هاگرید یه تخم تسترال به محفلیا غالب می کنه و با مرگخوارا سر اون تخم درگیر میشن و تخم میفته می شکنه.
هاگرید میگه در ازای پول، دو تا تخم مار پیدا می کنه. محفلیا پول زیادی نداشتن ولی مرگخوارا پولشونو پرداخت کردن. هاگرید اونا رو می بره جلوی سوراخی که میگه لونه ی ماره و توش تخم تر و تازه هست. حالا مرگخوارا می خوان تخم مار رو بیرون بیارن.
..................
نگاه های مرگخواران روی یکدیگر در گردش بود. امکان داشت ماری درون سوراخ باشد. آنها مدتی نسبتا طولانی با یک مار زندگی کرده و از خطراتش با خبر بودند. نجینی تا زمانی که پیتزایش دیر نمی شد، کسی را نمی خورد. با این حال هیچ گاه بی خطر نبود. اما این مار... کسی نمی دانست که با پیتزا رام می شود یا نه!
-زودتر یه نفر به شکل داوطلبانه دستش رو ببره داخل و تخم مار رو بیاره. وقت نداریم.
بلاتریکس این را گفت و به مرگخواران مضطرب خیره شد.
سو نگاهی به اطرافش کرد. چیزی جز درخت و چمن و سنگ و حشراتی که لینی با آنها مشغول گپ زدن بود، پیدا نکرد.
-پیست... لینی! بیا اینجا.
لینی رفت آنجا.
-چی شده؟

-پرواز کن برو بالا، ببین این اطراف بیمارستانی، تیمارستانی، شفا دهنده ای، چیزی پیدا میشه که اگر نیش خوردیم بریم اونجا؟
لینی بالا رفت و همچون عقابی اوج نگرفت و بال هایش را نگشود! چون چند متر که فاصله گرفت، کلا ناپدید شد. ولی همچون نقطه ای آبی رنگ که هر لحظه واضح تر و بزرگتر و لینی تر میشد، نزد سو برگشت.
-تا شعاع نهصد کیلومتری، هیچ جنبنده ای جز ما و چند تا حشره وجود نداره. من برم پیششون.
برد پرواز لینی بسیار زیاد بود!
هنوز هم کسی برای برداشتن تخم مار داوطلب نشده و چیزی به تمام شدن صبر بلاتریکس نمانده بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










