جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

117 کاربر(ها) آنلاین هستند (99 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
116 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور

دادسرای عمومی جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1398 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-چیکار می کنی؟ واقعا خیال داری با اون بی دفاع چیکار کنی؟

بلاتریکس بی توجه، یکی از بال های مگس را کند و روی زمین انداخت.
-هیچی...فقط بعضی از اعضای اضافه شو ازش جدا می کنم که زندگیش راحت تر بشه.

لینی فریادی کشید و دست هایش را جلوی چشمانش گذاشت.
-نکن...نمی شنوی چطوری التماس می کنه؟ بی رحم؟ فاقد احساس؟ قسی القلب؟

بلاتریکس دو تا از پاهای مگس را هم کند.
-اینا هم اضافین. منو ببین. دو تا پا دارم. کافیه دیگه!


در حالی که بلاتریکس جیغ لینی را در می آورد، لرد سیاه داخل اتاق خودش سرگرم استراحت بود.
-نجینی؟

نجینی کلاه نقاشی اش را بر سر گذاشته بود و پیپی که ظاهرا از اگلانتاین قرض کرده بود گوشه لبش قرار داشت.
-اون دهنیه! برای چی می ذاری تو دهنت آخه؟ ... هوم...حرفمون این نبود. ما لینی رو کشتیم. بعد احساس کردیم عذاب وجدان داریم!

توجه نجینی کمی جلب شد.
-فیس؟

-خب...ما الان کمی غذا خوردیم و احساس می کنیم عذاب وجدانمون برطرف شده. این یعنی چی؟
-فِس؟

لرد که روی تخت دراز کشیده و به سقف زل زده بود تایید کرد.
-بله! احساس گرسنگی! همین بود! ما اصلا وجدان نداریم که...نمی دونیم چرا فکر کردیم وجدانمون ناراحته. و الان این حشره آسایش برای ما و یارانمون نذاشته!

-نجینی؟
-فیس؟

لرد سیاه از جا بلند شد. نگاهش روی صفحه و بساط نقاشی نجینی ثابت مانده بود.
نجینی احساس کرد لرد سیاه نقاشی اش را پسندیده...که اشتباه هم نبود، ولی فکر جدیدی به ذهن لرد رسیده بود.


اتاق بلاتریکس

-بس کن...چی ازش موند؟ سرشم که کندی! ولش کن! یا نه...اینجوری دیگه ولش نکن. بکشش راحت بشه.

بلاتریکس خنده بلندی کرد، ولی خنده اش با سوزش علامت روی ساعدش قطع شد.
-ارباب...احضارم کردن. شانس آوردی...


دقایقی بعد...اتاق لرد:

نجینی کلاهش را با جدیتی بیشتر از همیشه بر سر گذاشته بود.
کلیه مرگخواران پشتش جمع شده بودند و با خوشحالی به تابلویی که روی پایه نصب شده بود نگاه می کردند.

-حشره کش بکش...
-قورباغه بکش...با زبانی دراز و در حال شکار...
-قرمزش کن!

هر کسی پیشنهادی داشت...ولی حرف آخر را لرد سیاه می زد.
-دخترم... نکُشش! مایلیم زنده بمونه. ولی روش چیزی بکش که هرگز پاک نشه. هویتش لو نره. کمی هم چسب تو دهنش بریز که صداش عوض بشه. قراره فروخته بشه.

نجینی سرگرم کار شد.

و یک شبانه روز بعد، کارش تمام شده بود.

لرد سیاه با لبخندی تحسین آمیز به تابلو نگاه می کرد.
-خودشه...


چند روز بعد...محفل ققنوس...

-سیریوس...بیا مامانتو جمع کن...

سیریوس خودش را به محل نصب مادرش رساند. تابلو برای اولین بار از دیوار جدا شده و روی زمین افتاده بود.
-این جا چه خبره؟ کی خواسته مادرمو از این جا ببره؟ چرا احترام بزرگترو نگه نمی دارین؟ کمی فحش می ده...ولی دلش پاکه!

ریموس در حالی که خرگوش خون آلودی در دهان داشت، سر رسید.
-دستفروش داشت می بردش. تو آخرین لحظه دیدم و پسش گرفتم. تو نصبش کن. من برم یه کمی سوپ بخورم.

سیریوس زمزمه کرد:
-سر راهت اون معجون گرگ خفه کنم از سوروس بگیر.

-لینی ام!

صدای غمگینی از تابلو به گوش رسید.

-بله مادر؟ چی گفتی؟

-مادر نیستم...لینی ام! منو بدین همون دستفروش ببره! جای من این جا نیست. خواهش می کنم. هر جایی بجز این جا!

-این نمایشا فایده ای نداره مامان. دو ماه پیش هم ادعا می کردی جادوگر اُز هستی...جای شما همین جاست و همین جا می مونی.

تلاش لینی برای اثبات هویتش، تا شب ادامه داشت.
وقتی کسی به حرف هایش توجه نکرد، صدایش را کمی بالا برد...
و بالاتر!
و وقتی باز هم نتوانست توجه کسی را جلب کند، شروع به فحش دادن کرد.

-شما سفیدای ابله! هیچی سرتون نمی شه. دارم می گم جای من این جا نیست. بی مغزای کله تهی! ولم کنین بذارین برم. اربااااااااااااااااب! خائنین به علامت شوم!


محفلی ها خوشحال و شاد و پر از عشق، سر میز شام نشسته بودند.

همه چیز مثل همیشه بود.


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1398 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس وارد اتاقش شده، لینی را روی میزش گذاشت و رو‌به‌رویش نشست.
-بلا... چه اتاق شلوغی داری... یه کم مرتبش کن خب... راستی بلا یه سوال، تو واقعا چرا موهات رو شونه نمی‌زنی؟ چرا مشکلی با شونه داری؟ چرا جواب نمی‌دی؟ چی می‌خوای از کشو؟

بلاتریکس هیچ توجهی به سیل سوالات لینی نداشت. و در عوض به شدت مشغول جست و جو در کشو میزش بود. بالاخره چیزی که می‌خواست را یافت. ظرف شیشه‌ای را بین خودش و لینی گذاشت.

-عه... آخی! حشره‌های بی خانمان رو نگه می‌داری... چه کار شیرینی... همه می‌گن تو بی احساسی ولی من همیشه می‌دونستم یه جایی اون ته ها... هی... اونجوری نیست... داری بالش رو می‌کنی!

حق با لینی بود. بلاتریکس بال ظریف مگسی که در دست گرفته بود را با ناخن گرفته بود. مگس بی‌نوا به سختی مشغول تلاش برای رهایی بود.

-لینی... نظرت چیه یه نگاهی به گذشته‌ای که با هم داشتیم بندازیم؟ هوم... مثلا یادته نشستی از تو تبریک عید من کلی ایراد درآوردی و تحویل ارباب دادی؟... فقط چون من زودتر از تو تبریک گفتم؟... یادته؟ هوم؟

مگس بی‌نوا مقابل چشمان لینی به سختی در حال دست و پا زدن برای رهایی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1398 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف قبل از این‌که آوای مخالفان بلند بشه و دست معترضان به سمتش دراز بشه، شیشه ترشی رو برمی‌داره و لینی رو از توش بیرون میاره. اما قبل از این‌که بدو بدوکنان در حالی که لینیو زیر بغل زده از اتاق خارج بشه، با سد معبری به نام بلاتریکس مواجه می‌شه.

- همسر عزیزم اومدی بدرقه‌م کنی و برام آرزوی سلامتی در این راه سخت انتقام بکنی؟
- البته که همین‌طوره.

به نظر سایر مرگخوارا اصلا هم البته که همین‌طور نبود. پس تعجبی نداره اگه پاپ‌کورنارو در بیارن و هرکدوم یه گوشه‌ای که دید بهتریو داره برای تماشای این دعوای زناشویی برگزینن.

بلاتریکس این‌بار بیخیال خشونت جادویی می‌شه و با برداشتن ملاقه‌ای که تو یکی از پاتیل‌های جوشان هکتور بود، اونو یکراست بر فرق سر رودولف می‌کوبه.

- حالا تابلو رو بده من!
- هی من دارم صداتونو می‌شنوما! تابلو چیه. من اسم دارم. لینی! باید بگی لینی رو بده ببینم!

بلاتریکس در اون لحظه کوچک‌ترین اهمیتی به اعتراضات لینی نمی‌داد، بلکه فقط دستشو به سمت رودولف دراز می‌کنه.

- منتظرم.

رودولف با بغض تابلو رو کف دست بلاتریکس می‌ذاره و با حسرت به دور شدن بلاتریکس با تابلو چشم می‌دوزه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1398 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
در این بین که مروپ در تلاش برای جدا کردن هکتور از شیشه ترشی لینی بود، بلاتریکس طی حرکتی غیر منتظره چوبدستی‌اش را در گوش چپ تام جاگسن فرو کرد و از چشم راستش بیرون کشید.
تام که به سختی چشم راستش را در میان زمین و هوا گرفته و مانع افتادنش روی زمین شده بود، به تمام کار‌های آن روز و روز قبل و روزهای قبل‌ترش فکر کرد. اما به هیچ نتیجه‌ای نرسید. حتی یک برخورد کوچک هم با بلاتریکس نداشته که عصبانیت ناگهانی او را به آن برخورد ربط دهد.
-چرا؟!

و چشمش را سرجایش برگرداند.

-داشتم میومدم تو، چشمم خورد به امضات... هیچ ازش خوشم نیومد. لرد منی...

در خانه ریدل بلاتریکس آخرین نفری بود که قانع می‌شد. پس تام از خیر توضیح گذشت و سعی کرد چشمش را در حدقه بچرخاند تا به جای مغزش، اتاق را بیند.
و در این بین، نفر بعدی برای تحویل تابلو لینی جلو آمد.

-بسه هکتور! نوبت منه... لینی جونم رو بده ببرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 23:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور دستش را به قصد ریختن ترشی به تابلوی لینی وارد می‌کرد که...
- هکتورِ مامان! حس نمی‌کنی یکم زیاده روی می‌کنی؟

مسلما هر کسی که بود، با این حرف شوکه میشد و بعد به سبک فیلم‌های هالیوودی برمی‌گشت و گل‌کلم در دستش می‌درخشید و صحنه ای بسیار ترسناک و مثبت 88 سال را به وجود می‌آورد... اما هکتور هرکسی نبود!

- فرزندم؟!

بازهم جوابی از هکتور نشنید.
- فرزندم؟

مروپ جلوتر رفت و به کنار هکتور رسید.
- فرزندم!

هکتور خشکش زده بود، اما ناگهان...
- بله؟!

قلب های سالم هم جلوی چنین هیجانی دوام نمی‌آوردند، قلب ضعیف مروپ بدتر!
- مرض فرزندم!
- جسارتا فک نمی‌کنید به من باید برسید؟

لینی این را گفت، اما ای کاش نمی‌گفت، چون هکتور دوباره با ترشی به او حمله ور شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- من که فکر نمی‌کنم فراموشت شده‌باشه.
- به ارباب، به مرلین، به روونا که فراموشم شده! اصلا لونی چی هست؟
- خب، پس این حل شد. اگه یه بار دیگه اسم لونی رو ازت بشنوم، توی اسید معده‌م حل می‌کنمت‌آ! ... قضیه‌ی اون یکی معجون که نصف مرگخوارا رو باهاش فرستادم اون‌ دنیا چی؟
- من اصلا نمی‌دونم تو داری راجع به چی حرف می‌زنی.
- سوزوندن تنها ریشه‌ی موی ارباب؟
-
- تخریب خونه‌ی ریدل؟
-
- معجون ساحره‌پراکن رودولف؟

هکتور می‌دانست دیگر مرگخوارها بیرون اتاق منتظرند و می‌خواست از مدت زمانی که در اختیار دارد، نهایت استفاده را داشته باشد و رُسِ وجودِ نداشته‌‌ی لینی را بکِشد.

- نه، حالا لطفا منو از اینجا بیار بیرون!
- بیرون چیه؟ من فقط می‌خوام گل‌کلم بذارم توی شیشه. خودت خواستی خب!
- نه، این کارو با من نکن!
- حالا که دیگه کم کم داری به دبه‌ی ترشی بانو مروپ تبدیل می‌شی، خواستم یاداوری کنم اینا همش انتقام اینه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای خفه لینی از داخل شیشه به گوش می رسید.
-هی...من تابلوام. می فهمی؟ تابلو! تابلو ها به دیوار نصب می شن. تو بهترین و نورگیر ترین و زیباترین بخش اتاق. تو منو فرو کردی توی یه شیشه معجون! مگه من خیارشورم؟

هکتور که دیگر اثری از معصومیت چند دقیقه پیش در چهره اش دیده نمی شد، تلنگری به شیشه زد.
صدا به شکل وحشتناکی در گوش لینی پیچید و هکتور با دیدن لینی که گوشهایش را گرفت و داخل مایع مجهول، غوطه ور شد با خوشحالی قهقهه زد.
-تو تابلو بودی...الان دیگه هر چیزی هستی که من می خوام. صبر کن و ببین این معجون چه بلایی سر رنگات میاره. داخل تار و پود تابلو نفوذ می کنه و کم کم رنگتو حل می کنه. مثل اسیدی که روی تو ریخته باشم.

-هکولی...تو نمی تونی اینقدر بی رحم باشی! هکولی...روزهای زیبایی رو که با هم داشتیم به خاطر بیار!

-مثلا؟

لینی فکر کرد!
خیلی فکر کرد!
ولی به نتیجه ای نرسید.
-خب...حتما داشتیم، ولی لازم نیست الان یادآوری کنم که. تو همیشه هکولی مهربونی بودی.

هک لبخندی زد.
-مطمئنی؟ قضیه لونی ها رو فراموش کردی؟

به نفع لینی بود که فراموش کرده باشد!
-آره آره...فراموش کردم. هیچی یادم نمیاد. تو هکولوی خوبی هستی. منو از این تو در بیار!یا حداقل دو تا گل کلم بنداز کنارم، خوش طعم بشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- نمیخوام! من نمیام! بین این همه آدم چرا این؟
- این؟ الان به من گفتی این؟
- آره، به خودت گفتم. چرا تو؟ نمیخوام پیش تو باشم!
- دیگه دوره ی حق انتخاب داشتن تو گذشته لینی! الان دیگه دور دور منه!
- اینطوریه؟ باشه! پس یادت باشه خودت خواستی!

هکتور بدون توجه به خط و نشون کشیدن ها و مادر سیریوس بازی های لینی مشغول انتخاب جایی برای نصب تابلو بود.
- بالای پاتیل؟ روی کمد معجون ها؟ کنار تابلو ارباب؟ نه اینا هیچکدوم خوب نیست. باید یه جایی باشه که نتونه فرار کنه.
- منو بذار کنار پنجره، هوای تازه لازم دارم!

هکتور بدون توجه مشغول چرخیدن توی آزمایشگاهش شد!

- راستی تو چرا تخت نداری؟ شبا نمیخوابی؟ چطوری زنده ای تو؟

هکتور مستقیم به سمت مخالف پنجره رفت.

- گفتم کنار پنجره!

- پیدا کردم! اینجا بهتر از همه است!
- اره اینجا هم خو... چی؟ وایسا ببینم منظورت که تو شیشه ی معجون نیست؟

با فرو رفتن تابلو لینی درون شیشه ی معجون و گذاشته شدن چوب پنبه سر شیشه لینی جواب سوالش رو گرفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران درست شدند...البته تقریبا...صرفا باید مثلا چشم پالی از مشت بلاتریکس به حدقه‌اش برمی‌گشت، یا ساق پای اگلانتاین از زیر دندان فنریر خارج و به ران او متصل می‌شد، و یا حتی رودولف نمود کمالات ساحره ها پس میداد...و خب همه این کارها را می‌شد بعد از اینکه از اتاق لرد خارج شدند انجام دهند...فعلا اینکه منظم جلوی لرد ایستاده و آماده اجرای دستورات او باشند، واجب تر بود!

لرد نگاهی به مرگخواران درست و نیمه درست انداخت...سپس گفت:
_فرمودیم بیاین این تابلو رو از جلوی چشممون دور کنین...مایل نیستیم تابلوی این حشره رو در فضاهای عمومی خانه ببینیم و حتی چشممون بهش بیوفته...پس یک نفر داوطلب شه و تابلو رو از روی دیوار اتاق ما برداره و در اتاق خودش بذاره!
_م...
_غیر از تو رودولف...غیر از رودولف...کی داوطلبه؟
_هعی!

تنها صدای خارج شده از مرگخواران، صدای بغض رودولف بود...بله...بغض او صدا داشت...مابقی مرگخواران ترجیح داده بودند سکوت کنند و کمتر توجه لرد را جلب کنند...مشخصا لینی و حتی تابلوی او محبوبیت چندانی بین مرگخواران نداشت...هیچکس حوصله‌ی یک تابلوی پرحرف و فضول را در اتاقش نداشت....
پس لرد چاره‌ی دیگری اندیشید...او مرگخوارانش را می‌شناخت...
_کسی داوطلب نیست؟ چه حیف شد...آخه میدوندی؟ لینی دیگه یه موجود زنده نیست که بتونه پرواز کنه و قسر در بره...می‌شد تابلوش رو برد و انتقام اون همه مدت آزار و اذیت رو ازش گرفت!
_ارباب من می‌برمش!
_نخیر...من اول دستم رو بردم بالا!
_شما دقت نکردین...من از اول داوطلب شدم!
_هیچکی غیر از من حق نداره تابلوی لینی رو ببره اتاقش!
_حرف نباشه...تابلوی لینی حق منه...سهم م...هی؟ هکتور؟ وایسا ببینم...تابلو رو کجا می‌بری؟

هکتور اما بی‌توجه به مرگخوارانی که در حال دعوا بر سر تابلوی لینی بودند، تابلو برداشته بود و با سرعت به سمت اتاقش در حال حرکت بود...
_شما متوجه نیستین...من و لینی خاطرات زیادی باهم داریم....مطمئنا بهش توی اتاقم خوش می‌گذره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
-یاران بی عرضه‌ی ما... یک نفر هم کافی بود.

اصولا دستورهای لرد سیاه داوطلبان زیادی برای انجام داشت. به خصوص مواقعی که پای آرامش لرد در میان بود و اخلال در آن گریبان گیر خود مرگخواران می شد.

-نه اونجوری نکنید... اول باید پای هوریس رو از دهن فنریر در بیارید. بعد دست ربکا رو از دو سانت بالا تر از آرنجش قطع کنید تا گره موهای بلا باز بشه و سدریک بتونه گردنش رو در بیاره.

لینی در تابلو می چرخید و مرگخوارانی که با باز شدن در، روی هم افتاده و به یکدیگر گره خورده بودند را در رها شدن از توپ مرگخواری راهنمایی می کرد. اوضاع آنقدر به هم ریخته بود که کسی متوجه دودهای خارج شده از گوش های لرد سیاه نشد.

-این کفش کیه که گیر کرده بین دنده های من؟
-کفش نیست. پاتیل منه!
-کاهو سکنجبینای مامان، اگر کسی دندون منو پیدا کرد پسش بده.

صبر لرد سیاه رو به اتمام بود.

-اینطور که از اینجا معلومه، تا وقتی بلا دستشو از توی چشمای پالی در نیاره درست نمی شید.
-یاران ما، درست شوید!

به چیز بیشتری نیاز نبود. دستور لرد سیاه همه چیز را درست می کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/12/8 1:05:38