جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  104 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  193 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1398 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- یاران ما پیشنهادهای بسیار خوبی دادید. حال ما باید شرورانه ترین آن را انتخاب کنیم!
- ارباب، مال من بهتر از همه ست. مال من رو انتخاب کنید.
- نه خیرم! مال من از مال تو قشنگ تر بود!
- کی گفته؟ ارباب خودشون می دونند که مال من بهتر بود! مگه نه ارباب؟
- الان ارباب واسه من رو انتخاب می کنند.
- نمی کنند!
- می کنند!
- نه! کسی اصلا از تو نظر نمی خواد!

مرگخواران به جان یک دیگر افتاده بودند و سر اینکه لرد چه پیشنهادی را انتخاب می کند، بحث می کردند.

- کافیست! می گوییم دیگر کافیست!

اما مرگخواران آنقدر سرگرم جر و بحث کردن، بودند که صدای لرد را نشنیدند.

- گفتم دیگر کافیست! تمامش کنید!

لرد چنان فریادی سر مرگخواران کشید که تمام مرگخواران فراموش کردند داشتند راجع چه حرف می زدند.

- وقتی می گوییم بس است، یعنی دیگر بس است! لازم نکرده شما به من بگویید چه چیزی را انتخاب کنم و چه چیزی را انتخاب نکنم!

مرگخواران همه سر هایشان را پایین انداختند و حرفی نزدند.

- تام، فرزندم! چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینطور فریاد می کشی؟
- به تو مربوط نمی شود که ما چه می کنیم پیرمرد! اصلا تو اینجا، در پشت صحنه چه می کنی؟
- تام تو هنوز هم که هنوزه یاد نگرفتی به بزرگتر از خودت احترام بذاری!؟ من صدای داد و فریاد شنیدم اومدم تا مشکلی که برات پیش اومده رو حل کنم...
- ما خودمان می توانیم مشکل خودمان را حل کنیم; نیازی به کسی نداریم که در کارمان دخالت کند!
- تام به معلم سابقت احترام بذار و بگو چی شده.
- مقام من بیشتر از آن است که بخواهم به توی پیر احترام بگذارم.
- اشتباه نکن تام! تو هنوز به اندازه من، ریش سپید نکردی پس می توان نتیجه گرفت تو هنوز به مقامی که من در آنم دست نیافتی.
- من به فراتر از آن دست یافتم پیرمرد!

با این حرف ولدمورت، یک محفلی سریع پرسید:
- شما که به مقام پرفسور دست پیدا نکردید چه جوری به فرا تر از آن رسیدین؟

هنوز لرد چیزی نگفته بود که بلاتریکس کروشیویی نثار محفلی کرد و گفت: اینطوری!
- ممنونم بلاتریکس!
- خواهش می کنم سرورم! حقش بود که بهش آودا می زدم ولی دلم براش سوخت.
- لازم نیز دلت واسه ما بسوزه!

جمعی از محفلی ها چوبدستی به دست روبه روی مرگخواران ایستادند، البته مرگخواران نیز بیکار نماندند و آنها نیز چوبدستی
های خود را بیرون کشیدند. دوباره دعوا بین دو جبهه شروع شد.

- هرچه می کشیم از دست این محفلی ها می کشیم. اگر هری پاتر فرار نکرده بود تا به حال نمایشمان به اتمام می رسید.
- تام، هری فرار نکرده...
- چرا، کرده است! همیشه همین کار را می کند.
- باز هم که دروغ گفتی تام. مثل همون شبی که تو جسد هری رو بین مردم آوردی و گفتی داشته از هاگوارتز فرار می کرده.
- خب داشت فرار می کرد! اصلا بی خیال آن شب. اگر راست می گویی که فرار نکرده پس او اکنون کجاست؟
- اصلا تو به هری چی کار داری؟
- بر طبق نام نمایش برای اجرا نمایش، به یک هری پاتر نیاز داریم.
- مگه نشنیدی که مدیر چی گفت!؟ هر کسی باید نقش خودش رو بازی کنه و از گروه دیگه کمک نخواد.
- چه کسی گفت که ما از محفلی ها کمک خواستیم!؟
ما فقط گفتیم هری را به ما بدهید.
- تو حق نداری یکی از اعضا محفل رو ببری.
- من هر کار دلم بخواهد می کنم پیرمرد!
- تام مودب باش! درضمن من پیرمرد نیستم!
- هستی! تو یک پیرمرد فرتوت و ناتوانی!
- تام فرزندم.حرفت رو پس بگیر!
- نمی گیرم پیرمرد!
- تام...
- ساکت باشید!

با شنیدن این جمله تمام صدا ها خوابید. مرد سبیل کلفت که دوباره وارد سالن شده بود با عصبانیت به سمت ولدمورت و دامبلدور آمد.

- چرا شما نمی تونید آروم باشید؟ باید مثل سال اولی ها ارشد بالای سرتون باشه؟ بلد نیستین تئاتر بازی کنید؟

این حرف مرد، بد جور به ولدمورت و مرگ خواران برخورد. آنها خیلی خوب بلد بودند تئاتر بازی کنند.

- چه طور جرئت کردی به ما بگویی که نمی توانیم تئاتر بازی کنیم!؟ ما خیلی هم خوب بلدیم این کار را انجام دهیم ولی فقط مشکل کمبود هری پاتر داریم.

مرد سبیل کلفت با عصبانیت درحالی که زیر لب غر می زد به سمت جمعیت مرگ خواران رفت و دستش را داخل جمعیت فرو برد.

- الان مشکلتون رو حل می کنم!

مرد دستش را از لا به لای جمعیت بیرون آورد، دست فرد دیگری در دستش بود. مرد نگاهی به صاحب آن دست انداخت.

- آهان خودشه! همین خوبه!
- چی؟ من واسه چه کاری خوبم؟
- واسه ی ایفای نقش هری پاتر.
- چی؟ یعنی من... من... یعنی من تام جاگسن معروف، نقش اون پسره پاتر رو باید اجرا کنم؟
- بله! درکش خیلی سخته!؟
-آخه کجای من شبیه اونه؟ من از هری جذاب ترم! چرا من با این جذابیت، باید خودم رو شبیه هری، با اون زخمش بکنم؟
- واسه اینکه مجبوری!
- کی گفته مجبورم؟
- من می گم!

جینی از میان جمعیت برخاست و گفت:
- خیلی هم دلت بخواد! هری خیلی از تو خوشگل تر و شجاع تره!

تام بدون توجه به جینی آهی از ته دل کشید.

- آخه... آخه من چه گناهی کردم که باید به این بلا دچار بشم!؟
- ساکت! کسی بین شما گریم کردن بلده؟

کراب که با شنیدن این کلمه بسیار مسرور شده بود گفت:
- من! من! من بلدم!
- پس زود باش برو به کار گریم کردنت برس. این (درحالی که به تام جاگسن اشاره می کرد) رو هم ببر مثل هری پاتر کن. زودباش!

کراب فوری دست تام را گرفته و او را به پشت صحنه برد. مرد سبیل کلفت هم که مانند هرکول پوآرو گوشه سبیلش را می کشید لبخندی زد.

- به این می گن مدیریت بحران. یاد بگیرید!... دیگه منتظر چی هستید همگی بشینین سرجاهاتون! تا نمایش شروع بشه.

مرد این را گفت و از سالن خارج شد.




تا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1398 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-دست نگه دارید! درهای سالن را ببندید...او گریخت!


به دستور لرد سیاه، مرگخواران دست نگه داشتند و سالن داران در ها را بستند.
همگی به این صحنه عادت داشتند. هری پاتر همواره می گریخت.

ورژن سیاه نمایش برای لرد بسیار مهم بود. باید درست و صحیح اجرا می شد...و برای این کار احتیاج به هری پاتری خوب و باورپذیر همراه زخمی روی پیشانی داشتند.

لرد سیاه و مرگخواران نمی دانستند هری پاتر موفق به خروج از سالن تئاتر شده یا نه؛ برای همین، چاره ای جز تحقیق نبود.

-ارباب پیشنهادی دارم. نارسیسا رو مامور کنترل کنیم. خیلی خوب تشخیص می ده. بره ببینه هری پاتر بین جمعیته یا نه. دراکو رو هم می تونه با خودش ببره.
-ارباب من پیشنهاد دیگه ای دارم. شما رو بذاریم توی سینی و بین جمعیت بچرخونیم. هر جا یکی فریاد "آی زخمم" سر داد، می فهمیم که کله زخمی اونجاست.
-ارباب، برین تو ذهنش و بگین اگه نیاد جینی رو همین جا سر صحنه رنده می کنین. تا اون موقع من جینی رو گروگان می گیرم.
-آینه نفاق انگیز نشونش بدیم، خودش میاد می شینه جلوش.


پیشنهاد ها به نظر لرد سیاه، بسیار خوب و کارآمد بودند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 مهر 1398 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران هر کدام گوشه‌ای از صحنه تئاتر، با شور و شوق شکست دادن محفلی‌ها، منتظر اجرای نمایششان بودند و هر از گاهی برای محفلی‌ها نیز زبان درازی می‌کردند.

-خب یاران ما! شروع کنیم.
-شروع کنیم، شروع کنیم! من لرد می‌شم!

نگاه خشن، تند و تیز لرد سیاه، فرو رفت در چشم و چال یار مذکور. او آب شد و در صحنه نمایش فرو رفت.

-هرکس نقش خودش! شروع کنیم یاران وفادار ما!
-ببخشید! پس هری پاتر کی باشه؟ نمایش نمایش هری‌پاتر و لرد‌سیاهه دیگه!

نکته حائز اهمیتی بود که باعث شد نگاه مرگخواران و محفلیان به هری‌پاتر نشسته بر صندلی دوخته شود.
هری پاتر به محض اینکه دو ناتی‌اش افتاد که قضیه چیست، با ذکر «آی زخمم... وای خدا زخمم!» خود را گم و گور کرد.

شرط اجرای نمایش مشخص و واضح بود. هرکس باید نقش خودش را بازی می‌کرد. لاکن نیاز به هری‌پاتر داشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: پنجشنبه 4 مهر 1398 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
درحالی که همه داشتن با هم جر و بحث می کردن، رییس سالن وارد شد. با توجه به جمله آخر پست قبلی" فقط مرلین می تونه وساطت کنه" همه فکر کردن مرلین اومده.
- ساکت! این چه وضعشه؟
همه ساکت می شن. لرد هم اولش همین کار رو می کنه ولی بعد یادش می افته که اربابه.
_ ما هرگز سکوت نمی کنیم ای مرلین ملعون.

رییس سالن که اتفاقا خیلی سبیل کلفته نگاه چپی به لرد می کنه. ولدمورت نکه بترسه یا به حرف مرد گوش بده بلکه صلاح می دونه که سکوت کنه. پاهاش رو هم فقط برای اینکه حوصله ش سر نره تکون می داد و اصلا نمی لرزید.


- خب حالا یکی بگه چه خبره؟
- - فرزندم ما می خوایم نمایش رو سفید برگزار کنیم تام نمی ذاره.
دامبلدور یه طوری حرف می زد انگار داشت پیش باباش چغلی می کرد.

- تام کیه؟
- اهم... تا وقتی ما هستیم نمایش سیاه پیش میره.
- تام تو هم قلب مهربونی داری من می دونم.
- صد دفعه گفتیم به ما این جمله رو نگو. چیز دیگه ای بلد نیستی؟

سبیل کلف بشکنی تو هوا زد.
- فهمیدم. شما دوتا جبهه ی چپ و راست هستید.
- - چپ شما یا چپ ما؟
-

نیم ساعت بعد

سبیل کلفت برگه های سفید نمایشنامه را به دست رهبر دو گروه داد.
- هر گروه جدا نمایش اجرا می کنه. اول چپ...
و به مرگخواران اشاره کرد.
- یه هفته وقت دارید. هر کاری دلتون می خواد بکنید. بعدشم راست...
و به محفلی ها اشاره کرد.
- فقط اسم هاتون رو تو نمایش عوض نکنید. تام همون تام و مثلا شما اسمتون چیه؟
- من؟ خالی!
- خالی؟ خالی هم همون نقش خودش رو بازی می کنه.
و بعد سبیل کلفت رفت تا هفته بعد بیاد و محفلی ها بی سر و صدا نشستن تو جایگاه تماشا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1398 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
_پایان.

تلق...تلق...تلق.
صدای دکمه های دستگاه تایپ در سالن تئاتر طنین می انداخت. آریانا که مسئول تایپ نمایشنامه شده، پشت میزی نشسته بود.
_پایان؟ ولی داستان که اینجا نباید تموم شه. الان وقت زنده شدن پاتره.

مرگخواران شروع به خندیدن کردند؛ البته نه با صدایی دلنشین، بیشتر شرورانه بود.
_فیس هیسسسفیس....فیسفیس.
_ها؟
_منظورش اینه که...نه این دفعه پاپا برنده میشه و دنیا در تاریکی فرو میره.

آملیا که با عصبانیت تلسکوپش را تکان می داد گفت:
_داستان باید واقعی باشه. باید محفلی ها برنده بشن، نه مرگخوارهای...

فنریر که چنگال هایش نمایان شده بود وسط حرف آملیا پرید:
_چی؟ چی؟ توهین می کنی؟ ارباب ببینش.

در آن طرف سالن بلاتریکس داشت سعی می کرد موهای گادفری را بکشد و ریچارد هم سطل آبی روی کریس خالی می کرد.
_خب ببین...اگه دکه نگهبانی دوست نداری می تونیم به کافی شاپی، چیزی بریم.

ماتیلدا سعی می کرد به رودولف بفهماند که او در گروه مخالف اوست، اما این اصلا برای لسترنج مهم نبود.
_آهای فرزندان روشنایی! بهتر است...

دامبلدور هیچ وقت نتوانست حرفش را تمام کند؛ چون حالا دعوایی بین دو جناح ایجاد شده بود که فقط مرلین می توانست وساطت کند تا تمام شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1398 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه گذشت و هیچ خبری نشد...کسی بر روی صحنه نیامده بود!
بلاخره طاقت لرد طاق شد و آریانا را صدا زد!
_آریانا؟
_بله ارباب؟
_برو پشت صحنه ببین چه خبره! چرا شروع نمیکنن؟
_چشم ارباب!

قبل از اینکه آریانا از لرد دور شود و به پشت صحنه برود، دامبلدور که میخواست جلوی لرد کم نیاورد، خواهرش را صدا زد!
_خواهر؟
_چیه؟
_
_چی؟

دامبلدور به اینکه چه بگوید فکر نکرده بود...او صرفا میخواست به لرد نشان دهد که آریانا خواهر اوست و او هم میتواند آریانا را صدا کند! اما حالا باید به یک جمله فکر میکرد تا به آریانا بگوید...
_عشق بورز!
_

آریانا در حالی که افسوس میخورد به پشت صحنه رفت و بعد از چند دقیقه به ردیف اول، همانجایی که لرد و دامبلدور نشسته بودند، برگشت و گفت:
_کسی نیست!
_یعنی چی که کسی نیست؟ پس کی میخواد نمایش رو اجرا کنه؟ ما رو اسکل میکنن؟
_تام...فکر کنم من میدونم موضوع از چه قراره!

لرد اما دوست نداشت که دامبلدور بداند و خودش نداند!
_من هم میدونم...ولی اول تو بگو ببینم بلدی یا نه!
_ما اینجا نیومدیم که نمایش رو ببینیم...بلکه قراره نمایش رو اجرا کنیم!

لرد کمی فکر کرد....حالا بهترین فرصت بود که خودش نمایشنامه واقعی داستان "لرد ولدمروت و هری پاتر" را بنویسد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1398 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان هنگام مردی که جلوی صورتش با کلاه جادویی پوشیده بود با یک گاری خیلی بزرگ و طلایی و زیبا و پر از خوراکی وارد سالن شد، به طرف محفلیون رفت و دستانشان را پر از خوراکی های گوناگون کرد و با این حرکت چشم تمامی مرگخواران در آورد، از کنار هر مرگخواران عبور میکرد پایش را با چرخ بزرگ گاری له میکرد تا اینکه که به گاری بانو مروپ رسید و با یک ضربه گاری را چپ کرد و قل خوردن و پایین رفتن آن از پله ها را تماشا کرد ، و بعد هم از روی بانو مروپ و بعد نجینی و بعد لرد رد شد و آنها را له کرد.
_انتقام شیرین است

در گوشه سالن که محفلیون نشسته بودند از حرکات ریچارد در شور و شعف غرق شده بودند و به ریش تمامی مرگخواران میخندیدند؛همچنین در گوشه دیگری مرگخواران بسیار اعصبانی بودند و در حال جمع کردن بانو مروپ ، نجینی و لرد بودند و نقشه انتقامی را در سر میپروراندند .
ریچارد در کنار پروفسور دامبلدور نشست و به مسمومیت آن پی برد ، برای همین نیز معجون ضد مسمومیت را از کیف چرمی درآورد و پروفسور دامبلدور داد.
در همان لحظه پیرمردی که از قرار معلوم یکی از بازیگران تئاتر آن ور ها بود وارد صحنه شد ، خیلی کند حرکت میکرد و تازه اول های راه را رفته بود.
_آخ کمرم گرفت

با این حرف در سالن پچ پچ های زیادی صورت گرفت و کلماتی مثل راه بیوفت دیگه، آخه این دیگه کیه؟ این از لاک پشت هم کند تره خطاب به پیرمرد گفته شد!
لحظاتی بعد پیرمرد بعد از ۱۵ دقیقه به میانه های صحنه نمایش رسید و سرش را بالا گرفت.
_محفلی بودن یا مرگخوار بودن مسئله این است!

پیرمرد این را گفت و سکوتی بر سالن حکم فرما شد.
جمعیت محفلی و مرگخوار ها همچنان پوکر بودند.
پیرمرد هم منتظر دست زدن و تشویق محفلی ها و مرگخوار ها بود ولی وقتی دید کسی تشویقی نکرد شروع به ترک صحنه کرد تا نمایش آغاز شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور

پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: جمعه 28 تیر 1398 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سالن تئاتر هاگزمید قصد داره نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" رو اجرا کنه.دو گروه سیاه و سفید(مرگخوارا و محفل) برای تماشای نمایش به سالن رفتن و برای همدیگه ایجاد مزاحمت می کنن.

* * *

مرگخوارها و محفلی ها با دقت زیاد، تمام حواسشان را به تئاتر جلب کرده بودند.

جیر جیر جیر جیر

_صدای چیه؟
_نمیدونم از اون پشته ظاهرا!

ناگهان همه ملت در آن تاریکی به ورودی تئاتر خیره شدند. از نور پشت در ورودی مروپ گانت با کلاه سر آشپز و پیشبند گل گلی نمایان شد.

جیر جـیــــــر جـیـــــــــر

ریموند از صدای چرخ دستی مروپ عصبی شده بود و شاخ هایش را به صندلی میخراشید.
آملیا تلسکوپش را در دستش فشرد و زیر لب شروع به غر زدن کرد.
_پناه بر نپتون... اگر گذاشتن یه تئاتر ببینیم!

مروپ دقیقا جلوی آملیا توقف کرد و دیدش را به صحنه تئاتر گرفت که باعث خشم بیشترش شد، درحالی که مشتاقانه اطرافش را به دنبال پسرش در تاریکی جست و جو میکرد، به رابستن لبخندی زد و در چرخ دستی اش، ظرف ساندویچ ها را گشود.
_رابستن فرزندم... اینم ساندویچ برای تو و بچه... الویه مخصوص با عسل!
_بانو مروپ ... ممنون بودن میشیم.

ساندویچ را در حالی که یک سانتی متر با نوک بینی آملیا فاصله داشت به دست رابستن داد.
آملیا بسیار گرسنه شد، یک عدد پیاز از کیفش در آورد و گاز زد؛ سپس با حسادت چشم غره ای به رابستن رفت.

_نوه عزیزم برات پیتزای خوشمزه مامان بزرگ آوردم با پنیر فراوون.
_پیتزا سسس فس!

چند محفلی پشت صندلی نجینی آهی از سر ضعف کشیدند.

همینطور که میگذشت بوی غذاها بیشتر در فضای تئاتر پخش میشد و ملت را دچار دل ضعفه میکرد، تئاتر بیشتر شبیه تالار عروسی هنگام خوردن شام شده بود!

بلاخره مروپ به صندلی لرد و دامبلدور رسید. لقمه بسیار بزرگی از انواع غذاها و دسرهارا به سمت پسرش گرفت اما دامبلدور که پیاز کفاف شکم گرسنه اش را نمیداد سعی کرد تا لقمه را از دست مروپ بگیرد که ناگهان مروپ محکم روی دستش زد.
_ریشو دستتو بکش از لقمه بچم... این فقط برا پسر دردونه منه... سرتم بگیر اونطرف ریشات نریزه تو غذای پسر گلم.

دامبلدور نگاهی با افسوس به لرد انداخت.

_خب ریشو ناراحت نشو...از اونجایی که من خیلی مادر دل رحمی هستم این لقمه هم مخصوص تو آوردم.

دامبلدور که بسیار گرسنه بود لقمه را گرفت و همان لحظه همه اش را یک دفعه قورت داد.
لرد نگاهی به مادرش که هنوز لبخندی شیطانی بر لب داشت و دامبلدور راضی و شادمان انداخت و بسیار تعجب کرد.

همان موقع چرخ دستی مروپ سر خورد و به دامبلدور برخورد کرد، پیرمرد نقش بر زمین شد همین که سعی کرد خودش را جمع و جور کند دوباره چرخ دستی برگشت و اینبار از رویش رد شد و او را با کف زمین یکی کرد، چند محفلی به سرعت خود را به او رساندند تا جمعش کنند و با پیاز هایشان احیا اش کنند! در همان حین تصمیم گرفتند حتما انتقامشان را در اولین فرصت بگیرند.

لرد از صحنه پیش رویش و له شدن دامبلدور لذت فراوانی برده بود اما هنوز آن لقمه که به دامبلدور داده شده بود را فراموش نکرده بود. به مادرش نگاهی انداخت و با صدای آرام پرسید:
_مادر... قضیه این لقمه چی بود؟!

مروپ هنوز لبخند شیطانی اش بر لبش بود.
_توش خربزه و عسله که ترکیبشون بسیار مسمویت زائه پسرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: چهارشنبه 15 خرداد 1398 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
چرا اینقدر دنیایمان را جدی میگیریم؟ چرا باید سر یک قضیه بیخود، بلا سر همدیگر بیاوریم؟ آیا یک صندلی اینقدر مهم است؟ چرا دیگر خود واقعیمان نیستیم؟ این بود آرمانهای مرلین؟ چرا اینقدر سریعپ عوض میشویم؟ چرا...

محفلیون و مرگخواران هرکدام به روش خود به سمت راوی هجوم بردند. پس از اینکه راوی را حسابی ادب کردند و دنیا را حسابی به کامش تلخ کردند تا بفهمد آدم باید گاهی هم حواسش به دنیایش باشد، برگشتند سر کار خودشان.

- عشق بورز، فرزند!
- حالا خوبه خودت قبل از همه رفتی سراغ طرف!
- خب حالا تا اینجای سوژه دامبلدور نبودم عیب نداشت، اینجاش اشکال داشت؟
- تا کی باید به مکالمات چرت و پرت ادامه بدیم؟ حوصلمون سر رفت!
- تا وقتی راوی جدید بیاد...
- پروف، میگن راوی تو ترافیک گیر کرده...
- چطور جرات میکنه تو ترافیک گیر کنه؟ ما لردی هستیم بی صبر! ...
- اومد راوی!

و بدین ترتیب، چراغها برای بار شونصدم خاموش شد و پرده ها کنار رفت تا نمایش شروع شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: دوشنبه 26 فروردین 1398 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پرده ی نمایش به موقع پاره شده بود، چون بازیگران دیگه آماده بودن که به روی صحنه بیان.
در همین حین، کریس و گادفری سعی داشتن تا سوسک رو از روی سر سو بردارن...البته با یه روش خیلی عجیب!
-جناب سوسک، می شه بیاین روی دست من؟

سوسک واکنشی نشون نداد.

-بذار من امتحان کنم...عشقوسک، می شه بیای رو دستم...می دونم کار اشتباهی کردم که می خواستم با اره بکشمت...ولی الان دیگه نمی خوام اینکارو کنم...می خوام باهات دوست باشم...من یه دستشویی سراغ دارم که، برای تو خیلی خوبه...ماهی یک بارم تمیز نمی شه...اگه بیای رو دستم، می برمت اونا تا کلی حال کنی...تازه می تونی دوستات و زن و بچه هاتم بیاری.

کریس که بعد از کلمه "عشقوسک" مطمئن بود که حرکت گادفری هم جواب نمی ده، دهنشو باز کرده بود تا وقتی که گادفری ضایع بشه، بزنه زیر خنده!

-واقعا همچین جایی وجود داره؟ ...تازه، من مجردم، نه زن دارم و نه بچه!

برق چشم های گادفری نشون می داد که از موضوع مجرد بودن سوسک خوشش اومده!
گادفری به کریسی که دهنش باز بود نگاهی کرد.
-دهنت چرا بازه؟
-واااااای...یه قابلیت جدید کشف کردم...من می تونم دهنمو باز کنم ...چطور تا الان نتونسته بودم این قبلیتمو کشف کنم!

کریس ضایع شده بود و مجبور یه جوری اون قضیه ی دهن رو ماسمالی کنه.
سوسک پرید رو دست گادفری!

-تام، فکر کنم اون کسی که مو های سرش از عشق فراوان ریخته، تو باشی!
-ابهت ما بیشتر است...خیلی بیشتر!

تئاتر شروع شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!