هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نشست اسلیترین
پیام زده شده در: ۵:۱۹:۳۶ پنجشنبه ۷ تیر ۱۴۰۳

اسلیترین

سیلویا ملویل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۳۷:۴۵ جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۰۴:۴۵
از یه گوشه، زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 27
آنلاین
- الان من چجوری زیر آب برم؟

اسلیترینی‌ها به سمت صدا چرخیدند و سیلویا را دیدند.
- مشکلش چیه موش دراز مامان؟ فرت نمی‌تونه زیر آب بره؟
- آخه نمی‌تونم زیر آب نفس بکشم!

مروپ به سیلویا نگاه کرد. واقعا هم ممکن نبود فرتی مثل او بتواند زیر آب نفس بکشد.

- ما داریم می‌میریم! ما رو به دریاچه ببرین تا نمردیم!

اسلیترینی‌ها دوباره حواسشان به لرد جمع شد. مروپ نگاهی به سیلویا انداخت که حالا داشت با کوسن‌های روی مبل تالار بازی می‌کرد.
- قرار نیست واقعا بریم تو آب، پسته مامان.
- من حتی بلد نیستم تو آب چجوری میشه حرکت کرد.

مروپ از پاسخ سیلویا تعجب کرد. سیلویا بالا و پایین می‌پرید و اصلا متوجه وضعیت نبود! لحظه‌ای نگذشت که یوریکا با یک حرکت دست، سیلویا را قاپید و در هوا نگه داشت.
- پس بذار به بقیه یاد بدم چجوری مثل کسی که زیر آبه رفتار کنن.

سپس انواع و اقسام روش‌های شنا و شیرجه را با فرتی که در دستانش کش و قوس می‌داد، نشان داد.
- فهمیدین؟ خب بزنیم تو کارش؟
- یکی ارباب رو بگیره!

اسلیترینی‌ها به سمت لرد حمله‌ور شدند و او را به گوشه‌ای بردند.
- ارباب؟ شما همین الانشم زیر دریاچه هستین!


you and only you, my lord


پاسخ به: نشست اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۵:۰۴:۵۸ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین

یوریکا هاندا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۱:۴۱ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۵۴:۵۹
از لباست خوشم نمی‌یاد!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموز سال‌بالایی
اسلیترین
پیام: 42
آفلاین
اسلیترینی ها و غیر اسلیترینی ها با دقت به لرد سیاه خیره شدن. لرد نفس عمیقی کشید و گفت:
-ما کوسه هستیم! حالا هم داریم خفه می شویم، ما را ببرید به دریاچه!

نگاه های "الان چه خاکی بریزیم تو سرمون" بین بقیه کسایی که توی سالن بودن رد و بدل شد و همون لحظه بود که غیر اسلیترینی ها تصمیم گرفتن زحمت رو کم کنن.

-چه مهمون نوازی خوبی داشتید! روزتون سبز!
-ای بابا دیدین چی شد، قبل اینجا یه سر تو برج گریفیندور رفتم دستشویی یادم رفت شیر آبو ببندم!
-به نظرم تا همینجا موجودات دریاچه رو رصد کردم کافیه

-کجا با این عجله؟ یه لقمه نون و تسترال بود دور هم می خوردیم!
دوریا دست به کمر گفت، اما تا بقیه هم گروهی هاش خواستن واکنشی نشون بدن سالن سبزرنگ اسلیترین کاملا خالی از هرگونه موجود نا-سبزی شد و اسلیترینی ها موندن با لردی که فکر می کرد نمی تونه زیر آب نفس بکشه.

-من یه ایده ای بدم؟
یوریکا که تا اون لحظه سرگرم دوختن یکی از ماهی های دریاچه روی کمر کاپشن زمستونی ای بود که تبدیلش کرده بود به شلوارک، بلاخره سرشو بالا آورد و بهترین جمله ی قرن رو به زبون آورد. بلافاصله چندین جفت چشم بهش خیره شدن. سالازار گفت:
-همیشه میدونستم از این بچه یه اسلیترینی اصیل در میاد! ایده تو بگو نواده عزیزم.

یوریکا کاپشن-شلوارک رو گوشه ای گذاشت و گفت:
-ما همین الانم تقریبا زیر دریاچه ایم، اگه هممون طوری رفتار کنیم که انگار ماهی ایم شاید لرد سیاه کوتاه اومدن و فکر کردن همین الان هم زیر دریاچه هستن، چون در اصل هم هستن!


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


Who’s afraid of little old me?
Well, you should be
Lucky to be a star, sin ley de gravedad
So why am I fallin', fallin'?



پاسخ به: نشست اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳:۰۳ شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۱:۴۹
از میان ورق های کتاب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
شـاغـل
پیام: 68
آفلاین
- ببخشید دستشویی تالارتون کجاست؟

مرگخواری که دستش را روی شکمش گذاشته بود با حالی زار این را به اسلیترینی هایی گفت که برخلاف بقیه میهمانان، با خونسردی صحبت می‌کردند.

- این راهرو رو...
-اهم.
اسکارلت نگاه تشرآمیزی به اسلیترینی مذکور انداخت، از جنس همان نگاه هایی که در مهمانی از طرف والدین به فرزندان زیاد انداخته می‌شود.
- تالار ما دستشویی نداره.
- یعنی چی؟ نمیرین اینجا دستشویی؟
- نه که نمیریم.

مرگخوار با شک به او نگاه کرد، تا جایی که او می‌دانست تالار تمام گروه ها امکانات لازم را داشت. عدم وجود سرویس بهداشتی در تالار اسلیترین به هیچ عنوان باور پذیر نبود.

- ببینم، تو پارانویا داری؟ به من شک داری و فکر میکنی همه بهت دروغ میگن؟ فکر می‌کنی من میخوام بهت صدمه بزنم و نذارم بری دستشویی؟ تاحالا سلامت روانتو چک کردی؟

مرگخوار نگون‌بخت که از طرفی با حملات پی در پی سوالاتی که او را به مشکلات روانی متهم می‌کردند مواجه بود و از طرف دیگر با جنگ های صلیبی درون معده‌اش، سرش را به عقب برگرداند و با جمعیت مرگخوارانی رو به رو شد که پشت سر او جمع شده و دنبال دستشویی می‌گشتند.

- هیچ عیبی نداره من خودم درمانت میکنم! اصلا برای شروع بهت میگم اون یکی سرویس بهداشتی کجاست. شروع خوبی برای فرایند درمانته نه؟

سپس صدایش را جوری که همه بشنوند بالا برد و گفت:
- دستشویی بیرون تالاره! باید برین آخر راهرو سمت چپ و بعد پله هارو برین بالا!

ناگهان لرد که مدتی بعد این که همراه گابریل از رفتن روی سر الستور ناامید شده بودند، به پنجره برگشته بود از آنجا پایین پرید و گفت:
- حالا یادمان آمد ما موجود دیگری هستیم.



پاسخ به: نشست اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۵۱ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۴:۵۰
از ایستگاه رادیویی
گروه:
مدیر دیوان جادوگران
شـاغـل
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 192
آفلاین
مروپ اصولا خوش‌‎برخورد و مهربون بود و به همه کلی خوراکی خوشمزه و قاقالیلی سالم می‌داد، حتی به کسایی که ممکن بود دشمنای لرد سیاه یا مرگخوارا باشن. البته که خوراکی این افراد، متفاوت‌تر بود و مقداری چاشنی مرگ موش و خربزه عسل هم داشت که زندگی‌شون رو حسابی تغییر بده.

و مروپ در اون زمان شدیدا به خاطر ازدحام جمعیت کلافه شده بود. نه به خاطر خود ازدحام، بلکه به خاطر نگرانیش از کمبود خوراکی سالم. البته که دقیقا در همون لحظه نمی‌تونست به این قضیه رسیدگی کنه، و اول باید جواب وبمسترای اعظم رو میداد. مروپ باهوش بود. خیلی خوب می‌دونست جواب ندادن یا بد جواب دادن به وبمسترا، می‌تونه باعث پودر شدن تالار و مهمونی و خیلی چیزای دیگه بشه.
- وبمسترای مامان هم که اومدن! اتفاقا همین الان مامان داشت براتون دعوت‌نامه می‌نوشت که با جغد بفرسته.

وبمسترا که از خوش‌آمد گویی مروپ راضی و شاد شده‌بودن، به بقیه ملحق شدن.
و مادر لرد سیاه هم رفت سراغ پخت و پز و استرس کشیدن که چجوری این‌همه آدم رو سیر کنه. البته که مروپ حسابی زرنگ بود و سریع شروع به پخت و پز کرد و از هر ماده خوراکی که دم دستش بود، ریخت توی دیگش و شروع کرد به‌هم‌زدنش. از گوشه چشمش هم می‌تونست ببینه که لرد سیاه و گابریل دارن با هم دیگه تک‌شاخ سواری میکنن و بقیه سعی میکنن که از ورود شاخ تک‌شاخ به پنجره عظیم تالار که زیر دریاچه بود و با شکستنش، تالار و احتمالا نصف هاگوارتز رو آب میبرد، جلوگیری کنن. کارهای مفید و درست.

نواده سالاز اسلیترین و برترین آشپز قرن، همون‌طور که دیگش رو با یک دست هم میزد، با دست دیگه‌ش شربت درست میکرد. زشت بود بهرحال مهمونا گلوشون خشک بمونه.
و دقایقی بعد، مروپ به خاطر خستگی ناشی از آشپزی سنگین و سرعتیش، فرو افتاد.
- غذا و شربت آماده‌ست، بفرمایید میل کنید.

و ملت هم فرمودن و شروع کردن به میل کردن. به جز الستور، گابریل و لرد سیاه. که الستور داشت برای جفتشون توضیح میداد چرا دو نفری نمیتونن برن روی سرش و چرا به خاطر وزن و محدودیت‌های فیزیکی، بالا رفتن جفتشون از گردنش می‌تونه باعث شکستن گردن و شاخ‌هاش بشه که اتفاق خوبی نیست و با بغل و بوس هم حل نمیشه.

دقایقی بعد از اینکه غذاها و شربت‌ها خورده شد، شکم ملت شروع کرد به پیچ خوردن. البته به جز اسلیترینی‌ها که خیلی وقت بود معده‌هاشون به خاطر سطح بالا و خفن غذاهای مروپ فولادی شده‌بود و به همه‌چیز مقاوم شده‌بودن.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: نشست اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳:۰۲ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین

سالازار اسلیترین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۰۲:۵۱ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
از تالار اسرار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
شـاغـل
اسلیترین
پیام: 291
آفلاین
- به به! واقعا هاگوارتز مدرسه قشنگیه! چه دریاچه زیبایی، چه پرنده‌های جادویی نازی!

هر بار که ولدمورت از صحنه‌ای تعریف و تمجید می‌کرد و دامبلدورگونه از زندگی لذت می‌برد، چندین سال از عمر مروپ و سالازار کم می‌شد. اگرچه کم شدن سن برای یه جادوگر عادی یه اتفاق خیلی بد محسوب می‌شد، ولی مروپ و سالازار هر کدوم سال‌های زیادی زنده مونده بودن و چند سال کم و زیاد تغییری تو زندگیشون ایجاد نمی‌کرد. اما همونطور که گفته شد، چنین اتفاقی برای یه جادوگر دیگه مثل بلاتریکس خیلی شدید بود. اون هم که مثل مروپ و سالازار با هر جمله عشقولانه ولدمورت کمی از سنش کم می‌شد، بالاخره به پایان عمر خودش رسید و کم کم مثل نصف ملت دنیای مارول محو و تبدیل به خاک شد.

سالازار که دید به‌جز بلا، چندین مرگخوار و اسلیترینی دیگه هم در حال محو شدن هستن، دلش نیومد که نواده‌اش رو از دست بده. با حرکت چوب‌دستیش، ولدمورت رو از محو شدن نجات داد، اگرچه این اقدام کافی نبود چون تعداد زیادی از افراد حاضر در صحنه از بین رفته بودن و فقط تعداد کمی جادوگر باقی مونده بودن. این‌طور بود که دوباره چوب‌دستیش رو تکون داد، دریچه‌ای به صحنه‌ها و تاپیک‌های دیگه باز کرد و بعد با دستش به زور چندین شخصیت جدید رو وارد داستان کرد.

گریندل والد، دوریا بلک، اسکارلت لیشام، کالیدورا بلک، اسکورپیوس مالفوی و یوریکا هاندا هر کدوم از تاپیک دیگه‌ای و به صورت ( ) واری به سوژه این تاپیک اضافه شدن و بعد از بررسی اتفاقات دور و اطرافشون، بالاخره داستان ادامه پیدا کرد. این دوریا بود که اولین دیالوگ رو به زبون آورد:

-خب، الان یه ارباب داریم که شبیه گابریل شده، یه عالمه مرگخوار نجیب‌زاده و غیر نجیب‌زاده داریم که به زور وارد تالار اسلیترین شدن، من رو از یه تاپیک دیگه که داشتم پول درمی‌آوردم آوردین اینجا و بی‌پول شدم و ...

گریندل والد پرید وسط حرف دوریا و مشکلات رو ادامه داد:

-هنوز جهان رو هم در دست نگرفتیم و ای جادوگران، به سخنان من گوش کنین که وقت برپاخاستن است...

صدای انفجاری، سخنرانی گریندل والد رو نصفه گذاشت و از بین دود و خاک بلند شده، بقیه مدیران سایت هم وارد تالار اسلیترین شدن. حسن مصطفی، دست در دست مافلدا، جلوتر از بقیه به سمت مروپ رفت و گفت:

-مهمونی گرفتین و ما رو دعوت نکردین؟
-


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: نشست اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۰۷ پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۲۳ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
از گیل مامان!
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 587
آفلاین
"بلاتریکس ناگهان داد و هوار بلندی کشید که تمام مرگخوار‌‌ان را آنجا جمع کرد."

- اینجا جالب به نظر میرسه! اما خب... نه به اندازه تالار گریفیندور!

موهای بلاتریکس با دیدن الستور در وسط تالار اسلیترین شروع به جرقه زدن کرد؛ اما به زودی دریافت که الستور تنها مهمان ناخوانده اسلیترین نیست.

- واو... تالارتون واقعا زیر دریاچه‌ست؟ یعنی از پنجره‌‌تون کوسه هم معلومه؟!

گابریل مستقیم به سمت پنجره رفت و برای رصد کوسه های زیر دریاچه مانند اختاپوسی به شیشه چسبید. در همان لحظه، روباه قرمز تلما از زیر پنجره رد شد و در حالی که دم پشمالویش را با خوشحالی تکان می‌داد بر روی طاقچه شومینه پرید و چند عتیقه قیمتی سالازار را بر روی زمین انداخت و شکست.

سالازار با دیدن این صحنه، قلبش فشرده شد و آرزو کرد که مرگ روباه را ببیند اما نمی دانست لحظه ای بعد اتفاقی خواهد افتاد که در مقایسه با دسته گل روباه هیچ خواهد بود!

- آهن آلات... آهن ضایعات... بوووووووم!

نیسان آبی ای در وسط تالار ویران شده اسلیترین و در میان دو کاناپه، پارک دوبل تمیزی کرد و دیزی از آن پیاده شد.
- خریداریم!

بلاتریکس در آستانه انفجاری سهمگین قرار گرفت.
- شماها اینجا چه غلطی می کنین؟ اسم تاپیکو ندیدین؟ نشست اسلیترین! تاپیک مخصوص اسلیترینیا!
- خودت هواری زدی که تمام مرگخوارا رو اینجا جمع کردی دیگه!

بلاتریکس یادش نمی آمد که تا به حال در عمرش از بابت زدن هواری آنقدر پشیمان شده باشد. پشیمانی‌اش زمانی شدت یافت که متوجه شد لرد نیز مانند گابریل به پنجره چسبیده و تصور می‌کند که یک گابریل است!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۵ ۰:۵۷:۳۴

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: نشست اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶:۴۹ چهارشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۲

کاسیوپا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۸ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۴:۲۳:۰۶ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۳
از ⛥ ࣴ ࣭ ْ ٜ ﻌ‍‌ﻤﺎﺮت ﺨﺎﻨﺪﺎن ﺎﺼﻴل ﺒﻠک ⋆ ࣭࣬ ۠ 🎻
گروه:
جادوآموز سال‌پایینی
جـادوگـر
پیام: 39
آفلاین
همه متوجه شدن که به غیر از این که لرد فکر کرده کلاغ شده، مشکلات دیگه هم برای مغز و عقل اون اتفاق افتاده.



به دستور بلاتریکس چند نفر از مرگخوار ها هکتور رو از خواب بیدار کردن و کشان کشان به سمت بلاتریکس اوردن.


درحالی که هکتور خواب توی چشم هاش جمع شده بود و اون رو با لباس خواب اورده بودن، بلاتریکس شروع به حرف کرد:


_این چه معجون مسخره ای بود که به خورد ارباب دادی؟ معلوم نیست چه اتفاقی برایش افتاده.
انگار که مغز لرد را دراوردن و بجای اون دمپایی گذاشتن.

هکتور درخواست صحبت داشت که مرگخوار تا جلوی دهن اون رو می گرفتن.

_ حدود یک ساعته که داریم تلاش میکنیم لرد خودش رو از پنجره برج پایین نندازه. شبیه بچه های دو ساله رفتار میکنه. معلوم نیست توی اون معجون گندت چه چیزی ریختی.
بعید نیست که ریش دامبلدور رو با مدفوع تسترال مخلوط کرده باشی و به خورد ارباب داده باشی.


حالا که اینطور شد باید مجازات خیلی سختی برات در نظر بگیریم.



مرگخوار ها هکتور رو محکم روی زمین انداختن و به دستور بلاتریکس اون رو به درخت با طناب بستن تا بعد از فکر و اندیشه مجازاتی براش در نظر گرفته شه.


بلاتریکس که درحال فکر کردن بود، یکدفعه فکری بکر به ذهنش اومد.
لبخند شیطانی روی لب های بلاتریکس نمایان شد.
همین که سرش رو برگردوند متوجه ی اتفاق گند و عجیبی شد.


اون مرگخوار های ابله هکتور رو با یک دور طناب بسته بودن و این باعث شد هکتور فرار کنه و از اونجا بره.

لبخند شیطانی بلاتریکس ارام ارام کم شد و به حالت اول برگشت.تیک های بزرگی رو سرش ایجاد میشد و یکدفعه داد و هوار بلندی کشید که تمام مرگخوار ها رو اونجا جمع کرد.


ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۰ ۱۱:۴۰:۰۳

✯ ْ࣭ ٜ ﻴه ‍‌ﻤﻠﻜﻬ ی ﻮﺎﻘﻌﻴ ﻨﻴﺎﺰی ﺒه
ﺘﺎ‍ج ﻨﺪﺎﺮه♘ ۪ࣷ ۠ ̣


پاسخ به: نشست اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ چهارشنبه ۱ تیر ۱۴۰۱

دیانا کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱:۱۱:۰۸ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
از خونت خوشم میاد
گروه:
مـاگـل
پیام: 59
آفلاین
همه نفس راحتی کشیدن که دیگه ولدمورت نمی خواد پرواز کنه. اونا تا یک ساعت از دست کارای لرد راحت بودن. بلاتریکس رو به تعدادی از مرگخوار ها کرد و گفت: پاشین برین اون هکتور رو برام بیارین تا ببینم این چه بلاییه سر لرد سیاه آورده
دو سه نفر از بین مرگخوار ها سریع از اونجا بیرون رفتن.
بلا به سمت لرد رفت و گفت: ارباب،نمی خواید از اونجا بیاید پایین؟ لرد گفت:نه.ما پنجره هستیم. از اینجا تکان نمی خوریم.
بلا آهی کشید و رفت تا روی مبل بشینه بلکه فکری به سرش بزنه.
همه در گیجی به سر میبردن که لرد از لبه پنجره پایین پرید، وسط سالن ایستاد و گفت: اما حالا یادمان آمد که ما پارچه هستیم.
بلاتریکس با دست جوری به پیشونیش زد که همه فکر کردن صورتش آسفالت شده. لرد دستهاش رو تکون داد و گفت: ما پارچه هستیم بیایید مارا رنگ کنید و بدوزید.
همه به هم دیگه نگاه میکردن. هیچکس تا حالا ارباب ندوخته بود. لرد بلند گفت: حالا که شما ما را رنگ نمی کنید ما خودمان دست به کار می‌شویم.
لرد رفت و چوبدستی یکی از مرگخوار ها رو گرفت و یک دیگ بزرگ با مقدار زیادی رنگ ظاهر کرد. بعد رنگ سفید رو ریخت داخل دیگ و زیرش رو روشن کرد. تا آب داخل دیگ جوش بیاد، لرد نشست و تا می تونست گل و پروانه روی سر و صورتش کشید. بعد رو کرد به مرگخوارها و گفت: پارچه زیبایی هستیم. فکر نمی کنید لباس عروس زیبایی بشویم؟


بی صبرانه منتظر قربانی بعدی ام


پاسخ به: نشست اسلیترین
پیام زده شده در: ۰:۲۶ یکشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۵ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۱۸ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
مـاگـل
پیام: 43
آفلاین
مورگانا ناامید و خسته از بیرحمی های جهان،یک پس گردنی به جاناتان زد.

- خاک تو سرت کنن!

- آخ!آخه چراااا؟

- خیر سرت کلاغی!الان باید به یه دردی میخوردی که نخوردی!

بدین ترتیب جاناتان با وجود اینکه حتی یک اسلیترینی نبود اما مجبور به امتحان کردن شانس خود شد.

- لرد؟لرد ولدمورت به من نگاه کنید لطفا!منو ببینید لرد.من یه کلاغم

و بالهایش را از دو طرف باز کرد.

- میبینید؟من بال و‌ پر دارم.واسه همین میتونم پرواز کنم.اما شما نمیتونید!شما به خودتون نگاه کنید.شما بال ندارید،پر هم ندارید!

لرد درحالی که آستین بلند ردایش را تکان میداد گفت:کوری؟این بالهای بزرگ و باشکوهمان را نمیبینی؟ چطور میتوانی اسم خودت را کلاغ بگذاری وقتی کلاغی خالص ما را درک نمیکنی؟

لرد اینرا گفت و پایش را روی لبه ی پنجره گذاشت.
جاناتان،تمام چشم ها را به سمت خود دید و فهمید ظاهرا حل مسئله فقط بر عهده ی خودش است.

-‌ خب پس بذارید من بهتون پرواز یاد بدم نظرتون چیه؟

بلاتریکس که صبرش تمام شده بود چوبدستی اش را به سمت جاناتان کشید.

- اگه بلایی سر لرد بیاد اصلا مراعات اینو نمیکنم که یه کلاغی!

جاناتان آب دهانش را قورت داد.لرد درحالی که لبه ی پنجره ایستاده بود گفت:زودباش دیگر!بالهایمان خسته شد.

جاناتان جستی به لبه ی پنجره زد‌.

- خب اولین کاری که باید بکنید اینه که چند لحظه همینجا لبه ی پنجره هی بال بزنید تا بالهاتون گرم بشه.

لرد شروع به بال زدن کرد.

- حالا بپریم؟

- نه!

ده دقیقه گذشت و لرد در لبه ی پنجره همچنان بال بال میزد‌.

- خب حالا باید نرمش پا رو انجام بدین لرد.با من تکرار کنید....

اما لرد که دیگر کلافه شده بود گفت:
ما‌ دیگر خسته شده ایم.شما مارا معطل میکنید و فکر میکنید ما نمیفهمیم؟نخیر ما کلاغ باهوشی هستیم.

و آمد تا از لبه ی پنجره خودش را به پایین پرت کند که ناگهان متوقف شد.
مرگخواران که بین زمین و هوا برای گرفتن لرد معلق شده بودند نگاهشان روی لرد متوقف شد.

- اما حالا یادمان آمد!ما یک پنجره هستیم...

و در چهارچوب پنجره ایستاد و تکان نخورد.



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: نشست اسلیترین
پیام زده شده در: ۰:۲۰ شنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۰

دلفی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۷:۲۶ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 235
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت یکی از معجونای هکتور رو خورده برای همین هر یک ساعت فکر میکنه که به یه چیز جدیدی تبدیل شده. الان هم فکر می‌کنه که یه کلاغه و اسلیترینی ها سعی دارن جلوشو بگیرن که خودشو برای پرواز کردن از پنجره تالار پرت نکنه پایین.
نکته:لرد واقعا به این چیز ها تبدیل نمی‌شه، فقط فکر می‌کنه که شده!

____________________________________________________
اسلیترینی ها در زمینه این که واقعا می‌خواهند "ده نکته در باب کلاغ بودن" را به صورت عملی یاد بگیرند یا نه، توافق نداشتند. اما همه‌شان در این زمینه که باید جلوی لرد برای پرت کردن خودش از پنجره را بگیرند توافق داشتند.

بلاتریکس با آرنج توی پهلوی یکی از اسلیترینی های مخالف کوبید و گفت:
-البته که میخوایم یاد بگیریم ارباب. اما نه به صورت عمـ...
-خوبه. یکیتون با ما به لبه پنجره بیاد می‌خوایم بهش پرواز بیاموزیم!

اسلیترینی ها نگاه های مضطربی رد و بدل کردند. اوضاع لحظه به لحظه بدتر می‌شد.

-ارباب می‌خواین ببرمتون کلکسیون تاکسیدرمی هامو نشونتون بدم؟

لرد که به خاطر ظاهر سر تا پا سفید مورگانا، نمی‌توانست او را کلاغ فرض کند گفت:
-به این قُمری زشت بگید با ما حرف نزنه. بال های باشکوهی داریم که می‌تونیم باهاشون به هر کجا پرواز کنیم. سوار تاکسی اینا هم نمی‌شیم.

نقشه مورگانا شکست خورده بود و حالا نوبت یک اسلیترینی دیگر بود که تلاش خودش را بکند. آن ها نیاز داشتند که حداقل تا زمانی که لرد احساس کند به چیزی جز کلاغ تبدیل شده، جلوی آرزوی پرواز او را بگیرند!


ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۳۰ ۱۷:۳۱:۱۱

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.