ساحره:اوا آقای ویزلی!فرم پاره شد!بیاید یه بار دیگه براتون پر کنم!
پرسی:

بعد از پر کردن کاغذ بیمه برای تمام افرادی هاگوارتز (ونتیجه سوزاندن گونی ای از کاغذ توسط ساحره!)ملت سوار کشتی شدند.
در کشتی
پرسی وآلبوس که به دلایلی متوجه غروب آفتاب نشده بودند ، روی بالاترین طبقه کشتی دراز کشیده و آفتاب می گرفتند!اعضای خانواده ویزلی و پاتر که به تنهایی 4 تیم کوییدیچ تشکیل می دادند(یعنی جمعیتشون زیاده!)، دو به دو در دو طرف کشتی کوییدیچ بازی می کردند و دروازه ها هم با حرکت کشتی رو به جلو می آمدند.گلگومات هم برای تقویت عضله های پشت ران در دریا قدم می زد و پاهایش را بر روی کف دریا می گذاشت! (فضاسازی در جهت بیان قد بلند گلگومات!
)هنگام صرف شام تکان های ملایم کشتی تبدیل به تکان هایی محکم شد.اکثر اعضای هاگوارتز دست از خوردن شام کشیدند تا اگر تکان های کشتی برطرف نشد به کابین هایشان بروند و استراحت کنند.درست در همین لحظه برق کشتی قطع شده و فضای غذاخوری تاریک شد.
- دایی ها!تد!من از تاریکی می ترسم!این کیه؟یویوی منو ندیدن؟
- ویکتوریا!عزیزم!می تونی منو پیدا کنی؟
-گلگومات تاریکی دوست نداشت!
- آلبوس!بیا ببین چه فازی داره!

بعد از گذشت چند دقیقه ملت متوجه نورهایی به رنگ سبز فسفری شدند که منشا شان نزدیکی آن ها بود.با دقیقه شدن در این نور ها ملت دریافتن ، این نور چیزی جز چهره اعضای کشتی که از تکان ها دریا زده شده و به این
شکل در آمدند نیست!صندلی ها با کسانی که روی آن ها نشسته بودند با صدای بنگ! روی زمین پرتاب میشدند،میز چرخدار غذاخوری و گلگومات که روی آن نشته بود مدام از این ور کشتی به طرف دیگر آن می رفت.تعداد افراد با صورت سبز فسفری نیز مدام افزایش میافت!
بعد ها گزارش کردند شدت طوفان آن شب بی سابقه بوده و به حدی رسیده که ماهی ها و اختاپوش ها و مردم دریایی نیز دریا زده شده بودند!صبح روز بعد
تد با صدای چیزی شبیه امواج دریا و پرندگان بومی از خواب بیدار شد.ابتدا فکر کرد جیمز و آل مشغول بازی هستند اما وقتی خود را روی عرشه کشتی یافت،سرش را بالا آورد و منظره عجیبی پیش رویش دید.کشتی در خشکی کوچکی به گل نشسته و در دور تا دور آن،تا چشم کار می کرد فقط و فقط دریا دیده میشد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


-----------------------
.ولی جدیت در چشمان سه نفر دیگر موج میزد.گوئی قدرت ابدی را به چنگ اورده بودند.سامانتا در حالیکه دست نانسی را رها میکرد ،لبخندی موذیانه
زد و گفت:
.سپس صدایی ظریف و کشدار شروع به توضیح این حرکت آنی کرد:
به آیدی نگاه میکرد که آیدی جواب نگاههای او را داد: