جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه شروع به پلک زدن کرد ولی این اشتباهی بزرگ بود. چرا که چهره اش در نظر پیرزن یک همچین چیزی به نظر می رسید:

پیرزن دیگر طاقت نیاورد و جلو پرید و لرد سیاه را چهارچنگولی در آغوش گرفت.

بلاتریکس با دیدن این صحنه دچار رعشه شد و شروع به زدن پلاکس کرد.
-من دارم خواب می بینم؟ این خوابه؟ بیدارم کنین!

پلاکس لابلای مشت و لگد بلاتریکس سعی می کرد توضیح بدهد که اگر بلاتریکس فکر می کند خواب است، اصولا باید کسی او را بزند و پلاکس این وسط کاره ای نیست.

رودولف هم با دیدن صحنه، کمی ناامید شده بود؛ ولی کمک به بانوان سالخورده را سرلوحه اعمالش قرار داد.
-ارباب گناه داره. دلش همدم می خواد خب. چه اشکالی داره یه مدت کوتاهی باهاش هم بِدَمین؟ خود من چهار تا زن گرفتم توی این سوژه... سه تاشون مردن. اون یکی دیگه معلوم نیست این وسط چی شد. ولی اعتراضی دارم؟ ... بله... دارم! ولی فعلا مشکلات این بانو مهمتره. اون یه زن منم البته باید پیدا بشه ها.

لرد در حال خفه شدن بود.
-این را از ما دور کنید. کی به ما گفت اینجا خانه سالمندانه؟ اینجا خانه سالمنده. همین یک سالمند. اصلا خوشمان نیامد! این را از ما بچینید! چرا اینگونه در هم گوریدیم!

بلاتریکس فریادی کشید و به سمت پیرزن حمله ور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1399/11/20 23:55:43
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
رنگ صورت لرد سیاه از بنفش گذشته و به سیاهی گرایانه بود.
-خب... قانون دست و پامون رو بسته و نمی‌تونیم بکشیمش. دستور قتلش رو هم نمی‌تونیم بدیم؟

پلاکس لیست بلند بالایش را از نظر گذراند.
-نه متاسفانه ارباب.
-اشاره ریز چی؟ اشاره ریزی هم نمی‌تونیم بکنیم؟
-بازم متاسفم اما خیر ارباب!

پس گردنی محکمی از جانب بلاتریکس پس گردن پلاکس فرود آمد.
-آخ!...من که دیگه کاری نکردم بلا!

بلاتریکس می‌دانست و پس گردنی صرفا جهت نمایش خصومت شخصی نویسنده زده شده بود.

-سرورم می‌خواین من بکشمش؟ با میل و اراده شخصی خودم؟ میگیم از خوشحالی سکته کرد مرد! اگه آره یه بار پلک بزنین و اگه نه، دو بار. کسی هم تسترال دیده، ندیده!

و با خشونت هرچه تمام تر، به تخم چشمان پلاکس خیره شد.
لرد دوراهی سختی پیش رویشان‌ قرار گرفته بود. از طرفی وسوسه یک پرونده سفید و پاک و از طرفی خلاص شدن از دست پیرزن اعصاب خوردکن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه از آنچه که شنید، خوشش نیامد. یعنی اصلا خوشش نیامد! کله‌ی کمرنگش به رنگ قرمز تیره گرایید و این یعنی خطر نزدیک بود.
پیرزن اما، به دیوار تکیه داده بود و درحالی که دستانش را با حالتی محوف بهم گره زده بود داشت از خاطرات شوهر های گذشته، معیار های همسر آینده اش، و اینکه لرد دارای تمام آن ویژگی ها بود، سخنرانی میکرد:
-...آره مامانیا... خلاصه که شوهر چهارمم هم همین سه سال پیش مرد. خوشم نمیومد ازشا... خب خیلی با اونی که من دوس داشتم متفاوت بود... ولی خب وقتی مرد ناراحت شدم. ولی خودمو نباختم! من قـَــــویم! واسه همین، همین که شوهر سومم مرد گفتم باید برم زن یکی دیگه بشم که همیشه آرزوداشتم. یکی که سرش کچل باشه... بینی قلمی داشته باشه... یا اصلا بینی نداشته باشه! ولی خب تو بازار نبود. دیه گفتم برم به یکی دیگه... یکی پر مو با یه دماغ چاغ گیرم اومد... ولی خب اونم مرد حتی... بازم نباختم خودمو که! رفتم سراغ بع‍...

مادام ماکسیم، که او نیز تجربه ی تلخی در مورد سی و هفت شوهر مرحوم خود داشت، با دلسوزی کنار پیرزن نشسته بود و به آرامی دستان او را میفشارد.
-... دیگه این نهمیه... باهم اختلاف پیدا کردیم...
-مادر جان به نظرتون احیانا بس نیست؟ اذیت نمیشدید؟ هی پشت سر هم؟
-نه وایسا! نهمیه یهو دیدم سکته کرده! همین یه ماه پیش مرد. حیوونی... ولی خب! میدونید الان دقیقا مرد رویاهام رو پیدا کردم! ببینینش... پوست سفید، چشای سرخ... بی دماغ... کی از این بهتر؟

لرد سیاه که تا آن موقع به رنگ بنفش در آمده بود، دندان هایش را بهم سابید.
بلاتریکس با بدخلقی رو به پلاکس غرید:
-پلاکس؟ بنفش؟ کله ی مبارک ارباب؟
-به مرلین (که اصلا هم ایوا نقاشیشو نکشیده و نمیشناسدش! ) کار من نیست این دفعه بلا...

پیرزن پلک هاش را بر هم زد و مدوهوشانه به لرد خیره شد.
-اوخی... هانی... ببین تو لو خدا... رنگش بنفش شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
_سیصد گالیون، میگم زیر سه ثانیه ارباب پیرزن رو می‌کشه!
_نخیر...حداقل هشت ثانیه طول میکشه!
_به ثانیه هم نمیکشه!

لرد از یک طرف گیر پیرزن غرغرو افتاده بود و از سمتی دیگر، لشکریانی از جادوگران و ساحره‌های بیخیال دور او را گرفته بودند!
_ما چی صدا کنیم شما رو راضی میشید؟
_عشقم چشه مگه؟
_
_
_

_ میخوای تعجب تک تک مرگخوارا رو نشون بدی؟ خب یه جمله "مرگخوارن همه تعجب کردند" رو بگو و کافیه!
_باشه خب...به اعصابت مسلط باش!


مرگخواران همه از جواب پیرزن تعجب کردن...لرد اما زیاد تعجب نکرده بود...به این دلیل که تصور کرد که اشتباه شنیده!
_یک بار دیگر بگویید...ما یک چیز دیگه شنیدیم که خب صددرصد اون جمله رو نگفتین و اشتباهی رخ داده!
_گفتم بهم بگو عشقم!
_یاران سیاه دل...آیا شما هم همون‌چیزی رو شنیدین که ما شنیدیم؟
_بله ارباب متاسفانه!
_
_خب...حله...ارباب هم تعجب کردن!
_مادرجان...مطمئن هستین که میخوایین ارباب "عشقم" صداتون کنه؟ آخه نه قیافه ای داره، نه هیبتی، نه هیکلی،ببخشید البته ارباب...ولی خب یه مقام و جایگاه داره که اونم من چون قراره جایگزینشون بشم، دارم...چرا من عشقم صداتون نکنم؟
_وا؟ مگه نمیدونی که مردای بدون مو جذاب تر هستن؟ بعدشم...شما مگه نمیخواین مشکلات من رو بدونید؟ خب مشکل من تنهاییه...من یک همسر میخوام که همدمم باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
-مرخصی! همه رفتن خونه‌هاشون... من موندم‌ اینجا تنها! حتی پرستار‌ها هم کلید رو دادن به من و رفتن تعطیلات... آشپز! آشپز هم رفته حتی... دیدین اتاقک دربون خالیه؟
-اونم رفته؟

پیرزن آه عمیق تری کشید.
-نه! اون رفته تو کمد دیواری و تا نزدیکش می‌شم جیغ می‌زنه. میگه نمی‌خواد من رو ببینه... دیوونه شده!

مرگخواران مطمئن بودند که دربان بخت برگشته هرچه باشد، دیوانه نیست!

-یاران ما! به مشکلات این پیرزن باید برسیم... اگر تنها سالمند اینجا ایشونه... ما باید مشکلاتش رو حل کنیم!
-پیرزن؟ به من گفتی پیرزن؟!

مشخصا پیرزن بسیار حساس بود.

-مادر جان ما می‌خوایم مشکلات اینجا رو براتون حل کنیم. کمک کنیم بهتون.
-مادر جان؟ به قیافه من می‌خوره هم سن مادر تو باشم؟

درست در همان لحظه، مرگخواران مشغول شرط‌بندی بر سر میزان تحمل لرد سیاه در مقابل پیرزن بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ایزابلا بدون توجه به غرغرهای پیرزن جلو میاد، اونو به کناری می‌رونه و نگاهی به محیط خانه سالمندان می‌ندازه.
- خیله خب بقیه کجان؟ مطمئنم اونا هم مشکلاتی دارن که علاقمندن راجع بهش صحبت کنن.

ایزابلا چشماشو تیز می‌کنه و کل محیطو از نظر می‌گذرونه. انتظار داشت تا اون موقع حداقل چند تا پیرمرد و پیرزن دورشو گرفته باشن و بخوان از خاطرات دوران جوونیشون بگن. ولی ازین خبرا نبود.

پیرزن از کنار زده شدنش اصلا خوش‌حال نبود. پس عصایی برمی‌داره و می‌کوبه فرق سر ایزابلا.
- گفتم دیگه، مشکلاتو گفتم و می‌تونم برات بازم بگم. جونم برات بگه که...

پیرزن آماده بود تا دهنشو باز کنه و سخنرانی طولانی دیگه‌ای تحویل مرگخوارا بده، اما مرگخوارا علاقه‌ای به شنیدن دوباره‌ی غرهای پیرزن نداشتن.

- بقیه کجان؟
- ما رو ببر پیش اونا.
- نکنه گروگان گرفتیشون؟
- به ظاهرت نمیومد قلدر باشی.
- مشکوک به نظر می‌رسی.
- اگه راس می‌گی نشونشون بده تایید کنن حرفاتو خب.

پیرزن که ناگهان مورد حمله‌ی همه جانبه قرار گرفته بود، عصاشو از حالت تهدید آمیز در میاره و آهی می‌کشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
درست پس از جمله‌ی لرد، مرگخواران با عجله بند و بساطشان را ول کرده و دوباره به سراغ پیرزن رفتند.
- خب داشتید می‌گفتید. مشکلتون چقدر بزرگه؟

پیرزن چنان چشم غره‌ای به لینی که این سوال را پرسیده بود رفت که او را تا مرز آب شدن و سپس فرو رفتن در دریچه‌ی فاضلاب پیش برد‌. اما لینی آب نشد و در هیچ دریچه‌ای هم فرو نرفت و فقط سوالش را در جهت آرامش پیرزن، اندکی تغییر داد.
- ببخشید منظورم این بود که مشکلتون چیه؟
- جونم برات بگه مادر...چرخ‌های ویلچرای اینجا خیلی اذیت می‌کنه. همش یا لقه یا گیر می‌کنه، یا کلا چرخ نداره. از چرخ‌های واکرها نگم برات! موقع راه رفتن باهاشون حداقل ده بار زمین‌ می‌خوریم...

لرد سیاه و مرگخواران نگاهی به ویلچر و واکرهای گوشه‌ی دیوار انداختند.
- ولی اینا که همه‌شون چرخ دارن! ظاهرا خیلیم سالمن و قشنگ کار می‌کنن.
- سالم؟ تو به این میگی سالم؟ اوه...البته معلومه که شما بی‌سروپاها درد ما رو نمی‌فهمید! شما که مشکلی ندارید! بزنم دست و پاتونو بشکونم مجبور بشید با اینا راه برید تا ببینید من چی میگم؟ بزنم؟

از نظر مرگخواران تنها چیزی که در آنجا سالم به نظر نمی‌رسید، روان پیرزن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- بزرگ؟
- دقیقا چقدر بزرگ؟

پیرزن نگاهی به مرگخواران انداخت و دستانش را تا آنجایی که میتوانست، در کنار بدنش بلند کرد.
- انقدر...مشکل انقدر بزرگه.
- نه نه نه...این اصلا اندازه ی دقیقی نیست. باید با احتساب دقیق میلی متر بهمون بگید.

چند ثانیه بعد فنریر و تام، خط کشی از غیب ظاهر کرده و داشتند فاصله‌ی بین دو دست پیرزن را اندازه گیری میکردند.
- این که خیلی بزرگ نیست؛ تقریبا نیم متره.
- نخیر...دقیقا پنجاه و هفت سانتی متر و...سانتی متر و...

در همان لحظه پیرزن که از آن وضعیت خسته شده بود، دستانش را پایین آورد و کل محاسبات تام را خراب کرد.
- ای بابا...حالا از کجا بفهمیم مشکل چقدر بزرگه؟

در سمتی دیگر، دو مرگخوار سدریکی که خروپف می‌کرد و بالشتش را بغل کرده بود، گرفته و می‌کشیدند.
- نه باید از این دراز تر بشه...اندازه ی مشکلِ حتما خیلی بزرگ‌تره.

صبر لرد به سر آمده بود.
- یارانمان، دارید چه می‌کنید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- ای پیرزن... قانع شو!

این جمله را افلیا با چهره ای حق به جانب بیان کرد. پیرزن کوچکترین تغییری که نشان از قانع شدن باشد، نکرد.

-ارباب... قانع نشد! به نظرم مادام ماکسیمو بفرستیم جلو. هر چی باشه پیر و فرتوته و زبون این فسیل رو بهتر می فهمه.

بطور همزمان به پیرزن و مادام ماکسیم برخورد. رفتار افلیاهای داخلی اصلا قابل قبول نبود.

ماکسیم به سختی کمی جلو رفت. چرا که بسیار بزرگ بود.
-ببینین خانوم محترم. ما اومدیم اینجا که مشکلات شما رو بررسی کنیم.

پیرزن عصبانی بود.
-قبل از اومدن شما مشکل خاصی نداشتیم. الان داریم. در! در نداریم. الان هر بی سرو پایی می تونه سرشو بندازه پایین و بیاد تو.

هنگام تلفظ عبارت "بی سرو پا" بطور واضح و مشخص نگاهش بین رودولف و فنریر می چرخید.

-شما مسئول این خرابکاری بزرگ هستین. الان کی امنیت بانوی جذابی همچون من رو تضمین می کنه؟

مادام ماکسیم مورد اول را یادداشت کرد.
-خب... این از این. شما در ندارین و این یه مشکله. مشکل دیگه ای نیست؟

-چرا... ما همیشه خسته و کوفته هستیم. نمی تونیم هر چیزی که دوست داریم بخوریم. موهامون سفید شده. البته اگه موی خاصی باقی مونده باشه. دندونامون مصنوعیه و از دهنمون می پره بیرون. درد های مختلف داریم. چروک شدیم. خم شدیم...

ماکسیم کل چیزهایی را که نوشته بود خط زد.
-ولی اینا همشون طبیعی و به دلیل پیر شدن هستن! مشکلی که مربوط به خانه سالمندان باشه ندارین؟

پیرزن کمی فکر کرد.
-داریم... یه مشکل بزرگ داریم. خیلی بزرگ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1399/11/20 15:54:04
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1399 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- آزار رسانی به کودکان...کشتن دری بی گناه...از بین بردن سرپرست خانوار...یتیم کردن دری خردسال...

پیرزنی با عصا پشت سر مرگخواران ایستاده و با گفتن هر جمله، یک انگشتش را می‌بست. لباسِ چروکِ بیمارستان را به تن کرده و سرمی به دستش زده بودند.

- یارانمان...این پیرزن چه میگوید؟
- ارباب...ارباب. من میدونم. من زبون پیرزنارو خوب میدونم.

رودولف با خوشحالی بالا و پایین می‌پرید و سعی می کرد جلب توجه کند.
لرد نگاهی به اطراف انداخت و دوباره گفت.
- یعنی هیچکس برای مذاکره جلو نمی‌آید؟
- من ارباب. من هستم...من میتونم.
- چی کار میخوای بکنی رودولف؟
- به شما ربطی نداره...اوا! سلام بلا...هیچی بابا. میخواستم توی ماموریت به ارباب کمک کنم.
-

پیرزن نچ نچ کنان رویش را از رودولف برگرداند و با ناراحتی گفت.
- من باید گزارش کار شمارو بدم. کشتن در خونه ی سالمندان اصلا کار درستی نبود.

مرگخواران نگاهی به اربابشان انداخته و منتظر دستور او بودند. شاید قانع کردن پیرزن چندان کار سختی نباشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!