جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی که روی زمین ولو شده بود با یک دست سرش را گرفته و با دست دیگر(؟!) لبخند میزد!تا این که متوجه کاغذ پاره ای در دست ساحره شد.
ساحره:اوا آقای ویزلی!فرم پاره شد!بیاید یه بار دیگه براتون پر کنم!
پرسی:
بعد از پر کردن کاغذ بیمه برای تمام افرادی هاگوارتز (ونتیجه سوزاندن گونی ای از کاغذ توسط ساحره!)ملت سوار کشتی شدند.
در کشتی
پرسی وآلبوس که به دلایلی متوجه غروب آفتاب نشده بودند ، روی بالاترین طبقه کشتی دراز کشیده و آفتاب می گرفتند!اعضای خانواده ویزلی و پاتر که به تنهایی 4 تیم کوییدیچ تشکیل می دادند(یعنی جمعیتشون زیاده!)، دو به دو در دو طرف کشتی کوییدیچ بازی می کردند و دروازه ها هم با حرکت کشتی رو به جلو می آمدند.گلگومات هم برای تقویت عضله های پشت ران در دریا قدم می زد و پاهایش را بر روی کف دریا می گذاشت! (فضاسازی در جهت بیان قد بلند گلگومات!)
هنگام صرف شام تکان های ملایم کشتی تبدیل به تکان هایی محکم شد.اکثر اعضای هاگوارتز دست از خوردن شام کشیدند تا اگر تکان های کشتی برطرف نشد به کابین هایشان بروند و استراحت کنند.درست در همین لحظه برق کشتی قطع شده و فضای غذاخوری تاریک شد.
- دایی ها!تد!من از تاریکی می ترسم!این کیه؟یویوی منو ندیدن؟
- ویکتوریا!عزیزم!می تونی منو پیدا کنی؟
-گلگومات تاریکی دوست نداشت!
- آلبوس!بیا ببین چه فازی داره!
بعد از گذشت چند دقیقه ملت متوجه نورهایی به رنگ سبز فسفری شدند که منشا شان نزدیکی آن ها بود.با دقیقه شدن در این نور ها ملت دریافتن ، این نور چیزی جز چهره اعضای کشتی که از تکان ها دریا زده شده و به این شکل در آمدند نیست!
صندلی ها با کسانی که روی آن ها نشسته بودند با صدای بنگ! روی زمین پرتاب میشدند،میز چرخدار غذاخوری و گلگومات که روی آن نشته بود مدام از این ور کشتی به طرف دیگر آن می رفت.تعداد افراد با صورت سبز فسفری نیز مدام افزایش میافت!بعد ها گزارش کردند شدت طوفان آن شب بی سابقه بوده و به حدی رسیده که ماهی ها و اختاپوش ها و مردم دریایی نیز دریا زده شده بودند!
صبح روز بعد
تد با صدای چیزی شبیه امواج دریا و پرندگان بومی از خواب بیدار شد.ابتدا فکر کرد جیمز و آل مشغول بازی هستند اما وقتی خود را روی عرشه کشتی یافت،سرش را بالا آورد و منظره عجیبی پیش رویش دید.کشتی در خشکی کوچکی به گل نشسته و در دور تا دور آن،تا چشم کار می کرد فقط و فقط دریا دیده میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 25 خرداد 1387 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چند لحظه بعد ، جلوی در کشتی !!
یه ساحره واستاده و داره فرمی رو به بچه های میده که مشخصاتشون رو توش پر کنن تا بیمه شامل حالشون بشه .

پرسی که با دیدن کشتی حال وهوای تایتانیک و فیلم تایتانیک !بهش دست داده بود وجلوتر از همه و اول صف واستاده بود .

ساحره فرم رو به پرسی میده .
پرسی هم شروع میکنه به پر کردن فرم .
نام : پرسی ویزلی
نام خانوادگی :
شماره شناسنامه :

پرسی فرم رو میده به ساحره .
ساحره : حالا شما در برابر همه حوادث بیمه شدید و هر اتفاقی و هرحادثه ای براتون اتفاق بیفته بیمه جبرانش میکنه .

پرسی جلوتر میره که یهو پاش لیز میخوره و سرش میشکنه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1387/3/25 17:25:46
ویرایش شده توسط تره ور در 1387/3/25 17:30:23
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 25 خرداد 1387 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
*سوژه جدید*

دفتر مدیریت مدرسه هاگوارتز
این روز ها همه جادوگر تی وی نگاه می کنند،شماچطور؟!
استرجس با چوبدستی اش محکم روی تلوزیون زده و بعد از خاموش کردن آن به شومینه دفترش نگاه میکند و می گوید: آلبوس، پس حواستو جمع کن.حسابی مراقب بچه ها باش.برای اطمینان از این موضوع نماینده های هاگوارتز از هرگروه همراه با بازیکنان کوییدیچ و استاد های همه درس هارو همراه باهات به اسکله میفرستم!لطفا کاری نکن که اولین اردوی بچه ها غیر از هاگزمید خراب بشه ضمنا...
آلبوس وسط حرف استرجس پرید و گفت:استر، هزار بار گفتی ، به ناخدا هم حتما سفارش می کنم که تا شعاع 5 کیلومتری به اون جزیره که توش جادو کار نمی کنه نزدیک نشه!خوبه؟
استرجس آهی کشید و گفت: ممنون آخه این خیلی مهمه آلبوس!اگه یهو یه جزیره دیدین به هیچ وجه بهش نزدیک نشین،حتی اگه غرق شدین به اون جزیره نزدیک نشین!اون جا هیچ جادویی کار نمی کنه!حالا من یه جغدم برای یادآوری برات میفرستم...
آلبوس از داخل شومینه بیرون رفت.
یکی از خیابان های هاگزمید نزدیک به اسکله تفریحی
دانش آموزان گریفندور با سرعت دنبال پرسی می دویدند که در همین لحظه یک کرم فلوبر از آن ها جلو زد!
- قلپ قلپ،چریک چریک،تق تق!
پیتر در حالی که سرش را از جیب جلوی ردای پرسی بیرون آورد ( لازم به ذکر نیست که پیتر جانور نماست!) گفت:هنوز که خیلی دیر نشده احتیاجی نیست انقدر با عجله صبحانه تو بخوری!(احتیاجی به گفتن نیست که صدای بالا متعلق به صبحانه پرسی شامل آب جوش ،برگ چای و قند بود!)
پرسی با دستش به لکه ای در دور دست ها اشاره کرد و گفت:بچه ها،می دونید اون لکه در حال حرکت چیه؟اون اعضای بقیه گرو ها هستند!بهتره خودمونو غیب کنیم!
اسکله تفریحی هاگزمید
جادوگران، ساحره ها و حیوانات! همه دانش آموزان هاگوارتز همراه با کادر آموزشی در اسکله کوچک هاگزمید که گنجایش این جمعیت را نداشت و زمین زیر آن می لرزید ، جمع شده بودند.عده ای از مغازه های اطراف خرید می کردند و عده ای دیگر وسایلی را که آورده بودند نشان هم می دادند.بعد از چند دقیقه همه در سالن انتظار برای حرکت کشتی نشستند.
- دینگ دینگ دینگ! خانم جانسون به اطلاعات کشتی مراجعه کنند.خانم جانسون...
در همین حین مرد جوانی از روی صندلی اش پاشد و به سمت اطلاعات رفت!
ملت:
پرسی و آلبوس:
مرد به نزدیکی اطلاعات که رسید دست خانم مسنی را گرفت و او را به آن سمت هدایت کرد!
دینگ دینگ دینگ!دانش آموزان هاگوارتز به سکوی سوم اسکله هاگزمید مراجعه کنند!
ملت : حمله!
----------------------------------------------
پیشنهاد:اول اتفاقاتی که توی کشتی می افته رو بنویسید ( موضوع جالب تر میشه) بعد روی موضوع جزیره کار کنید!ممنون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/3/25 16:29:14
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 4 فروردین 1387 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نانسي با خشم به كوييرل نگاه مي كرد.از همه طرف محاصره شده بود.چوبدستي ها دقيقا قلب كووييرل را نشانه گرفته بودند. شايد كوييرل دوست داشت اين سكوت باقي بماند، اما نانسي آن را شكست.
- چي مي خواي از ما؟
در صورت كوييرل هرگز آثاري از پشيماني يا ترس نبود.لبخند زشتي بر لبانش جاري بود.
نانسي و بقيه از اين صحنه تعجب كردند.در يك لحظه سامانتا تصميم گرفته بود با چوبدستي او را طلسم كند، اما نانسي با حركت دستش او را منصرف كرد.تا اين كه كوييرل با صداي كلفتش گفت:
بهتره من از شما بپرسم شما چي مي خواين؟
-متوجه منظورت نشدم...
-نبايدم بشي! شمايك مشت حروم خور بيشتر نيستين.
نانسي از اين حرف جا خورد.ذره اي از حرف هاي كوييرل را متوجه نمي شد.به اطرافش نگاه كرد و ديگران را نيز در همين حالت ديد.بار ديگر رويش را به كوييرل كرد و گفت:
ما چيو از تو برداشتيم؟
از نگاه كوييرل مي شد اين چنين اثبات كرد كه به حرف او توجه نكرده است.اما بار ديگر صداي كلفتش به گوش رسيد:
كل دارايي منو...اسكله منو برداشتين...
تحمل اين حرف ها براي نانسي امكان پذير نبود.به ميان حرف او پريد و گفت:
تو يك دروغ گو بيشتر نيستي...من اين زمينو از شهرداري برداشتم...خيلي پستي!
كوييرل طوري به نانسي نگاه كرد كه گويي مي خواست به او حمله كند.
-تو خيال كردي شهرداري اين زمينو از كجا اورده...روزي ارث بابام بود...شهرداري اونو بالا كشيد...به نا حق اونو برداشت.
نانسي و بقيه از اين حرف ها تحت تاثير قرار گرفتند.هيچ كدام نمي دانستند كه بايد چه كنند...آنتونين مي خواست حرفي بزند اما نتوانست.سر انجام نانسي تصميم خود را گرفت.
-اگه اين طوره...خوب ببين من تورو به عنوان رئيس اين جا انتخاب مي كنم ولي به شرطي كه كمكمون كني...ما قصد كرديم كه اين جا رو از اول بسازيم...حق نداري كه...
كوييرل با حركتي كه كرد كلمات را بر زبان نانسي خشك كرد.دستش را به جلو آورد و منتظر ماند ديگران نيز به نشانه همكاري دست خود را بر روي دستش بگذارند.مدتي طول كشيد اما سرانجام همه اين كار را انجام دادند.سامانتا هنوز به طور مشكوك او را نگاه مي كرد...
فردا صبح كار خود را آغاز كردند...
سرانجام كار اسكله چه مي شود؟
آيا مشكلي ديگر بر سر راه آنان قرار نمي گيرد؟
ادامه دهيد از شروع كار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 13 خرداد 1385 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سامانتا و من با هم به سمتش هجوم آوردیم...........................
و تا می خورد او را زدیم
من هرچه از دهنم در آمد گفتم اما سامانتا مرا به آرامش فزاخواند و گفت:...........................
ولش کن ، دیگه بسشه..........پرررررررررررووو.....!!
آنچنان از او خشمگین بودم که نمی دانستم خشم خود را چگونه ابراز کنم........
تنها وجود سامانتا بود که در آن لحظه به من آرامش می داد...................
دلم می خواست بقلش کنم و گریه کنم.........
اما گفتم خودمو لوس نکنم.......!!!
==============
او را می شناختم
از قدیم...........................
سالها بود که در همسایگی ما زندگی می کرد.................
آدم بدی نبود اما از همان لحظه ی اولی که مرا دید برقی را در چشمانش حس کردم
همان برقی که بعد ها سامانتا به من گفت که او هم همان برق را دیده است..............................................
کم کم رفت و آمدش به خانه ی ما زیاد شد
می آ»د می رفت تا اینکه دیگر از نظر خودش با خانواده ی ما مانوس شده بود و دوست نداشت از خانه ی ما بیرون برود
اول با آرامش بیرونش کردیم
اما بعد ها متوجه قصد او شدم................
از مادرم خجالت کشیدم و چیزی به او نگفتم
اما از او خواستم هرچه دارد به من بدهد................
مادرم از من دلیل را جویا نشد
اما به حرفم گوش داد...............
سامانتا نیز همین کار را کرده بود..............................
به آن اوایل که نگاه می کنم افسوس می خورم که چرا با وجود آن برق چشمان وحشتناکش باز هم او را به خانه راه داده ام....
حالا دیگر از او می ترسیدم
روز به روز مرموز تر و تودار تر می شد
دلیلش را می دانستم
درفکر اجرایش بود.....................................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می دونی اینا رو من چند وقت پیش نوشتم؟؟؟؟؟اما چون عتیقه شدن قیمتین عوضشون نمی کنم!!

-------------
اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1385 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ردپا ها به میز آنها نزدیک تر می شد. اما در میان آن جمع گویا فقط آرتیکوس بود که متوجه ردپای شخص نامرئی شد. گویا آرتیکوس فکری در سر داشت. بقیه همچنان با هم صحبت می کردند. در بین آنها نگاهای مشکوکی بین آنتونی و آرتیکوس رد و بدل شد. گویا آرتیکوس با نگاهایش قضیه ردپا رو به آنتونی فهماند، زیرا آنتونی هم چند نگاه مرموز و سریع به ردپاها کرد. نانسی گرم صحبت با سامانتا بود و ایدی در حال بریدن یک کیک شکلاتی بود. اما هر لحظه امکان داشت خطری آنها را تهدید کند. سامانتا و نانسی صحبتشان گرم تر شد. ایدی تند تند داشت کیک و نوشیدنی کره ای می خورد.

اما گویا جو برای آنتونی و آرتیکوس غیر قابل تحمل بود. بلاخره آرتیکوس و آنتونی از روی صندلی ها با شتاب بلند شدند. صندلی ها را کنار زدند و بر روی جای آخرین رد پا پریدند اما فورا به عقب پرت شدند و روی میز پر از غذا و خوراکی افتادند و شنل ها و رداهایشان کثیف شد. گویا به فنر برخورده بودند تمام بدن آنها درد می کرد. نانسی از وحشت جیغ می کشید. ایدی با ترس چوبدستی اش را در آورد و عقب عقب رفت. سامانتا صبر نکرد و با سرعت تمام دوید و از آنجا دور شد و به میان درختان رفت.

آنتونی فوری چوبدستی اش را در آورد و جای ردپا را هدف گرفت و فوری به همراه آرتیکوس ار روی میز پایین پریدند. افسونی که آنتونی فرستاد به سمت میز بازگشت و میز زیبایی که ایدی ظار کرده بود را متلاشی و خرد کرد و تیکه های آن را به لای شاخ و برگ درختان پرتاب کرد.

در کمال حیرت همه آنها به آرامی ، کوییرل جای ردپا ظاهر گشت.....

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
آیا اینبار نانسی موفق می شود با حضور بقیه کوییرل را نابود کند؟
یا اینکه کوییرل با قدرت بیشتر همه آنها را قتل عام خواهد کرد؟
آیا شاهد قتل عام زنجیره ای دیگر در هاگزمید خواهیم بود؟


ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1387/1/5 12:41:42
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 5 خرداد 1385 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان بهتر نیست دوباره دیدمون رو سوم شخص (دانای کل)بکنیم؟
-----------------------
نانسی همجنان با سامانتا دست میداد و در فکرش سعی در هضم این درخواست غیر منتظره داشت .ولی جدیت در چشمان سه نفر دیگر موج میزد.گوئی قدرت ابدی را به چنگ اورده بودند.سامانتا در حالیکه دست نانسی را رها میکرد ،لبخندی موذیانه زد و گفت:
-"چطوره به افتخار همکاریمون یه نوشیدنی بخوریم."
و در جا چهار نوشیدنی کره ای را معلق در هوا ظاهر کرد.نانسی هنوز در فکر تیم قبلی اسکله بود.باید با آنها چه میکرد؟برای اینکه از این افکار خارج شود نوشیدنی را گرفت و....
لیوان نوشیدنی هماهنگ با جیغ نانسی روی زمین افتاد.قامتی پوشیده شده با شنل مخصوص اسلیترین در میان آن چهار نفر ظاهر شد.سپس صدایی ظریف و کشدار شروع به توضیح این حرکت آنی کرد:
-"اوه...متاسفم!فکر نمیکردم اینقدر غافلگیر بشید.از وقتی متوجه تغییر مکان اسکله شدم هرطور که بود خودم رو به اینجا رسوندم...واو...خدای من!سامانتا تو هم اینجایی؟"
سامانتا با دیدن آیدی دستش را جلو برد و دستان سرد آیدی را فشرد.نانسی همچنان خیره خیره به آیدی نگاه میکرد که آیدی جواب نگاههای او را داد:
-"خانم دیگوری...خوشحالم دوباره شما رو میبینم.اما در این مدت که نبودم چه بلایی سر اسکله اومده؟"
نانسی که تازه از بهت در امده بود ،ماجرا را توضیح داد.آیدی با ارامش و غروری مخصوص خانواده مالفوی لبخند زد و گفت:
-"خب من هم میتونم سهمی توی این اسکله داشته باشم؟اگه دو دانگ اون رو بخوام باید چقدر بدم؟دویست گالیون کافیه؟"
نانسی که هنوز در همکاری با سه نفر قبلی تردیدی داشت با پیشنهاد چهارم مخالفت کرد:no::
-"معذرت میخوام من نمیتونم...اخه تعداد..."
-"اوکی...فکر میکنم پانصدتا دیگه کافی باشه."
سپس آیدی دست در جیب ردایش کرد و مغرورانه پانصد گالیون دراورد.نانسی بلافاصله جواب داد:
-"اوه نه این مقدار خیلی زیاده...صد تا بسه"
آیدی با یک خنده موذیانه گفت:
-"پس عالیه!قرار داد بسته شد!"
-"اما هنوز..."
-"بفرمایید شیرینی!این اولین معامله منه.بهتره بمناسبت افتتاح دوباره اسکله جشن بگیریم!"
آیدی با گفتن این جمله یک میز،پنج صندلی و انواع خوراکیهای روی آن ظاهر کرد.در همین حین دوباره صدای خش خش برگهایی از دور شنیده و چند رد پا روی چمنهای خیس خورده به سمت جمع انها کشیده شد.....
--------------------
سامانتا ،آیدی ،ارتیکوس و آنتونی ،نانسی را مجبور به شراکت کردند.در بین جشنی که آیدی ترتیب داد ناگهان ردپاهایی به سمت میز پذیرایی حرکت کرد............

با احترام
A.M

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 5 خرداد 1385 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
تنها ....حتی صدای هیچ پرنده ایی به گوش نمی رسید . صدای قدم هاش با ضربان قلب من هر لحظه بیشتر می شد...نمی تونستم از جام حرکت کنم..چشمامو بستم...دیگه فرصتی باقی نمونده بود ...نه....!!!
بعد از چند لحظه که مدام با خود کلنجار رفتم هنگامی که به خود آمدم دیگر هیچ صدای پایی را نشنیدم .با احتیاط بر گشتم . کوییرل آنجا نبود. هاج و واج اطرافم را جست و جو کردم . آرامشی شگرف تمام وجودم را در بر گرفت....یعنی او رفته بود؟
تنها کمی بر خود مسلط شده بودم که صداهای بلند صحبت مرا به خود آورد . برگشتم و به پشت سر خود نگاه کردم. آنجا دو مرد و یک زن جوان ایستاده بودند و به شدت در مورد موضوعی بحث می کردند . تنها زمانی بعد متوجه شدم که فرار کوییرل به خاطر آن سه نفر بود!
لحظه ایی بعد می خواستم آرام آن جا را ترک کنم اما به فکر رسید که شاید باز در یک جای خلوت با کوییرل رو به رو شوم .برخورد دوباره با او....حتی تصورش هم برایم زجر آور است. بنابراین وضع آشفته ظاهرم را کمی مرتب کردم و به طرف آن سه نفر که به نظر می آمد بحث و جدالشان خوابیده است رفتم!
-اوه ..روز بخیر...عصر قشنگیه این طور نیست؟
هر سه به طرف من برگشتن و من فرصت پیدا کردم که آنها را با دقت بیشتری نگاه کنم! آنها فرصت نداده بدون معطلی به گرمی به من سلام کردند!
-خب راستش اسم من نانسی دیگوریه و من برای گردش به اینجا اومدم اما تصور می کنم که یک نفر داشت منو تعقیب می کرد. نمی دونم دقیقا ...اون جا...و با دست بوته های نزدیک آن درخت ساج بزرگ را نشانشان دادم!
اما وقتی برگشتم تا عکس العملشان را ببینم دیدم که هر سه خیره خیره به من می نگرند! زمانی که حس پرسشگر مرا دیدند زن جوان به زور به خودش مسلط شد و گفت :
-نانسی دیگوری.....بله ...بله...این ملاقات واقعا غافل گیر کننده اییه! و دو نفر دیگر هم به پیروی از او لبخند زدند!
من کمی گیج شده بودم و اصلا نمی دانستم آنها کی هستند و رفتار آنها چرا این گونه بود.
یکی از آن دو که به نظر می آمد سنش از آن دو نفر بیشتر باشد متوجه سردرگمی من شد پس با ملایمت گفت:
-چه ملاقات تصادفی...خب شما ما رو نمی شناسید اما ما شما رو به خوبی می شناسیم..راستش این بر می گرده به اون مناقصه شهرداری در مورد اسکله ....ما سه نفر یه جورایی با هم شریک هستیم ..راستش ما تقریبا اون مناقصه رو برده بودیم اما شما در لحظات آخر......
من که با توضیحات او در عرض چند ثانیه پی به موضوع بردم فقط توانستم لبخند بزنم و بگویم:
-خب..باید بگم خیلی متاسفم اما من واقعا به اون جا احتیاج دارم اما لطفا کمی صبر کنید!
لحظه ایی سکوت کردم ...باید سریع تصمیم گیری می کردم..زمان به سرعت می گذشت ..من ...آنها...
برگشتم و به هر سه نفر نگاه کردم به نظر می آمد که قابل اعتماد باشن . همین حالا هم به خاطر آنها از خطر بزرگی جسته بودم...
بنابراین دستم را به گرمی جلو بردم و گفتم :
-خب من فکر می کنم که نمی تونم تنهایی اون جا رو اداره کنم و ما بتونیم با هم کار کنیم..اونجا اسکله بزرگیه و من به مدیرهای قابل اعتمادی احتیاج دارم!
هر سه لحظه ایی به هم نگریستند و وقتی متوجه شدند که هر سه با هم همفکرند زن جوان دستش را به سمت من دراز کرد و گفت:
-با کمال میل پیشنهادتون رو قبول می کنیم...اسم من سامانتا ...آرتیکوس و آنتونی.....
حالا دیگر آن ثانیه های هراس انگیز دقایقی قبل را فراموش کرده بودم!


__________________________________________________

با تشکر:

سامانتا ولدمورت...................................!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 خرداد 1385 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه پست آرتيكوس، از ديد نانسي:


هر لحظه مي خواستم به عقب برگردم تا ببينم كيست كه دنبال من مي آيد، بار ديگر برگشتم اما كسي رو نديدم، اما امكان نداشت، دوباره كسي نبود، يعني مي شد كه خيال باشه اما امكان نداشت...تصميم گرفتم كاري كنم كه خودشو نشون بده...راهم را از طرف اسكله به جنگل ها عوض كردم...وارد جنگل شدم..احساس مي كردم همچنان پشت سر من است ..سرعتم را بيشتر كردم با سرعت و شتاب سرم را پايين مي آوردم تا به شاخ و برگ درختان نخورم..هر كشيده شدن برگ درختان به موهايم آزارم مي داد، تند تند تر...همچنان ادامه مي دادم...تا جايي كه كارم به دو كشيد...از آن طرف از جنگل خارج شدم... و قلعه هاگوارتز رسيدم..باورم نمي شد كه با اين سرعت به هاگوارتز رسيده باشم..اصلا متوجه سرعت خود نشدم..ايستاده بودم و نفس نفس ميزدم...هر لحظه امكان بود از راه سر برسه..فوري خودم را پشت درخت پهني پنهان كردم.
صداي خش خش از طرف جنگل به گوش مي رسيد..وانگار گمم كرده بود از اين نظر خيالم راحت شده بود...شاخه كنار رفتند...و او جلو آمد...باورم نمي شد..كوييرل بود...مگر مي شد..او كه ناپديد شده بود..واقعا عجيب به نظر مي رسيد اما چطور هر لحظه كه برمي گشتم غيبش مي زد...فورا سرم را عقب كشيدم و به پشت درخت تكيه دادم..اما گويا شانس ندارم..كوييرل متوجه شد..به طرف درخت مي آمد..صداي نفس نفس هاي او هر لحظه نزديك تر مي شد...تمام وجودم پر از ترس شده بود...دستم را به سمت غلاف چوبدستي ام بردم...سر چوبدستي ام را لمس كردم..هر لحظه آماده بودم تا بيرون بكشمش و از پشت درخت كنار بيام و صورت زت كوييرل را هدف بگيرم..اما اين كار حماقت بود..پس چه مي كردم...هر لحظه كوييرل نزديك تر مي شد..خدايا كمكم كن..چه كنم؟؟

به نظر شما عاقب نانسي چه خواهد شد؟
كوييرل چه مي كند؟
در دست شماست..
همه و همه در ادامه....




تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 اردیبهشت 1385 02:53
نمایش جزئیات
آفلاین
چه هواي ديوانه كننده اي!ديشب بعد از رسيدن،هوا رو به گردنكشي و ويرانگري رفته بود،طوري كه تك تك آجرهاي قلعه ام ميلرزيد كه خوشحالي خود را فراموش و با ترس در زير پتوي اتاقم تا صبح منتظر پايان گرفتن وحشي شدن هواي دهكده شدم و حتي بعد از تمامي آن،با نگراني به خواب فرو رفتم.اما الان...خورشيد به طوري بر بالاي هاگزميد ميتابيد كه پوست را ميسوزاند و پرندگان كه با نغمه هاي خود وجود دريايي آرام را نويد ميدادند و مردماني كه با برداشتن كلاه خود و يا تكاني مختصر به سر،با من غريب سلام ميكردند،انگار خوش آمد گرمتري براي من تازه وارد در آنجا مضحك و خلاف قانون اين منطقه است.
از اين فكر درآمدم و راه خودم را از ميان بيشه ها براي رسيدن به اسكله پيش گرفتم.بعد از چند قدم بر كوره راه،در افكار خودم فرو رفتم...بايد چند نفر را براي تعمير خرابي هاي موجود اسكله استخدام كنم،شايد شهرداري از اين لحاظ كمكي به من بكند و بايد هم بكنند...قرار نيست كه دو دانگ اين اسكله براي آنها باشد ولي كاري برايش نكنند!آقاي جانسون را بعد از بازگشت حتما از اين موضوع مطلع خواهم كرد...
ناگهان صداي خفيف پاي كسي را در پشت سرم شنيدم،انگار كه من را دنبال ميكرد.به عقب برگشتم تا شايد بتوانم اين تعقيب كننده را ببينم ولي هيچ كسي در آن كوره راه ديده نميشد.با فكر آن كه خيالاتي شده باشم،كنجكاوي را رها كرده و دوباره حركت كردم.لحظاتي بعد بار ديگر آن صدا به گوشم رسيد،بدون اينكه برگردم با ترس بر سرعت قدمهايم افزودم ولي از صداها مشخص بود آن ناشناس نيز بر سرعتش افزوده است.احتياط را كه تا آن لحظه سعي در حفظ آن بودم رها كرده و به سرعت در ميان كوره راه دويدم
...
---------------------------------------------------------------------------------------------------
آن شخص ناشناس كه بود؟
چه از نانسي ميخواست؟
آينده آنها دست شماست!
بعد اگر توجه كرده باشيد اين از ديد نانسي بود و خودم رو هنوز وارد داستان نكردم.

مرسي
آرتيكوس دامبلدور

نقد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1385/2/20 6:59:27
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/20 21:48:53
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..