتند.
دراکو، که هنوز کامل نرفته بود، سرش رو از لای در آورد و داد زد:
_من دیگه برنمیگردم! حتی اگه هری پاتر رو با روبان طلایی شکار کنین!
و در رو کوبید و رفت.
مرگخوارها به هم نگاه کردند. سپس لوش با صدای لرزان گفت:
_فکر کنم یه ذره زیادی رفتیم توی فاز عاشقانه...
تلما با ناراحتی فیلمنامه رو مچاله کرد و گفت:
_بذارید برگردیم به طرح اولیه... هری پاتر، طلسم مرگ، یه عالمه خون، و یه تسترال افسرده. تموم.
اما دلفی، بیتوجه به همه، داشت روبان جدیدی روی شاخ تسترال شاهزاده میبست...
صدای پای کسی از دور شنیده میشد... مرگخوارها که از شدت کلافگی دیگه به هر صدایی حساس شده بودن، دست از روبانبازی و کدوبازی کشیدن و به سمت در برگشتن.
تلما، زیر لب گفت:
_نکنه این دیگه واقعاً هری پاتره؟
دلفی با چشمهایی براق و لبخندی روی لب، درست مثل کسی که معشوقهاش از سفر برگشته، به سمت در دوید:
_قطعاً همینه! میدونستم میاد! یه ندای درونی بهم گفت امشب شب وصاله...
در باز شد.
و... هری پاتر واقعی، با شنل هاگوارتزیاش، با صورتی گیج و نگاهی مشکوک، وارد شد. چشمهاش مستقیم افتاد روی تسترالی که با روبان و اکلیل تزیین شده بود، بعد روی کالسکه طلایی، بعد روی مروپ که هنوز یه چرخ کالسکه رو بغل کرده بود.
لحظهای سکوت سنگینی حکمفرما شد.
هری گفت:
_این... اینجا چی کار دارین میکنین؟
دلفی با صدای پرشور:
_داری خواب میبینی هری! این یه رؤیاست! بیا، کالسکه منتظرته... ما برای تو یه فیلم ساختیم! اسمش هست «عشق در زمان تسترال»!
هری، که مطمئن شد با یه مشت دیوونه طرفه، سریع چوبدستیشو کشید:
_من باهاتون کاری ندارم. فقط بگید چرا یه تسترال روبان صورتی داره و کدوها دارن حرکات موزون انجام میدن؟!
بلاتریکس که انگار منتظر همین لحظه بود، غرش کرد:
_بالاخره وقت اکشنه!
با چرخشی سریع، چوبدستیشو کشید و شروع کرد به فرستادن طلسمها به هر سمتی که حرکت میکرد. تسترال شاهزاده جیغی کشید و از صحنه خارج شد. کدوها شروع کردن به انفجارهای پراکنده و مروپ داد زد:
_کدوی مامان رو نزنیددددددددد!
هری با ناباوری وسط معرکه ایستاده بود. دلفی از پشت بهش نزدیک شد و زمزمه کرد:
_من فقط میخواستم احساساتتو بیدار کنم...
هری پرید کنار و طلسم «اکسپلیآرموس!» فرستاد، چوبدستی دلفی پرتاب شد و افتاد درست روی سر تسترال، که حالا با روبانها گیر کرده بود و نمیتونست فرار کنه.
تلما، که تلاش میکرد اوضاع رو نجات بده، فریاد زد:
_سریع! پرده رو بندازین! بذارین بگیم همهش تمرین بود!
اما بلاتریکس در حال خندیدن دیوانهوار با چشمانی براق گفت:
_این بهترین افتتاحیهای بود که تو عمرم دیدم!
در همین لحظه، دراکو دوباره سرش رو از پشت در آورد، نگاهی انداخت، دید انفجار، تسترال گریونده، هری پاتر مسلح، و دلفی که داره فریاد میزنه "عشقمو پس بده!" و فقط با یک جمله در رو دوباره بست:
_به هیچوجه.
تلما، که هنوز امیدوار بود این نمایش بالاخره ترسناک بشه، آهی کشید و به جمع گفت:
_خب بچهها... به نظرتون هری پاتر واقعاً با دیدن این تسترال عاشقپیشه، جیغ میزنه؟ یا میره براش یونجه میخره؟
بلاتریکس که حالا زیر چشماش سیاه شده بود و سعی میکرد مثل یک روح سرگردان بین کدوها پرسه بزنه، غرید:
_من از اولشم میگفتم این نمایش باید با خون شروع بشه! نه با کالسکه طلایی!
اما دلفی بیتوجه به اعتراضها، بالای یک سکو ایستاده بود و با شور و هیجان دستهایش را تکان میداد:
_دوستان! این فقط یک نمایش نیست... این یک تحول هنریه! قراره قلب هری پاتر رو بلرزونیم، ولی نه از ترس! از عشق! از زیبایی! از شکوه!
لوش، که هنوز نمیدونست نقش دقیقش چیه، آروم زمزمه کرد:
_من که فکر میکردم قراره یه خونآشام باشم، حالا شدم پادو کدوها...
در همین لحظه، در باز شد و یک تسترال با یک کلاه براق وارد شد. همه سکوت کردند. دلفی با هیجان گفت:
_شاهزاده رسید!
همه به تسترال نگاه کردند.
بلاتریکس:
_اون یه تستراله.
تلما:
_ولی کلاهش خیلی براقه...
دلفی دستهاش رو به آسمون برد و فریاد زد:
_به افتخار عشق بین نژادی بین تسترال و کدو، امشب مراسم نامزدی برگزار میکنیم!
در همین لحظه، صدای فریاد بلندی از بیرون اومد. همه برگشتند.
دراکو، که هنوز کامل نرفته بود، سرش رو از لای در آورد و داد زد:
_من دیگه برنمیگردم! حتی اگه هری پاتر رو با روبان طلایی شکار کنین!
و در رو کوبید و رفت.
مرگخوارها به هم نگاه کردند. سپس لوش با صدای لرزان گفت:
_فکر کنم یه ذره زیادی رفتیم توی فاز عاشقانه...
تلما با ناراحتی فیلمنامه رو مچاله کرد و گفت:
_بذارید برگردیم به طرح اولیه... هری پاتر، طلسم مرگ، یه عالمه خون، و یه تسترال افسرده. تموم.
اما دلفی، بیتوجه به همه، داشت روبان جدیدی روی شاخ تسترال شاهزاده میبست...
صدای پای کسی از دور شنیده میشد... مرگخوارها که از شدت کلافگی دیگه به هر صدایی حساس شده بودن، دست از روبانبازی و کدوبازی کشیدن و به سمت در برگشتن.
تلما، زیر لب گفت:
_نکنه این دیگه واقعاً هری پاتره؟
دلفی با چشمهایی براق و لبخندی روی لب، درست مثل کسی که معشوقهاش از سفر برگشته، به سمت در دوید:
_قطعاً همینه! میدونستم میاد! یه ندای درونی بهم گفت امشب شب وصاله...
در باز شد.
و... هری پاتر واقعی، با شنل هاگوارتزیاش، با صورتی گیج و نگاهی مشکوک، وارد شد. چشمهاش مستقیم افتاد روی تسترالی که با روبان و اکلیل تزیین شده بود، بعد روی کالسکه طلایی، بعد روی مروپ که هنوز یه چرخ کالسکه رو بغل کرده بود.
لحظهای سکوت سنگینی حکمفرما شد.
هری گفت:
_این... اینجا چی کار دارین میکنین؟
دلفی با صدای پرشور:
_داری خواب میبینی هری! این یه رؤیاست! بیا، کالسکه منتظرته... ما برای تو یه فیلم ساختیم! اسمش هست «عشق در زمان تسترال»!
هری، که مطمئن شد با یه مشت دیوونه طرفه، سریع چوبدستیشو کشید:
_من باهاتون کاری ندارم. فقط بگید چرا یه تسترال روبان صورتی داره و کدوها دارن حرکات موزون انجام میدن؟!
بلاتریکس که انگار منتظر همین لحظه بود، غرش کرد:
_بالاخره وقت اکشنه!
با چرخشی سریع، چوبدستیشو کشید و شروع کرد به فرستادن طلسمها به هر سمتی که حرکت میکرد. تسترال شاهزاده جیغی کشید و از صحنه خارج شد. کدوها شروع کردن به انفجارهای پراکنده و مروپ داد زد:
_کدوی مامان رو نزنیددددددددد!
هری با ناباوری وسط معرکه ایستاده بود. دلفی از پشت بهش نزدیک شد و زمزمه کرد:
_من فقط میخواستم احساساتتو بیدار کنم...
هری پرید کنار و طلسم «اکسپلیآرموس!» فرستاد، چوبدستی دلفی پرتاب شد و افتاد درست روی سر تسترال، که حالا با روبانها گیر کرده بود و نمیتونست فرار کنه.
تلما، که تلاش میکرد اوضاع رو نجات بده، فریاد زد:
_سریع! پرده رو بندازین! بذارین بگیم همهش تمرین بود!
اما بلاتریکس در حال خندیدن دیوانهوار با چشمانی براق گفت:
_این بهترین افتتاحیهای بود که تو عمرم دیدم!
در همین لحظه، دراکو دوباره سرش رو از پشت در آورد، نگاهی انداخت، دید انفجار، تسترال گریونده، هری پاتر مسلح، و دلفی که داره فریاد میزنه "عشقمو پس بده!" و فقط با یک جمله در رو دوباره بست:
_به هیچوجه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر

دراکو کنار دیوار ایستاده بود و با چشمایی که همهی حوصلهش رو از دست داده بود، به دلفی نگاه میکرد. این دیگه از حدش گذشته بود. دلفی داشت دستورات عجیب غریبی میداد، یه لحظه تسترالها رو میخواست اسب طلایی کنه، یه لحظه کدوها رو به عنوان پرنسس جادویی به صحنه میآورد. وسط این همه درگیری، کالسکه طلایی هم از زمین بیرون اومد و مروپ هنوز چرخش رو بغل کرده بود، انگار به هیچ وجه نمیخواست اون رو از دست بده. دلفی حتی به نظر میرسید بیشتر به فکر جلوههای بصریه تا ترسناک بودن کل نمایش.
دراکو یه نفس عمیق کشید و زیر لب گفت:
- این دیگه چیه؟ این یه نمایش وحشتناک نیست، این یه داستان عاشقانه برای کدوها و تسترالهاست!
دلفی از شدت هیجان داشت هی حرف میزد و دستور میداد و همه چیز در حال تبدیل شدن به یه فیلم هندی شده بود. از دور، دراکو میدید که بقیه مرگخوارها هم به طرز خجالتآوری به دلفی نگاه میکنن و کسی جرات نداره چیزی بگه. خودش هم نمیدونست باید بخنده یا گریه کنه.
دلفی همچنان با چوبدستیاش از این ور به اون ور میرفت و به کدوها و تسترالها نقشهای عجیبی میداد. یه لحظه به یکی از تسترالها میگفت که باید بشه اسب طلایی، بعد دوباره به یکی دیگه میگفت که باید یه موجود ترسناک بشه. دراکو دیگه نمیتونست این همه دیوونهبازی رو تحمل کنه. خودش هم از این همه نمایشی که دلفی داشت اجرا میکرد، کلافه شده بود.
از همون گوشه که ایستاده بود، زیر لب گفت:
- واقعا نمیفهمم اینا چی میخوان از این نمایش. یه نمایش ترسناک، یا یه فیلم کمدی؟ فقط کم مونده به پرفسور اسنیپ لباس پرنسسی بپوشونن و براش پاپیون بزنن!
حوصلهش سر رفته بود و هیچچیز توی این صحنه به نظر ترسناک نمیاومد. اصلاً به نظر میرسید همهچی بیشتر شبیه یه فانتزی مسخره است. فکر میکرد اگه این نمایش با یه کم بیشتر ترس و هیجان ساخته بشه، شاید یه چیزی ازش دربیاد، ولی حالا دیگه هیچچیز به نظرش نمیومد.
یکم بیشتر که نگاه کرد، دید دلفی حالا داره سعی میکنه تسترال رو به اسب طلایی تبدیل کنه. تمام موجودات توی صحنه انگار از دست دلفی دستورات عجیب و غریب رو پذیرفته بودن. دراکو سرش رو به آرامی تکون داد و به خودش گفت:
- من اینجا چه غلطی میکنم؟
نه دلفی، نه کدوها، نه تسترالها هیچ کدوم به درد یه نمایش ترسناک نمیخوردن. اینجا همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم عاشقانهی کدو تنبلی بود.
دراکو دیگه نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه. همونطور که ایستاده بود، بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، از صحنه کنار کشید. هیچکس توجه نکرد که داره میره. همه مشغول بودن توی دنیای خودشان، و دراکو بدون اینکه صدای اعتراض کسی رو بشنوه، آروم آروم از صحنه خارج شد.
وقتی از در بیرون رفت، نفس عمیقی کشید و با خودش گفت:
- باید برم یه جایی که خبری از کدوها و تسترالها نباشه!
به هر حال، دراکو همیشه دنبال جایی بود که بشه کمی آرامش پیدا کنه، پس با همون بیحوصلگی که همیشه داشت، از صحنه دور شد، امیدوار بود که دیگه هیچ وقت به خودش زحمت تماشای اینجور نمایشها رو نده.
دراکو یه نفس عمیق کشید و زیر لب گفت:
- این دیگه چیه؟ این یه نمایش وحشتناک نیست، این یه داستان عاشقانه برای کدوها و تسترالهاست!
دلفی از شدت هیجان داشت هی حرف میزد و دستور میداد و همه چیز در حال تبدیل شدن به یه فیلم هندی شده بود. از دور، دراکو میدید که بقیه مرگخوارها هم به طرز خجالتآوری به دلفی نگاه میکنن و کسی جرات نداره چیزی بگه. خودش هم نمیدونست باید بخنده یا گریه کنه.
دلفی همچنان با چوبدستیاش از این ور به اون ور میرفت و به کدوها و تسترالها نقشهای عجیبی میداد. یه لحظه به یکی از تسترالها میگفت که باید بشه اسب طلایی، بعد دوباره به یکی دیگه میگفت که باید یه موجود ترسناک بشه. دراکو دیگه نمیتونست این همه دیوونهبازی رو تحمل کنه. خودش هم از این همه نمایشی که دلفی داشت اجرا میکرد، کلافه شده بود.
از همون گوشه که ایستاده بود، زیر لب گفت:
- واقعا نمیفهمم اینا چی میخوان از این نمایش. یه نمایش ترسناک، یا یه فیلم کمدی؟ فقط کم مونده به پرفسور اسنیپ لباس پرنسسی بپوشونن و براش پاپیون بزنن!
حوصلهش سر رفته بود و هیچچیز توی این صحنه به نظر ترسناک نمیاومد. اصلاً به نظر میرسید همهچی بیشتر شبیه یه فانتزی مسخره است. فکر میکرد اگه این نمایش با یه کم بیشتر ترس و هیجان ساخته بشه، شاید یه چیزی ازش دربیاد، ولی حالا دیگه هیچچیز به نظرش نمیومد.
یکم بیشتر که نگاه کرد، دید دلفی حالا داره سعی میکنه تسترال رو به اسب طلایی تبدیل کنه. تمام موجودات توی صحنه انگار از دست دلفی دستورات عجیب و غریب رو پذیرفته بودن. دراکو سرش رو به آرامی تکون داد و به خودش گفت:
- من اینجا چه غلطی میکنم؟
نه دلفی، نه کدوها، نه تسترالها هیچ کدوم به درد یه نمایش ترسناک نمیخوردن. اینجا همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم عاشقانهی کدو تنبلی بود.
دراکو دیگه نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه. همونطور که ایستاده بود، بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، از صحنه کنار کشید. هیچکس توجه نکرد که داره میره. همه مشغول بودن توی دنیای خودشان، و دراکو بدون اینکه صدای اعتراض کسی رو بشنوه، آروم آروم از صحنه خارج شد.
وقتی از در بیرون رفت، نفس عمیقی کشید و با خودش گفت:
- باید برم یه جایی که خبری از کدوها و تسترالها نباشه!
به هر حال، دراکو همیشه دنبال جایی بود که بشه کمی آرامش پیدا کنه، پس با همون بیحوصلگی که همیشه داشت، از صحنه دور شد، امیدوار بود که دیگه هیچ وقت به خودش زحمت تماشای اینجور نمایشها رو نده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: جمعه 22 خرداد 1405 23:59
از: گیل مامان!
پستها:
867

به هر حال اگر شما به شکار گنجشک هم بروید نیاز به مقدماتی دارید چه رسد به شکار پسر برگزیده! دلفی نیز با اینکه به مهارتهایش در درگیر کردن ملت، اعتماد کامل داشت اما این موضوع دلیل بر آن نبود که نخواهد جلوههای بصری صحنه را ارتقا دهد!
- مامان بزرگ، حس نمیکنی کدوی قلقلهزنت حسابی درگیر من شده؟
البته که کدوهای قلقلهزن تایپ من نیستن ولی خب... بهش افتخار میدم توی شب شکار هری پاتر همراهیم کنه.
به زور تلاش کرد تا کدو تنبل بزرگ و نارنجی رنگی را از بغل مروپ بیرون بکشد.
- نه... کدو تنبل مامانو کجا میخوای ببری؟ مامان شخصا این کدو تنبلو از دست شوهر مامان که فقط بهش کود میداد نجات داده و با خون دل به این سن رسونده. چه شبها که بالا سرش بیدار مونده تا به کدو تنبلش سوپ کدو تنبل بده و تقویتش کنه که دیگه تنبل نباشه! فردام قراره کدوی زرنگ مامان، یونیفرم بپوشه بره مدرسه!
دلفی که دید نمیتواند مروپ را از آن جدا کند، چوبدستیاش را مستقیم به سمت کدو گرفت. با یک ورد، کالسکه طلایی زیبایی پدیدار شد که مروپ همچنان یکی از چرخهایش را در بغل نگه داشته بود.
- تو!
نوک انگشت اشاره ظریف دلفی، درست رو به یک تسترال که در حال چریدن در گوشه صحنه بود، قرار گرفت.
- میدونم از فکر من خواب و خوراک نداری!
تسترال وجترین با شنیدن این حرف، یونجهای که در دهانش قرار داشت را تف کرد و با تعجب به دلفی زل زد.
- دیدی گفتم؟ تا صدامو شنیدی محو تماشام شدی و نتونستی به خوردن ادامه بدی. خب حالا که انقدر درگیرمی بهت اجازه میدم اسب نجیب کالسکه طلاییم باشی.
به نظر میرسید که دلفی، زیادی تحت تاثیر داستان سیندرلا قرار گرفته و قصد دارد با جلوههای بصری این داستان، حسابی مخ شاهزاده هری پاتر را بزند!
- مامان بزرگ، حس نمیکنی کدوی قلقلهزنت حسابی درگیر من شده؟
البته که کدوهای قلقلهزن تایپ من نیستن ولی خب... بهش افتخار میدم توی شب شکار هری پاتر همراهیم کنه.
به زور تلاش کرد تا کدو تنبل بزرگ و نارنجی رنگی را از بغل مروپ بیرون بکشد.
- نه... کدو تنبل مامانو کجا میخوای ببری؟ مامان شخصا این کدو تنبلو از دست شوهر مامان که فقط بهش کود میداد نجات داده و با خون دل به این سن رسونده. چه شبها که بالا سرش بیدار مونده تا به کدو تنبلش سوپ کدو تنبل بده و تقویتش کنه که دیگه تنبل نباشه! فردام قراره کدوی زرنگ مامان، یونیفرم بپوشه بره مدرسه!
دلفی که دید نمیتواند مروپ را از آن جدا کند، چوبدستیاش را مستقیم به سمت کدو گرفت. با یک ورد، کالسکه طلایی زیبایی پدیدار شد که مروپ همچنان یکی از چرخهایش را در بغل نگه داشته بود.
- تو!
نوک انگشت اشاره ظریف دلفی، درست رو به یک تسترال که در حال چریدن در گوشه صحنه بود، قرار گرفت.
- میدونم از فکر من خواب و خوراک نداری!
تسترال وجترین با شنیدن این حرف، یونجهای که در دهانش قرار داشت را تف کرد و با تعجب به دلفی زل زد.
- دیدی گفتم؟ تا صدامو شنیدی محو تماشام شدی و نتونستی به خوردن ادامه بدی. خب حالا که انقدر درگیرمی بهت اجازه میدم اسب نجیب کالسکه طلاییم باشی.
به نظر میرسید که دلفی، زیادی تحت تاثیر داستان سیندرلا قرار گرفته و قصد دارد با جلوههای بصری این داستان، حسابی مخ شاهزاده هری پاتر را بزند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/01
آخرین ورود: شنبه 3 مرداد 1405 16:17
از: م خوشت میاداااا.
پستها:
146
شغل
دست راست لرد ولدمورت

خلاصه:
لرد سیاه خسته و ملول شده و به مرگخوارها دستور میده تا فیلمی در ژانر وحشت براش بسازن. بعد از انتخاب بازیگرا و عوامل پشت صحنه، تلما یه فیلمنامه مینویسه که توی اون هری پاتر کشته میشه و بعد تبدیل به خونآشام میشه. حالا مرگخوارها دارن تلاش میکنن نمایش رو واقعیتر و ترسناکتر کنن.
به نظر میرسید تلاش برای واقعیتر شدن نمایش، رو به شکست بود. مرگخواران برخلاف تصور عموم، استعداد کمی در ترسناک بودن داشتند.
- نظرتون چیه برای بهتر شدن نمایش، از هری پاتر واقعی استفاده کنیم؟
مرگخوارها دست از کار کشیدند و به دلفی که از ناکجاآباد ظاهر شده بود، نگاه کردند.
- هری پاتر واقعی از کجا پیدا کنیم؟
- سوال خیلی خوبی بود! چند وقت پیش که داشتیم با محفل میجنگیدیم، وسط طلسم و طلسمکشی، هری پاتر برای اولین بار توی زندگیش از طلسم آواداکداورا استفاده کرد. شاید براتون سوال بشه که رو به کی؟ بله، من! از بین همهی آدمهایی که اون وسط بودن، تصمیم گرفت منو برای اولین طلسم مرگش انتخاب کنه. از همون موقع فهمیدم کلهزخمی هم درگیر من شده. هر چقدر سعی کردم اون وسط بهش بفهمونم این عشق یکطرفه و ممنوعهست و حتی فکرشم نباید بکنه که باباییم راضی بشه، گوش نمیداد و پشت سر هم طلسم مرگ میفرستاد سمتم! فکر کنم از شدت عشق زیاد، عصبانی شده بود و داشت داد و فریاد میکرد. آخه هری پاتر هم انقدر سستعنصر؟
مرگخوارها هنوز متوجه نشده بودند که دلفی تصمیم دارد به چه نتیجهای برسد. پس همانطور به زل زدن ادامه دادند.
- احساسم بهم میگه همتون دارید دستهجمعی درگیرم میشین.
به نظر نمیرسید که مرگخواری جرئت کند به دختر ارباب نه بگوید. پس سعی کردند با زبان بدن و کشیدن نگاهشان به در و دیوار ثابت کنند درگیرش نیستند.
- حتی نمیتونید مستقیم توی چشمام نگاه کنین. چقدر زندگی سختی دارم!
حق با دلفی بود. او واقعا زندگی سختی داشت؛ صرفا از لحاظی دیگر.
- ولی ما فقط میخوایم بدونیم چطوری هری پاتر واقعی گیر بیاریم.
- معلومه دیگه! من میرم سراغ هری پاتر و حواسش رو پرت میکنم، شما هم شکارش میکنین.
به نظر میرسید این نقشه از بیخ و بن ایراد دارد، اما همه میترسیدند از جملهای استفاده کنند که در فرهنگ لغات دلفی معنای "درگیری" بدهد. بنابراین، همه بلند شدند و راه افتادند به سمت شکار هری پاتر!
لرد سیاه خسته و ملول شده و به مرگخوارها دستور میده تا فیلمی در ژانر وحشت براش بسازن. بعد از انتخاب بازیگرا و عوامل پشت صحنه، تلما یه فیلمنامه مینویسه که توی اون هری پاتر کشته میشه و بعد تبدیل به خونآشام میشه. حالا مرگخوارها دارن تلاش میکنن نمایش رو واقعیتر و ترسناکتر کنن.
ـــــــــــــــــــــــــ
به نظر میرسید تلاش برای واقعیتر شدن نمایش، رو به شکست بود. مرگخواران برخلاف تصور عموم، استعداد کمی در ترسناک بودن داشتند.
- نظرتون چیه برای بهتر شدن نمایش، از هری پاتر واقعی استفاده کنیم؟
مرگخوارها دست از کار کشیدند و به دلفی که از ناکجاآباد ظاهر شده بود، نگاه کردند.
- هری پاتر واقعی از کجا پیدا کنیم؟
- سوال خیلی خوبی بود! چند وقت پیش که داشتیم با محفل میجنگیدیم، وسط طلسم و طلسمکشی، هری پاتر برای اولین بار توی زندگیش از طلسم آواداکداورا استفاده کرد. شاید براتون سوال بشه که رو به کی؟ بله، من! از بین همهی آدمهایی که اون وسط بودن، تصمیم گرفت منو برای اولین طلسم مرگش انتخاب کنه. از همون موقع فهمیدم کلهزخمی هم درگیر من شده. هر چقدر سعی کردم اون وسط بهش بفهمونم این عشق یکطرفه و ممنوعهست و حتی فکرشم نباید بکنه که باباییم راضی بشه، گوش نمیداد و پشت سر هم طلسم مرگ میفرستاد سمتم! فکر کنم از شدت عشق زیاد، عصبانی شده بود و داشت داد و فریاد میکرد. آخه هری پاتر هم انقدر سستعنصر؟

مرگخوارها هنوز متوجه نشده بودند که دلفی تصمیم دارد به چه نتیجهای برسد. پس همانطور به زل زدن ادامه دادند.
- احساسم بهم میگه همتون دارید دستهجمعی درگیرم میشین.
به نظر نمیرسید که مرگخواری جرئت کند به دختر ارباب نه بگوید. پس سعی کردند با زبان بدن و کشیدن نگاهشان به در و دیوار ثابت کنند درگیرش نیستند.
- حتی نمیتونید مستقیم توی چشمام نگاه کنین. چقدر زندگی سختی دارم!
حق با دلفی بود. او واقعا زندگی سختی داشت؛ صرفا از لحاظی دیگر.
- ولی ما فقط میخوایم بدونیم چطوری هری پاتر واقعی گیر بیاریم.
- معلومه دیگه! من میرم سراغ هری پاتر و حواسش رو پرت میکنم، شما هم شکارش میکنین.
به نظر میرسید این نقشه از بیخ و بن ایراد دارد، اما همه میترسیدند از جملهای استفاده کنند که در فرهنگ لغات دلفی معنای "درگیری" بدهد. بنابراین، همه بلند شدند و راه افتادند به سمت شکار هری پاتر!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/13
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:14
از: عمارت بلک
پستها:
51

سکوتی سالن را در بر میگیرد؛ مرگخواران پریشان به یک دیگر نگاه میکنند.
گابریل خواست برای بار دوم حواس آنها را پرت کند.
که لرد ولدمورت با صدای بلند فریاد زد:
_ نشنیدید چی گفتم؟ عجله کنید دیگه پس چرا وایستادید.
صدای تپش قلب افراد در سالن می پیچید همه به نوعی ترسیده و مضطرب بودند.
همان لحظه، تلما با صدای لرزانی گفت:
_ بله، ارباب! ما داریم آماده میشیم!
گابریل که نمیخواست جو را سنگین کند، با صدای بلند گفت:
_ بیاید یه بازی کنیم، هر کسی که ترسید، باید یک دیالوگ ترسناک بگه!
مرگخواران با نگاهی به همدیگر، کمی به هم نزدیکتر شدند. اسکارلت با نگاهی کنجکاو گفت:
_ من شروع میکنم!
و با صدای بلندی ادامه داد:
_ در تاریکی شب، سایهای به سراغت میاد... و تو هیچ راه فراری نداری.
لرد با نگاهی سرد به او گفت:
_ این دیالوگ ترسناک نیست، اسکارلت. بیشتر شبیه یک داستان کودکانهست.
پاتریشیا که حالا کمی شجاعت پیدا کرده بود، گفت:
_ من هم میگم! در دل شب، صدای خندهای به گوش میرسه... و تو میفهمی که هیچکس در اطراف نیست.
لرد با نگاهی تند گفت:
_ این هم ترسناک نیست.
گابریل با شوق و ذوق گفت:
_ پس من میگم! در تاریکی، یه موجود وحشتناک به سمتت میاد و تو نمیتونی فرار کنی!
لرد با نگاهی خشمگین به او گفت:
_ این هم ترسناک نیست!
تلما که حالا به شدت مضطرب شده بود، گفت:
_ارباب، من فیلمنامهام رو دارم! بذارید بخونم.
لرد با بیحوصلگی گفت:
_ بسیار خوب، بخون! اما سریع باش.
تلما با صدای لرزانی شروع به خواندن کرد:
_ در یک شب تاریک و طوفانی، هری پاتر به یک جنگل ممنوعه میرود... و ناگهان صدای خندهای از دور به گوشش میرسد...
مرگخواران با دقت به او گوش میدادند. گابریل با هیجان گفت:
_ ادامه بده!
تلما ادامه داد:
_ او به سمت صدا میرود و ناگهان با موجودی وحشتناک روبرو میشود که چشمانش در تاریکی میدرخشد...
لرد با نگاهی جدی گفت:
_ این خوبه، اما باید ترسناکتر باشه.
تلما با شجاعت گفت:
_ بله، ارباب! من سعی میکنم!
همه مرگخواران با دقت به تلما گوش میدادند و در دل دعا میکردند که لرد از این داستان خوشش بیاید. سکوت سالن به تدریج شکسته میشد و تنش در فضا حس میشد.
گابریل با صدای بلند گفت:
_ من میخوام نقش موجود وحشتناک رو بازی کنم!
لرد با نگاهی سرد گفت:
_ فقط اگر بتونی ترسناک باشی!
گابریل با شوق گفت:
_ من میتونم! فقط به من بگو چه کار کنم!
تلما با اعتماد به نفس ادامه داد:
_ و در این لحظه، موجود وحشتناک به سمت هری میدود و او باید با تمام قدرتش فرار کند...
لرد با بیحوصلگی ميگويد:
_ بسیار خوب، اما اگر این نمایش بیمزه بشه، همهتون رو به عذاب میکشم!
مرگخواران با ترس و لرز به هم نگاه کردند و در دل دعا کردند که این نمایش به خوبی پیش برود.
گابریل خواست برای بار دوم حواس آنها را پرت کند.
که لرد ولدمورت با صدای بلند فریاد زد:
_ نشنیدید چی گفتم؟ عجله کنید دیگه پس چرا وایستادید.
صدای تپش قلب افراد در سالن می پیچید همه به نوعی ترسیده و مضطرب بودند.
همان لحظه، تلما با صدای لرزانی گفت:
_ بله، ارباب! ما داریم آماده میشیم!
گابریل که نمیخواست جو را سنگین کند، با صدای بلند گفت:
_ بیاید یه بازی کنیم، هر کسی که ترسید، باید یک دیالوگ ترسناک بگه!
مرگخواران با نگاهی به همدیگر، کمی به هم نزدیکتر شدند. اسکارلت با نگاهی کنجکاو گفت:
_ من شروع میکنم!
و با صدای بلندی ادامه داد:
_ در تاریکی شب، سایهای به سراغت میاد... و تو هیچ راه فراری نداری.
لرد با نگاهی سرد به او گفت:
_ این دیالوگ ترسناک نیست، اسکارلت. بیشتر شبیه یک داستان کودکانهست.
پاتریشیا که حالا کمی شجاعت پیدا کرده بود، گفت:
_ من هم میگم! در دل شب، صدای خندهای به گوش میرسه... و تو میفهمی که هیچکس در اطراف نیست.
لرد با نگاهی تند گفت:
_ این هم ترسناک نیست.
گابریل با شوق و ذوق گفت:
_ پس من میگم! در تاریکی، یه موجود وحشتناک به سمتت میاد و تو نمیتونی فرار کنی!
لرد با نگاهی خشمگین به او گفت:
_ این هم ترسناک نیست!
تلما که حالا به شدت مضطرب شده بود، گفت:
_ارباب، من فیلمنامهام رو دارم! بذارید بخونم.
لرد با بیحوصلگی گفت:
_ بسیار خوب، بخون! اما سریع باش.
تلما با صدای لرزانی شروع به خواندن کرد:
_ در یک شب تاریک و طوفانی، هری پاتر به یک جنگل ممنوعه میرود... و ناگهان صدای خندهای از دور به گوشش میرسد...
مرگخواران با دقت به او گوش میدادند. گابریل با هیجان گفت:
_ ادامه بده!
تلما ادامه داد:
_ او به سمت صدا میرود و ناگهان با موجودی وحشتناک روبرو میشود که چشمانش در تاریکی میدرخشد...
لرد با نگاهی جدی گفت:
_ این خوبه، اما باید ترسناکتر باشه.
تلما با شجاعت گفت:
_ بله، ارباب! من سعی میکنم!
همه مرگخواران با دقت به تلما گوش میدادند و در دل دعا میکردند که لرد از این داستان خوشش بیاید. سکوت سالن به تدریج شکسته میشد و تنش در فضا حس میشد.
گابریل با صدای بلند گفت:
_ من میخوام نقش موجود وحشتناک رو بازی کنم!
لرد با نگاهی سرد گفت:
_ فقط اگر بتونی ترسناک باشی!
گابریل با شوق گفت:
_ من میتونم! فقط به من بگو چه کار کنم!
تلما با اعتماد به نفس ادامه داد:
_ و در این لحظه، موجود وحشتناک به سمت هری میدود و او باید با تمام قدرتش فرار کند...
لرد با بیحوصلگی ميگويد:
_ بسیار خوب، اما اگر این نمایش بیمزه بشه، همهتون رو به عذاب میکشم!
مرگخواران با ترس و لرز به هم نگاه کردند و در دل دعا کردند که این نمایش به خوبی پیش برود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/08/27
تولد نقش: 1402/09/02
آخرین ورود: شنبه 22 شهریور 1404 13:58
از: میان ورق های کتاب
پستها:
116

- اخ جون! من خیلی دوست دارم برچسب باشم!
- یکی بره گابریل رو جدا کنه.
فردی از میان سیاه لشکر مرگخواران به سمت گابریل رفت و با کشیدن او و جدا کردن ناخنهایش از ردای لرد به زحمت نظر او را به موضوع دیگری جلب کرد. باقی مرگخوارها از جمله تلما سر جایشان این پا و آن پا میکردند، در واقع ترجیح میدادند با قاشق برای جادوگرها مترو حفر کنند تا اینکه در جلوی چشمان بیروح و چهره بیحوصله لرد ولدمورت نمایشی که حتی مطمئن نبودند چه مقدار قابلیت اجرا دارد را تمرین کنند.
- ما منتظریم و از منتظر بودن متنفریم.
- اینجوری نمیشه که ارباب، نمایشمون بیمزه میشه!
- یعنی میگویی وجود مبارک و نمکین ما مایه بیمزگی نمایشتان میشود؟
- نه ارباب! این حرفا چیه؟ فقط داریم میگیم ممکنه حوصلتون از تمرین های ما سربره.
- خودمان بهتر میدانیم که چه چیزی حوصلهی ما را سرمیبرد.
تلاش مرگخواران برای پرت کردن حواس لرد بیجواب مانده بود تا وقتی که گابریل به موضوع عجیبی اشاره کرد.
- ببینین ارباب جوونه زده.
نقل قول:
- خب این الان یعنی چی؟
نقل قول:
- در جریانی که ما نمیتونیم ذهنتو بخونیم گابریل؟
اسکارلت برگشت و با عصبانیت به گوینده خیره شد.
- یعنی حداقل اکثرمون نمیتونیم ذهنخوانی کنیم.
- با دقت نگاه کنین...
نقل قول:
- ارباب ابرو درآوردن!
بهانه مرگخواران برای دور زدن لرد پیدا شده بود. میتوانستند جشن ابرو بگیرند، برف شادی بخرند، ۲۰ دقیقه ایستاده لرد را تشویق کنند یا هر کاری که به ذهنشان میرسید را انجام دهند. مروپ از همین الان نیز در پشت صحنه مشغول تدارک نان بربری بود چون آن را انتخاب سالمتری نسبت به کیک میدانست و شکر هم نداشت. عدهای از در پشتی سالن چندین جعبه نوشیدنی های مجاز وارد میکردند و به کسانی که میشناختند کارت دعوت ابرو پارتی میدادند و...
لرد سیاه چندین مرتبه دستانش را برهم زد و ذهن همه را به آکادمی هنر برگرداند.
- ابرو درآوردنمان به خودمان مربوط است. شما نمایشتان را اجرا کنید تا از سرنوشتتان غمنامهی سوزناکی درست نکردهایم. یادمان میآید که گفتید کلهزخمی میمیرد، دوست داریم صحنه مرگش را به خوفناکترین حالت ممکن تماشا کنیم.
- یکی بره گابریل رو جدا کنه.
فردی از میان سیاه لشکر مرگخواران به سمت گابریل رفت و با کشیدن او و جدا کردن ناخنهایش از ردای لرد به زحمت نظر او را به موضوع دیگری جلب کرد. باقی مرگخوارها از جمله تلما سر جایشان این پا و آن پا میکردند، در واقع ترجیح میدادند با قاشق برای جادوگرها مترو حفر کنند تا اینکه در جلوی چشمان بیروح و چهره بیحوصله لرد ولدمورت نمایشی که حتی مطمئن نبودند چه مقدار قابلیت اجرا دارد را تمرین کنند.
- ما منتظریم و از منتظر بودن متنفریم.
- اینجوری نمیشه که ارباب، نمایشمون بیمزه میشه!
- یعنی میگویی وجود مبارک و نمکین ما مایه بیمزگی نمایشتان میشود؟
- نه ارباب! این حرفا چیه؟ فقط داریم میگیم ممکنه حوصلتون از تمرین های ما سربره.
- خودمان بهتر میدانیم که چه چیزی حوصلهی ما را سرمیبرد.
تلاش مرگخواران برای پرت کردن حواس لرد بیجواب مانده بود تا وقتی که گابریل به موضوع عجیبی اشاره کرد.
- ببینین ارباب جوونه زده.
نقل قول:
لرد ابرویی بالا انداخت و جریان یونیکورن و قلب گابریل را کنار زد و پرسید:
-جدا؟ خب خلاصه اش را بگو ببینم!
- خب این الان یعنی چی؟
نقل قول:
لرد ابرویی بالا انداخت و جریان یونیکورن و قلب گابریل را کنار زد
- در جریانی که ما نمیتونیم ذهنتو بخونیم گابریل؟
اسکارلت برگشت و با عصبانیت به گوینده خیره شد.
- یعنی حداقل اکثرمون نمیتونیم ذهنخوانی کنیم.
- با دقت نگاه کنین...
نقل قول:
لرد ابرویی بالا انداخت
- ارباب ابرو درآوردن!
بهانه مرگخواران برای دور زدن لرد پیدا شده بود. میتوانستند جشن ابرو بگیرند، برف شادی بخرند، ۲۰ دقیقه ایستاده لرد را تشویق کنند یا هر کاری که به ذهنشان میرسید را انجام دهند. مروپ از همین الان نیز در پشت صحنه مشغول تدارک نان بربری بود چون آن را انتخاب سالمتری نسبت به کیک میدانست و شکر هم نداشت. عدهای از در پشتی سالن چندین جعبه نوشیدنی های مجاز وارد میکردند و به کسانی که میشناختند کارت دعوت ابرو پارتی میدادند و...
لرد سیاه چندین مرتبه دستانش را برهم زد و ذهن همه را به آکادمی هنر برگرداند.
- ابرو درآوردنمان به خودمان مربوط است. شما نمایشتان را اجرا کنید تا از سرنوشتتان غمنامهی سوزناکی درست نکردهایم. یادمان میآید که گفتید کلهزخمی میمیرد، دوست داریم صحنه مرگش را به خوفناکترین حالت ممکن تماشا کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

در همان اوضاع بهم ریخته که کوه مرگخواران در یک طرف و گابریل له شده در طرف دیگر افتاده بود، لرد ولدمورت وارد سالن شد.
کوه مرگخواران در یک حرکت آنی بلند شده و به صف شد. گابریل هم با نگه داشتن نفسش خودش را باد کرده و از حالت له شدگی در آمد و با شوق به سمت لرد رفت.
- اربااااااب!
گابریل با گفتن این کلمه و پریدن چند متر در هوا، خودش را به ردای لرد چسباند و با چشمهایی که از آنها یونیکورن و قلب بیرون میزد به لرد خیره شد.
در مواقع عادی، لرد به سرعت جریان قلب و یونیکورن ها را قطع کرده و گابریل را از خودش جدا میکرد، اما در آن لحظه بی حوصله تر از آن بود که واکنشی نشان دهد. در نتیجه بدون توجه به گابریل که مانند کوالایی به او چسبیده بود، جلو آمد و روی نزدیکترین صندلی به سن نمایش نشست. بعد با بی حوصلگی و عصبانیت همه را از زیر نظر گذراند و گفت:
- نمایش ما آماده نشد؟ چرا اینقدر لفتش میدهید؟... میخواهید ذهن ابرقدرت ما را با این پیری و این زخمی سرگرم کنید؟
قبل از اینکه هری و دامبلدور واکنش نشان دهند، تلما فیلم نامه اش را بالا گرفت و با ذوق گفت:
- ارباب من یه فیلمنامه خیلی ترسناک نوشتم که مطمعنم خیلی خوشتون میاد!
لرد ابرویی بالا انداخت و جریان یونیکورن و قلب گابریل را کنار زد و پرسید:
-جدا؟ خب خلاصه اش را بگو ببینم!
بلا و سایر مرگخواران شروع به پیس پیس کردن و اشاره کردند که تلما را متوجه خود کنند. بهرحال هیچ کس نمیدانست تلما در فیلم نامه چه نوشته و ممکن بود لرد را عصبانی کند. اما تلما که ذوق فراوانی داشت، دوگالیونی اش نیوفتاد و با اعتماد به نفس گفت:
- ارباب خلاصه اش اینکه هری کشته میشه و بعد تبدیل به خون آشام میشه و میره به شکار مردم و محفلیا! عالی نیست ارباب؟
سالن در سکوت فرو رفت. هیچ کس نمیدانست که لرد ممکن است چه واکنشی نشان دهد. اما لرد بدون آنکه حالت صورتش تغییری کند چند لحظه به تلما خیره ماند و بعد گفت:
- بد نیست... خب شروع کنید! ما هم میخواهیم تمرینتان را تماشا کنیم!...یکی هم این برچسب را از ما جدا کند! خفه شدیم!
کوه مرگخواران در یک حرکت آنی بلند شده و به صف شد. گابریل هم با نگه داشتن نفسش خودش را باد کرده و از حالت له شدگی در آمد و با شوق به سمت لرد رفت.
- اربااااااب!
گابریل با گفتن این کلمه و پریدن چند متر در هوا، خودش را به ردای لرد چسباند و با چشمهایی که از آنها یونیکورن و قلب بیرون میزد به لرد خیره شد.
در مواقع عادی، لرد به سرعت جریان قلب و یونیکورن ها را قطع کرده و گابریل را از خودش جدا میکرد، اما در آن لحظه بی حوصله تر از آن بود که واکنشی نشان دهد. در نتیجه بدون توجه به گابریل که مانند کوالایی به او چسبیده بود، جلو آمد و روی نزدیکترین صندلی به سن نمایش نشست. بعد با بی حوصلگی و عصبانیت همه را از زیر نظر گذراند و گفت:
- نمایش ما آماده نشد؟ چرا اینقدر لفتش میدهید؟... میخواهید ذهن ابرقدرت ما را با این پیری و این زخمی سرگرم کنید؟
قبل از اینکه هری و دامبلدور واکنش نشان دهند، تلما فیلم نامه اش را بالا گرفت و با ذوق گفت:
- ارباب من یه فیلمنامه خیلی ترسناک نوشتم که مطمعنم خیلی خوشتون میاد!
لرد ابرویی بالا انداخت و جریان یونیکورن و قلب گابریل را کنار زد و پرسید:
-جدا؟ خب خلاصه اش را بگو ببینم!
بلا و سایر مرگخواران شروع به پیس پیس کردن و اشاره کردند که تلما را متوجه خود کنند. بهرحال هیچ کس نمیدانست تلما در فیلم نامه چه نوشته و ممکن بود لرد را عصبانی کند. اما تلما که ذوق فراوانی داشت، دوگالیونی اش نیوفتاد و با اعتماد به نفس گفت:
- ارباب خلاصه اش اینکه هری کشته میشه و بعد تبدیل به خون آشام میشه و میره به شکار مردم و محفلیا! عالی نیست ارباب؟
سالن در سکوت فرو رفت. هیچ کس نمیدانست که لرد ممکن است چه واکنشی نشان دهد. اما لرد بدون آنکه حالت صورتش تغییری کند چند لحظه به تلما خیره ماند و بعد گفت:
- بد نیست... خب شروع کنید! ما هم میخواهیم تمرینتان را تماشا کنیم!...یکی هم این برچسب را از ما جدا کند! خفه شدیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج