بلاتریکس مجددا خنجرش را بالا برد تا با پرتابی صد امتیازی، صاف و مستقیم به سمت حد فاصل دو ابروی اسلاگهورن پرتاب کند که با دیدن ابروهای بالا رفته لرد سیاه، آن را در موهایش غلاف کرد.
-باشه! اسلاگهورن! باشه!

از سالن خارج شد. اما قبل از یافتن چیزی ارزشمند، باید بر اعصاب خود مسلط میشد. پس به سمت طویله تسترال ها رفت.
اخیرا شنیده بود که ورزشی در دنیای ماگل ها وجود دارد که به تمدد اعصاب بسیار کمک میکند. در واقع این رودولف بود که با دنده ای شکسته، این ورزش را به او پیشنهاد داد و او را به باشگاهی ماگلی برد تا خود از نزدیک ببیند.
در آن باشگاه، بلاتریکس به شدت به این ورزش علاقه مند شد. ولی متوجه شد برای شروع کیسه بوکسی کم دارد و هنگامی که خواست رودولف را از سر در اتاق آویزان کند، رودولف این مکان را در انتهای طویله برایش آماده کرد. جایی که چندین ماگل و جادوگر سفید، در ابعاد مختلف از سقف آویزان بودند و هنگامی که بلاتریکس مشت و لگد میزد، خودشان "شوپ شوپ" میکردند.
دقایقی بعد، وقتی که بر اعصابش مسلط شده بود، به اتاقش بازگشت تا چیزی ارزشمند پیدا کند.
-مردک مفت خور! تو مدرسه هم همینطوری بود. هی مهمونی پشت مهمونی میگرفت تا هی ازت کادو بگیره.
دستش را تا آرنج در صندوقچهای فرو کرده بود.
-خنجر... خنجر تیغه بلند... خنجر جیبی... خنجر شکاری... این چیه؟

خنجری جواهرنشان را بیرون کشید.
-آها... این کادوی اولین سالگرد ازدواجمون بود!
و خنجر را سر جایش برگرداند و ناگهان در انتهای صندوق چشمش به کیسه قرمز رنگی خورد. کیسه را بیرون آورد و محتویاتش را چک کرد.
-بالاخره! همینه! پیداش کردم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









» و یا «اغلب مردم از ارتفاع میترسن، اما منو شدت اصابت و برخورد از سقوط منو میترسونه.». 





... مادربزرگ من به کمکتون نیاز دارم! ... خواهش میکنم. ... خب بیخیال مسابقه بشین. ... من بیام اونجا؟
... باشه میام.
..کاشکی اینجا باشه. باید زود برگردم.