شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
با این حرف مرگخوران، تری ناگهان از فکر و خیال بیرون پرید. اما متاسفانه ابر فکر بالای سرش، هنوز درحال پخش مجرای نجات یافتن لینی بود. تا متوجهش شد فوری آن را از بین برد. خودش هم نمی دانست در این گیری ویری چرا یاد همکلاسی اش، لونا لاوگود افتاده است.
- این چه پایانی بود که برای داستان رقم زدی تری؟
پسر که دید یک دفعه ای کلی مرگخوار دوره اش کردند; علاوه بر پای بی قرار، دچارسندروم فک بی قرار هم شد. ولی از آنجایی که می خواست مشکلات را از طریق صحبت کردن و بدون خون و خونریزی حل کند، با زور و زحمت سعی کرد خود را آرام نموده و جلوی ترس و لرزش فکش را بگیرد.
- چ..چیزه... خب... من... من داشتم به لینی فکر می کردم که یهو یاد حشرات مورد علاقه ی لونا لاوگود افتادم... - خب؟ - خ...خب نداره دیگه... از اونجایی که لونا دوست صمیمیه لینیه (باور نمی کنین برین اطلاعات بیشتر شناسه لینی رو بخونین) دوست نداشت که لینی تو چاه اسیر بمونه، براش یه پایان خوش رقم زد.
حلقه مرگخواران تنگ تر و تنگ تر می شد. - یه پایان خوش واسه اون و یه پایان بد واسه ما آره؟ - آر.. نه چیز... وای رحم کنین!
ولی مرگخواران بی رحم بودند و متاسفانه از خدایشان بود یکی دیگر از رقبای خود را حذف کنند. بنابرین آوادایی نثار تری بوت بخت برگشته کردند و او را پیش مرلین فرستادند.
- خب، داشتیم چی کار می کردیم؟ - وسط دعوا بودیم که چطور به ارباب خبر بدیم. - اهان یادم اومد. مرسی... حالا مجددا حمله!
و دوباره مرگخواران به جان هم افتادند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار! سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن! دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
مرگخوارا به شدت مشغول دعوا بودند و هیچکس متوجه صدای قدم هایی نشد که وارد سالن شد و گوشه ای مخفی شد .
صاحب قدم ها همانجا ماند تا فکری کند و نقشه ای برای انتقام بکشد ، او هر لحظه عصبانی تر میشد اما صبر کرد و منتظر فرصت شد .
ده دقیقه گذشت و صدای مرگخوارا انقدر بالا رفت که ارباب بالاخره امد و داد زد :(( مگر شما کار و زندگی ندارید که همیشه اوقات ما را تلخ میکنید ؟ ))
همه ی مرگخوارا دست از دعوا کشیدند و به چهره ی درهم ارباب زل زدند . تا یکی از انها خواست بهانه ای جور کند ، لینی با چهره ای که خشم در ان موج میزد از پشت کاناپه پرید بیرون و زحمت را کم کرد .
لینی با حرارت حرف میزد و از صفر تا صد ماجرا را توضیح میداد و چشمان ارباب هر لحظه سرخ تر و باریک تر میشد . مرگخوار ها در دلشان لینی را که مانند خاری در چشمانشان بود سرزنش کردند . اما هیچ توجیهی برای کارشان نداشتند اگر داشتند هم نمیتوانستند به زبان بیاورند . لینی مرگخوار محبوب بود و ارباب بیشتر از هر کسی به او اطمینان داشت . او پیمان وفاداری بسته بودو حتی لباس های پاره و دستان زخم و زیلی اش نشان میداد که حقیقت را گفته و برای بیرون امدن از آن چاه چه زحمت هایی کشیده است . دیگر کارشان تمام بود و همگی فهمیده بودند که باید تا دو سه روزی از جلوی چشم ارباب دور باشند و این طرفی ها پیدایشان نشود .
همزمان با فریاد لرد، تعداد زیادی دهن که برای سخن گفتن گشوده شده بودن، بی آنکه صدایی ازشون خارج بشه دوباره بسته میشن. مرگخوارا ابتدا نگاهی به هم میندازن و وقتی میبینن تو چهره همه، فرار رو بر قرار ترجیح دادن نقش بسته ، دست از پا درازتر اتاق لرد رو ترک کرده و هرکدوم یه گوشهای از سالن اصلی ولو میشن.
پاهای تری که تا چند ثانیه پیش مرگخوار محبوب شدنو پیش روی چشماشون میدیدن، حالا سندروم بیقراریشون به ناگاه فروکش کرده بود و گوشهای آروم گرفته بودن.
پلاکس که برای پرت شدن حواسش به نقاشی کشیدن رو آورده بود، قلمش یاری نمیکرد... یا شاید بهتر باشه بگیم، دستش یاری نمیکرد!
کلاه سو روی سرش کج شده بود و میلی به صاف و با ابهت قرار گرفتن روی سر سو رو نداشت.
خلاصه که مرگخوارا به شیوهی خودشون دوباره ماتم گرفته بودن. انگار نه انگار که این لینی بود که حبس در کیسه توی چاهی گیر افتاده بود. لینی بنده روونای مورد ظلم واقع شده. لینی مرگخوار محبوب. لینی دوست داشتنی. لینی... اهم. ()
بله مرگخوارا متوجه نبودن که شاید الان نتونستن خبرو بدن، اما در نبود لینی هنوز هزاران فرصت برای مرگخوار محبوب شدن داشتن و هنوز به بنبست نرسیده بودن. یا شاید هم داشتن میفهمیدن چون ناگهان مغزها منور میشه!
- به نظرم که پاشیم بریم یجوری با ارباب حرف بزنیم که خبر جالبی داریم و کنجکاو شن ببینن چه خبری داریم. - ولی به نظر من اینقد با ارباب حرف نزنیم که خودشون حوصلهشون سر بره و بگن زودباشین یه خبری بهم بدین. - خب اصن بریم پشت در اتاق لرد رژه بریم و فریادزنان خبرو اعلام کنیم، بالاخره میشنون دیگه! - ولی من میگم پشت در پچپچ کنیم و خودشون کنجکاو شن بپرسن چی میگین شما. - چرا من هرچی میگم تو متضادشو پیشنهاد میدی؟ - چون میتونم! - نفسکش! - سیفونو بکش با دستکش!
و اینچنین میشه که انفجار فکری ناگهان به دعوای فیزیکی مبدل میشه!
اما کتی که با شتابی برابر صد اسنیچ بر ثانیه به روی لرد پرتاب شد فرصت هرگونه واکنشی را از او گرفت. نفس مرگخواران در سینه حبس شد و به صحنه سهمناک روبرویشان خیره شدند. کتی به روی لرد افتاده بود و نوک دماغش در فاصله ای چند میلیمتری با صورت ارباب قرار داشت!
از زاویه دید کتی تنها چشمان لرد به وضوح دیده میشد که حالا با گذشت هر ثانیه باریک تر و خشمناک تر میشد. کتی میخواست چیزی بگوید تا کمی از گندکاریاش را جبران کند اما لرد با طلسمی بی کلام او را همچون یک گوجه فرنگی رسیده به سمت دیوار کناری پرتاب کرد و از روی زمین بلند شد.
... چطور جرات کردی؟ کتی که به آرامی از روی دیوار به سمت زمین سر میخورد سعی کرد از خودش دفاع کند: - ارباب باور بفرمایید...عمدی نبود، حادثه بود!
لرد که حالا چشمانش دیگر نمیتوانست از این باریک تر شود با خشم گفت: - عمدی یا غیر عمدی! چطور جرات کردی ما را روی زمین بندازی و بدتر از آن...خودت هم روی ما بیفتی؟ بدهیم مروپ از تو کوکتل درست کند؟
ایوان که میخواست جو را کمی آرام کند جلو آمد و گفت: - ارباب میخواستیم خبر مهمی رو سمع و نظر شما برسونیم و اون هم اینه که... لرد به ایوان نزدیک شد و استخوانهای ایوان بر اثر احتمالاتی که ممکن بود لرد برایش در نظر گرفته باشد به رعشه افتاد! -... هیچ کس تا زمانیکه ما خودمان اجازه نداده باشیم هیچ خبری به ما نمیدهد. حالا همگی بیرون!
ایوان آب دهان نداشتهاش را قورت داد: - ولی ارباب... -بییییییییرووووووووون!
همانطور که مروپ گانت سعی در پیدا کردن لرد بود در یک لحظه کوتاه به پنجره نگاهی گذرا انداخت و با چهره ای با شکلک عصبانی، خسته و خجالت زده روبرو شد. تا دقایقی هردو به یکدیگر خیره شده بودند. مرگ خواران هم جرعت حرف زدن نداشتند. حتی ساعت هم به افتخار این لحظات تاریخی سکوت اختیار کرده بود. تا اینکه سکوت با من من هایی از کتی شکست.( اگرچه صداش نمیومد)مروپ با کمی لرزش گفت: - میدونید مامانی ها؟ حس میکنم امروز خیلی خسته ام. وقتشه بر روی کاناپه دراز بکشم. هروقت دلتون آب کدوحلوایی خواست بگین.
و به نوعی فلنگ را بست و رفت. لرد چندثانیه بعد با صدایی اهسته گفت: - رفتن؟
بین مرگ خواران همهمه ای راه افتاد اما وقتی متوجه شدند اصل مطلب ادا شده ساکت شدند. لرد از کمد بیرون اومد و گفت: -هوووممممم، کی لردش رو از این مخمصه نجات داد؟
کتی از پشت پنجره هرچقدر داد و فریاد میکرد فایده ای نداشت. یکی از مرگ خواران که تنها برای چاپلوسی اومده بود با ترس و لرز گفت: - ارباب با توانایی های خیره کننده شون این کار رو انجام دادن.
لرد با افتخار گفت: -بله معلومه خودم بودم. کس دیگه ای توانایی هاش در مقابل من به چشم نمیاد. هوم آره خودم بودم...
پس از این وقایع کتی طاقت نیاورد و پنجره رو با افسونی شکوند. لرد از خیالاتش بیرون اومد و سرش به طرف پنجره چرخید اما....
مرگخواران با چهره هایی مملو از ناامیدی دم در اتاق لرد به دیوار تکیه کرده بودند و به هم نگاه می کردند تا شاید کسی چیزی به ذهنش برسد. در این میان، ناگهان صدایی آشنا از آنسوی راهروی دراز به گوش رسید: - کــــــــــــــــــــــی آب پرتقال دوست داره؟
با این صدا که از ورای هدفون لرد سیاه فریاد زده شد، هدفون روی گوش لرد خرد، و به ذراتی کوچک تر از کوچک ترین ذرات هستی تقسیم شد. لرد سیاه از جایش بلند شد و به سوی کمد کوچکش در آن سوی اتاق شتافت، نفسش را بیرون داد و خود را وکیوم کرد و داخل کمد رفت.
مرگخواران که دیگر می توانستند مروپ گانت را با یک سینی پر از آب پرتقال به آنها نزدیک می شد به خوبی ببینند، پراکنده شدند.
- مرگخوارای مامان؟ آب پرتقال میل ندارین؟
مرگخواران به جنب و جوش افتادند. مروپ از کنار آنها گذشت و بدون در زدن در را باز کرد و با سینی آب پرتقال، وارد اتاق شد، اما کسی را ندید. مرگخواران دزدکی نگاهی به داخل انداختند، ولی وقتی کسی را ندیدند، به آرامی و با تعجب وارد اتاق شدند.
همه تعجب زده بودند. مروپ گفت: - ارباب تاریکی های مامان؟
لینی مرگخوار مورد علاقهی لرده و مرگخوارای دیگه از این موضوع راضی نیستن و تصمیم میگیرن زیرآب لینی رو بزنن. اونا لینی رو میکنن توی کیسه و میندازنش توی چاه. کتی هم میره به لرد بگه که لینی خیانت و فرار کرده. ولی حرف زدنش انقدر سریعه که لرد متوجه حرفاش نمیشه و اونو خیلی جدی نمیگیره و از پنجرهی اتاق میندازه بیرون. حالا از یه طرف، کتی سعی میکنه از پشت پنجره توجه لرد رو جلب کنه و از طرف دیگه، مرگخوارا که همهشون میخوان مرگخوار مورد علاقهی لرد باشن، در اتاقش رو میزنن.
★★★
تق تق تق!
چند ثانیه سکوت... هیچ جوابی نیومد.
تق تق تق!
بازم هیچ جوابی به گوششون نرسید.
جاگسن خیلی بیشرمانه گوشش رو گذاشت روی در. - یه صداهای خیلی ریزی دارم میشنوم.
مرگخوارا به همدیگه زل زدن...
داخل اتاق لرد
لرد هدفون گابریل رو که به جادوی Noise Cancelling مجهز بود، گذاشته بود روی گوشاش و کاملاً خارج از آلودگی صوتی، داشت کیفیت مأموریتها و فعالیتهای مرگخوارا رو بررسی میکرد.
نه اهمیتی به کتی میداد که ظاهراً داشت از پشت پنجره واسش شکلک در میاورد و به در اشاره میکرد. و نه در زدنهای مرگخوارا به گوشش میرسید.
لرد مشغول به انجام کارهای خودش شد و کتی را به حال خود رها کرد. اما مرگخواران از آن طرف فکر میکردند حتما تا الان کتی همه چیز را به لرد گفته است، پس همگی به راه افتادند.
-نشنید! ندید! نفهمید! -این چه صدایی بود؟
همه به اطراف نگاه کردند تا صاحب صدا را بیابند اما نیافتند! پس به راه خود ادامه دادند.
-من یه حسی بهم میگه بهتره نرین! -این دیگه صدای کیه؟!
مرگخواران برگشتند و اینبار صاحب صدای جدید مواجه شدند. صاحب صدا، دختری با موهای کوتاه و شلختهای بود و با چهرهی خسته به آنان نگاه میکرد. -آماندا هستم. همینورا زندگی میکنم. -این دیگه کیه؟! -مرگخوارا! این مهم نیست! بیایین بریم پیش ارباب.
آماندا با کتاب جلوی خمیازهاش را گرفت و در همان حال گفت: -با اینکه یادم نمیاد چرا اینجام و داشتم چی میگفتم ولی بازم حسم بهم میگه که نرین! -این از کدوم رستوران غذا تهیه میکنه؟
یکی از مرگخواران جلو آمد و آدرس رستوران بهتری را به آماندا داد و پیشنهاد داد که برود. آماندا هم برگشت و به محل زندگیاش در قلعه برگشت.
-حالا میتونیم بریم. -من مشتاقانه منتظر نشان محبوبترین مرگخوار هستم! -محبوب؟ -آم... نشان سیاهترین مرگخوار بهتره!
مرگخواران با ذوق پشت در اتاق لرد ایستاده بودند و از شدت ذوق نمیدانستند چگونه وارد شوند. پس فقط در زدند و منتظر جواب اربابشان ماندند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
You forget what you want to remember You remember what you want to forget
- کلمه ای از حرف هایت را نفهمیدیم. هنوز یاد نگرفته ای در محضر ما شمرده تر سخن بگویی که ما بفهمیم چه بلغور می کنی؟
کتی بیش از حد هیجان زده بود و نمی توانست شمرده حرف بزند. برای همین، حرف هایش را با همان سرعت قبلی تکرار کرد و این بار با چهره عصبانی لرد سیاه مواجه شد.
- ظاهرا می خواهی ما به درک و فهم خودمان شک کنیم. خشمگین شدیم. و یقه کتی را گرفت و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
درست بیست و شش ثانیه بعد دو ضربه به پنجره خورد و چهره پریشان اما خندان کتی پشت آن پدیدار شد.
لرد سیاه پنجره را باز نکرد و چپ چپ به کتی خیره شد.
کتی که متوجه شد نمی تواند وارد شود، راه حل جدیدی اندیشید و شیشه پنجره را "ها" کرد و شروع کرد به نوشتن.
بلاتریکس، پس از انداختن لینی درون چاه، دست هایش را تکاند و لبخندی سرشار از امید شوم زد. - حالا یکی باید بره به ارباب بگه که لینی خیانت کرده و الفرار!
لبخند شومی زد. - همچنین بگه که بلاتریکس، برای مقام مرگخوار محبوب، بسیار آمادست!
کتی، بالا و پایین پرید و دستش را در هوا تاب داد. - من، من میرم بگم!
و قبل از اینکه بلاتریکس بتواند حرفی بزند یا منع کند، مانند فشنگ، از تفنگی، در شد و به سمت دفتر لرد سیاه، به راه افتاد. کتی، با دستش روی در ضرب گرفته بود و منتظر بود در باز شود، گرچه، مواظب بود که مانند بار پیش، پشت در پِرِس نشود. در، بالاخره باز شد و بسیار زیبا، روی صورت کتی کوفته شد.
- کدوم ملعونی اینطور در زد؟
لرد سیاه، در را کمی با دیوار فاصله داد و مانند دفعه ی قبل، با کتی پِرِس شده ای که حجمش را از دست داده بود، رو به رو شد. کتی، کمی وول خورد و پس از بدست آوردن حجمش، مانند کودکان پیش فعال، ورجه وورجه کنان، پیغامش را رساند. - ارباب! بلاتریکس لینی رو توی کیسه کرد و توی چاه انداخت. بعد گفت که بهتون بگم لینی خیانت کرده و از اینجا فرار کرده، و حالا یکی، باید جاشو به عنوان مرگخوار نمونه بگیره.