سرش رابرگرداند وچشمش به موجودی عجیبی با روبالشتی کهنه وپر لک غذا افتادکه روی تختش نشسته بود دستش را روی دهانش گذاشت تاجیغ نزند،در اتاق را به هم کوبیدنفس عمیی کشیدتا مطمئن بشه که خواب نمی بیند.روی تخت نشست وتابه افکار پریشانش نظمی بدهد.
سعی کرد صدایش ارام ولحنش محترمانه باشدگفت:توچی هستی؟
البته برای رعایت ادب باید می گفت توکی هستی؟موجود عجیب با لبخندجواب داد:من دابی هستم قربان جن خونگی.
هری باتعجب پرسید:جن خونگی چیه؟
دابی گفت:جن های خونگی تمام کار های اربابشان را انجام می دهند...
هری حرفش راقطع کرد:فهمیدم؛حالا چرا لباست این جوریه؟
دابی:اگه دابی لباس بگیر ازادمی شه به همین خاطر هیچ وقت بهش لباس نمی دهند.
هری پرسید:خب اینجا چی کار می کنی؟
دابی جواب داد:دابی فهمید که هری پاتر قربان نمی خواهد به هاگوارتز برود!وبا نگاه پرسشگرانه ای به هری نگاه کرد
هری با بی خیالی جواب داد:درست فهمیدی حال درس خوندن ندارم دردسرها سال قبل خستم کرده می خواهم به تعطیلات برم.
دابی :اما هری پاتر باید بره.وجود هری پاتر توی هاگوارتز خیلی واجبه!
-برای چی؟
چون قرار توی هاگوارتز اتفاقی بیافته وهری پاتر باید باشه.بعداز تمام شدن جمله اش سرش را محکم به دیوار کوبید دابی بد بد بد نباید چیزی بگم.
هری: نکن دیوار خراب شد الان عمو ورنون دعوام می کنه مگه ازار داری؟
در همان لحظه صدای خاله پتونیا از طبقه ی پایین بلندشد:هری بیا.
هری روبه دابی کردوبالبخندگفت:ببین الان من بایدبرم کمک اگه توبه جای من بری قول می دهم به رفتن فکر کنم.
دابی جیغی کشید:این کار هر روز دابیه
چند لحظه بعد در اشپز خانه
خاله پتونیا لباس سبزی پوشیده بود وهرچه طلاوجواهرات داشت به خود اویزان کرده بود .هری درحالی که سعی می کرداز خنده منفجر نشودپرسید چه کار باید بکنم؟
خاله پتونیا جواب داد:زمین را طی بکشی وکیک را تزئن کنی.
بعداز رفتن خاله پتونیا هری روبه دابی کردو گفت:خب کارت راشروع کن!وبا خوشحالی روی صندلی نشست ومشغول خوردن شامش شد.در طول زمانی که هری شام می خورد دابی زمین را شست وکیکی راتزئین کرد.
بعدباهم نشستن ودر باره ی خانواده ی مالفوی گپ زدند.درمیا گپ زدند خاله پتونیا وارد اشپزخانه شد وبادیدن دابی چنان جیغی کشید که عموورنون ومهمانانش به اشپزخانه امدن .دابی هم با صدای پاق بلندی غیب شد.
عمو ورنون یک لیوان اب به دست خاله پتونیا دادو پرسید:باخالت چی کار کردی پسر؟
هری که زبانش گرفته بود گفت:هیییییییییییییی چی.خاله سوسک دید ترسید.
رنگ صورت عمو ورنون به قرمز تغییر رنگ داد: چرا دروغ می گی؟توی خونه ی ما سوسک پیدا نمی شه!
هری که تازه متوجه گندی که زده بود شدبادسپاچگی اضافه کرد: نه یعنی.........یعنی فکرکرد سوسک دیده این غذایم که ریخ روی زمین رامی گم فکر کرد سوسکه
خاله که تازه سکسکه اش شروع شده بود گفت:اره راست می گه!به هر ترتیبی بود هری موفق شد مهمان ها را به نشیمن برگرداند. تابه اشپز خانه بازگشتخاله پتونیا با خشم اپرسید:می شه بگی این کیه؟
هری جواب داد:اره یعنی نه یعنی اسمش جن خونگیه
خاله پتونا:چیه خونگی؟
هری:هیچی خاله،یه لباس خوب داری که به درد دابی بخوره ؟وبه دابی که اشاره کرد
خاله با ترس گفت:فکرکنم داشته باشم.........
بلاخره پس از یک ساعت لباس گران قیمت خاله که بین لباس هابیشتر به دابی می امد را به اوپوشاندن.با کت ودامن قهوه ای همرا با کمربند قرمیز وجوراب های سفیدباکفش پاشنه بلند،کلاه کیس وکلی ارایش دابی اندکی شبیه خدمت کار مشنگ ها شد.
خوشبختانه دابی توانست با کفش پاشنه بلنداز مهمان ها پزیرایی کند.او چایی سرور کرد در حالی که کیک داستش بود به سمت میز رفت ولی کمربند لباسش به صندلی پشت سرش گیر کرد ولباسش جر خورد.دابی برگشت تا ببیند چه بسر لباس امده که تعادلش از دست رفت وبا کیک پرت شد بغل زن مهمان.
زن جیغ زد ودابی را هل داد.دابی خورد به مبل وکلاه گیس از سرش افتاد.
زن با دیدن قیافه ی دابی جیغ بلندی کشید و از پنجره ی سالن بیرن پرید پشت سرش شوهرش از پنجره پرید
ومهمانی عموورنون به هم ریخت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



انقد فک زدم غذام سوخت
من پسر برگزیده ام، برگزیده ها چیزی نمیفهمن و فکر هم نمیکنن اصولا
فقط دنیا رو نجات میدن 



کلاس .. هاگوارتز .. پنجشنبه .. چیزی یادت نیمد؟! 
در هر شرایطی باید کلاسش را برگزار میکرد.



نفر بعد ... دوشیزه ویزلی! آماده ای؟
حالا بگو بینم ای ملعون.ای ریش همرنگ میش!ای فسیل...تو خجالت نمیکشی 179 سال عمر میکنی؟لامصب اندازه اون هری پاتر هم جون داری.هی آوادا میخوری و نمیمیری...
چته تو؟چی شدی؟







به ممد نگاه میکرد با لطف و عطوفت زیاد یک کروشیو نصیب وی میکند تا از این به بعد باعث نا امیدی اش نشوند. در این لحظه لرد نگاهی به لینی می اندازد و می گوید:




فقط تلاش به موقع دافنه بود که جلویش را گرفت.