هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

گویندالین مورگن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 134
آفلاین
- وقت پروازه.... وقت پروازه.. وقت پرواااااازه!

گوایندلین موهای آشفته اش را از روی صورتش کنار زد.
-شوخی می کنی؟ به همین زودی صبح شد؟

اما آن ساعت زشت کوچک اصلاً شوخی نمی کرد.در واقع ساعت ها اصلا نمیدانند شوخی یعنی چه! الین روشنایی روز را می دید. نور تند خورشید را می دید و حتی سر و صدای عادی شهر را!
البته این یکی را قاعدتا می شنوند.ولی گوایندلین با توجه به وضع فعلی زندگی اش هیچ چیز را بعید نمی دانست!
لخ لخ کنان از تخت بلند شد. باید حمام می کرد تا سرحال شود. اما با استناد به تجربیاتش می دانست در حمام به خواب می رود. فقط می توانست صورتش را زیر آب بگیرد و با جهشی روی جارو، خودش را به دفتر روزنامه برساند.
روی آسمان برای چندمین بار از خودش پرسید:
- آخه بازیکن کوییدیچ رو چه به روزنامه نگاری!

و باز هم جوابی برای خودش نداشت. قبل از اینکه مجددا چرت بزند با چوبش پنجره را باز کرد و دقیقا پیش از آنکه سردبیر در اتاقش را باز کند، خودش را روی صندلی انداخت!

- به موقع رسیدی. داره میاد تو اتااااق!
- هیس شو سیخ سیخی.
- صبح به خیر الین! مقاله ات حاضره؟

الین سرش را تکان داد.
- بری تو اتاق روی میزته!

سردبیر سری تکان داد.
- تنبل!

الین دلش می خواست محتویات داخل و بیرون میز کارش را روی سر آقای سردبیر خرد کند ولی عاقلانه ترین کار این بود که انرژی اش را برای تمرین عصرگاهی کوییدیچش نگه دارد. البته پرتاب کردن "سیخ سیخی" هم گزینه بعدی به حساب می‌آمد.
.
.
.
تنها چیزی که باعث شد الین دست از نوشتن بردارد گردن درد بی امانش بود. الین وقتی متوجه ساعت شد از عضلات گردنش تشکر کرد که دلشان خواسته بود درد بگیرند.





چند کیلومتر آنطرف تر استادیوم اختصاصی تیم هالی هارپی هد


- دیرکردی گوایندلین! تو مثلا کاپیتانی!
- غرغر موقوف گلیندا!
- من نمیفهمم تو چرا آپارات نمی کنی الیــــــن!اصلا تو چرا اینقدر سرت شلوغه؟

جاروی گوایندلین برای چند لحظه در هوا ثابت ماند.ولی الین به او فرصت جواب دادن نداد.
- چون.... چون.... چون اونقد سرم شلوغه که یادم نمی مونه!
-هی! اینو که خودم الان گفتم.

دختر جوان به فکر فرو رفت
"هشت ساعت کار تو مجله. چهار ساعت تمرین کوییدیچ. به روز کردن آموزه های مرگخواری چهارساعت. کارآموزی تو وزارتخونه چهارساعت. و چهار ساعت خواب. گلیندا توقع داره من معجزه کنم؟ من که ولدمورت نیستم!"
- اوخ!

مجبور شد بازوی چپش را ماساژ دهد. بیشتر مواقع ضربات بلاجرها دردناکند ولی وقتی روی ساعد دست چپتان فرود بیایند دردشان بیشتر می شود. الین این را به حساب مجازات گفتن اسم لرد سیاه گذاشت.
او باور داشت که لرد سیاه می داند.
لااقل بیشتر چیزها را!
هنوز باید برای ملحق شدن به ارتش باشکوه سیاهی صبر می کرد. حداقل اینکه، باید وقتی تلاش می کرد که امکان فعالیت کردن داشت. هنوز دوماه تاپایان لیگ باشگاهی کوییدیچ کشور مانده بود. بعلاوه کار مجله. هنوز دو ماه از کارآموزی اش باقی بود. و....
سرش را تکان داد. مجبور نبود مشغولیات بی شمارش را مرتبا بشمارد. بخصوص وقتی کمتر از یک متر با گوی زرین فاصله داشت.

- بگیرش ... د بگیرش لعنتی.
- جارو جون میشه ببندی اون دهن سیخ سیخیتو؟

به نظر می رسید الین تمام یک ساعت اخیر را کر بوده است چون "سیخ سیخی" نیمساعتی بود که فریاد میزد بگیرش.
.
.
.
.
وقتی خودش را روی تخت رها می کرد غر زد
- ببینم خورشید نمیشه دیرتر طلوع کنی؟ اصلاً کاش همیشه شب بود. کاش زودتر تموم شن این هفته های بی سر و ته! معلوم نیست کی شروع میشن کی تموم! هی فردا چند شنبه اس؟


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۱۶ سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۱:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5646
آفلاین
-بیا تو!

کسی در نزده بود...صدای وز وز، برای اعلام حضورش کافی بود.

وارد اتاق شد. نه از در، نه از پنجره و نه حتی از دود کش شومینه!
از سوراخ کلید در وارد اتاق شد.

لرد سیاه سرش را بلند کرد. او را دید که مثل همیشه میان زمین و هوا معلق بود. بال هاش را با اضطراب به هم می زد و سرش را کمی خم کرده بود. لرد می دانست که این یعنی تعظیم!

حشره آبی رنگ می ترسید...باز اشتباه کرده بود. و طبق قرارشان این بار بخششی در کار نبود. چشمان نگرانش به دنبال چوب دستی لرد سیاه می گشت. ولی خبری از چوب دستی نبود.

-می شه لطفا وزوزتو قطع کنی؟ ...بگیر بشین! سوالی داریم...تو چند ساله اینجایی؟

لینی روی دسته صندلی نشست. هیچوقت نمی توانست ریسک نشستن روی خود صندلی را بپذیرد...خطر این که مرگخوار بی دقتی بدون توجه به حضور کوچک و کمرنگ او رویش بنشیند بسیار زیاد بود.او همیشه برای دیده شدن مجبور بود تلاشی بیشتر از بقیه داشته باشد.
شاید برای همین معمولا جدی گرفته نمی شد.
-نه سال ارباب!

دست لرد سیاه به طرف چیزی شبیه چوب دستی رفت. ولی چوب دستی نبود. وسیله ای کاملا غیر جادویی که لینی در تمام ماموریت هایی که با مشنگ ها سرو کار داشت با آن آشنا شده بود!
-ارباب؟...مگس کش؟ اونم پلاستیکیش؟ ...این کارو نکنین! بعد از این همه سال باید اینجوری بمیرم! حداقل از اسپری حشره کش استفاده کنین! بدون بو باشه! این روش بسیار ابتداییه. من پخش می شم! تان هم این حرف منو تایید می کنه.پخش شده من اصلا قشنگ نیست.

لرد سیاه مگس کش را در دست گرفته بود و نگاه خیره اش را به آن دوخته بود.
-نه ساله اینجایی...تحت هر شرایطی کنار ما بودی. ولی یه مدت رفتی...نه؟

لینی بال هایش را دو بار به هم زد. این کار تمرکزش را بیشتر می کرد. هر چند روی هم رفته معمولا تمرکزی نداشت که بیشتر بشود! لینی حشره حواس پرتی بود. شاید همه حشرات همینطور بودند...نمی دانست! چون از وقتی چشم باز کرده بود با جادوگران سروکار داشت.
-رفتم کنکور دادم و برگشتم ارباب...کنکور مشنگی!
-و قبول شدی؟

قبول شده بود. حشره زندگی جادویی و ماگلی را در کنار هم اداره می کرد. لرد سیاه می دانست که به تازگی سرگرم آموزش زبان مشنگی بسیار سختی شده. زبانی که نوشته هایش به نظر لرد، بیشتر شبیه نقاشی های کودکانه از در و پنجره بود.
حشره به شکلی بی معنی دست راستش را بلند کرد.
-قبول شدم ارباب!

-و اون دست یعنی چی؟ ما باید معنی این حرکات تو رو بفهمیم؟
-امممم....شرمندگی؟ با شرمندگی دستمو بلند می کنم؟! اصلا این حرکت دسانگه. من دخالتی توش ندارم!

این حرکت همیشگی اش بود. دسانگ هم پناهگاه همیشگی اش! بعد از نه سال همه حرکاتش برای لرد سیاه قابل پیش بینی بود. حالت ذوق زده تکراری اش! شب بخیر گفتن های هر شبش...و از کاه، کوه ساختنش! حشره عادت داشت هر مشکل کوچکی را برای خودش بزرگ کند...شاید هم بزرگ بود. لردسیاه با خود فکر کرد:
-چقدر کوچیکه...طبیعیه که مشکلاتی که برای ما عادی باشن برای اون بزرگ جلوه کنن. اون حتی نمی تونه دستگیره رو بگیره و درو باز کنه. نمی تونه سر میز بشینه و با ما غذا بخوره. کسی اونو نمی بینه...صداشو نمی شنوه! علامت شومش هم دیده نمی شه. حتی خود دستش رو هم به سختی می بینم.

مگس کش هنوز توی دستش بود. با قدم های آرام به طرف مبلی که لینی روی دسته اش نشسته بود رفت.
حشره تکان نخورد. فرار نمی کرد. نه سال تحت هر شرایطی همراه او مانده بود. حالا هم اگر قرار بود کشته شود...
-مگس کش کمی تحقیر آمیز نیست ارباب؟ بعد دسته مبلتون کثیف می شه. من به خاطر خودتون می گم ارباب! یه لکه آبی له شده روش می مونه...و من خیلی چسبناکم! خیلی سخت تمیز می شم! براتون دردسر درست می شه. ولی اسپری اینجوریه؟ یه فیسسسس می زنین و من برای همیشه خفه می شم! جاروم می کنین و می ندازین دور! ارباب مایلین براتون از خواص آب دهان در معالجات پزشکی بگم؟ ...قبلا گفته بودم؟....اونم وقتی داشتین شام می خوردین؟

همینطور که حرف می زد سایه مگس کش را دید که بالا رفت و با سرعت زیادی روی دسته مبل فرود آمد...درست در کنار لینی! جریان هوای تولید شده، به عقب پرتابش کرد.

لرد سیاه اخم کرد.
-اشتباه کردیم!

اشتباه نکرده بود. هرگز در هدف گیری اشتباه نمی کرد. مخصوصا از آن فاصله. صرفا قصد ترساندن تنها حشره مرگخوار را داشت. ولی همین حرکت هم نگرانش کرده بود. زیر چشمی به دست و پا و شاخک های ظریف لینی نگاه کرد...بال هایش را هم کنترل کرد. ظاهرا مشکلی وجود نداشت.
-لازمه اینقدر ضعیف باشی؟ کوچیک...سبک...ناچیز!

حشره بال هایش را کمی باز کرد. به تصور خودش در این حالت کمی قوی تر به نظر می رسید!
-خب...دوباره بزنین!

-ما مایل نیستیم دوباره بزنیم! چون به خودمون قول داده بودیم تو رو در یک ضربه بکشیم! یک حشره ارزش اینو نداره که دستمونو دو بار روش بلند کنیم. تو اخراجی اصلا...برو!

از جا بلند شد...

-داری می ری؟
-خب...دستور دادین! ندادین؟
-نه...ما فقط فرمودیم!

چرا این حشره هیچ چیزی را درست متوجه نمی شد؟ او نباید می رفت! لینی حالا تنها رشته اتصالش به گذشته بود...به گذشته پرشور و هیجانش...به یاران قدیمی و وفادارش. به ایوان...رز...روفوس...لودو...
برخلاف هیکل ریز و ظریفی که داشت، همیشه مثل کوه پشتش ایستاده بود...قرص و محکم و مطمئن!
او نباید می رفت!

لینی همچنان مردد بود. مغزش در پردازش تفاوت بین " دستور" و "فرمودن" ناتوان مانده بود.
نمی ترسید...سال ها مرگخوار بود...و سالها در کنار لرد سیاه. او را به خوبی می شناخت. گاهی کمی از هم فاصله می گرفتند...ولی هرگز طاقت دیدن ناراحتی او را نداشت. شعار همیشگیش در ذهن لرد سیاه حک شده بود..."شما خوشحال باشین! شما باید خوشحال باشین."
به بد اخلاقی های معمول لرد سیاه عادت کرده بود. حتی زمانش را هم به خوبی می دانست. زمانی که مجبور بود به جنگل محل تولدش برگردد...زمانی که از او دور می شد.
زندگی حشرات فرق می کرد! گاهی باید می رفت. بال هایش را برای همین به او داده بودند.

لرد سیاه به عروسک آبی رنگ روی میز اشاره کرد.عروسک در کنار گلدانی به همان رنگ نشسته بود...خاموش و بی صدا. ولی پر از حرف.
-اونو یادت میاد؟

با اشاره سر تایید کرد.

-ما نمی دونیم چرا هنوز اونجاست. پیکسی زشتیه. بهشون گفته بودیم بندازنش دور. اصلا قشنگ نیست. ما از رنگ آبی متنفریم...ما از رنگ قرمز هم متنفریم. ما از همه رنگ ها متنفریم! و تو...آبی هستی! همیشه آبی بودی. از اتاق ما خارج شو تا نکشتیمت...ما دوست نداریم هیچ رنگی در اتاقمون حضور داشته باشه.

حشره بال هایش را به هم زد. تعظیم مخصوص خودش را انجام داد . به طرف سوراخ کلید در رفت. در حین خروج آخرین جمله را هم شنید.

-نری سر تا پاتو رنگ کنیا...ما گاهی هم از آبی متنفر نیستیم. آبی بمون.


nanaenesriorsbecekmitglideigb


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۴۰ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵

آملیا سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۹ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
از زیر گنبد رنگی عه آسمون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
وقتی میگوییم تنها باید تعادلشان را حفظ میکردند، فکر نکنید تعادل حفظ کردن خیلی کشک است و اینها!
اگر آدمیزاد بلد بود تعادلش را حفظ کند الان این بدبختی ها را نداشتیم.
چه تعادلش روی ریلهای قطار باشد و چه در روابطش با دیگران...
اصلا آدمیزاد جماعت یک "گندشو درار" واقعی است!

-لیلی...لونا...پاتر! این کار... احمقانه ... مسخره ... و سخت ترین کاریه که تو زندگی تا به حال انجامش... دادم!
-اینقدر غر نزن آمیل! تو دختر روزهای سختی!
-این تعریفها باشه برای خودت پاتر!

با حرص این کلمات را از میان دندانهای بهم فشرده اش ادا کرد. حرصی که خوردنش هم شیرین بود.
باران لحظه به لحظه شدید تر میشد و در آن تنهایی جنگل خود را به سر و صورت آملیا و لیلی میزد. بوی خاک تر فضا را پر کرده بود. و درختان برای تقاضای آب، دستانشان را بیشتر از هر زمان دیگری به سمت آسمان می کشیدند.
شنل سوخته و موهای بلند قرمز دو دختر پشت سرشان می رقصیدند و به صاحبهایشان میخندیدند. برعکس دختران که سکوت کرده بودند. سکوتی همراه با صدای باران.

-سکوت چیز قشنگیه. نه لیلی؟
-اوهوم!

قطرات درشت باران لحظه به لحظه ریز میشد. گویی آسمان نیز مثل آن دو به نفس نفس افتاده بود.
بعد از دقایقی که باران قطع شد فقط صدای بوتهای پاشنه دار لیلی و کفشهای اسپرت آملیا بود که شنیده میشد که سعی در سبقت گرفتن از یک دیگر داشتند... و بدون هیچ قطاری که احیانا قصد آمدن داشته باشد!

-تا حالا شده از سکوت خسته شده باشی لیلی؟
-مثلا دلم بخواد که برم و فریاد بزنم؟

لیلی در همان حالی که دستانش را مثل پرنده ای که برای اولین بار قصد پریدن دارد، بلند کرده بود و با سرعت پیش میرفت، این را گفت. آملیا که محتاطانه تر قدم برمیداشت و واضح بود که هیچ در این کار وارد نیست، به پشت سر و تمام راهی که آمده بودند نگاهی کرد و جواب داد:
-آره...مثلا دلت بخواد یک چیزی رو بگی ولی بترسی یا روت نشه. دلت بخواد اونو با تمام وجود فریاد بزنی ولی نتونی!
-خب آره...برای همه پیش میاد آمیل! این طبیعیه! مهم اینکه اینقدر شجاع باشی که اینو بگی. مثل یک گریفیندوری!
-باشه. پس مثل یک گریفیندوری!

از حرکت ایستاد. این کار باعث تعجب لیلی شد و او نیز ایستاد.
آملیا دستانش را از هم باز کرد و فریاد کشید:
-لیلی لونا پاتر! من در مسابقه راه رفتن روی ریلهای قطار هیچ استعدادی ندارم و اعتراف میکنم که تو واقعا برنده ی بدون رقیب این مسابقه...

صدای آملیا با لرزیدن ریلهای زیر پایشان خاموش شد. ریلهای که دیوانه وار مثل زنگ خطر میلرزیدند، دو دختر را وارد کردند که با ترس و تعجب و کمی شوق به یک دیگر نگاه کنند.
همزمان با هم خندیدند!

-قطار رسید!

درست در آخرین لحظه، لیلی و آملیا خود را از ریلها جدا کرده و به طرفی پریدند.
میدانید...
قطارها، برعکس آدمها، گندش را در نمی آوردند!

"قطارها همیشه به موقع میرسند!"

***

-به نظرت چرا ریلها زنگ میزنن؟

لیلی برگشت و به دخترکی نگاه کرد که روی دو زانو نشسته و به ریل قدیمی و زنگ زده قطار نگاه میکرد. آنچنان با دقت که گویی میخواست تک تک اجزایش را از درون آن آهن قدیمی بیرون بکشد. لبخندی بر روی لبان دخترک مو قرمز نشست و به آرامی راهش را کج کرد و به سمت دوستش برگشت.
-خودت چی فکر میکنی؟
-اگه از من بپرسی...میگم شاید برای خاطراتشونه!

آملیا سرش را بلند کرد و با چشمان تیره و درخشانش به انتهای ناپیدای ریلها که در مه ها گم شده بود چشم دوخت. گویی سرانجام قطاری که از این راه میگذشت ابدیت بود!

-میدونی چه قدر خاطراتو حمل میکنن؟ و چه قدر امید؟ و چه قدر چشم انتظاری رو؟ و تمام لحظاتی که مسافرهای اون آهن قراضه بزرگ دارن رو... تمامشو! پَکَری آدم های خاکستری و رویاهای به خواب رفته ها و دستها ملچ بچه هایی که تازه بستنی خوردن و یکمشم ریختن رو لباسشون! شاید برای همینه که ... زنگ میزنن!

شاید این حرفا از آن وراج پر سر و صدا بعید بود ولی لیلی با اینکه فقط چندماه بود او را میشناخت... میدانست کمتر چیزیست از او "بعید" باشد!
بالای سر دوستش ایستاد. باد ژاکتش را تکان میداد و موهای سرخ و بلندش را توی صورتش میریخت. گویی میخواست ابراز وجود کند.
ولی...
میان آن همه "خاطره" باد کجا جا داشت؟!

-مثل یک سال!

آملیا سرش را بالا آورد و به دوستش چشم دوخت که حالا با چشمان روشنش به آسمانی نگاه میکرد که کم کم خالی میشد از هرچه ابر تیره بود.

-میدونی آمیل! مثل یک سال میمونه! یک سال هم تمام خاطرات و امیدها و چشم انتظاری ها و لحظه ها رو تحمل میکنه! تمام شبهای دلتنگی و صبح های رنگی رو... اون زمانایی که میتونی از خوشحالی جهانو تو آغوش بگیری و اون زمانایی که فقط دوست داری یک گوشه مچاله بشی و تو تنهایی خودت سکوت رو جیغ بکشی... اون همه رو تحمل میکنه و به دوش میکشه!

آملیا پوزخند زد. شاید بیموقع و شاید باموقع!
-پس حق داره گاهی تعویض و تحویل بشه!
-دقیقا! مثل ریلها!

اگر یکم دیگر میماندند ماه هم بالا می آمد. آن وقت بود که تاریکی و ظلمات شب هم دوست داشتنی و جذاب به نظر میرسید. خاموشی، دلنشین و ...
زندگی...
خاطره انگیز!

البته!
ماه آملیا خیلی وقت پیش بالا آمده بود!
دقیقا هم زمان با لیلی!

"همه چیز، عالی بود."


من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵

لیلی لونا پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۸ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۰۴ چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﻩ ﺯﺩ. ﺁﺳﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺣﺎﻻ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ اﺯ اﺑﺮﻫﺎﻱ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻱ. اﺑﺮﻫﺎﻱ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻱ ﺭﻧﮕﻲ ﻛﻪ ﻣﺪاﻡ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻫﻢ ﻓﺮﻭ ﻣﻴﺮﻓﺘﻨﺪ و ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺷﻜﻞ ﻣﻴﺪاﺩﻧﺪ. ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﺎ ﻭﺯﺵ ﻧﺴﻴﻢ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺁﺳﻤﺎﻧﻲ ﺑﺴﺖ و ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ. ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻭﺳﻴﻊ ﻛﻪ ﮔﻮﻳﻲ ﻗﺼﺪ ﺩاﺷﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ, اﺑﺮﻫﺎ و ﻧﺴﻴﻢ ﺭا ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﻜﺸﺪ.

ﻧﺴﻴﻢ اﻣﺎ... ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺎﻧﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺳﺮﺧﺶ ﺭا ﻋﻘﺐ ﺯﺩ.

-ﻭﻗﺘﻲ ﻫﻮا ﺑﺎﺭﻭﻧﻴﻪ ﺣﺲ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻛﺜﻴﻔﻦ!

اﻳﻦ ﺻﺪا ﺭا ﻣﻴﺸﻨﺎﺧﺖ. ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺳﻮﺯاﻥ ﺑﻮﻧﺰ ﻛﻪ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﻲ ﺳﻌﻲ ﺩاﺷﺖ ﺭاﻫﺶ ﺭا ﺭﻭﻱ ﺭﻳﻞ ﻫﺎﻱ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ اﺩاﻣﻪ ﺑﺪﻫﺪ, اﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺭا ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻲ اﺧﺘﻴﺎﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ. ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﺎﺹ و ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺑﻮﺩ و ﻟﻲ ﻟﻲ اﻳﻦ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺭا ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺖ. ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩاﺩ:
-ﺷﺎﻳﺪ ﻗﻠﺒﺖ ﻣﻨﺘﻆﺮ ﺑﺎﺭﻭﻧﻪ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﺭﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺸﻮﺭﻱ.
-اﮔﻪ اﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﻜﻨﻢ ﻳﻜﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﻴﺒﺎﺭﻩ.

ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻮﻧﺎ ﺑﻪ ﻧﺎﮔﺎﻩ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ و ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ ﻛﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺑﻪ ﺭﻳﻞ ﻗﻂﺎﺭ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮد و ﺳﻌﻲ ﺩﺭ ﺣﻔﻆ ﺗﻌﺎﺩﻟﺶ ﺩاﺷﺖ. ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﻪ ﻧﺠﻮا ﮔﻔﺖ :
-اﻳﻦ ﻛﻪ ﻋﺎﻟﻴﻪ ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺳﻮﺯاﻥ ﺑﻮﻧﺰ.
-ﻋﺎﻟﻲ?! ﻟﻲ ﻟﻲ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺑﻪ?! اﮔﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺑﻴﺎﺩ ﺧﻴﺲ ﻣﻴﺸﻴﻢ و اﮔﻪ ﺧﻴﺲ ﺑﺸﻴﻢ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﻴﺨﻮﺭﻳﻢ و اﮔﻪ ﺳﺮﻣﺎ ﺑﺨﻮﺭﻳﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭﻳﻢ ﺑﺨﺎﺭ ﺷﻠﻐﻢ...

ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺣﺮﻑ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻮ ﻣﺸﻜﻲ ﺭا ﻗﻂﻊ ﻛﺮﺩ :
-ﺁﻣﻴﻞ! ﺳﺨﺖ ﻣﻴﮕﻴﺮﻱ! ﻣﮕﻪ ﭼﻨﺪ ﺩﻓﻌﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺷﺎﻧﺲ ﺩﻳﺪﻥ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺭﻭ ﺩاﺭﻱ? ﭼﻨﺪ ﺩﻓﻌﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺯﻳﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻲ و ﻗﻂﺮاﺕ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ اﻱ ﺭﻭ ﺣﺲ ﻛﻨﻲ ﻛﻪ ﺩاﺧﻞ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﻓﺮﻭ ﻣﻴﺮﻥ و ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺧﻨﻚ ﻣﻴﻜﻨﻦ?!

ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻮ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻘﻲ ﻛﺸﻴﺪ و ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭا ﺩﺭﻭﻥ ﮊاﻛﺖ ﭼﺮﻣﺶ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﺎ ﺁﺭاﻣﺶ اﺩاﻣﻪ ﺩاﺩ :
-ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ, ﺣﺴﺮﺕ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﻲ رو ﻣﻴﺨﻮﺭﻳﻢ ﻛﻪ اﻧﺠﺎﻣﺸﻮﻥ ﻧﺪاﺩﻳﻢ و ﺗﺠﺮﺑﺸﻮﻥ ﻧﻜﺮﺩﻳﻢ. ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻢ اﻣﻠﻴﺎ. ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﻨﻢ.
-ﭘﺲ...

ﻟﻲ ﻟﻲ و اﻣﻠﻴﺎ ﺑﻬﻢ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻧﺪ و اﻣﻠﻴﺎ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﺑﺎﻻ اﻧﺪاﺧﺖ :
-ﺑﺎﺷﻪ ﺭﻓﻴﻖ! ﻣﻨﻢ ﻫﺴﺘﻢ.

ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﻗﺪﻣﻲ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺟﻠﻮ ﺑﺮﺩاﺷﺖ و ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺳﻨﮓ ﺭﻳﺰﻩ ﻫﺎﻱ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳﺶ ﺑﻪ ﻫﻮا ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. ﺩﺭ ﻳﻚ ﻗﺪﻣﻲ اﻣﻠﻴﺎ اﻳﺴﺘﺎﺩ و ﺑﻌﺪ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻡ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ دوﺳﺘﺶ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ و ﻧﺠﻮا ﻛﺮﺩ :
-ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻲ اﻣﻠﻴﺎ و اﺯﺕ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮش ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ.

ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻮﺩ و ﺟﻮاﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﻛﻮﭼﻚ ﺻﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﺁﺭاﻣﻲ ﺧﺎﻙ ﺳﺮﺩ ﺭا ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻴﺰﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﮔﺮﻣﺎﻱ ﺩﺭﻭﻧﻴﺸﺎﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﺭا ﺳﺒﺰ ﻛﻨﻨﺪ. ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻮﺩ و ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻗﺼﺪ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩاﺷﺖ. ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻮﺩ, ﻓﺼﻠﻲ ﻧﻮ ﺩاﺷﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﻴﺸﺪ. ﻓﺼﻠﻲ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ اﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎﻱ ﺟﺪﻳﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻱ ﺑﻪ اﺭﻣﻐﺎﻥ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ.

"ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺩاﺷﺖ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩ."

اﻣﻠﻴﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﺮﻣﻲ ﺯﺩ. ﺑﻪ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﻟﻲ ﻟﻲ, اﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺑﻮﺩ. ﺧﻮﺭﺷﻴﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﮔﺮﻣﺎ و روﺷﻨﺎﻳﻲ ﻫﺪﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ.
-اﻭﻩ!
-ﭼﻲ ﺷﺪ?!
-ﻳﻪ ﻗﻂﺮﻩ ﭼﻜﻴﺪ ﺭﻭ ﺑﻴﻨﻴﻢ!

اﻣﻠﻴﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻗﻂﺮﻩ ي ﺑﺎﺭاﻥ را اﺯ ﺭﻭﻱ ﺑﻴﻨﻲ ﻗﻠﻤﻲ اش ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻞ ﺩاﺩ و ﺧﻨﺪﻳﺪ :
-ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﺩاﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﻴﺸﻪ!

ﻟﻲ ﻟﻲ ﺳﺮﺵ ﺭا ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ و ﻫﻤﺎﻧﻂﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ :
-ﭘﺲ ﺑﺬاﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﺸﻪ!

ﺷﺎﻳﺪ ﺩﻳﻮاﻧﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺑﻴﺶ اﺯ ﺣﺪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ و ﻳﺎ ﺷﺎﻳﺪ... . اﻣﺎ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻛﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ, ﺭاﺿﻲ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻧﺪ و ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺮاﻱ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﺎﺟﺮاﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻛﺎﻓﻲ ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺳﻨﮓ ﺑﺰﺭﮒ ﺭا ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ و ﺷﺎﻳﺪ ﺣﺎﻻ...

"ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ, ﻋﺎﻟﻲ ﺑﻮﺩ."

***

ﺑﺎﺭان ﺁﻫﺴﺘﻪ, ﺷﺪﺕ ﮔﺮﻓﺖ. ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻮ ﻣﺸﻜﻲ ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﻲ اﺵ ﺭا ﺩﺭ ﻫﻮا ﺗﻜﺎﻥ ﺩاﺩ و ﭼﺘﺮ ﺳﺮﺧﺎﺑﻲ ﺭﻧﮕﻲ ﺩﺭ ﻫﻮا ﻧﻤﺎﻳﺎﻥ ﺷﺪ. ﭼﺘﺮﻱ ﻛﻪ ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻮﻧﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺁﻥ ﺭا ﻗﺎﭖ ﺯﺩ.
-ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﭼﺘﺮﻫﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﻛﺮﺩﻱ ﻟﻲ ﻟﻲ?!

ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻋﺴﻠﻲ ﺑﺮاﻗﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺩﻭﺧﺖ. ﭼﺘﺮﻫﺎ...?! ﻣﻨﻆﻮﺭ اﻣﻠﻴﺎ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ? ﺩﺭ ﺟﻮاﺏ اﻣﻠﻴﺎ, ﺳﻮاﻝ ﻛﺮﺩ :
-ﻣﻨﻆﻮﺭﺕ ﭼﻴﻪ اﻣﻠﻴﺎ?!
-ﭼﺘﺮ ﻫﺎ... ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺑﻦ. ﻧﻤﻴﺬاﺭﻥ ﻛﺴﻲ ﺧﻴﺲ ﺑﺸﻪ.
-ﺁﺭﻩ. ﺧﺐ ﺑﻌﺪ?!
-اﻣﺎ اﮔﻪ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﺎﺩ اﻭﻧﻬﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﻋﻜﺲ ﻛﻨﻪ...?!

اﻣﻠﻴﺎ ﺳﻜﻮﺕ ﻛﺮﺩ و ﺑﻪ ﻟﻲ ﻟﻲ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ. ﺑﺎﺭاﻥ ﺣﺎﻻ ﻭﺟﻮﺩ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭا ﻛﺎﻣﻼ ﺧﻴﺲ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﭼﺘﺮ ﻫﺎ... . ﭼﺮا ﺑﺎﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﺑﺮﻋﻜﺲ ﻣﻴﻜﺮﺩ?! اﮔﺮ ﻳﻚ ﭼﺘﺮ ﺑﺮﻋﻜﺲ ﻣﻴﺸﺪ, ﺁﺏ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﺟﻤﻊ ﻣﻴﺸﺪ و ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﺴﺖ اﺯ ﺳﺎﻳﺮﻳﻦ ﺩﺭ ﺑﺮاﺑﺮ ﺑﺎﺭاﻥ ﻣﺤﺎﻓﻆﺖ ﻛﻨﺪ ﭼﻪ?! ﺩﺳﺖ ﺭﻧﮓ ﭘﺮﻳﺪﻩ ﻟﻲ ﻟﻲ ﺭﻭﻱ ﺑﺪﻧﻪ ﭼﺘﺮ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪ. ﻟﺐ ﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﺭﻭﻱ ﻫﻢ ﻓﺸﺮﺩ و ﺑﻌﺪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا اﺯ ﭼﺘﺮ ﺑﺮﮔﺮﻓﺖ :
-ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎﻳﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﭼﺘﺮ ﺯﻳﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻲ ﺁﻣﻴﻞ. ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎﻳﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺬاﺭﻱ ﭼﺘﺮﺕ اﺳﺘﺮاﺣﺖ ﻛﻨﻪ و ﺭاﺳﺘﺶ ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎﻳﻲ ﺑﺎﻳﺪ...

ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻮ ﻗﺮﻣﺰ ﭼﺘﺮ ﺭا ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ. ﻧﺴﻴﻢ ﻭﺯﻳﺪﻥ ﮔﺮﻓﺖ و ﺑﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺖ ﻟﻲ ﻟﻲ اﺯ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺘﻪ ﭼﺘﺮ, ﭼﺘﺮ ﺳﺮﺧﺎﺑﻲ ﺑﻪ ﻫﻮا ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ.

-ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺬاﺭﻱ ﺑﺎﺩ, ﭼﺘﺮﺕ ﺭﻭ ﻫﻤﺮاﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺒﺮﻩ.

اﻣﻠﻴﺎ ﺁﻫﺴﺘﻪ اﻳﻦ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺭا ﻧﺠﻮا ﻛﺮﺩ.

-ﺁﺭﻩ ﺁﻣﻴﻞ. ﺑﺎﻳﺪ اﺯ ﺧﻴﺲ ﺷﺪﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﻱ.

اﻣﻠﻴﺎ ﺗﻜﻪ اﻱ اﺯ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺷﺐ ﺭﻧﮕﺶ ﺭا اﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺭاﻧﺪ و ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻘﻲ ﻛﺸﻴﺪ. ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﻪ ﺭﻳﻞ ﻧﻴﻤﻪ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﻗﻂﺎﺭ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ :
-ﻧﻆﺮﺕ ﭼﻴﻪ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺻﺪاﻱ ﺳﻮﺕ ﻳﻪ ﻗﻂﺎﺭ, ﺭﻭﻱ ﺭﻳﻞ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺑﺪﻳﻢ?!
-ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﻴﻔﺘﻪ ﺑﺎﺧﺘﻪ!
-ﻳﭗ! ﺷﺮﻭﻉ ﻛﻨﻴﻢ?!
-ﺷﺮﻭﻉ ﻛﻨﻴﻢ!

ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻮﻧﺎ ﺑﻨﺪ ﺑﻮﺕ ﻣﺸﻜﻲ ﺭﻧﮕﺶ ﺭا ﻣﺤﻜﻢ ﻛﺮﺩ و اﻣﻠﻴﺎ ﺑﻨﺪ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﺯ ﻛﻔﺶ اﺳﭙﺮﺗﺶ ﺭا ﺩﻭﺭ ﺳﺎﻕ ﭘﺎﻳﺶ ﮔﺮﻩ ﺯﺩ و ﺑﻌﺪ... ﻫﺮ ﺩﻭ ﭘﺎﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭا ﺑﻪ ﺳﺴﺘﻲ اﻣﺎ ﻗﺎﻃﻌﺎﻧﻪ ﺭﻭﻱ ﺭﻳﻞ ﻓﺸﺮﺩﻧﺪ. ﺑﺎﺯﻱ ﺳﺎﺩﻩ اﻱ ﺑﻮﺩ...

"ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻌﺎﺩﻟﺸﺎﻥ ﺭا ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ."



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۴۱ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۱:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5646
آفلاین
-نمی تونه! غیر ممکنه ارباب! نمی تونه!

لرد سیاه نگاه سردی به مرگخوار انداخت.
-دقیقا چرا؟

مرگخوار کمی این پا و آن پا کرد. مردد بود. نمی توانست تصمیم بگیرد که حرف دلش را بزند یا نه. ولی مخاطبش لرد سیاه بود. یک جادوگر قدرتمند. حتما درک می کرد. حتما نظر او هم همین بود. دل به دریا زد.
-چون...چون اون یه ساحره اس! ضعیفه ارباب. ترسوئه. جا می زنه. ول می کنه. فرار می کنه.

چهره لرد سیاه همیشه رنگ پریده بود. در حالت خشم، شادی و غم! شاید برای همین معمولا نمی شد احساسش را از چهره اش حدس زد. ولی چشمانش...با وجود شکل ظاهری غیر عادی، احساسی عمیق داشتند. و مرگخوار، در اولین نگاه خشم عمیقی را در چشمان اربابش دید. فقط خشم نبود...خشمی آمیخته با ناامیدی...تاسف...و تحقیر!

لرد سیاه نگاه تحقیر آمیزش را به مرگخوار انداخت.
-از روزی که ما اینجا بودیم ساحره ها کنارمان بودند. پا به پای ما...پا به پای شما. برخلاف ادعایی که چند ثانیه قبل مطرح کردی، نه جا زدند، نه ترسیدند و نه کاری را نیمه کاره رها کردند. گول ظاهر ظریف و کم ادعای ساحره ها رو نخورید. ابعاد روح، ارتباطی با جسم نداره. ما از ساحره هایی که همراهمان بودند چیزی جز وفاداری، مقاومت و صبر ندیدیم.

کمتر پیش می آمد که لرد سیاه مستقیما از کسی تعریف کند. ولی این بار فرق می کرد.
او به یاد تک تک ساحره هایی افتاده بود که در این راه همراه و هم قدمش بودند. ساحره هایی که احساسات لطیف و روح شکننده شان را پشت حصاری از مقاومت پنهان کرده بودند. ساحره هایی از جنس فولاد. مرگخوارانی که گاهی در مقابل شجاعت و از خودگذشتگیشان احساس حقارت می کرد. گرچه هرگز جرات نکرده بود با صدای بلند به این موضوع اعتراف کند. اولین داوطلب ها، جنگجوهای خط مقدم ارتشش، و آخرین سربازانی که در میدان جنگ در کنارش باقی مانده بودند...
حضور ساحره ها خیلی پررنگ تر از آن بود که قادر به نادیده گرفتنشان باشد.
حالا نوبت او بود که با خودش بجنگد...با غروری که مانعش می شد که از کسی تعریف کند.
و جنگید...
و پیروز شد...

-ما بیشتر از چشمانمون بهشون اعتماد داریم! به همه یاران ساحره مان. ما به همشون افتخار می کنیم. حالا برو بیرون!


nanaenesriorsbecekmitglideigb


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵ دوشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۵

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
یک گروگان تا کجا می تواند تحمل کند؟!

- عمرا اگه من این کار را انجام بدم.

اورلا که حالا آزاد شده بود خودش را روی تخت انداخت و به چهره های خشمگین های مرگخوار نگاه کرد.

- بیا لاک بزن ببینم. امروز باید رنگین کمونی باشه. :vay:
- جان؟

تا اورلای بیچاره به خودش آمد لاک های رنگارنگی را در بقل خود دید و طولی نکشید که هزار کفش نیزبه لاک ها اضافه شدند.

- تازه باید کفش های لاله رو پاش کن. اولش برو برام هات چاکلت درست کن.
- منم برا اولین بار هات چاکلت میخوام.
-

سوزان و دای:

-

سوزان و دای: ساکت!

دای ادامه داد:
- خیلی دوست داری ارباب در جا بکشتت؟
- راست میگی دای. مرگخوارا چی؟

اما اورلا با شنیدن این حرف ها نه تنها نترسید به جاش خیلی هم خوشحال شد. فکری به سرش زده بود.
- خب پس من یه چیزایی رو از بیرون میخوام که اینجا پیدا نمیشه.

دای و سوزان نگاهی معنادار به یکدیگر کردند و باز به اورلا نگاه کردند که حالا بلند شده بودند.
- دای من برا هات چاکلت شیر، قهوه و چیزی که باهاش گرمش کنم میخوام خب. تو کجا درست میکردی؛ بیرون دیگه؟ باید وسایلشو برام بیاری.

دای نگاهی به سوزان حاکی از "نجاتم بده" کرد. او از آن خون‌آشام های خسته بود چطور میتوانست این کار ها را انجام دهد. بالاخره تسلیم نگاه "من چیکار کنم" ـسوزان شد و از اتاق بیرون رفت.

اورلا نگاهی رضایت آمیز به در اتاق انداخت و سپس به چشمان سوزان زل زد.
- خب ببین من برا لاک زدن ناخن های تو هم یه طرح میخوام که از روش لاک ‌تو رو بزنم و هم لاک پاکن که اگه خراب شد درستش کنم.
- ولی... :worry:
- ولی نداره دیگه. راستی چقدر هوا گرمه میتونی پنجره رو باز کنی؟ اگه گرمم بشه دیگه کاری از دستم بر نمیادا.

سوزان نمیدانست برود، بماند، اورلا را بسوزاند، نسوزاند که بالاخره بعد از باز کردن پنجره از اتاق خارج شد.

اورلا لبخندی که نه، خنده‌ای آرام کرد و کنار پنجره ایستاد و از آن بیرون رفت و روی لبه‌ی آن نشست و پاهایش را آویزان کرد. چوبدستی سوزان روی میز بود. آن را برداشت و تنها یه ورد خواند و دوباره آن را با چنگال هایش رو میز گذاشت. تنها باید یک کار میکرد، پر میزد!


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۱/۹ ۱۳:۴۰:۱۷

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱ یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۵

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
- گروگان گرفتــــــم! آخ جوووووووون!

دای که تحت هیجانات سوزان بعد از مدت ها از حالت همیشه پوکرفیس خود درآمده بود، دوباره به اصالت خویش برگشت و گفت:
- خب حالا باید باهاش چیکار کنیم؟

سوزان که معلوم بود خودش هم تحت هیاجاناتش اصلا به این مرحله فکر نکرده است، به اورلا که مثل عقاب درون دام افتاده تکان می خورد، نگاه کرد.

- خب...فعلا بهتره قایمش کنیم.

اتاق سوزان

گروگانگیرهای خفن که با توسل به زیرپیرهنی آبی مرلین و نذرِ یک بسته خونB+ و یک قوطی رنگ سبز برای ژوپیتر، گروگان خود را وارد اتاق کرده بودند از شدت خستگی مردند.

هار هار شوخی کردم. زنده مانند.

- خب حالا قایمش کردیم. مرحله بعد چیه؟

دای هرگز فیلم مشنگی ندیده بود. البته اگر هم دیده بود، احتمالا محفل نمی توانست در ازای اورلا چیزی جز پشمک حاج آلبوس ا... بدهد! ولی سوزان مثل این که ایده های خیلی خوبی داشت!

- جورابامو بشوره؟
-
- برام لاک بزنه؟
-
- دیگه شبا قبل خواب که برام قصه بخونه.
-

بیچاره اورلا!

دای هم که کم کم اثرات خستگی در حال ترک کردن مغزش بودند، ایده های ناب خودش را رو کرد.
- باید برام هات چاکلت درست کنه.
- اول کارای من.
- بره شکار.
- اول کارای من.
- بند کفشای لاله رو ببنده.
-
-
- بــــــــــســــــــــــــه!

یک گروگان تا کجا می تواند تحمل کند؟!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۵

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۳۰:۳۳
از تو خیابون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
خانه ی ریدل - اتاق سوزان بونز

سوزان با کلافگی قلمو را به سمت پنجره ی بازِ اتاقش پرتاب کرد و قلمو با افکت "ویـــــــــــژژژژ" و سپس "پـَ !" به پایین سقوط کرد.
- آآآآآآی!

خانه ی ریدل - کنار شومینه ی اتاق پذیرایی

دای لوولین بر روی کاناپه ی کنار شومینه لم داده بود و هات چاکلت نود درصدی اش را می نوشید و همزمان هزارپای خفته بر روی شانه اش را نوازش می کرد.

- دای بیا بریم هاگزمید. حوصله م سر رفته.

دای نگاهی به سوزان انداخت، نگاهی به فنجان توی دستش، و سپس نگاهی به لاله. و دوباره نگاهش را به سوزان دوخت.
- بریم خب. یه حسی بهم میگه امروز یه روز متفاوته.

دهکده ی هاگزمید - کوچه ی شیخ سفلی و برادران به جز داداش کوچیکه

دای و سوزان با قدم های آهسته عرض کوچه را می پیمودند و از همبرگر هایشان لذت می بردند. به آن سوی کوچه که رسیدند شخصی توجه سوزان را به خود جلب کرد. از حرکت ایستاد. آستین ردای دای را کشید و او را نیز متوقف ساخت.
- چی شد...
- هیــــس! اونجا رو!
و با حرکت سر به آن شخص اشاره کرد. دختری با ردای آبی رنگ مایل به نفتی، با دستکش هایی بلند و شنلی سیاه رنگ که کلاهِ آن صورتش را تا نیمه پوشانده بود. دخترک که تازه از مغازه بیرون آمده بود، همانجا جلوی در مغازه ایستاد و به اطراف نگاه کرد.
- عه تنهای تنهام. چرا هیشکی تو کوچه نیست؟

سوزان با صدای آرام رو به دای گفت:
- بیا بریم. یه نقشه دارم.
و سپس به سمت آن دختر، اورلا کوییرک، حرکت کرد. دای کمی مکث کرد تا ببیند می تواند به نقشه ی سوزان پی ببرد یا نه.

سوزان به دنبال اورلا که حالا به راه افتاده بود، حرکت کرد و همانطور که او را دنبال می کرد، گفت:
- مگه من مُردم که بذارم تو تنها بشی؟ هنو کلی طلسم مونده که تمرینشون نکردم. بیا اینجا کارت دارم.

اورلا از حرکت بازایستاد. خشکش زده بود. کمی مکث کرد تا آرامش خود را بازیابد. سوزان فاصله اش با او را پیمود و رو به روی او ایستاد.
اورلا با دیدن سوزان بونز، دوست صمیمی دوران هاگوارتزش، و پشت سر او دای لوولین، هم گروهی اش در هاگوارتز، جا خورد. کمی ظاهر سوزان را بر انداز کرد و سپس پوزخند زنان گفت:
- عمراً سوزان! برو اونور تا ذات نداشته ی سیاهم فوران نکرده.

دای با گام های بلندی خود را به آن ها رساند و گفت:
- ذات سیاه؟ من از اولشم می دونستم عشق محفلی چیزی جز اختلالات هورمونی نیس.
سوزان افزود:
- ذات نداشته که فوران نمیکنه. شما بیا، حالا یه جوری کنار میایم با هم.
و سپس چند قدم جلوتر رفت. به دنبال او، اورلا چند قدم به عقب برداشت.
- نمیام. نمیـــااام!
و پا به فرار گذاشت.
سوزان نیز به دنبال او. هی این بدو، آن بدو.

- دای بیا کمکم کن. می خوام غارتش کنم به غنیمت ببرمش.
- اومدم ببریمش.

بعد از کمی تعقیب و گریز، سوزان ایستاد تا نفسی تازه کند. اورلا نیز آهسته تر می دوید و دای همچنان با خستگی به دنبال اورلا می دوید.
- دای اونو ولش کن. بپر یه فرقون بیار!

اورلا که حالا متوقف شده بود، و دای نیز با فاصله ی کمی از او متوقف شده بود، گفت:
- نمیاااااام! من با فرقونم نمیام!
دای اضافه کرد:
- فرقون چیه باو. دهنشو ببند من میزنمش زیر بغلم می بریمش.
- نهههههه!
- آآآآآآی نفس کِــــــش!
- نیاین جلووو!
- اوومددددددم!

اورلا می خواست استارت دویدنش را بزند که چیزی به یاد آورد.
- اصلا من پرواز می کنم! دستتون این بالا به من نمیرسه.

اورلا کمی به سمت خورشید درخشان بال بال زد که ناگهان...

"ویــــــــــژژژ... پـَ!"

- زدمش! زدمـــــش!
و به دنبال آن...
- آیـــــــی!
و باز هم به دنبال آن...
- گروگان گرفتیــــم! آخ جوووون!






تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۰۴ چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۹:۴۰
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 750
آفلاین
در تاریک ترین بخش خیابان قدم بر می داشت. صدای برخورد آخرین شیشه های معجون پنهان شده در ردایش تنها صدایی بود که سکوت تلخ خیابان را می شکست. به مسیرش توجهی نداشت. قدم هایش و ناخود آگاه ذهنش او را به مسیر درستی می بردند. آن قدر این مسیر را با احساسات گوناگون و متفاوتی طی کرده بود که برای رسیدن به مقصدش به هیچ تمرکزی نیاز نداشته باشد. یک سال گذشته را به یاد آورد. سالی پر از حوادث گوناگون... تلخ و شیرین!

خاطراتش او را به ابتدای سال بردند به شروع رویایی و پر از شادی اش! روزی که با شادی بسیار نزد لرد رفته بود و با غافلگیری تمام لرد او را به سمت چتر داری خودش برگزیده بود. روزهای بعد از آن شاد ترین سال نوی عمرش بودند. پر از هیجان و پر از خاطرات خوب در کنار لرد و مرگخواران.

با آغاز تابستان برای تدریس در هاگوارتز دعوت شد و حتی در یک غافلگیری لرد برای بازدید از کلاسش به هاگوارتز آمده بود. با پایان هاگوارتز و دیدن پیشرفت دانش آموزان کلاسش بهترین هدیه را گرفته بود.

کوییدیچ، هالویین و بسیاری از مناسبت های دیگر که در یک به یک آن ها بهترین خاطرات سال را رقم زده بود. تک تکشان را به خاطر می آورد. جزئیات همه را به طور دقیق در خاطرش داشت و برای مرور آن ها به هیچ قدح اندیشه ای نیاز نداشت. با یاد آوری اولین خاطراتش و اولین روز هایی که مرگخوار شده بود لبخندی بر لبش نشست.

اولین ماموریتش را به خاطر آورد که پس از انجام آن با اشتیاق به خانه ریدل بازگشته بود تا با اشتیاق زیاد آن را به لرد تقدیم کند. پس از ورودش با صحنه عجیبی مواجه شده بود. خانه ریدل که همواره پر از شور و اشتیاق و سر و صدای آدم مختلف آن بود ساکت بود. اعضای آن حتی از دیوار های خانه هم ساکت تر شده بودند. هکتور نگاهی پرسش گرانه به آن ها می کرد و پاسخی نمی یافت. مستقیم به اتاق لرد رفته بود و اتاق خالی بود... دلیل آن سکوت و سرما نبود لرد بود. بدون لرد خانه ریدل بی معنا بود. این را هر مرگخواری به خوبی میدانست. این لرد بود که به مرگخواران روح و معنا می بخشید. حکم اثبات این جمله، بازگشت لرد به خانه ریدل در روزهای پس از آن بود. روز هایی که برای مرگخواران سخت و کابوس وار بود. روز هایی که با بازگشت لرد به روز هایی شیرین و پر خاطره تبدیل شدند.

اولین ماموریتی را که خراب کرده بود به یاد آورد. نمی دانست چطور باید این را به لرد بگوید. اولین شکستش بود و اولین بای که با شکست مقابل لرد قرار می گرفت. و واکنش لرد برایش از شکنجه هم دردناک تر بود. لرد تنها گفته بود که به او اعتماد کرده بود و او این اعتماد را خراب کرده بود. این تنها جمله ای بود که لرد گفته بود و پس از آن مرخصش کرده بود. اما همین جمله کافی بود تا تلاشی بی پایان را آغاز کند و در مدتی کوتاه بتواند به چندین موفقیت پیاپی دست پیدا کند.

اعتماد لرد از هر چیزی مهم تر بود!

اعتماد! با یادآوری این کلمه هجوم خاطرات تلخی را به ذهنش حس کرد که در تمام مدت سعی در دور کردن آن ها از ذهنش را داشت. اتفاقات تلخ، شکست های متوالی و... و از دست دادن اعتماد لرد!

قدم هایش کند شده بودند. حس می کرد توان قدم برداشتن را ندارد. به سختی پاهایش را روی زمین می شکید و به جلو گام بر می داشت. با یاد آوری دلیل این همه مدت دوری از خانه اش، خانه ریدل، تمام بدنش به لرزه افتاده بود. ماه ها دوری... ماه ها سختی و تلاش برای این لحظه. برای لحظه ای که بتواند بازگردد و تلاش کند تا دوباره جایگاه قبلی خودش را به دست بیاورد.

تشویش و نگرانی اش مانع از این شد تا متوجه گذر زمان و تاریکی کامل هوا شود. گام های سنگینش جلو در قصر ریدل متوقف شد و تازه آن موقع بود که به خودش آمد و فهمید به مقصد رسیده است. دستش را جلو برد و به آرامی در را گشود. سکوت حاکم بر خانه سکوت ترسناکی بود. سکوت ترسناکی که پیش از این تنها یک بار تجربه کرده بود. همه وسایل خانه مرتب به نظر می رسیدند. ظاهر اتاق ها طوری بود که انگار ثانیه هایی پیش همه اعضا به یک باره آنجا را ترک کرده بودند.

امیدوارانه از پله ها بالا رفت. مقصدش واضح بود... اتاق لرد! جلو در اتاق لحظه ای متوقف شد. از این اتاق هم خاطرات به قدری فراوان و متعدد بود که مرور همه آن ها با جزئیات ممکن نبود. ورود های دزدکی اش به این اتاق، خشمگین شدن لرد و مهم تر از همه روزی که مرگخوار شده بود... با به خاطر آوردن آن ها امید و قدرت را حس کرد که از درون وجودش بالا می آمد و به او قدرت می داد. دستش را جلو برد و در را باز کرد.

اتاق هم مانند سایر بخش های خانه خالی، دست نخورده و مرتب بود. مشخصا آنجا هم به تازگی ترک شده بود و او می توانست حدس بزند که احتمالا لرد و مرگخواران برای ماموریتی آنجا را ترک کرده بودند. گام هایش حالا محکم تر از پیش بودند. جلوتر رفت و درست مقابل صندلی لرد متوقف شد. نگاهی سرشار از علاقه و احترام به آن کرد و مقابل صندلی خالی زانو زد. باید منتظر می ماند. بدون مرگخواران هیچ چیز معنا نداشت.

اعتماد لرد از هر چیزی مهم تر بود!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۱:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5646
آفلاین
-مرگ و پریشانی و بدبختی! آینده شما رو تیره و تار می بینم.
-کی چیز دیگه ای دیدی! اوه...بله...قرن ها پیش یه بار تولد اون پسره رو هم پیشگویی کردی...

سیبل تریلانی دستپاچه شد...این مشتری با بقیه فرق می کرد. این یکی رحم نداشت. و با شنیدن جملات پر عمق و سنگینی که سیبل از کتاب "پیشگویی در ده گام" پدر بزرگش حفظ کرده بود، هیجان زده نمی شد. هر لحظه ممکن بود با یک طلسم سیبل را روانه دیار مرلین کند. کمی فکر کرد...لرد سیاه خواهان چه چیزی بود؟
-خب...کمی بیشتر که دقت می کنم دختری رو می بینم ارباب! دختری که زاده خواهد شد و به حکومت ارتش سیاه پایان داده خواهد داد.

سیبل احساس کرد فعل جمله پایانی اش ایرادی دارد. ولی این تنها چیزی نبود که فراموش کرده بود. برای همین با دیدن چهره بی تفاوت لرد، جمله اش را از سر گرفت...ولی این بار با صدایی دورگه شده!
-دختری رو می بینم ارباب! دختری که زاده خواهد شد و به حکومت ارتش سیاه پایان داده خواهد داد.

-خب؟

سیبل بیشتر دستپاچه شد. پیشگویی بهتری دم دست نداشت! همین یکی را هم سیزده سال بود خرج می کرد. و ظاهرا لرد سیاه دیگر خریدار این یکی نبود.

-دیگه چی؟ درست نگاه کن ببین چی هست.

سیبل به گوش بلورینش خیره شد...و تنها چیزی که دید چهره کج و معوج شده خودش بود. بیشتر دقیق شد و موفق شد چروک جدید گوشه چشمش را کشف کند. باید معجون دیگری از هکتور می گرفت. معجون های قبلی فقط چروک ها را عمیق تر کرده بودند. البته هکتور گفته بود به مرور زمان داخل تک تکشان را پر...
-هیچی نمی بینی...نه؟

سیبل از جا پرید! حضور وهمناک مهمان ناخوانده اش را فراموش کرده بود.

-هیچی عوض نمی شه؟ هیچ تغییری وجود نداره؟ همه چی همینطور می مونه؟ همینقدر ...ناعادلانه؟...هیچی سر جای خودش نیست.

سیبل آرزو می کرد لرد شخص دیگری را برای درد دل انتخاب کرده بود. ولی هر شخص دیگری که جای سیبل بود هم همین آرزو را می کرد. لرد سیاه هم این را خوب می دانست. برای همین غر نمی زد. گله نمی کرد. آه نمی کشید. درد دل هم نمی کرد...
و گاهی به مرحله انفجار می رسید.

سیبل متوجه شده بود که لرد در گوبی بلورین بی مصرفش به دنبال پیشگویی نیست. جادوگر سیاه فقط به دنبال اندکی امید می گشت.

امید چیزی بود که در بساط سیبل یافت نمی شد.

جادوگر از جا بلند شد...و سیبل نفس راحتی کشید. این بار هم جان سالم به در برده بود. باید جملات بیشتر و جذاب تری حفظ می کرد.

به محض خروج لرد سیاه حرکت خفیفی در گوی بلورین دید...مثل یک موج...و بعد تصویری واضح تر!

-ما غمگینیم! می فهمی؟...چیزی نگو...مهم نیست. مثل همیشه. عادت کردیم به سکوت. به این که دیگران در مقابلمون سکوت کنن. بعضیا از ترس و بعضیا از احترام...بعضیا هم از نفرت. در کمین لحظه ای برای حمله. ولی تو مجبوری گوش کنی. بدون عکس العمل. ما از اینم خوشمون نمیاد...ولی چه کنیم؟ کجا بریم؟ آوازه شهرت ما همه جا پیچیده... ما مجبوریم در نقشمون باقی بمونیم. این ماسک رو می بینی؟ نمی بینی! حق داری نبینی! چون جزئی از ما شده! تحملمون تموم شده...و تو همینطور سکوت کن.

سیبل به لرد سیاهی خیره شده بود که مشتش را بی محابا به صورت مخاطب سفید رنگش می کوبید...و دیواری که همچون همیشه ساکت بود.

کار گوی بلورین پیشگویی بود...پس هنوز این اتفاق نیفتاده بود.
سیبل می دانست که لرد سیاه در آن لحظه در حال رفتن به سمت دیوار اتاقش است. برای درد دل...


nanaenesriorsbecekmitglideigb







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.