تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
باشگاه اسلاگهورن
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

همه در سکوت به اطرافشان نگاه میکردند و به دنبال این بودند که دقیقا چه اتفاقی در حال وقوع است. کم کم همهمه ها شدت گرفت و سالن شلوغ شد.
عاقبت یکی از فارق التحصیل های گروه هافلپاف شجاعت به خرج داد و با صدای بلند پرسید:
- من با دوستم دنیل اینجا اومده بودم و الان نمیدونم کجاست... این کارا چه معنی میده؟ این یه بازیه؟
سالازار که با آرامش کامل و در سکوت مهمانانش را برانداز میکرد، لبخند کوچکی زد و جواب داد:
-بازی؟...ما با کسی بازی نمیکنیم... همه چیز اینجا جدی و واقعی است...
دختر کوچک اندام که موهای قرمزی داشت، از انتهای سالن پرسید:
- خب دوستای ما الان کجان؟ هدف این مهمونی چیه؟
لبخند سالازار محو شد. موهای قرمز آتشین همیشه او را یاد گروه گریفیندور می انداخت.با خودش فکر کرد، اگر گودریک با او موافقت کرده بود که جادو تنها در افراد خالص و اصیل جاری است، حالا مجبور به این کار نبود. مجبور نبود به قیافه بهت زده و شاکی مهمانانش خیره شود و پی در پی به سوالات بی پایانشان جواب دهد.
اما نه... این کار لازم بود. برای دنیای جادوگری لازم بود. برای جادو لازم بود.
بلاخره صدایش را صاف کرد و گفت:
- دوستان شما جایی هستند که بتونند وجود جادو رو در درونشون ثابت کنند... نگران نباشید... اگر واقعا جادویی در خون اونها باشه...راهشون رو پیدا میکنند...اگر هم که جادویی نداشته باشند، این مهمونی برای خداحافظی خوبه، نه؟
کسی چیزی نگفت. دوباره سالن در سکوت فرو رفته بود. دوستان و همراهان به هم نزدیکتر ایستادند و بعضی ها دست های یخ زده از ترس دیگری را گرفتند. فقط ترس بود که در سالن فریاد میکشید.
ناگهان روندا فلدبری که از ترس و جو سالن خسته شده بود، به سمت در خروجی رفت و با صدای لرزان گفت:
- من میخوام برم خو... خونه... نمی... نمیتونین منو به زور اینجا نگه دارین!
همه به سمت در خروجی برگشتند. روندا به در رسید و دستگیره را چرخاند.
در قفل بود.
چند بار امتحان کرد. فایده ایی نداشت. حتی ورد هم نتوانست در را باز کند.
- یعنی چی؟ ما رو زندانی...
جمله روندا نصفه ماند و به بقیه هم فرصت داد برگردند و به جایی که سالازار بود نگاه کنند.
او دیگر در سالن نبود.
بهرحال کارهای مهمتری داشت. باید به انتخاب شده ها سر میزد.
عاقبت یکی از فارق التحصیل های گروه هافلپاف شجاعت به خرج داد و با صدای بلند پرسید:
- من با دوستم دنیل اینجا اومده بودم و الان نمیدونم کجاست... این کارا چه معنی میده؟ این یه بازیه؟
سالازار که با آرامش کامل و در سکوت مهمانانش را برانداز میکرد، لبخند کوچکی زد و جواب داد:
-بازی؟...ما با کسی بازی نمیکنیم... همه چیز اینجا جدی و واقعی است...
دختر کوچک اندام که موهای قرمزی داشت، از انتهای سالن پرسید:
- خب دوستای ما الان کجان؟ هدف این مهمونی چیه؟
لبخند سالازار محو شد. موهای قرمز آتشین همیشه او را یاد گروه گریفیندور می انداخت.با خودش فکر کرد، اگر گودریک با او موافقت کرده بود که جادو تنها در افراد خالص و اصیل جاری است، حالا مجبور به این کار نبود. مجبور نبود به قیافه بهت زده و شاکی مهمانانش خیره شود و پی در پی به سوالات بی پایانشان جواب دهد.
اما نه... این کار لازم بود. برای دنیای جادوگری لازم بود. برای جادو لازم بود.
بلاخره صدایش را صاف کرد و گفت:
- دوستان شما جایی هستند که بتونند وجود جادو رو در درونشون ثابت کنند... نگران نباشید... اگر واقعا جادویی در خون اونها باشه...راهشون رو پیدا میکنند...اگر هم که جادویی نداشته باشند، این مهمونی برای خداحافظی خوبه، نه؟
کسی چیزی نگفت. دوباره سالن در سکوت فرو رفته بود. دوستان و همراهان به هم نزدیکتر ایستادند و بعضی ها دست های یخ زده از ترس دیگری را گرفتند. فقط ترس بود که در سالن فریاد میکشید.
ناگهان روندا فلدبری که از ترس و جو سالن خسته شده بود، به سمت در خروجی رفت و با صدای لرزان گفت:
- من میخوام برم خو... خونه... نمی... نمیتونین منو به زور اینجا نگه دارین!
همه به سمت در خروجی برگشتند. روندا به در رسید و دستگیره را چرخاند.
در قفل بود.
چند بار امتحان کرد. فایده ایی نداشت. حتی ورد هم نتوانست در را باز کند.
- یعنی چی؟ ما رو زندانی...
جمله روندا نصفه ماند و به بقیه هم فرصت داد برگردند و به جایی که سالازار بود نگاه کنند.
او دیگر در سالن نبود.
بهرحال کارهای مهمتری داشت. باید به انتخاب شده ها سر میزد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: شنبه 11 مهر 1405 14:55
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
631

با بسته شدن درهای سالن، صدای سکوتی سرد در فضا میپیچد. همه به چشمان نافذ سالازار اسلیترین کبیر خیره میشوند که در بالای پلکانی مشرف به تمامی مهمانان ایستاده است و آنها را مینگرد. تکانشهای دلهرهای ناشناس، چون موجی از آبهای سرد اقیانوس، بین افراد حاضر گسترش مییابد و همه در اضطراب آنچه پیش خواهد آمد، به خود میلرزند. در واقع هیچکس جز سالازار اسلیترین نمیداند که چه چیزی اتفاق خواهد افتاد و بیشک این نگرانی فلجکننده که به ذهن مهمانان چنگ انداخته است هم جزئی کوچک از نقشهای سهمگین است. همه چیز برنامهریزی شده است، هیچچیز خارج از این برنامه اتفاق نخواهد افتاد و هیچکس راه فراری ندارد.
لبخندی کوچک روی لبان سالازار اسلیترین نقش میبندد و او لیوان خود را به احترام حضار بالا میبرد.
-شاید زمان آن رسیده است که همگان ثابت کنند لیاقت جادو و آنچه در هاگوارتز به آنها ارائه شده است را دارند یا نه!
با به پایان رسیدن این جمله، نسیمی خنک در سالن وزیدن میگیرد و آن احساس سنگینی که قفسهی سینهی حضار را به مانند یک مار پایتون در برگرفته بود، برداشته میشود.
اما اتفاقی عجیب رخ داده است؛ کمکم حضار متوجه میشوند که تعدادی از همراهانشان ناپدید شدهاند.
سالازار اسلیترین همچنان با لبخند به چهرههای ترسیده نگاه میکند.
چگونه بدون اینکه کسی متوجه شود، این افراد ناپدید شدهاند؟ و مهمتر از آن، چه بر سرشان آمده است؟
لبخندی کوچک روی لبان سالازار اسلیترین نقش میبندد و او لیوان خود را به احترام حضار بالا میبرد.
-شاید زمان آن رسیده است که همگان ثابت کنند لیاقت جادو و آنچه در هاگوارتز به آنها ارائه شده است را دارند یا نه!
با به پایان رسیدن این جمله، نسیمی خنک در سالن وزیدن میگیرد و آن احساس سنگینی که قفسهی سینهی حضار را به مانند یک مار پایتون در برگرفته بود، برداشته میشود.
اما اتفاقی عجیب رخ داده است؛ کمکم حضار متوجه میشوند که تعدادی از همراهانشان ناپدید شدهاند.
سالازار اسلیترین همچنان با لبخند به چهرههای ترسیده نگاه میکند.
چگونه بدون اینکه کسی متوجه شود، این افراد ناپدید شدهاند؟ و مهمتر از آن، چه بر سرشان آمده است؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
665
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

این گردهمایی چیزی نبود که هرکسی انتظار آن را داشته باشد، در واقع تقریبا میشد گفت هیچکس انتظارش را نداشت. حتی خود هوریس اسلاگهورنی که به تدارک چنین مهمانیهایی شهرت داشت، تا به حال این مدلش را برگزار نکرده بود. این برای اولینبار بود که جادوآموزان و فارغالتحصیلان میتوانستند در یک مهانی دوشادوش یکدیگر قرار گیرند.
اسلاگهورن کوچکترین حدسی نداشت که علت این اتفاق چه میتواند باشد، اما این که جادوگری به بزرگی سالازار اسلیترین به سراغ او آمده بود و چنین چیزی را از او خواسته بود، کمی نگرانش کرده بود. اسلاگهورن به اندازه کافی بابت تام ریدل جوان عذاب وجدان داشت و دوست نداشت بار تازهای بر دوشهایش افزوده شود، اینبار توسط جد بزرگ همان شخص.
اما شاید نگرانی او کاملا بیدلیل بود و سالازار صرفا به دنبال دورهمیای برای آشنایی با جادوگران نسل جدیدتر بود. اسلاگهورن نگاه مرددش را به سالازار میدوزد که با دقت افرادی که وارد سالن میشدند را زیر نظر داشت. از چهره سالازار نمیشد حدسی زد، بنابراین نگاهش را از او برمیگیرد و مجددا به جادوآموزان و فارغالتحصیلان میدوزد.
برخی از فارغالتحصیلان خوشحال از این که بعد از سالها میتوانند دوستان قدیمی، یا حتی دشمنان قدیمی خود را ملاقات کنند، نگاه جستجوگرشان روی افراد حاضر در سالن میچرخید. عدهای قبل از رسیدن نگاهشان به سالازار اسلیترین، هدفی که از ابتدا به دنبالش بودند را مییابند. اما بعضی دیگر، با برخورد نگاهشان به سالازار دست از جستجو میکشیدند و هیجان ناشی از ملاقات سالازار را نمیتوانستند پنهان کنند.
جادوآموزانی که از خاندانهای اصیل بودند یا در مطالعه کتب تاریخی پیشقدم بودند نیز سالازار را تشخیص داده و او را به هم مدرسهایهای خود معرفی میکردند. برخی هیجانزده و برخی نگران.
کمکم تقریبا تمام جادوآموزان و فارغالتحصیلانی که تا به آن لحظه به سالن قدم گذاشته بودند، توجهشان به سالازار جلب شده بود. در نتیجهی آن پچپچهایی در سالن شکل میگیرد که صدای خنده و شادیای که پیش از آن از گوشه و کنارش بلند میشد را در خود خفه کرده بود.
طولی نمیکشد که سالن تقریبا پر میشود و به نظر میآید این آخرین نفرات هستند که در حال ورودی هستند. و این یعنی فاصلهای تا آغاز رسمی گردهماییای که سالازار به دنبال آن بود، باقی نمانده بود.
اسلاگهورن کوچکترین حدسی نداشت که علت این اتفاق چه میتواند باشد، اما این که جادوگری به بزرگی سالازار اسلیترین به سراغ او آمده بود و چنین چیزی را از او خواسته بود، کمی نگرانش کرده بود. اسلاگهورن به اندازه کافی بابت تام ریدل جوان عذاب وجدان داشت و دوست نداشت بار تازهای بر دوشهایش افزوده شود، اینبار توسط جد بزرگ همان شخص.
اما شاید نگرانی او کاملا بیدلیل بود و سالازار صرفا به دنبال دورهمیای برای آشنایی با جادوگران نسل جدیدتر بود. اسلاگهورن نگاه مرددش را به سالازار میدوزد که با دقت افرادی که وارد سالن میشدند را زیر نظر داشت. از چهره سالازار نمیشد حدسی زد، بنابراین نگاهش را از او برمیگیرد و مجددا به جادوآموزان و فارغالتحصیلان میدوزد.
برخی از فارغالتحصیلان خوشحال از این که بعد از سالها میتوانند دوستان قدیمی، یا حتی دشمنان قدیمی خود را ملاقات کنند، نگاه جستجوگرشان روی افراد حاضر در سالن میچرخید. عدهای قبل از رسیدن نگاهشان به سالازار اسلیترین، هدفی که از ابتدا به دنبالش بودند را مییابند. اما بعضی دیگر، با برخورد نگاهشان به سالازار دست از جستجو میکشیدند و هیجان ناشی از ملاقات سالازار را نمیتوانستند پنهان کنند.
جادوآموزانی که از خاندانهای اصیل بودند یا در مطالعه کتب تاریخی پیشقدم بودند نیز سالازار را تشخیص داده و او را به هم مدرسهایهای خود معرفی میکردند. برخی هیجانزده و برخی نگران.
کمکم تقریبا تمام جادوآموزان و فارغالتحصیلانی که تا به آن لحظه به سالن قدم گذاشته بودند، توجهشان به سالازار جلب شده بود. در نتیجهی آن پچپچهایی در سالن شکل میگیرد که صدای خنده و شادیای که پیش از آن از گوشه و کنارش بلند میشد را در خود خفه کرده بود.
طولی نمیکشد که سالن تقریبا پر میشود و به نظر میآید این آخرین نفرات هستند که در حال ورودی هستند. و این یعنی فاصلهای تا آغاز رسمی گردهماییای که سالازار به دنبال آن بود، باقی نمانده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 19:10
از: هاگوارتز
پستها:
1034

سوژه جدید:
در خانهای قدیمی و مجلل در یکی از خیابانهای خلوت و تاریک لندن، سایهای سنگین و تاریک بر فضای اتاق نشیمن افتاده بود. دیوارهای اتاق با پارچههای مخملی و پردههای سنگین تزیین شده بودند و تنها نور موجود از شمعهایی بود که بهطور یکنواخت در گوشههای اتاق میسوختند. اما در میان این همه شکوه و جلال، چیزی در این اتاق ناآشنا و عجیب به نظر میرسید؛ یک کاناپهی بزرگ و راحت که بهطور مشکوکی به نظر نمیرسید فقط یک کاناپه باشد. ناگهان، صدای خشنی سکوت سنگین اتاق را شکست.
- از این مسخرهبازیها دست بردار، اسلاگهورن!
صدای پرطنین و فرماندهانهی سالازار اسلیترین در فضا پیچید.کاناپه تکان مختصری خورد و سپس با صدایی مثل ترکیدن حباب، به سرعت شکل انسانی به خود گرفت. هوراس اسلاگهورن با چهرهای آشفته و چشمهایی نگران، از بین پردههای مخملی کاناپه بیرون آمد و نفس بلندی کشید.
- جناب اسلیترین؟
صدایش لرزشی خفیف داشت که نشان از ترس پنهانی او بود. سالازار، با لبخندی سرد و پر از تهدید، به سمت او قدم برداشت.
- من اینجا هستم تا به تو ماموریتی بدهم که نمیتوانی از انجامش سرباز بزنی.
اسلاگهورن با نگاهی پر از نگرانی به او چشم دوخت و فهمید که هیچ راه فراری ندارد. سالازار به آرامی گفت:
- یک جشن بزرگ ترتیب بده، یک جشن برای تمامی دانشآموزان فعلی و فارغالتحصیلان هاگوارتز. میخواهم که همه آنجا باشند.
اسلاگهورن با صدایی که حالا دیگر آشکارا نگران بود، گفت:
- اما چرا...؟
سالازار با حرکت دستش او را ساکت کرد و افزود:
- نیازی به پرسیدن نیست. وظیفه تو تنها این است که این جشن را به بهترین شکل ممکن برگزار کنی و مطمئن شوی که همه دعوت شدهاند. جزئیات بیشتر را به وقتش خواهی فهمید.
چهره هوراس با نوعی اطاعت و تسلیم رنگ گرفت، چرا که میدانست مخالفت با سالازار، عواقبی به مراتب بدتر از اجرای فرمانهایش به دنبال دارد.
----
بعد از گذشت چند روز، شایعههای عجیب در میان دانشآموزان هاگوارتز پیچید. همه از این مهمانی مرموز که بهطور ناگهانی و بدون توضیح دقیق اعلام شده بود، صحبت میکردند. هیچکس نمیدانست که دلیل واقعی این جشن چیست و چرا بهطور ناگهانی تصمیم به برگزاری آن گرفته شده است. برخی دانشآموزان، نگران از این که چیزی در پشت این جشن نهفته است، شروع به تحقیق و پرس و جو کردند، اما پاسخهایی که به دست میآوردند بیشتر به سردرگمیشان اضافه میکرد. در این میان، سالازار اسلیترین با خونسردی و اعتماد به نفسی که همیشه با او همراه بود، به تدارکات این جشن عجیب نظارت میکرد.
سرانجام روز موعود فرا رسید. هوراس اسلاگهورن و سالازار اسلیترین در یکی از بزرگترین سالنهای لندن ایستاده بودند. سالن به زیبایی آراسته شده بود؛ لوسترهای بزرگ از سقف بلند آویزان بودند و نور آنها به زیبایی بر روی دیوارهای سنگی میدرخشید. میزهای بلند با ظروف نقرهای و شمعدانهای طلاکاری شده چیده شده بودند و فضای سالن با رایحهای ملایم از گلهای تازه پر شده بود. صدای قدمهای مهمانانی که وارد میشدند، به گوش میرسید و سالن بهتدریج پر از زمزمهها و گفتگوهای آرام مهمانان میشد.
سالازار، با چهرهای آرام اما درونی پر از برنامهریزیهای پیچیده، نگاهی به اسلاگهورن انداخت که هنوز هم به نظر میرسید تحت تأثیر وزن این مسئولیت سنگین قرار دارد. مهمانان یکی پس از دیگری وارد میشدند، از دانشآموزان جوان گرفته تا فارغالتحصیلانی که سالها پیش هاگوارتز را ترک کرده بودند. همه بیخبر از آنچه قرار بود اتفاق بیفتد، در انتظار بودند. در آن لحظه، تنها سالازار بود که میدانست این جشن، نه تنها یک گردهمایی ساده، بلکه آغازگر ماجراهایی بزرگتر و رازهایی تاریکتر است که بهزودی پرده از آنها برداشته میشود.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

(پست پایانی)
مرگخواران در گوشه و کنار خانه ریدل ها پخش شده بودند و به چیزهایی که از دست داده بودند فکر می کردند.
همه بجز هکتور!
او فکر نمی کرد. چرا که مغزی نداشت. در حدی که علامت شومش را برای اهدا پیشنهاد کرده بود... و البته ایوان روزیه ای که توسط لوسیوس مومیایی شده بود، پس از این که سنگ قبر، ردایی که با آن خاکش کرده بودند، عصای جواهر نشان ارثیه خاندان روزیه، تکه دماغ مودی و .... را داخل سبد انداخته بود و فامیل دورش برایش نامه ای عربده کش فرستاده بودند که به دلیل اهدای نشان خاندان، او را از روزیه گی رد کرده اند.
تری بوت با پای برهنه و چشمان گریان راه می رفت و از کنار پلاکسی که چشمانش را بسته بود و یک بسته مداد شمعی تازه و کامل را تصور می کرد رد می شد. مادربزرگ اسکی بازش می توانست سوژه تابلوی بعدی اش باشد.
سو لی از دور لرد سیاه را می دید که انگار چیزی کم داشت! چیزی مثل هورکراکسی که یک مرگخوار به اسلاگهورن اهدا کرده بود. البته مدال ها و جام های قهرمانی ترانسیلوانیا، کمی حواس لرد را از نیم تاج پرت کرده بودند.
کتی و قاقارو تمام سوراخ سنبه های خانه ریدل ها را در پی فک و فامیل باقی مانده قاقارو جستجو کردند ولی تنها چیزی که پیدا کردند موش کوری بود که هیچ شباهتی به قاقارو نداشت و به دنبال چشمان بی صاحب و آواره هوریس بود که روی صورت خودش پیوند بزند.
چشمانی که بلاتریکس به هوریس تقدیم کرده بود. به همراه همسر بسیار عزیزش و تلاش نافرجامش برای اهدای دختر ارباب و البته که النگوهای زیبا و درخشان و جرینگ کننده اهدایی مادر رودولف! و حیثیتش... وقتی که مجبور شده بود با آن النگوها ظرف بشوید!
نارلک سرش را روی تخم شکسته ای گذاشته بود و در فراق فرزند طلایی رنگش اشک می ریخت. اشک ها یکی یکی از صورت بی پرش روی لانه می ریختند. نارلک زشت بود، زشت تر شده بود.
دیزی تلفن همراه نجینی را با ناامیدی خاموش کرد و به او پس داد. کسی حاضر نبود او را استخدام کند. چه کسی فردی بدون کراوات و بدون آگهی های چاپ شده را استخدام می کرد؟
نجینی تلفن همراهش را گرفت و آن را داخل شالش...
نگذاشت. با وجود مخالفت های پدرش، آن را داخل سبد انداخته بود. در کنار پاپیون و تکه پیتزای باارزشش. نجینی مار بسیار فداکار و از خودگذشته ای بود. البته فقط برای پدرش.
و اسکورپیوس...
مسبب همه این بدبختی ها، بدبخت تر از همه به نظر می رسید. ناهماهنگی دست و پای مکانیکی با سرش کاملا واضح بود. داخل بدنش پوچ و تو خالی بود و کل ثروت و سرمایه و درآمد گذشته، حال و آینده اش را از دست داده بود.
در خانه ریدل ها باز شد و لرد سیاه در حالی که گونی بزرگی روی دوش داشت وارد شد.
- این هم از فامیل ما! البته تکان نمی خورد. نفس هم نمی کشد. ولی می توانید یک گوشه وزارتخانه نصبش کنید! قشنگ است.
و گونی حاوی مورفین گانت را روی سبد گرفت و خالی کرد.
مورفین گانت معتاد بدبخت فلک زده، داخل سبد افتاد و هوریس و مامور همراهش وحشت زده شدند.
- مورفین گانته!
- نه نه... اینو نمی شه ببریم.
- این همینجوری هم داره دود می کنه.
- هر کی دو روز پیش این بمونه معتاد می شه. برش دارین!
-دایی ما را نخواستید؟ فوق العاده ناراحت می شویم!
بلاتریکس که النگوها در دستش و خودش هم اجبارا برای جرینگ جرینگ کردن، داخل سبد بود تایید کرد.
هوریس با ترس چند قدم عقب تر رفت.
- جناب مورت! خواهش می کنم. من اصلا نمی تونم به این یکی نزدیک بشم. این کلا ممنوعه! از سر تا پاش. اگه همینطور به اصرار کردن ادامه بدین مجبور می شم همون گزینه اول رو اجرا کنم و اسکورپیوس رو دو ماه و سه روز به آزکابان ببریم.
سکوتی عمیق و سنگین، فضای خانه ریدل ها را فرا گرفت.
بعد از یک دقیقه، بلاتریکس بود که جرات کرد سکوت را بشکند...
- همچین گزینه ای هم وجود داشت؟
هوریس با هر دو دست به اسکورپیوس اشاره کرد.
- بله بله... مگه اسکورپیوس شرایط رو براتون توضیح نداد؟ ما فرستادیمش اینجا که بهتون بگه یا باید دو ماه و سه روز بره آزکابان و یا کل بدهیش رو بپردازین. که چند ثانیه بعد برگشت و گفت تصمیم گرفتین که بپردازین. فقط باید جریان رو یک بار هم از خود ما بشنوین. تخفیف هم خواست که قبول نکردیم و یقه شو گرفتیم و آوردیم داخل خونه.
نگاه لرد سیاه خیلی آرام و با متنانت به سمت اسکورپیوس برگشت.
او همه چیزش را از دست داده بود. فقط یک سر برایش باقی مانده بود که ظاهرا برای لرد سیاه همین کافی بود.
- ما گزینه اول رو انتخاب می کنیم! اسکورپیوس رو به آزکابان ببرین. فقط یک شرط دارم. از سرش به خوبی مواظبت کنین. خیلی خوب. حتی یک مو از سرش کم نشه. درست دو ماه و سه روز بعد، دقیقا جلوی آزکابان، منتظرش خواهیم بود...
در حالی که بلاتریکس زمزمه می کرد" البته رودولف رو همچنان می تونین برای خودتون داشته باشین"، اسکورپیوس سر افکنده، دستگیر و به آزکابان برده شد.
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

ده
اسلاگهورن خیلی سعی کرد تصویر سازی نکند. خیلی تلاش کرد چیزی که شنیده بود را از مغزش پاک کند. اما تصویر شکل گرفته، قوی تر از اراده او بود.
-من تصمیم گرفتم با دریافت این النگو ها از خیر بدهی اسکورپیوس بگذرم.
جماعت مرگخوار نفس راحتی کشیدند.
-اما یه شرطی داره...
و نفس راحت مرگخواران مجددا ناراحت شد.
-چیه شرطت ملعون؟
اسلاگهورن به لرد سیاه نزدیک تر شد و چیزی در گوش ایشان زمزمه کرد.
-امکان نداره! اگر اینو ازش بخوای قطعه قطعه ات میکنه و باهات خوراک بار میذاره!
اسلاگهورن لبخندی به لرد سیاه زد.
-واسه همین از شما خواستم که بهش بگید دیگه!
لرد سیاه نگاه خصمانه ای به او انداختند.
-غیرممکنه ما مرگخوارمون رو مضحکه...
و با دیدن برگه درخواست ریاست ویزنگاموتی که نجینی تکان میداد، نفس عمیقی کشیدند.
-خب... فکر می کنیم که فقط غیرممکن غیرممکنه!
و به سمت بلاتریکس چرخیدند.
-بلامون!
و ثانیه ای تامل کردند تا "مون" اضافه شده تاثیر خودش رو به جا بگذاره.
-اسلاگهورن ازت چیزی میخواد. ما مخالفت کردیم. اما پای آبروی ارتشمون وسطه و ما مطمئنیم تو از پسش برمیای.
بلاتریکس با بدگمانی به اسلاگهورن نگاه کرد.
-میخواد بری پای ظرفشویی... ظرف بشوری و جرینگ جرینگ صدا بدی!
از تصور کاری که باید میکرد، سرش داغ شد و موهایش آتش گرفت. اما چه کسی و چه زمانی دیده یا شنیده بود که بلاتریکس از دستورات لرد سیاه سرپیچی کند؟
اسلاگهورن خیلی سعی کرد تصویر سازی نکند. خیلی تلاش کرد چیزی که شنیده بود را از مغزش پاک کند. اما تصویر شکل گرفته، قوی تر از اراده او بود.
-من تصمیم گرفتم با دریافت این النگو ها از خیر بدهی اسکورپیوس بگذرم.
جماعت مرگخوار نفس راحتی کشیدند.
-اما یه شرطی داره...

و نفس راحت مرگخواران مجددا ناراحت شد.
-چیه شرطت ملعون؟

اسلاگهورن به لرد سیاه نزدیک تر شد و چیزی در گوش ایشان زمزمه کرد.
-امکان نداره! اگر اینو ازش بخوای قطعه قطعه ات میکنه و باهات خوراک بار میذاره!
اسلاگهورن لبخندی به لرد سیاه زد.
-واسه همین از شما خواستم که بهش بگید دیگه!

لرد سیاه نگاه خصمانه ای به او انداختند.
-غیرممکنه ما مرگخوارمون رو مضحکه...
و با دیدن برگه درخواست ریاست ویزنگاموتی که نجینی تکان میداد، نفس عمیقی کشیدند.
-خب... فکر می کنیم که فقط غیرممکن غیرممکنه!

و به سمت بلاتریکس چرخیدند.
-بلامون!
و ثانیه ای تامل کردند تا "مون" اضافه شده تاثیر خودش رو به جا بگذاره.
-اسلاگهورن ازت چیزی میخواد. ما مخالفت کردیم. اما پای آبروی ارتشمون وسطه و ما مطمئنیم تو از پسش برمیای.
بلاتریکس با بدگمانی به اسلاگهورن نگاه کرد.
-میخواد بری پای ظرفشویی... ظرف بشوری و جرینگ جرینگ صدا بدی!

از تصور کاری که باید میکرد، سرش داغ شد و موهایش آتش گرفت. اما چه کسی و چه زمانی دیده یا شنیده بود که بلاتریکس از دستورات لرد سیاه سرپیچی کند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

9
دایی اش بی حرکت روی زمین افتاده بود.
لرد سیاه اهمیتی به مرگ و زندگی مورفین نمی داد. ولی چطور جرات کرده بود دستپخت فوق العاده او را نپسندد.
-همون بهتر که مردی!
مورفین را داخل گونی گذاشت و دوباره به راه افتاد... تا این که به ایستگاه جاکسی رسید. جاروهای زرد رنگ منتظر مسافر بودند.
- ما جاکسی می خواهیم!
- شما چقدر شبیه اسمشو نبرین... نکنه خودش باشین؟
- نه... ما رهگذری عادی و گونی به دوش هستیم. گونیمان هم پر است از سیب زمینی. آن ها را برده و ...
-می فروشی دیگه؟
- خیر. فروشی نیستند. قرار است آن ها را به خانه ببریم و از آن ها به عنوان سیب زمینی های خانگیمان نگهداری کنیم و در تعلیم و تربیتشان کوشا باشیم.
لرد سیاه موفق شده بود حواس راننده را از هویت خودش پرت کند.
- باشه... کرایه دو برابر می شه. اگه پول داری بپر بالا.
لرد سیاه لبخند زد. پرید بالا. ولی او هیچوقت پول نمی پرداخت!
دایی اش بی حرکت روی زمین افتاده بود.
لرد سیاه اهمیتی به مرگ و زندگی مورفین نمی داد. ولی چطور جرات کرده بود دستپخت فوق العاده او را نپسندد.
-همون بهتر که مردی!
مورفین را داخل گونی گذاشت و دوباره به راه افتاد... تا این که به ایستگاه جاکسی رسید. جاروهای زرد رنگ منتظر مسافر بودند.
- ما جاکسی می خواهیم!
- شما چقدر شبیه اسمشو نبرین... نکنه خودش باشین؟
- نه... ما رهگذری عادی و گونی به دوش هستیم. گونیمان هم پر است از سیب زمینی. آن ها را برده و ...
-می فروشی دیگه؟
- خیر. فروشی نیستند. قرار است آن ها را به خانه ببریم و از آن ها به عنوان سیب زمینی های خانگیمان نگهداری کنیم و در تعلیم و تربیتشان کوشا باشیم.
لرد سیاه موفق شده بود حواس راننده را از هویت خودش پرت کند.
- باشه... کرایه دو برابر می شه. اگه پول داری بپر بالا.
لرد سیاه لبخند زد. پرید بالا. ولی او هیچوقت پول نمی پرداخت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

صدای گفتگوی نه چندان دوستانهی ایوان و لوسیوس از اتاق دیگری میآمد.. هوریس که شال نارنجی با خال خال قرمزِ نجینی دور گردنش بود و کمی احساس خفگی میکرد، رو به لردسیاه کرد و گفت:
- خیلی سفت بستید لرد. من که گفتم از خودم دورش نمیکنم. میتونستم بذارمش توی جیبِ ردام.
- گفتیم خیر!
- بهرحال.. اموالی که پرنسسِ شما تحویلِ من دادن خیلی باارزشن ولی خودتونم میدونید چیزی که اسکورپیوس باخته خیلی بالاتر از این حرفهاست و..
هوریس با لرزِ خفیفی رو به نجینی کرد و ادامه داد:
- با کمال تاسف باید عرض کنم که اینها کافی نیست.. شاید..شاید بهتر باشه یکی از فک و فامیلتون رو به عنوانِِِ کارمند در اختیار وزارت بذارید تا بتونه به وصولِ این بدهی کمک کنه!
سکوت مرگباری همهجا رو فرا گرفت. مرگخوارهایی که در آن اتاق حضور داشتند چوبدستیهایشان را بیرون کشیدند. صدای قدمهای بلاتریکس آمد که همچون زلزله بر سرهوریس آوار شد:
- هیچ میفهمی داری چی میگی؟! فک و فامیلِ پرنسس؟! فک و فامیلِ ایشون میشه ارباب!! قبرِ خودت رو کَندی.
هوریس سعی داشت با چشم چپش به چوبدستیِ بلاتریکس که در چشمِ راستش فرو رفته بود نگاه کند.

- ولی من بهخاطرِ پاپا از خودِ پاپا میگذرم فسسس هصصس ث!!
- فرزندمون؟؟!
- پرنسس!!
و نجینی دُمش را دورِ لردسیاه پیچیده و او را روی باقیِ اموالِ ارزشمند گذاشت!
- خیلی سفت بستید لرد. من که گفتم از خودم دورش نمیکنم. میتونستم بذارمش توی جیبِ ردام.
- گفتیم خیر!
- بهرحال.. اموالی که پرنسسِ شما تحویلِ من دادن خیلی باارزشن ولی خودتونم میدونید چیزی که اسکورپیوس باخته خیلی بالاتر از این حرفهاست و..
هوریس با لرزِ خفیفی رو به نجینی کرد و ادامه داد:
- با کمال تاسف باید عرض کنم که اینها کافی نیست.. شاید..شاید بهتر باشه یکی از فک و فامیلتون رو به عنوانِِِ کارمند در اختیار وزارت بذارید تا بتونه به وصولِ این بدهی کمک کنه!
سکوت مرگباری همهجا رو فرا گرفت. مرگخوارهایی که در آن اتاق حضور داشتند چوبدستیهایشان را بیرون کشیدند. صدای قدمهای بلاتریکس آمد که همچون زلزله بر سرهوریس آوار شد:
- هیچ میفهمی داری چی میگی؟! فک و فامیلِ پرنسس؟! فک و فامیلِ ایشون میشه ارباب!! قبرِ خودت رو کَندی.

هوریس سعی داشت با چشم چپش به چوبدستیِ بلاتریکس که در چشمِ راستش فرو رفته بود نگاه کند.

- ولی من بهخاطرِ پاپا از خودِ پاپا میگذرم فسسس هصصس ث!!
- فرزندمون؟؟!
- پرنسس!!
و نجینی دُمش را دورِ لردسیاه پیچیده و او را روی باقیِ اموالِ ارزشمند گذاشت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1401/5/15 22:02:16
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

ایوان روزیه - ۹
ایوان معترضانه گفت:
- بر اساس قانون حمایت از حقوق مولفان و منصفان این ایده اول به ذهن من رسیده و این حق ذاتی و سالازار دادی منه که تو رو به هوریس بفروشم!
لوسیوس استین های ردایش را بالا داد و همان طور که هنوز چوبدستی را به سمت ایوان گرفته بود گفت:
- بر اساس قانون جنگل هم این حق ذاتی منه که با اسکلت مکاری مثل تو مثل خودت رفتار کنم!
ایوان سعی کرد حواس لوسیوس را پرت کند. برای همین کمی سر چوبدستی اش را پایین اورد و گفت:
- ببین لوسیوس، بیا منطقی فکر کنیم. تو همه چی داری! زن و بچه، اعتبار اجتماعی و جایگاه خوب پیش ارباب! ولی من چی؟ من یه اسکلت از مرگ برگشته ام که نه کسی رو داره و نه حتی یه ادم کاملم! من به درد وزارتخونه نمیخورم. ولی تو جادوگر قدرتمندی هستی! بعدشم برای بردگی که نمیری! کارمند وزارت میشی، صبح تا ظهر وزارت کار میکنی، ظهر تا صبح فردا هم برای ارباب، از دوجا هم حقوق میگیری! بهش فکر کن، واقعا پیشنهاد بدی نیست!
لوسیوس به فکر فرو رفت. برای لحظه ای چوب دستی اش کمی پایین امد. به نظر میرسید ایده ایوان جواب داده است. لوسیوس نگاهی به ایوان انداخت و گفت:
- حرفی که زدی خیلی وسوسه کننده است...میدونی؟ به نظر موقعیت خیلی خوبی میاد. به هر حال ما با هم قوم و خویش هستیم دیگه درسته؟ برای همین من هم باید برات بهترین جیزها رو ارزو کنم دیگه.
ایوان متوجه منظور لوسیوس نمیشد برای همین گفت:
- خب...یعنی قبول کردی؟
لوسیوس لبخند شیطانی ای زد و گفت:
- در واقع نه، حالا که این زندگی قراره تا این حد خوب باشه من میخوام این زندگی جدید رو به تو هدیه بدم!
سپس قبل از آنکه بتواند ایوان حرکتی انجام دهد وردی به زبان آورد و طنابی جادویی و دراز دور دست و پای ایوان بسته شد و او را مومیایی کرد!
ایوان معترضانه گفت:
- بر اساس قانون حمایت از حقوق مولفان و منصفان این ایده اول به ذهن من رسیده و این حق ذاتی و سالازار دادی منه که تو رو به هوریس بفروشم!
لوسیوس استین های ردایش را بالا داد و همان طور که هنوز چوبدستی را به سمت ایوان گرفته بود گفت:
- بر اساس قانون جنگل هم این حق ذاتی منه که با اسکلت مکاری مثل تو مثل خودت رفتار کنم!
ایوان سعی کرد حواس لوسیوس را پرت کند. برای همین کمی سر چوبدستی اش را پایین اورد و گفت:
- ببین لوسیوس، بیا منطقی فکر کنیم. تو همه چی داری! زن و بچه، اعتبار اجتماعی و جایگاه خوب پیش ارباب! ولی من چی؟ من یه اسکلت از مرگ برگشته ام که نه کسی رو داره و نه حتی یه ادم کاملم! من به درد وزارتخونه نمیخورم. ولی تو جادوگر قدرتمندی هستی! بعدشم برای بردگی که نمیری! کارمند وزارت میشی، صبح تا ظهر وزارت کار میکنی، ظهر تا صبح فردا هم برای ارباب، از دوجا هم حقوق میگیری! بهش فکر کن، واقعا پیشنهاد بدی نیست!
لوسیوس به فکر فرو رفت. برای لحظه ای چوب دستی اش کمی پایین امد. به نظر میرسید ایده ایوان جواب داده است. لوسیوس نگاهی به ایوان انداخت و گفت:
- حرفی که زدی خیلی وسوسه کننده است...میدونی؟ به نظر موقعیت خیلی خوبی میاد. به هر حال ما با هم قوم و خویش هستیم دیگه درسته؟ برای همین من هم باید برات بهترین جیزها رو ارزو کنم دیگه.
ایوان متوجه منظور لوسیوس نمیشد برای همین گفت:
- خب...یعنی قبول کردی؟
لوسیوس لبخند شیطانی ای زد و گفت:
- در واقع نه، حالا که این زندگی قراره تا این حد خوب باشه من میخوام این زندگی جدید رو به تو هدیه بدم!
سپس قبل از آنکه بتواند ایوان حرکتی انجام دهد وردی به زبان آورد و طنابی جادویی و دراز دور دست و پای ایوان بسته شد و او را مومیایی کرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/22
تولد نقش: 1397/06/05
آخرین ورود: سهشنبه 29 اردیبهشت 1405 21:48
از: این سو، به اون سو!
پستها:
563

2
-یکی از چهار شیء مهم دنیای جادویی رو دادم بهش میگه کافی نیست. لابد انتظار داره کلاهمو تقدیمش کنم!
کلید را درون قفل در انداخت و با حرکت چوبدستی، آن را سه بار چرخاند.
-دستم بهت برسه از پوستت کلاه حصیری درست میکنم اسکور!
چند قدم درون اتاق جلو رفت و به طرف قفسه پر زرقی و برقی چرخید که با روبان های آبی و نقرهای آراسته شده بود. چشمانش درخشیدند و لبخندی از سر رضایت روی لبش نشست.
-فکر کنم اینا کافی باشه.
به همان آرامی که وارد اتاق شده بود، از آن خارج شد و کلید را در جیبش گذاشت. ثانیه ای بعد، صدای پاق بلندی شنیده شد و همزمان با آن، سو ناپدید شده بود.
جایی بسیار دورتر، جلوی در عمارت ریدلها، مامور وزارتخانه با عجله به این طرف و آن طرف میدوید تا سبد دیگری بیابد و محتویات جیبهای سو را در آن جای دهد.
-اینم آخریش... کافیه دیگه. نه؟
مامور با تردید سرش را خاراند و نگاهش را بین سو و سبد به گردش درآورد.
-نمیدونم... باید ارزش گذاری بشن.
سو نفسی از سر آسودگی کشید. دست کم برای مدتی زمان خریده بود.
-سو لی کیه؟
چند مامور وزارتخانه وارد عمارت ریدل ها شده و با صدای بلند این سوال را پرسیدند.
-منم... چیزی شده؟
قبل از آنکه سو به خودش بیاید چوبدستی اش در هوا به پرواز در آمد و در دستان یکی از مامور ها فرود آمد.
-زودباش راه بیفت، باید بریم.
هنوز جیغ سو به اوج خود نرسیده بود که لرد سیاه خودش را به آنجا رساند.
-چی شده؟ با سول چه کار دارین؟
-میدونید مرگخوارتون چه کار کرده؟ تمام مدالها و جام های قهرمانی تاریخ ترنسیلوانیا رو برداشته برده. حتی از یه دونهش هم نگذشته!
لرد سیاه چیزی نگفت. هیچکس چیزی نگفت! ماموران وزارتخانه در کنار سو به راه افتادند. یکی از آنها لحظه ای مکث کرد و بعد به طرف لرد سیاه چرخید.
-حالا اگه یه وقت خواستین آزادش کنین... فکر کنم با پرداخت جریمهش بتونین. اول باید چیزایی که برده ارزش گذاری بشن.
این بار هم کسی چیزی نگفت. فقط مرگخواران به جیبهایشان نگاه کردند؛ مامور قدیمی به سبدش؛ لرد سیاه به سو و سو هم به کلاهش. به نظر نمیرسید هیچ یک حرفی برای گفتن داشته باشند!
-یکی از چهار شیء مهم دنیای جادویی رو دادم بهش میگه کافی نیست. لابد انتظار داره کلاهمو تقدیمش کنم!

کلید را درون قفل در انداخت و با حرکت چوبدستی، آن را سه بار چرخاند.
-دستم بهت برسه از پوستت کلاه حصیری درست میکنم اسکور!

چند قدم درون اتاق جلو رفت و به طرف قفسه پر زرقی و برقی چرخید که با روبان های آبی و نقرهای آراسته شده بود. چشمانش درخشیدند و لبخندی از سر رضایت روی لبش نشست.
-فکر کنم اینا کافی باشه.

به همان آرامی که وارد اتاق شده بود، از آن خارج شد و کلید را در جیبش گذاشت. ثانیه ای بعد، صدای پاق بلندی شنیده شد و همزمان با آن، سو ناپدید شده بود.
جایی بسیار دورتر، جلوی در عمارت ریدلها، مامور وزارتخانه با عجله به این طرف و آن طرف میدوید تا سبد دیگری بیابد و محتویات جیبهای سو را در آن جای دهد.
-اینم آخریش... کافیه دیگه. نه؟

مامور با تردید سرش را خاراند و نگاهش را بین سو و سبد به گردش درآورد.
-نمیدونم... باید ارزش گذاری بشن.

سو نفسی از سر آسودگی کشید. دست کم برای مدتی زمان خریده بود.
-سو لی کیه؟

چند مامور وزارتخانه وارد عمارت ریدل ها شده و با صدای بلند این سوال را پرسیدند.
-منم... چیزی شده؟

قبل از آنکه سو به خودش بیاید چوبدستی اش در هوا به پرواز در آمد و در دستان یکی از مامور ها فرود آمد.
-زودباش راه بیفت، باید بریم.
هنوز جیغ سو به اوج خود نرسیده بود که لرد سیاه خودش را به آنجا رساند.
-چی شده؟ با سول چه کار دارین؟

-میدونید مرگخوارتون چه کار کرده؟ تمام مدالها و جام های قهرمانی تاریخ ترنسیلوانیا رو برداشته برده. حتی از یه دونهش هم نگذشته!

لرد سیاه چیزی نگفت. هیچکس چیزی نگفت! ماموران وزارتخانه در کنار سو به راه افتادند. یکی از آنها لحظه ای مکث کرد و بعد به طرف لرد سیاه چرخید.
-حالا اگه یه وقت خواستین آزادش کنین... فکر کنم با پرداخت جریمهش بتونین. اول باید چیزایی که برده ارزش گذاری بشن.

این بار هم کسی چیزی نگفت. فقط مرگخواران به جیبهایشان نگاه کردند؛ مامور قدیمی به سبدش؛ لرد سیاه به سو و سو هم به کلاهش. به نظر نمیرسید هیچ یک حرفی برای گفتن داشته باشند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج