لیسا تورپین VS روزالین اورست
اهنگ انتخابی:Die with smile
همهچیز از سال پنجم تحصیلی آغاز شد؛ سالی که جادوآموزان، علاوه بر یادگیری وردها و معجونها ی پیچیده تر، آرامآرام درگیر کشف باستانیترین و خطرناکترین طلسم دنیا یعنی عشق می شدند؛طلسمی که هیچ وردی توان باطل کردنش را نداشت و هیچ معجونی آنقدر نیرومند نبود که حقیقتش را از دل آدمها بیرون کند.
اما اگر دقیقتر بخواهیم بگوییم، همهچیز از یک شب بارانی در کتابخانه شروع شد.جایی که کمتر کسی برای پناه گرفتن انتخابش میکرد، اما اگر یکبار آرامش را میان بوی کاغذهای کهنه، جلدهای چرمی و صدای باران پشت پنجره پیدا میکرد، دیگر دل کندن از آن غیرممکن میشد.
کتابخانه، پنج سال تمام، پناه امن روزالین اورست بود.جایی برای قایم شدن از هیاهوی هاگوارتز، برای نفس کشیدن میان شلوغی ها، برای شجاع بودن میان ترس هایش؛گاهی آنجا درس میخواند، گاهی خیالپردازی میکرد و گاهی فقط پشت قفسههای بلند پنهان میشد تا کسی اضطرابش را نبیند.اما آن شب، کتابخانه مهمان متفاوتی داشت.کسی که تقریباً تمام عمرش را صرف فرار از کتابها کرده بود.تئودور نات!
او هیچگاه متوجه نشد چرا، وقتی جاروهای نیمبوس هر سال مدلهای جدید و سریعتری تولید میکنند، هنوز جادوگران باید وقتشان را صرف یاد گرفتن ساختن معجون های مزخرف کنند و خب، همین طرز فکر احمقانه باعث شده بود ظهر همان روز، وسط کلاس معجونسازی، بهجای معجون درمان جوش، معجون خانمان سوز بسازد.وقتی پروفسور اسنیپ با آن نگاه سرد و تهدیدکنندهاش داخل پاتیل خم شده بود، تنها یک قطره از معجون تئودور روی ردای سیاهش چکید؛ همان یک قطره کافی بود تا پارچه ردای اسنیپ با صدایی ترسناک بسوزد و سوراخ شود.کلاس در سکوت مطلق فرو رفته بود.
بعد، دقیقا از ردیف جلویی، صدای خندهای بلند شد، روزالین اورست؛ تئودور قسم میخورد که تا آخر عمرش آن صدای خنده را فراموش نخواهد کرد.
نتیجهی آن خرابکاری، جریمهای بود که حالا مثل کابوس روی اعصابش راه میرفت؛ نوشتن مقالهای سی سانتی دربارهی اشتباهات رایج در ساخت معجون درمان جوش، مصیبتی واقعی، با اخمی عمیق پشت یکی از میزهای کتابخانه نشسته بود و کتاب قطور معجونسازی را طوری در دست گرفته بود انگار ممکن است هرلحظه موجودی خطرناک از میان صفحاتش بیرون بپرد و گلویش را بجود، با گذشت تقریباً یک ساعت، هنوز حتی نیم سانت هم ننوشته بود.
صدای کشیده شدن صندلی روی زمین حواسش را پرت کرد، سرش را بالا آورد و همان موهای قهوهای آشنا را دید،دختر گریفیندوری مسخره.همانی که ظهر، وسط کلاس، بلندبلند به او خندیده بود.واقعاً اگر کسی سزاوار تنبیه بود، روزالین نبود؟
اگر او آنطور نمیخندید شاید اسنیپ هم آنقدر حرص نمیخورد.در حقیقت، تئودور کاملا مطمئن بود بخش بزرگی از این فاجعه تقصیر روزالین است؛ و از آنجایی که ظاهرا هیچکس مسئول یاد دادن ادب به او نبود، تئودور نات با کمال میل حاضر بود خودش این وظیفه را بهعهده بگیرد.
کتاب را محکم بست، از جایش بلند شد و با قدمهایی آرام اما مصمم از میان قفسهها رد شد.وقتی به میز روزالین رسید، بدون هیچ مقدمهای کتاب قطور را روی میز او انداخت؛ درست وسط انبوه کتابها و یادداشتهایی که دخترک با دقت مشغول مطالعهشان بود.صدای برخورد کتاب باعث شد چند نفر در سکوت کتابخانه سر برگردانند.
تئودور خم شد، دستهایش را روی میز گذاشت و با لحنی کشدار گفت.
- هوی… دمنتور فسقلی.
روزالین با اخم سر بلند کرد، چشمهایش اول روی کتاب افتاد و بعد روی صورت رنگپریده و عصبی تئودور نات ثابت ماندچند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد ابرویی بالا انداخت و خیلی خونسرد گفت.
— دمنتور خودتی.
تئودور بدون دعوت صندلی کنار روزالین نشست و با غرور تمام ادامه داد.
-فعلا کسی که باعث شده معجون من سر کلاس معجون سازی خراب بشه تویی؛ پس تو دمنتور فسقلی!
روزالین با ناباوری ادامه داد.
-مگه من گفتم معجونتو شبیه زهر باسیلیسک درست کنی؟
تئودور چشم تنگ کرد.
- تو خندیدی.
- چون خندهدار بود.
- اسنیپ منو جریمه کرد.
- خب؟ به من چه؟
تئودور با ناباوری به او خیره ماند، انگار انتظار داشت دختر احساس گناه کند، یا حداقل کمی بترسد.اما روزالین فقط دوباره به کتابش برگشت؛ انگار تئودور نات، پسر خالصزادهی اسلیترین، اصلاً ارزش توجه نداشت.
روزالین کتاب را محکم بست و با اخم به تئودور نگاه کرد.
-الان من چه کاری میتونم برات بکنم؟
-هیچی بخاطر خنده ی رو مخ یه دمنتور کوچولو باید یه مقاله ی سه متری بنویسم.
-نات، شلوغش نکن فقط سی سانته!
-فرقی ندارد. هردوش به یک اندازه عذاب آوره.
روزالین خواست چیزی بگوید اما نگاهش روی کاغذ سفید مقابل تئودور ثابت ماند؛ واقعاً حتی یک کلمه هم ننوشته بود.
-تو واقعا نوشتن مقاله بلد نیستی؟
تئودور انگار توهین شنیده باشد ابرو بالا انداخت.
-البته که بلدم.
سکوتی کوتاه بینشان افتاد.
-پس چرا صفحهات هنوز سفید است؟
تئودور چند ثانیه به کاغذ خیره ماند و بعد خیلی آرام گفت.
-چون این کتاب مزخرف حتی فرق بین جوش معمولی و جوش چرکی را هم توضیح داده.
روزالین ناخواسته خندید.
-دقیقا بخاطر اینکه ادمایی مثل تو به جای معجون درمان جوش، معجون سوزوندن لباس استاد نسازن.
روزالین کتاب هایش را کنار زد و کتاب معجون سازی تئودور را مقابل خودش قرار دارد.
-خیلی خب، اشکال نداره من نمیتونم این مقاله رو برات بنویسم اما میتونم کمکت کنم بنویسش.
تئودور نات برای اولین بار در زندگی اش رضایت داد بود بیش از ده دقیقه در کتابخانه بماند، حالا که حتی تن به خفت شدید تری یعنی نوشتن مقاله ی درسی داده بود، حتی مرلین هم نمیدانست که چقدر از ماندنشان در کتابخانه میگذرد ولی بالاخره مقاله ی سی سانتی تئودور به پایان رسیده بود.
روزالین با موهای پریشان و رنگی پریده دستش را جلو برد و ارام به سر تئودور کوبید.
-خیلی خب نات، تموم شد مقاله ی سه متریت حالا میتونی با بیشترین سرعت ممکن از کتابخونه فاصله بگیری.
-دمنتور فسقلی، واقعا روز خسته کننده ای بود مرسی که خسته کننده ترش کردی، و خب بنظرم دیگه وقتش رسیده که بهت بگم سالازار نگه دارت!
تئودور به سرعت از جایش برخواست و می خواست برای همیشه با فضای کتابخانه و درس خواندن خداحافظی کند که ردایش کشیده شد.رز باحالتی جدی صدایش را صاف کرد و گفت.
-اقای نات....اولا که من روزالین اورست هستم، بگو عادت کنی.دومن اینکه باید بگی مرلین نگهدارت و سومن این سالازار شما به شما ادب یا نداده؛ تشکر خشک و خالی بلد نیستی؟
تئودور نفسی از سر خشم بیرون داد و کلافه روزالین رو نگاه کرد.
-تشکر؟ اصلا، مگر تو خواب ببینی که...
-خیلی خب نات..جلسه بعدی سر کلاس معجون سازی نیا پس، چون قراره به همه بگم که تئودور نات نوشتن حتی یک جمله مقاله رو بلد نبود.
-ببین دقیقا دمنتور فسقلی بهت میاد!باش...مرسی. دلت خنک شد؟
-اره دقیقا دلم خنک شد!حالا میتونی بری و دیگه وقتمو نگیری.
آن شب با تمام سختی هایش برای هردوی آن ها به پایان رسید و دگر هیچ کس نمیدانست که آیا دست سرنوشتن آن هارا در کنا هم قرار میدهد؟ هیچ کس نمیدانست که روزی آن ها مرزبندی های ذهنشان را کنار میگذارند و در کنار هم قرار میگیرند؛ شاید هم اگر کسی میدانست بر زبان نمی آورد زیرا دقیقا شبیه این بود که بگویید خورشید سیاه است!
روز بعد همهمه شدیدی بین جادو اموزان پیچیده بود، زیرا آزمون سخت دفاع در برار جادوی سیاه داشتند و هرکس به نحوی برایش اماده شد بود به جز تئودور نات!
روزالین طبق عادت زود تر از همه وارد کلاس شده بود اما برعکس روز های دیگر آن برق همیشگی در چشم هایش نبود، دگر لب هایش نمیخندید و حوصله صحبت کردن نداشت. سرش را روی میز گذاشته بود و به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود.تئودور نیز طبق عادت همیشگی خودش اخرین نفر وارد کلاس شد و برای اولین بار روزالین را بر اخرین نیمکت کلاس یافت با قامتی خمیده و غمگین، برایش تعجب آور بود پس آن دمنتور فسقلی زورگوی دیشب کجا رفته بود؟
-دمنتور فسقلی...خوبی؟
روزالین که حوصله صحبت کردن را نداشت سرش را جا به جا کرد طوری که دیگر تئودور را نبیند و با صدایی گرفته جواب داد.
-نات حوصله ندارم، ولم کن!
تئودور کلاه ردای روزالین را روی سرش کشید و خودش را کنار او روی صندلی انداخت.
-چیشده دمنتور فسقلی، نتونستی از صبح رو مخ کسی بری و این اذیتت میکنه؟
روزالین با خشم سرش را بلند کرد و با بغضی در گلو جواب تئودور را داد.
-نخیر جناب نات!دیشب که جنابعالی داشتی مقالتو مینوشتی من وقت نکردم درس بخونم و میخواستم صبح بخونم که خواب موندم، الان هم لطفا ولم کن!
-به من چه سر من غر میزنی میخواستی کمکم نکنی!
روزالین چشم غره ای نثار تئودور کرد و با خشم یقه اش را در دستانش گرفت.
-خیلی خب نات، خیلی بیشتر از حد تحملت کردم. الان راهتو بکش و برو!
تئودور دستانش را به نشانه تسلیم بالا آورد.
-هی دمنتور فسقلی آروم باش؛ صندلی ها پره نمیتونم جای دیگه ای بشینم.
روزالین یقه تئودور رو با خشم ول کرد و گفت.
-هر غلطی دوست داری بکن؛ فقط الان ولم کن!
آزمون شروع شد و روزالین با ناامیدی که تمام قلبش را گرفته بود ورقه سفید جلوی چشمانش را نگاه کرد.تئودور به این وضعیت عادت داشت؛ اگر فقط یک سوال را جواب میداد مورد تشویق قرار میگرفت، اما وضعیت برای روزالین متفاوت بود حالا تئودور کمی تاکید میکنم فقط کمی ته قلبش احساس دلسوزی میکرد.
تنها سی دقیقه تا پایان آزمون مانده بود، این برای روزالین که تنها دو سوال جواب داده بود فاجعه بود؛ گلویش را بغض گرفته بود و رها نمی کرد.بی حوصله از جایش برخواست و برگه ازمونش را تحویل داد و با قامتی که از غم خمیده شده بود؛ از کلاس خارج شد.
تئودور که خودش را به بیخیالی زده بود همه چیز را زیر نظر گرفت، همه چیز را میدید و در ذهنش تنها یک فکر بود؛ آیا کاری کرده بود که برای اولین بار در عمرش احساس عذاب وجدان کند؟چه باید می کرد؟آیا دمنتور فسقلی آنقدر ارزشش را داشت که غرورش را کنار بگذار؟ ایا زور دمنتو فسقلی از غبار غروری که روح تئودور را گرفته بود بیشتر بود؟شاید!
تئودور بدون اینکه به ذهن مغرورش زمان کافی برای اندیشیدن بدهد آزمونش را تحویل داد و به سمت حیاط قلعه رفت؛ شاید گل میتوانست خنده روزالین را به او بازگرداند.
تئودور گیج شده بود، در ذهنش روزالین مثل گلی قرمز بود، شاید قرمز جیغ که چشم را بزند و غیر قابل تحمل باشد، اما ماهیت گل را داشت که حالا خودش پژمرده اش کرده بود.از کنار دریاچه یخ زده هاگوارتز گذشت و به گلی ها آبی رنگ کنار دریاچه نگریست.نام این گل را خوب بلد بود؛ هرگز فراموشم نکن!
آیا روزالین میتوانست تئودور را هرگز فراموش نکند؟آیا در ذهن روزالین جای خالی برای تئودور بود؟
تئو نمیدانست اما هرچه زودتر میخواست از شر این احساسات مزخرفی که شاید نامش عذاب وجدان بود خلاص شود.دست ای از این گل یخ زده را کند و با صدای قلبش به سمت کتابخانه رفت.
تئودور تمام مسیر تا کتابخانه را با اضطراب طی کرد؛ دستهگل آبیرنگ را زیر ردایش پنهان کرده بود، انگار چیزی ممنوعه با خودش حمل میکند.واقعاً اگر کسی میفهمید چه؟اگر شایعه میشد تئودور نات، پسر اسلیترینی مغرور، برای یک دختر گریفیندوری گل آورده؟
احتمالاً تا آخر عمرش مورد تمسخر قرار می گرفت.شاید حتی خودش هم تا سالها دست از مسخره کردن خودش برنمیداشت.افکار آزاردهنده مثل تیغهای زبر و بیرحم به ذهنش کشیده میشدند و غرورش را خراش میدادند.
-برای چی داری این کارو میکنی، نات؟گل؟ جدی؟اونم برای دمنتور فسقلی؟
اما حالا دیگر دیر شده بود، روبهروی درهای بزرگ کتابخانه ایستاده بود و هیچ راه برگشتی وجود نداشت.
با اخمی عصبی وارد شد و بلافاصله نگاهش را میان میزها چرخاند؛ دنبال موهای قهوهای آشفته گشت، بالاخره پیدایش کرد؛ کنار پنجرهی بلند کتابخانه، پشت میزی کوچک، نشسته بود و سعی میکرد درس بخواند. نور روی صورت خستهاش افتاده بود و چند تار مو روی گونهاش ریخته بودند.تئودور نفس عمیقی کشید.
-آه، تئو… واقعاً؟غرورت کجاست پس؟
صدای ذهنش بلندتر از همیشه بود.
برای اولین بار در تمام زندگیاش، قدمهایش لرزان بودند.تئودور نات از خیلی چیزها نمیترسید؛ نه از اسنیپ، نه از دعوا، نه حتی از تنهایی، اما حالا، نزدیک شدن به یک دختر گریفیندوری، قلبش را نامنظم کرده بود.
آرام کنار میز ایستاد.
-دمنتور فسقل…
حرفش نیمهکاره ماند، برای اولین بار، اسم واقعیاش را صدا زد.
- رز.
روزالین بدون اینکه حتی نگاهش کند، خسته جواب داد.
- نات، واقعاً حوصله ندارم. میخوام درس بخونم.
تئودور گلویش را صاف کرد و نگاهش را از او دزدید.
- خ… خب باشه. فقط… اینو بگیر، من میرم.
و بعد، با خجالتی که اگر کسی میدید احتمالاً تا سالها باورش نمیشد، دستهگلهای کوچک آبیرنگ را جلوی روزالین گرفت.چند ثانیه سکوت شد، بعد روزالین سرش را بالا آورد، نگاهش اول روی گلها افتاد و بعد آرام روی صورت سرخشدهی تئودور ثابت ماند.و ناگهان خندهاش بلند شد؛ خندهای واقعی.
تئودور فوراً اخم کرد تا صورتش کمتر داغ به نظر برسد.
— کجاش خندهداره دمنتور فسقلی؟ رو مخ بودن شغل تماموقتته؟
روزالین هنوز با ناباوری به گلها نگاه میکرد.
— اینا چیه نات؟ جدی… مال منه؟
تئودور نگاهش را چرخاند.
— غیر از خودت کس دیگهای اینجا میبینی؟
روزالین آرام دستهگل را گرفت؛ انگار چیزی شکننده در دستش باشد.گلهای فراموشم نکن.گلهایی کوچک، آبی و سرد، با عطری ملایم که میان بوی باران و کتابهای کهنه گم میشد.
روزالین خیلی آرام پرسید.
- چرا این گلا؟
تئودور چند ثانیه سکوت کرد.خودش هم دقیق نمیدانست؛ فقط وقتی آنها را کنار دریاچه دیده بود، ناگهان به یاد روزالین افتاده بود؛ به یاد خندههای بلندش، غرغرهای بیپایانش و آن انرژی عجیبی که هرجا میرفت با خودش میبرد.
بالاخره شانهای بالا انداخت و با لحن همیشگیاش گفت:
-نمیدونم چون این گل ها هم رو مخم بودن.
روزالین خندید.این بار آرامتر؛ تئودور فهمید شاید تمام این خجالت لعنتی، ارزشش را داشته.
آن روز، گلهایی هرگز فراموشم نکن در قلب هر دویشان جا باز کردند؛ روزالین گلها را میان صفحات دفتر خاطراتش گذاشت ، از آنها بهعنوان گلهایی یاد کرد که روح خستهاش را نجات داده بودند و تئودور نات، برای اولین بار در زندگیاش حس کرد چیزی، آرام و بیصدا، قلب خالیاش را در آغوش گرفته است.
این عشق بود؛ هردویشان میدانستند، اما حقیقتش را پشت نگاههای دزدیدهشده و سکوتهای طولانی پنهان میکردند.
رازی سنگین میان قلبهایشان نفس میکشید؛ رازی که هیچکدام جرئت نداشتند حتی نامش را بلند به زبان بیاورند.
اما گاهی، عشق در برابر سرنوشت ضعیفتر است، گاهی سرنوشت روبهروی عشق میایستد و بیرحمانه، در کسری از ثانیه، شکستش میدهد؛ چون همیشه دوست داشتن کافی نیست، گاهی سایهای سنگین روی شانههایت میافتد؛ سایهای که آنقدر تاریک است که ناچار میشوی مقابلش سر خم کنی.
تئودور نات در خانوادهای از مرگخواران به دنیا آمده بود، در خانهای که خنده مفهومی نداشت و محبت، ضعفی نابخشودنی محسوب میشد.قبل از روزالین، هیچوقت نفهمیده بود قلب آدم میتواند با دیدن یک نفر آرام بگیرد.هیچوقت نفهمیده بود ممکن است کسی، فقط با خندیدنش، تمام تاریکیهای ذهنت را برای چند ثانیه خاموش کند؛ اما بعضی حقیقتها فراموشنشدنی بودند،یکی از آن حقیقتها این بود که تئودور نات، دیر یا زود، تبدیل به مرگخوار میشد و این فکر مثل سمی آرام در وجودش پخش میشد.
آیا آنوقت، برای دمنتور فسقلی اش باز هم همان تئو میماند؟یا نشان شوم مرگخواران، تمام چیزی را که میانشان شکل گرفته بود آلوده میکرد؟
تئودور خوب میدانست نور قلب روزالین، طاقت تاریکی روح او را نخواهد داشت، برای فراموش کردنش زیادی ضعیف بود.
اما سرنوشت، انتخاب دیگری پیش پایش نگذاشته بود، و همین شد که شروع کرد به دور شدن؛ هر بار که روزالین را در راهروهای هاگوارتز میدید، قلبش برای لحظهای تپیدن را فراموش میکرد؛ اما بهجای نزدیک شدن، نگاهش را میدزدید و از کنارش رد میشد.انگار نه انگار دختری به اسم روزالین اورست هیچوقت وارد زندگیاش شده باشد.و این بیتفاوتی ساختگی، بیشتر از هر چیز دیگری روزالین را میشکست.او نمیفهمید چه اشتباهی کرده.شبها هزار فکر آزاردهنده به جانش میافتاد.
آیا کافی نبود؟آیا زیادی خستهکننده بود؟یا شاید دختری اصیلزاده از اسلیترین، جایی قلب تئودور را از او دزدیده بود؟
روزالین شبها دفترچهی خاطراتش را در آغوش میگرفت؛ همان دفترچهای که گلهای خشکشدهی فراموشم نکن میان صفحاتش خوابیده بودند.گلهایی که حالا بیشتر شبیه زخم بودند تا خاطره.گاهی با انگشتهای لرزانش گلبرگهای آبی را لمس میکرد و در خیال خودش، هنوز برای تئو کافی بود، هنوز همان دختری بود که باعث میشد تئودور نات بخندد.
اما صبح که میشد، حقیقت بیرحمانهتر از رویا بود؛ سر کلاسها، در راهروها، کنار میز اسلیترینی ها برای تئودور، دیگر روزالینی وجود نداشت و روزالین کمکم پذیرفته بود شاید این عشق، فقط احساسی زودگذر بوده؛ چیزی کوتاه و اشتباه که نباید جدی گرفته میشد.
او یک دورگه بود.و خانوادهی نات هیچوقت چنین دختری را قبول نمیکردند،هیچوقت!
روزالین این حقیقت را پذیرفته بود؛ همانطور که پذیرفته بود قلبش برای همیشه پیش تئودور جا مانده است، شاید بعضی دوست داشتنها، فقط در زمان اشتباه اتفاق میافتند، میان آدمهای اشتباهتر.
اینکه هرکدامشان شبها چگونه با قلب شکسته خوابیدند و صبح را چطور آغاز کردند، فقط مرلین میدانست،و اینکه کدامشان زودتر دیگری را به دست فراموشی سپرد…آن را هم فقط مرلین میدانست.
سالها گذشت.سالهایی که با جنگ، خون، مرگ و خاطراتی کهنه گره خورده بودن؛ روزی که هر دویشان برای آخرین بار از دروازههای هاگوارتز عبور کردند، قلبهایشان هنوز بوی همان عشق خاموش را میداد؛ عشقی که هیچوقت فرصت زندگی کردن پیدا نکرده بود.
اما دنیا منتظر قلبهای شکسته نمیماند، روزالین دیگر هیچوقت قلبش را به کسی نداد و بعد از تئودور، هر لبخندی مصنوعی بود و هر احساسی نصفهنیمه،خودش را میان پروندهها، مأموریتها و آموزشهای طاقتفرسای وزارت سحر و جادو دفن کرد بود؛ انگار اگر به اندازه کافی خسته شود، شاید بالاخره فراموش کند.
و تئودور…تئودور نات آرامآرام در تاریکیای فرو رفت که از روز تولد برایش نوشته شده بود، مرگخوار شدن دیگر فقط یک سرنوشت نبود؛ تمام زندگیاش شده بود.او یاد گرفته بود چطور بیاحساس به نظر برسد، چطور خون روی دستهایش را نادیده بگیرد و چطور هر شب با قلبی که هنوز اسم روزالین را زمزمه میکرد بخوابد.
گاهی فکر میکرد اگر دوباره همدیگر را ببینند، اصلاً هم را خواهند شناخت؟
یا جنگ، آن دو نوجوان عاشق را برای همیشه کشته بود؟
و بعد،سرنوشت، بیرحمانهتر از همیشه، دوباره آنها را روبهروی هم قرار داد؛ چند ماه بود که وزارت سحر و جادو دنبال مرگخواری میگشت که هیچکس موفق به دستگیریاش نشده بود، سایهای بینام که شبها در کوچههای تاریک پیدا میشد و قبل از رسیدن مأمورها ناپدید میگشت، و حالا آن مأموریت به روزالین سپرده شده بود.
آن روز، حتی خورشید هم غمگین طلوع کرده بود، آسمان خاکستری بود و باد سردی در کوچههای دیاگون میپیچید؛ انگار دنیا از قبل میدانست قرار است چه اتفاقی بیفتد.باران درست نزدیک غروب شروع شد.شدید، سنگین و بیرحم.
روزالین شنلش را محکمتر دور خودش پیچید و میان کوچههای خیس پیش رفت؛ چوبدستیاش در مشت لرزانش آماده بود.و بعد بالاخره دیدش، مردی بلندقد با شنلی سیاه و ماسکی نقرهای، همان مرگخوار.او پشتش به روزالین بود و خون از دستانش روی سنگفرش خیس میچکید.
صدای قلب روزالین در گوشش میپیچید، بالاخره پیدایش کرده بود.
-وایسا، دیگه راه فراری وجود نداره!
مرد برگشت،اما صورتش پشت ماسک پنهان بود.تنها چیزی که دیده میشد، چشمهایی خاکستری بودند؛ خسته، سرد و غمگین، باران تندتر بارید.
مرگخوار چوبدستیاش را بالا آورد و روزالین، بیآنکه فرصت فکر کردن داشته باشد، فریاد زد.
- آوادا کداورا!
نور سبز رنگ، تاریکی کوچه را شکافت، و دنیا برای یک لحظه ایستاد.بدن مرد روی سنگفرش خیس افتاد و چوبدستی از میان انگشتانش سر خورد و در آب باران غلتید.
روزالین چند ثانیه فقط نفسنفس زد،تمام بدنش میلرزید.تمام این سالها، تمام این تعقیبها، بالاخره تمام شده بود.
با قدمهایی سنگین جلو رفت.باران موهایش را خیس کرده بود و اشکهایش میان قطرهها گم شده بودند، کنار جسد زانو زد و دست لرزانش را سمت ماسک برد و بعد؛ ماسک را کنار زد.
دنیا فرو ریخت.نفس در سینهاش شکست،تئودور نات!
صورت رنگپریدهاش زیر باران خیس شده بود و موهای تیرهاش به پیشانیاش چسبیده بودند،چشمهای خاکستریاش نیمهباز مانده بودند؛ همان چشمهایی که سالها پیش در کتابخانه به او خیره شده بودند و گفته بودند.
-مرسی… دمنتور فسقلی.
صدایی از گلوی روزالین بیرون نیامد، فقط خیره ماند.انگار ذهنش حاضر نبود حقیقت را بفهمد؛ ناگهان دستهایش لرزیدند و خودش را روی بدن تئودور انداخت.
- نه…
صدایش شکسته بود. ضعیف. نابود.
-نه… نه… تئو… نه…
دستان سرد تئودور را میان انگشتهایش گرفت و صورتش را روی سینهی بیحرکت او گذاشت؛ انگار هنوز امید داشت صدای قلبش را بشنود، اما چیزی نبود، فقط سکوت، فقط باران.
روزالین با گریهای خاموش سرش را روی بازوی بی جان تئودور گذاشت و خودش کنارش روی سنگفرش خیس دراز کشید.
مثل دو نوجوان خسته که بعد از یک روز طولانی در کتابخانه خوابشان برده باشد، چشمهایش را بست و آخرین چیزی که به خاطر آورد، دستهای گل آبیرنگ بود؛ گلهایی با نام هرگز فراموشم نکن.
قلب روزالین دیگر طاقت این همه اندوه را نداشت و آن شب، زیر باران سرد کوچههای دیاگون، کنار تنها کسی که تمام عمر دوستش داشت، روحش آرام گرفت!
صبح روز بعد، مردم دو جسد را کنار هم پیدا کردند،دختری با موهای خیس و صورتی آرام، که سرش روی بازوی مرگخواری افتاده بود که سالها دنبالش میگشتند و میان انگشتان یخزدهی روزالین، گلبرگ های خشک شده گل هرگز فراموشم نکن پیدا شد، گلی که روح دخترک را به اسارت کشیده بود .