سوژه جدید:
در خانهای قدیمی و مجلل در یکی از خیابانهای خلوت و تاریک لندن، سایهای سنگین و تاریک بر فضای اتاق نشیمن افتاده بود. دیوارهای اتاق با پارچههای مخملی و پردههای سنگین تزیین شده بودند و تنها نور موجود از شمعهایی بود که بهطور یکنواخت در گوشههای اتاق میسوختند. اما در میان این همه شکوه و جلال، چیزی در این اتاق ناآشنا و عجیب به نظر میرسید؛ یک کاناپهی بزرگ و راحت که بهطور مشکوکی به نظر نمیرسید فقط یک کاناپه باشد. ناگهان، صدای خشنی سکوت سنگین اتاق را شکست.
- از این مسخرهبازیها دست بردار، اسلاگهورن!
صدای پرطنین و فرماندهانهی سالازار اسلیترین در فضا پیچید.کاناپه تکان مختصری خورد و سپس با صدایی مثل ترکیدن حباب، به سرعت شکل انسانی به خود گرفت. هوراس اسلاگهورن با چهرهای آشفته و چشمهایی نگران، از بین پردههای مخملی کاناپه بیرون آمد و نفس بلندی کشید.
- جناب اسلیترین؟
صدایش لرزشی خفیف داشت که نشان از ترس پنهانی او بود. سالازار، با لبخندی سرد و پر از تهدید، به سمت او قدم برداشت.
- من اینجا هستم تا به تو ماموریتی بدهم که نمیتوانی از انجامش سرباز بزنی.
اسلاگهورن با نگاهی پر از نگرانی به او چشم دوخت و فهمید که هیچ راه فراری ندارد. سالازار به آرامی گفت:
- یک جشن بزرگ ترتیب بده، یک جشن برای تمامی دانشآموزان فعلی و فارغالتحصیلان هاگوارتز. میخواهم که همه آنجا باشند.
اسلاگهورن با صدایی که حالا دیگر آشکارا نگران بود، گفت:
- اما چرا...؟
سالازار با حرکت دستش او را ساکت کرد و افزود:
- نیازی به پرسیدن نیست. وظیفه تو تنها این است که این جشن را به بهترین شکل ممکن برگزار کنی و مطمئن شوی که همه دعوت شدهاند. جزئیات بیشتر را به وقتش خواهی فهمید.
چهره هوراس با نوعی اطاعت و تسلیم رنگ گرفت، چرا که میدانست مخالفت با سالازار، عواقبی به مراتب بدتر از اجرای فرمانهایش به دنبال دارد.
----
بعد از گذشت چند روز، شایعههای عجیب در میان دانشآموزان هاگوارتز پیچید. همه از این مهمانی مرموز که بهطور ناگهانی و بدون توضیح دقیق اعلام شده بود، صحبت میکردند. هیچکس نمیدانست که دلیل واقعی این جشن چیست و چرا بهطور ناگهانی تصمیم به برگزاری آن گرفته شده است. برخی دانشآموزان، نگران از این که چیزی در پشت این جشن نهفته است، شروع به تحقیق و پرس و جو کردند، اما پاسخهایی که به دست میآوردند بیشتر به سردرگمیشان اضافه میکرد. در این میان، سالازار اسلیترین با خونسردی و اعتماد به نفسی که همیشه با او همراه بود، به تدارکات این جشن عجیب نظارت میکرد.
سرانجام روز موعود فرا رسید. هوراس اسلاگهورن و سالازار اسلیترین در یکی از بزرگترین سالنهای لندن ایستاده بودند. سالن به زیبایی آراسته شده بود؛ لوسترهای بزرگ از سقف بلند آویزان بودند و نور آنها به زیبایی بر روی دیوارهای سنگی میدرخشید. میزهای بلند با ظروف نقرهای و شمعدانهای طلاکاری شده چیده شده بودند و فضای سالن با رایحهای ملایم از گلهای تازه پر شده بود. صدای قدمهای مهمانانی که وارد میشدند، به گوش میرسید و سالن بهتدریج پر از زمزمهها و گفتگوهای آرام مهمانان میشد.
سالازار، با چهرهای آرام اما درونی پر از برنامهریزیهای پیچیده، نگاهی به اسلاگهورن انداخت که هنوز هم به نظر میرسید تحت تأثیر وزن این مسئولیت سنگین قرار دارد. مهمانان یکی پس از دیگری وارد میشدند، از دانشآموزان جوان گرفته تا فارغالتحصیلانی که سالها پیش هاگوارتز را ترک کرده بودند. همه بیخبر از آنچه قرار بود اتفاق بیفتد، در انتظار بودند. در آن لحظه، تنها سالازار بود که میدانست این جشن، نه تنها یک گردهمایی ساده، بلکه آغازگر ماجراهایی بزرگتر و رازهایی تاریکتر است که بهزودی پرده از آنها برداشته میشود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
















